توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من
توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من

قدرت کلام

اگر فریاد بزنی به صدایت گوش میدهند

و اگر آرام بگویی به حرفت گوش میدهند

قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را

این باران است که باعث رشد گل ها می شود

نه غرش رعد و برق


دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست 

خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست 

تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد 

هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست 

در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راست 

و اندر آن کس که بصر دارد و حیران تو نیست 

سعدی

مهربانی

یک انسان باهوش ذهن ما رو بازخواهد کرد. یک انسان زیبا، چشممان را، و یک انسان مهربان، قلبمان را باز‌خواهد کرد.

یادته بچگی‌هامون چقدر ساده و قشنگ بود؟ آره؟ کوچه‌، حیاط‌، صداها، خاطره‌ها...؟ هیچی عوض نشده، هنوزم همه چیز قشنگه. کودک درون، بخش شاد درون ماست، بخشی که اکثر ما گمش کردیم، بخشی که به ما انرژی و انگیزه و نیروی حیات میده، و زندگی مون رو سرشار از طراوت و حس ناب زندگی میکنه، نگذاریم کودک درونمون بزرگ بشه. ادامه در ادامه مطلب..

بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند. قبله این دین عنگلیسی یهودی اسقاطیل هست، پس عجیب نیست که احکام دینشون چرند و پرند هست که میگه: پدر میتواند از فرزندانش چه دختر و چه پسر، تمتّع جنسی ببرد، و فرزند و مادر خانواده حق اعتراض ندارد. ای تف به حیا و شرف نداشته تون.

شرکت کنندگان خارجی در کنفرانس بایومدیسین و مهندسی پزشکی در امریکا از درخشش ایران تو این زمینه حیرت زده شدن و گفتن ایران در کنار چین تو این حوزه فوق العاده بوده. قطار پیشرفت کشور‌ متوقف نمیشه. خدایا هر کس به این مردم خدمت میکنه، خودت پشت و پناهش باش. آمین.

چرا بانوان باید موی سر خود را در مقابل نامحرم بپوشانند؟ بر اساس نظرسنجی برند Pantene پنتن (یکی از شناخته شده ترین برندهای محصولات مراقبت از مو در جهان) در سال ۲۰۱۱، موی زنان یکی از مهمترین عوامل توجه مردان به زنان است. طبق این نظرسنجی، ۷۴٪ مردان، جلب توجهشان به یک زن به دلیل موهای اوست. همچنین ۴۴٪ مردان گفتند مو اولین چیزی است که در مورد یک زن به آن توجه میکنند؛ این میزان بیش از توجه به لباس‌ها (۲۶٪)، پاها (۲۵٪) یا آرایش (۴٪) است. نتایج این نظرسنجی حاکی از آن است که اکثر مردان مورد بررسی، تمایل بیشتری به برقراری ارتباط با زنی دارند که از موهایی بسیار آراسته برخوردار است، تا زنی که پیراهنی با یقه‌ای بسیار باز بر تن کرده است ۸۲٪ از مردان اظهار داشتند که موهای جذاب، عنصر کلیدی در جذابیت کلی یک زن محسوب میشود.

جامعه با سر به سمت یک هویت جعلی و متوهم میرود. پدربزرگ، نام آرِن را برای نوه‌اش برمیگزیند و میگوید: این یک نام آریایی به معنی فرزند نجیب است. اما بررسی‌ها نشان میدهد نام آرِن در اوستا، شاهنامه و دیگر منابع تاریخی و ادبی ایران وجود ندارد. اما در زبان عربی، این نام به معنی شتر خوشحال و شنگول است.

دکتر اکبر اعتماد، که از او به عنوان پدر فناوری هسته‌ای ایران یاد میشود و در فاصله سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۷ نخستین رئیس سازمان انرژی اتمی ایران در حکومت پهلوی بود، در مصاحبه‌ای با شبکه بی بی سی فارسی صراحتاً از حق ایران برای دستیابی به فناوری هسته‌ای و غنی‌سازی اورانیوم دفاع کرده و با دیدگاه کشورهای غربی به مخالفت برخاسته است. دمش غژژژ

تعبیر جالب نجم الدین اربکان نخست‌وزیر اسبق ترکیه در بارە صهیونیسم: صهیونیسم، تمساحی است که آرواره‌ بالایی‌اش آمریکا، و آرواه‌ پایینی‌اش اروپا، و مغزش اسرائیل است، و بدنش همان مزدورانی هستند که میان ما زندگی میکنند. در مورد اردوغان هم گفته بود: اردوغان غوره‌ای بود که انتظار داشتیم انگور بشه، ولی شراب شده.

تحقیق پیرامون کودک درون
والد، بالغ، کودک درون، بخش دهم
در باره بالغ و رشد بالغ درون: رسیدن به سن قانونی یا ظاهر شدن کامل علائم بلوغ جسمی، علت این نیست که تبدیل به یک آدم بالغ از نظر روانی شده ایم. بعضی از افراد جوان و حتی میانسال از نظر فیزیکی رشد نموده اند ، ولی در جنبه هیجانی و روانی، نه! این اشخاص هنوز راه زیادی تا بزرگسال شدن دارند. کودک درون همان بچه کوچکی است که علاقمند است تربیت شود، مورد توجه و مراقبت قرار گیرد و او را دوست داشته باشند. مثل بچه ها دارای روح آزاد، شیطان و بازیگوشی است که شما آنرا سر به راه نموده و کنترل میکنید، او عاطفی و حساس است، شما هدایتش نموده و آرام میکنید، با این حال در درون شما زندگی میکند. او خلّاق و هنرپیشه است، شکل یافته و سامان دهی شده و نیازمند رهایی است. کودک درون همان شمایی است که درد میکشید، نادیده گرفته میشوید، خویش را از دید افراد دیگر مخفی نموده و وجود خویش را انکار میکنید. این کودک مدام در زیر سطح قرار دارد و باعث نگرانی و ترس شما از مورد سواستفاده قرار گرفتن میشود. کودک درون آن بخش از وجود ماست که دوست دارد بچگی کند؛ یعنی اینکه درست مانند یک کودک شاداب و با هیجان باشد. کودک درون ماست که ما را وا میدارد شعر بگوییم، شوخی کنیم، در هپروت تخیلات مان سر کنیم، و بچه بازی در بیاوریم. کودک درون ماست که قهر میکند. شمایی که در زمان جوانی عاشق شور، بازی و خوشی و سبکسر بودید. همان کسی که شما آنرا با فردی بالغ، جدّی و دارای رفتار تکلیف گرا جایگزین کردید. کودک درون شما گم شده یا فراموش شده، ولی هنوز هم در ناخودآگاه شما ساکن است. کسی که میداند چطور بازی کند و خوش بگذراند و به شما کمک میکند تا خستگی را از خود دور کرده و استرس را در زندگی خود کنترل کنید. شخصی که اگر آسان بگیرید، جدی بودن خود را رها کنید، بر ترس تان غلبه کنید و انعطاف پذیری و تغییر را در زندگی خود بپذیرید، میتوانید او را بعنوان یک بزرگسال در نظر بگیرید. فردی در درون شما که برای انجام کارهایش نیازمند حمایت و ترغیب از طریق ابزارهای متفاوت است. از این طریق میتوانید زندگی جدید و سالمی داشته و فرصتی برای رشد شخصی بیابید. کمی آشنایی با کودک درون: کودک کودک، اگر شما دارید با دوستان آب‌بازی میکنید، اگر شروع میکنید به تعریف لطیفه و پیامک خواندن برای همدیگر و هنگامی که با هم شوخی های پاستوریزه میکنید، دارید وارد یک ارتباط کودک کودک میشوید. آخه، بالغ کودک هم داریم. این هم هنگامی است که یک طرف رابطه دارد با منطق اش حرف میزند و میخواهد تصمیمات جدّی و منطقی بگیرد، ولی طرف مقابل هی میخواهد مسئله را عاطفی کند و با گریستن و لوس بازی و نازکشیدن، بازی را به نفع خود تمام کند. در حالت بالغ بالغ هم هست. در این حالت رابطه هم ما و هم طرف مقابل مان منطقی هستیم، و همه چیز براساس منطق پیش میرود و عاطفه دخالتی در رابطه ندارد. بعنوان مثال وقتی که ما با استادمان در مورد یک مفهوم آماری حرف میزنیم، ممکن است این بازی را راه انداخته باشیم.

مستند شنود بخش ششم
آقا صادق: سناریویی چیده بودن و آبی جوش اومده بود برای کله پاچه اسلام و نظام و ایران، که یقین میدونستم اگه این پا بگیره، اگه حواسمون به خیزش این آتیش نرم نباشه، کل کشور رو خواهند سوزاند. نه کشور، فاتحه کل اسلام رو باید بخونیم، فاتحه شیعه رو باید بخونیم، و این استرس داشت منو دیوانه میکرد. که چرا بعداً، بیخیالی بعضی از مسئولین استان ها رو میدیدم که چرا اینقدر بیخیال دارن پا میدن، چرا اینقدر بیخیال به این موضوعات هستن. این داشت منو بیشتر عصبی میکرد. رسیدم تهران رفتم سر کار شروع کردم آمارها رو تجمیع کردم، و گزارشها رو جمع کردم و همینجوری حالم داشت بدتر میشد، استرس یک طرف، تب یک طرف، و سر درد وحشتناک برای من شروع شده بود. یک ویروسی هست که ما بهش میگیم، حالا نمیدونم دقیقا هم میکروب داره و هم ویروس، که وقتی میزنه به مغز، بین لایه های مغز عفونت ایجاد میکنه، و برگشت ناپذیره، صدمه ای که به لایه های مغزی میخوره برگشت ناپذیره. هر قسمتی از مغز رو بزنه، اون قسمت دیگه فلجه، و معمولاً سه یا چهار روز میکشه این مریضی. هیچ تعارفی نداره، منگوسفالی بهش میگن. آقای امینی: همون قارچ؟ آقا صادق: حرپس مغزی بهش میگن، به فارسی تب خال مغزی بهش میگن، آقای امینی: قارچ سیاه؟ آقا صادق: همون ویروس تب خالی که توی بدن همه هست، این میاد توی مغز میزنه. توی لایه های مغز. منم این ویروس تمام دهنم رو گرفته بود. آب دهنم رو نمیتونستم قورت بدم. آب نمیتونستم بخورم. آقای امینی: این محصول همون انبه بود؟آقا صادق: از وقتی که اون انبه رو خوردم شروع شد (همون انبه اسرائیلی که به قصد ترور بهشون داده شده) آقای امینی: بعداً فهمیدید که از کجا بوده؟ آقا صادق: حالا بعدا میگم خدمتتون (بعداً به این بخش خاطره میرسیم) دیدم هر چی میخوام تمرکز کنم که این گزارش رو تکمیل کنم، ۴-۳ صفحه نوشته بودم ولی نمیتونستم این رو ادامه بدم. اصلاً مانیتور رو ۴-۳ تا میدم. از سر درد و گردن درد، گردنم شده بود مثل یک میله آهنی، اینقدر درد میکرد و سرم رو تکون نمیتونستم بدم. راه نمیتونستم برم. سرم رو گرفته بودم تو دستم فشار میدادم که فقط درد سرم آروم بشه فقط با یک دست تایپ میکردم که فقط این تایپ تموم بشه، گزارش رو تحویل بدم. اینقدر احساس خطر میکردم، شاید به آنی، شاید به دقیقه ای، به ساعتی، این خطر عملیاتی بشه و شروع کردم گزارشات رو جمع و جور کردن، دیدم نمیتونم. واقعاً دیگه نمیتونستم. گفتم برم خونه، فردا میام تکمیلش میکنم. رفتم خونه دیدم بنده خدا خانمم تازه شیمی درمانی کرده بود، رو تخت افتاده بود، بنده خدا داشت ناله میکرد. خب بچه ها هم، بنده خدا گشنه تشنه بودند، مادرشون مریض بود. منم ۱۰ یا ۱۲ روز ماموریت بودم، و خانه نبودم. رسیدم خونه دیدم خانمم اینجوری حالش بده. یکم بچه ها رو سرو سامون دادم، خانمم رو بردم دکتر یک مسکن زد، آمپولهاش رو زد برگشتیم. بعد به خانمم گفتم: خانم من حال خودم اصلاً خوب نیست، من دارم،... اصلاً یه جوریم. فکر میکنم دارم میمیرم. و فهمیدم دارم میمیرم. گفت خب برو درمانگاه. گفتم نه خانم، من دارم واقعاً میمیرم. بهم فهمونده بودن که داری میمیری. گفت خب چیکار کنم؟ گفتم خانم باش تا من برم بیمارستان. بعد دیدم اصلاً نمیتونم برم بیمارستان. گفتم خانم زنگ بزن به داداشم بیاد بیمارستان بقیه الله عجل الله تعالی، منم میرم بیمارستان بقیه الله (عجل الله تعالی). سوار ماشین شدم برم بیمارستان، دیدم نه اصلاً نمیتونم پشت فرمان ماشین بشینم. گفتم خانم بیا بغل دستم بشین، فقط اگه تصادف کردیم بگو تا رژانس بیاد، من رو ببره. نشستم پشت ماشین و خانمم بغل دستم بود. من فقط نور ماشینهای جلویی رو، چراغهای خطر پشتشون رو، قرمزی چراغ ها رو از بین پلک هام میدیدم، نور دیوانه ام میکرد. یعنی هر نوع نوری مثل یک سیخ داغ بود که میکردن توی چشمام. چشمام رو بسته بودم از بین پلک هام فقط نور ماشین جلویی رو میدیدم، و اون رو تعقیب میکردم، تا رسیدم دم بیمارستان بقیه الله (عجل الله تعالی). و وارد بیمارستان شدیم و همون اول دکتری که تریاژ بهش میگن، تشخیص میده وضعیت مریض در چه حده؟ ایشون من رو معاینه کرد و گفت که چته؟ گفتم من تب و لرز دارم. گفت که طوری نیست برو بشین، نوبت بگیر برو. گفتم آقا من دارم میمیرم. گفت برو آقا طوریت نیست، ما مریض بد حال داریم. دو سه بار گفتم آقا من دارم میمیرم، با داد بهم گفت: برو آقا پایین، دیگه من بلند شدم رفتم پایین، رفتم رو برانکارد خواستم دراز بکشم، که اگه دراز میکشیدم میمردم. یعنی تو همون حالت روی همون برانکارد میمردم. به من داد زد نخواب رو برانکارد، مال مریض بدحاله، برو اونجا رو صندلی بشین. رفتم رو صندلی نشستم. بعد خانمم رفت تو صف نوبت که نوبت بگیره و فیش پرداخت کنه. تو همین تایم داداشم رسید بیمارستان بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه). زیر بغل های من رو گرفت که، بلند شو بریم بیرون، که بریم یک بیمارستان دیگه. من میدونستم پام رو از بیمارستان بزارم بیرون، دیگه از دنیا رفتم. فهمیدم، و مرگ رو حس کردم. اون هیبت مرگ، منو گرفته بود. گفتم داداش من دارم میمیرم، دست بهم نزن که میخوام بمیرم، تو همین بیمارستان سپاه بمیرم بهتره. به زور زیر بغل های منو گرفت، که بلند کنه و بزور ببره، کف اورژانس خوردم زمین. خوردم زمین، و تا افتادم زمین، شروع کردم سر داداشم داد و بیداد کردن. آی ولم کن، اصلاً برو، کاری به کارت ندرام، برو (این اتفاق هم خواست خدا بوده) این داد و بیداد ما رو، دکتر بخش اورژانس فهمید. اومد گفت: چته؟ چرا داد میزنی؟ گفتم: آقا من دارم میمیرم. گفت چته؟ گفتم آقا من فکر کنم مننژیت دارم. حالا مننژیت رو من کجا دیده بودم؟ تو دوره آموزشی، خب من بهیار اونجا هم بودم، دوره های هلال احمر و ... دیده بودم. توی بیمارستان خود آموزشگاه من آمپول و سرم میزدم، به بقیه کمک میکردم، اینا رو انجام میدادم. یک شبی یکی از سربازها حالش بد شده بود، دل درد، سر درد و حالت تهوع، گردن درد، و ایشون ریه اش مشکلی نداشت، گلوش مشکل نداشت، فقط سردرد خیلی وحشتناکی داشت، و این هی میگفت: من دارم میمیرم. منم گفتم چشه؟ دکتر نبود. پرستار گفت که این تمارض کرده (یعنی الکی خودشو به مریضی زده) میخواد از زیر رژه در بره، و کنار بکشه. گفتم نه این حالش بده. گفت نه این فلانه. زنگ زدیم به دکتر، و دکتر گفت که من خودم دیدمش. بزارید، برای امشب یک مسکن براش زدیم. یه دارو براش زدیم تو سرم. حالش فردا خوب میشه. ولی اون هی میگفت دارم میمیرم. فردا صبحش فوت کرد. و بعد فهمیدیم ایشون مننژیت گرفته بوده. از همین مریضی که من گرفته بودم. من این علائم مننژیت تو ذهنم بود. در اینجا، نمیدونم کی به زبونم آورد، اون رو به یادم آورد، که من گفتم مننژیت دارم. اصلاً نمیدونم کی به زبانم آورد. و این دکتر تو ذهنش اومد، یک هفته، دو هفته قبل، سه تا از بچه های یک یگان دیگه، از بچه های خودمون، توی منطقه، به همین ویروس آلوده شده بودن (که اینا همگی به قصد ترور بوده) دوتاشون به رحمت خدا رفته بودن، و یکیشون توی کما بود. و این دکتر فهمید، من به همون ویروس آلوده شدم. و من رو برد، و سریع یک ماسک داد به خانمم، یک ماسک داد به داداشم، یک پتو انداخت رو سر من، ویلچر آوردن و منو با ویلچر بردن توی اتاقی. تی شور خونه. اونجا منو گذاشتن. بعد اتاق ایزوله رو خالی کردن، تو خود بخش اورژانس بیمارستان بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه)، کنارش یک قسمت ایزوله داره. یک اتاق تک نفره ای داره، اون رو خالی کردن، من رفتم تو اون قسمت ایزوله، روی تخت خوابیدم، و خانمم بغل دستم بود، و همینجور دکتر با خانم من دعوا میکرد: چرا دیر آوردینش؟ دیگه الآن اصلاً امیدی به برگشتش نیست، دو سه نفر داشتیم، دوتاشون به رحمت خدا رفتن، یکیشون هم هنوز توی کما هست. هی اینجوری میگفت، بعد نگاه کرد دید خانمم موهاش ریخته، ابروهاش ریخته، مژه هاش ریخته، خب شیمی درمانی میکرد، دید اصلاً حال این نزارتر از منه. دیگه هیچی بهش نگفت و رفت. رفت پیش دیوار و شروع کردن به گریه کردن و یه چند قطره اشکی ریخت. آقای امینی: خانم شما گریه کرد؟ آقا صادق: نه، دکتر، بچه بسیجی بود، خیلی آدم خوبی بود. ایشون من رو نجات داد، اصلاً ایشون من رو از کف اورژانس جمع کرد، و آورد. یه پسر جوانی بود، خدا انشاء الله خیرش بده، و شروع کرد، دستور داد همزمان هم داروی مننژیت ویروسی رو برای من زدن، هم مننژیت میکروبی. همزمان دو نوع آنتی بیوتیک تو سرم زدن برای من. آقای امینی: اسم اون جوان یادتونه؟ آقا صادق: نه، تو اون تایم یادم نیست، چون هنوز به اون فضا نرفته بودم، و من تو تخت دراز کشیدم و شروع کردند، آزمایشهای مختلفی از من گرفتند. آزمایش ادرار و خون و فلان و... تب من رو دیدن که تب ۴۱ درجه است، و من رو تخت دراز کشیده بودم. گفتم خانم چراغ رو خاموش کنید. چراغ رو خاموش کرد، و من دیگه هیچی نمیدیدم. چشمام کامل بسته بود، سرم رو گرفته بودم تو دستم، و با این دستم فشار میدادم سرم رو، تو دسته تخت، که درد این، اون سردرد من رو آرام کنه. و همینجوری که داشت وضع من وخیمتر میشد، صدای صحبت کردن دکتر رو میشنیدم، که اصلاً خارج از اتاق بود. ایشون خارج اتاق بود و داشت با دکترهای دیگه صحبت میکرد. هی میگفت: این به احتمال زیاد اونه، با هم دیگه صحبت میکردن در مورد وضعیت من، که آقا این اون مریضی هست یا نیست، یا هر چیزی. بعد دکتر گفت: حالا هرچی هست سریع این دوتا رو براش بزنید. داشت همینجور تجویز میکرد، و به داداشم میگفت: خیلی دیر آوردینش، شاید برنگرده، شاید فلان بشه، و خانم من استرس داشت، دست من رو گرفته بود و نمیدونست چیکار کنه (احساس استیصال و درماندگی) من دیگه صدای خانمم رو نشنیدم، صدای بیمارستان هم برام قطع شد، و صدای تنفس خودم رو میشنیدم، و صدای ضربان قلبم. هر نفسی که میکشیدم صداش تو گوشم بود، صدای حرکت خون توی رگ هام، هوف هوف، اینجوری صدای حرکت خون توی رگهام رو میشنیدم. آقای امینی: اینها رو با گوش دنیایی میشنیدی؟ آقا صادق: آره، انگار رفته بودم تو بدن خودم. انگار سرم اومده بود تو بدن خودم، من میشنیدم اینها رو، بعد یکدفعه صدای تنفس هام قطع شد، دیگه صدای تنفس هام رو نشنیدم، صدای حرکت خون توی رگ هام رو دیگه نشنیدم، و درد من تمام شد، و اون دردی که داشتم توی سرم تمام شد. من گفتم حتما یک دارویی چیزی زدن که خیلی آروم شدم. اینقدر آروم شده بودم که نفسم بالا اومد. مثلاً اون فشار روی بدنم تمام شد. حالا من میگم، نفس نبود، یه حالت آرامش به من دست داد، و من آروم چشمم رو باز کردم (این اتفاق چون مستنده و واقعی هست خیلی ارزش داره) ادامه دارد..

هر دم از این باغ بری میرسد، بازم خبر جدید اینکه، امریکا دست به تحریف قرآن کریم زده و کتابی با نام مثلث توحید یا فرقان الحق تالیف کرده. اینا مثل گربه اند. گربه رو هر کاری کنی، بازم چهار دست و پا میاد پایین. هم اکنون این کتاب در حال توزیع در کویت هست و امکان رسیدنش به ایران هم قطعاً وجود داره، و باید قبل از رسیدن جلوی آنرا گرفت و خدا و رسولش را یاری کرد. یا بهتره بگم، خوبه خودمون رو آماده کنیم، به هرکس و از هر راهی که میتونید ارسال کنید تا در روز قیامت از شما پرسیده نشود: وقتیکه این خبر را دریافت کردید چکار کردید؟ برای مطمئن شدن از این قضیه میتوانید در گوگل عبارت کتاب مثلث توحید را جستجو و تعجب کنید، خداوکیلى از جک و چرت پرت گفتن بمدت یک روز بذاریم، همه ما پستامون یکى باشه، بفهمن ما پشت همیم، این به اصطلاح کتاب، نه تنها اعجاز قرآن را زیر سوال نبرده، بلکه بیش از پیش اثبات کرد که کسی نمیتونه مثل قرآن رو بدون تناقض بیاره. در نقد این کتاب، چند مقاله و کتاب نیز توی اینترنت، در تارنماهای مختلف نوشته شده که خوبه. بعضی از این اشکالات از باب مشت نمونه‌ی خروار، در مورد این اراجیف یهودی ذکر میشه: بیش از ۹۷.۸ درصد کلمات کلیدی این کتاب برگرفته از قرآن کریم هست. به عبارات زیر، که تنها یکی دو کلمه از آیات قرآن را تغییر داده و به اسم فرقان الحق خود را جا زده، دقت کنید: من یبتغ غیر الإنجیل والفرقان کتابا فلن یقبل منه (الکبائر/13) و ضربنا فیه للناس من کل مثل لعلهم یذکرون. (الافک/1) و مثل کلمه طیبه کمثل شجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فی السماء توتی اکلها الطیب کل حین (الصلاح/14) و مثل کلمه خبیثه کمثل شجره خبیثه اجتثت من فوق الارض فما لها من قرار رکین (صلاح/15) و مثل الذین کفروا کمثل الذی ینعق بما لایسمع الا دعاء و نداء صمّ بکم عمی فهم لایعقلون (الکبائر/12) و مثل الذین کفروا و کذبوا بالانجیل الحق اعمالهم کرماد اشتدت به الریح فی یوم عاصف لایقدرون مما کسبوا علی شی ذلک هوالضلال الاکید (ثالوث/18) و مثل المؤمن کمثل رجل اسس بنیانه علی صخرة المحبه و الطهر و التقوی فظل ثابتا و فاز بالنصر الکبیر (الزنی/1) و مثل الکافر کمثل رجل اسس بنیانه علی شفا جرف هار من القتل والزنی والفجور فانهار به فی نار جهنم فلاقی سوء المصیر (الزنی/2) اقترب الساعة و انشق الباطل (النور2) یا ایها الذین آمنوا من عبادنا: انا مطهروکم من الذین کفروا الی یوم القیامه ثم الینا مرجعکم فالینا مرجع الامور و العاقبه للمتقین (المؤمنین/1) این کتاب، چنانچه قرآن کریم پیش‌بینی کرده (اگر قرآن از طرف غیر خدا بود، اختلافات زیادی در آن بود: نساء/۸۲)، حاوی غلط‌ها و تناقضات آشکار است. مثلاً: تناقض بین قطعه دوم فصل ضالین و قطعه ۹ از فصل ثالوث: در فصل ثالوث میگوید: اهل ضلال، خدا را به دروغ با نامهایی چون جبار، منتقم، مهلک و مذل می‌خوانند. در حالیکه در فصل ضالین خود نویسنده هم خدا را از قول خدا با همین اسامی توصیف کرده و می‌گوید: انا الجبار المتکبر القهار القابض الممیت المنتقم. خدا پدر است، اما فرزند ندارد! در قطعه ثالوث این کتاب آمده است: فما اتخدنا ولدا و ما کانت لنا صاحبة وما لنا شریک کما افتری المفترون علی عبادنا المؤمنین (ثالوث/2)؛ ما فرزندی اختیار نکردیم و برای ما همسری و شریکی نیست. خب این جمله غیر از آنکه کپی برداری آشکاری از آیات قرآنی است، با آغاز همه‌ی فصل‌های کتاب، که با نام پدر، آغاز شده (بسم الاب الکلمه الروح الاله الواحد الاوحد)، تناقض آشکار دارد، چرا که اساساً پدر به کسی گفته میشود که فرزند دارد، و به تعبیر دیگر کسی که فرزند ندارد، واژه‌ی پدر بر او صدق نمیکند. (غیر از اینکه ادعای یکی بودن سه خدایگان (پدر، کلمه و روح) یک تناقض آشکار و ضد عقل است) هدایت گمراهان محال است و نیست! در فصل بهتان گفته است: وما جاء لغوکم بجدید فلانبوّة ولاعلم ولامعجزة ولا روح ولا نور یهدی التائهین (بهتان/4)؛ لغو شما چیز جدیدی نیست پس نه نبوتی، نه علم و معجزه و نه روح و نوری وجود دارد که گمراهان را هدایت کند. نیز در کلام دیگر مدعی است که: راهی برای هدایت گمراهان نیست: یا ایها الذین آمنوا من عبادنا، اتریدون ان تهدوا من اضلهم الشیطان فلن تجدوا الی ذلک سبیلا (العاملین/3)

زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش چهارم
مولف در مقدمه آورده: نتایج نظری که بر اساس این روش به آن دست یافتم به شرح زیر است: در دنیای معاصر شبکه ای گسترده و همبسته از خاندانهای زرسالار حضور دارد و بسان یک اُلیگارشی جهانوطن عمل میکند. این الیگارشی ادامه و وارث مستقیم یا غیرمستقیم همان خاندانهایی است که طی سده های ۱۶ تا ۱۹ میلادی عــاملین اصلی غارتگریهای مـاوراء بحـار و تکاپوهای مستعمراتی بودند. این الیگارشی دارای ساختاری دودمانی است. بـه عبـارت دیگـر، شـبکه بغرنـج و گسترده ای از مناسبات خویشاوندی آنرا به هم پیوسته است و از این زاویه، منظره یک قبیله بزرگ جهانی را جلــوه گـر میسـازد. بسـیاری از عنـاصر سـاختاری در نظامهـای اجتماعی مبتنی بر خویشاوندی را که تصور میرود مختص جوامع سنتی قبیله ای اســت در این الیگارشی میتوان یافت؛ مانند همبستگی جمعی، حمــایتگری، درون همسـری و تداوم حافظه تاریخی این ساختار دودمانی بر بنیاد کارکردهای مشترک اقتصادی شکل گرفته و امروزه اعضای آن در رأس مجموعه ای عظیم از کمپانیها و موسسات اقتصــادی حضـور دارنـد. این مجموعه سخت بهم پیوسته است تا بدانجا که با پیگیری پیوندهــای خویشـاوندی و اقتصادی اعضای برخی خاندانهای نامدار و دارای پیشینه تاریخی معین، یا بــا ردگـیری مشاغل اعضای هیئــت مدیـره برخـی موسسـات و کمپانیهـای مُعظّم و شناخته شـده، بسان زنجیره ای بهم بافته، میتوان بــه شـبکه ای از موسسات و کمپانیهـای مرتبـط و خویشاوند دست یافت. اعضای این مجموعه حاملان و مدافعان اصلی میراث و سنن سیاسی و فرهنگی پیشینیان خودند. این پدیده ای است که آن را تسلسل حافظه تاریخی در الیگارشـی زرسالار معاصر نامیده ام. تسلسل حافظه تاریخی بدان معناست که هر فرد گذشته خاندان خــود را امـروز زندگی خویش میداند؛ و در نتیجه به جایگاه خود در مجموعه ای که بدان تعلــق دارد و به نقشها و کارکردهای خود واقف اســت. ایـن درسـت برخـلاف وضـع جوامـع انبـوه و ساخت زدایی شده در دنیای استعمار زده است کــه در نخسـتین گـام حافظـه تـاریخی سترده میشود و فرد خود را اتمی تنها و سرگــردان در میـان انبـوه توده هـای انسـانی مییابد؛ هیچ پیوندی با گذشته خــود نـدارد و لاجـرم هیـچ پیونـدی بـا امـروز خویـش نمیتواند بیابد. این اوج از خود بیگانگی انسان است. جامعــه ای کـه از چنیـن عنـاصری ترکیب یافته، توده ای است انباشته و انبوه از آحاد ناپیوسته و مستقل. در جامعه شناسی معاصر، در تــداوم سـنت تکـامل گرایـی سـده ۱۹، فـروپاشی ساختارهای سنتی، و منفرد شدن اعضای جامعه پدیده ای ملازم بــا توسـعه اجتمـاعی و اقتصادی قلمداد میشود. بررسی اینجانب نشان میدهـد کـه ایـن فراینـد در الیگارشی زرسالار دنیای امروز تحقق نیافته است. در پژوهش حاضر خواهیم دید کــه ایـن هویـت جمعی از طریق نهادهای ویژه ای که مولود این الیگارشی است، و فراماسـونری یکـی از آنهاست، تداوم داشته است. بدینسان، در دنیایی که انبوهی از انسانهای منفرد زنـدگـی میکنند، این گروههای کوچک، که در اوج انسجام جمعی هستند، به راحتــی میتواننـد سـلطه خـود را بـر دولـت و جامعـه تـأمین کننـد. بـه عبـارت دیگـر، در دنیـایی که اندیویدوالیسم تقدیس میشود و در هر گوشه آن ایستارها و پیوندها و نــهادهای سـنتی جوامع و فرهنگهای کهن آماج تخریب قرار میگیرد، و این تخریــب امـری طبیعی و ناگزیر و حتی ضرور در فرایند مدرنیزاسیون وانمود میشود، آن کانونهــایی کـه در دو سده اخیر در رأس این فرایند جای داشته اند ایستارها، پیوندها و نهادهای خود را حفــظ کرده اند و به تعبیری با حدت و شدت تمام سنتگرا هستند. بدین سان، تاریخ دنیای جدید غرب از زاویه انتقال میراث مستعمراتی پیشــین خطی پیوسته و ممتد جلوه گر شد که بی وقفه تسلســل و تـداوم داشـته و حـاملین آن اعضـا و وابستگان این الیگارشی بوده اند. از آغاز تهاجم ماوراء بحار اروپاییان (سده ۱۶ میلادی) تا انقلاب صنعتــی اروپـا (نیمه اول سده ۱۹) هفت نسل فاصله انسانی وجود دارد (در روش تبارشناسی معمولا هر چهل سال یک نسل به شمار میرود) در شرایط رشد اجتمـاعی طبیعی در سرزمینهای غرب و مرکز قاره اروپــا در سـده های اخـیر، کـه عـامل تـهاجم سهمگین خارجی بنیان خاندانهای متنفذ را برنینداخته و جابجایی فاحشی در ترکیــب آنان صورت نگرفته است، تداوم پیوندها و تسلسل نقشها و کارکردها در این هفت نسـل عجیب و نامتعارف نیست. توجه کنیم که الیگارشی سیاسی و مالی اروپا حتی در انقـلاب خونین اواخر سده ۱۸ میلادی در فرانسه نــیز لطمـه جـدی ندیـد؛ در ترکیـب آن دگرگونیهــایی رخ داد، ولـی مضمحـل نشـد و بخشـی از آن، چنانکـه خواهیـم دیـد، از جنگهای ناپلئونی سودهای کلان برد و با ثروتهای افسانه ای به عصر انقلاب صنعتی گام نهاد.

