توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من
توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من

اندیشه و فکر

حقّه بازی از یک مزرعه‌دار یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ چوب. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد بهش تحویل بده. اما روز بعد مزرعه‌دار آمد و گفت: متأسفم جوون، خبر بدی برات دارم، الاغه مرد. حقّه باز جواب داد: ایرادی نداره، همون پولم رو پس بده. مزرعه‌دار گفت: نمیشه، آخه همه پول رو بدهکار بودم و خرج کردم. حقّه باز گفت: باشه، پس همون الاغ مرده رو بهم بده. مزرعه‌دار گفت: میخواهی باهاش چی کار کنی؟ حقّه باز گفت: میخوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم. مزرعه‌دار گفت: نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت! حقّه باز گفت: معلومه که میتونم، حالا ببین، فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است. یک مدت بعد مزرعه‌دار حقّه باز رو دید و پرسید: از اون الاغ مرده چه خبر؟ حقّه باز گفت: به قرعه‌کشی گذاشتمش و ۵۰۰ تا بلیت فروختم، هر بلیتی ۲ چوب و ۸۹۸ چوب سود کردم. مزرعه‌دار پرسید: هیچ کس هم شکایتی نکرد؟ حقّه باز گفت: فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ چوبش رو پس دادم. اینم خاصیت عقلی که خدا بهمون داده و اینجوری باهاش توپ رو توی زمین دیگرون میندازیم و لحاف رو میکشیم روی خودمون.


سرّ خلقت در رخش پیدا بوَد
قطره با او برتر از دریا بوَد
غیر او راه حقیقت نیست، نیست
گو به جز او قدرت حق کیست؟ کیست؟
آرزوى عارفانش روىِ اوست
مسجد و محراب ما، ابروى اوست
از غبار پاى مولا آسمان
کهکشان برپا کند در هر زمان
ظاهر و هم باطن قرآن على است
نقطه نقطه، حرف حرفِ آن على است
لیلة القدرى که در ماه خداست
رکن آن قلب علىِّ مرتضى است

تحقیق پیرامون شخصیت و انجیل برنابا، بخش ششم، تاریخچه اناجیل و رواج انجیل برنابا:
توحید در انجیل برنابا: یکی از اهداف اصلی برنابا در نوشتن انجیل (بگونه ای که خودش در اول کتاب گفته است) برافروختن چراغ توحید می‌باشد که عیسی نیز مانند پیامبران دیگر همان را روشن میداشته و ترویج میفرموده است. جالب است که برنابا میگوید: چون آدم و حوا (علیهما السلام) از بهشت بیرون شدند، مشاهده کردند که بالای دروازه ی بهشت نوشته اند لا اله الا الله محمد رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) (باب ۴۱ آیه ی ۳۳). و پیش از آن، آدم همینکه آفریده شد، دید که در هوا نوشته ای به چشم میخورد که مانند آفتاب میدرخشد لا اله الا الله محمد رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) و از خدا خواست آن نوشته‌ها بر ناخن شست او منعکس شود. خداوند جمله ی اول را بر شست راست او و جمله ی دوم را بر شست چپ او نقش کرد (باب ۳۹) از این روست که خدا بودن مسیح را به شدت انکار میکند چنانکه بزودی خواهیم گفت.
معاد در انجیل برنابا: یکی از بزرگ ترین دلیل‌هایی که میتوان برای صحیح نبودن تورات و انجیل کنونی اقامه کرد آن است که در این دو کتاب مطالب زیادی در مورد قیامت و رستاخیز پس از مرگ وجود ندارد. به عکس قرآن کریم که آیات زیادی و قسمتهایی از آن را آیات قیامت و معاد تشکیل میدهد و این خود یکی از امتیازات قرآن مجید است که نمیتوان آن را با سایر کتاب‌های مذهبی مقایسه کرد. این کتاب آسمانی ۱۴۰۰ سال است که جهانیان را به مبارزه میخواند و میگوید: و اگر نسبت به آنچه بر بنده مان فرود آورده ایم شک دارید سوره یی مانند آن بیاورید... (البقرة ۲۳). او نمیگوید مثل همه ی قرآن را بیاورید بلکه میگوید اگر کسی بتواند حتی سوره ای مانند کوچکترین سوره ی قرآن عزیز بیاورد، کافی است که در برابر قرآن مدعی باشد و مسلمانان را بکوبد. اکنون این گوی و این میدان... میدانیم که سالهاست دشمنان اسلام برای از بین بردن این آیین از پرداخت پولهای گزاف و تلفات و... دریغ نداشته اند. علاوه بر جنگهای زمان پیامبر بزرگ و خلفا، تنها هشت جنگ صلیبی راه انداختند که باری سرانجام هم شکست خوردند. همین چند سال پیش یهودیان قرآن را تحریف کردند و آیات ضد یهود آن را برداشتند و در آلمان به چاپ رسانیدند که مسلمانان متوجه شدند و حکم به مصادره و از بین بردن آن صادر کردند. براستی اینان که این همه دانشمند و ادیب و فیلسوف و حقوقدان و مستشرق دارند، بنشینند و سوره ای مانند قرآن بیاورند که با داوری شورایی از دانشمندان بیطرف، مانند قرآن شناخته شود و مسلمانان از اسلام دست بردارند.. آنان که میدانند که چنین کاری ممکن نیست و شروع کردن به آن احمقانه است از این رو شانه خالی میکنند و از راه‌هایی دیگر با این آیین بزرگ به مبارزه بر میخیزند. پیامبر اکرم وسیله معجزه اش را در دست پیروان گذاشته است تا همه در همه جا و در همه ی عصرها با نشان دادن آن، حجت را بر همه کس تمام کنند و سربلند باشند. و آیین همگانی و جاودانی، اعجازی همگانی و جاودانی میخواهد. وقتی به محتویات قرآن این کتاب آسمانی مینگریم مشاهده میکنیم آیات بسیار زیادی از آن مربوط به قیامت و جهان دیگر است. در این جهان که داد و ستم همراه یکدیگرند و حقوقی پایمال میشود که به هیچ وجه جبران پذیر نیست، چه باید کرد؟ خداوند مالک، و مولای ماست. او قول میدهد که در موردی که واقعا نتوان حق را گرفت تصور نباید کرد که در آفرینش بیچاره گشته ایم بلکه روزی برای داوری مقرر است که بدترین مجازات را برای ستمکاران آماده دارد، اگر چه فرمان داده است که ما خود حق خویش را هم در این جهان بازستانیم. و هشدار میدهد که ای ستمگر خیال مکن که تو با خودکامگی هر کار که میخواهی میکنی و آب از آب تکان نمیخورد بلکه روزی سخت در پیش داری... از این روست که مساله ی جهان دیگر و روز جزا تنها چیزی است که افراد جامعه را به زندگی دلبند میکند وگرنه زندگی بی هدف به راستی احمقانه است. قرآن مجید هدف را معین میکند. و اگر کسی بدنبال هدف نرود مقصر شناخته میشود و از این رو افرادی که به کتابهای دیگر و آیین‌های پوشالی دلخوشند و دنبال هدف نمیگردند و زندگی را فعالیتی میدانند که پایان آن مرگ است نه جهان دیگر مسؤول خواهند بود. و برای این است که قرآن فرموده: هرکس دینی جز اسلام بپذیرد هیچگاه در درگاه خدا پذیرفته نمیشود و در جهان دیگر زیانکار خواهد شد (آل عمران) زیرا تنها اسلام است که هدف آفرینش را مشخص ساخته است. در انجیل برنابا نیز مطالب بسیاری درباره ی قیامت و بهشت و دوزخ آمده که شایان توجه است (باب ۱۳۵ و ۱۳۶ و ۱۶۹ و پس از آن)

مروری بر کتاب یهودیان ایرانی در تاریخ معاصر و تحقیق پیرامون پدیده‌ی یهودیان آنوسی ایران و جدید الاسلام ها: در اولین کنفرانس مرکز تاریخ شفاهی یهودیان ایرانی که در ژانویه ۱۹۹۶ در لس آنجلس برگزار شد، فیلم مستندی با عنوان یهودیان مشهد نمایش داده شد. مرکز تاریخ شفاهی یهودیان ایرانی این فیلم را با همکاری تلویزیون رژیم صهیونیستی و موزه دیاسپورا تل‌آویو تهیه کرده بود. در ادامه، قسمت‌هایی از گفتار متن فیلم را که از عبری به فارسی برگردانده شده است، به نقل از جلد اول کتاب یهودیان ایرانی در تاریخ معاصر میخوانید: آقای حکیم یک یهودی مشهدی (ساکن فلسطین اشغالی) است و میگوید: به هر نوزاد از همان سالهای اول تولد چنین تفهیم میشد که در یک وضع بحران استثنایی قرار دارد و باید یک زندگی دوگانه داشته باشد. به ما گفته میشد در مقابل غیریهودی‌ها نباید اصلا از شیوه زندگی داخلی خود صحبت کنیم… این رازداری مطلق از روزی که بچه‌ها نوجوان و عقل‌رس میشوند طبیعت دومشان گردید. به این ترتیب همه یهودیان جدیدالاسلام دو نام داشتند: مثلا اسم مسلمانی پدربزرگ من شیخ ابوالقاسم بود و اسم عبری اش بنیامین. اسم مسلمانی پدر من ابراهیم و اسم عبری اش آبراهام بود. مرا در خارج خانه موسی صدا میکردند و اسم داخل خانه من موشه بود. در دوران زندگی پدرم بسیاری از یهودیان، اسامی غلیظ مسلمانی داشتند. آنها (آنوسی‌های مشهد) روزهای شنبه مغازه‌های خود را باز میکردند اما به داد و ستد نمی‌پرداختند. آقای حکیمی میگوید: خانواده حکیمی و بقیه خانواده های مشابه که رهبران جامعه یهودی بودند، با مسلمانان روابط نزدیک و صمیمانه‌ای داشتند. برخی از آنها حتی به سفر مکه هم رفتند و حاجی شدند و حجرالاسود را طواف کردند. هر کس به مکه میرفت لقب حاجی میگرفت. مسلمان نمایی که نماینده یهودیان مشهد در کنگره های صهیونیستی بود! در خاطرات مئیر عزری سفیر رژیم صهیونیستی در ایران دوره پهلوی، اشاراتی به برخی یهودیان مخفی مشهد موجود است که در ادامه میخوانیم: میانه شلمو هیلل به یاری پدرم و من با کارکنان وزارت کشور و پلیس در ایران صمیمی و گرم‌تر میشود و دوستان یهودی و غیریهودی فراوانی مانند شادروانان موسی طوب و موسی صبی (وکیل دادگستری)، که کمتر کسی از یهودی بودنش آگاه بود، دست همکاری میدهند. پشتیبانی‌های نورالله زبولونی (از جدیدالاسلام‌های مشهد)، بازرگان خوش‌نام مشهدی شایسته یادآوری است. گو اینکه سن و سالی از وی گذشته بود، ولی نمایندگی یهودیان شهرش را در همه کنگره‌های جنبش خلوتص به دوش داشت. عزری در جای دیگری از کتابش میگوید: در بین یهودیان استان خراسان به ویژه مشهد، شادروان نورالله زبولونی بیش از دیگران در راه پیشبرد خواسته های اسرائیل میان یهودیان ایران میکوشید. از دیگر یاران وفادار زبولونی باید از پدر و فرزندی از خانواده (ح.ط) نام ببرم که پسر به نمایندگی انجمن شهر تهران رسید. این خانواده از یهودیانی بودند که در مشهد از کیش و آئین خویش در ظاهر دست شسته ولی هرگز از وابستگی هایشان به ریشه‌های دیرین فرهنگی خویش سوا نشده بودند.

حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت است که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: هیچ بنده اى نیست مگر اینکه بر او چهل پرده (یا سپر) هست تا اینکه مرتکب چهل گناه کبیره شود که اگر چنین کند این پرده ها (یا سپرها) کنار میرود. (در این صورت گناه در نزد او زشتى ندارد و به قساوت قلب دچار میگردد).

آدونیس و آفرودیت

موشک ماهواره زَنِ ایران
دو ماهواره آمریکایی، ارتباطش با مرکز فرماندهی قطع شد، این موضوع از رسانه‌های خاص در شبکه‌های اجتماعی درون آمریکا مخابره شده است، که گویای یک حمله متفاوت، برای نابودی ماهواره ‌های آمریکایی، در بیرون از جو بوده و افتخاری دیگر برای اهل اندیشه و مقاومت است. ساعت ۲ بامداد، از منطقه‌ نظامی چیتگر تهران، ۲ تیر موشک به آسمان پرتاب شد. چند دقیقه بعد، دو ماهواره نظامی بسیار پیشرفته آمریکا، که بر فراز ایران در حال جاسوسی برای اسقاطیل بودند، بوم بوم منفجر شدند. این دو ماهواره با قدرت زوم بالا و دید در شب، بسیار قوی در جنگ ۱۲ روزه، کوچکترین تحرک ایران را به آمریکا و اسقاطیل مخابره میکرد و بعد از جنگ ۱۲ روزه، تا به الان، نیز همچنان در حال تجسس بوده اند. اینجوری باید دم این سگ زرد رو قیچی کرد که خیال نکنه خبریه.


در مدح امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف
دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو
سپندوار ز کف داده‌ام عنان بی تو
ز تلخ کامی دوران دلم نشد فارغ
ز جام عیش، لبی تر نکرد جان بی تو
نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق
سرِ بهار ندارند بلبلان بی تو
اللهم صل علی و آل محمد و عجل فرجهم.

مروری بر تعاملات اساطیر شرق و غرب: افسانه آدونیس و آفرودیت، داستان عشق اسطوره ای است که از یک سو تلفیقی از تراژدی و مرگ، و در دیگر سو نمایش دهنده شادی حاصل از بازگشت به زندگی می باشد. خاستگاه داستان آدونیس آن خدایی که به شکل اعجاب آوری زیبا بود و معشوق وی آفرودیت الهه به تمدن های باستان در خاور نزدیک باز میگردد‌.
این داستان در میان کنعانی ها از محبوبیت برخوردار بود، و همین طور در میان مردمان بین النهرین و مصر نیز شناخته شده بود، گرچه در هر یک از آن تمدن ها با اسامی مختلف از این افسانه یاد شده است.
این افسانه به شرح زندگی رب النوع زیبایی و ملاحت می پردازد که به هنگام جوانی با مرگ رویارو میشود ولی بواسطه محبوب خود آفرودیت به حیات باز میگردد. این افسانه منبع فیاض الهام بخشی برای بسیاری از شعرا، هنرمندان و مورخان بوده است، و به شکل گسترده ای درون مایه اصلی آثار ادبی و فکری به شمار میرفته است.
از آدون کنعانی تا آدونیس یونانی
آدون یکی از مهم ترین خدایان نزد کنعانی ها به شمار میرفت: او ایزد زیبایی، باروری، و تجدید حیات مدام بود. نام آدون، در میان کنعانی ها به معنای سَروَر بود. در اساطیر یونان و دنیای یونانی مآب بطور اعم، او آدونیس نامیده میشد و با همین نام نزد آن ملل شناخته میشد. دیگر همتایان آدونیس در تمدن های مختلف یکی بَعَل خدای کنعانی ها بود که در اوگاریت پرستش میشد، و دیگری تموز یا دُموزی (مطابق با ماه جولای) آنگونه که نزد بابلی ها شناخته شده بود. در مصر، از او با عنوان اُزیریس، خدای رستاخیز یاد میشد.
در کنار آدونیس، این افسانه شامل معشوق جاودانه وی عشتروت، الهه عشق و زیبایی نیز می باشد. در اساطیر یونان از وی با عنوان آفرودیت و نزد رومیان با نام ونوس یاد میشود. داستان این دو آنگونه در هم امتزاج یافته است که افسانه آدونیس بدون اشاره به عشتروت و داستان آن عشق ابدی که در نهایت آن دو را به وصال هم نائل کرد ناتمام خواهد بود.
زمانی که آفرودیت آدونیس را دید آنقدر مسحور زیبایی وی گشت که تصمیم گرفت او را از چشم سایر الهگان پنهان نگه دارد.
نقشی که قبرس در انتقال افسانه آدونیس و عشتروت از مناطق کنعانی به نزد یونانی ها - و از یونان به نزد رومیان - ایفا کرد بسیار با اهمیت است. باری، شاید بر اثر فقدان منابع تاریخی مکتوب بین النهرینی و کنعانی درباره این داستان (و غالبا عدم شفافیت اینگونه منابع) منابع متاخر یونانی بعنوان مرجع اصلی برای ذکر این حکایت عشق جاودانه در نظر گرفته میشود. از این رو، این داستان بیشتر از آنکه با نام آدون و عشتروت شناخته شود، با اسم آدونیس و آفرودیت شهرت یافته است.
آدونیس در اساطیر یونان
بر اساس منابع تاریخی مختلف یونانی (همچون بیون ازمیری) و دیگر منابع رومی (همچون کتاب مسخ ها اثر اُوید) اجماع کلی بر داستان آدونیس و آفرودیت بدین ترتیب میباشد:
پادشاه بزرگی موسوم به سینیراس (در برخی منابع موسوم به تیاس، پادشاه آشور) دختری داشت به اسم میرها، که بسیار زیبا بود. آن پادشاه را عادت آن بود که به زیبایی دخت خویش تفاخر کند و حتی او را زیباتر از آفرودیت، ایزدبانوی عشق و زیبایی میدانست. زمانی که آفرودیت از این ماجرا آگاه شد، متغیر گشت و بر آن شد که آن عمل پادشاه را بی پاسخ نگذارد. آفرودیت پسر خود اِروس، رب النوع میل و خواهش و جاذبه، را بر آن داشت تا میرها را دلباخته پدر خود سازد و حتی آن پادشاه را فریب دهد تا با وی همبستر شود. زمانی که سینیراس به این نیرنگ پی برد، سوگند خورد که دختر خود میرها را بکشد، و آن دختر نیز پس از آنکه از بارداری خود یقین حاصل کرد از چنگ پدر خود گریخت. میرها از این عمل ننگین خویش شرم زده و پشیمان بود، و از خدایان خواست تا او را در امان نگه دارند. خدایان نیز با مبدل ساختن وی به درخت مورد، دعای وی را مستجاب کردند.
نه ماه بعد، آن درخت مورد شکافته شد و آدونیس زاده شد؛ او زیبایی را از مادر خویش به ارث برده بود. وقتی که آفرودیت آن پسر را دید، آنقدر مسحور زیبایی وی گشت که تصمیم گرفت او را از چشم سایر الهگان پنهان کند، و بهمین خاطر او را به پرسفونه، ایزدبانوی جهان مردگان سپرد. پرسفونه به مراقبت از آن پسر پرداخت، و زمانی که آدونیس بزرگ شد و بشکل رو به تزایدی جذاب میگشت، آن الهه نیز دل در گروی عشق او نهاد.
پس از آن درگیری میان آفرودیت و پرسفونه رخ داد، چرا که پرسفونه از بازگرداندن آدونیس به آفرودیت خودداری مینمود. زئوس، پادشاه خدایان، در این ماجرا مداخله کرد و مقرر نمود که آدونیس چهار ماه از سال را نزد پرسفونه در هادس، یا همان جهان اموات، بسر برد و چهار ماه نیز پیش آفرودیت بماند، و آن چهار ماه باقی مانده را نیز آنگونه که خود میخواهد بگذراند. از آنجا که آدونیس سخت اسیر دلربایی و زیبایی آفرودیت شده بود، آن چهار ماه باقی مانده را نیز به آفرودیت اختصاص داد.
آدونیس بخاطر تردستی اش در شکار شهره بود، و در یکی از سفرهای خود برای شکار در بیشه افقا (نزدیک بیبلوس) بوسیله یک گراز وحشی مورد حمله قرار گرفت و در حالیکه در دستان آفرودیت قرار داشت خون از تنش جاری بود، آن الهه نیز شهد سحر آمیز خود را بر روی زخمهای او میریخت. گرچه آدونیس بر اثر این حادثه جان داد، خون وی با آن شهد سحر آمیز در هم آمیخت و به دل خاک فرو رفت جایی که گلی از آن زمین جوانه زد، بوی آن گل همچون بوی شهد آفرودیت بود، و رنگ آن نیز به رنگ خون آدونیس بود - گل شقایق نُعمانی. خون آدونیس به رودخانه رسید و آب رود را گلگون نمود، و آن رودخانه به اسم رودخانه آدونیس (امروزه موسوم به نهر ابراهیم یا رود ابراهیم) شهرت یافت، که در دهکده افقا در لبنان واقع شده.
پرستش آدونیس
بیبلوس یکی از مراکز مهم در دنیای باستان بود که مناسک مذهبی مرتبط با آدونیس در آن برگزار میشد و در حقیقت برگزاری آن مراسم به سده های نخستین شکل گیری آیین مسیحیت باز میگردد. نوشته های لوسیان اهل ساموساتا در سده دوم میلادی نقش عمده ای در شناخت حقیقی آن مراسم که به شکل گسترده ای در میان مردمان بیبلوس رایج بود داشت. کتاب وی یعنی در باب الهه سوری شرح بازدید او از دهکده افقا است، جایی که او به توصیف آنچه خود دیده است میپردازد.
بر طبق گفته های لوسیان، مردمان بیبلوس بر این باور بودند که کشته شدن آدونیس بوسیله یک گراز وحشی در سرزمین آنان رخ داده است. به منظور یادبود آن واقعه، آنان هر ساله در مراسمی به خودزنی میپرداختند، سوگواری میکردند، و مراسم مذهبی و مجالس باده نوشی را برپا میکردند، در حالیکه سوگواری و ماتم به شکل گسترده ای در آن ناحیه سایه افکنده بود. زمانی که مراسم خودزنی و نوحه و زاری پایان می یافت، آنان مراسم تدفین آدونیس را برگزار میکردند، گویی او همان وقت مرده بود، و سپس در روز بعد اعلام میکردند که وی به زندگی بازگشته و رهسپار آسمان شده است.
عامل شگفت انگیز دیگر در ناحیه بیبلوس رودخانه ای بود که از جبل لبنان سرچشمه میگرفت و به دریا میریخت‌. گفته میشد که رودخانه آدونیس هر ساله تغییر رنگ میدهد و همچون خون گلگون میشود، به دریا میریزد و قسمت عمده ساحل را به رنگ سرخ در می آورد - نشانه ای نزد مردم بیبلوس برای آغاز مراسم سوگواری شان، باور بر آن بود که در آن مقطع سال، آدونیس در لبنان زخم برداشته، و خون وی به بستر رودخانه رسیده است. یکی از دلائل ارائه شده به وسیله لوسیان علت تغییر رنگ آن رودخانه به رنگ سرخ در آن مقطع از سال را توضیح میدهد که بر طبق آن باد شدیدی خاک را به رودخانه سرازیر میکند. خاک لبنان (و بالاخص خاک آن منطقه) بخاطر رنگ سرخش شهرت دارد، که زمانی که با آب رود ترکیب میشود، رنگ آن رودخانه ارغوانی میشود.
افسانه جاودانه:
محبوبیت داستان آدونیس و معشوق وی آفرودیت به احیای مناسک و مراسم آن در بسیاری از شهرهای فنیقی منجر شد. این داستان همچنین به آنسو تر به یونان باستان، دنیای رومی و هلنیستی نیز گسترش یافت، اما با تفاوتهای جزیی در دگردیسی داستان، بر اساس خصائل و ویژگی های هر یک از آن تمدنها. جوهر آن افسانه، بهرحال در سرتاسر استحاله های آن حکایت دست نخورده باقی ماند: ایزد جوانی و زیبایی و رابطه او با الهه عشق، در کنار مرگ آن خدای جوان و بازگشت او به زندگی بعنوان استعاره و نمادی از نوزایی سالانه طبیعت در نظر گرفته میشود.
افسانه آدونیس بشکل تنگاتنگی با مفهوم پوشش گیاهی و تمدن های مرتبط با کشاورزی، همچون بین النهرین و یا مناطق کنعانی (همانگونه که این داستان ریشه در خاور نزدیک دارد) در ارتباط است. زمستان برای ساکنان این مناطق فصل غم و اندوه بود، حال آنکه، بهار و تابستان برای آنها شادی زندگی نو را به همراه داشت. بشکل گسترده ای این باور وجود دارد که این افسانه تجلی گاه فکر، تاملات، و احساسات روحی آن مردمان بوده است.
بقایای پرستش آدونیس تا روزگار کنونی نیز در میان ملل شام، بین النهرین و حتی پارس/ ایران بجا مانده است، جایی که بعنوان بخشی از جشن های محلی بهار، همچون جشن نوروز متجلی میشود.
در اساطیر یونان آدونیس جوانی بسیار زیبارو بود، که عاشق آفرودیت الهه بود. او عامل نزاع بین آفرودیت و پرسفونه بود و در نهایت چهار ماه از سال را نزد پرسفونه در دنیای اموات و هشت ماه باقی مانده را نزد آفرودیت بر روی زمین گذراند، که این مساله نمادی از فصول سال به شمار می آمد.
آدونیس به چه معناست ؟
افسانه آدونیس، جوان زیبارویی که هشت ماه از سال را بر روی زمین نزد آفرودیت و چهار ماه دیگر را نزد پرسفونه در جهان مردگان بسر میبرد، نمادی از فصول سال بشمار می آید: شادی حاصل از طلوع خورشید و تابستان و غم و اندوه زمستان. ادامه دارد..