نظم و نثر و شعر
در زبان فارسی، نظم و نثر دو شکل اصلی بیان هنری هستند که هر کدام قواعد خاص خود را دارند. در اینجا به برخی از تفاوت‌های کلیدی و قواعد مربوط به هر یک می‌پردازیم. نظم. تعریف: نظم به آثار ادبی گفته میشود که بصورت وزن و قافیه تنظیم شده‌اند. شعر یکی از نمونه‌های اصلی نظم است. وزن: هر شعر دارای وزن مخصوصی است که میتواند بر اساس عروض کلاسیک فارسی باشد. وزن به توزیع هجاها در هر بیت اشاره دارد. قافیه: قافیه به تکرار صداها در انتهای مصرع‌ها و ابیات اشاره دارد. قافیه‌ها معمولاً در کنار وزن، زیبایی خاصی به شعر می‌بخشند. تصویرسازی و احساسات: در شعر نظم، معمولاً از تصاویر و احساسات عمیق‌تری استفاده میشود که به ایجاد ارتباط عاطفی با مخاطب کمک میکند. در پست بعدی به نثر خواهیم پرداخت.

سلمان فارسی بخش ۴۱
پیامبر گرامى اسلام (ص) پس از ۲۳ سال دعوت و هدایت مردم به دین اسلام، که با تحمّل تهمت‌ها و رنج‌ها و سختى هاى طاقت فرسا همراه بود، در ۲۸ صفر سال ۱۰ هجرت، در سن ۶۳ سالگى چشم از جهان فرو بست و در سرزمین مدینه آرمید. سیره جانشینى:
وصیت و تعیین تکلیف پس از مرگ، براى هر مسلمانى، لازم است و نه تنها یک دستور قرآنى، بلکه عقل نیز بر آن حکم میکند. پس به قطع، پیامبر (ص) که عقل کلّ بوده اند از این موضوع حیاتى و سرنوشت ساز غافل
نبوده و نتیجه ۲۳ سال زحمت و تلاش در راه رسالت را بدون تعیین تکلیف رها نکردند. موارد بسیارى وجود دارد که نشان میدهد، آنحضرت در زمان حیات خویش حتى در غیبت هاى کوتاه مدّت و موقتى خود نیز این موضوع را جدّى میگرفت و آن را عملى میکرد. بعنوان نمونه به سال پنجم هجرت پیامبر (ص) براى رفتن به غزوه دُومة الجندل، سباع بن عرفطه غفارى یا عبدالله بن امّ مکتوم را براى جانشینى خویش در مدینه برگزیده است. با رحلت جانگداز آن بزرگ رحمت الهى، مردم دچار آشفتگى دردناکى شدند. على (ع) و فاطمه (س) به تجهیز رسول خدا مشغول بودند، امّا گروهى از منافقان و غاصبان با مدیریت یهود، در کنار شهر و به دور از چشم دیگران، زیر سقف ایوان کوچکى بنام سقیفه جمع شدند و در مورد خلافت پیامبر (ص) تصمیم خطرناکى گرفتند که در نهایت موجب کنار زدن حضرت على (ع) و خانه نشینى آن شیرمرد میدان صراط مستقیم شد. در پست بعدی به این میپردازیم که، در آن شرایط بحرانى، اصحاب کهن و اصیل و خالص پیامبر (ص)، از جمله سلمان اهل بیت (ع) چه موضع گیرى و برخوردى داشته اند؟/ منابع، بحارالانوار، ج ۲۲، تاریخ پیامبر اسلام، التنبیه و الاشراف،

نماز بخش ۱۱
در روایت آمده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: خداوند متعال در وحی خود فرمود: نماز کسی را خواهم پذیرفت که در برابر عظمت من متواضع و فروتن باشد، و برای رضای من از تمایلات و شهوات خود صرفنظر کند؛ روزها را در یاد من به سر آورد و بر خلق بزرگی نفروشد، و گرسنگان را خوراک و برهنگان را جامه بخشد و با مصیبت دیدگان به مهربانی رفتار کند و غریبان را با مواسات و الطاف خود دلخوش سازد. چنین بنده را پرتوی از نور خواهد بود که چونان خورشید می‌تابد. برای او نوری مقرر خواهم داشت که ظلمات او را روشنی بخشد، و علم و حلمی که جهالت را از او مرتفع سازد. خود از او حمایت میکنم و فرشتگان را محافظ و نگهبان او قرار خواهم داد. دعایش را اجابت و خواسته اش را برآورده خواهم کرد. مثل این چنین بنده، نزد من، مثل باغستانهای بهشت است که میوه اش را نارسی و یا فساد و تباهی نخواهد رسید. روایت شده است که: سألوا الله حوائجکم السنیة فی صلوة الصبح. یعنی: حاجات مهم خود را در نماز صبح، از خداوند مسألت کنید. اطباء جسمانی معجونی ساخته اند و اسم آنرا تریاق کبیر و حافظ الصحه گذارده اند، و اگر کسی آن تریاق را در ایام طاعون و وبا بخورد، وبا و طاعون باو اثر نمیکند، و اگر افعی او را بگزد، زهرش در او اثر ندارد، اما باید دانست که اثر این تریاق تا وقتی است که زهر به قلب آدمی نرسیده باشد، ولی اگر به قلب رسیده باشد، این تریاق بی فایده است و شخص به هلاکت میرسد. همچنین طبیب آسمانی معجونی برای روح آدمی ساخته بنام نماز، که حکم همان معجون جسمانی را دارد. اگر کسی از ابتدا نمازگزار باشد، وساوس شیطانی در او اثر نمیکند، و اگر مبتلای به وساوس شد، در حالیکه هنوز سیاهی تمام قلب را نگرفته است، نماز موجب رفع مهالک میشود. اما اگر قلب بکلی خراب شد و مشمول آیه کریمه: ختم الله علی قلوبهم گردید، یعنی خداوند مهر بر او زد، دیگر بر آن نماز اثری مترتب نمیگردد. ثم کان عاقبة الذین اساؤو السؤئ ان کذبوا بآیات الله، یعنی: سپس پایان کار کسانی که مرتکب زشتی شدند این بود که آیات و نشانه‌های خداوند را تکذیب کردند) تفکر کنیم در اینکه چرا حضرت حق در در کنار الله در سوره حمد، بعد از لفظ حمد و الله، چهار اسم از اسماء خود را ذکر نموده؟ رب، رحمن و رحیم و مالک. چرا تعداد بیشتر یا کمتری از اسماء را ذکر نفرموده است؟ علت آنست که وقتی حمد و تعریف صرفا بخاطر وجود صفات کمالی در محمود است و بس. مثل تعریف حاتم به سبب صفت جود او و رستم به لحاظ صفت شجاعتش و لقمان به سبب حکمتشان. در این صورت وقتی محمود حق است با اسم الله از او یاد میشود که دارا و مستجمع تمام صفات کمال است. دوم آنکه اگر سابقه نعمتی و احسانی باشد، از محمود با اسم رب یاد میشود، و حق متعال مربی تمام موجودات و عوالم است. سوم آنکه اگر محمود شخص کریمی باشد و هنوز از او فیضی نرسیده و حامد طمع بر فیض او بسته است، به هنگام تعریف لفظ «رحمن و رحیم» را به کار میبرد. و بالاخره چهارم وقتی است که محمود شخص قاهری است و حامد از قهاریت او میترسد، لذا با اسم «مالک او را حمد میکند. و ما آنچه استقراء کردیم، حمدی که برای چیز دیگری باشد در عالم وجود ندارد، و نیافتیم که کس دیگری را بغیر این چهار اسم حمد کرده باشد. پس در این صورت بهتر آن است که الف و لام والحمد را الف و لام استغراق بدانیم، یعنی تمام اقسام حمد مختص به خداوند است. بنابر این نمازگزار باید به قلب خود خطور دهد که: اتها الموصوف بهذه الصفات التی وصفت نفسک بها ایاک نعبد و ایاک نستعین». یعنی: ای وصف شده به صفاتی که خود خویشتن را به آن وصف نمودی، تنها ترا می‌پرستم و تنها از تو یاری میجویم.

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، بوذاسف به حکیم گفت: به شنیدن این سخنان جدّا مسرور شدم، از این باب حکایتى دیگر بیان کن تا موجب خوشحالى من گردد و شکر الهى را بجاى آورم. حکیم گفت: روایت کرده اند که پادشاهى بود از پادشاهان صالح که لشکریان خداپرست و خداترسى داشت و در زمان پادشاهى پدرش شدّت و تفرقه اى در میان مردم بود و دشمنان برخى از شهرهاى آنان را تصرّف کرده بودند، ولى او مردم را به تقواى خداى تعالى و ترس از وى و یارى جستن از او فرا میخواند و مردم را به مراقبت اعمال خود و پناه بردن به حقّ تعالى وامى داشت. و هنگامى که پدرش از دنیا رفت و او بر سریر سلطنت نشست بر دشمنان ظفر یافت و رعایا جمعیّت خاطر یافتند و بلادش معمور و منتظم گردید، و چون فضل خداى تعالى را مشاهده کرد به خوشگذرانى و طغیان روى آورد و عبادت خداى تعالى را فرو گذاشت و کفران نعمت کرد و خداپرستان را کشت. بر این حال پادشاهى او به طول انجامید تا آنکه مردم دین حقّى را که پیش از پادشاهى او برگزیده بودند فراموش کردند و اوامر او را اطاعت نمودند و به ضلالت و گمراهى شتافتند و بر این حال بودند تا آنکه فرزندان آنها هم بر این جهالت و بطالت نشو و نما کردند، و عبادات الهى به کلّى از میان آنها رفت و نام خداى تعالى را نمى بردند و به خاطرشان خطور نمیکرد که غیر از پادشاه معبودى در جهان باشد. و این شاهزاده در زمان حیات پدرش با خداى تعالى عهد کرده بود که اگر روزى پادشاه شود، به گونه اى اطاعت الهى کند که هیچ یک از پادشاهان گذشته نکرده باشند و بر آن توانا نشده باشند. امّا چون به پادشاهى رسید غرور سلطنت، آن نیّت را از خاطرش محو کرد و مستى فرمانروایى چندان او را بیهوش کرد که چشم نگشود و به جانب حقّ نظر نیفکند. و در میان امراى او مرد صالحى بود که قرب و منزلتش نزد آن پادشاه بیشتر از دیگران بود و چون آن گمراهى و فراموشى پادشاه را میدید دلتنگ میشد و میخواست به او یادآورى کند که چه پیمانى با خداى تعالى بسته است، لیکن از شدّت صولت و جبروت او جرأت نمیکرد و از دینداران کسى غیر از او و یک شخص دیگر که در اطراف مملکت مخفى شده بود و کسى نام و نشانش را نمى دانست باقى نمانده بود. روزى آن مرد مقرّب جمجمه پوسیده اى را برداشت و در جامه اى پیچید و به مجلس پادشاه درآمد و چون به جانب راست پادشاه نشست آن جمجمه را بیرون آورد و در پیش خود گذاشت و با پاى خود بر آن میزد تا آنکه استخوانهاى ریز و پوسیده آن مجلس را آلوده کرد. پادشاه از آن عمل بسیار خشمگین شد و اهل مجلس همه متحیّر شدند و جلّادان با شمشیرهاى خود منتظر اشاره پادشاه بودند تا خونش را بریزند، ولى پادشاه جلوى خشم خود را گرفت و پادشاهان آن دوره با همه جبّارى و کفر خود براى رعیّت دارى و آبادى کشور خود بردبار بودند تا مردم را بهتر جلب کنند و بیشتر مالیات بستانند، پادشاه به سکوت خود ادامه داد تا آنکه آن مرد جمجمه را در جامه پیچید و برخاست. و روز دوم و سوم هم این عمل را تکرار کرد و چون دید که پادشاه از این جمجمه پرسش نمیکند و استنطاق به عمل نمى آورد روز دیگر یک ترازو و مشتى خاک هم با خود آورد و چون کار هر روز خود را تکرار کرد، ترازو را به دست گرفت و درهمى در یک کفّه آن نهاد و در کفّه دیگر اندکى خاک ریخت تا دو کفّه برابر شد پس آن خاک را در چشم آن جمجمه ریخت و خاکى دیگر برگرفت و در دهان آن جمجمه ریخت. در آن حال دیگر پادشاه را طاقت نماند و گفت: میدانم که زیادى قرب و منزلت تو باعث شده است که این اعمال را در مجلس من انجام دهى، مى پندارم که از این اعمال غرضى داشته باشى؟ آن مرد بر زمین افتاد و بر پاى پادشاه بوسه زد و گفت: اى پادشاه! ساعتى با خرد خود به من توجّه کن که مثل کلام حکمت مثل تیر است، که اگر بر زمین نرمى افتد مى نشیند و اگر بر زمین سخت افکنده شود قرار نمیگیرد، همچنین کلمه حق مانند باران است که اگر بر زمین پاکیزه قابل کشت ببارد از آن گیاه میروید و اگر بر شوره زار ببارد چیزى از آن نمیروید. و هوسهاى مردم مختلف است و پیوسته عقل و هوس در دل آدمى خلجان میکند و اگر هوس پیروز شود سفاهت و تندى کند و اگر عقل بر هوس ظفر یابد خطا و لغزشى از وى صادر نمیگردد. من از هنگام طفولیّت تاکنون دوستدار علم و دانش و به تحصیل آن راغب بوده‌ام و آن را بر هر کارى ترجیح داده‌ام و هیچ علمى نمانده است مگر آنکه از آن بهره وافر برده‌ام تا آنکه روزى در قبرستانى میگشتم و این جمجمه پوسیده را دیدم که از قبرهاى پادشاهان سر برآورده است، از غیرتى که به امر پادشاهان دارم بر من ناگوار آمد و آن را با خود برداشتم و به منزل بردم و با گلاب شستشو دادم و دیبا بر آن پوشانیدم و گفتم اگر این جمجمه پادشاهى است اکرام من در آن اثر کند و به زیبایى و خرّمى خود باز گردد و اگر جمجمه گدایى باشد اکرام من در او اثر نکند و چندین روز این عمل را تکرار کردم و هیچ تغییرى در او حاصل نگردید و چون اکرام من در او تأثیر نکرد، یکى از غلامان خود را که از دیگران پست تر بود طلبیدم و به او فرمان دادم که به آن جمجمه اهانت کند و دیدم که این حالت نیز در او هیچ تأثیر نکرد، آنگاه دانستم که اکرام و اهانت به حال او یکسان است و چون این حالت را در او مشاهده کردم به نزد حکیمان رفتم و از احوال آن جمجمه از ایشان پرسش کردم، ایشان نیز علمى نداشتند و چون میدانستم که پادشاه منتهاى علم و معدن حلم است هراسان به نزد تو آمدم و چون مرا نسزد که از شما پرسش کنم لا جرم سکوت کردم و دوست داشتم که مرا آگاه کنى که آیا آن جمجمه پادشاه است یا جمجمه گدا؟ و چون در تفکّر حال آن درمانده شدم با خود گفتم که دیده پادشاهان را هیچ چیز پر نمیکند و حرص ایشان به مرتبه اى است که اگر تمام زیر آسمان را به تصرّف درآورند قانع نمیشوند و بر تسخیر بالاى آسمان همّت میگمارند، امّا دیده آن جمجمه با خاکى به وزن یک درهم پر شد و همچنین نظر کردم به دهان این جمجمه و با خود گفتم اگر این دهان پادشاهان باشد چیزى آن را پر نمى سازد امّا مشتى خاک آن را پر کرد، حال اگر میگویى که این جمجمه گدایى است با تو احتجاج میکنم که آن را از قبرستان پادشاهان برداشتم، و اگر باور نمیکنى میروم و جمجمه هاى پادشاهان و گدایان را مى آورم و اگر براى جمجمه هاى آنها فضلى باشد، مطلب آنچنان است که تو میگویى و اگر بگویى آن از جمجمه هاى پادشاهان است پس بدان اى پادشاه! که او نیز به مانند تو داراى شوکت و زینت و رفعت و عزّت بوده و اکنون به این حالت رسیده است و نمى پسندم اى پادشاه که روزى جمجمه تو به این حال افتد و لگدمال شود و به خاک درآمیزد و کرمها آن را بخورد و کثرت تو به قلّت و عزّت تو به ذلّت مبدّل گردد و حفره اى که طول آن کمتر از چهار ذراع است تو را در بر گیرد و پادشاهیّت را به میراث برند و یادت منقطع گردد و هر چه کردى تباه شود و آنان که اکرام کردى خوار شوند و آنان که خوار ساختى گرامى شوند و دشمنانت شاد شوند و دوستانت گم شوند و زیر خاک نهان شوى که اگر تو را بخوانیم نشنوى و اگر اکرامت کنیم نپذیرى و اگر اهانتت کنیم خشم نگیرى و فرزندانت یتیم شوند و زنانت بیوه گردند و شوهرانى غیر تو را براى خود برگزینند. چون پادشاه این سخنان را شنید بر خود لرزید و اشک از دیدگانش روان شد و فریاد وا ویلا بلند کرد و چون آن مرد این تغییر حال را در او دید دانست که گفتارش در دل پادشاه تأثیر کرده است جراتش افزون شد و از این سخنان با او مکرّر گفت. پادشاه گفت: خدا بتو جزاى خیر دهد و به بزرگان دیگرى که در اطراف من هستند خیر ندهد. مقصود تو را دانستم و در کار خود بصیرت یافتم و مردم داستان توبه او را شنیدند و دانشمندان بجانب او آمدند و عاقبتش به خیر شد و مدّتى دیگر در قید حیات بود، آنگاه در گذشت.

ظهور عدم توانایی جن و انس در قیامت: یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذوُا مِنْ اَقْطارِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ فَانْفُذوُا (الرحمن) خطاب به گروه جن و انس در این آیه شریفه بطوری که از سیاق استفاده میشود از خطاب‌های روز قیامت است، و خطابی است تعجیزی، یعنی میخواهد بفرماید: روز قیامت هیچ کاری نمیتوانید بکنید. و مراد از استطاعت قدرت، و مراد از نفوذ از اقطار فرار از کرانه‌های محشر است، چون کلمه اَقْطار جمع قُطْر است که به معنای ناحیه است و معنای آیه این است که ای گروه جن و انس (در ضمن باید دانست این که جن را جلوتر از انس آورد، برای این بود که جن در حرکات سریع و تواناتر از انسان است، و خلقتش قبل از انسان است) اگر توانستید از حساب و کتاب قیامت بگریزید، این شما و این نواحی آسمانها و زمین، ولی به هر طرف بگریزید
بالاخره به ملک خدا گریخته اید، و شما نمیتوانید از ملک خدا درآیید، و از مؤاخذه او رها شوید. لا تَنْفُذوُنَ اِلاّ بِسُلْطانٍ. یعنی قادر بر نفوذ نخواهید بود مگر با نوعی سلطه که شما فاقد آن هستید، و منظور از سلطان قدرت وجودی است/ المیزان، ج۳۷،

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش ۱۸)
عامل اصلى شکست هاى اجتماعى: توجّه به وضع روانى افراد، و طرز تربیت خانوادگى و اجتماعى آنها نیز بخوبى میتواند پرده از روى علل موفّقیّت و عدم موفّقیّت افراد بردارد و نقاط ضعف روانى و تربیتى آنها را که سرچشمه این شکستها شده روشن سازد، دیگر نیازى به پناه بردن به خرافات و کارما و عود ارواح نیست. نویسنده بحث «اسرار روح و زندگى» در مجلّه اطّلاعات هفتگى میگوید: موفقّیّت یا عدم موفّقیّت یک اثر علمى یا ادبى و هنرى یا یک اختراع صنعتى، یک نوع پاداش و کیفر اعمال انسانى است (در زندگانى هاى پیشین) و دخالت ارواح در اینگونه جریانات تا آنجا که قدرت داشته باشند نیز قطعى است... (این امور) بصورت ظاهر، عادلانه نیست... یگانه راه حلّ معمّا همان است که از برکت اسپریتیسم کشف شده؛ یعنى، یک نوع کیفر و پاداش و تا حدّى دخالت ارواح. با توجّه به حقایق بالا کاملًا روشن شد که نه ارواح بى کارند که بى جهت در کار خلق اللّه دخالت کنند، و نه زندگانى پیشینى بوده که اینها پاداش آن باشد؛ بلکه همه اینها علل خاصّ روانى و اجتماعى و تربیتى و جسمانى دارد، و نیازى به فرضیّه هاى نادرست نیست. عجیب این است که نویسنده مزبور با تصریح به این که این حوادث یک نوع کیفر و پاداش است، و با تصریحى که در شماره هاى گذشته کرده، آنجا که میگوید: شما اى پدران و مادران! بدانید تبعیض قائل شدن میان فرزندان گناهى است بزرگ که کیفرش دامن گیرتان خواهد شد؛ چه در این دنیا، و چه پس از مرگ در عالم ارواح و حتّى در زندگى آینده تان که به این جهان برمیگردید. میگوید: چرا فلانی مطلب زیر را به من نسبت داده: روح پس از جدائى از بدن، اگر نیازمند تکامل باشد، به بدن انسان دیگرى برمیگردد و دوره جدیدى از زندگى را شروع میکند. گاهى این دوره جدید زندگى، آمیخته به رنجها و ناراحتى هاست تا اعمال بد گذشته را جبران کند و گاهى آمیخته با شادکامیها، تا جبران محرومیّت هاى گذشته گردد. سپس میگوید: من کدام مطلبى را نوشته‌ام که یک در هزار! با این حرف غلط که شما به من نسبت داده اید، تناسب داشته باشد... این عمل شما کارى است که عرف و شرع و قانون، اسمش را گذاشته است جعل. بله جعل. شما را به وجدانتان سوگند! آیا این سخن که ما به او نسبت داده ایم، عین چیزى نیست که در پست قبل نقل شد؟ اگر جعل این است، پس هر حقیقتى جعل است. چرا شما گفته خودتان را به این زودى فراموش میکنید: خودشکن! آئینه شکستن خطاست. کدامیک جعل کرده ایم؟ جالبتر از همه این که میگوید: در مجلّه مکتب اسلام در شماره ۱۱۳ صفحه چهارم فرموده اند: زمینى که روى آن راه میرویم خدا است! اقیانوسها و بارانها خدا است! همین ستارگان و کهکشانها که جلو چشم ماست، خدا است. از خودم جعل نکردم عین عبارت ایشان است. راستى انسان نمى داند اسم این عمل را چه بگذارد؟! آیا من گفته‌ام زمینى که روى آن راه میرویم خداست؟ اقیانوسها و بارانها خدا هستند؟... آیا شما راست میگویید و اینها عین عبارت من است؟ پس اجازه بدهید عین عبارت خود را از همان صفحه بنویسم و تعیین نام این عمل شما را به وجدان بیدار خوانندگان بگذارم و بگذرم: آنچه از کلمه طبیعت در موارد دیگر میفهمیم، چیزى جز همین اتمها و ملکولها، همین موجودات مادّى بسیط و ترکیبات گوناگونى که از آن ساخته شده، چیزى جز همین زمین که روى آن راه میرویم، همین هوایى که استنشاق میکنیم، همین آبى که مینوشیم، همین طوفانها، و بالاخره همین سیّارات و کواکب کهکشانها نیست. آیا آنها هستند که اینقدر باهوش و باهدف و باتدبیرند و مطّلع؟ مسلّماً نه! پس منظور آنان (مادّیها که میگویند اینها آثار طبیعت است) از کلمه طبیعت، در حقیقت نیرویى است مافوق اینها همان نیرویى که جمعى او را اللّه و عدّه اى خدا و اینها هم طبیعت مینامند. توجّه میفرمائید مطلبى را که ایشان به من نسبت داده، درست ضدّ مطلبى است که من گفته ام، و مطلبى را که من به او نسبت داده ام، عین گفته اوست. اکنون بگویید کدامیک جاعل هستیم؟ در پست بعدی به این خواهیم پرداخت که، چرا فرضیّه کهنه عود ارواح از نو زنده شد؟ ان شاء الله.

ادامه خندق:
زهری گوید: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که از آن حضرت خواستند که مردی در باره آنها قضاوت و داوری کند فرمود: هر کس از اصحاب من خواستید اختیار کنید. آنها سعد بن معاذ را اختیار کردند، و پیامبر خدا هم رضایت داد. پس بر حکم و داوری سعد بن معاذ تن در دادند و تسلیم شدند. پیامبر امر فرمود آنها را خلع سلاح کنند و آنها را در قبه ای قرار دادند و دستور داد شانه آنها را بسته و در خانه اسامه حبس نمودند، و عقب سعدبن معاذ را فرستاد و او را آوردند. جالب اینکه، سعد که از قبیله یهود بود، حکم نمود که مردان رزمنده آنها را بکشند و زنان و کودکان آنها را اسیر نمایند و اموالشان را تقسیم و اراضی و منازلشان به مهاجرین تعلق بگیرد. فرمود: شما صاحب منزل و زمین هستید ولی مهاجرین مسکنی ندارند. پیامبر تکبیر گفت و به سعد فرمود: حقیقتا در باره آنها به حکم خدای عز و جل حکم کردی. و در بعضی از روایات است که فرمود: به حقیقت در باره آنها از بالای هفت آسمان به حکم خدا حکم کردی. و ارقعه جمع رقیع نام آسمان دنیاست. پیامبر مردان رزمنده آنها را که گمان کرده اند ششصد نفر بودند کشت. عده ای گفتند: چهار صد و پنجاه نفر مرد بودند، و هفتصد و پنجاه نفر هم اسیر گرفتند. و روایت شده که ایشان به کعب بن اسد که فرستاده آنها بود نزد پیامبر گفتند: ای کعب به نظرت پیامبر با ما چه خواهد کرد؟ کعب گفت: آیا در هر موقع و مکان خواهید گفت؟ مگر نمی بینید که پیامبر دست بردار نیست و هر کس از شما رفت برنمیگردد؟ بخدا قسم کشتن است. حی بن اخطب دشمن خدا را آوردند که بر تنش جامه ای سوراخ شده بود که آنرا از هر طرف مانند جای بند انگشت‌ها پاره کرده بود، تا از تنش بیرون نیاورند. دو دست او را با ریسمانی به گردنش بسته بودند. چون رسول خدا او را دید فرمود: بخدا قسم من خود را به دشمنی تو ملامت نمیکنم و لکن کسی که خدا را ترک کند خوار و بیچاره خواهد شد. آنگاه فرمود: ای مردم اعتراضی به امر خدا نیست، کتاب خدا و تقدیر او متصلا بر بنی اسرائیل نوشته شده است، سپس نشست و امر کرد گردن او را زدند، آنگاه رسول خدا زنان و کودکان و اموالشان را میان مسلمین تقسیم نمود و اسیرانشان را با سعد بن زیاد انصاری به طرف نجد فرستاد تا در آنجا فروخته و با پول آن اسب و سلاح خریداری کند. گویند: چون اعدام بنی قریظه تمام شد جراحت پای سعد بن معاذ باز شد و خون از آن جاری شد و پیامبر او را به خیمه ای که برایش در کنار مسجد زده بودند برگردانید.

فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت پنجم (آخر)
حضرت امیر (علیه السلام جانم بفداش)، به زهرای اطهر فرمود: ای دختر رسول خدا! تو از کجا این را میگویی، در صورتیکه وحی خدا از خاندان ما قطع شده است؟ فاطمه اطهر گفت: یا علی! من همین حالا خوابیده بودم، و پدر بزرگوارم را در میان قصری از دُر سفید دیدم. وقتی چشمش به من افتاد فرمود: ای دخترم! نزد من بیا، زیرا در شوق دیدن تو هستم. گفتم: پدر جان! بخدا قسم که من بیشتر شوق ملاقات تو را دارم. پدرم فرمود: تو امشب نزد من خواهی بود. پدرم شخصی راستگو است، و به وعده خود وفا خواهد کرد. یا علی! هنگامی که دیدی من سوره یس را قرائت کردم، بدان که اجلم فرا رسیده. مرا غسل بده، ولی بدنم را برهنه نکن، زیرا من پاک و مطهرم. یا علی! خودت و اهل خانه‌ام که به من نزدیک هستند بر جنازه‌ام نماز بخوانید. یا علی! مرا شبانه به خاک بسپار، این خبر را پدرم پیغمبر خدا به من داده. حضرت امیر علیه السّلام فرمود: بخدا قسم من متصدی امر آن بانو شدم و بدن وی را از روی پیراهن غسل دادم. به خدا قسم که بدن فاطمه زهرا مبارک و پاک و مطهر بود. آنگاه بدن مقدس او را با باقیمانده حنوط پیامبر اسلام صلی اللَّه علیه و آله و سلم حنوط کردم، جسد مبارکش را در میان کفن هایش جای دادم و موقعی که میخواستم کفن او را گره بزنم صدا زدم: ای‌ام کلثوم، زینب، سکینه، فضه، حسن، حسین! بیایید از مادر خود زاد و توشه برگیرید، روز فراق آمد و ملاقات شما در بهشت خواهد بود. حضرت حسنین علیهما السّلام آمدند و در همان حال ناله میزدند: آه از این حسرتی که هیچوقت بخاطر از دست دادن جدمان پیامبر خدا، و مادرمان فاطمه زهرا از بین نخواهد رفت. ای مادر حسن و حسین! هنگامی که جدّ ما حضرت محمّد مصطفی صلی اللَّه علیه و آله و سلم را ملاقات کردی، سلام ما را به آن حضرت برسان و به آن بزرگوار بگو که ما بعد از تو در دار دنیا یتیم ماندیم! حضرت امیر فرمود: من خدا را شاهد میگیرم که فاطمه زهرا آه و ناله کرد، دست‌های خود را دراز کرد و حضرت حسنین را چند لحظه ای به سینه خود چسبانید. ناگاه هاتفی از آسمان ندا در داد که: یا اباالحسن! حسنین را از روی سینه فاطمه بردار. بخدا قسم که ملائکه آسمانها را گریان کردند، زیرا دوست، مشتاق دیدار دوست است. حضرت امیر علیه السّلام فرمود: من حسنین را از روی سینه زهرا برداشتم و هنگام بستن بندهای کفن، این اشعار را سرود:
فراق تو نزد من بزرگ ترین چیزها است
و از دست دادن تو برایم سخت ترین مصیبت است
من برای حسرت و غم کسی گریه و ناله میکنم
که بهترین راه مرگ را رفت
ای چشم من! با من همراهی کن که
حزن من دائمی است و برای دوست خودم گریانم
سپس امیرالمؤمنین علی علیه السّلام جسد فاطمه اطهر را روی دست خود گرفت و بسوی قبر پدرش رسول خدا آورد و فرمود: السلام علیک یا رسول اللَّه! السلام علیک یا حبیب اللَّه! السلام علیک یا نور اللَّه! السلام علیک یا صفوة اللَّه! منی السلام علیک: درود و تحیت من و دخترت فاطمه که بر تو وارد میشود، بر تو باد. حقا که امانت مسترد گردید. آه از حزن رسول! آه از حزن بتول! دنیا برای من تیره و تار شد. شادمانی و سرور از من دور شد. آن از حزن و تأسف من! آنگاه جنازه آن بانو را کنار قبر پیغمبر خدا آورد و به همراه گروهی از اهل خانه خود، اصحاب و دوستان و برخی از مهاجرین و انصار بر بدن مبارک حضرت زهرای اطهر نماز خواند. هنگامی که جسد فاطمه را به خاک سپرد، این اشعار را خواند: مصیبت و علل دنیا برای من زیاد است، صاحب دنیا که دنیا طلب باشد تا دم مرگ علیل خواهد بود، برای اجتماع هر دو نفر دوستی مفارقتی خواهد بود، حقا که بقای من نزد شما قلیل و اندک خواهد بود، حقا از دست دادن فاطمه زهرا که بعد از رسول خدا برای من اتفاق افتاد، دلیلی بر این است که هیچ دوستی دائم و برقرار نخواهد بود. بانو فاطمه اظهر به حضرت امیر سه وصیت کرد: با امامه دختر خواهرش ازدواج کند، چرا که او فرزندان حضرت زهرا را دوست می‌داشت؛ برای حضرت فاطمه تابوت درست کند و از آنجا که ملائکه شکل و شمایل تابوت را به حضرت زهرا نشان داده بودند، آن بانو اوصاف تابوت را برای حضرت امیر شرح داد؛ هیچ یک از آن افرادی که در حق آن بانوی مظلومه ظلم کرده بودند، در تشییع جنازه اش حاضر نشوند و بر جنازه اش نماز نخوانند. مسلم و واقدی و ابن عباس و دیگران روایت کرده اند که حضرت فاطمه زهرا وصیت کرد ابوبکر و عمر بر جنازه اش نماز نخوانند، و جنازه اش را شبانه به خاک بسپارند. در تاریخ طبری آمده است که، فاطمه اطهر شبانه دفن شد و غیر از عباس، علی، مقداد و زبیر، کسی در تشییع جنازه آن بانو حاضر نشد. در روایات شیعه نقل شده که حضرت امیر، حسن، حسین، عقیل، سلمان ابوذر، مقداد عمار و بریده و بنا به روایتی عباس و پسرش فضل، و طبق روایت دیگری حُذَیفه و ابن مسعود بر جنازه آن بانوی معظمه نماز خواندند. اصبغ بن نُباته میگوید: از حضرت امیر در این باره که چرا فاطمه شبانه دفن گردید پرسیدند. فرمود: به این دلیل که فاطمه زهرا از گروهی خشمناک بود، و راضی نبود که آنان برای تشییع جنازه اش حاضر شوند، و بر کسی که فرزندان فاطمه را دوست نداشته باشد، حرام است که بر جنازه هیچ یک از آنان نماز بخواند.

حُسنیّه بخش دهم
حُسنیّه گفت: ای ابراهیم، پیامبر که از دنیا رفت آیا برای خود وصی تعیین کرد یا نه؟ ابراهیم گفت: وصی تعیین نکرد. حُسنیّه گفت: آیا این عمل پیامبر درست بود یا خطا؟ و آنچه خلفا در سقیفه بنی ساعده انجام دادند چطور؟ خطابود یا صحیح؟ ای ابراهیم پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم راخطا کار میدانی یا اصحاب را؟ ابراهیم از جواب درماند، چون اگر میگفت پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم خطا کرده، دین و شرع را ناقص تلقی نموده، و اگر میگفت خلفا خطا کرده اند، موجب بطلان مذهب خود و اثبات مدعای حُسنیّه میشد. حیرت زده سر در گریبان فرو برد و ساکت ماند. حاضرین در مجلس خندیده و او را سرزنش کردند که چگونه با آن همه ادعای علم و دانش از جواب کنیزی عاجز مانده است. هارون ملعون چون ابراهیم را مضطرب دید، و فهمید که این مسئله موجب فضاحت شده است، رو به وزیر خود یحیای برمکی ملعون کرد و گفت: شنیده‌ام میان علمای بغداد و برخی علما در باب خیر و شرّ اختلاف نظری هست، از ابراهیم سؤال کن نظرش چیست؟ ( در این بخش از متن اصلی این کتاب، به مباحث خیر و شر و قضا و قدر، اشاره شده که بدلیل پیچیدگی هائی که دارد و برایت چندان قابل استفاده نیست، حذف، و علاقمندان را به کتب علمی که جایگاه طرح چنین مباحثی است ارجاع میدهم) (به دنبال مسائلی که بین حُسنیّه و ابراهیم رد و بدل شد) ابراهیم مجال یافت و (با اشاره به اعتقاد شیعیان به عصمت و پاکی انبیا علیهم السلام) گفت! ای حُسنیّه: به اعتقاد تو تمامی انبیاء معصوم هستند و در اینصورت آنان معصیتی را مرتکب نشده بودند، پس چرا بدرگاه خداوند آنقدر توبه و استغفار نمودند؟
با سخن ابراهیم یحیای برمکی خندید و گفت: آیا از عهده بحث قبل بر آمدی و دلیل حُسنیّه را ردّ کردی که اکنون در مورد عصمت انبیا بحث میکنی؟ حُسنیّه گفت: ای ابراهیم! این اشکال تو موافق ادب نبوده، و بی موقع و ناوارد است. اگرچه در این مسئله نیز جوابت را خواهم داد. ای ابراهیم، در مورد عصمت انبیاء و اوصیاء ایشان اشکالی مطرح نمودی، بدانکه اعتقاد من این است که همگی آنان معصوم و از جمیع معاصی به دور هستند، و باید همه انبیاء و اوصیاء از ابتدای طفولیت تا پایان نبوّت و وصایت از گناه و فراموشی به دور باشند. زیرا که ایشان امین سرّ خدا هستند، از این رو چگونه روا باشد که در مقامِ اطاعت از شیطان که پست ترین موجودات و دورترین مخلوقات از محضر کبریائی است برآمده و از خدا دور شوند؟ بدانکه شیطان بر ایشان راهی ندارد و از ایشان افعال شیطانی صادر نمیشود. انبیاء و ائمه باید پاک باشند و متصف به صفات زشتی مثل کینه و بخل و حسد و جهل و حرص نباشند و معلول جسمی نبوده و مبتلا به امراضی چون پیسی و جُذام و گنگی نباشند، و از جمیع نقائص مطهر و منزه بود، و دروغ گو و هوسران نباشند. ای ابراهیم! امام باید بافضیلت ترین و عالم ترین و زاهدترین و با ورع ترین و باتقوی ترین و سخی ترین و شجاع ترین مردم اهل زمان خود باشد، و از همه مردم بی نیاز باشد. هر غلام زرخریدی سزاوار امامت نیست. امام از سوی خدای متعال و رسول گرامی او به این سمت منصوب شده باشد، تا مردم در تبعیت از او دل نگران نباشند. دلیل دیگر بر واجب بودن عصمت امام این است که احتمال دارد فرد غیر معصوم مرتکب ظلم گردد و حال اینکه حضرت پروردگار جلّ و علا میفرماید: لا یَنالُ عَهدِی الظّالِمین: عهد من (که همانا نبوت ورسالت ومقام امامت باشد) به ظالمان نمیرسد. بقره. چون سخن حُسنیّه به اینجا رسید، لرزه بر جان هارون لعنة الله علیه افتاد، چرا که وی ادعای خلافت به حق میکرد و حتی یکی از این صفات را هم دارا نبود. یحیی بن خالد برمکی ملعون که متوجه اضطراب هارون شد... ادامه دارد...

زیارت جامعه بخش نهم
در معنای سلام اَلسَّلامُ عَلَیکُمْ: سلام نوعی از تحیت است، چنانکه در تفسیر قول خدای تعالی: وَإِذا حُییتُم بِتَحِیةٍ فَحَیوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلی کُلِّ شَی ءٍ حَسِیباً: در تفسیر قمی آمده که سلام و غیر آن از انواع برّ و نیکی است و مؤید آن روایت مناقب (بحارالانوار، ج ۸۱) است، گفت: کنیزکی برای امام حسن علیه السلام شاخه ریحان آورد، حضرت فرمود: تو بخاطر خدا آزادی. در این باره از آن حضرت پرسیدند، فرمود: خدای تعالی ما را ادب فرموده و گفت: وَإِذا حُییتُم بِتَحِیةٍ فَحَیوا بِأَحْسَنَ مِنْها: وقتی تحیت داده شدید شما به وجهی بهتر پاسخ دهید. بهتر از هدیه کنیزک آزادی وی بود. قبل از اسلام، تحیت (أهلاً و مرحباً) و غیر آنها بود و بعد از اسلام، تحیت خاصّه (سلام علیکم) و دیگر جملات مربوطه گردید و مقصود از بزرگداشت این است که دوست، دوست را محترم شمارد تا دلهای آنها با همدیگر الفت یابد، و دلیل بر اینکه مراد از سلام تحیت است، این سخن حق تعالی است که: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ یهْدِیهِمْ رَبُّهُمْ بِإِیمانِهِمْ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الأَنْهارُ فِی جَنّاتِ النَّعِیمِ دَعْواهُمْ فِیها سُبْحانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیتُهُمْ فِیها سَلامٌ: کسانیکه ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، خدای تعالی ایشان را بواسطه ایمانشان راهنمایی میکند، در بهشت پر نعمتند در حالیکه در زیر پای ایشان نهرها جاری است، سخن ایشان در بهشت این است که منزهی پروردگار ما و تحیت ایشان در بهشت سلام است. و فرمود: تَحِیتُهُمْ یوْمَ یلْقَوْنَهُ سَلامٌ: تحیت ایشان به هنگامی که وی را ملاقات نمایند، سلام است. و فرمود: وَأُدْخِلَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِیتُهُمْ فِیهَا سَلَامٌ: آنانکه ایمان آورده و کارهای نیک انجام داده اند، به بهشتی داخل میگردند که در آن نهرها جریان دارد و ایشان در آن به اذن پروردگارشان جاودانند، تحیت ایشان سلام است. و مراد این آیات این است که آن بهشتها با آن نعمتهای همیشگی به ایشان سپرده میگردد، همین برترین تحیت میباشد و لازمه آن سلامت از آفت‌های زندگی جاودانی است که هرگز مرگ را بدان راه نیست، زیرا سلام خواه مصدر سلَّم (به تشدید) و خواه سَلَمَ (به تخفیف آن) به معنای سلامت است.

علی نامه بخش ۱۳
بعد بقیه داستان را بدینگونه می‌آورد: منظور از عورتان همسران هرمزان و برادر او بهمن است که در حال نماز به دستِ فرزند عمر کشته شدند. بعد بقیه داستان را بدینگونه می‌آورد:
حسین چون بدید آنچنان حال کار
ز بهراء ایشان ببد سوگوار
برفتند بفریاد نزد على (ع)
علی (ع) چون بدید آن سوار یلی
همه اهل بیت و قراباتِ خویش
ببودند غمگین و دل گشته ریش
بگفتند که ما را تو فریاد رس
ابا شهربانو و بسیار کس
بکرد او چنان ظلم و بیداد و کین
بر آن بی گناهان با داد و دین
منش گفتم ای شهربانو کنون
تو صابر شوی، مزد یابی فزون
گُسیل کردم ایشان از پیش خویش
مرا بود آن کشته نزدیک خویش
ولیکن نکردم من از داوری
ندادم مر آن خویش را یاوری
کنون وقت آن داوری آمده است
دگرگونه گفتارها بیهده ست
من از حق دو کشته بی گناه
همی دارم این کشته ات را نگاه
دودیت بر شهربانو رسان
ببر کشته خویش را این زمان / ۲۲۵ پ

جعل زن ستیز در شاهنامه فردوسی: نگارنده به زنانی برخورده است که در عین شیفتگی به فردوسی، اینگونه بیتها را معضلی حل ناشدنی می انگاشتند و زنان فرهیخته دیگری که به سبب رواج این بیتها به نام فردوسی، حتی به سراغ شاهنامه نرفته و آن را نخوانده اند. از سوی دیگر، بسیاری از مردان را دیده ام که این بیتهای زن ستیزانه، ازجمله بیت مذکور را از حفظ دارند و چونان سندی موثق از زبان شاعری محبوب و عالی مقام به مخاطب خود عرضه میکنند و از مناظره ای خودساخته سربلند بیرون می آیند! در این جستار سر آن ندارم که به بررسی نقش زن در شاهنامه بپردازم. بلکه میکوشم به بررسی و ارزیابی مهمترین بیتهایی بپردازم که در آنها در حکمای تعمیم پذیری زن مورد انتقاد یا طعن و هجو قرار گرفته است. اینگونه بیتها را به دو دستۀ الحاقی و اصلی تقسیم کرده‌ایم. در اینجا خواننده شاید بپرسد که ملاک الحاقی دانستن این بیتها چیست؟ در پاسخ میگویم، ملاک اصلی علافه بر نسخه اصلی در موزه، همانا قواعد و ضوابط نسخه شناسی است که از ملاکهای دیگر، چون سبک شناسی و جز آنها استوارتر و اطمینان بخش است، این بیتها را از چاپها و تصحیحات مختلف شاهنامه در زیر می آوریم و در هر مورد با استناد به دستنویسها نشان میدهیم که همۀ آنها سروده کاتبان و شاهنامه خوانان است که طی قرنها کتابت این کتاب ارجمند بدان الحاق شده اند. بیتهای الحاقی: نخست به ارزیابی معروف ترین بیت زن ستیزانۀ شاهنامه که بیشتر ذکر شد میپردازیم:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک ازین هر دو ناپاک به
در برخی از چاپهای شاهنامه، پس از بیتهای بالا که بی گمان اصلی جعلی است، و در پست بعدی درباره آنها بحث خواهم کرد، دو بیت زیر می آید:
به گیتی بجز پارسا زن مجوی
زن بدکنش خواری آرد به روی
زن و اژدها هر دو را خاک به
جهان پاک ازین هر دو ناپاک به
اینها هم جعلی هستند و در نسخه اصلی نیست، بیت آخر در ۱۵ دست‌نویس از کهن‌ترین و معتبرترین دستنویس‌های شاهنامه که تصحیح جلال خالقی مطلق براساس آنها استوار است، نیست و در چاپهای معروف ژول مول و مسکو و حتی بروخیم نیز دیده نمیشود. پس این بیت چگونه معروف خاص و عام شده است؟ تا آنجا که بنده جستجو کرده ام، بیت مذکور در چاپ کلکته و بمبئی متأخر و کم اعتبار شاهنامه، اضافه شده، و از همان طریق به برخی از چاپهای کم اعتبارتر ایران، مانند شاهنامه چاپ امیربهادر، شاهنامه‌ای که انتشارات ایران باستان به یادگار جشن هزارمین سال فردوسی منتشر کرده راه یافته است. بعضی از این ناشرین هم بی تقصیر هستند، چون از این قضیه بی خبر بوده اند که شاهنامه در طی چندین دوره، به جعل آمیخته شده، و چاپ کلکته رسواتر از مابقی است. جعل دیگر نسبت به زنان، در ابیاتی جعلی رستم پس از ذکر دلاوریهای خود، به پدرش زال میگوید:
از افکندن شیر شیرست مرد
همان جستن رزم و دشت نبرد
زنان را از آن نام ناید بلند
که پیوسته در خوردن و خفتند
این ابیات جعلی هستند، اگر به نسخه های آبگوشتی نگاهی بیندازیم متوجه میشویم که این جعل تنها در تک نسخه چاپ مسکو الحاق شده. البته برای کسی که اندکی با ادبیات و شاهنامه آشنایی داشته باشد متوجه میشود که، هم به لحاظ لفظ چرند و پرند، و هم از نظر معنی سست است، و بصورت تصنّعی با یکدیگر پیوند یافته. همچنین نگرش و خلقیات فردوسی، بعنوان مسلمانی شیعه، اخلاق مدار و راستی پیشه، با چنین اراجیفی همخوانی ندارد، زیرا شاهنامه اصلی خود بهترین گواه، برای شناخت شخصیت فردوسی کافی است.

فاطیما بخش هشتم
اما این راز چیست؟ برخی معتقدند که سومین و آخرین راز، پرده برداری از یک فساد در واتیکان، بی توجهی واتیکان به اصول کتاب آسمانی، و فرو پاشی کلیسای کاتولیک است. اما برخی گمان دارند که ممکن است آخرین راز فاطیما پیشگویی یک فاجعه هسته ای و نهایتا نابودی کامل بشر باشد. بیش از ۸۰ سال است که سومین راز فاطیما همچنان لاینحل باقی مانده است، و بسیاری از کاتولیک ها بیم داشتند که آخرین راز فاطیما احتمال وحشتناک یک جنگ هسته ای را پیشگویی کرده باشد. در ۱۳ ماه مه سال دو هزار یعنی ۸۳ سال بعد از اولین ظهور فاطیما، واتیکان اعلام کرد که سرانجام راز سوم فاش خواهد شد. واتیکان محتویات نامه اسرار آمیز لوسیا را که در سال ۱۹۹۴ دریافت کرده بود، و جزئیات آخرین پیشگویی را در بر داشت منتشر کرد. بخش اول راز سوم از یک فاجعه رخ نداده خبر میداد ... فرشته ای دیدیم با شمشیری آتشین در دست چپ، شعله هایی که گویی جهان را به آتش خواهند کشید، اما بانوی مقدس ما، با تابشی که از دست راست خود متساعد کرد، شعله ها را فرو نشاند... متن این موضوع را میرساند که آتش وحشتناکی زمین را احاطه میکند و وقتی که فرشته میخواهد با شمشیر آتشین خود به زمین حمله کند فاطیما (س) با دستش مانع برخورد شمشیر با زمین میشود و احتمالا بانوی تسبیح بشریت را از یک جنگ هسته ای نجات داده است. آیا این پیشگویی درباره آینده بود یا درباره گذشته؟ لوسیا پس از نوشتن نامه، هشدار داده بود که آنرا تا سال ۱۹۶۰ باز نکنند. با توجه به اینکه فاطیما به لوسیا قول داده که، تا پایان عمر همراهش باشد و او را تنها نگذارد، قطعاً این خواسته از طرف فاطیما بوده. امّا آیا میان این تاریخ و پیشگویی بانوی تسبیح مبنی بر نابودی جهان رابطه ای وجود دارد؟ در ۱۷ آوریل سال ۱۹۶۱ آمریکا حمله ناموفقی را در خلیج خوکها در سواحل جنوبی کوبا آغاز کرد، این رویداد مهم منجر به بحران موشکی کوبا در اکتبر سال بعد شد، که اولین کشورهای هسته ای جهان را در یک تقابل قدرت درگیر کرد که میتوانست دنیا را نابود کند. روسیه موشک های هسته ای را به کوبا آورده بود. این موشکها آنقدر به مرزهای ساحلی آمریکا نزدیک بودند که جان اف کندی، رئیس جمهور وقت آمریکا گفت: این موشکها را بلافاصله از این منطقه جمع کنید، و روسیه هم متقابلا اعلام کرد که این کار را نخواهد کرد، و آمریکا میدانست که روسیه اسلحه را روی شقیقه اش قرار داده. کندی در یک سخنرانی گفت: سیاست ایالات متحده این است که اگر هر موشک هسته ای از خاک کوبا به هر کشوری در نیم کره غربی پرتاب شود، حمله اتحاد جماهیر شوروی به خاک آمریکا تلقی خواهد شد. اگر این اتفاق میفتاد و موشکی از سوی شوروی شلیک میشد، به احتمال قوی یک جنگ هسته ای روی میداد و ممکن بود به نابودی بشریت بیانجامد. کمونیسم از دهه ۱۹۸۰ رو به انزوا گرفت، و امروز روابط آمریکا و روسیه تا حد قابل ملاحظه ای نرم تر شده است، هر چند موقت است. پاپ جان پل دوم وجود خود را در راز سوم میدید. پاپ که از دهه ۱۹۶۰ یکی از مهمترین شخصیت های واتیکان محسوب میشد، احتمالا چندین دهه از راز سوم آگاهی داشت، و فاش شدن آن ارتباط او با این راز را آشکار کرد. لوسیا اینگونه به یاد می آورد ... پدری سفید پوش که به نظر ما پدر مقدس می آمد. پدر مقدس از شهری بزرگ و نیمه مخروبه میگذشت، و هنگامی که به بالای کوه میرسید، او و تمام همراهان مذهبی اش با گلوله و تیر کشته میشوند... بسیاری معتقدند این بخش از راز سوم وقایع ۱۳ ماه مه سال ۱۹۸۱ را بازگو میکند یعنی دقیقا ۶۴ سال پس از اولین ظهور بانوی نورانی در شهر فاطیما. مطمئن نیستند که این پیشگویی ها کاملا به حقیقت پیوسته باشند و میگویند که ممکن است جهان هنوز هم در مسیر نابودی حرکت کند. به اعتقاد آنان این پیشگویی دو حالت دارد، یعنی یا یک جنگ سخت در خواهد گرفت و ملت ها نابود خواهند شد، و یا در سراسر دنیا صلح برقرار خواهد شد. آیا راز سوم بطور کامل فاش شده است یا آنگونه که برخی اعتقاد دارند موارد دیگری در سایه واتیکان پنهان مانده است؟مفسرین وقایق امروز چنین احتمالی را باور دارند. حال سوال این است که ما از اراده مان در راه برقراری صلح جهانی استفاده میکنیم؟ یا در راه ساختن جهنمی در دنیا؟

حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت کند: همانا از تواضع شمرده میشود اینکه شخص به جایگاهى نه جایگاه دیگر خوشنود باشد (یعنى در وارد شدن به مجلسى براى نشستن به همان جاى خالى خوشنود باشد و هوس جاى بالاتر را در سر نداشته باشد) و دیگر اینکه به هر کس که برخورد میکند سلام کند و جدال را ترک کند، اگر چه حق با او باشد و دوست نداشته باشى که بخاطر تقوا و پرهیز کاریت مورد حمد و ستایش قرار بگیرى.
حدیث :
معاویه بن وهب گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: دانش بجویید و همراه با دانش، خود را با بردبارى و وقار زینت ببخشید و در مقابل کسانى که به آنان دانش مى آموزید تواضع و فروتنى کنید و براى کسى که از او دانش مى آموزید تواضع کنید و از دانشمندان متکبر و سرکش ‍ نباشید که در نتیجه ، کار باطل شما (عمل و گفته) حق شما را از بین مى برد.
حدیث :
عیسى بن مریم علیه السلام به اصحاب و حواریون خود فرمود: من از شما خواسته اى دارم، خواسته ام را برایم برآورده سازید. گفتند: اى روح الله، خواسته ات رواست، پس حضرت برخاست و پاهاى آنان را شست، آنان گفتند: ما به این کار سزاوارتریم از شما (و ما باید پاهاى مبارک تو را بشوئیم) حضرت فرمود: همانا سزاوارترین مردم در خدمتگزار بودن، شخص عالم است و من در برابر شما اینگونه تواضع نمودم تا شما نیز پس از من همانند تواضع مرا، در میان مردم داشته باشید. سپس فرمود: علم و حکمت به وسیله تواضع آباد میشود نه با تکبر، و همچنین است که در دشت گیاه میروید نه در کوه سخت.

دوست خوب

آدم خوب به پستتون خورد نگهش دارید؛ اگه رفیقه رفاقت کنید، اگه شریکه شراکت کنید، اگه دوسش دارید باهاش ازدواج کنید، خلاصه یه کاری واسه خودتون بکنید. آدم خوب خیلی کم پیدا میشه، شروع هر روز فرصتی دوباره است.

شایعه کبوتر سه سر در حرم امام رضا علیه السلام توسط یه پیج اینستاگرامی‌ مریض، که بر میداره از این کلیپا میسازه، و شعور پایین بعضیا رو به چالش میکشه، از همه عجیب تر اینه که ۱۷۵ هزار نفر لایکش کردند، همه هم تو کامنتها تاییدش کردن، ۴۹۰ هزار نفر هم برای دیگران فرستادن تا عقل ناقص خودشون رو نشون بدن، وقتی کسی بتونه روی جهل مردم سواری کنه، چرا که نکنه. فقط خواستم بگم رفیق، سواد رسانه ای رو جدی بگیریم.

بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند. بهائیت یک فرقه کاملا شیطانی است که اکثر پیروان آن واقعاً حرامزاده هستند، و زنانشون رو به اجنبی میدهند تا فرزند حرامزاده برایشان درست کند، و سیاهترین تفکر را دارند. و بشدت مورد حمایت اسرائیل و انگلیس است. و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل زنی فاحشه بنام قره العین که سالها بین سران فرقه دست به دست میشده، نقش مهمی در جذب زنان و به فساد کشیدن آنان داشته.

رهبر خطاب به نخبگان گفت: مسئولین رسمی را دور بزنید. اگر مسئولین رسمی با شما همکاری نمیکنند، همانطور که تحریم‌ آمریکا را دور میزنیم، شما هم آنها را دور بزنید. ما هم شکر خدا بصورت مادر زادی دکترای دور زدن داریم، اصلاً داخل ژن و خون ماست.

سوال: مگه کسی با دیدن یه تار مو تحریک میشه؟
یعنی هر کی دو دقیقه با نامحرم خلوت کرد فاسد میشه؟ این سوالها و شبهه‌ها همه‌شون نتیجه نفهمیدن دلیل و حکمت حساسیت اسلام به محرم و نامحرمه. اگر متوجه بشیم که چرا انقدر نسبت به این موضوع حساسیت وجود داره، و درباره حجاب و حیا و عفاف تذکر داده شده، قضیه برامون حل میشه.

من خودم علاقه زیادی به سگ و دیگر حیوانات دارم، ولی محل نگهداری سگ، طبیعت و گله گوسفند و روستا هست، نه آپارتمان نشینی و زندگی شهر نشینی، نه توی پارک و مترو، عادی سازی و نگهداری سگ در منزل بعنوان یک فرهنگ روشنفکری و به بهانه حمایت از حقوق حیوانات، که متاسفانه در بین اقشار ایرانی ترویج میشه، و همراه با بی حجابی، به یکی از راههای ترویج فرقه و فرهنگ مزخرف بهائیان تبدیل شده، یکی از رفتارهای موذیانه بهائیان سرسپرده یهود است که تلاش میکنند سگ داری و سگ بازی را بعنوان فرهنگ ترویج کنند، و متاسفانه خیلی از شیعیان در ایران ناآگاهانه و بدون تفکر در اشاعه این فرهنگ فرقه ضاله و پلید بهائیت سهیم شده اند. چه بسا که سگ در شریعت اسلام حیوانی ذاتا نجس است و بودن آن در خانه موجب اشکال در نماز و روزه و دعا است، و خانه همیشه نجس، و دور کننده فرشتگان هستند، میباشد.

بمب اتم چگونه عمل میکند؟ بمب اتمی با شکافت هسته‌ای اورانیوم ۲۳۵ یا پلوتونیوم ۲۳۹ کار میکند: یک نوترون به هسته برخورد کرده، آنرا به دو تکه شکافته و انرژی عظیم (به فرم گرما و تشعشع) همراه با نوترون‌های بیشتر آزاد میکند؛ این نوترون‌ها زنجیره‌ای انفجاری ایجاد میکنند که در کسری از ثانیه معادل میلیون‌ها تن تی ان تی قدرت دارد.

مورگان اورتگاس، نماینده آمریکا در نشست شورای امنیت ۲دی۱۴۰۴ : با ایران مذاکره مستقیم ومعنادار میخواهیم شرطش هم اینه هیچ غنی سازی نداشته باشین. رهبر پیشاپیش در خرداد۱۴۰۴ در جوابشون گفت: به شما چه مربوط؟ شما چکاره اید؟ شما بمب اتم دارید، این همه جنایت میکنید، به شما چه که مردم ایران غنی سازی داشته باشه یا نداشته باشه؟ از چه موضع حقوقی این حرفها رو به ملت ایران میزنید؟ ایران یه ملتی هست که اختیارش دست خودش است. شما چه کاره اید تصمیم بگیرید ایران غنی سازی داشته باشه یا نداشته باشه؟ حرف حساب جواب نداره، یهود با اون سابقه سیاهش زور میزنه همه چیز رو در انحصار خودش داشته باشه، جودی جان، اینقدر زور نزن هتگت پاره میشه.

بانکی‌پور: مردم ایران در برابر بی‌حجابی، خودشان وارد میدان خواهند شد. مردم اگر متلاطم بشوند، جدی متلاطم خواهند شد؛ من به مسئولین هشدار دادم که از روزی میترسم که مردم از مسئولین عبور کنند و خودشان وارد میدان شوند؛ پیش‌بینی میکنم مردم این سطح ابتذال را تحمل نخواهند کرد؛ این یک واقعیت است؛ به معاون رئیس جمهور گفتم اگر یک مردی بخواهد با لباس زیر به خیابان بیاید چه میکنید؟

‌‌پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند اِنَّ الْحُسین مِصباحُ الْهُدی وَ سَفینَهُ الْنِّجاة. به رسم ادب و ارادت سلام میدهیم به ارباب بی کفن: السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِکَ عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِیَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَعَلى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

مستند شنود بخش چهارم
این مستند به بررسی موضوعاتی مانند مرگ و زندگی پس از آن می‌پردازد و به نوعی به تجربیات نزدیک به مرگ و تأثیرات آن بر زندگی انسانها اشاره دارد. مستند شنود در دو فصل تولید شده و شامل بخش‌های مختلفی از جمله پرسش و پاسخ و جلسات خصوصی بوده و به دلیل برخی دلایل امنیتی، از انتشار تصویر تجربه‌گر خودداری شده و بصورت صوتی ارائه شده است. موضوعات مطرح شده در این مستند شامل نبردهای آخرالزمانی و تجربیات شخصی راوی در مواجهه با چالش‌های امنیتی و سیاسی است. همچنین، این مستند به بررسی تأثیر اعمال انسانها بر تجربه مرگ و زندگی پس از آن می‌پردازد. درجریان درگیری های امنیتی سال ۹۳ در عراق و سوریه و چند کشور منطقه و بروز بحران و فاجعه ای بنام داعش در سوریه ، وی متوجه برخی تحرکات مشکوک در مناطق مرزی کشور میشود. او که تقریبا مطمئن شده هسته های داعش در کشور مشغول عضوگیری و برنامه ریزی برای مقاصد شومشان هستند، به برخی استان های مرزی سفر میکند و تا نزدیکترین موقعیت ها به تروریست ها نفوذ کرده و اقدام به جمع آوری اطلاعات میکند. در مسیر برگشت از ماموریت، در اثر حادثه ای به بیمارستان بقیه الله(عج) مراجعه میکند و در آن بیمارستان تجربه ای نزدیک به شهادت را داشته است. ادامه در ادامه مطلب..

ادامه مستند شنود: پیش‌گویی‌های راوی شنود (صادق) درست از آب درآمد: پزشکیان و تفکر امثال ظریف ... اسقاطیل در زمان حج و در حین مذاکرات، حمله کرد. وی گفت: این اتفاق جنگ هم از مشاهداتم بود. در ایام حج و هم زمان تیم ایرانی ما در حال مذاکره هستند. این جنگ حتما باید با حملات کوبنده ما به قلب تل‌آویو و دیمونا و حیفا ادامه پیدا کنه و چیزی که حقیر دیدم این است. این جنگ با نابودی کامل اسقاطیل ان‌شاءالله همراه خواهد شد. اتحاد و همدلی مردم ایران در حمایت از نظام شرط پیروزی ما خواهد بود. سوره فتح و سوره نصر را بخوانیم، ۲۱ مرتبه آیت الکرسی برای سلامتی رهبر و فرماندهان و سربازان ایران و محور مقاومت فراموش نشود، ظهور، بهایی دارد که باید پرداخت. سرباز کوچک شما، صادق راوی مستند شنود.

مستند شنود: بسم الله الرحمن الرحیم، هوشیار باش، به زودی شاهد اتفاقات سختی در منطقه و در ایران خواهیم بود. آمریکا با ورود اطلاعاتی و عملیاتی به لبنان و غزه این دخالت ها را شروع میکند. در این اتفاقات آمریکا نقش ۸۰ درصدی و اسقاطیل نقش ۲۰ درصدی خواهد داشت. تمام ترورهای منطقه (لبنان و سوریه و عراق) توسط آمریکا طراحی و اجرا میشود و به اسم اسرائیل تمام میشود. حتی در حمله احتمالی نظامی به ایران، آمریکا نقش اساسی خواهد داشت. به من نشان داده شد (نتیجه این حمله یقینا به نابودی اسقاطیل و نابودی بیشتر پایگاه های نظامی امریکا و ناوهای آمریکا در منطقه خواهد انجامید) فقط نکته کلیدی این است؛ در صورت شروع حمله آمریکا و اسرائیل به کشور در همان ساعات اولیه، بدون فوت وقت باید پایگاه‌های آمریکا در عراق، قطر و بحرین و همچنین ناوهای امریکایی در تیررس، مورد حمله متقابل قرار گیرد. همه محور مقاومت در عراق و یمن و سوریه باید پای کار بیاید. طی طرح‌ریزی سازمان سیا، منافقین هم نقش بسیار زیادی در آشوب داخل کشور ایفا خواهند کرد. اکثر آتش سوزی‌های صنعتی و نفتی و گازی و خرابکاری های زیر ساختی بعهده عناصر منافقین در داخل کشور است. باید در همان ساعات اولیه کلیه مقرهای منافقین در پاریس سوئد و آلبانی با موشک و پهپاد مورد حمله قرار گیرد. مردم عزیز بعد از نزدیک به پنجاه سال از انقلاب یقین بدانید این لحظات تاریخی ترین و طلایی ترین برگ تاریخ انقلاب خواهد بود. خداوند دشمنان اسلام را به خودشان مشغول خواهد کرد (ان شا الله) این اتفاقاتی که حقیر در عالم کما مشاهده کردم، یکی یکی در حال اتفاق افتادنه. از امروز تا آخر هفته ذکر صلوات و استغفار و خواندن سوره نصر هر روز فراموش نشه. و من یتوکل علی الله فهو حسبه. هرکس بر خدا توکل نماید، خدا او را کفایت میکند. مستند شنود.

برنادت سوبیرو قسمت چهارم
خلاصه ای از دیدارهای بانوی مقدس از زبان خود برنادت: صبح روز ۱۱ فوریه، آنروز من با دو دختر دیگر رفته بودم ساحل رودخانه ی گیو. ناگهان صدایی شبیه خش خش شنیدم. مثل وقتی باد میوزد، برگ درختان را تکان میدهد. برگشتم سمت صدا، اما درختها به وضوح آرام بودند و صدا از آنها نبود. بعد بالا را نگاه کردم. یک غار آنجا بود (غاری وجود ندارد، بلکه کمی تو رفتگی در صخره است) یک توده ابر طلایی رنگ از غار در آمد و بطرف طاقچه سنگی ماسابیل (تورفتگی) جاری شد. بعد، یک بانوی کوچولو، بسیار جوان و زیبا، بسیار زیباتر از آنچه که در تمام عمرم دیده بودم، همانند بانویی حدود هفده هجده ساله در گوشه طاقچه سنگی ظاهر شد. او با اشاره به من میگفت که نزدیک بروم و پیوسته به روی من لبخند میزد، گویی مادرم است. او سعی میکرد به من بفهماند که اشتباه ندیده ام و وجود او واقعیت دارد. بانو یک جامه سراسر سپید بر تن کرده بود (چادر سفید) با یک روسری بزرگ سپید و کمر بند پهن و آبی، روی بازوی راستش، یک تسبیح با زنجیر درخشان طلایی و مهره های سپید داشت. در آنروز سرد زمستانی پنجه پاهایش برهنه بود و روی هر کدام از پاهایش یک گل رز طلایی داشت که با نور و درخشش زیبایی تشعشع داشت، و گرما و حرارات تابستانی داشت. من چشم هایم را مالیدم تا درست ببینم، بعد وقتی بانو تسبیحش را بین انگشت هایش چرخاند، بدون اینکه لب هایش تکان بخورد، من شروع کردم به ذکر گفتن. به محض آنکه مکث کردم و چیزی نگفتم، او ناپدید شد. من از دو همراهم پرسیدم چیزی ندیده اید؟ گفتند نه، و میخواستند بدانند من دارم چه کار میکنم؟ به آنها گفتم بانویی را با لباس زیبایی دیدم، اما او را نمیشناختم. چیز بیشتری نگفتم و آنها گفتند من رفتار احمقانه ای داشته ام. عصر همانروز چشمانم پر از اشک بود، مادرم حالم را جویا شد. مادرم گفت که آن فقط یک تخته سنگ سفید بوده که تو دیده ای. پدرم معتقد بود که نباید دوباره به آنجا بروم. خب، همانطور که معلوم شد، برنادت فقط آدم کوتوله ای دیده که از نظر اطرافیان توهّم و احمقانه بوده، نه این دیدار ضرورتی داشته و نه حامل پیامی بوده، و هیچ معجزه ای رُخ نداده، فقط چیزی دیده که باعث اذیت و آزار اطرافیان و مترود شدن برنادت شده.

فاطیما بخش ششم
این واقعه زمانی اتفاق افتاد که یهودیان مشغول دین زدایی و تفتیش عقاید بودند و کمونیست و الحاد را ترویج میکردند، اگر به مستندات آن زمان رجوع کنیم، با چنین مکتوباتی روبرو میشویم: آنان میگفتند که اکنون قدرت حکومت از قدرت خداوند نیز بیشتر است. بسیاری از مردم روسیه گمان میکردند که زمان پایان دنیا فرا رسیده است (آرماگدون و تسخیر جهان و توهّم یهودیان نژاد پرست) آنان گمان میکردند که لنین همان ضد مسیح است (آنتی کرایس) زیرا که لنین معتقد بود که خدایی وجود ندارد و فقط دولت است که هر چیزی را که مردم لازم دارند به آنها میدهد و لنین خدای جدید شماست. در سیزدهم ژوئن ۱۹۲۹ باز هم بانوی نورانی بر لوسیا ظاهر شد و گفت که: زمان آن فرا رسیده که خداوند از پاپ و تمام اسقف های جهان بخواهد تا روسیه را پاک کنند تا صلح و آرامش به بشریت عطا شود. در حالیکه سرنوشت بشر نا معلوم بود لوسیا پیام خود را به اطلاع پاپ پیوس یازدهم رساند، اما پاپ تصمیم گرفت که چنین فرمانی را به اجرا در نیاورد (مانند مسیحیان نجران) برخی گمان میکنند که همانطور که لوسیا گفته بود، این تاخیر باعث شد که زیان کمونیست دنیا را فرا بگیرد. اما اکثر مورخین با این نظریه مخالفند و قدرت روز افزون اتحاد جماهیر شوروی را علت گسترش کمونیسم میدانند. در این میان میلیونها نفر در جنگ و اردوگاههای کار اجباری جان خود را از دست میدادند. پس از این اتفاقات، پاپ بعدی یعنی پاپ پیوس دوازدهم تبرک و تقدیس روسیه را اجرا کرد. پاپ پیوس دوازدهم مراسم تقدیس روسیه بنام قلب معصوم مریم مقدس به جای آورد، اما همانگونه که در آنزمان لوسیا اظهار کرد، این دستور طبق درخواست فاطیما (س) انجام نشده بود، زیرا پاپ به تنهایی و بدون همراهی اسقف های جهان این کار را انجام داده بود. در سالهای ۱۹۵۲ و ۱۹۶۴ میلادی نیز تلاشهایی برای تزکیه روسیه انجام گرفت، اما به گفته لوسیا خداوند هنوز ناخرسند بود و جهان از این بابت دچار عذاب گردید. مفسرین میگویند از آنجایی که تطهیر روسیه در زمانی که خداوند اراده کرده بود انجام نشد، خطاهای روسیه سراسر جهان را فرا گرفت، و همانطور که فاطیما (س) به هنگام ظهور خود هشدار داده بود، در سال ۱۹۴۹ چین به یک کشور کمونیستی تبدیل شد، و در سال ۱۹۶۱ فیدل کاسترو کوبا را رسما کمونیست اعلام کرد، و تا اوایل دهه ۱۹۸۰ تقریبا یک سوم جمعیت جهان تحت سلطه کمونیست قرار گرفت، و روسیه کمونیست با موفقیت کفر و الحاد را در جهان گسترش داده بود. برخی از انجیل شناسان میگویند گسترش کمونیست در کتاب مکاشفه یوحنا که کتاب روز رستاخیز نیز نامیده میشود پیش بینی شده است. کتاب مکاشفه یوحنا در باب ۱۲ آیه ۳ از یک اژدهای قرمز بزرگ صحبت میکند که یک سوم ستاره ها را میبلعد و جالب است که زمانیکه امپراطوری کمونیست در اوج بود، حدود یک سوم جمعیت جهان را در سلطه داشت.

نماز بخش دهم
خوب است قبل از مشغول شدن به نماز، این دعا که از اساتید و بزرگان شنیده شده است خوانده شود: رب أعوذ بک من همزات الشیاطین و اعوذ بک رب ان یحضرون رب اسألک حولا من حولک و قوة من قوتک و تأیید من تأیید حتی لا اری غیرک ولا اشاهد سواک. یعنی: پروردگارا از وسوسه‌های شیاطین و حضور ایشان در خودم به تو پناه میبرم. خداوندا، حرکت، توان و تأئید خود را از تو خواهانم تا آنجا که نظر به غیر تو نیافکنم و غیر تو را نبینم. جابر بن عبدالله انصاری، روایت کرده است که در خدمت مولا امیرالمؤمنین علی علیه السلام بودم. حضرت، کسی را مشاهده کرد که سرگرم نماز است. به وی فرمود: ای مرد، آیا از تأویل نماز با خبری؟ عرضه داشت: مگر نماز به جز آنکه عبادت خداوند است، تأویلی دارد؟ امام فرمود: آری، بخداوندی سوگند که محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را خلعت پیامبری در پوشانید که هیچ امری را به پیامبر خود فرمان نداده است، مگر آنکه آن عمل را مشابهی و تنزیلی و تأویلی است که در هر کدام دلالتی است بر عبادت حق تعالی. مرد از تأویل نماز پرسش نمود. امام فرمود: اما تأویل تکبیرات هفت گانه (در آغاز نماز مستحب است که شش تکبیر گفته شود و پس از آن تکبیرة الإحرام واجب را بجای می‌آورند) که در آغاز هر نماز میگویی آن است که: چون الله اکبر نخستین را بر زبان آوردی، در دل خطور داده و اعتراف کرده ای که خداوند والاتر از آن است که به قیام و قعود توصیف گردد، و در تکبیر دوم، خدای را برتر از توصیف به حرکت و سکون دانسته ای، و در سومین تکبیر او را از توصیف به جسم بودن و شبیه داشتن و یا آنکه به چیزی مقایسه گردیدن بالاتر شناخته ای، و در چهارمین، از آنکه اعراض بر حق تعالی عارض شود و یا آنکه امراض رنجوریش دهد، و در پنجمین از آنکه جوهر و یا عرض باشد یا آنکه چیزی در او حلول کند، و در ششمین از آنکه نفی حالت زوال و نیستی با انتقال و دگرگونی که بر موجودات حادث عارض میشود، و بالاخره در تکبیر هفتم او را از آنکه حواس پنجگانه را در ذات مقدسش راهی باشد برتر و بالاتر خوانده ای. پس از آن فرمود: تأویل گردن کشیده تو به هنگام رکوع نماز، آنست که به زبان دل میگویی: خداوندا به تو ایمان دارم، گرچه گردنم را به تیغ جدا کنند. و تأویل سر برداشتن از رکوع و گفتن ذکر سمع الله لمن حمده... آنکه خداوند را سپاس که از عدم به وجودم آورده است، و تأویل نخستین سجده آنکه در قلب خود خطور دهی که: خداوندا مرا از این خاک آفریده ای و در سر برداشتن از سجده در دل خود گویی: پروردگارا مرا از این خاک بیرون کشیده ای و در سجده دوم گویی: مرا در این خاک، باز خواهی گردانید، و در سر برداشتن از دومین سجده گویی: خداوندگارا، تو مرا دوباره از این خاک بیرون خواهی کشید. و اما تأویل آنکه به هنگام نشستن به جانب چپ نشسته و پای راست را بر پای چپ خود قرار میدهی، آن است که در باطن خود میگویی: خدایا، حق را بر پا و باطل را میمیرانم و تأویل تشهد، همانا تجدید ایمان و اظهار مکرر اعتقاد به اسلام و تسلیم در برابر امر حق متعال و اقرار به بعث پس از مرگ است. تأویل تحیات، عبارت از اذعان به مجد و عظمت پروردگار سبحان و تعظیم و تکریم و تنزیه وجود اقدس او است، از آنچه ستمکاران گفته اند و ملحدان و کافران در باره او توصیف کرده اند. تأویل جمله: السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، ترحم از سوی خداوند پاک و در حقیقت، امان نمازگزار است از آتش دوزخ و عذاب روز واپسین. پس از آن امام علیه السلام فرمود: هر آنکس که بدینگونه تأویل نماز خویش نداند، عملش ناقص و ناتمام خواهد بود.
این پیش نمازیم نه از روی ریاست
حق میداند که از ریا مستثنی است
این یک خوشم آمده که در وقت نماز
پشتم به خلایق است و رویم به خداست

تحقیق پیرامون کودک درون
والد، بالغ، کودک درون، بخش نهم
جمع بندی مطالب تحلیل رفتار متقابل: انسان سه حالت اصلی دارد: درتحلیل رفتار متقابل والد، بالغ و کودک درون. بطور کلی، والد، تقلید یا برداشت‌های ما از رفتارهای والدین و افراد مهم زندگیمان است؛ چون عقل و وجدان ما در این بخش است. بالغ، همان ویژگیها و خصوصیات منطقی ما است، بخشی که به کمک آن اطلاعات دریافتی را ارزیابی میکنیم و مانند کامپیوتر در مورد آن فکر کرده و به آن پاسخ میدهیم، این همان شخصیت اصلی و مختار وجود ماست که من گفته میشود. و در نهایت کودک درون ، واکنشهای کودکانه و هیجانی ما، بصورت احساسی و نفسانی، به اتفاقاتی است که برای ما می‌افتد، واکنش‌های هیجانی که خارج از کنترل شخصی ماست، جوگیر شدن ما هم در این بخش مدیریت میشود.

اگر شاعر باشی، به وزن و قافیه ی تهی قناعت مکن، بی صناعت و ترتیب شعر مگوی که شعر راست ناخوش بوَد. ملحی باید که بود اندر شعر، یا صناعتی به رسم شعرا، چون متضاد و مزدوج و موازنه و مسجع و مانند این. علم عروض نیک بدان و علم شاعری و القاب و نقد شعر بیاموز. در مطالب قبل پیرامون قالب های شعر و انواع آن مطالبی گفتم که بیشتر درباره شکل ظاهری شعر بود و از این به بعد مطالبی پیرامون آرایه ها و عروض خواهم نوشت. نظم در لغت به معنی به هم پیوستن و در رشته کشیدن دانه های جواهر است، و در اصطلاح سخنی است که دارای وزن و قافیه باشد. که مرادف آن را شعر میگوییم. نثر در لغت به معنی پراکندگی و پراکندن است و در اصطلاح سخنی است که دارای وزن و قافیه نباشد.

سقوط بالگرد شهید رئیسی با شلیک جدید خودی‌ها، سقوط هلیکوپتر رئیسی، رئیس‌جمهور، از همان ساعات نخست حادثه، فراتر از یک سانحه هوایی، میدان وسیعی از روایت‌ها را آفرید. روایت رسمی بر حادثه در شرایط بد جوی تأکید کرد، اما اکنون با ارجاع احمد علم‌الهدی در خطبه‌های نمازجمعه مشهد، به کتابی با عنوان رایحه مرگ؛ کتابچه راهنمای عملیات مهلک موساد داخل ایران، و اعلام تروریستی بودن حادثه، این پرونده بار دیگر به صدر افکار عمومی و محافل رسانه‌ای بازگشت. کتاب رایحه مرگ ادعایی بزرگ دارد: روایت جزئیات فنی و اطلاعاتی عملیات‌های موساد در ایران، از جمله سقوط هلیکوپتر رئیس‌جمهور. اما با کمی دقت، خود کتاب به یک معما تبدیل میشود. نویسنده‌ای ناشناخته، ناشری خصوصی و بی‌اعتبار، اطلاعات کتاب‌شناختی مخدوش، و مهم‌تر از همه، زبانی که سرشار از قیود (احتمالاً ، ممکن است ، میتوانسته) است. این ویژگیها، کتاب را از جنس یک گزارش اطلاعاتی یا افشاگری محققانه ژورنالیستی خارج میکند، و به متنی نزدیک میسازد که در ادبیات امنیتی به آن روایت‌سازی پسینی میگویند؛ روایتی که نه برای اثبات حقیقت، بلکه برای کاشت تردید، القای توانمندی و بازتعریف حافظه جمعی تولید میشود.

سلمان فارسی بخش ۳۹
روى سنگ داغ: در روایتى آمده است: یک روز رسول خدا (ص) سلمان و ابوذر غفارى را نزد خویش فراخواند و به هر یک مبلغى هدیه داد. سلمان، وقتى حضور پیامبر را ترک کرد، مبلغى را که دریافت کرده بود، در مسیر خود، میان تهى دستان و نیازمندان تقسیم کرد، امّا ابوذر آن مبلغ پول را صرف مخارج معاش و زندگى خویش نمود. روز بعد که آن حضرت آنها را دعوت نموده بود، دستور داد سنگى را با آتش داغ کردند، آنگاه به سلمان و ابوذر فرمود: هر کدام به نوبت بالاى سنگ داغ بروند و توضیح دهند، با پولى که دریافت نموده اند، چه کرده اند؟ سلمان، روى سنگ داغ رفت و بدون اینکه آسیبى ببیند، با سرعت گفت: أنفَقْتُ فی سَبیلِ الله: در راه خدا انفاق کردم، و فوری از روى سنگ کنار رفت. وقتى نوبت به ابوذر رسید، بالاى سنگ قرار گرفت و خواست موارد مصرف پول را توضیح دهد، که داغى سنگ مهلت نداد و قبل از آنکه بتواند چیزی بگوید، پایین آمد. پیامبر (ص) که بمنظور یک آموزش اخلاقی، این صحنه را ترتیب داده بود فرمود: اى ابوذر! تو را بخشیدم، اما این را بدان، کسیکه طاقت تحمّل این سنگ داغ را ندارد، هرگز نمیتواند حرارت آتش دوزخ را تحمّل کند؛ چون زمین قیامت داغ تر و آفتاب آن بسیار سوزاننده تر است/ خزینة الجواهر.

مالک اشتر قسمت ۱۴
تبعید به دمشق: پس از این که عثمان از شورش و اعتراض آنها آگاه شد به حاکمش سعید بن عاص دستور داد آنها را به دمشق نزد معاویه تبعید کند. در زمان عثمان بطور معمول تبعیدی‌ها را به شام تبعید میکردند. این ناحیه از ابتدا توسّط یزید و معاویه، فرزندان ابوسفیان، اداره شده بود. آزادی عمل معاویه در اداره آنجا و حلم دروغین او باعث شد تا بر خلاف کوفه و بصره و مصر، مردم آنجا همواره مطیع وی باشند، چون کاری به مردم نداشت و دائم مشغول عیش و نوش بود، بگونه ای که معاویه در زمان کشته شدن عثمان، سپاهی مجهز و کارآمد از مردم این ناحیه را در اختیار داشت.
وقتی شورشیان به دمشق و نزد معاویه رسیدند، وی مالک و یارانش را که شامل مالک بن کعب ارحبی، اسودبن یزید نخعی، کمیل بن زیاد، صعصعة بن صوحان عبدی و برادرش زید و افراد دیگری بودند، نزد خویش جمع کرد، و برای آنان سخن گفت. معاویه به شیوه ای خاص ابتدا از آنها و قدرتشان بعنوان عرب تعریف کرد، ولی مخالفت ایشان با قریش، بنی امیه و والیان را نکوهش کرد. وی در ضمن سخنانش گفت: «اگر قریش نبود شما خوار و زبون بودید (ابن اعثم کوفی) صعصعه بن صوحان در جواب گفت: قریش از هیچ جهتی از سایر اعراب بالاتر نبوده اند. در نهایت آن‌ها از معاویه خواستند که از قدرت کناره گیرد به دلیل این که بین مسلمانان کسانی هستند که از وی و پدرش در اسلام کوشاتر بوده اند. معاویه نیز به ایشان سخنان تندی گفت و آنها نیز بر سرش ریختند و سر و ریشش را بگرفتند. معاویه گفت: رها کنید که اینجا سرزمین کوفه نیست، بخدا اگر مردم شام ببینند که با من که پیشوای آنها هستم چنین میکنید، بازداشتن آنها میسر نشود و شما را میکشند. معاویه میخواست اینان را رام کند، ولی آنها مثل مردم شام نبودند که ابوسفیان را حلقه وصل اسلام و کفر بدانند. از سخنان این گروه از جمله مالک، کمیل و صعصعه میتوان اعتقادات و علت اعتراضات ایشان را بخوبی بازشناخت، از جمله مالک اشتر خطاب به معاویه گفت: بعد ایشان چیزها حادث شد، از ظلم که مؤمنان آنرا پسندیده نداشتند، و بر آن انکار کردند و سخن بگفتند. اگر ولات سیرت مذموله بدل کنند و ما را خشنود گردانند، ما با ایشان باشیم، خلاف ایشان نکنیم و به دل و جان ایشان را باشیم، و اگر از خشنود کردن ما ابا کنند و ترک آن اعمال نامرضی نگویند، خداوند تعالی در کتاب خویش از حال ایشان خبر میدهد، مالک پس از آن آیه ای از قرآن تلاوت کرد که: وَاِذْ اَخَذَ اللّهُ میثَاقَ الَّذینَ اُوتُوا الْکِتَابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَلاَ تَکْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَرَآءَ ظُهُورِهِمْ وَاشْتَرَوْا بِهِ ثَمَنًا قَلیلاً فَبِئْسَ مَا یَشْتَرُونَ: خدای تعالی از جماعتی که ایشان را کتاب داده و بر اوامر و نواحی واقف گردانیده، عهد و میثاقی گرفته است، و فرموده که کیفیت آنرا مردمان بیان کنند و پوشیده ندارند، لکن ایشان آن میثاق را پس پشت انداختند و آنرا به چیزی اندک فروختند. بعد از خواندن این آیه مالک برای آنکه نشان دهد برای ارزش‌های دینی بپاخواسته است، و سخنان معاویه در مورد اطاعت از حاکمان و عمال مطابق با دستور قرآن نیست، گفت: ای معاویه ما از آن جمله نیستیم که برهان خدای را پشت پای زنیم و نافرمانی کنیم، اگر ائمه ما بطریق حق روند و ما پیروی نکنیم، کتاب خدای را پشت سر انداخته باشیم. معاویه از این سخنان اشتر عصبانی شد و از میان تبعیدشدگان، او و عمروبن زراره را که از وی دفاع نمود، به زندان انداخت، یاران اشتر به معاویه گفتند: اگر قرار بود زندانی شویم در دیار خودمان هم این کار شدنی بود. صعصعه بن صوحان خطاب به معاویه گفت: ای معاویه مأثرمأثور و فضایل مشهور که اشتر نخعی و عمروبن زراره را در تقویت دین اسلام است، و شرف و سیادتی که در میان قبیله و عشیره خویش دارند تو را معلوم است، و تو ایشان را بیجرم و جنایتی به حبس فرستادی، نیکو نباشد، بفرمای ایشان را باز آورند. معاویه دستور داد آنها را از حبس بیرون آوردند و از حلم خویش و خاندانش تعریف و تمجید کرد. در حیقیقت این همان سیاست هویج و چماق بود. تبلیغات در جهت ارتباط دادن وسیع خاندان ابوسفیان و بنی امیه با پیامبر در دوره خلافت امویان بیشتر هم شد، و زمانی که عباسیان خلافت امویان را منقرض ساختند عبداللّه بن علی گروهی از شامیان را نزد سفاح فرستاد که اینان از دانایان و خردمندان اهل شام هستند، و سوگند میخورند که ما نمیدانستیم پیامبر جز بنی امیه خویشاوندانی داشته است. همچنین روایتی در این دوره به نفع بنی امیه ساخته شد که هنوز در بعضی کتب معتبر حدیثی باقی است، و اصلاً با شواهد و قرائن تاریخی سازگاری ندارد، مثل حدیثی که مدعی است ابوسفیان از پیامبر درخواست کرد با دخترش‌ ام حبیبه ازدواج کند، فرزندش معاویه را کاتب قرآن قرار دهد، و فرزندانش را فرمانده سپاهیان برای پیکار با کفار قرار دهد. برخی از منابع سخنان معاویه را در مورد حلم و بردباری ابوسفیان بی مقدمه آورده اند، ولی با توجه به شخصیت معاویه و عملکردش در دوران امارت و خلافت، بسیار دور از ذهن است. و به احتمال قوی بعد از گذشت و مدارای خویش این سخنان را بر زبان رانده و صعصعه نیز آن جواب را داده است. بعد از رد و بدل شدن این سخنان بود که معاویه به عثمان نامه نوشت تا تبعیدیان را به کوفه بازگرداند. و اینگونه مالک به حمص تبعید شد/ محمد بن جریر طبری، عزالدین بن اثیر، الکامل فی التاریخ، المجلد الثالث، شهاب الدین احمد نویری، محمّد کاظم خواجویان، پژوهشی پیرامون آراء برخی مورخان درباره امویان.