فردوسی در سن پیری این ستایش رو سرود بنام: اندر ستایش سلطان محمود، که به پادشاهان قبلی کیقباد و لهراسب و غیره اشاره میکنه که حمایتش کردند و میگه حاکم باید از فرهنگ کشور حمایت کند و دانشمندان را تقویت کند و الخ... متن اصلی ستایش سلطان محمود چنین آغاز میشود:
ز یزدان بران شاه باد آفرین
که نازد بدو تاج و تخت و نگین
که گنجش ز بخشش بنالد همی
بزرگی ز نامش ببالد همی
بعد فردوسی به سالهای طولانی اشاره میکند که سختی ها کشیده تا علم و تجربه و معرفت کسب کرده و این شاهنامه رو طی سی سال کامل کرده و در این مدت مورد تشویق و حمایت شاهان قبلی بوده:
بدان گه که بد سال پنجاه و هفت
نوانتر شدم چون جوانی برفت
فریدون بیدار دل زنده شد
زمان و زمین پیش او بنده شد
بداد و ببخشش گرفت این جهان
سرش برتر آمد ز شاهنشهان
و بعد به سن پیری خودش اشاره کرده و از شست و هفتاد سالگی عمرش گفته:
هر آنگه که سال اندر آمد بشست
بباید کشیدن ز بیشیت دست
ز هفتاد برنگذرد بس کسی
ز دوران چرخ آزمودم بسی
یعنی من آفتاب لب بام هستم و نفس های آخرم را دارم میکشم که این شاهنامه تکمیل شده و توقع پول هم نداشته، بلکه خواستار حفظ شاهنامه بوده... که من عمر و جوانی روی این اثر فرهنگی گذاشتم و شما حفظ کنید تا به نسل های بعدی برسد (مثلاً علینامه ربیع همون زمان نوشته شده ولی الان توی موزه ترکیه خاک میخورد) هیچی دیگه.. که متاسفانه مورد بی احترامی و تحقیر سلطان واقع میشود و دلشکسته از نزد سلطان برگشت. که طولانی هست ولی خلاصه کردم. بگذریم. در پستهای قبلی هشت نمونه شاهنامه الصاقی و جعلی رو معرفی کردم از جمله: چاپ امیر کبیر، چاپ امیر بهادر، انتشارات ایران باستان، چاپ ژول مول، چاپ مسکو، چاپ کلکته، چاپ محمد رمضانی، چاپ دبیر سیاقی (که با هم فرق دارند)
شاید بپرسید این چاپها چه اشکالی داره؟ بله.
اشعاری دارد جعلی در مورد زن ستیزی.. عرب ستیزی.. ترک ستیزی.. نژاد پرستی و غیره. مثلاً چنین اشعار زشت و سخیف و پلشتی رو الصاق کردند در مورد زنان که زیاد هست (زنان را ستایی سگان را ستای، که یک سگ به از صد زن پارسای) حالا اگر بگم طولانی میشه در مورد بلوچ کشی.. لر کشی.. هندی کشی.. افکار فاشیستی..
شما اگر این دروغ ها رو باور کنید که فردوسی به زنان یا نژاد شما توهین و بی احترامی کرده، ازش بدتان میاید، دیگران هم مثل شما هستند.
اینها تهمت هست. تهمت. تهمت.
به این فکر کنیم که کدام دستهای پلید، و چرا چنین ظلمی به فرهنگ ایرانی و فردوسی کردند؟ که باعث شاهنامه ستیزی افراد کم اطلاع میشه.
اگر حرفم را باور نمیکنید، این هشت چاپ را که معرفی کردم کنار هم قرار بدهید تا ببینید که چقدر با همدیگه فرق دارند. مگه چندتا فردوسی داشتیم؟ این دلیل و سند هست که حرفم راست هست. شاید سوال کنید که کدوم شاهنامه معتبر است؟
بله درسته، ما چند نمونه شاهنامه معتبر داریم که همه دقیقاً مثل هم هستند مثل نمونه ای که دارم استفاده میکنم و قبلاً معرفی کردم: (در سال ۸۲۹ ق بدستور با بیسنقر میرزا پسر شاهرخ نوشته شده) مشخصات دقیقش رو قبلاً ذکر کردم، نکته آخر اینکه ما وظیفه داریم از فرهنگ خودمون در حد توان دفاع کنیم و اجازه ندهیم افراد مشکوک و بیمار از حسادت و خباث، فرهنگ غنی و ملی ما رو مخدوش و مسموم کنند. سربلند و مانا باشید.

ابوالمعالی نصرالله منشی یکی از نویسندگان و منشیان دربار غزنوی در سدهٔ ۶ هجری بوده، ابتدا مشاور و کدخدای آلتونتاش خوارزمشاه بود و بعد مرگ میمندی وزیر بزرگ غزنویان به سمت وزارت در دربار غزنویان رسید. اصل وی به روایت هفت اقلیم از شیراز و به روایت دیگر از غزنین است. او در آغاز جوانی به دربار بهرام‌شاه غزنوی وارد شد. چندی بعد در زمان سلطنت خسروشاه غزنوی به سمت دبیری رسید و حتی توانست در زمان آخرین شاه غزنوی به نام خسرو ملک به مقام وزارت برسد. اما در زمان همین شاه بود که بخاطر حسادتِ شخصی به نام شیخ شهاب، بیچاره مورد غضب قرار گرفت و تا پایان عمر به زندان افتاد و سرانجام هم در حبس به قتل رسید. ایشون نثری مصنوع داشت و با استفاده از همین قریحه، کتاب کلیله و دمنه را از عربی به پارسی برگرداند و آن را به بهرام‌شاه غزنوی تقدیم کرد. قسمتی از کلیه و دمنه که، اشاره داره به اینکه دنیا و عالم پر بلا و عذاب هستش، و آدمی از آن روز که در رحم مادر هست تا آخر عمر یک لحظه از بلا و آفت خلاصی نداره. اما متن این است: چون مدت درنگ وی سپری شود و هنگام وضع حمل و تولد فرزند باشد بادی بر رحم مسلط شود، و قوت حرکت در فرزند پیدا آید تا سر سوی مخرج گرداند، و از تنگی منفذ آن رنج بیند که در هیچ شکنجه ای صورت نتوان کرد. و چون به زمین آمد اگر دست نرم و نعیم بدو رسد، یا نسیم خوش خنک بر او گذرد، درد آن برابرِ پوست باز کردن باشد در حق بزرگان... یعنی بچه که به دنیا آمد اگر دست نرم بهش بزنی یا باد دنیا بهش بخوره اینقدر دردش میاد که برابر است با اینکه کسی پوست ما آدم بزرگها رو بکند. عجبا.

رسیدیم به فردوسی جان که قراره خستگی ما رو در کنه، حکایت شیرین مهراب هستش که خسته و کوفته میاد به کاخش و سیندخت را می‌بیند که ناراحت و افسرده قنبرک زده است. میپرسد که چرا کشتی هایت غرق شده؟ سیندخت در جواب به مهراب حرفهای خاله زنکی میزند که فکرم نگران سرانجام زندگی و مرگ است، که زندگی همچون درختی است که در نهایت به زوال میرسد و میمیریم و ناراحت آینده فرزندمون رودابه هستم و... که میگه:
فرو برد سرو سهی داد خم
به نرگس گل سرخ را داد نم
درخت سرو بلند که نماد تجربه و پختگی هست سرش را پایین آورد بعنوان تواضع و مسئولیت پذیری و برای مدیریت خانواده و با گل نرگس چشمش، به سیندخت که به گل سرخ و لطیف تشبیه شده، آب که اشک چشم خودش هست داد. که باز این آب و اشک چشم کنایه از (دلگرمی و آگاهی و امید و آرامش) هست. چون سیندخت نه تشنه بود و نه اشک و آب میخواست، در واقع، وقتی سیندخت ناامید میگه:
یکی تنگ تابوت ازین بهر ماست
درختی که تریاک او زهر ماست
یعنی: از این درخت زندگی فانی، که برای تابوت تنگ و تاریک ماست، نوعی تریاک تولید میکند که در واقع، به جای نفع، زیان و زهر آور برای ماست.. الخ که دلداری و آرامش بهش میده که امیدوار باشه و خیلی منطقی و آموزنده بهش میفهمونه که آره.. روزگار و تقدیر به گونه‌ای نمیگذره که ما بخواهیم، و تنها کسی که عاقل و خردمند هست، میتونه با این واقعیت کنار بیاد و آن را درک کند. در واقع، زمانه با ما مانند دیگران رفتار نخواهد کرد و هر کسی باید با واقعیت‌هایی که وجود دارد، مواجه بشه. ضمناً شاهنامه فردوسی شاهکاره چرا؟ چون پیچیدگی هایی داره که مثل کلاف سردرگم بهم تنیده شده، و این قسمت شاهنامه همراه اتفاقات و تنش های زیادی هست، ولی باز در این بگیر و ببند، توصیه میکنه که امیدوار باش و از این پس هر کاری را که به ذهنت میرسد درست است را انجام بده و از عقل و خرد بعنوان راهنما استفاده کن، متاسفانه، در شش نسخه متعدد جعلی شاهنامه نکات وهن آلودی اضافه شده که باعث شاهنامه ستیزی شده، فردوسی بزرگمردی فرهیخته و بااخلاق و صاحب کمالات بوده که مظلوم و بازیچه سیاست و یهود شده، زنده باد ایران همیشه سربلند و فرهنگ کهنسال پارسی.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: از الفاظ رسول خدا صلى الله علیه و آله است که فرموده است: اگر کوهى بر کوهى ستم کند خداوند آن را ویران میسازد، کیفر ستم از کیفر هر بدى دیگرى زودتر فرا میرسد و ثواب نیکى کردن از ثواب هر خوبى دیگرى زودتر به دست مى آید.

جبهه باطل

جبهه باطل در حال ایجاد یک اجماع جهانی بر علیه جبهه حقه، داریم به ساعت صفر تقابل این دو جبهه میرسیم، اروپا با قرار دادن نام سپاه در لیست تروریستی، رسماً راه هر گونه مذاکره رو بست، و از طرفی هم آمریکا با ایجاد رزمایش با همکاری کشورهای حوزه خلیج‌فارس نشون داده که عملیات روانی گسترده رو شروع کرده، و البته هم دل خوش کرده به شروع دوباره اغتشاشات در ایران، الحمدلله ایران تمهیدات لازم رو انجام داده و حتی طرح ترور آمریکا هم جواب نخواهد داد چون در همه رده‌ها تا ۴ جانشین معرفی شده و پیش‌بینی میشه در صورت رخ دادن این جنگ که احتمالش بسیار کمه، آمریکا و اسقاطیل تا مرز نابودی پیش برن، چون ایران این‌بار خواب بسیار وحشتناکی برای اینها دیده، یادمه وقتی پارسال از سلاح پلاسما صحبت شد خیلی‌ها تکذیبش کردن ولی دیدیم که بعد از مدتی همه پی بردن به درستی این حرف، اما در همین حد بدونیم، ما از اون هم گذشتیم و به چیزی رسیدیم که یک کابوس وحشتناک در دریا و خشکی برای آمریکاست، الان قصد رجز خوانی ندارم، بلکه میگم ما باید برای هر موقعیتی آماده باشیم، از لحاظ نظامی به حول قوه الهی میتونیم گردن مستکبرین عالم رو بشکنیم، توی این اصلاً شک نکنید، داشته‌های ما خیلی بیشتر از اون چیزی است که اعلام شده، با قاطعیت میگم که ما موشک‌هایی داریم که آمریکا حتی تو خوابش هم نمی‌بینه، ایران در حوزه دفاعی به جایی رسیده که داره تسلیحات جدید اختراع میکنه، تلفیق موشک و پهپاد، و تلفیق هواپیماهای نسل‌های جدید با پهپاد و... که بهتره زیاد در موردش صحبت نکنیم و اما یه نکته مهم: ما در وسط یک طوفان اقتصادی جهانی گرفتار شدیم از طرفی هم سوء مدیریت‌های اجرایی و اقتصادی در کشور باعث شده تا معیشت مردم به سختی بیفته، از این رو به شما توصیه میکنم به زندگی جهادی باید برگردیم، به ارزش‌های دهه ۶۰ در زمانه‌ای که سختی و فشار بر روی مردمه و داره همه رو‌ میبره به سمتی که به جان هم بیفتند برای یه لقمه نان، بهم دیگه رحم کنیم، شیطان میخواد از ما یه زامبی بسازه که گوشت هم رو بخوریم، قرار نیست قیافه‌هامون شبیه خون آشام و زامبی ها بشه، همین‌ که بهم رحم نکنیم و هر کی به فکر خودش باشه، دقیقاً کاری رو کردیم که یه خون‌آشام و زامبی میکنه، داریم به مرحله‌ای میرسیم که باید هوای همدیگه رو داشته باشیم، داریم میریم به سمت زامبی سازی، داریم میریم به سمت بیرحم شدن، داریم میریم به سمتی که هر کس کلاه خودشو بچسبه تا باد نبره، اگر مقاومت کنیم و متحد باشیم و رحم کنیم از این آخرین سد قبل از ظهور هم ان‌شاءالله با هم رد میشیم و به ظهور میرسیم، و یه جمله: خداوند اراده کرده که جبهه مستضعفین، وارثان عالم بشوند، حالا مشخص کن در کدوم جبهه‌ای؟ جبهه مستضعفین یا مستکبرین؟

برنده اونهایی هستند که در سمت درست تاریخ بایستند، و حالا یه سوال مهم، وقتی خداوند اراده کرده مستضعفین عالم وارثان این زمین باشند، جبهه شیطان و ترامپ و نتانیاهو و بن سلمان و ... با همه تسلیحات و تجهیزات و امکانات و قدرت، آیا زورشون به اراده الهی میرسه؟ قطعاً به اندازه زور پشه هم نخواهد بود، من میدانم که خداوند اراده فرموده که این ملت را به عالی‌ترین درجات برساند، دلتون قرص و قوی باشه و از هیچ قدرتی نترسید که خدا با ماست و دست امام زمان (عج) بر سر ماست و صلی الله علی محمّد و آل محمد.

چند اصطلاح در گویش عامیانه:
حلوای تن تنانی، تا نخوری ندانی. حلوای لن ترانی بوده است که در محاورات تغییر یافته، لن ترانی یعنی نایاب هست، اشاره به کلام خداوند به موسی که: نمیتونی منو ببینی. این مثل برای چیزهای باارزش، نایاب و کمیاب بکار میره.
خواب زن چپه: درستش خواب ظن چپه هست، یعنی خوابی که از روی حدس و گمان و ابهام باشه، بصورت برعکس تعبیر میشه.
خیلی چاکریم: کلامی که زیاد شنیده ایم، ولی... خیلی شاکریم درسته، یعنی ممنونتم، قدر دانت هستم، بخاطر نزدیکی دو حرف (چ و ش) در گویش این کلمه تغییر کرده.
لامصب، در اصل لامذهب درسته، یعنی بدون دین و ایمان، بدون هیچ نگرش و خط فکری. گاهی بصورت سگ مصب و بدمصب هم بکار میره.
یه جوری حرف زدم طرف رو یه لقمه چپش کردم، لقمه چپ بی معنی هست و چپ و راست نداره، در اصل لقمه چرب هست.
ادبیاتمون و زبان پارسی مون خیلی پربار و غنی هست، خیلی قشنگه، بیایید این اشتباهات رایج در گفتگوها رو خودمون تصحیح کنیم، تا برای خودمون عادت بشه، و به شکل درستش به نسل بعد منتقل بشه.

مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش بیست و یکم.
رازهای تمدن جدید غرب/ پلانتوکراسی و تجارت جهانی برده: گسترش بیسابقه تجارت شرق و سلطه انحصاری پرتغالیها بر آن، تصرف سرزمینهای قاره آمریکا بوسیله اسپانیاییها و پرتغالیها و تأسیس پلانتها در سده شانزدهم میلادی دورانی نوین را در تاریخ غرب گشود؛ دورانی که سه سده تداوم یافت و روح و مایه حیاتی خود را از دو پدیده جدید گرفت: پلانتوکراسی و تجارت ماوراء بحار. این هر دو نامهایی نمادین است: اقتصاد پلانتوکراتیک یعنی اقتصادی که بر شالوده کشتزارهای بزرگ مستقر در مستملکات اروپاییان در جزایر و سواحل قاره آمریکا و خاوردور (پلانتها) استوار شد، درواقع اقتصادی بود مبتنی بر نیروی کار انبوه میلیونی مردمی که از قاره آفریقا به بردگی گرفته میشدند؛ و بر این شالوده بود که اروپا طی دو سده هفدهم و هیجدهم میلادی بزرگترین نظام برده داری تاریخ بشری را بر پا کرد. تجارت ماوراء بحار نامی است که به توسعه طلبی اروپا در مشرق زمین داده میشود؛ تکاپویی که هیچ ربطی به تجارت متعارف نداشت و چنانکه در سرگذشت آن دیدیم بر تهاجم و تجاوز و غارتی بی سابقه استوار بود. مبداء این دوران سفرهای اکتشافی کریستف کلمب به غرب ( ١٤٩٢م.) و واسکو داگاما به شرق ( ١٤٩٧م.) است و پایان آن انقلاب صنعتی اروپا در نیمه اول سده نوزدهم؛ تحولی که دقیقا بر پایه سه سده انباشت و تراکم ثروت جهان در بخشهایی از قاره اروپا، بویژه در جزیره انگلستان، انجام گرفت. اروپاییان در هجوم خود به قاره آمریکا و جزایر اقیانوسها، بمنظور تأمین سلطه بلامعارض خویش، سیاست نسل کشی و امحاء جمعی سکنه بومی را پیش گرفتند. بنوشته ارنست ماندل، وحشی گری هولناک فاتحان (کانکوئیستادورهای) اسپانیایی را در آمریکا همه میدانند. اینان در یک فاصله زمانی پنجاه ساله ... ۱۵ میلیون سرخپوست را نابود کردند و این رقم بنا به عقیده مورخین محافظه کار بر ۱۲ میلیون نفر بالغ میشد. مناطقی مانند هائیتی، کوبا، نیکاراگوئه و سواحل ونزوئلا، که تراکم جمعیت بسیار داشت، کاملا از جمعیت خالی شد. (در تاریخنگاری غرب، کانکوئیستادورها (فاتحان) به دریانوردان اعزامی دربارهای اسپانیا و پرتغال به قاره آمریکا، پس از سفر کریستف کلمب، اطلاق میشود. تعداد آنها بسیار است و در میان آنان فرانسیسکو پیزارو ١٤٧٥ تا ١٥٤١، فاتح امپراتوری اینکا در پرو، از لحاظ قساوت و آزمندی شهرت فراوان دارد. سیاست امحاء نسل سرخپوستان آمریکا در سده های بعد تداوم یافت. برای آشنایی با قتل عام سرخپوستان بوسیله ارتش ایالات متحده آمریکا در اواخر سده نوزدهم بنگرید به: دی براون، فاجعه سرخپوستان آمریکا، ترجمه محمد قاضی، تهران: خوارزمی، چاپ اول) هائیتی نمونه ای گویاست. این جزیره ای است که کریستف کلمب در ٦ دسامبر ١٤٩٢ بر آن پای نهاد و آن را هیسپانیولا نامید. این جزیره ای پرجمعیت بود که در آن زمان کلمب تعداد سکنه بومی آن را ٩٠٠ هزار نفر تخمین زد. یورش اروپاییان برای یافتن طلا به این جزیره آغاز شد و در سال ١٥٠٨ تنها ٦٠ هزار نفر از این مردم زنده بودند. در سال ١٥٣٣ تعداد سکنه بومی تنها ٤٠٠٠ نفر گزارش شد و در نیمه سده هیجدهم هیچ نشانی از آنان برجای نماند. هائیتی تا سده هفدهم در اشغال اسپانیاییها بود. در سال ،١٦٩٧ بخش غربی جزیره به تصرف فرانسویها درآمد و سن دومینگو نام گرفت. فرانسـویها بـا انتقال اسیران آفریقایی به این جزیره و بهره کشی از نیروی کار آنان پلانتهای بزرگ پنبه و نیشکر ایجاد کردند. این پلانتها به گروه قلیلی از ثروتمندان فرانسوی تعلق داشت. بدینسان، هائیتی به بزرگترین تولید کننده شکر جهان بدل شد و جمعیت اندک آن به ٤٨٠ هزار نفر (١٧٩٢) افزایش یافت. بنوشته جیمز والوین، هائیتی سهم مهمی در شکوفایی اقتصاد فرانسه پیش از سال ١٧٨٨ داشت. در این زمان، تولید شکر هائیتی معادل ١٩٣ میلیون فرانک فرانسه گزارش شده است. و ششصد کشتی و ١٥٠٠٠ دریانورد در کار حمل و نقل برده و شکر این جزیره بودند. با وقوع انقلاب فرانسه، در سال ١٧٩١ بردگان سیاه جزیره سر به شورش برداشتند؛ و اروپاییان یا به قتل رسیدند یا از جزیره گریختند. کوبا نمونه برجسته دیگری از فاجعه امحاء سکنه بومی قاره آمریکاست. بر این جزیره پرجمعیت نیز در سال ١٤٩٢ میلادی جغدی شوم بنام کریستف کلمب پای نهاد و سه سده بعد نشانی ناچیز از نسل مردم بومی آن بر جای ماند. سکنه کنونی کوبا معجونی است از اعقاب اسپانیاییها، فرانسویها، آلمانیها و بردگان آفریقایی و چینی. تصور نرود که این سیاست تنها به سده های شانزدهم و هفدهم و دوران بدوی تهاجم ماوراء بحار و انباشت سرمایه اروپاییان تعلق داشت. چنین نیست. تا پایان سده نوزدهم بی شک شاهد تداوم سیاست نسل کشی سکنه بومی هستیم. فاجعه بومیان تاسمانیا یکی از تراژدیهای هولناک سده نوزدهم است. این جزیره بزرگ، که در جنوب استرالیا واقع است، در سال ١٦٤٢ بوسیله یک ماجراجوی دریایی کمپانی هند شرقی هلند به نام ابل جانسون تاسمان کشف شد و در سال ١٨٠٣ به تصرف انگلیسیها در آمد. سیاست امحاء بومیان تا سال ،١٨٧٦ مقارن با دولت میرزا حسین خان سپهسالار در ایران، تداوم داشت و در این زمان آخرین بقایای سکنه اصلی این سرزمین از میان رفت. الوین تافلر مینویسد: داروین خود درباره فاجعه کشتار بومیان تاسمانیا مقالاتی نوشت و با شور و حرارتی که این قتل عام در او برانگیخته بود چنین پیش بینی کرد که در دوره ای از آینده ... نژادهای متمدن انسان بطور قطع نسل نژادهای وحشی را از روی زمین برمیدارند و خود جایگزین آن میشوند. نمونه چارلز داروین قابل تعمیم به تمامی فرهیختگان غربی نیست. در اروپا نیز بوده اند انسانهای آزاده ای که فاجعه نسل کشی بوسیله غارتگران ماوراء بحار را محکوم میکرده اند. برای مثال، ویلیام هاویت، نویسنده مسیحی انگلیس، میگفت: بربریت و فجایع وحشیانه ای که نژادهای به اصطلاح مسیحی در هر نقطه جهان و علیه مردم هر کشور مسخر مرتکب شده اند در هیچ عصری از اعصار تاریخ و نزد هیچ نژادی، هرقدر وحشی و عقب افتاده، هر اندازه بیرحم و بیشرم، نظیر ندارد. روشن است که مستملکات پهناور و حاصلخیز ولی خالی از نیروی انسانی نمیتوانست سودی برای کانونهای مستعمراتی اروپا داشته باشد. هدف پول بود نه حکمرانی بر برهوتی خالی از سکنه. مهاجرت وسیع اروپاییان تهیدست و انتقال خیل عظیم مجرمین و تبهکاران آغاز شد ولی این نیز چاره کار نبود. چنین بود که شکار سکنه قاره آفریقا و انتقال آنان به مستملکات ماوراء بحار به یکی از پایه های اصلی اقتصاد دنیای غرب بدل شد. این فرایندی است که دورانی طولانی، سه سده، تداوم داشت. این بردگان در کشتزارهای پهناور مستملکات ماوراء بحار به کار گرفته میشدند. بدینسان، پدیده اقتصادی جدیدی شکل گرفت که پلانتوکراسی نامیده میشد. جامعه زمینداری- بردگی مستقر در این مستملکات جامعه پلانتکاری نام داشت. پلانتوکراسی سده های شانزدهم تا هیجدهم دنیای غرب ثمره پیوند سه کانون است: خاندانهای حکومتگر اروپا که با قـدرت سیاسی و نظامی خویش از مالکیت پلانتها در برابر رقبای مهاجم حفاظت میکردند؛ صرافان و سرمایه گذاران بزرگ مراکز اصلی مالی اروپا که از طریق کمپانیهای متعدد، سرمایه لازم را برای شکار برده و احداث پلانتها تأمین مینمودند؛ و سرانجام، بنیانگذاران و مدیران این پلانتها که نخبگان پلانتوکرات نامیده میشدند و الیگارشی حاکم بر پلانتها بشمار میرفتند. در پیرامون این کانونها شبکه وسیعی از دلالان و ماجراجویان و شکارچیان و تجار برده حضور داشت. در تاریخنگاری آفریقا، دوران برده داری از دوران استعماری متمایز است. دوران برده داری از نیمه دوم سده پانزدهم میلادی آغاز میشود و تا سده نوزدهم تداوم دارد. سپس، دوران استعماری فرا میرسد. این دورانی است که قدرتهای اروپایی رسماً سرزمینهای آفریقایی را جزو مستملکات خود اعلام نمودند. میچل کراودر سرآغاز و تاریخ آفریقای دوران استعماری در قاره آفریقا را سالهای دهه ١٨٨٠ میداند یونسکو سالهای ١٨٨٠ ١٩٣٥ را بعنوان دوران استعماری این قاره متمایز ساخته است. تجارت جهانی برده در نیمه دوم سده پانزدهم بوسیله خاندان سلطنتی پرتغال بنیان نهاده شد. در سال ،١٤١٥ هفتاد و هفت سال پیش از سفر کریستف کلمب به قاره آمریکا و هشتاد و دو سال پیش از سفر واسکو داگاما به شرق، یکی از شاهزادگان پرتغالی به نام هنری (١٣٩٤ ١٤٦٠)، که بعدها به هنری دریانورد شهرت یافت، برای اشغال بندر سیتا، در ساحل مراکش، راهی شمال آفریقا شد. هنری این بندر را اشغال کرد و دژی استوار در آن بنیان نهاد. این نخستین مستعمره ماوراء بحار اروپاییان و سرآغاز تهاجم های پسین دریایی آنان به شرق و غرب است. هنری در سال ١٤١٨ در ویلا دو انفانته، واقع در دماغه جنوب غربی پرتغال، کاخی ساخت و آن را به کانون تجمع و مأوای انواع ماجراجویان و راهزنان دریایی بدل ساخت و از این زمان لشکرکشی های دریایی خود را آغاز کرد. هرچند در تاریخنگاری غرب میکوشند هنری را کاشفی بزرگ و شیفته و بانی دانش دریانوردی جلوه دهند، ولی این نکته پنهان نیست که انگیزه اصلی او توسعه تجارت پرتغالی طلا و برده و جنگ با مسلمانان بمنظور گسترش مسیحیت بود. همو بود که در سال ۱۴۵۸ تهاجمی بزرگ را علیه دولت مسلمان بنی وطاس فاس (مراکش) پیش برد. نخستین بار در سال ،١٤٤١ زمانیکه هنری دریانورد در جستجوی راه دریایی هند به ساحل غربی آفریقا رسید، ١٢ مرد و زن و کودک را به اسارت گرفت؛ آنان را با خود بعنوان برده به پرتغال برد و در بازار لیسبون فروخت. در هفت سال بعدی، حدود یکهزار آفریقایی شکار شدند و در بازار لیسبون به فروش رفتند. معهذا، با کشف قاره آمریکا بوسیله کریستف کلمب و تسخیر سرزمینهای پهناور آن بوسیله کانکوئیستادورها بود که تجارت برده اهمیت اقتصادی فوق العاده یافت. تا این زمان از بردگان فوق بعنوان غلامان و کنیزان خانگی، در کاخهای اعضای خاندانهای سلطنتی و اشراف پرتغال و اسپانیا، استفاده میشد. از این پس بردگان به یکی از ابزارهای تولید و یکی از سه عامل اصلی اقتصاد پلانتها (نیروی کار، زمین و سرمایه) بدل شدند. در دوران پنجاه ساله پس از ورود کلمب بـه باهاماس، اسپانیاییها مکزیک، پرو و جزایر هند غربی را تصرف کردند و در سال ١٥٤٢ پرتغالیها اشغال برزیل را آغاز نمودند. در این سرزمینها نه تنها معادن عظیم طلا و نقره به چنگ آنان افتاد، بلکه کشتزارهای وسیع تنباکو، نیل و نیشکر نیز پدید شد. اسپانیاییها و پرتغالیها در بکارگیری بومیان قاره آمریکا توفیقی نداشتند و لذا برای تأمین نیروی کار مورد نیاز خود به شکار سیاهان آفریقایی روی آوردند. میسیونرهای اسپانیایی، به رهبری کشیشی بنام لاس کازاس، که بعدها اولین اسقف مکزیکو شد، تجارت برده را تشویق میکردند. در سده شانزدهم صدور برده به قاره آمریکا به شکلی روزافزون تداوم داشت. معهذا، با ورود انگلیسیها بود که تجارت جهانی برده و اقتصاد پلانتکاری در سده های هفدهم و هیجدهم میلادی اوجی شگرف و بی سابقه یافت. سپس، هلندیها، فرانسویها، دانمارکیها، سوئدیها و سرانجام آلمانیها نیز وارد این عرصه شدند. چنانکه گفتیم، تجارت انگلیسی برده از سال ،١٥٦٢ بوسیله سر جان هاوکینز و با مشارکت الیزابت اول و تجار و صرافان انگلیسی آغاز شد و در سال ،١٥٨٥ با اشغال سرزمین ویرجینیا در آمریکای شمالی بوسیله سر والتر رالیگ، اولین پلانتهای انگلیسی تأسیس شد. این فرایند ادامه یافت و سرانجام در زمان چارلز دوم (١٦٦٣) به تأسیس کمپانی سلطنتی آفریقایی بریتانیا، طبق الگوی پرتغالیها، انجامید. به این کمپانی نیز، چون کمپانی هند شرقی و سایر کمپانیهای مشابه، امتیاز انحصاری تجارت در حوزه های عملیاتی آن اعطا شد. منبع اصلی شکار انگلیسی برده غرب آفریقا و بازار آن مستملکات انگلیس در قاره آمریکا بود. این بردگان بطور عمده در پلانتهای نیشکر و تنباکو به کار گرفته میشدند. در این زمان، کمپانیهای انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، هلندی، دانمارکی و آلمانی دارای قرارگاه های اختصاصی شکار برده در غرب آفریقا بودند. در نخستین سالهای تأسیس کمپانی سلطنتی آفریقایی بریتانیا، در این منطقه صدها اروپایی به کار اشتغال داشتند که ٣٠٠ تن از آنها کارگزاران کمپانی بودند. بنوشته جیمز والوین، کمپانی سلطنتی آفریقایی بریتانیا، در نخستین سالهای فعالیتش، بسیار موفق بود. تا سال ١٧٢٠ این کمپانی بیش از ٥٠٠ کشتی محموله را انتقال داد که شامل یکصد هزار برده آفریقایی میشد. در سال ١٦٦٠ در ماریلند و ویرجینیا تنها ١٧٠٠ برده سیاه وجود داشت. در سال ،١٦٧٠ هفت سال پس از تأسیس کمپانی سلطنتی آفریقایی بریتانیا، این رقم به ٤٠ هزار نفر رسید. یک سده بعد، در سال ،١٧٦٠ نیمی از جمعیت ٤٠٠ هزار نفری ویرجینیا را بردگان تشکیل میدادند و در پایان سده هیجدهم تعداد آنها ٣٠٠ هزار نفر بود. پیش از سال ،١٧٢٥ سالیانه ٦٠٠ برده به کارولینای جنوبی وارد میشد که در ده ساله بعد به سالیانه ٢٠٠٠ برده رسید. در سال ١٧٤٠ حدود ٤٠ هزار برده آفریقایی در این مستعمره مستقر بودند. در سال ١٧٥٩ تعداد بردگان در مستعمرات جنوبی انگلیس در آمریکای شمالی تقریبا برابر با سفیدپوستان بود. علاوه بر آمریکای شمالی، یکی از کانونهای مهم استقرار پلانتهای انگلیسی در جزایر هند غربی بود. با سلطه بریتانیا بر این جزایر، در نیمه اول سده هفدهم جمعیت آن از ٥٠ هزار نفر به یک میلیون نفر افزایش یافت. تا سال ١٧٧٥ حدود ۵ / ١ میلیون نفر آفریقایی در جزایر آمریکایی مستعمره بریتانیا تخلیه شدند. در سال ،١٨٩٩ مستعمرات انگلستان در جزایر هند غربی به شرح زیر است: جاماییکا، کایمانس، جزایر ویرجین، باهاماس، ترینیداد، توباگو، گرنادا، گرنادینس، سن وینسنت، باربادوس، سن لوسیا، دومینیکا، آنتیگوا، مونتسرات، باربود، نویس و ردوندا، سن کریستوفر و آنگوئیلا، جاماییکا، جزایر ویرجین، توباگو، سن لوسیا و دومینیکا را انگلیسیها از اسپانیاییها، هلندیها و فرانسویها گرفتند و بقیه بوسیله خود آنها تصرف شد. در این زمان، اسپانیا تنها جزایر کوبا و پورتوریکو را در تملک داشت. هلندیها شش جزیره، فرانسویها پنج جزیره، دانمارکیها سه جزیره و سوئدیها یک جزیره از جزایر هند غربی را در تملک داشتند. در فاصله سالهای ١٧٠٠ تا ١٧٦٠ حدود ١٨٠ هزار نفر برده تنها به جزیره باربادوس وارد شدند که حدود ٥٠ هزار نفر آنها در سه سال اول فوت کردند. در سال ،١٧٨٨ در باربادوس یک چهارم بردگان به مشاغل خانگی اشتغال داشتند و سه چهارم در پلانتها بودند. در سال ١٧٧٥ در مستعمرات انگلیسی شمال قاره آمریکا ٣٣١ هزار برده و در مستعمرات جنوبی (ماریلند، ویرجینیا، کارولینا و جئورجیا) ٣١٠ هزار برده، در جاماییکا ١٩٠ هزار برده و در باربادوس بیش از ٦٠ هزار برده وجود داشت. این ارقام بجز بردگانی است که تجار انگلیسی به سایر اروپاییان میفروختند. درک کرتن مینویسد: در سال ١٦٨٠ تجار ثروتمند و محترم بریستول، لیورپول و لندن در سال ١٥٠٠٠ برده آفریقایی صادر میکردند. بعدها این رقم افزایش یافت. در فاصله سالهای ١٦٨٠ تا ١٧٨٦ انگلستان به تنهایی بیش از دو میلیون برده را به اسارت گرفت، حمل کرد و فروخت... در سال ،١٧٩١ چهل ایستگاه (انگلیسی) شکار برده تنها در سواحل غربی (آفریقا) مستقر بود که نام زیبای فاکتوری (دفتر تجاری) را بر خود داشتند. بدینسان، در سده هیجدهم میلادی انگلستان به بزرگترین قدرت برده دار زمانه بدل شد. در نخستین سالهای سده هیجدهم، انگلیسیها سالیانه حدود ٣٦ هزار برده حمل میکردند. در سال ١٧٧٠ نیمی از تجارت برده غرب آفریقا در دست انگلیسیها بود که ناوگانی مرکب از ٢٠٠ کشتی با ظرفیت ٥٠ هزار برده در اختیار داشتند. در دهه ،١٧٨٠ حجم تجارت برده انگلیسیها به ٨٠ هزار نفر در سال رسید. بنابراین، دهه های پایانی سده هیجدهم میلادی و دوران اقتدار خاندان ولزلی در دربار انگلیس را باید اوج تجارت جهانی برده شمرد. دکتر جفکین آلمانی مینویسد ثروتی که در سده هیجدهم از هند و مستعمرات آمریکایی به جزیره انگلیس وارد شد عظیم است. تنها مالیات شکر مستعمرات آمریکایی انگلیس ٢ / ١ میلیون پوند استرلینگ در سال بود و حجم تجارت تنباکوی آن ٢٤٠٠٠ تن در سال. در جزایر هند غربی نیشکر، در ویرجینا بطور عمده تنباکو و در کارولینای جنوبی برنج کشت میشد. کمپانی سلطنتی آفریقایی بریتانیا از آغاز تأسیس تا سال ،١٧٢٠ ٣٠٠ هزار تن شکر به جزیره انگلیس وارد نمود. در سال ١٧٠٠ شکر وارد شده به انگلیس ٥٠٠٠٠ خمره (هر خمره برابر با حدود ٤ گالن) بود که در سال ١٧٥٣ دو برابر شد و به ١٠٠ هزار خمره رسید. در سال ،١٧٨٩ در تجارت شکر بریتانیا ٣٠ هزار نفر دریانورد مشارکت داشتند. کل حجم شکر تولید شده در مستعمرات انگلیسی جزایر هند غربی، از آغاز تصرف این جزایر بوسیله انگلیسیها تا زمان لغو برده داری، بیش از ده میلیون تن گزارش شده است. در سال ١٧٧٥ از ویرجینیا و ماریلند حدود ١١ میلیون تن تنباکو و از مستعمرات انگلیسی هند غربی حدود ١٠٠ هزار تن شکر صادر میشد. در این زمان، دیگر مصرف تنباکو و شکر در قاره اروپا به یک عادت عمومی بدل شده بود. برنج، پس از شکر، تنباکو و گندم چهارمین صادرات باارزش آمریکای بریتانیا بود. در سال ،١٧٣٠ کارولینای جنوبی سالیانه بیش از یک میلیون تن برنج صادر میکرد که دو سوم آن به انگلستان بود. بنوشته والوین، این کالای جدید نیز مانند تنباکو و شکر ذائقه انگلیسی را دگرگون ساخت. والوین فرمول تجارت خارجی کارولینای جنوبی را چنین استخراج کرده است: واردات بیشتر برده برابر است با صادرات بیشتر برنج. اقتصاد پلانتوکراتیک، در کنار غارت شرق، نقشی چشمگیر در شکوفایی بی نظیر ثروت و رفاه جزیره انگلیس داشت با تمامی پیامدهای اجتماعی، فرهنگی و علمی آن؛ که در نیمه اول سده نوزدهم به شکل انقلاب صنعی رخ نمود. سرزمینی فقیر که در آغاز سده نوزدهم کمتر از ده میلیون نفر جمعیت داشت، و در دو سده پیش نامدارترین شاعر آن بر ثروث هرمز رشک میبرد و از جواهرات بی حسابی سخن میگفت که دست سخاوتمند شرق به پای پادشاهان خود میریزد، اکنون به ثروتی دست یافته بود که حتی در رویاهایش به تصور نمی آمد. و این ثروت نه به تمامی ده میلیون سکنه جزیره انگلیس که به اقلیتی تعلق داشت. در همین زمان بخش مهمی از این مردم در فقری جانکاه به سر میبردند و ثروت انبوه فوق در دست معدود خاندان هایی انباشته میشد که آنان را الیگارشی مستعمراتی میخوانیم؛ و همین الیگارشی بود که در سده نوزدهم پدیده زرسالاری جهانی را شکل داد. برای نمونه، در سال ١٦٨٠ جزیره باربادوس در تملک تنها ٢٠٠ پلانتوکرات انگلیسی بود.‌ برخی خاندانهای نامدار انگلیسی چون ولزلی، یانگ، ساترلند، کول و لیندسی ثروت اولیه خود را از پلانتها و تجارت برده اندوختند؛ همانگونه که خاندان پیت ثروت نخستین خود را در کمپانی هند شرقی اندوخت. در بررسی الیگارشی زرسالار سده بیستم با این خاندانها آشنا خواهیم شد. در اینجا تنها تأکید میکنیم که بسیاری از اینان، از جمله پنج خاندان فوق، از گردانندگان و کارگزاران کمپانی هند شرقی نیز بودند. در این تکاپو، علاوه بر پلانتوکراتها، تجار برده نیز به ثروتهای عظیم دست یافتند. در اوایل سده هیجدهم، هر برده بطور متعارف حدود ١٦ تا ٣٦ پوند استرلینگ سود خالص داشت؛ گاه کمتر و گاه بیشتر. برای نمونه، کشتی لاتاری ٣٠٤ برده را از بندر لیورپول به جاماییکا برد و ١١٠٣٩ پوند استرلینگ سود خالص داشت. در همین زمان، کشتی اینترپرایز ٣٩٢ برده را به کوبا برد و سود خالص آن تنها ٦٤٢٨ پوند بود. بر پایه همین سود بود که ثروتهای انبوه در دست کسانی چون سر ساموئل فلودیر انباشته شد. ثروت این تاجر برده در سال ١٧٦٧ حدود ٩٠٠ هزار پوند استرلینگ تخمین زده میشود. در دوران شکوفایی اقتصاد پلانتکاری، بنادر لندن و لیورپول و بریستول مراکز اصلی صدور برده به قاره آمریکا بشمار میرفت. والوین مینویسد در اواخر سده هیجدهم لندن جمعیتی رو به رشد داشت، هرچند هنوز آنقدر کوچک بود که پیاده از مرکز تا حومه شهر تنها نیم ساعت فاصله داشت؛ و بیشتر این سکنه جدید تجار خارجی برده بودند. بندر لیورپول کانون اصلی تجارت برده بشمار میرفـت و در آن کمپانیهای خصوصی متعددی مستقر بودند که با کشتیهای خود، چون کشتی زونگ که در هر سفر حدود ۵۰۰ برده را از غرب آفریقا به قاره آمریکا میبرد، به کشف معادن برده و انتقال آن به کشتزارهای دنیای جدید اشتغال داشتند. جیمز والوین در پژوهش خود تصویری گویا از حیات اجتماعی در جامعه پلانتی به دست داده است. در مستملکات آمریکایی بریتانیا، جمعیت سفید به دو بخش تقسیم میشد: دو سوم جامعه سفیدپوستان را طبقه متوسط انگلیسی تشکیل میداد که هر یک چهار برده یا کمتر در تملک داشتند؛ و یک سوم نخبگان پلانتوکرات بودند که مالکیت بخش عمده اراضی و انبوه بردگان به دست آنها بود. اینان در زندگی شاهانه خود غوطه میخوردند؛ میهمانیهای مجلل و پرخرج، میخوارگی و آمیزش افراطی با زنان برده بخش مهمی از اوقاتشان را پر میکرد. هر نوع عملیات جنسی با بردگان زن مجاز بود و اولین رابطه جنسی پسران سفیدپوست که به بلوغ میرسیدند معمولا با زنان سیاهی بود که آنان را بزرگ کرده یا حتی شیر داده بودند. بدینسان، در قاره آمریکا نسلی پدید آمد از بردگان مادرزادی؛ انسانهایی که از پدران سفیدپوست بودند و بعنوان برده در خانه برادران و خویشاوندان پدری خود کار میکردند. والوین بر اساس دفترچه های یادداشت روزانه بجای مانده از برخی پلانتوکراتها، شرحی دردناک از رفتار ظالمانه جنسی آنان با بردگان به دست داده است. اروپاییان تا مدتها مانع از تشکیل کانون خانواده بوسیله سیاهان میشدند، زیرا گمان میبردند آنان فاقد غریزه تشکیل خانواده اند؛ موجوداتی کمتر از حیوانات! سالهای طولانی گذشت تا سرانجام اجازه زندگی خانوادگی به بردگان داده شد. از جمله حوادثی که در این تحول تأثیر داشت قتل توماس ساترلند بود. او که به خاندان بزرگ برده دار ساترلند ویرجینیا تعلق داشت، بوسیله یک برده مرد، که وی را در حال تجاوز به همسر یا محبوبش یافت، به قتل رسید. هرچند قاتل به وحشیانه ترین شکل مجازات شد، ولی این سرآغازی بود بر تعدیل رفتار جنسی اروپاییان با بردگان.

حدیث :
امام محمد باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله به گروهى گذر کرد که سنگى را بلند کرده و حمل میکردند، حضرت فرمود: این چیست؟ عرض کردند: با این کار مقاوم ترین و قوى ترین را مى آزماییم. حضرت فرمود: آیا شما را خبردار سازم که مقاوم ترین و قوى ترین شما کیست؟ عرض کردند: آرى اى رسول خدا. حضرت فرمود: مقاوم ترین و تواناترین شما کسى است که هرگاه خوشنود باشد خوشنودى اش او را به گناه و باطل نیفکند و هرگاه خشمگین باشد خشمش او را از گفتن حق بیرون نبرد و هرگاه استیلا و تسلط پیدا کند چیزى را که حق او نیست به ناحق نگیرد.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: کسى که خود را از (ریختن) آبروى مردمان باز دارد خداوند عذاب روز قیامت را از او باز خواهد داشت و کسى که خشمش را از مردم نگاه دارد خداوند در روز قیامت او را حفظ میکند.

توپاک آمارو شکور

دو راز افراد موفق: راز اول: سعی کن کارهایت را از صمیم قلب انجام دهی، نه به صرف اینکه ناچاری انجام دهی، باید به کارت ایمان داشته باشی، یک جریان آب ضعیف، تنها نیمی از باغچه را آبیاری میکند. راز دوم: همه چیز را همانطور که هست بپذیر، خواستن تنها، چیزی را تغییر نمیدهد، خواستن، باد را از وزیدن باز نمیدارد و برف را به آب نبات تبدیل نمیکند، اگر می خواهی چیزها را بهتر از خودشان تبدیل کنی، با آنها همانگونه که هستند مواجه شو.


فاکس نیوز نوشته بود: حمله همزمان و پرتعداد پهپادهای ایرانی تهدیدی جدی برای ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن است. وبگاه شبکه فاکس نیوز در تحلیلی با اشاره به آسیب‌ پذیری‌ های ناوگان دریایی آمریکا نوشت: کارشناسان دفاعی هشدار میدهند که پهپادهای ایرانی تهدیدی جدی برای دارایی‌های باارزش نیروی دریایی آمریکا (از جمله ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن) بشمار میروند. بله، ایران میتواند تعداد زیادی پهپاد را بصورت هماهنگ بسوی شناورهای نظامی شلیک کند و با ایجاد حملات اشباعی، سامانه‌های دفاعی سنتی را از کار بیندازد. اگر صدها پهپاد در مدت زمان کوتاه پرتاب شوند، تقریباً قطعی است که برخی از آن‌ها از سد دفاعی ناوها عبور خواهند کرد. قدرت ایران در سامانه‌های پهپادی کم‌هزینه و پرتعداد نهفته است؛ بویژه پهپادهای انتحاری که برای برخورد با هدف و انفجار طراحی شده‌اند. سامانه‌های دفاعی مدرن برای مقابله با چنین حملات اشباعی طراحی نشده‌اند. در نتیجه، ناوهای آمریکا برای ایران اهداف بسیار دلچسب و جذابی محسوب میشوند. بدن سگ زرد هم خوراک مار و مور خواهد شد و ایران سربلند، محکم و استوار باقی خواهد ماند تا روز موعود. اصلا نگران تاپال ترامپ نیستیم؛ جورج بوش عراق را تحویل ما داد. اوباما سوریه و افغانستان را، جو بایدن یمن را، تاپال ترامپ هم فلسطین را، ان‌شاءالله. جهت ثبت در تاریخ؛ هرگز امروز را فراموش نکنیم.

فاطیما بخش پانزدهم: شک و تردید و آزمایش الهی لوسیا: این قسمت یازدهم از داستان زندگی لوسیا سانتوس است که از کتاب فاطیما از زبان لوسیا ترجمه شده است: کشیش ناحیه در صدد بود که ببیند ماجرا از چه قرار است. و برای مادرم پیغام فرستاد که مرا به خانه اش ببرد. مادرم که فکر میکرد کشیش میخواهد مسئولیت کارهای اشتباه مرا بر عهده بگیرد نفسی به راحتی کشید. بنابراین به من گفت: فردا صبح زود اول وقت به عشای ربانی میرویم و بعد تو باید به خانه کشیش بروی، فقط بگذار مجبورت کند که حقیقت را بگویی و مهم نیست به چه طریقی این کار را میکند، بگذار تنبیهت کند و هر بلایی میخواهد بر سرت بیاورد نهایت درجه خشونت به خرج دهد که وادار شوی حقیقت را بگویی و خیال من راحت شود. خواهرانم هم با مادرم هم دست شدند و شروع به تهدید من کردند و مرا از ملاقات با کشیش میترساندند. من همه جریان را برای جاسینتا و برادرش تعریف کردم و آنها هم در جواب گفتند که ما هم با تو می آییم. کشیش به مادر ما هم گفته که ما را هم به خانه اش ببرد اما مادرم چنین حرفهایی به ما نزده است، اهمیتی نده اگر هم ما را کتک بزنند ما بخاطر عشق به خداوند و تغییر گناهکاران رنج میکشیم. فردا من در پشت سر مادرم به راه افتادم او در تمام طول راه یک کلمه هم با من حرف نزد. باید اعتراف کنم از ترس اتفاقاتی که در شرف وقوع بود میلرزیدم. در طول مراسم عشای ربانی من رنجهایم را بحضور خداوند تقدیم کردم و بعد از آن پشت سر مادرم از کلیسا بیرون آمدیم و راهی خانه کشیش شدیم. وقتی به آنجا رسیدیدم مادرم شروع به بالا رفتن از پله هایی کرد که به تراس میرسید هنوز چند قدم از پله ها بالا نرفته بودیم که ناگهان مادرم به طرفم چرخید و فریاد زد مرا عصبانی نکنی و به کشیش بگو که تمام حرفهایت دروغ بوده، و بنابراین او در موعظه روز یکشنبه کلیسا خواهد گفت که همه ماجرا دروغ بوده و قائله ختم به خیر میشود، سرگرمی خوبی درست کرده ای همه مردم را به کوا دا ایرا میکشی که در جلوی درخت دعا کنند! بدون غر غر کردن بیشتری با انگشت در زد. دختر کشیش خوبمان در را باز کرد و ما را هدایت کرد چند دقیقه ای روی نیمکت بنشینیم و منتظر باشم. بالاخره کشیش آمد و ما را به کتابخانه اش برد و مادرم را هدایت کرد که روی صندلی بنشیند. و از من خواست نزدیک میز کارش بروم. و من وقتی دیدم که او دارد در کمال آرامش و با لحن مهربان از من سوال و جواب میکند تعجب کردم. با وجود این هنوز هم میترسیدم. بازجویی همان دقیقه شروع شد و باید بگویم برایم خسته کننده و ملال آور بود. و جناب کشیش در انتها نظرش را گفت و نتیجه گیری کلی او به این صورت بود: به نظر من این یک الهام از طرف خداوند نیست. معمولا خداوند ما در این جور مواقع برای برقراری ارتباط با ما ارواح را به یک کشیش یا یک روحانی میفرستد، و این دختر تنها یک بچه است، این احتمالا یک فریب از ناحیه شیطان است، و آینده این را روشن میکند.

توپاک آمارو شکور در کودکی: توپاک در ۱۶ ژوئن ۱۹۷۱ در هارلم نیویورک متولد شد. مادرش افنی به تنهایی دو فرزند بزرگ میکرد و از پس هزینه های دو فرزندش به سختی بر میومد، اکثرا هم از این خونه به اون خونه میرفتن و گاهی وقتا هم داخل پناهگاه ها زندگی میکردند. دست آخر آنها به بالتیمور نقل مکان کردند و بالتیمور همون جایی بود که توپاک تونست مدرسه ثبت نام کنه و تحصیل داشته باشه. توپاک در بدو تولد به Lesan Parish Crooks نامگذاری شد. پس از پیوستن به حزب پلنگ سیاه، مادرش نام کوچک او را به توپاک آمارو، یکی از نام های انقلابی پرو تغییر داد که توسط اسپانیایی ها کشته شد. توپاک بعدها نام خانوادگی خود را از پدر سکیا خواهرش، عضوی دیگر از حزب پلنگ، بنام موتولو شکور گرفت. پدر، مادر و خواهر توپاک شکور و خانواده توپاک شکور: مادر توپاک یعنی آلیس فای ویلیامز، دختر یک خدمتکار کارولینای شمالی بود. او در سال ۱۹۷۰ توپاک رو باردار شد و به دلیل اتهاماتی که بهش وارد شده بود به زندان افتاد. یک سال بعد، آلیس فای پس از دفاع موفقیت آمیز از خود در دادگاه تبرئه شد و مشکلات قانونی خودشو پشت سر گذاشت. او پس از مشارکت فعال در حزب پلنگ سیاه نام خود را به افنی شکور (الان همه با این اسم میشناسنش) تغییر داد. افنی در ماه می ۲۰۱۶ در سن ۶۹ سالگی ترور شد. پدر توپاک یعنی بیلی گارلند، هم عضو حزب پلنگ بود اما وقتی توپاک پنج ساله بود ارتباط خود را با آفنی قطع کرد. او در مصاحبه با مجله Vibe در سال ۱۹۹۶ به نویسنده کوین پاول گفت: من فکر میکردم پدرم در تمام عمر من مرده است. احساس میکردم به یک پدر نیاز دارم تا به من مسیر درست رو نشون بده. افنی دو سال پس از به دنیا آوردن توپاک، دختری به نام سکیا به دنیا آورد، اما باز پدر توپاک ارتباطی با این خانواده نگرفت! دوستی توپاک با جادا پینکت اسمیت و کمی در مورد زن واقعی توپاک، توپاک و جادا پینکت اسمیت: توپاک بازیگر معروف یعنی جادا پینکت اسمیت را در دبیرستان هنرهای بالتیمور مریلند ملاقات کرد. جادا پینکت اسمیت در موزیک ویدئوی پاک نقش برجسته ای داشت. پینکت اسمیت در سال ۲۰۱۷ در فیلم Tupac All Eyez on Me حضور داشت، او بعداً به خبرنگاران گفت که هنگام ملاقات با توپاک فروشنده مواد مخدر بود و تصور مجدد روابط آنها را در فیلم رو بسیار آزاردهنده میدانست. زن توپاک کیشا موریس نام داشت، توپاک در حدود یکسال با این خانم در رابطه بود، البته دقیقا نمیدونم که قبل از ارتباطش با جادا با این ازدواج کرده بود یا اینکه قبلش، زن سابق توپاک در سال ۱۹۹۶ فوت شده نمیدونم به چه دلیلی! توپاک در حین گذراندن دوران محکومیت خود در زندان، نامه ای به مدونا نوشت و در آنجا روابط خود را با ستاره پاپ به دلیل نژاد او پایان داد. محله ای که توپاک توش زندگی میکرده، یعنی بالتیمور دچار جنایت شده بود و بخاطر همین خانواده توپاک به شهر مارین کالیفرنیا نقل مکان کردند. توپاک هم خودش از اون بچگی تو کار مواد بوده و یجور ساقی به حساب میومده! پس عجیب هم نبود که بدش نیاد از زندگی در این محله ها ولی خب اتفاقی بود که افتاده! توپاک در ۱۷ سالگی و در بهار سال ۱۹۸۹ تو یه پارک با یک زن مسن تر از خودش و البته سفید پوست به نام لیلا اشتاینبرگ آشنا شد. یکم گذشت و رابطه اینا جفت و جور شد و یجورایی لیلا حکم اولین مدیر برنامه توپاک شکور رو داشت! بهش مشاوره میداد و باهاش رفیق بود و این داستانا! (البته نه اینکه لیلا تجربه ای تو مدیریت داشته باشه، فقط چون دوست و رفیق همدیگه بودن!) همون حول و حوش بود که توپاک تونست با مشاوره هایی که از لیلا میگرفت یه سری کارارو انجام بده و اولین آلبوم انفرادی خودش رو بیرون بده. توپاک در مورد این آلبوم به یکی از خبرنگارای دور و برش گفته بود که: همه چیز در زندگی همه زیبا نیست، کشتار و مواد مخدر زیادی وجود دارد. برای من یک آلبوم کامل در مورد چیزهای سخت و سرگرم کننده و مراقبت کننده صحبت میکند، چیزی که من را آزار میدهد این است که به نظر میرسد بسیاری از چیزهای حساس که مینویسم بی توجه است. تیر خوردن برای توپاک بچه بازی بوده و در طول ۲۵ سال زندگیش حدودا چهار سری تیر خورده بوده! در ۵ آوریل ۱۹۹۳، توپاک به دلیل ضرب و شتم یک رپر دیگر با چوب بیسبال، ۱۰ روز را در زندان میشیگان گذروند. ۳۱ اکتبر ۱۹۹۳، ظاهرا توپاک برای کمک به یک راننده سیاهپوست که احساس میکرد توسط پلیس مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود متوقف شد. درگیری شروع شد و توپاک به پای یکی از پلیس ها و همینطور باسن یکی دیگر شلیک کرد. زمانی که مشخص شد پلیس ها مست بودند، اتهامات منتفی شد و توپاک شانس آورد. ۱۸ نوامبر ۱۹۹۳، شکور به اتهام سوء استفاده جنسی در شهر نیویورک دستگیر شد. مثل اینکه با دو تا از دوستاش قصد داشتن (شایدم انجام دادن) که یه دختر ۱۹ ساله رو اذیت کنند، شکور برای همین به زندان محکوم شد که نه ماه (از ۱۴ فوریه ۱۹۹۵) را در کانون اصلاح و تربیت کلینتون گذراند. البته داخل یک مصاحبه توپاک گفت که هرگز به اون دختر تعارض نکرده اما میتونسته دوستاش رو از این کار منع بکنه که متاستفانه نکرده! این انتقال در سوئیت توپاک در هتل نیویورک پارکر مریدین رخ داد. ۱۰ نوامبر ۱۹۹۴، توپاک که قرار بود در فیلم Meance II بازی کند، کارگردان آلن هیوز رو با مشت زد و بخاطر همین کارش ۱۵ روز را در زندان گذراند و بعدش لارنتس تیت جایگزین او شد. (نمیدونم کی بود و چه کرده این یارو) ۳۰ نوامبر ۱۹۹۴، توپاک شکور توسط سه مرد سیاه پوست در لابی یک استودیوی ضبط در میدان تایمز در شهر نیویورک مورد حمله قرار گرفت، مردان بیش از ۳۵۰۰۰ دلار پول نقد و جواهرات از او دزدیدند و پنج گلوله به سر، کشاله ران و دستش زدند. توپاک تو این حمله اوضاعش داغون بود و حسابی سرویس شده بود ولی در حین اینکه داشتن جمو جورش میکردن با انگشت وسطش یه سری تهدیدایی میکرد به دشمناش (نمیدونم تهدید بود یا حس شوخ طبی) در ۵ آوریل ۱۹۹۶، توپاک به دلیل نقض شرایط آزادی با وثیقه به ۱۳۰ روز زندان محکوم شد. در ۷ سپتامبر ۱۹۹۶ در لاس وگاس نوادا، شکور در مسابقه بوکس مایک تایسون و بروس سلدون شرکت کرد، بعد از تموم شدن مسابقه یکی از رفیقای پاک میاد بهش میگه که فلانی که یروز من رو زده و یه سری غلط کاریایی کرده الان اینجاست و موقعیت خوبیه که بریم بترکونیمش! توپاک هم نه نمیگه و میره تا پدر یارو رو دربیاره، هزار تا آدم هم دورش جمع میشن و میرن یارو رو منفجر کنن که میتونید فیلم های سیاه و سفید اون رو تو اینترنت ببینید. متاستفانه دقیقا بعد از مسابقه و وقتی که توپاک با شوگ نایت (مدیر برنامه هاش و صاحب دث رو) داشتن از اونجا میرفتن، پشت چراغ قرمز اون اتفاق ناگوار میوفته و توپاک با ضرب چهار گلوله زخمی و چند روز بعد در بیمارستان فوت میشه.

حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: همانا این خشم، پاره آتشى از شیطان است که در قلب فرزند آدم افروخته میشود و همانا کسى از شما آنگاه که خشمگین مىشود چشمانش سرخ و رگهایش بر آمده میشود و شیطان در درون او وارد میگردد پس هرگاه یکى از شما درباره خود از این حالت خشم ترسان باشد به زمین بنشیند زیرا پلیدى شیطان در این هنگام از وجود او میرود.
حدیث :
فضیل گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: خوشا به حال هر بنده اى نکوهش کننده (که نفس خویش را همواره بر دنیاطلبى ملامت کند) و پیش از آنکه مردم او را بشناسند مردم را بشناسد.

آب گل آلود

مردم به وضع معیشتی اعتراض دارند اما در این میدان اعتراضات، ربطی به خود فروخته هایی که مثل سگ از ارباب امریکایشون اجازه برای واق واق کردن میگیرن نداره، مردم به سوء مدیریت و تورم سرسام آور اعتراض دارند ولی حسابشان از تعدادی خائن و مزدور نفوذی اسقاطیلی جداست، لازم و ضروری هستش که مطالبه‌ی حقشان شنیده شود. به خدا مردم ایران نجیب ترین مردم دنیا هستند. انصاف نیست اینقدر در حق مردم اجحاف و کوتاهی میشه. همچنین حکومت هم بهتر است بسادگی حسابش را از تعدادی مدیر فاسد و ناکارآمد جدا کند تا کمر قشر ضعیف بیشتر از این شکسته نشود. خائنین همه جا هستند، هم در میان معترضین و هم در میان مسئولین. جدا کردن این لکه سیاه از لباس مردم و نظام، سخت تر از ساخت موشک بالستیک و ماهواره نیست، بله قبول دارم. شاید این خاصیت دنیا باشد تا بصیرت و صبر ما آزموده شود. ولی این جواب برای مردم کافی نیست، مردم انتظار دارند دولت بجای موعظه کاری عملی نشان بدهد، مردم ایران خیلی نجیب و مظلوم‌اند. قدر شناس این مردم باشید.

ظلمی که در غزه شد رو ما قصاص خواهیم کرد


حرف عجیبی شنیدم، اگه کرونا در حرم امام رضا علیه‌السلام هم شیوع داشته باشه، پس فرق حرم امام رضا با مکانهای دیگه چیه؟ بنده خدایی در جواب گفت: کرونا به حرم امام رضا علیه السلام وارد نمیشه. با شنیدن این حرف فیوزم پرید. یا خدا اینه که میگم: دین عقل رو تعطیل نمیکنه.

در این که امام معصوم علیه السلام دارای قدرت خارق العاده در عالم هست و میتواند چه در حال حیات و چه بعد از ممات، در عالم تکوین تصرفاتی بکند، شکی در آن نیست. قرآن از آصف بن برخیا وزیر حضرت سلیمان نبی یاد میکند که تنها دارای بخشی از علم الکتاب و اسم اعظم الهی بود، اما چنان قدرتی داشت که توانست تخت ملکه سباء را از فاصله دور، در یک چشم برهم زدن نزد سلیمان نبی حاضر کند؛ قال الذی عنده علم من الکتاب انا اتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک، فلما راه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربی، نمل. امام باقر علیه السلام ، فرمود: اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف است، در نزد آصف یک حرف از آنها بود، به همان یک حرف زبان گشود فاصله بین او و تخت بلقیس فرو رفت، بعد با دست خود تخت بلقیس را گرفت، بعد زمین به حال اول برگشت به سرعت یک چشم به هم زدن، ولى در نزد ما هفتاد و دو حرف است و یک حرف اختصاص به خدا دارد، که در نزد خود او است، جزء اسرار غیبى است‌، و لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظیم. بحار الانوار/ امام صادق ع فرمود: نسبت کسی که تنها اندکی از علم الکتاب را دارا بود (آصف بن برخیا) با کسی که تمام علم الکتاب را دارا است (ائمه) همانند آن مقدار آبی است که یک پشه با بالهای خود از دریا بر میدارد (ما یاخذ بعوضه من ماء البحر) بحار الانوار/ راوی از امام سجاد علیه السلام سوال کرد: آیا ائمه علیهم السّلام مرده زنده میکنند و آیا کور و پیس را شفا میدهند و بر روى آب راه میروند؟ امام علیه السلام فرمود: بله، هر چه خدا به هر پیغمبرى داده به حضرت محمّد نیز داده ولى به پیامبر اکرم چیزهائى داده که به آنها نداده است. راوی سوال کرد: هر چه به پیامبر اکرم داده به امیر المؤمنین علیه السّلام نیز داده؟ فرمود: آرى، بعد امام حسن و امام حسین علیهما السّلام سپس به هر امامى پس از دیگرى، تا روز قیامت‌. بصائر الدرجات/ اما آیا میتوان گفت که چون ائمه (ع) قدرت تکوینی دارند و میتوانند بیماری ها را شفاء دهند، پس شیعیان مجاز هستند که خودشان را در ورطه بیماری و هلاکت بیندازند به این امید که ائمه (ع) پشتیبان آنها هستند؟ خیر، این تصور اشتباه است، بهره گیری ائمه از قدرت غیبی، مشروط به اذن الهی است و مطلق نیست، چنانکه امام کاظم علیه السلام فرمود: خداوند قلوب امامان را محل اراده و خواست خودش قرار داده است. هر زمان خداوند چیزی را بخواهد آنان هم میخواهند و بدون اذن خداوند کاری نمیکنند. بحار الانوار/ اراده خداوند نیز بر این تعلق گرفته است که اسباب طبیعی در عالم کارایی خود را داشته باشند و ائمه، اجازه نداشتند که بصورت مطلق، با قدرت غیبی خود، خرق عادت کنند و اسباب طبیعی را بی اثر کنند، چنانکه امام صادق (ع) فرمود: خدا خواسته است که همه کارها از طریق اسباب آن جاری باشد (أَبَى اللَّهُ أَنْ یُجْرِیَ الْأَشْیَاءَ إِلَّا بِأَسْبَابٍ فَجَعَلَ لِکُلِّ شَیْ‌ءٍ سَبَباً) الکافی/ بر این اساس ، خداوند دستور میدهد که همگان موظفند بر اساس اسباب طبیعی، جان خود را حفظ کنند، و ائمه (ع) نیز به این دستور ، هم خود عمل میکردند و هم شیعیان را به آن امر میکردند که عمل کنند و چنین نبود که بگویند شما بروید مریض بشوید، اما خیالتان راحت باشد، ما شما را شفاء میدهیم، یا خودشان بگویند ما چون قدرت غیبی داریم، نیازی به مواظبت نداریم و با قدرت غیبی مشکل خود را برطرف میکنیم. خداوند میفرماید: خود را با دست خود به هلاکت نیفکنید: لَاتُلْقُوا بِایْدیِکُمْ الَى التَّهْلُکَة. بقره/ امام رضا علیه السلام فرمود: هر آنچه در آن فساد نهفته شده و مایه ضرر برای جسم و نفس است حرام شمرده شده است: َ کُلُّ أَمْرٍ یَکُونُ فِیهِ الْفَسَادُ مِمَّا قَدْ نُهِیَ عَنْه‌. فَحَرَامٌ ضَارٌّ لِلْجِسْمِ وَ فَسَادٌ لِلنَّفْس‌. بحار الانوار/ پیامبر گرامی فرمود: اى على (ع) خداوند براى امّت من، این را خوش ندارد، که کسى با جذامیان (که بیماری مسری دارند) سخن گوید، مگر این که میانشان به اندازه یک ذراع، فاصله باشد. همچنین فرمود: از جذامى بگریز، چنان که از شیرى میگریزى. الفقیه/ و در نقل دیگر فرمود: در حالى با جذامى سخن بگو که میان تو و او، به اندازه یک یا دو نیزه، فاصله است. فیض القدیر/ و فرمود: پنج دسته اند که باید از آنان پرهیز شود که یکی از آنان مجذومین و جذامیان اند: خَمْسَةٌ یُجْتَنَبُونَ عَلَى کُلِّ حَالٍ الْمَجْذُومُ. خصال/ در نقل دیگری آمده است: مجذومی به نزد پیامبر آمد تا با ایشان بیعت کند، پیامبر دستش را بسوی او دراز نکرد، و گفت دستت را دراز نکن (بدون دست دادن) با تو بیعت کردم: أَنَّهُ ص أَتَاهُ مَجْذُومٌ لِیُبَایِعَهُ فَلَم‌ یَمُدَّ یَدَهُ إِلَیْهِ بَلْ قَالَ أَمْسِکْ یَدَکَ فَقَدْ بَایَعْتُکَ. بحار الانوار/ بنابراین ، ماسک نزدن و خود را در معرض بیماری کرونا قرار دادن، عملکردی است که مطابق آیات و روایات فوق و فرامین خداوند و اهلبیت (ع) نمی باشد. خداوند تصریح کرده است که توسل به ائمه (ع) در رفع گرفتاری و بیماریها بسیار راهگشا است، چنانکه در حدیث قدسی آمده است که خداوند میفرماید: بندگانم بدانید که محبوبترین افراد نزد من محمد و اهل بیتش هستند و هر یک از شما که حاجت و درخواستی دارند به آنان توسل کنند زیرا هر کس در دعا به آنان توسل کند من دعای او را رد نمیکنم: فَمَنْ کَانَتْ لَهُ حَاجَةٌ إِلَیَّ فَلْیَتَوَسَّلْ إِلَیَّ بِهِمَا فَإِنِّی لَا أَرُدُّ سُؤَالَ سَائِلٍ یَسْأَلُنِی بِهِمَا وَ بِالطَّیِّبِینَ مِنْ عِتْرَتِهِمَا فَمَنْ سَأَلَنِی بِهِمْ فَإِنِّی لَا أَرُدُّ دُعَاءَه‌. وسائل الشیعه/ اما تصریح کرده اند که زمانی عنایت خداوند و اهلبیت علیهم السلام شامل حال ما میشود تا مثلا گرفتاری بیماری کرونا نشویم، که ما نیز نهایت سعی و تلاش خود را در مراقبت و عدم مبتلا شدن به بیماری انجام دهیم و آنجایی را که قدرت نداریم، واگذار به خداوند و اهلبیت (ع) کنیم ، نه آنکه به امید خدا و اهلبیت (ع) ، خود مراقبتی و توجه به پروتکل های بهداشتی را نادیده بگیریم و ترک سعی و تلاش کنیم. علی علیه السلام فرمود: دعا کننده بدون عمل و تلاش مانند تیر انداز بدون (زه) است: الدَّاعِی بِلَا عَمَلٍ کَالرَّامِی بِلَا وَتَرٍ. نهج البلاغه/ از آنجایی که زه عامل حرکت و وسیله پیش راندن تیر بسوی هدف است روشن میشود که تلاش و کوشش نیز جزو شرایط اساسی برای استجابت دعا است. امام صادق علیه السلام فرمود: چهار دسته هستند که دعای آنان مستجاب نمیشود، که یکی از آنان کسی است که در خانه اش نشسته است و دنبال تلاش و کوشش نمیرود و دعا میکند خدایا به من روزی بده: أَرْبَعٌ لَا یُسْتَجَابُ لَهُمْ دُعَاءٌ رَجُلٌ جَالِسٌ فِی بَیْتِهِ یَقُولُ یَا رَبِّ ارْزُقْنِی‌. بحار الانوار/ در روایت دیگر آمده است که عمر بن یزید میگوید به امام صادق گفتم: مردی میگوید در منزل مینشینم و نماز و روزه وعبادت خداوند را انجام داده و رزقم به من میرسد؟ امام (ع) فرمود: این فرد از جمله کسانی است که دعایش مستجاب نمیشود. الکافی/ علامه مجلسی و محدث شیخ حر عاملی روایات متعدد دیگری نیز در همین مضمون نقل میکنند که شرط لازم و حتمی در استجابت دعا و توسل، سعی و تلاش و کوشش می باشد و بدون آن دعا و درخواست فرد مستجاب نمیشود. بحار الانوار/ بنابراین روشن میشود که مفهوم دعا و توسل این است که ما حد اکثر تلاش خود را برای رسیدن به مقاصد صحیح انجام دهیم و آنجا که توانایی نداریم دعا و توسل کنیم که خدایا و یا اهل بیت، حل بقیه مشکل با شما باشد و شما سعی مرا موثر واقع کنید. در موضوع کرونا هم ما موظفیم، نهایت تلاش خود را جهت مقابله با آن انجام دهیم و حتی در حرم ائمه (ع) ماسک بزنیم و خود مراقبتی کنیم و آنجایی را که توانایی نداریم به خود ائمه (ع) واگذار کنیم.

مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش چهاردهم
تجارت ماوراء بحار، تهاجم و ستیز، تب طلا و افسون شرق: سیل طلا، که از مشرق زمین و قاره آمریکا به سوی اسپانیا و پرتغال روانـه میشـد، عطشی سیری ناپذیــر در تمـامی کانونهـای سیاسی و اقتصـادی اروپـا، از خاندانهـای سـلطنتی و اشـراف محلی تـا کانونهـای تجـاری و مـالی، برانگیخـت و در فرهنگ و روانشناسی اروپاییان، اکتشاف دریایی و تجارت ماوراء بحار جاذبه ای شگرف یافت. کانونهای مالی معینی که از دیرباز با مشرق زمین آشــنا بودنـد و اینـک بـه شـدت درگیر و سهیم در این اکتشافات دریایی، به شیوهه ای گوناگون بـه ایـن مـوج دامـن میزدند و آتش حرص حکمرانان و ماجراجویان و تجار اروپایی را افروخته تر میکردند. یکی از موثرترین روشها، اشاعه داستانهای حیرت انگیز درباره گنجینه های بی پایـان و سهل الوصول مسلمانان و مشرق زمین بود؛ افسانه هایی که در شعر و ادب اروپای ســده شانزدهم بـه وسـعت بازتـاب یافتـه اسـت افسـانه گنجهـای الحمـراء، کـه، واشـنگتن ایروینگ، نویسنده آمریکایی، شماری از آن را در کتاب خود، بنام الحمـراء (١٨٣٢) گرد آورده است، با داستانهای شگفت هزار و یک شب و ماجراهای جذاب مارکوپولــو، در آمیخت و عطش اکتشاف دریایی و دستیابی به شــرق را بیـش از پیش دامن زد. حتی در نقشه هایی که برای راهنمایی دریانوردان به چاپ میرسید، جاذبـه های نمـادین سرزمینهای ماوراء بحار فراموش نمیشد. در گوشه ای از جهان زنی کاملا برهنه حضور داشت و شهسوار مسیح را به سوی خود وسوسه میکرد، و در گوشه ای دیگر مردی کـه سر نداشت و چشم و بینی و دهانش بر سینه او بود! نامهایی کـه کاشـفان اروپـایی بـر سرزمین های دیگران می نهادند نیز وسوسه انگیز بود: دماغه امید نیک، ساحل عـاج، ساحل طلا و غیره و غیره. تصادفی نیست که در این دوران، نام هرمز، بنــدر بـزرگ تجـاری آن عصـر، چنـان آوازه ای جهانگیر یافت که شاعران بزرگ اروپا در منظومه های خویـش آن را بـه عنـوان نماد ثروت به کار میبردند. برای نمونه، جــان میلتـون، کـه در کنـار شکسپیر یکی از برجسته ترین چهره های ادبی تاریخ انگلیس است، در منظومـه بهشـت گمشده چنیـن میسراید: بر فراز تختی نشسته بود که در قدر و بها بر ثروت هرمز هنــد و جواهـر و مروارید بی حسابی که دست سخاوتمند شرق به پای پادشاهان خود میریــزد برتـری داشت. پس از بازگشت کلمب، زرسالاران یهودی دربار اسپانیا گزارش سفر او به هند (قـاره آمریکا) را بلافاصله چاپ و در مراکز مهم شـهری اروپـا پخـش کردنـد و ایـن اقـدام در کانونهای سیاسی و تجاری اروپا تأثیری شگرف بخشید. صنعت چاپ، که از سده دوم میلادی در چین وجود داشت، در حوالی نیمـه سده پانزدهم به وسیله یوهان گوتنبرگ آلمانی در اروپا رواج یافت. این تحول، کـه برخی از آن به عنوان انقلاب گوتنبرگ یاد میکنند، به اشاعه موج جدیــد انتشار سفرنامه ها و نقشه های اکتشافی یاری رسانید. نمونه ای از متونی که در این دوران پخش شد و مشوق حکمرانان حریص و ماجراجویان اروپایی به سوی شرق گردید، سفرنامه ای است منسـوب به نئارکس سردار اسکندر مقدونی. او کــه از درباریـان فیلیـپ دوم و دوسـت نوجوانی اسکندر بود، در لشکرکشی اسکندر به شرق (٣٢٥ و ٣٢٤ پیش از میلاد) فرمانده نـاوگـان دریایی در خلیج فارس بود. در یکی از متون یونانی سال ١٥٠ میلادی، یعنی قریب بـه ٤٥٠ سال پس از نئارکس، سفرنامه ای منسوب به او مندرج است. در این فضای فرهنگی، بناگاه، سفرنامه نئارک کشف شد و به یکی از متون مورد علاقه حکمرانان و ماجراجویان اروپایی بدل گردید. محمدحسن خـان اعتمادالسلطنه (١٢٥٩ تا ١٣١٣ ق) مینویسد: از روی سفرنامه او بود که... پرتغالیها به خلیج فارس آمدند بلکه میتوان گفت که به هدایت سفرنامه نئارک انگلیسیها به خیال تصرف هندوستان افتادند (به ادعای نارک، جزیره هرمز در آن زمـان نـیز همیـن نـام را داشـته و در آن درختهـای خرمـا و طوطی فراوان بوده است. این درحالی است که هرمز جزیره ای کاملا لم یزرع و فاقد آب شیرین اسـت و در این منطقه طوطی وجود ندارد) اعتماد السلطنه سپس ترجمه گزارش سفر نئارک را نقل میکند. محمدتقی خان حکیم در گنج دانش، که بخش مهمی از آن سرقت آثار اعتمادالسـلطنه است، این مطالب را عیناً نقل کرده است. یکی دیگر از متونی که در ایجاد و گسترش این تب ماجراجویی دریــایی موثـر بـود، سفرنامه مارکوپولو است. مارکوپولو (١٢٥٤ تا ١٣٢٤)، پسر نیکولوپولــو تـاجر ونـیزی، ظـاهراً در هفـده سـالگی بهمراه پدر راهی مشرق زمین افسانه ای آن عصر شد و در سال ١٢٩٥ میلادی به موطـن خود بازگشت. او در سال ١٢٩٦ در اثنای جنگ ونیز و جنوا گرفتار و سه سال زندانی شد و در زندان جنوا با فردی به نام روستیچلو دوست شد. ظاهراً سـفرنامه منسـوب بـه پولو تقریرات وی در زندان به روستیچلو است. سفرنامه مارکوپولو، کـه نام ایتالیایی میلیون را برخود دارد، نخستین بار در سال ١٤٧٧ به زبان آلمانی در نورنبرگ منتشر شد و در سال ١٤٦٧ به زبان ایتالیایی. این کتاب در دوران سفرهای کلمب و کابوت و گاما نقشی مهم در ایجاد اشتیاق به سوی مشرق زمین داشت؛ تا بدانجا که کابوت پس از بازگشت از جزیره نیوفاوندلند، در گزارش سفر خود به پادشاه انگلیس، مدعی شد به سرزمین خان اعظم رسیده است. این سفرنامه تا زمان انتشار کتاب خانم فرانسیس وود در سالهای اخیر متنی معتبر تلقی میشد هرچند برخی محققین، مانند پیتر هابکرک، اصالت آن را رد میکردند. در تمامی این دوران، سفرنامه مارکوپولو مهمترین سند از آشنایی اولیه و جدی اروپاییان بـا چین، بطور اخص، و مشرق زمین، بطور اعم، تلقی میگردید. در این سفرنامه که بر مبنای آن فیلمهای سینمایی، سریالهای تلویزیونی و کارتونهای ویژه کودکان ســاخته شده، ادعا میشود که گویا مارکوپولو مورد علاقه قوبیلای قـاآن، امپراتـور چیـن، قـرار گرفت و از سوی او به مأموریتهای مهم داخلی و خارجی، از جملـه بـه ایران و برای همراهی عروس دربار چین به دربار ارغون، رفت و سرانجام، پس از ۱۷ سال اقامت در دربار چین، در سال ١٢٩٥ از راه ایران و ارمنستان به ونیز بازگشت. در پژوهـش مستند خـود خانم وود، سرپرست بخش چین در کتابخانه بریتانیا، ادعاهای سفرنامه پولو را مردود میشمرد و مینویسد وی هرگز از خاک سرزمین عثمانی قدمی فراتر نگذارده است؛ اطلاعات مندرج در سفرنامه مارکوپولو افسـانه هایی اسـت کـه وی از تجار ایرانی و عرب در قسطنطنیه شنیده و شاخ و برگهایی شگفت بر آنها افزوده است. عجیب است که در سفرنامه مارکوپولو هیچ اشاره ای بـه دیوار چین نیست و عجیبتر اینکه در هیچیک از اسناد فراوان به جای مانده از چین آن عصر، که خــانم وود طبعاً با آنها آشنایی کامل دارد، نامی از این تاجر ونیزی، که به ادعای ســفرنامه، محبـوب قوبیلای قاآن بود، دیده نمیشود. و این در حالی است که مورخان آن زمان چین بـه سفرا و جهانگردان متعددی که به پکن آمده و به حضـور امپراتـور بـار یافتـه اند اشارات مکرر و دقیق نموده اند. با شناخت فضای فرهنگی سده شانزدهم، ایــن فرضیـه بـه ذهـن متبادر میشود که آیا سفرنامه مــارکوپولـو در ایـن فضـا و بـرای دامـن زدن بـه عطـش دستیابی به گنجهای مشرق زمین جعل نشد؟ متن مهم دیگر سفرنامه نیکولو کونتی است. سفر ٢٥ ساله نیکولو کونتی (١٣٩٥ تا ١٤٦٩)، تاجر ونیزی، مصادف اسـت بـا دوران درخشان حکومت شاهرخ شاه گورکانی در ایران. کونتی در سال ١٤١٤ میلادی راهی دمشق شد. او که علاوه بر زبان عربی فارسی را نیز فراگرفته بود، همراه با ششصد تاجر به بصره و هرمز رفت و آنگاه از راه بنـدر گـوا (گهوکه) به ویجانگر (بیجانگر) هند. کونتی به برمه، جاوه، سوماترا و چین نیز سـفر کـرد و از راه کوچن، کالیکوت، عدن، مسقط، سومالی، جده و قاهره در سال ١٤٣٩ به ونــیز بازگشت. وی که در مصر به اسلام گرویده بــود، در سـال ،١٤٤٧ یعنـی هشـت سـال پـس از بازگشت به وطن، به حضور پاپ اوژن چهارم (١٤٣١ تا ١٤٤٧) بار یـافت. کونتی مدعی شد که برای نجات جان خود و خانواده اش به زور به اسلام گرویده و تقاضای بخشـایش کرد؛ پاپ توبه او را پذیرفت و دستور داد ماجرای سفرهایش ثبت شود. بدینسان، پودجو براتچولنی، اومانیست معروف و منشی پاپ، بــر اسـاس تقریـرات کونتی سـفرنامه او را تنظیم کرد. این سفرنامه به دستور مانوئل ثروتمند، پادشاه پرتغال، از لاتین به پرتغـالی ترجمه و منتشر شد و چون متن اصلی از میان رفته بود، نســخه فـوق مبنـای ترجمـه و انتشار آن به زبان ایتالیایی قرار گرفت. این سفرنامه، که داستان تصنیف و انتشــار آن بـه روشـنی بی اعتبـاری آن را آشـکار میسازد، خالی از دعاوی عجیب و کینه توزانه علیه مـردم مشـرق زمیـن نیسـت. بـرای
نمونه، نیکولو کونتی، یا نویسندگان و ناشرین سفرنامه او، مدعی اند که حکمران هنــدوی ویجانگر (بیجانگر) دارای ١٢ هزار همسر بود و در زمان مرگش دو الی ســه هـزار نفـر از آنان با جسد او سوزانده شدند چنین متونی نگرش مردم اروپا به شرق را شکل مــیداد و بنیاد فرهنگی و روانی لازم را برای مشروعیت دادن به عملیات وحشــیانه اشـغالگران آزمند فراهم میساخت. انگلیسیها و عصر الیزابت: کانونهای سیاسی و تجاری انگلستان، از اواخر سده پانزدهم، سالها پیش از آنکه بــا پذیرش آئین پروتستان (١٥٣٤) میــان خـود و کلیسای رم و اسپانیای کاتولیک مـرز کشند، تکاپو برای دستیابی به این منابع نوپدید ثروت را آغاز کردند. اگر بپذیریم کـه انقـلاب صنعتی در انگلسـتان و پیدایش سرمایه داری جدید (کاپیتالیسـم) در سـده نوزدهـم تـداوم همیـن فراینـد اسـت، کـه قطعاً چنیـن است، واقعیتهای تاریخی ناقض نظر ماکس وبر است که فرهنگ پروتستانی را در پایـه نظام سرمایه داری جدید میدید. این روح ایزابل کاتولیک بود که در کالبد الـیزابت پروتستان حلول کرد نه روح لوتر آلمانی که سرمایه داری جدید، بسیار دیرتر از فرانسه کاتولیک، در سه دهه پایانی سده نوزدهم، و بر پایه تاراج سرمایه های ملـت فرانسه، در سـرزمین او و مهد آئین پروتستان شکوفا شد. هنری هفتم، پادشاه انگلیس (١٤٨٥ تا ١٥٠٩)، به شدت بر ثـروت بـادآورده همتایـان اسپانیایی و پرتغالی خود رشک میبـرد. او نـیز بـرای کشف راه دریـایی دسـتیابی به ثروتهای مشرق زمین در تکاپو بود و بیهوده کشتیهایی را روانه دریاها کرد؛ تا سرانجام توانست کلمب خود را بیابد: یک ماجراجوی دریایی که چون کلمب در سرزمین ایتالیا، این مهد تجارت اروپا و از کانونهای اصلی استقرار سوداگران یهودی، میزیست. جیووانی کابوتو، کـه اینک انگلیسیهای ناسیونالیست او را جان کابوت میخواندند، در سال ١٤٩٧ با سرمایه ای که تجار بریستول به روی هم نهادند راهی هند شد. او فرمانی از هنری هفتم در دست داشت که به وی اجازه میداد جزایر، کشورها، مناطق یا ایالات متعلق به مشرکان یا کافران، در هر نقطه جهان و به هر اندازه که باشد، و قبل از این تاریخ برای مسیحیان ناشناخته مانده باشد، را کشف و تملک کند. جان کابوت نیز چون کلمب و کابرال به نام هند راهی غرب شـد و بـه جزیره کیپ برتون، در نوا اسکاتیای کانادا، رسید؛ آن را تملک کرد و در بازگشت مدعی شد که به سواحل آسیا و سرزمین خان بزرگ گام نهاده است. او در گزارش خود گفت که این ساحل شمال شرقی آسیاست که ابریشم و سنگهای قیمتی مکه از آنجا به اروپا صادر میشود. هنری هفتم این ادعا را پذیرفت و به او مقام دریا سالاری اعطا کرد. یک ونـیزی مقیم لندن در نامه ای به وطنش مینویسد: انگلیسیها کابوت را دریاسالار بـزرگ میخوانند و مانند دیوانگان به دنبالش میدوند. کابوت در سفر بعدی خود (١٤٩٨) ناپدید شـد و پسـرش سباستین کـار او را پی گرفت. سباستین کابوت در آغاز در خدمت دربار انگلیس بود؛ سپس مدتی برای دربار اسپانیا کار کرد و آنگاه به انگلستان بازگشت. او اولین رئیس کمپانی مسکوی است. معهذا، و به رغم این تکاپوها، در زمان سلطنت الیزابت اول (١٥٥٨ تا ١٦٠٣) بــود کـه انگلستان به عنوان یک قدرت توسـعه طلب دریـایی شـهرت یـافت و برتـری خـود را بـر همگنان اروپاییاش ثابت کرد. پروفسور راوس، استاد دانشگاه آکسفورد و مولــف چنـد کتـاب در تـاریخ آن زمـان، الیزابت را با عناوینی چون مشهورترین فرمانروای انگلیــس، از موفقتریـن فرمانروایـان زن در تاریخ و، در کنار کاترین کبــیر ملکـه روسیه، بـزرگـترین زن حکمران تـاریخ میستاید، و وی را زن رنسانس میخواند. الیزابت دختر هنری هشتم، پادشاه انگلیس (١٥٠٩ تا ١٥٤٧)، اســت و هـنری همـان کسی است که به علت پافشاری بر جدایی از همسرش کاترین آراگونی و ازدواج بـا (آن بالین) با کلیسای رم به ستیز برخاست و سرانجام رابطه خود را با آن قطع کرد و به آئین پروتستان گروید. او نه تنها کشور خود را بـه زور پروتستان کـرد بلکه بـه این بهانه سرزمین کاتولیک ایرلند را نیز به خون کشید. هنری قاتل سر توماس مور، صدراعظـم و اندیشمند نامدار انگلیسی و نویسنده رساله معروف اتوپیا (١٥١٦) است؛ زیرا مور حاضر نشد بر اعمال ننگین او، و از جمله اعلام الیزابت، دختر آن بالین، به عنوان وارث تـاج و تخت انگلیس، صحه گذارد. (فرد زینهمن در فیلم دیدنی مردی برای تمام فصــول (١٩٦٦)، کـه دربـاره زندگی سر توماس مور ساخته، تصویری گویا از این پادشاه هرزه به دست داده است) الیزابت ثمره چنین وصلت خونینی است. الیزابت در نزد استادان دانشگاه کمبریج به عنوان یک پروتستان پـرورش یـافت. در زمان سلطنت خواهر ناتنیاش ماری تودور (١٥٥٣ تا ١٥٥٨)، که کاتولیک بـود و بـرای اعاده حاکمیت این مذهب در کشورش میکوشید، ولیعهد بود. مدتی زندانی شد و حتی در آستانه مرگ قرار گرفت. سرانجام بـه قدرت رسید و حکومتی خودکامـه، مقتدر و خونریز در داخل و تجاوزگر در خارج را بنیان نهاد. دوران الیزابت، سرآغاز تأسیس امپراتوری مستعمراتی بریتانیاست و از این زمان است که خاندان سلطنتی انگلیس مشارکت جدی در تجارت جهانی بــرده و تأسیس پلانتها در قاره آمریکا را آغاز کرد. و نیز از همین زمان است که زرسالاران یهودی به دربار انگلیس راه یافتند. بنوشته ورنر سومبارت، الیزابت شیفته مطالعات عبری و معاشرت با یهودیان بود، و پزشک مخصوص او یک یهودی بــه نام رودریگـو لـوپـز بـود که سرانجام بـه خـاطر دسیسه هایش جان باخت. گفته میشود ویلیام شکسپیر، شایلوک شــخصیت معـروف یهودی خود در نمایشنامه تاجر ونیزی را با الهام از لوپز ساخته است؛ رباخواری طماع و بیرحم و به دور از خصال انسانی. پژوهشگران جمعیت انگلستان را در سده چهاردهم میـلادی حـدود دو میلیـون نفـر تخمین میزنند که در اواخر سده شانزدهم، بهمراه جمعیت منطقه ولز، بـه ٧ / ٤ میلیـون نفر رسید. در این میان، در آغاز سلطنت الیزابت لندن کمـتر از ٩٠ هـزار نفـر جمعیت داشت که در پایان سلطنت او به ١٥٠ تا ٢٠٠ هزار نفر رسید. این افزایش جمعیت لندن، و نیز بریستول که در آن زمان دومین بندر مهم انگلیس به شمار میرفت، بطور عمده ناشی از مهاجرت ماجراجویان دریایی و سودا گران برده و تجار ماوراء بحار بود کــه اکنون انگلستان را کانونی نوین برای تکاپوی خویش مییافتند. لندن عصر شکسپیر، شهری بود به شدت طبقاتی؛ در یکسو جمعیتی اندک از اشراف زمین دار و تجار و صرافان ثروتمند که در غرب شهر میزیستند، و در سوی دیگر انبوهی از فقرای شهری که در شرق مأوا داشتند. غرب لندن زیبا و آراسته بود و در شرق لنـدن، به تعبیر فرنان برودل مــورخ فرانسوی مکتب آنـال، فقر حرکت میکرد. برودل میافزاید: درام لندن، جرم جنایات عفن آن، دنیای زیرزمینی اش، حیات زیستی و دشوارش را میتوان به درستی از این چشم انداز حقیر فقرا دریافت. در ایـن میانـه، رود تیمز قرار داشت که تنها لنگرگاه آن به کمپانی هنـد شـرقی تعلـق داشـت. به نوشـته برودل، جمعیتی فقرزده ثروت را میدیدند که از کشــتیهای لنگـر انداختـه در جلـوی چشمانشان تخلیه میشد. از دوران الیزابت اول، انگلیسیها از طریق تجارت با شرق، بتدریج با برخی کالاها چون قهوه و کشمش، که امروزه با زندگی آنان عجین شده، آشنا شدند. در سـال ،١٦٣٧ یعنی ٣٤ سال پس از پایان سلطنت الیزابت، (جان اولیــن) بـرای نخسـتین بـار در کـالج بالیول آکسفورد قـهوه را دیـد ولی سـالها طـول کشـید تـا در سـال ١٦٥٠ نخسـتین قهوه خانه انگلیس به وسیله یک یهودی به نام یاکوب (یعقوب) گشوده شود. در دوران الـیزابت، اروپاییـان و انگلیسـیها هنـوز وسـیله ای بـه نـــام فــرش را یــا نمیشناختند و یا به کاربرد آن خو نگرفته بودند. فرنان بـرودل مینویسـد: مـردم اروپـا اتاقهای خود را در زمستان با کاه و در تابستان با علف و ُگل میپوشاندند و ایــن شامل اقامتگاه های اشرافی و سلطنتی نیز میشد. در جشن ازدواج کاترین دو مدیچی (ژوئـن ١٥٤٩) شهر پاریس تمامی دقت خود را به کار بست تا اتاق از گیاهان خوشبو پوشــیده شود. تصویری از مراسم ازدواج دوک ژویوز، دریاسالار فرانسوی، وجـود دارد کـه نشـان میدهد کف اتاق با گلبرگ فرش شده است. برودل میافزاید: بهرحال، این کفپوش، خواه ُگل، خواه علف یا خاشاک، میبایست عوض میشد. امــا دست کم در انگلستان، آنگونه که اراسموس گزارش میدهــد، چنیـن نمیکردند زیرا زباله و کثافت در آن جمع میشد. به رغم این مضرات، حتی در سال ١٦١٣ پزشکی توصیه میکند که کف اتاق با علفهای سبز فرش شود. بعدها، سالها پس از زمان الیزابت، بتدریج فرشهای شرقی، ابتدا حصیر و بوریا و سرانجام در سده هیجدهم قالی، به فرهنگ انگلیسی وارد شد: کاه، علف، خاشاک، یا گلخارهایی که دیوارها را نیز با آن تزیین میکردند، در برابـر حصیر بافتها، کــه در رنگهـای زیبـای شـرقی وجـود داشـتند، عقب نشینی کردنـد. حصیر بافتها و بوریا نیز جای خود را به قالیچه بخشیدند. قالیچه ها با رنگهای زیبا و ضخامت کافی زمین، میزها (از روی میز تا زمین) و حتی روی قفسه ها را می پوشاندند. بعداً در قرن هیجدهم قالیهایی به عرض و طول مساوی اتاقها در همه جا ظاهر شد. زمانی که الیزابت به قدرت رسید جامعه انگلیس در وضع اقتصادی نابسامانی قـرار داشت. الیزابت ساده ترین و شرافتمندانه ترین راه برای تأمین مخارج دربار خود را، کـه در سـال بـه بیـش از سـیصد هـزار پونـد بـالغ میشـد، مشارکت بـا دزدان دریایی و سرمایه گذاری در تجارت برده یافت. او هاوکینز و دریک، دو دزد دریایی نامدار انگلیسی را برکشید و در زمره نزدیکترین کسان خـود جـای داد، سـر جـان هـاوکینز (١٥٣٢ یا ١٥٩٥) و سر فرانسیس دریک (١٥٤٣ تا ١٥٩٦) قریب به چهار دهـه سگهای درنـده الیزابت در دریاها محسوب میشدند. هاوکینز، که او را بنیانگذار تجارت انگلیس با آمریکای جنوبی میخوانند، سرپرستی تجارت برده الیزابت را به دست داشت. او نخستین بار در ســال ١٥٦٢ بـا سـه کشـتی و یکصد خدمه، با سرمایه بازار لندن و حمایت دربار انگلیس، ،٣٠٠ و به روایتی ،٥٠٠ برده را در سیرالئون به اسارت برد و در هیسپانیولا (هائیتی) فروخت؛ سپس کشــتی هایش را از کالاهای منطقه انباشت و به لیورپول بازگشت. سـود او چنان خیره کننده بود که گروهی دیگر از تجار انگلیسی را به سرمایه گذاری در تجارت برده ترغیب نمود. سفر تجاری بعدی هاوکینز به سواحل گینه بود. الیزابت در این سفر یک هزار پونــد سرمایه گذاری کرد که برابر با یک سوم کل سرمایه این محمولـه بـود. سـود وی در ایـن سرمایه گذاری ٦٠ درصد گزارش شده است. این سرآغاز تجارت انگلیسی برده اسـت که تا اواسط سده نوزدهم ادامه داشت. در این زمان، دریک با سرمایه الیزابت در کار راهزنی دریایی بـود بنوشـته جیمـز میل، کاپیتان دریک در سال ١٥٨٠ از نخستین سفر دریایی خود با پــانصد هـزار پونـد کالای غارت شده به انگلستان بازگشت و از اینطریق مخارج یک سال دربار ســلطنتی را تأمین کرد. ارنست ماندل مینویسد: در حدود سال ١٥٥٠ در انگلستان کمبود شــدید سـرمایه وجـود داشـت. اعمـال راهزنانه دریایی علیه ناوگان اسپانیا، که در کسوت شرکتهای سهامی سـازمان داده شده بود، موقعیت را در اثنای سالهایی اندک تغییر داد. نخستین راهزنی دریایی کاپیتان دریک در سالهای ١٥٧٧ تا ١٥٨٠ بـا سـرمایه ای به مبلغ ٥٠٠٠ پوند انجام شد که ملکه الیزابت نیز در آن شریک بود. این راهزنی دست کم ٦٠٠ هزار پوند سود داشت که نیمی از آن نصیب ملکه انگلیس شد. برد تخمیــن میزند که راهزنان در اثنای حکومت الیزابت نزدیک به ١٢ میلیون پوند به انگلســتان وارد کردند. علاوه بر راهزنی دریایی و تجارت برده، سومین عرصه فعالیت الیزابت توســعه طلبی ماوراء بحار بود. بنوشته لوید، اندیشه کشور گشایی مـاوراء بحـار از درون جنگهـای اشـغال ایرلنـد سردرآورد. این جنگها که با داعیه جهاد دینی علیه مشرکین کاتولیک صورت گرفت، برای