امام هادی علیه السلام
در نامه اى که متوکّل عبّاسى لعنة الله علیه به امام هادى علیه السّلام نوشته است چنین آمده: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، امّا بعد، امیر المؤمنین متوکّل قدر تو را مى شناسد و رعایت خویشاوندى تو را نموده و حقّ تو را بر خود واجب میداند، وى همواره و در همه کارها در رابطه با تو و اهل بیت تو آن میکند که به صلاح حال تو و اهل بیت تو بوده، سربلندى تو و خاندانت در آن تثبیت گردد و امنیت و برکت بر تو و آنان داخل گردد، او همه این کارها را براى جلب رضایت خداوند و به جاى آوردن آنچه را که خداوند در رابطه تو و خاندانت بر او واجب کرده است به انجام میرساند. آنگاه در پایان نامه اینگونه آمده است: امیر المؤمنین مشتاق دیدن تو مى باشد و خوش میدارد که از نزدیک با تو دیدارى تازه کند، و با نگاه کردن به چهره مبارکت تیمّن بجوید .الکافی ج۱/ یحیى بن هرثمه، همان کسیکه متوکّل او را براى تبعید امام علیه السّلام از مدینه به سامرا فرستاده بود میگوید: من براى انجام این مأموریت به شهر مدینه رفتم، هنگامى که وارد شهر مدینه شدم مردم شهر که متوجه مأموریّت من در رابطه با امام هادى علیه السّلام شده بودند و میترسیدند در این سفر چشم زخم و گزندى به آن حضرت برسد، ضجّه و ناله عظیمى سر دادند، بدانسان که تا آنزمان مردم چنین ضجّه و ناله اى در شهر نشنیده بودند، تو گویى که همه دنیا به جوش و خروش آمده بود. چرا که آنحضرت همواره ملازم مسجد و محراب بوده، همیشه به اهل شهر مدینه نیکویى روا میداشت، و (مانند بعضی مسئولین ما) هیچگاه به سمت دنیا و زخارف آن میل و رغبت از خود نشان نمیداد، من منزل آنحضرت را بازرسى کردم. امّا جز کتابهاى قرآن، دعا، و کتابهاى علمى چیزى در آن نیافتم. اینجا بود که آن حضرت در نظرم بسیار بزرگ آمد، و از آن پس خود شخصا خدمتگزارى آن حضرت را به عهده گرفتم و با او بسیار خوب برخورد نمودم، هنگامى که به بغداد وارد شدیم ابتدا به نزد اسحاق طاهرى که والى بغداد بود رفتم. وى به من گفت: اى یحیى، این مرد فرزند رسول خدا میباشد، و تو خود متوکّل را خوب میشناسى، و میدانى که اگر متوکّل را بر ضدّ این مرد تحریک کنى او را خواهد کشت، و در اینصورت رسول خدا (ص) در روز قیامت دشمن تو خواهد بود، در پاسخ او گفتم: بخدا سوگند که من در برخورد با این مرد جز نیکویى از او چیزى ندیده ام. تذکره الخواص/ ابو عبد اللّه جنیدى گوید: بخداوند متعال سوگند که امام هادى علیه السّلام بهترین فرد از میان مردمان روى زمین و بافضیلتترین مخلوق خداوند متعال است. ماثر الکبری.

تحقیق و معرفی پنج گروه سری خطرناک که از قرن های پیش فعالیت میکنند، بخش ششم: چه تعداد از مردم ایلومیناتی را باور کرده‌اند؟ بر اساس نتایج یک رأی‌گیری که در سال ۲۰۱۳ از سوی Public Policy Polling در ایالات متحده به عمل آمد، ۲۸ درصد مردم پاسخ مثبت داده بودند، که جای تأمل دارد. ولی اگر ایلومیناتی تئوری توطئه نباشد چه؟ اگر ایلومیناتی واقعاً وجود داشته باشد، در آن صورت غیر سری‌ترین انجمن سری در جهان خواهد بود. آنقدر در مخفی نگاه داشتن خود ضعیف عمل کرده که امروزه افراد در سراسر جهان با بهره‌گیری از گوگل (و مقداری تخیل) به واکاوی در مورد هویت آن می‌پردازند. با این حال، جدیدترین پاسخ (آری) به سوال فوق، نه از جانب راننده تاکسی، بلکه از سوی چهره‌ای رسمی‌تر مطرح شده است. پل هلیر (Paul Hellyer) وزیر دفاع سابق کانادا، ایلومیناتی را عامل احتکار فناوری‌هایی خوانده که بیگانگان با خود به زمین آورده‌اند؛ دانشی که میتواند وابستگی انسان به سوخت‌های فسیلی را پایان دهد. بیگانگان فضایی: نزدیک‌ترین تمدن فرازمینی چقدر با ما فاصله دارد؟ اینکه چرا باید دارندگان چنین فناوری شگفت‌انگیزی بجای گزینه‌های جدید و انحصاری‌تر، روی استخراج سوخت نخ‌نما شدۀ فسیلی سرمایه‌گذاری کنند، کمی عجیب به نظر میرسد. ولی از آنجا که اصلی‌ترین نکته در رابطه با انجمن‌های سری و همه‌فن‌حریف، مرموز بودن این قبیل تشکیلات است، شاید چنین رفتاری ابداً غیرمنتظره محسوب نشود. شاید خود ایلومیناتی نیز همانند راز بزرگ زمان ما (نظریه کوانتوم) باشد: اگر فکر میکنید مفهوم آن را متوجه شده‌اید، در اشتباه هستید! تقلید ساده است، ولی از سوی دیگر، اطمینان‌بخش نیز هست. بهتر است بدانیم که ما بسیار معقول‌تر و منطقی‌تر از این نظریه‌پردازان توطئه می‌باشیم، که آشکارا در اوهام خود دست‌وپا میزنند. مسئله اینجاست که این افراد نه از نظر نوع، بلکه از جهت درجه با ما کمی تفاوت دارند. با نظریه‌هایی که دنیای علم را متحول کرده‌اند، آشنا شوید! دلیل این که چرا مردم معتقد به وجود چنین تشکیلات سری هستند که کنترل جهان را در دست دارند، به طبیعت انسان باز میگردد. ما مدام در حال جستجوی الگوها و مأموریت (دیگران) هستیم. الگویابی برای بقای انسان ضروری است. به علاوه، پیامدهای منفی ناشی از دیدن الگوها در جایی که اصلاً وجود ندارند، خیلی کمتر از نادیده گرفتن الگوهای واقعی می‌باشد. اگر نیاکان ما نمیفهمیدند که وا گذاشتن غلات به حال خود موجبات فساد محصول را فراهم می‌آورد، در همان هزاران سال قبل، از شدت گرسنگی منقرض میشدند. ولی اگر همین مردم اعتقاد پیدا میکردند که با قربانی یک بز میتوان احتمال بارندگی را افزایش داد، در بدترین حالت صرفاً مقداری گوشت دور میریختند (فقط قربانی میکردند، گوشت آن مصرف نمیشد) برای رسیدن به خلاقیت، الگوها را کنار بگذارید. فرض نمودن مأموریت (agency) در چنین مواردی، بسیار کمک‌کننده است. ما هیچگاه نمیتوانیم از کارهای بقیه سر در بیاوریم، مگر در صورتیکه انگیزه‌ای را به هر کار نسبت دهیم. ولی حتی اگر انگیزۀ آگاهانه‌ای نیز در کار نباشد، با استفاده از نظریه وضعیت قصدمندی (intentional stance) که توسط دنیل دنت (Daniel Dennett) فیلسوف آمریکایی، پیشنهاد شده است؛ میتوانیم به درک پایه‌ای از رفتار دیگران برسیم. برای مثال، اگر طلب نور خورشید و یا تلاش برای گل‌دهی را انگیزه‌‌ای برای گیاهان در نظر بگیریم (ولو ناخودآگاه) در آنصورت خواهیم توانست رفتار گیاهان را تا حدودی درک کنیم. هنگامی که چنین ساز و کارهای شناختی در انسان به شکل‌گیری مشکلاتی می‌انجامد، آنها را آسیب مینامیم. بعنوان نمونه، پاریدولیا (pareidolia) نوعی پدیدۀ روانشناختی است که با میل به مشاهدۀ الگو در داده‌های کاملاً تصادفی همراه است؛ مثل دیدن چهرۀ عیسی مسیح روی بیسکویت و یا استخراج تاریخ شروع آخرالزمان از شمارۀ تأمین اجتماعی دونالد ترامپ! هر چند، اگر منطقی به قضیه نگاه کنیم، این نوع از ساز و کار همیشه با خطا همراه است. تفاوت بین یک فرد عادی با فرد دارای پاریدولیا، در حساسیت مازاد دومی نسبت به مشاهدۀ الگوهاست که ممکن است به بروز مشکلاتی در عملکرد بینجامد. بطریقۀ مشابه، افراط در شناسایی مأموریت و نسبت دادن انگیزه، نه یک اختلال بالینی، که یک وضعیت انسانی است (بدین معنی که از خصوصیت‌های انسان است)

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده پرسید: کدامیک از مردم در صلاح و شایستگى کاملترند؟ گفت: آنکه عقلش کاملتر باشد و عواقب امور را بیشتر ملاحظه کند و دشمنانش را بهتر بشناسد و از آنها بیشتر دورى کند. گفت: مرا خبر ده که این عاقبت چیست؟ و آن دشمنان که گفتى عاقل آنها را مى شناسد و از آنها حذر میکند چه کسانى هستند؟ گفت: عاقبت عبارت از آخرت است و فنا عبارت از دنیاست، پرسید: آن دشمنان چه کسانى هستند؟ گفت: حرص و غضب و حسد و حمیّت و شهوت و ریا و لجاجت در راه باطل. شاهزاده پرسید: کدامیک از این دشمنانى که برشمردى قوى تر و احتراز از آن سزاوارتر است؟ حکیم گفت: در حرص خشنودى نیست، و موجب شدّت غضب میگردد، و در غضب جور غالب و شکر اندک است، و موجب دشمنى بسیار میگردد، و حسد بدترین عمل براى نیّت و بدترین پندار است، و حمیّت باعث لجاجت عظیم و گناهان شنیع میشود، و کینه سبب طولانى شدن عداوت و کمى رحمت و شدّت قهر و سطوت است، و ریا از هر مکرى شدیدتر و مکتوم تر و دروغ تر است، و لجاجت آدمى را در خصومت زود عاجز میکند و موجب قطع اعتذار میگردد. پرسید: کدامیک از مکرهاى شیطان در هلاک انسان بلیغ تر است؟ گفت: مشتبه کردن نیک و بد و ثواب و عقاب و اینکه هنگام ارتکاب شهوات، انسان را از دیدن عواقب امور باز میدارد. پرسید: حق تعالى چه قوّه اى به آدم کرامت فرموده است که بواسطه آن بتواند بر این صفات ذمیمه و اعمال قبیحه چیره شود؟ گفت: علم و عقل و عمل نمودن به آن دو و صبر کردن بر خواهشها و امید داشتن به ثوابهایى که در دین بیان فرموده، و بسیار یاد کردن فناى دنیا و نزدیکى اجل، و محافظت کردن بر آنکه امور فانی، ناقض امور باقی نگردد، و عبرت گرفتن از امور گذشته براى عواقب آنها و محافظت کردن بر آنچه خردمندان میدانند، و بازداشتن نفس از عادات سیّئه و واداشتن آن به عادات حسنه و خلق نیکو، و اینکه انسان آرزوهایش را به اندازه عیش محدود خود قرار دهد، که آن عبارت از قناعت و عمل صبورانه و رضاى به کفاف و ملازمت قضاى الهى است، و شناختن آنچه که در آن شداید و سختى هاست و آنچه که در افراط اکتساب وجود دارد و تسلّى دادن خود بر چیزهایى که در دنیا از آدمى فوت میشود خوشدل بودن بر آنها، و دست برداشتن از امورى که تمامى ندارد و بینا شدن به امورى که بازگشت آدمى به آن است، و برگزیدن راه رشد و فرو گذاشتن راه گمراهى، و اطمینان داشتن بر آنکه کار نیک پاداش و کار بد کیفر دارد، و شناخت حقوق و حدود تقوى و عمل کردن بر نصیحت و خوددارى از پیروى هوى و ارتکاب شهوات و پیشه ساختن حزم و ایستادگى، تا اگر به او بلایى رسد معذور باشد و ملامت نشود. شاهزاده پرسید: کدام خلق و خو گرامى تر و عزیزتر است؟ گفت: تواضع و نرم سخن گفتن با برادران دینى؟ پرسید: کدام عبادت نیکوتر است؟ گفت: وفا و دوستى. گفت: مرا خبر ده که کدام روش افضل است؟ گفت: دوست داشتن صالحان. پرسید: کدام ذکر افضل است؟ گفت: آن که در باره امر به معروف و نهى از منکر باشد، پرسید: کدام دشمن سخت تر است؟ گفت: گناهان. شاهزاده گفت: مرا خبر ده که کدامیک از فضیلتها افضل است؟ گفت: راضى بودن به کفاف در معیشت، گفت: مرا خبر ده که از آداب کدامیک بهتر است؟ گفت: آداب دینى، پرسید: چه چیزى جفاکارتر است؟ گفت: پادشاه سرکش و دل سر سخت، پرسید: چه چیزى داراى غایت دورترى است: گفت: چشم حریص که از دیدن دنیا پر نمیشود. پرسید: کدام کار عاقبت پلیدترى دارد؟ گفت: جستن رضایت مردم در کارى که موجب غضب خداوند است، پرسید: آن چیست که زودتر بر میگردد و زیر و رو میشود؟ گفت: دل پادشاهانى که براى دنیا کار میکنند. گفت: مرا خبر ده که کدام فسق زشت تر است؟ گفت: با خدا پیمان بستن و آن را شکستن، پرسید: چه چیز است که زودتر از هر چیز قطع میشود؟ گفت: دوستى فاسق، پرسید: چه چیزى خیانتکارترین است؟ گفت: زبان دروغگو، پرسید: آن چیست که پنهان ترین است؟ گفت: شرّ ریاکار نیرنگ باز، پرسید: شبیه ترین امور به دنیا چیست؟ گفت: خوابهاى پریشان، پرسید: راضى ترین مردم چه کسى است؟ گفت: آنکس که به خداى تعالى خوشبین تر و باتقواتر باشد، و از ذکر خدا و مرگ و انقطاع مدّت غفلت نورزد، پرسید: در دنیا چه چیزى موجب سرور بیشتر است؟ گفت: فرزند باادب و زن سازگار که در تحصیل آخرت یاور وى باشد، پرسید: در دنیا کدام درد ملازمتر است؟ گفت: فرزند و زن بد که گریزى از آنها نیست، پرسید: کدام آسایش راحتى بیشترى دارد؟ گفت: راضى بودن آدمى به بهره خود در دنیا و مأنوس بودن با صالحان.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که بر احدى ستمى کند خداوند کسى را بر مى انگیزد که همانند همان ستم را بر او یا فرزندان او یا نسل بعد از او روا دارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده است : دو گونه نزدیک شدن هست : یکى نزدیک شدن شیطان و دیگرى نزدیک شدن فرشته ، اما نزدیک شدن فرشته مایه دل نازکى و درک کردن است، و نزدیک شدن شیطان باعث فراموشى و سنگدلى است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامى که خداوند بنده اى را در اصل آفرینشش کافر بیافریند نمى میرد مگر اینکه او را دوستدار شر مى گرداند و به شر نزدیک مى شود، پس او را به تکبر و سرکشى دچار مى کند پس سنگدل مى شود و اخلاقش بد و چهره اش زننده مى گردد و زشتى او آشکار مى شود و حیااش کم مى گردد و خداوند پرده او را مى درد و او مرتکب امور ناروا مى شود و از آن امور دست بر نمى دارد.

بروسلی


ابر دزدی
امروز خبری منتشر شد که اعصابمو خط خطی کرد، با این عنوان: تکذیب شایعه ابر دزدی از ایران؛ جابجایی ابر‌ها هنوز در توان بشر نیست. عجبا، دروغ که حناق نیست جانم، کنتور هم نمیندازه، پس راحت باش و چاخان پاخان کن هی. متاسفانه این سخنان گهربار، توسط رئیس سازمان فلان بیان شده که اسمشو نمیارم، اینو بزن به حساب معرفتم، ایشون گفت: ادعای ابردزدی کشور‌های همسایه از ایران ومقصر دانستن آنها در خشکسالی ایران صحت ندارد، بر اساس پژوهش‌های انجام شده در دنیا و تأیید سازمان جهانی هواشناسی، امکان جابجایی ابرها به انرژی بسیار زیادی نیاز دارد که هنوز چنین اقدامی در قدرت بشر نیست/ عه؟ آقا؟ جناب؟ اخوی؟ جان مادرت ما رو گرفتی مگر نه؟ یه سؤال: آیا جنابعالی بعنوان رئیس سازمان توسعه و بهره‌برداری فناوری‌های نوین آب‌های جوی... اووووه، یه تریلی باید بیاد آداب القاب تو رو بکسل کنه داداش. فکر میکنی ابردزدی، یعنی یکی ابرها را جابجا کرده و اونا رو زده زیر بغلش فرار کرده و از کشور برده؟ شایدم توی انباری سلطان ابر، احتکار کرده؟ عزیززز.. ابردزدی، یک اصطلاحه که البته به معنی چیزی که تو گفتی نیست دلبندم، هی بهت گفتم ترشی نخوری تا اینجوری با نطق آبگوشتیت، آبرومونو جلو خلق خدا نبری داداش. اونچه که در فارسی و بصورت مصطلح بعنوان ابردزدی خونده میشه، تقریباً معادل مفهومی اصطلاح علمی Extra Area Effects یا DownWind Effects هستش؛ به زبون ساده، بعد از بارورسازی ابر توی یه منطقه (فرض کنید ترکیه) بارش شدیدتر و زودتر از حالت عادی رخ میده و رطوبت ابرها تخلیه میشه، در نتیجه پس مونده ابرها که به سمت نواحی دیگه (فرض کنید ایران) میرسه، رطوبت و بارش کمتری داره، اینجوری مقدار بارش توی مناطق مجاور (حتی تا فاصله چن صد کیلومتر) کم میشه، این همون چیزیه که در اصطلاح، بهش ابردزدی میگن جناب پلفسل. اگه نفهمیدی بیشتر بگم؟ در واقع کشورهای همسایه، تمام رمق ابر بارشی رو میگیرن و وقتی ته‌مونده ابرها به ایران رسید، دیگه میشه گاوی که قبلاً شیرش رو دوشیدن، نمی بینی پیاپی هوا ابری میشه ولی دریغ از باریدن؟ بقول حشمت فردوس، افتاد؟ باور کن گدای سر کوچمون فهمید من چی گفتم، اگه نفهمیدی باید بری میگو بخوری مجید جان. ضمناً مهندسی آب و هوا هم یکی از ابزارای مورد استفاده در جنگ‌ اقلیمی هستش که فعلاً تو شدی رئیس، و این یعنی توی این بحران کشور، قوز بالا قوز شدی جناب رئیس بالیاقت، رفتی خونه، حتماً به حاج خانوم بگو اسفند برات دود کنه، از بس تحفه و عتیقه هستی میترسم چشم زخم بخوری.

راستی، جناب با لیاقت، به دیگر مسئولین سلام منو برسون و بگو مرد تنهای شب گفت: در مقابل یهود کوتاه اومدن اشتباهه، به هر شکلی امتیازدهی، سبب افزایش طمع ورزی اسقاطیل خواهد شد و تاریخ این رو اثبات کرده که هرگونه امتیازدهی در برابر این رژیم غاصب، تنها به افزایش زیاده‌خواهی و طمع‌ورزی این رژیم کودک کش منجر خواهد شد. تجربه نشان داده که دشمن صهیونیستی تنها زبان قدرت را میفهمه و عقب‌نشینی در برابر آن، به تشدید تجاوزاتش ختم میشه. امیدوارم مسئولین حواسشون باشه که دوران حساسی رو میگذرانیم. دشمن قصدش چیه؟ رسما قصدشون اینه که ملت بریزن تو خیابون و نظام سیاسی ایران رو سرنگون کنن. اگر این اتحاد و همدلی آسیب ببینه دودش به چشم همه ما میره، مشکلات ما باید داخل کشور و به دست خودمون حل بشه، اونم از طریق قانون و همراه آرامش و منطق، دشمن دشمنه، از نظر نظامی حریف ما نیستند، برای همین طرح نخ نما و کثیف (تفرقه بینداز و حکومت کن) رو در پیش گرفتند، لطفاً شرایط سخت مردم رو ببینید، و این را بگذارید کنار خبرهای کشف قاچاق سلاح، و گران کردن دلار و بنزین و... بخش زیادی از مردم از گرانی مستاصل هستند. به جایی میرسند که خواهند گفت هرکس بیاید غیر از این حاکمان، و... در مسیر سوریه شدن، و...

راست و دروغشو من متوجه نشدم. آخر زدیم یا نزدیم؟ پس چیه ترامپ تازگی عوعو میکنه؟ این حرف ترامپ یعنی چی؟ (ترامپ: ایران نباید لاشه F35 را به چین بدهد) باشه جوش نزن، من بهت قول میدم مفتی نمیدیم، و حتماً پولشو میگیریم. ولی مردک تاپال، من یه سوال ازت دارم: پس شما میگفتید که (ایران نتونسته حتی با رادار، جنگنده های ما را ببینه، چه برسه منهدم کنه). دروغگو کم حافظه س مگه نه؟ الان باید گفت: به اونجای دماغ بابای آدم دروغگو.

اگر فریاد بزنی به صدایت گوش میدهند
و اگر آرام بگویی به حرفت گوش میدهند
قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را
این باران است که باعث رشد گل ها می شود
نه غرش رعد و برق

در شادی ها علت باشیم، نه شریک...
و در غم ها شریک باشیم، نه علت... دوام بیاور ...
حتی اگر طنابِ طاقتت به باریک ترین رشته اش رسید
حتی اگر از زمین و زمانه بریدی
حتی اگر به بدترین شکلِ ممکن، کم آوردی.
در ذهنت مرور کن، تمامِ آرزوهایِ محال دیروز را که امروز زیرِ دست و پایِ روزمرگی ات، جولان میدهند.
تمامِ آن ثانیه هایی که مطمئن بودی نمیشود ، اما شد.
تمامِ آن لحظه هایی که فکر می کردی پایانِ راه است، اما نبود. می بینی ؟ خدا حواسش هست.

کمی تحقیق پیرامون، پنج گروه سری و خطرناک در دنیا، بخش اول: ۱- اولین گروه ماسون ها، که در سال ۱۷۱۷ در انگلستان تشکیل شد، و همان جمعیت مادری است که همه جمعیت های مخفیانه سابق و بعدی که ذکر میشود و بر جهان حکومت میکنند، ازآن منشعب شد. از مهم ترین اعضای معروف این جمعیت، جرج واشنگتن و بنجامین فرانکلین رئیسان جمهوری اسبق آمریکا و وینستون چرچیل نخست وزیر اسبق انگلیس و موزارت موسیقیدان معروف جهانی و هاری هودینی هنرپیشه آمریکایی هستند. دومین گروه سری خطرناک ۲- ایلومیناتی یا روشن ضمیران نام دارد، که در سال ۱۷۷۶ بدست ادم ایزهاوبت در آلمان و با هدف ایجاد جوامع لائیک در اروپا و مقاومت در برابر گسترش نفود دین به این قاره تشکیل شد. ۳- سومین گروه (جمجمه و استخوان) است که درسال ۱۸۳۲ دردانشگاه ییل آمریکا از سوی معروف ترین اساتید آن تشکیل شد، و از مهم ترین اعضای آن، ویلیام هاوارد بیست و هفتمین رئیس جمهوری آمریکا است که از سال ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۲ ریاست جمهوری آمریکا را برعهده داشت. ۴- چهارمین گروه بوستان بوهمیان است که این گروه سری در سال ۱۸۷۲ به دست هنری ادواردز در منطقه مونته ریو درایالت کالیفورنیا در آمریکا تشکیل شد. از مهم ترین اعضای این جمعیت، ریچارد نیکسون و رونالد ریگان و بیل کلینتون روسای جمهوری اسبق آمریکا و هیلاری کلینتون نامزد ریاست جمهوری بود. ۵- پنجمین گروه کلوپ بیلدربرگ که درسال ۱۹۵۴ توسط خاندان حاکم در هلند تشکیل شد و کمی مقتدرانه در این گروه ها است، زیرا بیش از ۱۵۰ شخصیت شامل سیاستمداران و کارگزاران و اقتصاد دانان در اروپا و آمریکا درآن عضویت دارند. هدف از تشکیل این گروه، گرد همایی رهبران آمریکایی و اروپایی، با هدف تقویت روابط و همکاری میان آنان در زمینه مسائل اقتصادی، سیاسی ودفاعی بود. از مهم ترین اعضای این جمعیت، آنگلا مرکل صدراعظم آلمان و هنری کیسنجر و تونی بر ، دیوید کامرون و مارگارت تاچر نخست وزیر پیشین انگلیس میتوان نام برد.

مختصر و مفید در باره مایکل و بروسلی و... بخش اول
مایکل جکسون: سلطان موسیقی پاپ که نام او از تمام نوابغ موسیقی و هنر جهان معروف تر و شناخته شده تر است، شاید بنا به دلایلی مثلاً وجود علائم ایلومیناتی در آثارش بگویید او مزدور ایلومیناتی بود، اما او از ابتدا ضد ایلومیناتی بود، بطوریکه بعد از سالها مبارزه با شیطان پرستان، در نهایت ناجوانمردانه ترور گردید و آثاری که از وی باقیمانده، سانسور شده است، دروغ میگویند که در غرب آزادیست، مایکل در تمام آثارش، با تبعیض و بی عدالتی جنگید، زمانیکه آثار سانسور نشده او را ببینید، میفهمید/ بروسلی: کارنامه درخشان سینمایی این بازیگر هنر‌های رزمی که تاثیرش بر جهان خیلی بیشتر از چند فیلم و سریال است، بروسلی در فیلم (بازی با مرگ) تصمیم گرفت خودش با مرگ بازی کند و با بلوجین، شیطان راکفلرها میجنگد، ولی فیلم سانسور شد و مردم جهان مبارزه او با شیطان را ندیدند، تنها فیلمهای سانسور شده و تخیلی دیدند، در حالی که در نسخه های اصلی فیلم، با ایلومناتی میجنگد. او که فردی کم حرف و اهل عمل بود، زمانی که تصمیم گرفت چهره زشت ایلومناتی را در آخرین اثرش رسوا کند، همچون مایکل مرموزانه و در سن ۳۲ سالگی ترور گردید/ توپاک شکور: پدر موسیقی رپ بود که سبک رپ را بوجود آورد و داستان های زیادی برای گفتن داشت، اما در نهایت به زندان افتاد و در زندان با حقه های کثیف ایلومیناتی ها آشنا شد، او چندین بار به زندان رفت، وی با ترانه سرایی و اشعار رپ خود، شروع به ضدیت با ایلومیناتی ها و اطلاع رسانی به مردم کرد، اما او و بسیاری از هنرمندان آزده دیگر، که زیر بار پیشنهادات ماسون های خبیث نرفتند، مورد هجوم انواع آزارها و تهمتها قرار گرفته و در نهایت ترور شدند، این روزها ماسون ها تلاش میکنند، با جعل حقایق، و بنام حمایت از این نوابغ، از آب گل آلود ماهی بگیرند، در پستهای آینده، تلاش میکنم به یاری خدا، تلاش و زحماتی را که این هنرمندان، در مبارزه با ماسونیسم کشیدند، بعنوان اطلاع رسانی تبیین کنم، و پرده از چهره زشت ایلومناتی و راکفلرها بردارم. انشاالله.