الیزابت یک میلیون پوند استرلینگ خرج در برداشت. برخی از شرکت کنندگــان در جنگ ایرلند، مانند سر والتر رالیگ و خویشاوندش سر همفری گیلبرت، که بعدها جان خود را در سفرهای دریایی از دست داد، به شدت مجذوب کشورگشایی مـاوراء دریاهـا شدند و پیروزیهای اسپانیاییها و پرتغالیها در آنها این باور را بوجود آورد کـه مقـادیر عظیمی از طلا و نقره در سراسر آمریکا در انتظار کاشفین خود است. بدینسان، با حمایت الیزابت و سرمایه گذاری کانونهــای تجـاری- مـالی لنـدن و بریستول، انگلیسیها بطور جدی وارد عرصه اکتشافات دریایی شدند. در سال ،١٥٧٦ مارتین فرابیشر، در جستجوی راه دریایی هند و شکسـتن انحصـار اسپانیاییها- پرتغالیها، به شمال قاره آمریکا سفر کرد و فرانسیس دریک سفر اکتشافی سالهای ١٥٧٧ تا ١٥٨٠ خود را به دور دنیا انجام داد. تصرف اراضی قاره آمریکـا و ایجاد مستعمرات انگلیسی نیز آغاز شــد: در سـال ،١٥٨٥ والـتر رالیـگ نخسـتین مسـتعمره انگلیس را در سرزمین کنونی ایالات متحده آمریکا تصــرف کـرد و آن را بـه نام الیزابت اول، که چون بدون همسر رسمی بود به ملکه باکره شهرت داشت، ویرجینیـا نـامید. در سالهای بعد، مهاجرین انگلیسی راهی این مستعمره شدند و در آن استقرارگاهها و پلانت های خویش را، البته با نیروی کار بردگان آفریقایی، به پا کردند. برای جلب سرمایه لازم به توسعه طلبیهای ماوراء بحار کمپانیهایی تأسـیس شـد چون کمپانی ویرجینا؛ و تمامی ثروتمندان زمانه به سرمایه گـذاری در آن پرداختنـد. از جمله این سهامداران، سر فرانسیس بیکن، سیاستمدار و اندیشه پرداز نامدار انگلیسی، است که از سرمایه گذاران کمپانی نیوفاوندلند بود. بیکن از نظریه پردازان توسعه طلبی ماوراء بحار به شـمار مـیرود. او رسـاله ای نوشـت به نام درباره پلانتها که در آن از سرمایه گذاری دراز مدت در مستعمرات دفاع میکـرد. نیوفاوندلند (سرزمین نویافته) جزیره ای است بزرگ در شمال کانادا که به خاطر منابع عظیم ماهی آن شهرت داشت و انگلیسیها آن را به اعتبار سفر کابوت (١٤٩٧) نخستین مستعمره خویش میشمرند هرچند به سال ١٥٨٣ به وسیله سر همفری گیلبرت تصــرف شد. لرد بیکن چنان شیفته سرمایه گذاری خود بود که میگفت: شـیلات نیوفـاوندلند ارزشمندتر از معادن پرو اســت. به نوشـته جفکیـن آلمـانی، در سـالهای ١٨٢٧ تا ١٨٧٦ صادرات ماهی نیوفاوندلند بطور متوسط ٨ میلیون دلار در سال بود. (نیوفاوندلند امــروزه مرکز مهم سرمایه گذاری اتمی و شیمیایی زرسالاران یهودی است) بیکن تنها اندیشمند انگلیسی سهیم در کمپانیهای غارتگر ماوراء بحار نبود؛ در نسل بعد، جان لاک، استاد آکسفورد و اندیشه پرداز نامدار لیبرالیسم انگلیسی، نـیز چنین بود. در نتیجه این اکتشافات دریایی بود که انگلستان نخستین مستعمرات خود را به چنگ آورد: نیوفاوندلند (١٥٨٣)، برمودا (١٦٠٩)، باربادوس (١٦٢٥)، باهاماس (١٦٢٩)، ماساچوست (١٦٢٩)، آنتیگوا (١٦٣٢)، بلــیز (هنـدوراس انگلیس، ١٦٣٨)، آنگوئیلا (١٦٤٠)، جاماییکا (١٦٥٥) و غیره و غیره. غارتگریهای دریایی سر فرانسیس دریک، تکاپوی شدید سر جان هـاوکینز بـرای تجارت با آمریکای جنوبی و تحرک کاشفین انگلیسی برای تصاحب مستملکات ماوراء بحار، مقابله شدید فیلیپ دوم (١٥٢٧ تا ١٥٩٨)، پادشاه مقتدر اسپانیا، را برانگیخت که میکوشید انحصار تجارت مشرق زمین و دنیای جدید (قاره آمریکا) را همچنان بـه دست خود داشته باشد. این پادشاه کاتولیک و همسر ماری تـودور، ملکه پیشین انگلیس (خواهـر نـاتنی الیزابت)، از سال ١٥٨٠ حکومت پرتغال را نیز به چنگ آورد. او علاوه بر سراسر شبه جزیره ایبری بر سرزمینهای دیگر قاره اروپا، چون هلند و ناپل و سیسیل و ساردینی و میلان، فرمان میراند و حکمران امپراتوری جهانی وسیعی بود که از قاره آمریکا تا جزایر فیلیپین در خاوردور، که اشغالگران اسپانیایی آنرا بنام او نامیدند (١٥٦٥)، امتداد داشت. فیلیپ محتاط، لقبی که به آن شهرت داشت، قدرتمندترین حکمران اروپایی زمان خود بود و دشمن سرسخت الیزابت؛ دشمنی که ریشه در رقابتهای حریصانه بـر سر تاراج جهان داشت و بر آن جامه دینی نیز پوشانده بودند. تحریکات الیزابت در مستعمرات مدیترانه ای فیلیپ و نقش او در شورش سرزمینهای هلند به رهبری ویلیام خاموش (١٥٣٣ تا ١٥٨٤) از دودمان اورانژ، این دشمنی را شدت بخشید و سرانجام به جنگ انجامید. در سال ١٥٨٥ جنگ انگلیس و اسپانیا آغاز شد که بیست سال بـه درازا کشید؛ و در سال ،١٥٨٨ در میان حیرت اروپاییان ناوگان دریایی مقتدر و شکست ناپذیر اسپانیا، بــه نـام آرمـادا از نیروی دریایی انگلیس شکست خورد. پیروزی بر اسپانیا در جنگ آرمادا نماد فرارویی انگلیس به یک قدرت دریایی برتر بود و سرآغازی شد بر تحقق رویای یکصد ساله انگلیسی مشارکت در تجارت شکوفای شرق. در جستجوی مشرق زمین: پیشینه تجارت خارجی انگلستان به اوایل سده ۱۳ میلادی و تأسیس کمپانی تجار لندن میرسد. این کمپانی تجارت با سرزمین های حوزه دریای مدیترانه (بنـادر ایتالیا، خاور نزدیک و شمال آفریقا) را در مقیاسی محدود آغاز کرد و بر بنیاد آن در نیمه اول سده پانزدهم، با فرمان سال ١٤٠٧ هنری چهارم پادشـاه انگلیـس، شـرکت دیگـری تأسیس شد به نام کمپانی فرصتهای تجاری. به رغم پیشینه فوق، این انتقال بی سابقه ثروت به اسپانیا و پرتغال و تسلط بر بازارهای اروپا بود که از اواخر سده ۱۵ حکمرانان و تجار سرزمین فقیر انگلستان را بطور جدی به تحرکات ماوراء بحار واداشت: در سال ،١٤٨٦ در اوایل سلطنت هنری هفتم، کمپانی فرصت های تجاری اهمیتی یافت و دربار انگلیس امتیازاتی، از جمله انحصار صادرات پارچه های پشمی بافت انگلیس به بازارهای اروپا، به آن اعطا کرد. حوزه تکاپوی این کمپانی تنها در محدوده بنادر مهم تجاری مرکز اروپا (آنتورپ و بنادر هلند و آلمان) بود و تجار بندر هامبورگ رقیب اصلی آن به شمار میرفتند. فعالیت این کمپانی در دوران الیزابت اول به اوج خود رسید. در سال ،١٥٥٣ گروهی از شرکای کمپـانی فرصت های تجاری، در جسـتجوی راه دریایی برای دستیابی به هند، دریانوردی به نام ریچارد چانسلر را روانه کردند. چانسلر، که گم شده بود، به دریای سفید رسید و در سواحل روسیه، نزدیک بندر آرخانگل امروز، پهلو گرفت. او به مسکو رفت، با ایوان چهارم، تزار روسیه، دیدار کرد، کشوری بنام انگلستان را به او معرفی نمود و نیت ملکه و بازرگانان انگلیس را برای تجارت با روسیه به اطلاع رسانید. ایوان نه تنها از این پیشنهاد استقبال کرد بلکه از الیزابت نیز خواستگاری کرد که البته بعدها مودبانه پاسخ رد شنید. این سرآغازی است بر روابط تجاری انگلستان با روسیه و ایران. چانسلر در سال ١٥٥٤ به انگلیس بازگشت و بر پایه توافقی کـه بـا تزار شده بود، کمپانی مسکوی در لندن تأسیس شد که طبق فرمان الیزابت انحصار تجارت با روسیه را به دست داشت. وی سال بعد بار دیگر به روسیه سفر کرد و در بازگشت از این سفر، در سال ١٥٥٦ در اثر سانحه دریایی در ساحل اسکاتلند مُرد. سفر تصادفی چانسلر به روسیه مصادف با دورانی است که ایـوان چهارم، حکمران مسکو، قلمرو خود را گسترش داده، این پرنس نشین را به مرکز قدرت سیاسی در شرق اروپا بدل ساخته و از ژانویه ١٥٤٧ خود را تزار روسیه خوانده بود. ایوان، که به دلیل قساوتش به ایوان مخوف شهرت داشت (ایوان مخوف (١٥٣٠ تا ١٥٨٤) هفت بار ازدواج کرد؛ یکی از همسرانش را طلاق داد، دیگری را به قتل رسانید، سه تن نیز مسموم شدند و مردند) در سال ١٥٥٢ به سرزمین های خان نشین تاتار در شرق حمله برد و پس از تصرف قازان (١٥٥٢) و استراخان (حاجی طرخان ١٥٥٦) سلطه خویش را بر راه تجاری رود ولگا تأمین کرد. این تحولات، روسیه را بـا ایران هم مرز نمود و راه تجاری ولگا- بحر خزر را مورد توجه تجار انگلیسی قرار داد. پس از مرگ چانسلر، در سال ١٥٥٧ کمپانی مسکوی فرد دیگری بنام آنتونی جنکینسون را به روسیه اعزام داشت. او پس از دیدار با ایوان، برای آشنایی با راه تجاری ایران و بنیانگذاری شالوده روابط تجاری انگلیس و مشرق زمین بـه بخارا سفر کرد. سفر بعدی او به سال ١٥٦١ میلادی و ٩٧٠ قمری بود، با هدف خرید ابریشم ایران و شکستن انحصار پرتغالیها در این عرصه. در سال ١٥٦٢ به عنوان سفیر الیزابت در قزوین با شاه طهماسب صفوی دیدار کرد ولی به علت عدم تمایل پادشاه ایران به ایجاد رابطه تجاری با انگلیسیها در مأموریتش توفیق نیافت. مدتی پس از تأسیس کمپانی مسکوی، در سال ١٥٧٧ کمپانی اسپانیا بـا هدف خرید شراب، روغن و میوه از اسپانیا و پرتغال بر پا شد و یک سال بعد ١٥٧٨ کمپانی سرزمین های شرقی با هدف تجارت با نروژ، سوئد، لهستان و پروس. در سال ١٥٨١ تعدادی از تجار با فرمان الیزابت کمپانی ترکیه را بپا کردند و انحصار تجارت بـا عثمانی را به دست گرفتند و در همین زمان کمپانی ونیز نیز تأسیس شـد. در سال ١٥٩٢ با ادغام دو کمپانی ترکیه و ونیز، کمپانی جدیدی به نام لوانت تأسیس شد (لوانت از واژه ایتالیایی به معنی برخاستن و طلوع گرفته شده و به معنی شرق است، یعنی جایی که خورشید طلوع میکند. اصطلاحاً به حوزه فعالیت تجاری اروپا در سواحل شرقی دریای مدیترانه، به ویژه آسیای صغیر و سوریه اطلاق میشد) این کمپانی از اواخر سده ۱۶ تا سال ١٨٢٥ یعنی بیش از دو قرن، به تجارت با سرزمین های دولت عثمانی، بویژه منطقه مدیترانه و مصر و سوریه و لبنان، اشتغال داشت. اولین انگلیسی که از هند دیدن کرد، کشیشی یسوعی به نام توماس استفنس بود که در سال ،١٥٧٩ هشتاد سال پس از سفر واسکو داگاما بــه هند، در جزیره گوا، مرکز استقرار پرتغالیها، اقامت گزید. گزارشهای توماس استفنس سبب جلب توجه بیشتر انگلیسیها به هند شد. در سال ،١٥٩٦ دو تاجر انگلیسی عازم چیـن شدند و حامل نامه ای از الیزابت اول به امپراتور چین که خواستار گشایش روابط بازرگانی میان دو کشور شده بود. و سرانجام، بر شالوده این میراث اسپانیایی- پرتغـالی و تجربـه کمپانیهـای متعـدد تجاری، رویای یکصد ساله تجارت با شرق تحقق یافت: در ٣١ دسـامبر سـال ١٦٠٠ بـا فرمان سلطنتی الیزابت کمپانی بازرگانان لندن برای تجارت با هنـد شـرقی تأسـیس شد. بنوشته فیلیپ لاوسون، تأسیس کمپانی هند شرقی نقطه اوج قریب به یک سـده تلاشه ای نامنظم انگلستان برای دستیابی مستقیم به بازارهای شرق بـود و آخرین تیر ترکش کوششهای نومیدانه انگلیسیها برای به دست آوردن بازارهای اروپایی کـه در آن زمان در کنترل پرتغال، اسپانیا و هلند قرار داشت (یکی از نامهای کمپانی هند شرقی که در منابع تاریخ معاصر هند و انگلیس به کار میرود، کمپانی جان است. نام فوق این گمان را پدید میآورد که گویا کمپانی به فردی بنام جان منسوب است. این عنوان در واقع ترکیبی انگلیسی- فارسی است. منظور از جان نام فرد نیست بلکه همان جان فارسی است. چنانکه میدانیم، در گذشته فارسی زبان رسمی هند بود. احتمالا دوستداران این کمپانی عالیجاه از سر ارادت آنرا کمپانی جان، یعنی کمپانی عزیز خوانده اند و کارگزاران انگلیسی، شاید به سبیل تمسخر و طنز، آنرا در مکاتبات خویش بکار گرفته و بدینسان رواج داده اند) توجه کنیم که کلیه این کمپانیها نهادهایی کاملا انحصاری بودند که با فرمان سلطنتی تأسیس میشد. هدف از اعطای این انحصارها انباشتن خزانه دربار انگلستان بود و در تمامی این کمپانیها ملکه پادشاه انگلیس و درباریان او در زمره سهام داران اصلی بودند. سرمایه گذاران این کمپانیها نیز تجار ثروتمندی بودند که بطور عمده از درون کمپانی مادر (فرصت های تجاری) سر برآوردنـد. این کمپانیها نه تنها تجارت خارجی بلکه، در دورانی، بازار داخلی انگلیس را نیز در کنترل خود داشتند. برای نمونه، در دوران جیمز اول (١٦٠٣ تا ١٦٢٥)، کمپانی لوانت حتی نرخ فروش کالاهای عثمانی را در درون خاک انگلیس تعیین میکرد. چنانکه خواهیم دید، کمپانی هند شرقی بتدریج به مهمترین و مقتدرترین کمپـانی انحصاری انگلیس و جهان بدل شد و در پــیرامون آن، از ترکیب حکمرانان سـنتی فئودال و تجار ماوراء بحار، شالوده یک الیگارشی جدید ریخته شـد؛ پدیده ای کـه ماکرجی آن را آریستوکراسی جدید بورژوازی تجاری میخواند. نخستین تکاپوهای کمپانی هند شرقی: در خواست تأسیس کمپانی هند شرقی بوسیله ٢١٨ نفر از تجار انگلیسی به الیزابت تقدیم شد. این شرکتی بود از تجار بزرگ بازار لندن و اشراف زمین داری که سرمایه گذاری در این عرصه را سودآور یافتند. رهبری این شرکت با تجار درجه اول و متنفذ بازار لندن بود. محققین انگیزه اصلی تأسیس کمپانی هند شرقی را افزایـش چشمگیر قیمت فلفل بوسیله پرتغالیها و سودآوری فوق العاده این کــالا در آن سـالها ذکر کرده اند. جان کی، محقق انگلیسی، سرمایه گذاران اولیه کمپانی هند شرقی را بـه دو گروه متمایز تقسیم میکند: گروه نخست سرمایه گذارانی بودند که به بازگشت سریع پول خود بهمراه سود کافی چشم داشتند، و گروه دوم تجار بسیار ثروتمنــد و متنفـذ بـازار لنـدن بودند که در خارج از کمپانی منافع تجاری و مالی گسترده داشتند. بر مبنای این تفاوت سهامداران، در کمپانی دو نهاد مدیریت شکل گرفت: مجمع عمومی که بعدها مجمع مالکان نام گرفت، و هیئت مدیره. مجمع عمومی شامل کلیه سهامدارانی بـود کـه هر یک حداقل ٢٠٠ پوند در کمپانی سرمایه گذاری کرده بودند. هیئت مدیـره، شـامل رئیس، نایب رئیس و ٢٤ نفر مدیر کمپانی بود که بوسیله مجمع عمومی انتخاب میشدند. اعضای هیئت مدیره شخصیتهای درجه اول بازار لندن بودند که در کمپانیهای دیگر نیز مشارکت داشتند: یک سوم از ٢١٨ نفر بنیانگذاران کمپانی، از سهامداران کمپانی لوانت بودند. اولین رئیس کمپانی کدخدا سر توماس اسمایس، عضو انجمن شهر لندن، در کمپانیهای لوانت و مسکوی و نیز در طرحهای تصرف اراضی شمال آمریکا سهیم بود. او تا سال ١٦٢١ بمدت ٢١ سال، ریاست کمپانی را به دست داشت. در این دوران، دفتر مرکزی کمپانی و محل برگزاری جلسات آن در خانه اسمایس بود. پس از اسمایس، سر موریس ابوت ریاست کمپانی را به دست گرفت. او قبلا از گردانندگان کمپانی تجار لندن بود و در مقیاسی وسیع به تجارت پوشاک، ادویه و نیل اشتغال داشت. وی در سال ١٦٣٨ از ریاست کمپانی کناره گرفت تا شهردار لندن شود. پس از او، سر کریستوفر کلیترو و سپس سر هنری گاراوی رئیس کمپانی شدند که هر دو از تجار بزرگ و شهرداران سابق لندن بودند. در سالهای ١٦٤٣ تا ١٦٥٧ ویلیام کوکاین ریاست کمپانی را به دست داشت. باید افزود که هیئت مدیره کمپانی بشکل مخفی عمل میکرد و بـه این دلیل در منابع انگلیسی گاه از آن بعنوان کمیته سری یاد میشود. سر دنیس رایت مینویسد: آخرین مرجع تصمیمگیری تا سال ١٧٨٤ کمیته سری مدیران شرکت در لندن بود. دربار انگلیس از بدو تأسیس آن، با کمپانی هند شرقی پیوند تنگاتنگ داشت. ملکه/ پادشاه و درباریان نه تنها در زمره سهامداران کمپانی بودند و سالیانه سهم خود را از سود آن برداشت میکردند، بلکه این کمپانی جدید به سرعت به یکی از منابع مهم درآمد دولت انگلیس بدل شد. در اوایل سده ۱۷، کمپانی سالیانه حدود ٢٠ هزار پوند استرلینگ عوارض گمرکی پرداخت میکرد؛ و تنها ایـن نبـود. کمپانی برای پیشبرد اهداف اقتصادی و سیاسی خود به ملکه/ پادشاه، درباریــان و کارگزاران دولـت انگلیس رشوه های کلان میپرداخت. برای نمونه، کمپانی برای جلب حمایت جیمــز اول، پادشاه انگلیس، به جنگ برای اخراج پرتغالیها از جزیره هرمــز (١٦٢٢) مبلغ ده هـزار پوند به او پرداخت. در دهه ١٦٦٠ بدهی دربار انگلیس به کمپانی به ١٣٠ هزار پوند رسید. از دهه ،١٦٨٠ کمپانی سالیانه ده هزار گینه به دربار پرداخت میکرد که یک درصد درآمدهای پادشاه انگلیس را تشکیل میداد. در سال ،١٦٩٢ رشوه های پرداختی کمپانی به وزرای انگلیس ٨٠ هزار پوند تخمین زده میشد. در یک مورد دیگر، کمپانی برای حفظ انحصار خود بر تجارت شرق ٩٠ هزار پوند به رجال سیاسی انگلیـس رشوه داد. این رابطه بتدریج به وابستگی مالی دربار انگلیس به کمپانی انجامید تا بدانجا کـه در سال ١٦٨٤ چارلز دوم، پادشاه انگلیس (١٦٦٠ تا ١٦٨٥)، به شدت بـه کمپانی مقـروض بود لذا، پیوند تنگاتنگ کمپانی با دربار و حمایت جدی پادشاه انگلیس از آن عجیب نیست. بنوشته جان کی، این رابطه دو سویه بود: از طرفی شاه انگلیس به پول کمپانی نیاز داشت و از سوی دیگر کمپانی به حمایت سیاسی دولت، بویژه برای مقابله با پرتغالیها و هلندیها و نیز در کسب برخی امتیازات دولتی مانند اعطای مجوز واردات ریال اسپانیا به کمپانی، نیازمند بود (ریال Real سکه نقره اسپانیا و مستعمرات آن در قاره آمریکا بود. این نام در زمان صفویه در ایران رواج یافت و کوچکترین سکه نقره ایران، برابر با ٢٥ سانتیم فرانسه، ریال نامیده شد) بدینسان، در دوران چارلز دوم کمپانی به سرعت رشد کرد و حق تصـرف قلمـرو، ضرب سکه، انعقاد پیمان اتحاد، اعلام جنگ و کنترل امور داخلی و قضایی را به دست آورد. اولین سفر تجاری کمپانی کمی پس از شکل گیری آن آغاز شد: در اوایل سال ١٦٠١ یکی از بانیان کمپانی به نام جیمز لانکاستر در رأس ناوگانی مرکب از چهار کشتی راهی شرق شد و در ژوئن ١٦٠٣ به لندن بازگشت ایـن سفر چندان سودآور نبود و لذا در مارس ١٦٠٤ با سرمایه کمتری دومین سفر دریایی با همان چهار کشتی آغاز شد. دیری نپایید که این سفرها به شدت سودآورد شد: در سالهای ١٦١٣ تا ١٦١٦ کمپانی در ازای ٤٢٩ هزار پوند سرمایه ای که به کار انداخته بود، ٥ /٨٧ درصد سود برد. و در سال ١٨١٧ در ازای یک میلیون پوند سرمایه دویست هزار پوند. در سال ١٦٠٩ به کارگزاران کمپانی حقوق سالیانه پرداخت میشد که میزان آن از پنج تا ٢٠٠ پوند متغیر بود. این سودآوری با افزایش سفرهای دریایی توأم بود: در سالهای ١٦١١ تا ١٦٢٠ کمپانی ٥٥ کشتی به شرق فرستاد. در سال ١٦٢٠ کمپانی دارای ٣٠ تا ٤٠ کشتی بــود که بیشتر آنها به خود او تعلق داشت و در کارگاههای کشتی سازی کمپانی ساخته شده بود. در دهه ١٦٢٠ تعداد ٤٦ کشتی، در دهه ١٦٣٠ تعداد ٣٥ کشتی و در دهه های ١٦٤٠ و ١٦٥٠ تنها حدود ٢٠ کشتی به شرق فرستاد. کاهش سفرهای دریایی در این دو دهه بـه علت رقابت و دشمنی پرتغالیها و هلندیها بود. بدینسان، کمپانی هند شرقی دو دهه پس از تأسیس آن به یکی از غولهای مالی اروپا بدل شد؛ در سالهای ١٦١٧ تا ١٦٢٢ بیش از یک و نیم میلیون پوند استرلینگ سرمایه نقدی داشت که بیشتر آن به سکه نقره (ریال) اسپانیا بود که، برخلاف پوند انگلیس، در شرق پولی معتبر و مقبول تلقی میشد. واردات کمپانی به انگلیس در سال ١٦٨٤ حدود ٨٠٠ هزار پوند گزارش شده است. ورود کمپانی هند شرقی به عرصه تجارت شرق در دوران افول قدرت دریایی اسپانیا / پرتغال آغاز شد؛ ولی در اوایل سده هفدهم، پرتغال هنوز آنقدر نیرومند بـود که موانع جدی در راه تکاپوی انگلیسیها و هلندیها، به ویژه در سواحل هند، پدید آورد. لـذا، در این دوران آنان ترجیح دادند مراکز خــود را در منـاطقی دور از دسـترس پرتغالیهـا، در جزایر جاوه، مستقر کنند تا از مزاحمت پرتغالیها در امان باشند. بهر روی انگلیسیها بدون استقرار در سواحل هند قادر به تداوم کار خویش نبودند. با افول کالیکوت، در این زمان بندر سورت، در ساحل ایالت گجرات (غرب هند)، به کــانون اصلی تجارت هند بدل شده بود؛ پرتغالیها انحصار تجارت این بنــدر را بـه دست خود داشتند و نظارت خویش را بر ارتباطات دریایی آن برقرار کرده بودند. نخستین تلاش انگلیسیها برای حضور در تجارت بندر سورت در سال ١٦٠٠ و بـا اعزام فردی به نام جان میلدنهال آغاز شد. کمپانی او را با نامه ای از الیزابت بـه دربار اکبر شاه گورکانی اعزام داشت با هدف کسب امتیازاتی برابر با پرتغالیها! میلدنهال حقیرانه ٢٩ اسب به اکبر پیشکش کرد و در مقابل هدایایی شاهانه معادل ٥٠٠ پوند استرلینگ دریافت داشت؛ چند برابر حقوق سالیانه کارگزاران عالیرتبه کمپانی! مأموریت میلدنهال با کارشکنی میسیونرهای یسوعی پرتغال، که در دربار اکبر حضور داشتند، مواجه شد. آنان انگلیسیها را به دزدی و جاسوسی متهم میکردند. میلدنهال، که در دسیسه گری کم از همتایان پرتغالیاش نبود، با سماجت در آگرا (اکبرآباد) اقامت گزید. او زندگی در آگرا را مطبوعتر از لندن یافت و تا پایان زندگی (١٦١٤) در پـایتخت هند ماند و در همانجا دفن شد. وی در سالهای بعد کمپانی و منافع دربار بریتانیا را فراموش کرد و در تکاپوی زندگی و منافع خویش بود. به همین دلیل است که سر وولزلی هیگ در تاریخ هند کمبریج او را در یک کلام لاتی دغلکار توصیف کرده است. دومین تلاش انگلیسیها برای استقرار در سورت، پس از مأموریت میلدنهال، از سال ١٦٠٨ و با مأموریت کاپیتان ویلیام هاوکینز آغاز شد که در رأس سومین سفر تجاری کمپانی به شرق قرار داشت. این تلاش نیز بعلت نفوذ نیرومند پرتغالیها بـه نتیجه نرسید. تنها با شکست ناوگان پرتغال از کاپیتان بست انگلیسی (١٦١٢)، فرمانده چهارمین ناوگان تجاری کمپانی، بود که حکومت محلی گجرات انگلیسیها را جدی گرفت و به آنان اجازه استقرار در سورت داده شد. در سال ١٦١٥ جیمز اول سر توماس رو را بعنوان سفیر به دربار جهانگیر فرستاد. او موفق به کسب برخی امتیازات شد و از آن پس فعالیت انگلیسیها در بنگال و در سواحل غربی هند گسترش یافت. در همین سال، انگلیسیها بار دیگر ناوگـان پرتغـال را شکستی سخت دادند و در سال ١٦٢٢ به شاه عباس صفوی در اخراج پرتغالیها، که در همین زمان در خاور دور در زیر ضربه شدید هلندیها بودند، از بنـدر هرمـز یـاری رسانیدند. انگلیسیها از این پس دیگر ترس چندانی از پرتغالیها نداشتند. بدینسان، بندر سورت به پایگاه اصلی تجاری کمپانی هند شرقی بریتانیا در شرق بدل شد. استقرار در سواحل جنوبی هند، که در آن زمان هنوز به قلمرو دولت مرکزی هند (حکومت گورکانیان آل بابر) منضم نشده و در قلمرو حکومتهای مستقل و ضعیف محلی بود، آسانتر صورت گرفت. کمپانی در سال ١٦١١ فاکتوری (دفتر تجاری) خود را در مچلی بندر مستقر کرد. در سال ١٦٣٩ یکی از کارگزاران کمپانی بنام فرانسیس دای موفق شد قطعه زمینی را از یکی از روسای طوایف هندو در منطقـه کنونی مدرس خریداری کند. در این زمین، واقع در شمال قلعه سن توم پرتغالیها که در این زمان رو به افول بود، بسرعت قلعه سن جرج بر پا شد. این قلعه حدود سی سال، تا تصرف بمبئی، پایگاه اصلی نظامی انگلیسیها در منطقه بود و، چنانکه خواهیم دید، در نیمه دوم سده ۱۷ و سده ۱۸ به مرکز مهم تجارت جهانی الماس بدل شد. بنوشته تاریخ هند آکسفورد، این نخستین قطعه از سرزمین هند بود که به مالکیت انگلیسیها در آمد. از بدو فعالیت کمپانی هند شرقی در سواحل جنوبی و غربی هند، تجارت با ایران یکی از اهداف اصلی آن بود. تاریخ هند آکسفورد انگیزه استقرار کمپانی در مچلی بندر (١٦١١) را (مچلی بندر همان ماسوله پاتام یا بندر ماهی است) ارزان بودن ادویه در شرق هند برای صدور به بازار ایران میداند و جان کی حوزه های اصلی تجارت کمپانی را در سده ۱۷ جزایر هند شرقی، برمه، بنگال و ایران ذکر میکند. راستل اولین رئیس دفتر کمپانی در بندر سورت، از همان آغاز استقرار در تکاپوی خرید غله از ایران بود. در این دوران، کشتیهای تجار هندی بطور مدام در مسیر سورت- گمبرون (بندرعباس) در حرکت بودند و یکی از مهمترین کالاهای آنان ابریشم ایران بود. ابریشم ایران، منسوجات پنبه ای هند و فلفل بخش مهمی از تجارت کمپانی را در سده هفدهم در برمیگرفت. در سده ۱۷، موازنه تجاری به سود شرق بود و کمپانی هند شرقی انگلیس، چون اسلاف ونیزی و جنوایی و پرتغالی و رقبای هلندی اش، واردکننده کالاهای شـرق به بازارهای انگلیس و توزیع کننده آن در سراسر اروپا بود. در این دوران منسوجات و سایر کالاهای انگلیسی بــازاری در شرق نداشت. هجوم کالاهای شرقی به بازار انگلیس تا بدان حد گسترش یافت که اعتراض شدید برخی محافل سیاسی و اقتصادی را علیه کمپانی برانگیخت؛ تا بدانجا که در سـال ١٦٢٠ یکی از اعضای هیئت مدیره کمپانی هند شرقی به نام توماس مان رساله ای نوشت با عنوان بحثی درباره تجارت با هند شرقی برای پاسخگویی به منتقدینی که مدعی بودند کمپانی فلزات قیمتی انگلیس را به شرق میبرد و کالاهای مصرفی وارد میکند. مان به دفاع از عملکرد کمپانی برخاست و مدعی شد که ارزش کالاهای وارداتی از شرق بیش از ارزش فلزاتی است که بابت آنها پرداخت شده. این فرایند تداوم یافت؛ تا بدانجا کـه در یک دوره چهار ساله (١٦٨١ تا ١٦٨٥) کمپانی ٢٤٠ هزار کیلوگرم نقره و ٧٠٠٠ کیلوگرم طلا برای خرید کالاهای مورد نیاز خود (بطور عمده از هند و ایران) صرف کرد. در نیمه دوم سده هفدهم، کمپانی به نهادی مقتدر در جامعه انگلیس بدل شده و انحصار آن هماره مورد حمایت حکومتهـا بود. صرفنظر از پادشاهان انگلیس، حتی اولیور کرومول، که در سال ١٦٤٩ نظام سلطنتی و مجلس لردها را ملغی کرد و طی یک دوران کوتاه ده ساله در انگلستان نظام سیاسی کومنولث مستقر نمود، انحصار کمپانی هند شرقی را مورد تأیید قرار داد. معهذا، بتدریج سیطره انحصاری کمپانی هند شرقی بر تجارت مشرق زمین مخالفت های جدی را در درون جامعه انگلیس برانگیخت. ایـن مخالفتها از سوی دو گروه بود: گروه اول تولیدکنندگان انگلیسی بودنـد کـه تسخیر بازارهـای انگلیس به وسیله کالاهای شرقی را عامل رکود صنایع خود میدیدند. ورود فراوان کالاهای شرق به بازارهای انگلیس و فرانسه به خطری برای اقتصاد ایــن دو کشـور بـدل شـد. صنـف ابریشـم بافان انگلیس از سرسخت ترین مخالفان واردات منسوجات پنبه ای و ابریشمی مشرق زمین بود. در انگلستان، هجونویسان و نویسندگان به دفاع از منسوجات انگلیسی برخاستند. در سال ١٦٧٧ به پارلمان اخطار شد که ورود انواع پارچه های شرقی را ممنوع کند. در سال ١٦٩٥ منسوجات شرقی چنان بازار منسوجات انگلیسی را در این کشور اشغال کرد که بازرگانان و بافندگان پارچه های ابریشمی در لندن به تظاهرات پرداختند. همین وضع در فرانسه وجود داشت و دولت این کشور را بوضع قوانینی برای محدود کردن ورود منسوجات شرقی واداشت. بنوشته راندال اوانسون، این مخالفتها یکی از علل اصلی سقوط جیمـز دوم (١٦٨٥ تا ١٦٨٨)، پادشاه انگلیس، است که خود از سهامداران اصلی کمپانی هند شرقی بود. در پی این اعتراضها، ویلیام سوم پادشاه بعدی (١٦٨٩ الی ١٧٠٢)، طی فرمانی ورود پارچه های نخی مصور و ابریشمی و قماشهای کالیکو از ایران و چین و هند به انگلستان را از ٢٩ سپتامبر ١٧٠١ ممنوع کرد بجز مواردی که ورود آنها برای صادرات به بازارهای اروپا باشد. در این فرمان، علت ممنوعیت فوق اثرات بسیار مخـرب و کاملا مشهود تداوم تجارت با هند شرقی به روش و در ابعاد رایج در دو سال گذشته برای این پادشاهی عنوان شده است. گروه دوم، تجار ناوابسته به کمپانی بودند که میخواستند از این منبع جوشان ثروت سهمی برند و انحصار کمپانی مانع تکاپوی آنان بشمار میرفت. کارگزاران کمپانی هند شرقی تنها انگلیسی هایی نبودند کـه در سده هفدهم در تجارت دریایی شرق حضور داشتند. تجار انگلیسی مستقلی نیز بودند که به رغم انحصار کمپانی در منطقه استقرار یافته بودند. یک نمونه، دو برادر به نامهای جرج و ساموئل وایت است که در این دوران فعالیت تجاری گسترده ای در سواحل هند داشتند. راندال اوانسون، استاد دانشگاه ویسکانسین، رقابت تجار مستقل انگلیسی را طاعونی برای کمپانی هند شرقی میخواند. او از گروهی از تجار انگلیسی به نام آسادا نام میبرد که از سال ١٦٣٥ به ضرب سکه تقلبی و دزدی دریایی در دریاهای شرق اشتغال داشتند. از سال ١٦٨١ این اعتراضــات اوج گرفـت و، بـه رغم حمـایت جـدی دربـار، انحصـار کمپانی هند شرقی مورد حمله برخی اعضای پارلمان انگلیس قرار میگرفت. در این دوران، یک کمپانی رقیب اسکاتلندی تأسیس شد ولی فعالیتش به شکست انجامید. تـا سرانجام به سال ١٦٩٨ در دوران سلطنت ویلیام سوم، پارلمان فرمان تأسیس یک کمپانی دیگر را تصویب کرد. این کمپانی انجمن عمومی تجارت با شرق نام گرفت و به کمپانی جدید شهرت یافت. کمپانی جدید به رغم دارا بودن سرمایه فراوان و بکارگیری دریانوردان متبحر، به علت نداشتن شبکه عوامل محلی در مراکز مهم تجاری هند و خاور دور، با ناکامی مواجه شد. در این دوران، در بنادر هند تعارض های جدی میان عوامل دو کمپانی جریان داشت که هر یک به توطئه علیه دیگری مشغول بودند. سرانجام، در آوریل ١٧٠٢ با فرمان پادشاه انگلیس دو کمپانی قدیم و جدید در یک کمپانی واحد بنام کمپانی متحده تجار انگلستان برای تجارت با هند شرقی ادغام شدند. بدینسان، کمپانی با از سر گذرانیدن یک دوره بحرانی رقبای متنفذ را بـه صفوف خویش پذیرفت و به نهادی بدل شد که اوانسون آن را بزرگترین گروه تجاری تاریخ میخواند. اروپاییان و تجارت شرق: در سده هفدهم میلادی افسون شرق سراسر اروپا را فرا گرفت و بر بنیاد آن اتحادی از حکمرانان آزمند، تجار ماوراء بحار، صرافان و سـرمایه گذاران و ماجراجویان دریـایی پدید شد. این اتحاد در قالب نهادهای جدیدی تجلی مییافت که کمپانی هند شرقی نام میگرفتند. کمپانی هند شرقی انگلیس تنها اتحاد سیاسی- تجـاری اروپایی نبود که پس از پرتغالیها و در رقابت با آن وارد عرصه تجارت شرق شد. سایر اروپاییان نیز تکاپو در این عرصـه را آغاز کردند و از این میان، هلندیهـا و فرانسـویها سرسخت ترین رقبای انگلیسیها بودند. اولین گروه تجاری که همپای انگلیسیها به شرق گام نهاد، هلندیها بودند. در سال ١٦٠٢ میلادی کمپانی متحده هند شرقی هلند بر پایه اتحاد گروههای تجاری رقیب و با سرمایه ای بیش از ٥٠٠ هزار پوند استرلینگ، تأسیس شد که از ذخایر انبوه مالی و پیوند نزدیک با دولت هلند برخوردار بود. حکمرانان خان نشینهای کوچک هلند موسوم به سرزمین های سفلی، کـه تـا سـه دهه پیش طوق بندگی پادشاهان اسپانیا را به گردن داشتند و هنوز اسپانیا مدعی حاکمیت بر آنان بود، اینک متفرعنانه خود را مالک الرقاب دنیای غیر اروپایی می انگاشتند. آنان در فرمان تأسیس کمپانی، انحصار تجارت شرق، ورود بدون گمرک کالاها بـه بنـادر هلند، حق ایجاد ارتش و نیروی دریایی و احداث قلعه و مستعمره کـردن سـرزمینها، حق مبادرت به جنگ یا صلح، امضای قرارداد، ضرب سکه، و ایجاد دستگاه قضــایی را به کمپانی هند شرقی خود اعطا کرده بودند. کمپانی هند شرقی هلند بلافاصله پس از تأسیس بیـش از ٦٠ کشتی روانـه مشرق زمین نمود. آنها با مردم محلی، با پرتغالیها و نیز با یکدیگر جنگیدند و حریصانه مستملکاتی به چنگ آوردند؛ پرتغالیها را از سیلان و مالاکا بیرون راندند، دماغه امید نیک را تصرف کردند، و فاکتوری های خود را در سوماترا و جاوه و بورنئو و سیام و در سواحل هند و ایران مستقر کردند: هلندیها از سال ١٦٠٩ در مچلی بندر (شـمال مدرس)، سپس در سورت (١٦١٦) و آنگاه در بنادر جنوبی ایران مستقر شدند. تـاریخ هند آکسفورد مینویسد: سیطره بر تجارت ادویه، ثروت کمپانی و توانایی کارگزاران آن، کمپانی هند شرقی هلند را قادر ساخت تا سهم اصلی را در تجارت تمامی این مناطق به دست گیرد ولی نتوانست رقبای انگلیسی را از میدان به در کند. سال ١٦٦٩ اوج اقتدار کمپانی هند شرقی هلند محسوب میشود. در این سال، کمپانی ١٥٠ کشتی تجاری، ٤٠ کشتی جنگی و ١٠ هزار نیروی نظامی در اختیار داشت. بدینسان، هلندیها جنگ خونین دریایی علیه اسپانیا و پرتغال را با غارت بیرحمانــه سـرزمین های مـاوراء بحـار آمیختنـد و از درون جنگ استقلال خویش امپراتـوری مستعمراتی دیگری به پا کردند؛ امپراتوری که بر راهزنی دریـایی، امحـاء جمعی انبـوه سکنه بومی جزایر خاوردور و قاره آمریکا و سرانجام پلانتوکراسی و تجارت جهانی بـرده استوار بود. به یاد داشته باشیم که برده داری تنها به سال ١٨٦٣ میلادی در مستعمرات هند غربی هلند ملغی شد. هلندیها نیز به دلیل عملکردهای زشت خود، در سرزمینها و بازارهای شـرقی بـه شدت بدنام بودند. و این در دورانی است که دایره المعارف آمریکانا آن را اوج تـاریخ هلند میخواند. در این دوران هلند به یک امپراتوری بزرگ مستعمراتی بدل شد کــه مستملکات آن در جزایر هند شرقی و سیلان و آفریقای جنوبی و ژاپن و برزیل و غیره گسترده بود و بر پایه این غارت جهانی دورانی از رفاه و ثروت و شکوفایی هنر و فرهنگ در درون سرزمین هلند شکل گرفت. در این دوران هلند اولین دولت تجاری و اولین قدرت دریایی جهان بشمار میرفت. بنیانگذار امپراتوری مستعمراتی هلند در شرق فردی بنام یان کوئن (١٥٨٧ تا ١٦٢٩) است. هموست که در سال ١٦١٨ اولین مستعمره شرقی هلند، بندر جاکارتا، را تصرف کرد و آن را باتاویا نامید. باتاویا از آن پس به مرکز امپراتوری هلند در شـرق بدل شد. کاوالام پانیکار مینویسد: کوئن... که به گفته مولفین هلندی معاصرش، با زشتکاریها و جنایات خود بغض و تنفر ملتی را برانگیخت، مطالبی را که بعنوان راهنمای سیاست استعماری هلند بـه یادگار ماند بدینسان عنوان میکند: مگر ما در اروپا حق نداریم با چهارپای خود بدانگونه که میل داریم رفتار کنیم؟ در اینجا هم ارباب با آدمهایش همین رفتار را میکند زیرا اینان در همه جا، با همه مایملک خویش، تحت تملک ارباب خود هستند چنانکه حیوانات در هلند از آن صاحب خود میباشند. قانون این مملکت اراده سـلطان است و سلطان کسی است که از همه مقتدرتر است. پانیکار کارگزاران کمپانی هند شرقی هلند را زشـت کردارترین در میان همگنان اروپاییشان میداند و میان آنان با پرتغالیها و انگلیسیها چنین مقایسه ای بـه دست میدهد: پرتغالیها در برابر اعراب [مسلمانان]، لااقل در دوران استیلای پنجاه ساله نخست، خود را کاملا خونخوار و عاری از هرگونه احساس انسانی نشان دادند. ممکن بود ایشان کشمکش سختی را که اسلام و مسیحیت در اروپا بدان دست زده بودند برای توجیه خود مستند قرار دهند. و در آن هنگـام کـه در گوا و در مستملکات دیگر خود غیرمسیحیان را شکنجه میکردند این اعمال را به نام آمال مذهبی خویـش مرتکب میشدند. بریتانیاییها نیز در مدت ١٥ سال در بنگال یک دولت سارق به وجود آوردنـد و ضمن تحقیر حقوق مردم، به بهانه تأمین حقوق خویش، به نهب و غارت بیشرمانه ای دست یازیدند... هلند تنها کشور اروپایی بود که هیچگاه این فکر را نکرد که در برابر مستعمره خود مسئولیت اخلاقی یا قانونی دارد. بنابراین، قاطبه ملتی را به یکباره بصورت کارگران مزارع مستعمراتی درآورد. هلندیها که در چین پیشانی بر خاک مینهادند و تدنی ایشان در برابر ژاپنی ها نفرت انگیز بود، در مقابل کسانی کـه وسیله تحصیل ثروت ایشان بودند سبعیتی غیرقابل تصور ابراز میکردند. بزرگترین نیروی مقابله کننده با سلطه کمپانی هند شرقی هلند بر جزایر جاوه اسلام بود؛ و دقیقاً در کوران مبارزه با پرتغالیها و هلندیها بود که اسلام در ایـن سـرزمین گسترش یافت. پانیکار مینویسد: تعالیم و الهامات اسلام توانست مردم جاوه را از وضع وهن آوری که هلندیها برای ایشان فراهم آورده بودند برهاند. هنگام ورود پرتغالیها... اسلام فقط در مراکز مهم بازرگانی و در چند دربار هند نفوذ یافته بود. لکن این نفوذ بقدر کافی برای تزلزل موقع میسیونهای پرتغالی عمیق بود. اسلام بـر اثر همین نفوذ توانست در سده شانزدهم در بخش اعظم سرزمینهای جاوه و سوماترا بسط یابد... اسلام بر همـه این مقاومتها فائق و غالب آمد و با قدرتی متکامل از تهاجم هلندیها به جزایر جلوگیری کرد. انگلیسیها و هلندیها در آغاز همدست و شریک بودند و با هـم در سال ١٦١٩ بـه مستملکات پرتغال در جزایر جــاوه حملـه بردنـد. معـهذا، در سـال ١٦٢٣ هلندیهـا در آمبون به قتل عام انگلیسیها دست زدند و آنها را از جزایر جاوه بیرون راندند. پس از افول اقتدار پرتغالیها، در نیمه دوم سده هفدهم میلادی هلندیهای لجام گسیخته خطر اصلی برای کمپانی هند شرقی انگلیس بشمار میرفتند. اقتدار کمپانی هند شرقی هلند در سده ۱۸ رو به افول گذارد، درست در دورانی که ستاره بخت انگلیسیها رو به صعود بود. راندال اوانسون، موانع سیاسی و نظامی و نیز انباشـته شـدن جیـب کارگزاران بومی کمپانی هند شرقی هلند را به عنوان عوامل سقوط آن ذکـر میکنـد. در سال ١٧٩٥ انگلیسیها مستعمره هلندی کیپتاون را اشغال کردند تا مانع تصرف آن توسط نیروهای ناپلئون شوند و در سال ١٧٩٨ سیلان را اشغال کردند. هرچند امروزه مستملکات هلند در خاور دور کشورهایی مستقل محسوب میشوند، ولی نفوذ الیگارشی مستعمراتی هلند و در رأس آن خاندان سلطنتی هلند، کـه از پایـه های زرسالاری جهانی معاصر است، بشکلی پوشیده و در قالب کمپانیهای معظمی چــون رویـال داچ شل، تداوم دارد. معهذا، هلند هنوز نیز دارای مستعمرات خود اسـت. در جزایر آنتیلس و سورینام، شش جزیره هلندی دریای کارائیب (آمریکای مرکزی) که سکنه اصلی آن بطور کـامل قربانی سیاست امحاء جمعی هلندیها شدند و نشانی از آنان نیسـت، نسـلی از بقایـای بردگان مهاجر آسیایی و آفریقایی و اربابان اروپاییشان زندگی میکننـد کـه زبانشـان هلندی است. در این جزایر که طی سه سده گذشته پلانت ها و کارگاههای بزرگ تولید مشروبات الکلی مستقر بود و یکی از بازارهای بـزرگ تجـارت جهانی بـرده محسـوب میشد، امروزه پالایشگاه عظیم مجتمع نفتی رویال داچ شل مستقر است. دانمارکیها نیز از خوان گسترده تجارت ماوراء بحار سهم خود را میطلبیدند. آنان در سال ١٦١٦ میلادی کمپانی هند شرقی دانمارک را به پا کردند و چهار سـال بعـد (١٦٢٠) فاکتوری خود را در بندر ترانکبار، ساحل شرقی هند، مستقر کردند. از سـال ١٧٥٥ مرکز اصلی استقرار دانمارکیها شهر سرامپور، در نزدیکی کلکته، بود. دانمارکیها به دلیل مشارکت در دزدیهای دریایی بدنام بودند و دولت اورنگ زیب به شدت به پیوند میان آنان و کمپانی هند شرقی انگلیس ظنین بود. گذشت زمان ثابت کرد که این سوء ظن بیهوده نبوده است. امروزه آشکار شده که سرمایه انگلیسی سهم مهمی در تکاپوی دانمارکیها داشت دفاتر کمپانیهای دانمارکی در سال ١٨٤٥ به کمپانی هند شرقی انگلیس فروخته شد. صرفنظر از مشارکت در دزدیهای دریایی، کمپانی هند شرقی دانمارک جایگاه جدی در تحولات مشرق زمین نداشت. فرانسه چهارمین کشور اروپایی است که کمپانی هند شرقی خود را به پا کرد: در سال ١٦٦٤ کمپانی هند شرقی فرانسه به ریاست جان باپتیست کالبر تأسیس شد و این سرآغاز یک سده جنگ تجاری انگلیس و فرانسه در دریاها و سواحل شـرق
است. انگلیسیها و هلندیها، بـسان اسـلاف پرتغالیشـان، بـه مقابلـه شدید با ورود فرانسویها به عرصه تجارت شرق برخاستند. فرانسویها در سال ١٦٦٩ مچلی بنـدر و سائوتم را اشغال کردند ولی در پی تهاجم هلندیها عقب نشستند. فرانسویها بـا سماجت و خشونت کار خود را پیش بردند و سرانجام در سال ١٦٧٤ ده سال پس از تأسیس کمپانی، توانستند نخستین پایگاه خود را در سواحل هند، در بنـدر پاندیچری، بر پا کنند. در سال ١٦٩٠ فاکتوری های آنها در چاندرانگر، سورت، بالاسور و قاسم بازار حضور داشت. سده هیجدهم دوران رقابت شدید انگلیسیها و فرانسویهاست. در هند و ستیزی که بارها به جنگ انجامید: در سال ١٧١٩ کمپانی هند شرقی و سایر کمپانیهای مستعمراتی فرانسه در یک کمپانی واحد بنام کمپانی هند متحد شدند. بر بنیاد این تجدید سازمان، تجار فرانسوی در سال ١٧٢٢ به فرماندهی جوزف فرانسوا دوپلکس وارد پاندیچری شدند و به مبارزه با تفوق انگلیسیها پرداختند. در سالهای بعد منازعات فرانسه و انگلیس در شرق نیز، بسان قاره اروپا، جریان داشت. فرانسویها در سال ١٧٥١ از رابرت کلایو انگلیسی در آرکوت شکست خوردند و این پایان اقتدار آنان در هند است. کمپانی هند شرقی فرانسه در سال ١٧٦٩ منحل شد. فرانسویها هیچگاه نتوانستند سهم بزرگی در تجارت هند به دست گیرند و مراکز آنها در هند مورد حمایت جدی دولتهایشان نبود. آخرین بقایای متصرفات آنان در سواحل هند، با ٣١٣ هزار نفر جمعیت، در سال ١٩٥٤ به جمهوری هندوستان تحویل شد. در سده هیجدهم دو گروه اروپایی دیگر نیز وارد گود شدند؛ در سال ١٧٢٢ کمپانی اوستند (هند شرقی) بوسیله تجار فلاندرزی تأسیس شد و در سال ١٧٣١ سوئدیها کمپانی هند شرقی سوئد را برپاکردند. این دو کمپانی نقش مهمی در حیات اقتصادی و سیاسی شرق نداشتند و رقبای جدی برای کمپانی هند شرقی بریتانیا محسوب نمیشدند. در میان سایر ملتهای اروپایی درگیر در تجارت شرق باید از آمریکاییها نیز یاد کرد؛ اروپاییانی که با استقرار در شمال قاره آمریکا اکنون برای خود هویت ملی مستقل قائل بودند. آمریکاییان از سده هفدهم در فعالیت کمپانی هند شرقی انگلیس مشارکت جدی داشتند و از دزدان دریایی صاحب نام منطقه نیز بشمار میرفتند؛ و این نخستین پیشینه حضور آمریکاییها در منطقه اقیانوس هند و خلیج فارس است. از نخستین آمریکاییان صاحب نام که در کمپانی به منصب و مقام عالی رسیدند باید از برادران ییل نام برد. در دهه های ١٦٧٠ و ١٦٨٠ الیهو ییل رئیس مرکز کمپانی در قلعه سن جرج (مدرس) بود و توماس ییل، برادرش، ریاست مرکز کمپانی را در سیام بدست داشت. برادران ییل نقش مهمی در توسعه تجارت کمپانی هند شرقی در هند و سیام ایفا کردند و از این طریق به ثروت انبوه رسیدند. الیهو ییل پس از بازنشستگی مبالغ هنگفتی به کالج آمریکایی که در آن تحصیل کرده بود اهدا کرد و این پایه ای شد برای تأسیس دانشگاهی که بنام او دانشگاه ییل نام گرفته اسـت. درباره پیوند الیهو ییل با زرسالاران یهودی و نیز درباره نقش آمریکاییها در تجارت تریاک سده نوزدهم در آینده سخن خواهیم گفت.