هر که سازد رهبر خود عقل دور اندیش را
در خط تسلیم آرد نفس کافر کیش را
گول هر گندم نمای جو فروشی را نخور
بی طمع گرگی نمی پوشد لباس میش را
گر دهی نانی به کس آلوده با خونش مکن
یا مده آن نوش را و یا مزن این نیش را

فراماسونری
در فضای مجازی کاملا آشکارا، آموزشِ جادوگری و طلسم تبلیغ میشود و برای هر دوره آموزشی مبالغی از ۱ تا ۳۰ میلیون تومان از شرکت‌کنندگان میگیرند و روز بروز بازارشان داغ‌‌تر میشه. انسان، در طول تاریخ از زمان فراعنه تا الان، شاهد نبردهای فراوانی بین خیر و شر بوده و هست؛ یکطرف جبهه حق و حقیقت و یکطرف هم جبهه شیطانی و باطل. بارها و بارها جبهه حق بر باطل پیروز شده و شیطان و پیروانش یارای مقابله با ایمانِ طرف مقابلشان را نداشته و ندارند، فقط مثل سنگ پای قزوین رو دارند. شاید به همین خاطر، برای غلبه بر حق و پیروان حق، گروه‌ مخفی یا به اصطلاح زیرزمینی را تشکیل دادند تا به دور میزِ فتنه، جمع بشن و راهی پیدا کنند. بهترین راه برای شیطان و پیروانش، از بین بردن ایمانِ مؤمنینی بوده که روز بروز به تعدادشان اضافه میشد. اونا برای از بین بردن وحدت مؤمنان از هیچ کوششی دریغ نکردند. بعدها تشکیلات منظمی را بوجود آوردند تحت نام فراماسونری. این فرقه در زمینه‌های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و غیره وارد شده و بر بسیاری از جوامع بین‌المللی تسلط یافتند و تلاش کردند حکومت جهانیِ شیطانی را ایجاد کنند. هدف مهم و اصلی آنها، مبارزه و نابودی ادیان و مذاهب توحیدی است تا پس از آن، صهیونیسم جهانی را بر تمام دنیا مسلط کنند و اینگونه ارادت خود را به صهیون نشان دهند. بزرگترین خطر برای ما جهل هست، برای همین تلاش میکنم به زبان ساده، مطالب رو پیگیری و بیان کنم. ادامه دارد..

مولانا شمس الدین امیرالمومنین حضرت علی علیه‌السلام.
نماد خرد و عشق، نماد یک انسان کامل، بله انسان کامل، در حالیکه در او نفرت و بیزاری نیست، عصبانیت نیست، اما هم در زبان و هم در دست، تیغ دارد، بله انسان کامل، در خانقاه و معبد نیست، اگر هم آنجا باشد، شمشیرش، زیر سرش هست، هم در سخن و هم در زندگی، آزادگی را آموزش میدهد وگرنه، بالای منبر رفتن و سخنان زیبا وعقلانی گفتن، مشکلی از نادانی و تاریکی نوع بشر نمی کاهد. آمد تا به بشر بیاموزد، اسلام دینی است سازگار، و نه سازش کار. انسانی کامل، در طول تمام دوران و اعصار. صلی الله علیک یا علی، یا امیرالمومنین.

آواز نخوان این همه، سرسام گرفتم
از دست تو هی قرص دیازپام گرفتم
لعنت به همان روز که تو کفتر خود را
پر دادی و من کفتری از بام گرفتم
عاشق شدم و پول هر آن چیز که داریم
با زور خودم از پدرم وام گرفتم !
با حافظ و میخانه پدر بود مخالف
فالی فقط از حضرت خیام گرفتم !
یک بار خبردار شدم کوی بهشتی
یک بار مچ ات را سر اعدام گرفتم
گفتی که نکن، حرف نزن، خنده حرام است
در خانه ی تو دیپلم احکام گرفتم !
از بس که تو هی گفتی و من کرده ام اجرا
الگوی بد نسل زنان، نام گرفتم
افسوس نشد طنز سیاسی بنویسم
زن بودم و از شوهرم الهام گرفتم
شب خسته از آواز تو خوابیدم و دیدم
در خواب تو مردی و من آرام گرفتم!
ناهید نوری

طنز حرفه­ ای یا نقادانه:
هر چند طنز و طنّازی یا بهتره بگم، طنز پردازی در عرصه ادبیات و مطبوعات امروزه ایران، از رونق قابل توجهی برخوردار نیست، لیکن باید منصفانه قبول کرد که در مجموع، طنز حرفه­ ای معاصر در ایران، از رشد و جلای مناسبی نسبت به قبل و پیش از انقلاب برخوردار شده. این ارتقاء هم در محتوا و مضمون، و هم در واژگان و ادبیات آن مشهود است. مخصوصاً از لحاظ اخلاقی و عفت کلام، نسبت به قبل در وضع بهتری قرار دارد. در این عرصه ادیبان طنزپردازی همچون مرحوم کیومرثی (گل آقا) و دکتر مجابی و ... جهت دهی مثبتی داشته­ اند.

این روزها وقتی سوال میکنم: فرق انگلیس و بریتانیا چیه؟ اغلب جواب میدن: هیچی، یکی هستن. آره از این نظر که باعث اغلب بدبختی‌های بشریت بوده اند آره، ولی خوبه بدونیم، انگلستان (England) تنها یکی از چهار کشور تشکیل ‌دهنده بریتانیا است. بریتانیا (United Kingdom) شامل چهار کشور از جمله انگلستان، ولز، اسکاتلند و ایرلند شمالی است. به همین دلیل هرچند که انگلیس بخشی از بریتانیا است اما خود بریتانیا یک کشور واحد و وسیع‌ تر هستش که شامل دیگر مناطق نیز هست. لندن، پایتخت بریتانیا، در انگلیس قرار داره و همین موضوع باعث گمراه شدن ذهن افراد میشود. تنگه جبل الطارق در اسپانیا هم متعلق به بریتانیاست. در قطب جنوب سرزمینی به وسعت ایران بنام آنتارکتیکا در منطقه ای معروف به جنوبگان یا قاره جنوبگان هم متعلق به بریتانیاست. همچنین جزیره برمودا و حدود ۲۰ جزیره دیگر در جهان هم متعلق به آنهاست. عده زیادی افسانه برمودا را باور کرده اند ولی غافل از اینکه طی دو قرن گذشته بریتانیا مالکیت آنرا دارد. همچنین کشورهایی مانند کانادا، استرالیا، نیوزلند، پاپوا گینه نو در نیم‌کره شرقی کره زمین، جامائیکا، و چند کشور دیگر، همگی توسط بریتانیا مستقیماً مدیریت میشوند، یعنی حاکمان این کشورها مستقیما توسط بریتانیا نصب و عزل میشوند. حدود ۵۰ کشور دیگر نیز بصورت غیر مستقیم مدیریت میشود، پاکستان و هندوستان نیز جزو این ۵۰ کشور هستند، بعنوان مثال سیستم پولی و اقتصادی، رسانه ای، آموزشی و فرهنگی این کشورها کاملاً توسط بریتانیا مدیریت میشود.

جعل حدیث بخش اول
در این قسمت قصد دارم خیانتی را افشاء کنم که از قبل از دوران حکومت معاویه و جیره خوارانش بوده و ادامه و گسترش یافته. در زمان معاویه ملعون، آنها جدی تر اقدام به تغییر حقایق مربوط به اعضای بدن امیرمؤمنان علی علیه السلام کردند. طغیانگران پست فطرت، چنان بر امام علیه السلام بی رحمانه هجوم بردند که گویی اراده کردند از وصی مظلوم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم انتقام بگیرند. از سر مبارک آن حضرت شروع به دروغگویی و تهمت کردند، گفتند: سر حضرت بی مو و کچل بوده؛ سپس به چهره ایشان پرداخته آن را سیاه خواندند. بعد دستان حضرت را کج، و پس از آن شکم ایشان را بزرگ و برآمده ذکر کردند؛ آنگاه گوژ پشت بودن و قوز داشتن را تهمت زدند، همچنین پاهایی لاغر و بلند، بصورت نامتعادل و ناقص که توان نگهداری آن بدن چاق و خپل را نداشته است را، به دروغ و دشمنی ثبت کردند و بی ادبی های زشتی را که از عادات امویان بوده، به ایشان نسبت دادند و ایشان را فحاش و بی ادب، شوخ و سبک مغز و غیره... معرفی کردند، اما چرا؟ آیا واقعاً مظلوم تر از مولا پیدا نکردند؟ اگر چه این اراجیف و جعلیات، توسط دشمنان خبیث و بدذات ثبت شده، لیکن، با چشمانی اشکبار و دلی شکسته، فقط بخاطر روشن شدن حقیقت، و شناخت چهره زیبا و مظلوم ایشان، تمام کتب قدیم، از دوست و دشمن را مرور میکنم، سعی میکنم علت این اتهامات، شایعه پراکنی‌های منافقان و دشمنان امیرمؤمنان علیه السلام روشن شود، که خباثت دشمنانی که در راس آنها معاویه قرار دارد، با سند و مدرک روشن شود. منافقان، به طرق گوناگون بر امام علیه السلام هجوم بردند، از آتش زدن درب خانه وحی و شکستن پهلوی حضرت زهراء سلام الله علیها گرفته، تا فاجعه جانسوز کربلا، تا توانستند، انواع ظلم و ستم را روا داشتند، و مناقب آن بزرگوار را به صحابه مخالف ایشان و غاصبان خلافت چسباندند، القاب ایشان را دزدیدند، همچون صدیق، و فاروق و... و تا آنجا که توان داشتند، و از راه‌های مختلف برای رسیدن به اهداف شوم خود کمک جستند از جمله: لعن مولا در مساجد و نمازها. با دادن درهم و دینار دولتی و هدایای بسیار، مردم را به ذم مولا و جعل مناقب غاصبین تشویق کردند. محروم نمودن شیعیان امام علی علیه السلام از هرگونه حق و حقوق و بخشش. بدتر از همه تهمت و افتراء بر جسم مبارک امام علی علیه السلام. جعل خواستگاری امام علیه السلام برای ازدواج با دختر مشرک و کور و نابینای ابوجهل. و خیلی تهمت‌های دیگر که بررسی میکنم، خوب است در ابتدا ذکر کنم، از خود عایشه که دشمن مولا بوده، روایات بسیاری وجود دارد که نشان میدهد، خورشید را نمیتوانند در پشت ابرهای تهمت مخفی کنند، مثلاً عایشه روایت کرده: پیامبر اکرم (صله الله و علیه و اله و صلم) فرمودند: من آقا و سرور اولین و آخرین هستم، و علی بن ابیطالب (علیه السلام) آقا و سرور اوصیاست، او برادر من، وارث من، و جانشین من بر امت است؛ ولایت او واجب، پیروی از او فضیلت، و دوست داشتن او برای خدا، وسیله است. حزب او حزب خدا، و شیعه او انصار خدا، و اولیای او اولیای خدا هستند، و دشمنانش دشمنان خدا هستند، او پیشوای مسلمانان و مولای مؤمنان و امیر ایشان پس از من است. شاید این سوال پیش بیاید که ورق زدن تاریخ چه فایده دارد؟ فراموش نکنیم که تاریخ دائماً در حال تکرار است، و بزودی سفیانی فرزند معاویه، به جنگ حضرت حجة عجل الله تعالی فرجه الشریف فرزند مولا علی علیه‌السلام خواهد رفت، و تاریخ باری دیگر تکرار خواهد شد. و این فرصتی برای اصلاح ما از اشتباهات گذشته است. ادامه دارد..

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش سیزدهم)
قبل از ادامه بحث، نکته ای را لازم میدانم بعنوان سوال مطرح کنم که چرا فرضیّه کهنه عود ارواح از نو زنده شد؟ آخه این سؤال پیش مىآید که چرا پاره اى از محافل روحى غرب، در یکى دو قرن اخیر، اصرار دارند فرضیّه کهنه و خرافى عود ارواح و تناسخ را از نو زنده کنند و روح تازه اى در کالبد آن بدمند؟ مگر آنها هم به خرافات علاقه اى دارند؟ بگذار علت مخالفت اسلام با تناسخ را ساده تر بگویم. آیا هنگامى که مى بینیم در میان دانشمندان غرب، همان غربى که کره ماه را براى نخستین بار فتح کرد، و تکنیک و صنعت خیره کننده او به طرز شگفت آورى پیشرفته است، افرادى پیدا میشوند که طرفدار کارما و عود ارواح، به شکلی غلط هستند، نباید حدس بزنیم لابد در این موضوع اسرارى است و مطالبى بر آنها کشف شده که بر ما مخفى مانده است؟ با صراحت باید گفت: اوّلًا خرافات در میان غربى‌ها اگر بیشتر از شرق نباشد، کمتر نیست؛ و تعداد طالع بینها و فالگیرها، منتها به سبک مدرن و با آب و رنگ نو، در مراکزى همچون پاریس بسیار زیاد است و تکنیک و صنایع پیشرفته، نه دلیل بر خرافى نبودن است، و نه مانع آن؛ و حتّى حساب صنعت و فلسفه هم بکلّى از هم جدا است. ثانیاً، از آنجا که مسأله اعتقاد به عود ارواح یک جنبه استعمارى قوى دارد، و از طرفى روح استعمار آنچنان با زندگى و افکار جمعى از مردم غرب آمیخته است که حتّى در فلسفه، ادبیّات، و بحث هاى علمى آنها، تا چه رسد به مسائل تبلیغاتى، نفوذ کرده، این سوءظن براى انسان پیش مى آید که نکند گسترش دامنه عقیده به تناسخ و عود ارواح نیز مربوط به افکار استعمارى باشد. بله درسته، همینطوره. اعتقاد به کارما و عود ارواح از این نظر جنبه استعمارى دارد که اقوام محروم و استثمار شده را به پذیرش این طرز زندگى ملالت بار، به عنوان این که ممکن است کفّاره گناهان زندگى پیشین آنها باشد، تشویق میکند، و آن را قابل تحمّل میسازد. مردم آفریقا و هند را در ذهن خودت داشته باش و باقی حرفم را بخوان. عقیده به تناسخ، یک نوع حالت تسلیم و رضا در افراد ایجاد میکند، و آنها را به استقبال انواع سختی و محرومیّت‌ بعنوان یک وسیله تکامل و شستشوى روح دعوت مکند.
این بدبینی نیست و حقیقت دارد که بعضى از مطّلعین، نقش مؤثّر عقیده به کارما را در استعمار هندوستان و حکومت طبقاتى بر مردم هند قابل انکار نمیدانند. اسلام دین تعادل و میانه روی هست، از طرفی سعی و تلاش خودمون رو بکنیم، و از طرفی دیگر، در سختی ها و مشکلات صبور، و راضی به رضای خدا باشیم. عقیده به کارما و تناسخ، بزرگترین مانع نظرى در راه اجراى نقشه برچیدن دستگاه فرقه اى در هند است؛ زیرا هندوهاى متدیّن عقیده دارند که اختلافات طبقاتى، حاصل سلوک روح در طىّ حیاتهاى گذشته و جزئى از نقشه الهى است که بر هم زدن آن به منزله هتک حرمت دین و مقدّسات است. همین تفکر غلط باعث شده هند دائماً غارت شوند و مردمش در فقر و بیچارگی، اختیاراتشان در دست یهودیان انگلیسی تبار باشد. ادامه دارد..

جن در قرآن
عفریت جن و نیروی فوق العاده او: قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ (نمل) این سخنی است که سلیمان علیه السلام بعد از برگرداندن هدیه سبأ و فرستادگانش گفته، و در آن خبر داده که ایشان بزودی نزدش می‌آیند، در حالیکه تسلیم باشند. سلیمان علیه السلام در این آیه به حضار در جلسه میفرماید: کدامیک از شما تخت ملکه سبأ را قبل از اینکه نزد ما آیند در اینجا حاضر میسازد؟ و منظورش از این فرمان این است که وقتی ملکه سبأ تخت خود را از چندین فرسخ فاصله در حضور سلیمان حاضر دید، به قدرتی که خدا به وی ارزانی داشته، و به معجزه باهره او بر نبوتّش پی ببرد، تا در نتیجه تسلیم خدا گردد، همچنانکه به شهادت آیات بعد تسلیم شدند.
قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ اِنّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ اَمینٌ. عفریتی از جن گفت: پیش از آنکه از مجلس خود برخیزی تخت را نزدت می‌آورم که بر این کار توانا و امینم. کلمه عِفْریتٌ به معنای شریر و خبیث است. مفهوم آیه این است که من به آوردن آن نیرومند و امینم. نیرومند بر آن و حمل آنم خسته‌ام نمیکند، امین بر آنم. عملکرد شیاطین جن و انس به عنوان دشمن پیامبران: وَ کَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوّا شَیطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ (انعام) کلمه جِنّ در اصل به معنای استتار و نهان شدن است و در عرف قرآن به معنای طایفه ای از موجودات غیر ملائکه هستند که شعور و اراده دارند و از حواس ما پنهانند. ماحصل آیه فوق چنین میشود: همانطور که برای تو دشمنانی از شیطان‌های انسی و جنّی درست کرده ایم که پنهانی و با اشاره، علیه تو نقشه ریزی میکنند و با سخنان فریبنده، مردم را به اشتباه می‌اندازد، برای تمامی انبیای گذشته نیز چنین دشمنانی قرار داده بودیم. و گویا مراد این باشد که شیطان‌های جنّی بوسیله وسوسه به شیطان‌های انسی وحی میکنند و شیطان‌های انسی هم آن وحی را بطور مکر و تسویل پنهانی، برای این که فریب دهند یا برای اینکه خود فریب آن را خورده اند به هم دیگر میرسانند. مرگ سلیمان و عدم اطلاع جن از غیب: فَلَمّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلی مَوْتِه اِلاّ دابَّةُ الاَْرْضِ... تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ اَنْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ (سبأ) مراد از دابَّةُ الاَْرْضِ بطوری که در روایات آمده، حشره معروف به بید و موریانه است، که چوب‌ها و پارچه‌ها را میخورند. از سیاق آیه استفاده میشود که سلیمان علیه السلام در حالیکه تکیه به عصا داشته، از دنیا رفته و کسی متوجّه مردنش نشده، و همچنان در حال تکیه به عصا بوده، و از انس و جن کسی متوجّه واقع مطلب نبوده، تا آنکه خداوند بیدی را مأمور میکند، تا عصای سلیمان را بخورد و عصا از کمر بشکند، و سلیمان به زمین بیفتد، آنوقت مردم متوجّه شدند که وی مرده بود، و جن فهمید که ای کاش علم غیب میداشت. چون اگر علم به غیب میداشت تا به امروز درباره مرگ سلیمان در اشتباه نمیماند، و این عذاب خوارکننده را بیهوده تحمل نمیکرد/ المیزان

صحیفه سجادیه
شکر و سپاس خیلی با فکر و اندیشه سر و کار ندارد و چندان نیازی به مقدمات تعمقی و اندیشه ای و شناخت ندارد. و آنچه بدون مقدمات فکری و عقلی امکان ندارد، حمد و ستایش خداوند است. این نیز فرق اساسی دیگر در میان حمد و شکر است. میفرماید الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّور. اما آیه ای نداریم که بگوید الشکر لله الذی خلق الکرات و الارض. هر چه در قرآن یا حدیث، حمد در کنار نعمت آمده، شکر آن نعمت نیست، بلکه ستایش قدرت خداوند است که آن نعمت را به وجود آورده است. به ما یاد داده اند که در اول غذا بسم الله بگوئید و در آخرش الحمدلله. و انصافاً این سفارش جایگاه خوبی در فرهنگ عملی ما دارد، لیکن همان معنی شکر از آن قصد میشود و این معنی به حدی در ذهن ما رسوخ کرده است که کسی به سختی باور میکند که حمد و ستایش با شکر و سپاس فرق دارد. و موقعیت نیز مویّد این معنی نادرست است، زیرا پس از غذا و برخورداری از نعمت غذا، به زبان آورده میشود. در حالیکه مراد توجه به انسان و نیازش به غذا، است؛ رابطۀ بقائی انسان با موادی از جهان که غذا نامیده میشود، رابطۀ این مسائل با قدرت خداوند که نظام مواد غذائی و تغذیه، خود یک نظام بزرگ و دقیق است که خود یک جهان از قوانین آفرینش است. شکر غذا امر دیگری است و این حمد چیز دیگر. در بخش‌ بعدی همین دعا خواهیم دید که امام علیه السلام آثار و کاربردهائی برای حمد میشمارد که هیچکدام از آنها در شکر نیست.

بزرگ ترین شعبه ایمان
پیغمبر عظیم الشان صلی الله علیه وآله و سلم در کلام نورانی فرمودند: ود المؤمن للمؤمن فی الله من أعظم شعب الإیمان: دوستی مؤمن با مؤمن برای خداوند، از بزرگترین شعبه‌های ایمان است (الکافی، ج ۲) ودّ یعنی دوستی و پیوند. دوستی مؤمن با یک مؤمن برای خدا، نه اینکه من بخواهم سوء استفاده کنم. بخواهم زمینش بزنم، بخواهم عیبهایش را پیدا کنم. فرمود: دوستی یک مؤمن با یک مؤمن به خاطر خدا، بزرگ ترین شعبه و بزرگ ترین دست آویز ایمان است. تجربه نشان داده است که اگر کسی همه خوبی‌ها را رها کند، و در جمع خوبها برود، و رفقای خوب پیدا کند، بخواهد یا نخواهد، همه خوبیها بطرف او خواهد آمد. همه آنهایی که دنبالش هستیم؛ مثل نماز، روزه و ذکر و دعا، همه آنها می‌آید و حتی فرستادگان خدا و چهارده معصوم علیهم السلام. بسیاری میگن: ما مدت هاست میخواهیم به خدا و اهل بیت نزدیک شویم. دعا میخوانیم، توسل میکنیم ولی نمیشه، چه کنیم؟ مرحوم حاج آقای دولابی میگفت: افرادی که طالب حق اند و جهاد و کوشش میکنند، خدا و چهارده معصوم علیهم السلام را میخواهند، کمال میخواهند، اگر واقعا جدی هستند و نیت پاک دارند، علامت استجابت دعایشان این است که خدا یک دوست خوب سر راهشان میگذارد. دوست خوب نماینده خدا و چهارده معصوم است. از اول که خورشید تابنده نمی آید. ما طاقت دیدنش را نداریم. امام اگر نورش تجلی کند، همه عالم، کن فیکون میشود. اول یک شمعی، یک نوری به اندازه ظرفیت وجودی ما، سر راه ما قرار میدهند. این دوست خوب نماینده قرآن و چهارده معصوم و امام زمان است، ما را وصل میکند، اگر ما به این برق ضعیف وصل شدیم و از او استفاده کردیم، یک چراغ قوی تر برای ما میفرستند. همینطور تا آخر پله پله میبرن، شبکه مجازی و رسانه و کتاب هم دوست حساب میشن، پس در انتخاب دوست خوب دقت کنیم.

تجسم دوستان به هنگام مرگ
پیغمبر خدا فرمود: بنگرید با چه کسی هم صحبت میشوید؟ زیرا هیچ کس نیست که مرگش فرا رسد، جز آنکه یارانش در پیشگاه خدا، در برابرش مجسم شوند. اگر از نیکان باشد، او هم از نیکان است. و اگر از بدان باشد، او هم از بدان است. و هیچکس نیست که بمیرد و هنگام مرگش هم صحبتش در برابر او مجسم نشود (الکافی، ج ۲) کسی که میخواهد از دنیا برود، خدا رفقایش را موقع مردن می‌آورد. دوستان خوبی که با آنها معاشرت داشتیم، روح هایشان دور ما جمع میشوند و ما را بطرف بهشت می‌برند. اگر با اراذل و اوباش و بدها و فاسق و فاجرها هم نشین است، قطعا با آنها محشور میشود. گفتم: به من بگو چطور میمیرم؟ گفت: به من بگو چطور زندگی میکنی؟ با چه کسانی زندگی میکنی؟ در دنیا با هرکس هم نشین بودی، بد یا خوب، موقع مردن و برزخ و آخرت با آنها هستی. سعی کنیم دوستان بد را از خودمان دور کنیم. از آنان فاصله بگیریم و باخوبها همنشین شویم.

پشت پرده کاهش کشت چغندر قند چه بود؟ هیچی، مافیای واردات شکر دست بکار شد. کشت محصول چغندر قند به خاطر قیمت‌گذاری نامناسب کاهش یافت و همین موضوع باعث شد بسیاری از کشاورزان تمایلی به کشت این محصول نداشته باشند. همین موضوع دلیلی شد تا واردات شکر اهمیت یابد. معاون وزیر فلان دخالت‌‌های دولت در تولید محصولاتی همچون شکر، گندم و دانه‌های روغنی را به عنوان عاملی ذکر کرده بود که باعث شد خودکفایی در تولید آنها تحت الشعاع قرار بگیرد. ضمناً گفت: در تولید شکر تا مرز خودکفایی پیش رفته بودیم اما با وجود شرایط خوب نتوانستیم چغندر بکاریم و بخاطر فریز کردن قیمت‌ها، تولید چغندر خیلی کم شده و تولید ما در این زمینه در حال آسیب دیدن است.

نماز
از پیامبر خدا مروی است که: شیطان، پیوسته و تا آن زمان که مؤمن بر نمازهای پنجگانه خود، مراقبت دارد، از وی هراسان است، ولی چون آدمی، نماز خود را ضایع کند، شیطان نیز بر او جسور میگردد و در گناهان بزرگش می اندازد. طریق تکمیل انسان در این دو جمله خاصه میشه: (بزرگ داشتن اوامر الهی از قبیل نماز و روزه، و محبت نسبت به مخلوق خداوند) از آن نوع محبت که بزرگتران، نسبت به کوچکتران خود، رعایت میکنند و همراه با نوعی نگرانی و ترس است، فی المثل: محبت پدر و مادر، نسبت به فرزند خردسال، شفقت است. آدمی سفری بی نهایت و منزلهائی پرخوف و خطر و بی انتها در پیش دارد و بیشتر مردم از این راه بی پایان و تحصیل اسباب نجات از مهالک آن غافلند.
خانه پر گندم و یک جو نفرستاده به گور
غم مرگت چو غم برگ زمستانی نیست

حملات کسروی به دین مقدّس اسلام و جواب آن: نه گمان کنیم که این مرد دیوانه ی مرموز فقط حملاتی به عالم تشیع داشته، بلکه در سایر مؤلّفاتش حملات شدیدی به اصل دین مقدّس اسلام و تمام قوانین مقدّسه ی آن دارد، تا آنجا که مینویسد: دین اسلام امروز مردود است. و کسروی طریقه ی منحوسه ی خود را پاک دینی گذاشته و پیروی از آن را امر حیاتی و لازم دانسته. مثلاً نوشته: چون جمعی از مسلمانان، عامل به قوانین دین اسلام نیستند یا تابع قوانین اروپایی شدند، معلوم میشود که این دین ارزش خود را از دست داده باشد، عوض شود، و واجب است مردم اسلام را بگذارند، و پاک دینی مرا بپذیرند؛ چه آنکه من برانگیخته شده و برای سعادت این ملت آمدم. مغز و کلّه ی این مرد مرموز آنقدر خالی و گندیده بود و نمیفهمید، یا میفهمید و عمداً سهو میکرد، و خودش را به الاغی میزد، البته دور از جان الاغ. این مرتیکه مأموریت داشت که مردم را گمراه و ایجاد اختلاف کند، که اگر بیماران به دستورات دکتر و طبیب حاذق عمل نکنند، دلیل بر آن نیست که دستورات طبیب، فاسد و از کار افتاده و ارزش خود را از دست داده و باید طبیب و دکتر را عوض نمود؛ بلکه باید به وسائل مختلفه بیماران را وادار کنند که دستورات طبیب حاذق را عملی کنند و اگر عمل نمودند و در پی تمام دستورات رفتند و نتیجه نگرفتند، آنگاه باید طبیب را عوض نمایند. این مهره مرموز حیله گر، خیال میکرد که اگر مردم قانون مقدّس اسلام را گذاشته و پیرو قانون اروپایی شدند، دلیل بر نقص قانون مقدّس اسلام است و حال آنکه این طور نیست.