حدیث:
از امام سجاد علیه السلام روایت است که فرمود: حق خداى بزرگ بر تو این است که تنها او را پرستش کنى و چیزى را شریک او به شمار نیاورى پس هرگاه از روى اخلاص و صفاى باطن چنین کنى خداى سبحان بر خود لازم میداند که امر دنیا و آخرتت را کفایت کند. و حق نفست بر تو این است که آن را در راه فرمانبردارى از خداى عزوجل به کار وادارى. و حق زبان این است که او را بزرگتر و شریف تر از آن بدانى که ناسزا گوید و او را به خیر و ترک سخنان زائد و بى فائد و نیکى به مردم و گفتار نیک درباره مردم عادت دهى و حق گوش آن است که او را از شنیدن غیبت و هر آنچه شنیدنش جایز نیست، پاک سازى. و حق چشم آن است که آن را از دیدن هر آنچه دیدنش ‍ بر تو حرام است بر بندى و از راه نظر با دیدگانت عبرت گیرى. و حق دستانت این است که آنها را بسوى چیزى که بر تو حلال نیست نگشایى. و حق پایهایت آن است که بوسیله آنها بسوى چیزى که بر تو روا نیست گام بر ندارى پس تو با این دو پا بر (صراط) مى ایستى پس بنگر تا نلغزى و در آتش فرو نیفتى. و حق شکم بر تو این است که آن را ظرف و جایگاه حرام قرار ندهى و اضافه بر سیرى نخورى. و حق عورت تو بر تو این است که آن را از زنا نگه دارى و از اینکه کسى به آن نظر افکند آن را حفظ کنى و حق نماز این است که بدانى نماز ورود بر خداى عزوجل است و تو در نماز در پیشگاه او ایستاده اى پس اگر این را (از صمیم دل) دریابى ایستادنت در برار او ایستادن بنده اى خوار و کوچک و آرزومند و ترسان و امیدوار و بیمناک و بى چیز و زار خواهد بود و (در این حال) خداوندى را که در برابرش با آرامش و وقار ایستاده اى بزرگ میشمرى و با (تمامى) دلت به نماز روى مى آورى و حقوق و حدود آن را به پاى میدارى. و حق حج این است که بدانى حج واردشدگان بر پروردگار و گریختن از گناهانت بسوى خدایت است و در حج توبه ات پذیرفته است. و با بجاى آوردن حج یکى از واجباتى را که خداوند بر تو واجب ساخته است ادا نموده اى. و حق روزه آن است که بدانى روزه حجابى است که خداوند عزوجل بر زبان و گوش و چشم و شکم و فرج تو نهاده است که با این حجاب تو را از گزند آتش دوزخ مى پوشاند، پس اگر روزه را ترک کنى گویى پوششى را که خدا بر تو گذارده است پاره کرده اى. و حق صدقه این است که بدانى که صدقه ذخیره توست که در نزد پروردگارت مى نهى و ودیعه و امانتى است که به او سپرده اى. امانتى که نیازى به شاهد طلبیدن براى آن ندارى و در ودیعه گذاردن آن در پنهانى اعتماد و اطمینان بیشترى دارى تا اینکه آنرا آشکارا به ودیعت گذارى و باید بدانى که صدقه بلاها و دردها را در دنیا و آتش دوزخ را در آخرت از تو دفع میکند. و حق قربانى آن است که در قربانى نمودن آن تنها رضاى خداى عزوجل را قصد کنى نه مردمان را و از آن جز در مسیر رحمت الهى قرار گرفتن و رهایى روحت را در روز ملاقات پروردگار قصد نکنى. و حق سلطان این است که بدانى که تو مایه آزمایش و امتحان او قرار داده شده اى و او نیز بخاطر سلطنتى که بر تو یافته گرفتار توست و نباید در معرض خشم او قرارگیرى و با دست خود به هلاکت بیفتى و در نتیجه با او در بدى رساندن به خودت شریک شوى. و حق آنکس که در علم تو را راهبرى نموده این است که او را بزرگ شمارى و جایگاه نشستنش را نیک سامان دهى و خوب به سخنانش گوش فرا دهى و رو به او داشته باشى و صدایت را بلندتر از صداى او نکنى و به کسى که از او پرسش میکنى پاسخ نگویى تا خود او پاسخش را دهد، در مجلس درس او با کسى سخن نگویى و در نزد او غیبت هیچکس را نکنى، اگر در نزد تو از بدى اش گویند از او دفاع کنى و عیب هایش را بپوشانى و فضیلت هایش را آشکار سازى و با دشمن او نشست و برخاست نداشته باشى و با دوستدار او دشمنى نکنى پس اگر چنین کنى فرشتگان الهى به نفع تو گواهى دهند که تو خواهان دانشى و علم را بخاطر خدا آموخته اى نه بخاطر مردم. و اما حق کسى که مالک توست این است که دستورهایش را اطاعت کنى و نافرمانیش نکنى مگر در مواردى که باعث خشم خداى عزوجل است زیرا فرمانبردارى از مخلوق در نافرمانى خالق سزاوار نیست. و اما حق زیردستان تو این است که بدانى آنها بخاطر ناتوانى خود و توانایى تو رعیت تو گشته اند پس واجب است که در بین آنان به عدل رفتار کنى و براى آنان چون پدرى مهربان باشى و نادانى آنان را ببخشایى و در کیفر نمودن آنان شتاب نکنى و خداى عزوجل را بر قدرت و تسلطى که بر ایشان به تو داده است سپاسگزار باشى. و اما حق آنانکه سرپرستى علمى ایشان را به عهده دارى این است که بدان خداى عزوجل تو را در آموختن دانشى که به تو عطا فرموده متولى و سرپرست آنان قرار داده و از خزانه علم درى بر تو گشوده پس اگر در تعلیم و آموزش آنان نیک بکوشى و براى آنان دروغ نبافى و از (قدر ناشناسى) آنان ملول و دلتنگ نگردى خداوند از فضل خود بر تو زیادتى (از علم و ایمان) را عطا میفرماید و اما اگر دانشت را از مردمان دریغ داشتى یا آنگاه که خواهان دانش تو هستند با دروغ بافى آنان را متحیر و سرگردان سازى بر خداى عزوجل سزاوار است که دانش و درخشندگى آن را از تو بگیرد و جایگاهت را در دلها بى اعتبار سازد. و اما حق همسرت این است که بدانى خداوند عزوجل او را مایه آسایش و آرامش تو قرار داده و او نعمتى از جانب خداى عزوجل براى توست پس او را گرامى بدار و با او مدارا کن، اگر چه حقى که تو بر او دارى بسى لازم تر است پس بر توست که با او به مهربانى رفتار کنى زیرا او اسیر توست و باید او را اطعام نموده و جامه بپوشانى و هرگاه نادانى نمود مورد بخشش قرارش دهى. و اما حق مملوک تو این است که بدانى او نیز آفریده پروردگار توست و فرزند پدر و مادر تو (یعنى فرزند حضرت آدم و حوا است) و گوشت و خون تو است، تو مالکش نیستى به این دلیل که تو او را آفریده باشى نه خدا، و تو هیچ یک از اعضاى او را نیافریده اى و روزى او را از دل طبیعت تو بیرون نیاورده اى ولى خداوند عزوجل کار او را به تو واگذاشت سپس او را مسخر تو گرداند و تو را بر او امین قرار داد و او را به امانت نزد تو نهاد تا او آنچه از مال و دارایى که تو به او میدهى برایت نگهدارى کند، پس تو نیز به او نیکى کن چنانچه خداوند به تو نیکى نموده است و اگر در نظر تو ناپسند است بجاى او مملوک دیگرى بگیر و مخلوق خداى عزوجل را عذاب مده و هیچ نیرویى نیست مگر به یارى خدا. و اما حق مادرت این است که بدانى او زمانى تو را حمل کرد که با آن وضعیت کسى دیگرى را حمل نمیکند و به تو از میوه قلب خود چیزى را که هیچکس به کسى دیگر نمى بخشد عطا کرد و با تمامى اعضاى خود تو را نگهدارى نمود و باکى نداشت از اینکه تو گرسنه شوى و غذایت دهد و تشنه نشوى و سیرآبت کند و عریان باشى و تو را بپوشاند و آفتاب بر تو بتابد و او سایه بر تو افکند، و بخاطر تو از خواب کناره گرفت. و تو را از گرما و سرما نگاهداشت تا براى او باشى و تو توانایى سپاسگزارى از او را ندارى مگر به کمک و توفیق الهى. و اما حق پدرت این است که بدانى او اصل و ریشه توست زیرا اگر او نبود تو نیز نبودى پس هرگاه در خود چیزى دیدى که مایه خود پسندى تو شد بدان که پدرت در آن صفت اصل و ریشه توست پس خداى را سپاس گو و شکرش را بجاى آور که هیچ نیرو و جنبشى نیست مگر به اراده الهى. و اما حق فرزندت این است که بدانى او از توست و در این دنیا خیر و شرش منسوب به توست و تو در برابر ادب نیکوى او و راهنمایى او بسوى خداى عزوجل و یارى او بر اطاعت پروردگار مسول هستى، پس در مورد او همانند کسى که میداند بر احسان به فرزند ثواب خواهد برد و بر بدى نمودن به او کیفر خواهد دید عمل کن. و اما حق برادرت این است که بدانى او به منزله دست تو و مایه عزت و قدرت توست بنابراین از او به عنوان اسلحه و وسیله اى براى معصیت خداوند و همچنین (پشتیبان و) ساز و برگ براى ستم به خلق خدا استفاده مکن، در مقابل دشمنش او را تنها مگذار و از نصیحت نمودن و خیر خواهى او کوتاهى مکن، و اینها در صورتى است که او مطیع خداوند باشد و گرنه باید خداوند در نزد تو ارجمندتر از او باشد و هیچ جنبش و قدرتى نیست مگر به کمک خداوند، و اما حق آقایى که تو را آزاد کرده این است که بدانى او مالش را در راه تو خرج کرده و تو را از ذلت و وحشت بندگى به عزت و آرامش آزادى رسانده است و از اسیرى ملکیت تو را رها نموده و بند بندگى را از تو گشوده و تو را از زندان بیرون آورده و تو را مالک خودت نموده و به تو براى عبادت پروردگارت فراغت بخشیده و باید بدانى که او در زندگى و مرگت سزاوارترین و نزدیکترین مردمان به توست و یارى رساندن به او بر تو واجب است حال چه خودت به یاریش بشتابى و چه آنچه را که از تو احتیاج دارد در اختیارش قرار دهى و هیچ قدرتى نیست مگر به کمک خداوند. و اما حق بنده اى که تو بر او انعام نموده و آزادش ‍ ساخته اى این است که بدانى خداوند عزوجل آزادى او را به دست تو وسیله اى بسوى خودش قرار داده و آن را براى تو مایه حجاب گشتن از آتش دوزخ نموده و ثواب این کار تو در دنیا این است که اگر او خویشاوند نداشته باشد ارث او بخاطر انفاقى که بر او نموده اى به تو میرسد و در آخرت نیز بهشت نصیب خواهد شد. و اما حق کسى که به تو احسان و نیکى نموده این است که او را سپاس گویى و نیکى اش را یاد کنى و گفتار نیکو را در مورد او به گوش دیگران برسانى و بین خود و خداى عزوجل و جلیل براى او خالصانه دعا کنى اگر چنین کنى از او در نهان و آشکار قدردانى کرده اى. سپس اگر روزى توان عوض دادن و جبران خوبى اش را یافتى چنین کن. و اما حق اذان گو این است که بدانى او پروردگار عزیز و جلیل را به یاد تو مى آورد و تو را بسوى بهره ات دعوت میکند و تو را بر انجام فریضه اى که خداى عزوجل بر تو واجب ساخته یارى میکند پس بر این کار از او همانند کسى که به تو نیکى روا داشته قدردانى کن. و اما حق کسى که پیشنماز توست این است که بدانى او سفیر بودن بین تو و پروردگارت را به عهده گرفته و سخنگوى توست و تو از جانب او سخن نمیگویى و دعاگوى توست و تو دعایش نمیکنى و تو را از هول و هراس ایستادن در پیشگاه پروردگارت کفایت کرده است، اگر نقصى باشد به گردن اوست نه تو و اگر نمازش کامل و تمام باشد تو نیز با او شریک هستى و بر تو برترى ندارد با سپر خود تو را نگاه داشته و با نماز خود نمازت را حافظ گشته پس باید به اندازه خوبى و خدمتى که به تو دارد قدردان و سپاسگوى وى باشى. و اما حق همنشینت این است که با نرمى پذیراى او باشى و در گفتگو با وى انصاف را رعایت کنى و جز با اجازه او از جایت بر نخیزى و او میتواند بدون اجازه تو برخیزد، لغزشهایش را به فراموشى سپار و خوبیهایش را حفظ کن و جز خوبى را به گوش او مرسان. و اما حق همسایه ات این است که در نبود او حفظش کنى و در هنگام حضور اکرامش نمایى و زمانى که مورد ستم قرار میگیرد به یارى اش بشتابى، عیب او را پیگیرى مکن و اگر دانستى که بدى اى دارد بدى اش را بپوشان و اگر دانستى که نصیحت را مى پذیرد بین خود و او نصیحتش کن و هنگام سختى او را وا مگذار و از لغزشش درگذر و گناهش را ببخش و با او به بزرگوارى معاشرت کن و هیچ نیرویى نیست جز به کمک خدا. و اما حق همدم و همصحبت این است که با او به مهربانى و انصاف مصاحبت کنى و چنانکه گرامى ات میدارد گرامى اش دارى و او را وا مگذار که در کرم نمودن بر تو پیشى گیرد و اگر پیشى گرفت پاداشش را ده، و دوستش بدار چنانکه دوستت میدارد و اگر همت به ارتکاب معصیت خدا گماشت بازش دار و براى او مایه رحمت باش نه عذاب و هیچ نیرو و قدرتى نیست جز به کمک خدا. و اما حق شریک این است که اگر غایب شد کارش را تو انجام ده، و اگر حاضر باشد رعایت حالش ‍ را کن و بدون نظر او تصمیم مگیر (یا در مقابل حکم او، حکم مده) و بدون مشورت او به راى خود عمل مکن و مالش را نگهدارى کن و در کار او چه با ارزش باشد و چه بى ارزش خیانت روا مدار زیرا دست خداوند تبارک و تعالى تا زمانى که دو شریک به یکدیگر خیانت نکرده اند بر سر آنان است و هیچ نیرویى نیست جز به کمک خدا. و اما حق مال و دارایى ات این است که آن را جز از راه حلال به دست نیاورى و جز در جاى صحیح خرج نکنى و به کسى که از تو قدردانى نمیکند در صورتى که خود نیاز به مالت دارى ندهى، و او را بر خویشتن مقدم ندارى، پس بوسیله دارائى ات به طاعت پروردگارت بپرداز و درباره مالت بخل نورز که اگر چنین کنى با حسرت و پشیمانى قرین شوى، بعلاوه اینکه عقوبت آن بر گردن تو میماند و هیچ نیرویى نیست جز به نیروى الهى. و اما حق بستانکار تو این است که اگر دارى به او پرداخت کنى و اگر در سختى هستى او را با سخن خوش راضى کنى و با لطافت و نرمى از پیش خود برگردانى. و حق شریک در حقوق ملک آن است که او را فریب ندهى و خلاف آنچه در دل دارى بر او ظاهر نسازى و به او خیانت روا ندارى و در مورد او از خدا بترسى. و اما حق طرفى که بر علیه تو ادعایى نموده است این است که اگر ادعاى او حق است تو خود نیز باید به نفع او و بر علیه خودت شاهد او باشى و به او ستم نکنى و حق او را بطور کامل به او بدهى و اگر ادعاى او باطل است با او مدارا کنى و در مورد او جز مدارا کار دیگرى نکنى و پروردگارت را به خشم نیاورى و هیچ نیرویى جز به نیروى الهى نیست. و حق طرفى که ادعایى بر او دارى این است که اگر در ادعایت حق با تو باشد در گفتگو با وى آرامش را رعایت کن و حق او را انکار مکن و اگر در ادعایت بر حق نیستى، از خداى عزوجل بترس و بسوى او توبه کن و دعوا را ترک کن. و حق کسى که با تو مشورت میکند این است که اگر دانستى که او راى نیکویى دارد او را به صواب رهنمون باش و اگر نظر او را نیک ندانستى او را بسوى آنچه که میدانى ارشاد کن. و حق کسى که در مشورت تو را راهنمایى میکند این است که او را در نظرى که موافق نظر تو نیست متهم نسازى و اگر هم راى تو بود خداى عزوجل را سپاس گویى. و حق کسى که از تو طلب نصیحت کند این است که اندرزش دهى و باید روش تو مهربانى و مداراى با او باشد. و حق نصیحت کننده تو این است که در برابر او متواضع و نرم باشى و به سخنش گوش فرا دهى اگر سخن صوابى با تو گفت، خداى عزوجل را سپاس گوى و اگر سخنش موافق صواب نبود با او مهربان باش و او را متهم نساز و او را بر خطایش مواخذه نکن مگر اینکه مستحق تهمت باشد به هر حال به سخنش اعتنا مکن و هیچ نیرویى نیست جز به نیروى خدا. و حق آنکه بزرگتر است این است که او را بخاطر سنش احترام کنى و او را بخاطر اینکه بر تو در مسلمانى پیشى داشته بزرگ شمرى و در هنگام مرافعه و مجادله، مقابله نمودن با او را ترک نمایى و در راه، در راه رفتن بر او پیشى نگیرى و جلو نیفتى و با او نادانى نکنى و اگر با تو نادانى کرد تحملش کنى و او را بخاطر حق مسلمانیش و حرمتش اکرام نمایى. و حق خردسال این است که آنکس که میخواهد آموزشش دهد با او مهر ورزد و از خطایش در گذرد و چشم پوشى کند و با او مدارا کند و یارى اش سازد. و حق سائل این است که بقدر نیازش به او عطا کنى و حق کسى که از او چیزى درخواست نموده اى این است که اگر عطا کرد از او با سپاس و قدردانى بپذیر و اگر خوددارى کرد عذرش را پذیرا باش. و حق کسى که بخاطر خداى تعالى تو را شادمان نموده این است که اول خداى عزوجل را سپاس گویى و سپس از او تشکر کنى. و حق کسى که به تو بدى نموده این است که از او درگذرى و اگر دانستى که عفو نمودن او ضرر دارد از او انتقام بگیر خداى تعالى فرموده: (و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئک ما علیهم من سبیل: و کسى که انتقام گیرد بعد از ستمى که بر او شده مسئولیتى ندارد) و حق همکیشان تو بطور عموم این است که نسبت به آنان حسن نیت و مهربانى داشته باشى و با خطا کارشان مدارا کنى و او را با مهربانى به خویش متمایل سازى و به راه اصلاح در آورى و از نیکو کارشان قدردانى کنى و گنه کارشان را آزار ندهى و آنچه را که براى خود دوست دارى براى آنان دوست بدارى و آنچه را که براى خود ناپسند مى شمرى براى آنان نیز ناپسند بشمرى و پیرمردانشان به منزله پدر تو و جوانانشان به منزله برادرت و پیرزنانشان به منزله مادرت و کودکانشان به منزله فرزندانت باشند. و حق اهل ذمه این است که آنچه را که خداى عزوجل از آنان پذیرفته تو نیز از آنان بپذیرى و تا زمانى که به عهد و پیمان خود وفا دارند بخاطر خداى عزوجل به آنان ستم روا مدارى.