حُسنیّه بخش دوم، مفسر کبیر ابوالفتوح رازی روایت کرده: در زمان خلافت هارون الرّشید مردی بازرگان می‌زیست که مال و نعمت فراوانی داشت و از مشاهیر بغداد بشمار میرفت، و در محبّت خاندان عترت و طهارت شهرتی تام داشت. پیوسته ملازم امام صادق علیه السلام بود و وظیفه خدمتگذاری آن حضرت را به جای می‌آورد. بعد از شهادت آن حضرت، در اثر ظلم و ستم دشمنان، اموال و دارائیهایش را از دست داد و به درویشی و مسکنت افتاد، و از اموال دنیا جز کنیزی برایش نمانده بود. او را وقتی که پنج ساله بود خریده و به مکتب فرستاده بود. این بانوی خوش شانس مدّت ده سال برای کسب علم و معرفت به محضر مبارک امام جعفر صادق علیه السلام شرفیاب میشد و قریب بیست سال به مطالعه علوم دینی اشتغال داشت. چون مشقّت فقر و تنگدستی خواجه شدت گرفت، روزی از تنگی روزگار نزد کنیزش اظهار شکایت کرد و گفت: ای حُسنیّه، تو مانند فرزندم هستی و غیر تو کسی را ندارم، زحمات زیادی برایت کشیده‌ام تا به این فضائل و کمالات آراسته شده ای. اینک از تو میخواهم که از روی فراست، چاره ای برایم بیندیشی، که کارم از هجوم فقر، به رسوایی کشیده است. حُسنیّه گفت: ای خواجه! به نظر من صلاح در این است که مرا برای فروش نزد هارون ببری و اگر او از بهای من پرسید، بگوئی که صد هزار دینار زر رایج ارزش دارد. اگر بگوید مگر او چه هنری دارد که این قیمت سنگین بر او گذاشته ای؟ بگو: هنرش این است که اگر تمام علمای عصر حاضر جمع شوند و در علوم و مسائل شرعی و دینی با او بحث کنند، بر همه فائق آید، و آنها را در بحث مغلوب نماید.
خواجه گفت: حاشا که من چنین کاری کنم. اگر آن ظالم بر فضیلت و سیرت نیکوی تو آگاه گردد، در صدد برمی آید تا تو را از من بگیرد. حُسنیّه گفت: نترس، به برکت محبّت اهل بیت رسول خدا علیهم السلام کسی نمیتواند مرا از تو جدا کند. بر خدا توکّل کن که هر چه خیر ماست خدای متعال برایمان پیش خواهد آورد. خواجه برخاست و نزد یحیی بن خالد برمکی، وزیر هارون رفت و جریان را همانگونه برای او شرح داد. یحیی گفت: برو و کنیزت را بیاور. خواجه با نگرانی به خانه بازگشت. ادامه دارد..

زیارت جامعه بخش سوم
چون فقط ابتدای این مبحث کمی سنگین هست، کوتاه میگم. مرتبه واحدیت: در این مرتبه حقایق اسماء و صفات تفصیل می‌یابند، اللَّه اسمی است که مستجمع جمیع اسماء و صفات است، و دیگر اسماء در تحت او هستند، علوم تفصیلی به موجودات در مرتبه واحدیت از راه اعیان ثابت می‌باشد، اعیان ثابته پیکره و تفصیل اسماء الهی اند، این حقایق به وجود احدی موجودند/ مرتبه فیض منبسط: که وجود ماسوی و میان نشین عالم حق و خلق است، مابین ما و خدا، فیض منبسط و صادر، اول برزخیت داشته و از آن جهت میگیرد و بهش جهت میدهد. حضرت خاتم صلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین علیه السلام به این مرتبه رسیده اند، لذا به این مرتبه، حقیقت محمدیه نیز گفته میشه. این امر واحد الهی است و آیه شریفه (لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ) امر اشاره به آن است و نیز: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیئاً أَنْ یقُولَ لَهُ کُنْ فَیکُونُ؛ اشاره به این حقیقت هستش، خداوند این وجود را مادّه همه موجودات قرار داده و همه موجودات به این مادّه نوشته میشوند، بعبارت دیگر مرکب و جوهر نوشتن موجودات، این امر واحد الهی است، و دیگر موجودات نقوشی بر این پرده اند. این یعنی سرّ آل محمد صلی الله علیه وآله که در همه موجودات است، و مراد از ولایت و سرّ ولایت که جاری در همه موجودات هستش همینه، و امام علیه السلام و کسی که واجد این مرتبه است میتواند به همه موجودات، علم داشته باشه، و در همه عالم تکوین تصرّف کنه. دیگر انبیاء علیه السلام و اولیاء به اندازه ای که از این حقیقت آگاه هستند میتوانند به حقایق دنیا و آخرت علم پیدا کنند، و در آن تصرف کنند، این مرتبه مظهر اللَّه است و انسان کامل همین مرتبه هستش/ مرتبه عالم عقل: که مرتبه تقدیس و تسبیح است و ملائکه مظهر جلال خدا بوده و منزّهند، و انسان به لحاظ عالم عقل خود، با این عالم مرتبط هست/ مرتبه عالم مثال و ملکوت اعلی و اسفل: در این مرتبه صورت حقایق و تمثلات حقایق در مراتب نزول و صعود قرار دارند. عالم خیال انسان کانالی از این مرتبه می‌باشد/ مرتبه عالم ماده و کون و فساد: عالم اجساد انسانی در این نشأه قرار داره، و از این نشأه میگیره، این مرتبه پایین ترین مرتبه دار وجود هستش. هر مرتبه از عوالم فوق تفصیل عالم بالاتر از خویشند، هر بالایی متن و پایینی شرح آن است. لذا مرتبه عقل واجد همه موجودات ملکوتی و ملکی است. همانطور که گفتم، صادر اول و نخستین و حقیقت محمدیه نیز مشتمل بر همه مواطن و مراتب وجود است و مادّه همه کلمات وجودیه می‌باشد و مثقال ذره ای از آن بیرون نیست. میدونم کمی برات سنگین هست ولی، کمی که جلوتر بریم برات قابل فهم تر میشه. همین قدر فعلاً تا اینجا کافیه.

مکافات عمل و دعای پدر قسمت سوم
یکی از آنها به سمت جوان رفت و گفت: این گاو زرد رنگ را چند میفروشی؟ جوان که متوجه اشتیاق آنها برای خرید گاو بود با خونسردی گفت: نمیفروشم! گفتند: به هر قیمتی که تو بگویی میخریم! جوان با شادمانی گفت: هر قیمتی؟ گفتند: بله! جوان گفت: بسیار خوب میفروشم. اما باید پوستش را برایم پر از طلا کنید. مردان مشغول مشورت شدند. یکی از آنها گفت: چه خبر است! مگر ارزش یک گاو چقدر است؟
دیگری گفت: باید قبول کنیم. اگر دوازده قبیله بنی اسرائیل را هم بگردیم دیگر مثل آن را پیدا نمیکنیم.
سومی گفت: دست نگه دارید! به سراغ حضرت موسی میرویم. ببینیم نظر ایشان چیست. حضرت موسی وقتی از ماجرا مطلع شد گفت: چاره ای نیست. اگر میخواهید حقیقت روشن شود و جنگ و خونریزی پیش نیاید گاو را به همان قیمت بخرید! آنها بازگشتند و گاو را به همان قیمت خریدند. جوان را هم همراه خود بردند. به سراغ حضرت موسی رفتند و با خوشحالی گفتند: این هم گاو زرد رنگ! حال چه کنیم پیامبر خدا؟ حضرت موسی گفت: جنازه را بیاورید!

اعتراف مدیر عامل نستله ایران به ارتباط با شرکت مادر. در حالیکه نستله در ایران، تحت عنوان یک شرکت محلی فعالیت میکند، مدیر عامل این شرکت اخیرا در ویدیویی بصورت مستقیم از ارتباط این شرکت محلی با نستله بین المللی پرده برداشت. این اعتراف بار دیگر نگرانیها را درباره فعالیت برندهای چند ملیتی در ایران و امکان خروج سرمایه از کشور به نفع شرکت‌های همکار با اسقاطیل افزایش داده است.

نثرچیست؟ برای این که شعر را بشناسیم، ناچاریم نثر را بشناسیم؛ چرا که گفته‌اند: تعرف الاشیاء باضدادها. اشیا با ضدشان شناخته میشوند. از طرف دیگر با روی کار آمدن جریان شعر سپید، تفکیک شعر از نثر قدری دشوار شده. چه‌بسیار نثر‌هایی که به نام شعر در مطبوعات به چاپ میرسند. در مورد فرهنگ و ادب پارسی این واقعاً تاسف آور هست، از این‌ رو ضروری است تا نثر را نیز تعریف کنیم. نثر در لغت: دکتر منصور رستگار فسایی، در کتاب انواع نثر فارسی، به نقل از لغتنامه دهخدا نثر را اینگونه تعریف کرده است: نثر در لغت، صفت عربی است به معنای پراکنده، سخن پاشیده و غیرمنظوم برخلاف نظم، و یکی از اقسام دوگانه سخن در مقابل شعر. کلمه منثور به معنی پراکنده ۲ بار در قرآن هم آمده، مثلاً آنجا که خطاب به مجرمین فرموده: وَقَدِمْنَا إِلَىٰ مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَّنثُورًا: ﻭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ عملی ﻛﻪ ﺍﻧﺠﺎم ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ، ﻣﻰ ﭘﺮﺩﺍﺯﻳﻢ ، ﭘﺲ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻏﺒﺎﺭی ﭘﺮﺍﻛﻨﺪﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺯﻳﻢ. چون قرآن میخونی این آیه فرقان رو گذاشتم تا توی ذهنت ملکه بشه. امّا نثر در اصطلاح: برای نثر تعریف‌های متفاوتی ذکر کرده‌اند. بعضی گفته‌اند؛ نثر کلامی است که وزن و قافیه نداشته باشد. بعضی هم تعابیر متفاوت‌تری را برای نثر بیان کرده‌اند. دکتر حسین خطیبی نوشته است: نثر کلامی است ‌که در آن مفاهیم و معانی با وضوح و روشنی و رسایی و با نظم فکر و منطقی بیان میشود و تنها وظیفۀ لفظ در آن بیان معناست. جُمَل یعنی جملات در نثر با مراعات موازین دستوری با یکدیگر می‌پیوندند و معانی بی هیچگونه قطع و انحرافی بیان میشوند و راست و مستقیم پیش میروند. وصل و فصل جُمَل، بر مبنای توالی افکار و روش طبیعی و قواعد مشخص زبان استوار است.

علی نامه بخش نهم
تصرفات کاتبان در علی نامه: تردیدی ندارم که در طول زمان هم راویان و نقالان این حکایت، و هم کاتبان آن، در خلال نقل و روایت و کتابت، تصرفاتی در آن کرده اند، به ویژه کاتب این نسخه که مردکی کم سواد بوده و گاه مصراعی را به مصراعی دیگر پیوسته و وزن و قافیه مصراع‌ها را آشفته کرده است، و گرنه مشخص است که مولف و گویندهٔ اصلی به اصول فن شعر فارسی مسلط بوده و در حدود مبانی عروض و قافیه عصر خودش، وزن و قافیه را به دقت رعایت کرده، در مواردی معلوم میشود که خیلی هم باسواد و آگاه بوده. در اکثر ابیات، تمامی اصول نظم فارسی، با دقّت رعایت شده، و بعضی زحافاتِ عروضی آن نیز از ویژگیهای سبک شعر عصر خودش بوده که مرسومخبوده، و نمونه آن را تا یک قرن پس از او در کار بعضی از گویندگان میشه دید، اما مواردی هم هست که هیچ توجیه عروضی و فنّی برای خطاهای او نمیتوان در نظر گرفت، جز اینکه کاتبان بیسواد بوده اند. راویان و کاتبان در این کار مقصرند. ورودِ کلمه ای مانند (ایل) به معنی قبیله که ظاهراً بعد از مغول وارد زبان فارسی شده، در این منظومه باید از تصرفات راویان و کاتبان باشد. احتمال میدهم مثلاً در شعر اصلی تصحیف (اهل) بوده. همچنین موارد اندکی که قافیه دال و ذال در آن دیده میشود. البته وجود قافیه دال و ذال بطور تصادفی در این عصر، در شعری که تا حدودی به زبان عمومی عصر نظر دارد و گوینده احتمالاً از اهالی ناحیه ای است که در آن دال و ذال تمایز ندارد. مثلاً اهالی بلخ و غزنین و ماوراءالنهر (المعجم فی معاییر اشعار العجم، شمس الدین محمد بن قیس رازی به تصحیح علامه محمد قزوینی و مقابله استاد مدرس رضوی انتشارات دانشگاه تهران) چندان هم دور از اسلوب نیست.

تئودور نولد که دربارۀ مقام زن در شاهنامه مینویسد: در شاهنامه زنان نقش فعّالی ایفا نمیکنند، تنها زمانی ظاهر میشوند که هوس یا عشقی در میان باشد. اما این نظر چندان منصفانه و دقیق به نظر نمیرسد. نمیدونم این جناب تئودور یهودی چه دشمنی با فردوسی داشته. درست است که به لحاظ کمّی، حجم بسیار کمتری از شاهنامه حماسی و جنگجویی به زنان در مقایسه با مردان اختصاص یافته، ولی کور بوده که دقت کند زنها هم به همین میزان، کمتر از مردان در جنگها میجنگیدند، پس چرا به رشادت‌های زنان در جنگ اشاره نکرده؟ اگر ندیده، پس حق نظر دادن هم نداشته. نقش برجستۀ زنان را در بسیاری از داستانهای شاهنامه، حتی شجاعتشان در جنگاوری به هیچ روی نمیتوان نادیده انگاشت.
زنی بود برسان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید
زمانه ز مادر چنین ناورید
گردآفرید و گردیه نمونه‌های کم‌مانندی از زنان سلحشور و بی‌باکند. فرانک هوشمندانه و فداکارانه پسر خود فریدون را دور از چشم ضحاک و ضحاکیان می پروراند و هموست که سرانجام با به بند کشیدن ضحاک، ایران را از فرمانروایی ستمگرانه و چند صد سالۀ او میرهاند. در حالیکه ایرج به دست برادرانش سلم و تور کشته میشود، نسل شاهی ایران از طریق دختر او، ماه آفرید به نواده اش منوچهر، پسر پشنگ منتقل میشود. در داستانهای مهیج و دل انگیز عشقی حماسی شاهنامه، مانند زال و رودابه، بیژن و منیژه، کیکاوس و سودابه، کتایون و گشتاسپ، بهرام گور و آزاده، زنان نقشهای برجسته ای ایفا میکنند. همای دختر بهمن به پادشاهی ایرانشهر میرسد و تاج شاهی بر سر می نهد. در مورد این قسمت جعلی زن ستیزانه:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک ازین هر دو ناپاک به
مربوط به داستان سیاوش (سیاوخش: جهاندار نامش سیاوخش کرد، برو چرخ گردنده را بخش کرد) شاهزاده پاک نهاد ایرانی مربوط میشه که نامادریش سوداوه به او دل باخت و او را بسوی خود میخواند، اما پس از آنکه با مخالفت سیاوش روبرو میشود و از وصل ناامید، مثل قضیه یوسف و زلیخا، نزد شوهرش کیکاوس چنین وانمود میکند که سیاوش قصد دست اندازی به او را داشته است. سرانجام به پیشنهاد موبدان سیاوش برای اثبات بی گناهی خود، باید از آتش بگذرد. هیزم انبوهی گرد میآید و همه منتظرند که سیاوش از کوه آتش بگذرد و... که این قسمت جعلی رو به شعر الحاق کردند. و از قدیم گفته اند: شنونده باید عاقل باشه، و فردوسی دیدگاه مثبتی به زن دارد، کافیه شاهنامه اصلی رو کامل مرور کنید تا متوجه بشوید، بعنوان مثال، بخش دوم داستان نوش زاد با کسری با این ابیات شروع میشود:
اگر شاه دیدی وگر زیردست
وگر پاکدل مرد یزدان پرست
چنان دان که چاره نباشد ز جفت
ز پوشیدن و خورد و جای نهفت
اگر پارسا باشد و رای زن
یکی گنج باشد براگنده زن
بویژه که باشد به بالا بلند
فروهشته تا پای مشکین کمند
خردمند و هشیار و با رای و شرم
سخن گفتنش خوب و آوای نرم
برین سان زنی داشت پرمایه شاه
به بالای سرو و به دیدار ماه
در شاهنامه بیتهای بسیاری در توصیف و ستایش ویژگیهای ظاهری و معنوی خوب زنان آمده، توصیف هایی از این دست فراوان به چشم میخورد: آراسته همچو باغ بهار، آرایش روزگار، پری چهره، سرو سهی، ناسفته گوهر، آرام دل، بهشتی روی، بهشت پرنگار، ماه دیدار. ادامه دارد..

خندق یا احزاب
ادامه از قبل.. عمرو بن عبید از حسن بصری روایت کرده که گفت: وقتی علی علیه السلام عمرو بن عبدود را به قتل رسانید، سر نحس او را برداشت و در پیش روی رسول خدا انداخت. پس ابو بکر و عمر برخاسته و سر مبارک علی را بوسیدند. این روایت ضعیف است، زیرا راوی حدیث فردی دو رو بوده و روایات دروغین هم در کارنامه او زیاد است. و از ابی بکر بن عیاش روایت شده که گفت: علی علیه السلام ضربتی زد که در اسلام ارزشمندتر از او نبوده است، یعنی ضربتی که از آن حضرت بر عمرو بن عبدود زد و بر علی علیه السلام ضربتی زده شد که در اسلام از او بدتر نبوده، یعنی ضربه ابن ملجم لعنت خدا بر او باد. ابن اسحاق گوید: حیان بن قیس بن عرقه تیری بر سعد بن معاذ انداخت و گفت: بگیر این تیر را من ابن عرقه هستم، رگ اکحل (رگ میانی دست) او را قطع کرد. سعد گفت:خدا تو را در آتش اندازد، بار خدایا اگر من مدتی بعد از جنگ قریش باقی ماندم، پس مرا زنده بدار تا انتقام خود را از ابن عرقه بگیرم. زیرا قومی در نزد من برای جهاد با آنها محبوب تر از قومی نیست که پیامبر تو را اذیّت کردند، و او را تکذیب کردند، و او را بیرون کردند. و اگر جنگ بین ما و آنها پایان یافته، خدایا این زخم تیر را وسیله شهادت من قرار بده، و مرا نمیران تا چشم مرا از انتقام از بنی قریظه روشن نمایی.

کوروش کبیر خبیث بخش ششم
در منشور کوروش مفاد چندانی که بر حقوق مردم تأکید کند، دیده نمیشود. در حالیکه سخنان مبتنی بر حقوق مردم پیش از او، در کتیبه‌های پادشاهان دیگر بابل آمده است. چرا؟ چون حقوقی برای مردم قائل نبوده، این را بزودی اثبات خواهم کرد، تا مشخص شود که ما تحت تاثیر تحریفات تاریخی مورخین کاذب یهود، از کوروش خبیث یهودی، در ذهن خود یک قدیس و اسطوره دروغین ساخته ایم. حمورابی در ۱۳۰۰ سال پیش از کوروش، و در ضمن حدود ۳۰۰ ماده حقوق مدنی و قضایی آورده است: منم حمورابی، شاهی که خدایان مرا برگزیدند تا برای مردم رفاه را به ارمغان آورم، تا عدالت و دادگری را در زمین گسترش دهم، تا ظلم و بدی را از بین ببرم، تا قوی نتواند بر ضعیف ظلم کند و زور بگوید. منم حمورابی، آن کسی که فراوانی و برکت را زیاد کند، آن کسی که بر چهار گوشه جهان گام میگذارد، آن کسی که بابل (نزدیک بغداد کنونی در عراق) را بزرگ و باشکوه کرد، آن کسی که قلب خدای خود مردوک را متوجه خود کرد، آن کسی که نیایشگاه اسگیلا را آباد کرد، آن کسی که شهر اور را آبادان کرد، آن کسی که شهر اوروک را زیبا و با طراوت کرد. منم حمورابی، شاه چهارگوشه جهان، شاه بابل، شاه توانا، کسی که قانون و عدالت را در زمین برقرار کرد، کسی که به مردم آسایش بخشید. منم حمورابی، شاه بزرگ، من چوپان مردمی بودم که مردوک آنان را به من سپرده بود، من سرزمین‌های آرام برای مردم فراهم ساختم، من بر مشکلات بزرگ پیروز شدم، من دشمن را ریشه‌کن کردم، من جنگ را کنار نهادم، من به همه سرزمین‌ها آسایش ارمغان کردم، من کاری کردم تا همه مردم در دوستی و صلح زندگی کنند، من اجازه ندادم کسی مردم را آزار دهد و برنجاند و بترساند، سایه مهربان من بر فراز شهر گسترده شده است. من همه مردمان سومر و بابل را در آغوش خود گرفتم، آنان را بسوی خوشبختی رهنمون شدم، من همیشه و همواره در صلح و آشتی بدانان فرمان راندم، من همه مردم را در پناه دانایی خود قرار دادم، من اجازه ندادم تا قوی بر ضعیف ظلم کند و زور گوید، من اجازه ندادم تا کسی به کودک یتیم یا زن بیوه ظلم کند. من حمورابی هستم، شاه دادگری، بنیانگذار قوانین، مجری عدالت، من شاهی هستم که به مظلوم عدالت می‌بخشد، بگذارید هر ستم‌کشیده‌ای که ادعایی دارد به نزد من بیاید، من قلب مردوک را شاد کردم، من قلب مردوک را از خود خوشنود کردم، برای همه روزهایی که خواهند آمد، برای همیشه.

دنیا بازیچه یهود بخش هفتم
دولت عثمانی چگونه سقوط کرد؟
بیش از هفتاد سال است که دست غارتگر یهود برای تشکیل دولت اسقاطیل بکار افتاده و مشغول فعالیت است. در زمان سلطان عبدالحمید خواهش کردند که در مقابل دریافت ۵ میلیون لیره طلا هدیه، و ۱۰۰ میلیون جنیه طلا قرض ۱۰۰ ساله بدون ربا، به آنها اجازه دهد تا وارد فلسطین شوند و بمانند (جنیه واحد پول کشور مصر هستش) یعنی تلاش کردند با پول و تطمیع نفوذ کنند. سلطان عبدالحمید که سابقه تاریخی یهود را میدانست، از قبول این مطلب به شدّت امتناع کرد، متعاقبا پس از امتناع سلطان تبلیغات شدیدی بر علیه او آغاز گشت، اگر تاریخ را با دقت مرور کنید متوجه میشوید که یهود موذیانی هستند که شاگردی ابلیس را کرده اند. این تبلیغات مغرضانه که حاوی جملات ذیل بود: در دولت عثمانی آزادی وجود ندارد، استبداد و دیکتاتوری بر مردم سایه افکنده، عبدالحمید روشنفکران را در دریا می‌اندازد، مردم را از بیچارگی نجات دهید، اروپا میخواهد عثمانی را تقسیم کند... این شایعه پراکنی، آنچنان قوی و فریبنده بود که اکثر مردم را تحت تأثیر قرار داده، انقلابی بر علیه دولت ایجاد کرد، بطوری که کم کم کوههای مقدونیه، سنگر و پایگاه مخالفان و شورشیان شد.

در مصطبه ای گذر نمودم
مستی به طرب به گوش ما گفت
تا هست علی امام عالی است
در مملکت دو کون والی است
ماعاشق آل مصطفی ایم
پیوسته گدای مرتضی ایم

مالک اشتر قسمت چهارم
بنابر شواهدی که ارائه شد، جنگاوران زره پوش جز با رجز خوانی و ذکر نام و نسب، به راحتی، حتّی از نزدیک شناخته نمیشدند. در صحنه نبرد صفین در یکی از روزها که جناح راست سپاه علی علیه السلام روی به فرار نهادند، امام به اشتر فرمود که آنها را فراخواند و مالک بعد از اعلام سخنان امام به فراریان فرمود: ای مردم من مالک بن حارثم، و این نام را تکرار کرد، ولی کسی به او توجهی نکرد، سپس به ذهنش گذشت که او در میان مردم به اشتر معروف است، از این رو گفت، ای مردم من اشترم، روی به من آرید، پس گروهی روی بدو آوردند. این اتفاق در کتاب نصربن مزاحم ذکر شده. اما اکنون جای این سؤال است که کلمه اشتر به چه معنی است و چرا و چگونه مالک بن حارث به این لقب معروف شد؟ دهخدا در لغتنامه اش می‌نویسد: «اشتر یعنی آن که پلک چشم او باز گردیده باشد و یا آن که پلک چشم وی بگردیده باشد، اشتر شدن یعنی پلک چشم ور گردیده شدن. از آنجا که پلک چشم مالک صدمه دیده بود، به اشتر معروف شد. براساس یک روایت ضعیف، در جنگ با اهل رده و در هماوردی مالک با شخصی به نام ابومسیکه این اتفاق افتاد. براساس این خبر که به افسانه نزدیک تر است تا واقعیت تاریخی، مالک پس از این که در نبردی تن به تن از ابومسیکه شکست خورد و به نزدیکی مرگ رسید، مجددا وی را شکست داد، ولی از ضربات مبارزه اوّل پلک چشمش زخمی شد. در حقیقت مالک در جنگ یرموک پلک چشمش آسیب دید و رگ چشمش بر اثر اصابت تیر زخمی و از این زمان به بعد به اشتر معروف شد. قلقشندی از ابن اعثم کوفی هم در این زمینه مینویسد: ... از قضا تیری بر گوشه چشم مالک بن حارث النخعی آمد و رگ چشم او پاره شد. مالک خودش به این لقب افتخار و در اشعار خودش به آن اشاره کرده است.

سلمان فارسی بخش ۳۰
پیکارى دیگر: ابونعیم اصفهانى و ابن سعد، آورده اند: مردى از قبیله بنى عبد قیس روایت میکند: با سلمان فارسى که فرمانده گروهى از سپاهیان اسلام بود، عبور میکردیم، وقتى به گروهى از جوانان ارتش برخورد کردیم، آنها خنده اى سردادند و با مشاهده سلمان که غیر عرب بود و لباس هاى ساده اى به تن داشت به استهزاء گفتند: این شخص فرمانده شماست؟ آن مرد میگوید به سلمان گفتم: اى ابو عبدالله! آیا مى بینى اینان چه مى گویند؟ سلمان گفت: کارى نداشته باش، آنها را به حال خود واگذار، خیر و شر بعد از این روشن میشود، اما اگر توانستى خاک بخور ولی حتى امیر و قاضی دو نفر نباش، این کار را انجام بده و از آه و ناله افراد مظلوم و درمانده بپرهیز، زیرا دعاى آنها مستجاب میشود. برخى از مورخان اولیه تلاش کردند تا حضور سلمان را در جنگهای اول و دوم، یعنی بدر و احد را انکار کنند، و درباره حضور سلمان در جنگ ها، آورده اند: اولین جنگى که سلمان در آن شرکت نمود خندق بود و پس از آن، حضور در هیچ یک از جنگ هاى رسول خدا (ص) را از دست نداد. طبق مفهوم این اعتراف تاریخى که سلمان، حضور در هیچیک از جنگ هاى پیامبر (ص) را از دست نداده، غیر از جنگ بدر و احد که مثلاً او بخاطر برده بودن نتوانسته در آنها شرکت کند، در سایر جنگها که ۲۶ مورد بوده، که در ۲۴ مورد آن در کنار رسول خدا (ص) شرکت داشت، ولى به علت دشمنی، باز مدعی شدند که سلمان بخاطر کهنسالى شمشیر نزده، بلکه همچون جنگ خندق، کلنگ به دست داشته و یا در جنگ هاى دیگرى، فقط طراح و برنامه ریز، مرشد و راهنما و گاهى نیز، مدیر و امداد رسان بوده. مثل بسیارى از قضایاى تاریخى، بخاطر دشمنى، قومیت و ملیت‌ و غفلت، موضوع شرکت سلمان در جنگها هم، به دست فراموشى سپرده میشد. به هر حال، با اضافه کردن شش جنگ (قادسیه، مدائن، دمشق، و حمص و بلنجر و... ) که پس از رحلت پیامبر (ص) رخ داد، به ۲۴ جنگى که در زمان رسول خدا (ص) به وقوع پیوست، میتوان حتی با استناد به کلام دشمنانش، اینگونه نتیجه گرفت که، سلمان بصورت هاى گوناگون در حدود ۳۰ جبهه جنگ، حضور داشته، و علاوه بر خدمات علمى، و فرهنگى و اعتقادى در قلمرو نبرد با باطل نیز، خوش درخشیده است/ منابع، حلیة الاولیاء، فتاوى صحابى کبیر، الاستیعاب، اسدالغابه، الاصابة، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، سفینة البحار، بحارالانوار.

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: اى حکیم اگر تو مى گویى که آنچه پیامبران و رسولان مى آورند کلام مردم نیست، مگر نه این است که کلام خداى تعالى نیز کلام است، و کلام ملائکه نیز کلام است؟ حکیم گفت: آیا نمى بینى که چون مردم بخواهند به بعضى از حیوانات و یا مرغان مطلبى را بفهمانند، مثلا نزدیک آیند و یا آنکه دور شوند از آنرو که حیوانات و مرغان سخن ایشان را نمى فهمند، صدایى چند براى فهمانیدن آنها از صفیر و اصوات وضع مى کنند تا به آن وسیله مطلب خود را به آنها بفهمانند، و اگر به زبان خود سخن گویند آنها نخواهند فهمید. همچنین بندگان چون از فهم کنه کلام ذات اقدس الهى و لطف و کمال کلام ملائکه ناتوان هستند، آنها شبیه به سخنان بندگان کلام خود را به آنها مى رسانند، و به آن نوع سخنى که در میان ایشان شایع است حکمت را به آنها تفهیم مى کنند، همانند آوازهایى که مردم براى فهمانیدن حیوانات و مرغان وضع کرده اند، و به امثال این مصطلحات که در میان آنها جارى است دقایق حکمت شریفه را براى آنها توضیح داده و حجّت خود را بر ایشان تمام کرده اند، و جایگاه این اصوات به حکمت، مانند جسد و مسکن است، و جایگاه حکمت به اصوات مانند جان و روح است، و لیکن اکثر مردم به غور و کنه کلام حکمت نمى رسند، و عقل ایشان به آن احاطه پیدا نمى کند، و به این سبب تفاوت و تفاضل میان علما در علم حاصل مى شود، و هر عالمى علم را از عالمى دیگر فرا گرفته است تا آنکه به علم الهى منتهى مى شود، که از ناحیه او به خلایق رسیده است، و بعضى از علما را آنقدر از علم و دانش کرامت فرموده که آنها را از جهل نجات مى بخشد، و تفاوت مراتب ایشان به قدر زیادتى علم ایشان است، و نسبت مردم به علوم و حقایقى که از آنها منتفع مى شوند ولى به کنه آنها نمى رسند، مانند نسبت ایشان به آفتاب است که از روشنایى و حرارت آن منتفع مى شوند و تقویت ابدان و تمشیت امور معاش خود مى کنند، و چشم ایشان از دیدن قرص آفتاب ناتوان است.

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۱۵
برکنارى و ترور یاران ابابکر: مجموعه اى که به ابوبکر و عمر در ایجاد سقیفه و بعد از آن کمک کردند عده زیادى بودند، و طبیعى است این مجموعه از نظر توافق و هم خوانیشان به دو گروه تقسیم شدند. مجموعه افرادى چون، خالد بن ولید، ابوعبیدة بن جراح و عتاب بن اسید اموى و مثنى بن حارثه شیبانى و معاذ بن جبل و انس بن مالک، و شرحبیل بن حسنه، که نماینگر گروه ابوبکر بودند. عمر و هواداران براى رهایى از دست ابوبکر و پیروانش به راههاى گوناگونى متوسل شدند، هم چنین روابط ناخوشایند بین پیروان این دو گروه به خوبى آشکار است. ترور عتاب بن اسید اموى: او عتاب بن اسید بن ابى العیص بن امیة بن عبد شمس اموى، ابو عبدالرحمن. و گفته مى شود ابو محمد، روز فتح مکه مسلمان شد، و پیامبر او را به مقام والى مکه مشغول کرد. و ابوبکر او را بر آن کار ابقاء کرد و سن او بیش از بیست سال بود (الاصابة، ابن حجر، ج ۲، الطبقات، ابن سعد، ج ۵، المعارف، ابن قتیبه، اسد الغابه، ابن اثیر، سیره ابن هشام) و جمعى از اهالى مکه بعد از وفات پیامبراکرم (صلى الله علیه وآله وسلم) راه ارتداد پیش گرفتند، و عتاب ترسیده و گریخت، تا اینکه سهیل بن عمرو با آنان صحبت کرد وآنان را به اسلام بازگردانید. (سیره ابن هشام، ج ۴) و طبرى امارت حجاج را توسط عتاب بن اسید در سال ۱۱ هجرى نقل کرده، در عین اینکه او فرماندار (حاکم) مکه هم بود. عتاب از بزرگان مکه بوده و وقتیکه پیامبر او را به فرماندارى (تاریخ الطبرى) مکه منصوب کرد و ابوبکر هم او را در جایش تثبیت کرد و او را امیر حجاج کرد! و به همین خاطر است که، عتاب یکى از رازهاى بنى امیه و قریش است و سئوال درباره او این است که: چرا او با ابوبکر در یک روز کشته شد؟ بطوریکه هیچکدام از مرگ دیگرى با خبر نشد؟ جواب: نظریه حزب قریش بر تئورى ترور مخالفان تکیه داشت، به همین سبب وقتى عمر و یارانش، براى آتش زدن خانه فاطمه (علیها السلام) دختر پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه وآله وسلم) آمدند (در خانه على (علیه السلام) و حسن و حسین و فاطمه (علیهم السلام) حضور داشتند) زیرا على (علیه السلام) از بیعت با ابوبکر امتناع ورزیده بود. به عمر گفتند: در خانه فاطمه (علیها السلام) است. و عمر گفت: حتى اگر او باشد (اعلام النساء، ج ۴، الامامة والسیاسة، ابن قتیبة، ج ۱، السقیفة والخلافه، عبدالفتاح عبدالمقهود) و زمانیکه جناح عمر و عثمان ترور ابوبکر را طرح ریزى کرد همزمان با آن بر کنارى و ترور هم پیمانان او را نیز برنامه ریزى نمودند و عتاب بن اسید یکى از یارى دهندگان او بود، به اندازه اى که ابوبکر او را بر عمر در سمت امیر حجاج برترى داد. و اگر ابو بکر ترور نمیشد، چه بسا بعد از ابو بکر عتاب به خلافت میرسید، و احادیث که در مدح او به دست ما میرسید بیشتر از احادیثى بود که در مدح عثمان از سوى امویان جعل شده و به دست ما رسیده است. خصوصاً اینکه مقام و درجه عتاب بالاتر از عثمان بود. او در زمان پیامبر فرماندار مکه بود، و در زمان ابوبکر باز هم حاکم مکه و امیر حجاج بود. در حالیکه عثمان در زمان رسول الله و ابوبکر به مقامى نرسیده و جدایى بین ابو بکر و عثمان افتاد، زیرا که آن دو، از دو جناح مختلف قریش بودند. با بررسى روایات ترور ابوبکر و عتاب و پزشک عرب حارث بن کلده، کسى که مسموم کردن ابوبکر را کشف کرد، و اینکه ابوبکر و عتاب در یک روز مردند بدون آنکه یکى از آنکه کشته شدن دیگرى را بشنود متوجه این مطالب مى شویم که: آن دو مسموم شدند و سریعاً مردند، بدون آنکه یکى از مرگ دیگر باخبر شود. و این مطالب نقلهاى دروغین درباره مرگ ابوبکر را که او بعد از دو هفته پس از مسموم شدنش مرد را باطل مى کند. فراموش نشود که مسافت بین مکه و مدینه فقط ۶ روز راه بود، و خبر رسانى سریعتر از این با پرنده‌ها امکان پذیر مى باشد. و عتاب بن اسید از مقربین ابوبکر و هم پیمانان او بود و این پیمان در خانواده اش استمرار یافت تا آنجا که عبدالرحمن بن عتاب بن اسید در جنگ جمل در کنار عایشه شرکت داشت، و فرماندهى سمت راست سپاه را در جنگ به عهده داشت. و مروان بن حکم فرمانده سواره نظام جناح راست بود (المعارف، ابن قتیبه) و عتاب بن اسید هنگام مرگ عمرش به ۳۰ سال نمى رسید. واقدى مى گوید: در روزى که ابوبکر مرد عتاب هم مرد. (تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج ۷، تهذیب الکمال، مزى، ج ۱۶) محمد بن سلام الجمحى و دیگران مى گویند: خبر مرگ ابوبکر در روز دفن عتاب به مکه رسید. (تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج ۷، تهذیب الکمال، مزى، ج ۱۶) اولاد عتاب گفته اند: عتاب روزى مرد که ابوبکر مرد. (اسد الغابة، ابن اثیر، ج ۳، تهذیب الکمال، مزى، ج ۱۹) طبرى گفته است: عتاب در مکه مرد روزیکه ابوبکر مرد و هر دو مسموم شدند. (تاریخ طبرى، ج ۲) و باز طبرى مى گوید: عتّاب در مکه مرد. (تاریخ طبرى، ج ۲) و در این مسئله دو چیز مهم مى باشد: ۱- ترور عتاب با زهر ۲- ترور او در همان روز ترور ابوبکر. عملیات ترور ابوبکر خلیفه مسلمانان و طبیب عرب حارث بن کلده و عتاب بن اسید حاکم مکه و امیر حجاج با «زهر» و در دو شهر دور از هم و در همان روز بر نیرومندى مؤسسه بزرگى در آن لحظه دلالت مى کند. و این مؤسسه ترور مهمترین مؤسسه در حزب قریش بود. و سه یهودى پیشین عبدالله بن سلام و محمد بن مسلمه و زید بن ثابت از جناح عمر و عثمان بودند. (الاستیجاب، ابن عبدالله درهامش الاصابة) زید بن ثابت چندین بار در زمان عمر و عثمان و در هنگام غیبت آن دو حاکم مدینه شد و این، اعتماد آن دو را به زید، ثابت مى کند. و ابوبکر نیز به عتاب بن اسید اموى اعتماد زیادى مى کرد، همچون اعتماد عمر بر معاویة بن ابوسفیان. بطوریکه در سال دوم خلافت ابوبکر عتاب اسید اموى را سرپرست حجاج قرار داد. عروة بن زبیر مى گوید: ابوبکر یکسال عمر بن خطاب را امیر حج قرار داد. و در سال دوم عتاب بن اسید قریشى (مختصر التاریخ دمشق، ابن عساکر) یعنى ابوبکر عمر را از اماره حج عزل کرد، و بجاى او عتاب را قرار داد و همین امر اهمیت زیادى در رابطه این دو با یکدیگر با خلیفه داشت، و سبب بهم خوردن رابطه آن دو با هم شد و کشته شدن عتاب اموى را در پى داشت.

در داستان گرفتارى امین برادر مأمون نقل شده که پس از آن که مأمورین طاهر قایقی که امین بر آن نشسته بود بر آب واژگون کردند، امین جامه هاى خود را از تن بیرون کرد تا سبک شود، پس شنا کرد تا از آب بیرون آمد، اتفاقا و از بخت برگشته اش از آنسوى بیرون آمد که لشکر دشمن جمع بود، پس بعضى او را گرفتند، از او بوى مشک و رایحه طیبه شنیدند، دانستند که امین است، احمد بن سلام گوید که او نیز به همراه امین در آن قایق بوده، هنگامى که واژگونش کردند، احمد نیز شنا کرد و خود را بیرون آورد، بعضى از اصحاب طاهر او را گرفتند و خواستند او را بکشند، وعدۀ دو هزار درهم داد که در صبح آن شب رشوه بدهد، احمد گفت از کشتن من درگذشت و مرا در اطاق تاریکى داخل نمود، من در آن حجره بودم ناگاه دیدم مردى را عریان و برهنه آوردند که جز سراویل و عمّامه چیزى در تن نداشت، و بر کتفش خرقه اى بود، او را نیز در اطاق حبس کردند و پاسبانان دور اطاق را بگرفتند که مبادا ما بگریزیم، چون آن مرد در جاى خود مستقرّ شد عمّامه را از سر و صورت خود برداشت، دیدم که او محمد امین است، پس بگریستم و آهسته گفتم: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، امین مرا دید و گفت تو کیستى؟ گفتم: من یکى از غلامان تو هستم اى سید من، گفت: کدامیک از غلامان من مى باشى؟ گفتم: احمد بن سلامم. گفت: نزدیک من بیا و مرا در بر بگیر که من وحشت سختى در خود مى یابم، نزدیک شدم و او را بغل گرفتم، دیدم دلش در اضطراب و خفقان است، پس گفت: بگو بدانم برادر من مأمون زنده است؟ گفتم اگر زنده نبود، براى چه این جنگ و کارزار میشد؟ گفت: بمن گفتند که او مرده است، گفتم: خدا زشت کند روى وزراء که تو را باین وضع رساندند، گفت: الآن وقت عتاب نیست و تقصیر آنها نبود، گفتم: اى سید من این خرقه را دور افکن. گفت: کسى که حالش مثل حال من باشد این خرقه نیز براى او زیاد است. پس گفت: اى احمد شکّى ندارم که مرا به نزد برادرم مأمون خواهند برد، آیا مأمون مرا مى کشد؟ گفتم: نمیکشد چه آنکه علاقه برادری، دل او را بر تو مهربان خواهد کرد. گفت: هیهات، الملک عقیم، لا رحم له. گفتم: امان مرثمه امان برادرت مى باشد، پس او را استغفار و ذکر خدا تلقین میکردم که ناگاه در اطاق باز شد. مردى با سلاح وارد شد و نگاهى به صورت امین کرد و بیرون رفت و در را بست، من دانستم که امین را خواهند کشت، و من نماز شب خود را خوانده بودم، مگر نماز وتر را، ترسیدم که مرا نیز با او بکشند و نماز وتر از من فوت شود، زود برخاستم براى نماز وتر، امین گفت که نزدیک من بیا و نماز بخوان که من در وحشت سختى مى باشم، پس زمانى نگذشت که جمعى از عجم با شمشیرهاى برهنه آمدند که امین را بکشند، امین چون این بدید از جا برجست و گفت: انّا للّه و انا الیه راجعون، ذهبت نفسى و اللّه فى سبیل اللّه اما من حیله؟ اما من مغیث؟ آن جماعت بیامدند تا نزدیک در، و هریک به دیگرى میگفت که نزدیک برو و کارش را بساز، امین وساده اى بر دست گرفت و گفت: أنا بن عم رسول اللّه، انا بن هرون الرشید، أنا اخو المأمون، اللّه اللّه فى دمى. یکى از غلامان طاهر داخل شد و ضربتى بر پیش سر امین زد، امین وساده را بر جلو صورت وى کشید و خواست که شمشیر را از وى بگیرد، که آنمرد بفارسى فریاد زد که: امین مرا کشت، آن جماعت در خانه ریختند و بر امین هجوم آوردند، یکى شمشیر بر تهیگاه او زد که امین بر رو درافتاد، آنگاه سرش را بریدند و نزد طاهر بردند، طاهر آن را براى مأمون به خراسان فرستاد، چون سر امین را به نزد مأمون بردند، امر کرد او را در صحن خانه بر چوبى نصب کردند، و سپاه خود را طلبید و شروع کرد به جایزه دادن، و به هر کدام که جایزه میداد میگفت: که اولا باید بر آن سر لعنت کند و جایزۀ خویش بستاند و آنان نیز چنین میکردند. پس مأمون امر کرد سر را از دار بزیر آوردند و خوشبو کردند (ظاهرا به خاطر آنکه گندیده و بدبو شده بود) و فرستاد براى بغداد تا با جثّه اش دفن کنند. این عاقبت کسی بود که برای خودش شاهزاده بوده، و برادرش به قدرت رسیده، ولی به چنین سرنوشتی دچار شد. پس کسی که خیال میکنه آقا زاده بودنش باعث میشه تافته جدا بافته باشه، حواسشو جمع کند که چرخ روزگار میچرخه و وای به حال کسی که به درگاه خدا روسفید نباشه.

یکى از آزمایشهاى حق تعالى بندگان خود را آزمایش به فقر است، همچنین آزمایش بندگان به غنا و ثروت است، و معلوم نیست که صبر بر فقر دشوارتر از صبر به غنا باشد؛ چه بسا افرادى که عمرى را با فقر در زهد و عبادت گذرانیدند ولى همین که گشایشى در کارشان شد بساط زهد و عبادتشان برچیده شد. تاریخ از این نمونه‌ها فراوان دارد.

خداى تبارک و تعالى مادام که در وجود کسى خیرى مى بیند او را رها نمى فرماید و به حال خودش وانمى گذارد و بدا به حال کسى که از دامن لطف و عنایت الهى به کنار افتد، که همچون گوسفندى خواهد بود که از رمه و چوپانش به دور افتد و لا محالة نصیب گرگهاى بیابان خواهد بود؛ چنان که در بعضى از روایات به همین مضمون اشاره شده است. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: از اهل حق جدا نشوید که نصیب شیطان شوید، همچون گوسفند جدا مانده از رمه که گرفتار گرگ بیابان است.

میکائیل و جبرئیل دو فرشتۀ مقرّب الهى
در روایت آمده که میکائیل، فرشته موکل بر روزیها است، چه روزى جسدها و چه روزى جانها که معرفت است. و نیز از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده است که فرمود: مؤذّن اهل آسمان جبرئیل است و امامشان میکائیل، که در نزد بین المعمور فرشتگان به امامت او نماز میگذارند. و به این القاب براى جناب جبرئیل علیه السّلام در آیات شریفه اشاره شده است: إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ ذِی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ مُطاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ. که رسول خدا فرمود: خداى تعالى چه نیکو تو را ستوده است: ذى قوّة عند ذى العرش مکین. توان تو تا چه پایه است و امانتت چگونه؟ عرض کرد: امّا توان من پس خداى تعالى مرا مبعوث کرد و مأموریت داد به شهرهاى لوط که چهار شهر بود، و در هر شهر چهارصد، جنگجو به جز فرزندانشان و من همۀ آن شهرها را از ریشه کندم و آنقدر بالا بردم که اهل آسمان صداى مرغها و پارس سگهایشان را شنیدند، سپس آنان را فرو کوبیدم و همه را زیر و رو کردم و اما امانتم آنکه به هر چیز که مأمور شدم از آن چیز دیگر عدول نکردم. یکى از ابوابى که مجلسى در کتاب بحار الانوار منعقد فرموده: باب الحجب و الاستار فى السرادقات است، یعنى باب حجابها و پرده‌ها و سراپرده‌ها و روایاتى را که در این باره از اهل بیت رسیده است نقل نموده است. از جمله آنها روایتى است از توحید و خصال صدوق از امیر المؤمنین علیه السّلام که از حضرتش از حجب سؤال شد فرمود: نخستین حجابها هفت حجاب است، و عظمت هریک از حجابها را بیان مى فرماید، تا آن که فرماید پس از اینها سراپرده دیگر پانصد سال راه است. سپس سراپرده عزّت است، سپس سراپرده کبریا است، سپس سراپرده عظمت است، سپس سراپرده قدس است، سپس سراپرده جبروت است، سپس سراپرده فخر است، سپس سراپردۀ نور سفید است، سپس سراپرده وحدانیت است که هفتاد هزار سال راه است، سپس حجاب اعلى است و به همین جا سخن آن حضرت پایان یافت و ساکت شد. عمر گفت یا ابا الحسن. زنده نباشم روزى که تو را نبینم. صدوق پس از نقل این روایت میگوید: این حجابها بر خدا نیست، زیرا خداى تعالى توصیف به مکان نمى شود، بلکه این حجابها بر بالاترین درجۀ عظمت مخلوق خدا است که غیر او نتواند آن را درک کند. و نیز روایتى از معانى و خصال نقل مى کند که سندش به امام صادق علیه السّلام مى رسد و آنحضرت بواسطۀ پدرانش از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل مى فرماید که فرمود: خداى تعالى نور محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را آفرید پیش از آن که بیافریند آسمانها و زمین و عرش و کرسى و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را، و پیش از آن که بیافریند آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و موسى و عیسى و داود و سلیمان و هر که را که خداى تعالى فرموده در آیۀ شریفۀ: وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ تا وَ هَدَیْناهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ، و پیش از آنکه همه پیامبران را بیافریند به ۴۲۴ هزار سال پیش، و خداى تعالى با او ۱۲ حجاب آفرید: حجاب قدرت و حجاب عظمت و حجاب منّت و حجاب رحمت و حجاب سعادت و حجاب کرامت و حجاب منزلت و حجاب هدایت و حجاب نبوّت و حجاب رفعت و حجاب هیبت و حجاب شفاعت، سپس نور محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را دوازده هزار سال در حجاب قدرت حبس کرد و او مى گفت: سبحان ربى الاعلى، و در حجاب عظمت یازده هزار سال و او مى گفت: سبحان عالم السرّ (و اخفى) و در حجاب منت ده هزار سال و او مى گفت: سبحان من هو قائم لا یلهو، و در حجاب رحمت نه هزار سال و او مى گفت: سبحان الرفیع الاعلى، و در حجاب سعادت هشت هزار سال و او مى گفت: سبحان من هو دائم لا یلهو، و در حجاب کرامت هفت هزار سال و او مى گفت: سبحان من هو غنىّ لا یفتقر، و در حجاب منزلت شش هزار سال و او مى گفت: سبحان ربى العلى الکریم، و در حجاب هدایت پنج هزار سال و او مى گفت: سبحان ذى العرش العظیم، و در حجاب نبوّت چهار هزار سال و او مى گفت: سبحان رب العزّة عمّا یصفون، و در حجاب رفعت سه هزار سال و او مى گفت: سبحان ذى الملک و الملکوت، و در حجاب هیبت دو هزار سال و او مى گفت: سبحان اللّه و بحمده، و در حجاب شفاعت هزار سال و او مى گفت: سبحان ربى العظیم و بحمده، سپس خداى تعالى عزّ و جل بر لوح ظاهر فرمود که چهار هزار سال بر آن مى درخشید سپس آن را بر عرش ظاهر فرمود و برپایۀ عرش هفت هزار سال ثابت بود تا آن که خداى عز و جل آن را در صلب آدم علیه السّلام قرار داد تا آخر... و در این روایت اسرارى است که دست آمال ما از رسیدن به آنها کوتاه است و درک این معانى درخور استعداد ما نیست.
و در حدیث معروف از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم است که فرمود: خداى را هفتاد هزار حجاب است از نور و ظلمت که اگر آن حجابها را بردارد سبحات وجه او تا هرجا که چشمش به آن مى رسد مى سوزاند: انّ اللّه سبعین الف حجاب من نور و ظلمة لو کشفها لا حرقت سبحات وجهه ما انتهى الیه بصره، و بعضى از بزرگان فرموده اند: که علما در تاویل این حدیث سخن طولانی گفته اند و اجمالش آن که حجاب در حق تعالى محال است، و نمى شود آن را فرض نمود مگر نسبت ببیننده و تحقیق درباره حجب آن است که طالب خدا را مقامات است که هر یک از مقامات پیش از وصول به آن براى سالک حجابى است، و مراتب مقامات بى نهایت است پس مراتب حجب نیز غیرمتناهى خواهد بود، و این که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در هفتاد هزار محصورش فرموده است جز به نور نبوّت قابل درک نیست، یا آن که مراد از هفتاد، کثرت است که عدد هفتاد به منزلۀ مثلى است براى فزونى. روح رئیس فرشتگان موکل بر حجب و ساکنان در حجب است، و ظاهر آن است که یک نفر است که سرکردگى همه را دارد و محتمل است که اسم جنس باشد بدین معنى که ملائکۀ هر حجابى رئیسى داشته باشند. و درود بر روحى که او از امر تو است اشاره است به آیه شریفۀ: وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی: از تو مى پرسند که روح چیست؟ بگو روح از امر پروردگار، من است و ظاهر این جمله آن است که روح، مورد سؤال در آیه از فرشتگان است، نه روح انسانى. چنانچه در روایت کافى شریف و على بن ابراهیم و صفار و دیگران است که به سندهاى صحیح روایت کرده اند. از ابى بصیر که گوید سؤال کردم از امام صادق علیه السّلام از این آیه شریفه. فرمود مخلوقى است از جبرئیل و میکائیل بزرگتر، با رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بود و او با امامان است و او از ملکوت است. و روایاتى دیگر نیز در مقام رسیده است. فصلّ علیهم و على الملائکة الذین من دونهم من سکّان سمواتک و اهل الامانة على رسالاتک: پس درود بفرست بر آنان و بر فرشتگانى که در رتبه و مقام کمتر از آنانند و از ساکنین آسمانهاى تو هستند.

بنا به سند معتبر از عبد اللّه بزاز که گفت در میان من و حمید بن قحطبۀ طوسى معامله اى بود. در سالى به نزد او رفتم. چون خبر آمدن مرا شنید، در همان روز ورودم مرا طلبید. پیش از آنکه جامه هاى سفر را تغییر دهم و آن هنگام وقت زوال از ماه مبارک رمضان بود، چون بر او وارد شدم، دیدم حمید در خانه نشسته است که نهر آبى در میان آن خانه جارى است. چون سلام کردم و نشستم آفتابه و لگن آوردند، دستهاى خود را شست و مرا نیز امر کرد که دستهاى خود را شستم. آنگاه خوان طعام او را حاضر کردند. از خاطر من محو شده بود که ماه رمضان است و من روزه دارم، چون دست به جانب طعام بردم روزه را به خاطر آوردم دست کشیدم. حمید گفت: چرا طعام نمى خورى؟ گفتم: ماه مبارک رمضان است و من بیمار نیستم و علّتى ندارم که موجب افطار باشد و شاید امیر را در این باب علّتى و عذرى باشد که مجوّز افطار او شده باشد. آن پلید گفت که من نیز علّتى ندارم و بدنم صحیح است. این بگفت و بگریست. چون از خوردن طعام فارغ شد، گفتم: ای امیر سبب گریۀ شما چه بود؟ گفت: سببش آن است که در وقتى که هارون در طوس بود شبى از شبها در میان شب مرا طلبید، چون به نزد او رفتم دیدم شمعى به نزد او مى سوزد و شمشیر برهنه نزد او گذاشته است و خادمى نزد او ایستاده، چون مرا دید گفت: تا چه اندازه در اطاعت من حاضرى؟ گفتم: به جان و مال تو را مطیع و فرمانبردارم. پس مدتی سر به زیر افکند، آنگاه مرا رخصت برگشتن داد، چون برگشتم باز پیک او به طلب من آمد و این مرتبه ترسیدم، گفتم: انا للّه و انّا الیه راجعون، گویا ارادۀ قتل مرا داشت، چون مرا دید از روى من شرم کرد، اکنون مرا مى طلبد که به قتل برساند، چون بر او داخل شدم باز پرسید که چگونه است اطاعت تو مرا؟ گفتم: فرمانبردارى مى کنم به جان و مال و فرزند و عیال. پس تبسّمى کرد. باز مرا رخصت برگشتن داد، همین که داخل خانۀ خود شدم دیگر باره پیک او آمد و مرا به نزد او برد، چون بر او وارد شدم سخن سابق را تکرار کرد. این دفعه من جواب گفتم که اطاعت مى کنم تو را در جان و مال و زن و فرزند و دین خود. رشید چون این جواب را شنید بخندید و گفت این شمشیر را بگیر و آنچه این خادم تو را امر مى کند انجام بده، پس خادم شمشیر را به دست من داد و مرا به خانه اى برد که در آن خانه قفل بود، پس قفل را گشود و مرا داخل خانه برد. چون داخل شدم چاهى دیدم که در صحن خانه کنده اند و سه حجره در اطراف آن صحن بود که درهاى آنها قفل بود، پس درب یکى از آنها را گشود، در آن حجره بیست نفر دیدم از پیران و جوانان و کودکان که گیسوان بر سر داشتند و دربند و زنجیر بودند و همگى از فرزندان على و فاطمه علیهما السلام بودند (ظاهرا گیسو داشتن شعار علویّون بوده است و این شعار حتى تا زمان سعدى شیراز نیز بوده که میگوید: شیّادى گیسوان برتافت که من علویم... تا آخر حکایت گلستان) پس آن خادم گفت که خلیفه تو را امر کرده است که ایشان را گردن بزنى. پس یک یک را بیرون مى آورد و من در کنار آن چاه ایستاده بودم و ایشان را گردن مى زدم تا آن که تمامى را بکشتم. پس سرها و تن هاى ایشان را در آن چاه افکند. و حجرۀ دیگر را گشود، در آن حجره نیز بیست نفر از آل على و فاطمه علیهما السلام به زنجیر بودند. خادم گفت: خلیفه امر کرده که ایشان را نیز مقتول سازى. پس یک یک را من گردن مى زدم و او سر و بدن ایشان را در آن چاه مى افکند تا آن که ایشان را نیز به قتل رسانیدم. پس حجرۀ سیّم را گشود، در آن حجره نیز بیست نفر از سادات علوى و فاطمى محبوس و در قید بودند و گیسوها که علامت سیادت بود در سر داشتند. خادم گفت که خلیفه نیز امر کرده به کشتن ایشان. پس یک یک را بیرون مى آورد و من گردن مى زدم تا آن که از قتل نوزده تن ایشان بپرداختم. چون بیستم را آورد مرد پیرى بود و گفت دستت بریده باد میشوم (مشئوم، شوم، نحس) لعون چه عذر خواهى آورد نزد رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در وقتى که از تو بپرسد براى چه شصت تن اولاد مظلوم مرا به جور و ستم کشتى؟ من چون این سخن را شنیدم بر خود بلرزیدم و مرتعش گشتم. پس خادم نزد من آمد و بانگ بر من زد. من نیز آن پیرمرد علوى را به قتل رسانیدم و بدنهاى ایشان در چاه افکندم. پس هرگاه من شصت نفر از فرزندان رسول خدا را به ستم کشته باشم، روزه و نماز مرا چه فایده بخشد؟ یقین دارم که پیوسته در جهنم خواهم بود. پایان/ این جریان در محضر معصومى و یا بزرگى مطرح گردید، ایشان فرمودند که این یأس آن پلید از رحمت خداى تعالى، از همۀ گناهانى که مرتکب شده بود بدتر و عظیم تر است، حال خواه این مطلب در کتاب روایتى باشد و خواه در کتاب اخلاقى، اصل مطلب صحیح است، زیرا بطورى که اشاره شد، گناهان را هر چند بزرگ باشند، اگر دوایى متصوّر باشد، باز در تضرّع و زارى و طلب مغفرت از خداى مهربان و آمرزنده است، وگرنه از یأس و نومیدى از رحمت علاجى برنمى آید و دردى دوا نمى شود.

کابالا
مشروعیت دادن به مکر:‌ این اصل یهودیان بلکه مشخّصه دین یهود است؛ محققین خوب تشخیص داده و گفته اند که رابطه انسان با خدا در دین یهود، یک رابطه رقابتی است. و رابطه انسان با خدا در دین مسیحی یک رابطه محبتی است، و رابطه انسان با خدا در دین اسلام رابطه عبد و معبود است. رابطه رقابتی با خدا یک اصل توراتی (توراتِ تحریف شده) است که حتی انبیاء در این رقابت با خدا به مکر و نیرنگ متوسل میشوند، به ویژه رفتار پیامبران نیز با همدیگر بر مکر استوار بوده است، مثلاً: اسحاق میخواست به فرزندش عیسو دعا کند تا او به سعادت دنیوی و اخروی برسد. فرزند دیگرش یعقوب به مکر متوسل شد؛ اسحاق در آن زمان نابینا شده بود، یعقوب بزغاله ای را ذبح کرد، گوشت آن را برای پدرش اسحاق بریان کرد و پوست بزغاله را بر دو بازوی خود کشید، غذا را به حضور اسحاق برد، اسحاق بازوان پر موی را لمس کرد و گمان کرد که عیسو است، زیرا بازوان عیسو خیلی پر مو بود و دعا کرد. بدین ترتیب یعقوب به مقام بالا رسید و عیسو عنوان برادر عقب مانده به خود گرفت. در متون یهودی که سراسر اسرائیلیات است، نمونه های متعدد، از این رقابت و مکر وجود دارد. نفوذ:‌ محی الدین در فصّ نوحی، یک رقابت میان مثلث خدا، نوح و قوم نوح، به نمایش میگذارد و بالاخره قوم ملحد در جریان رقابت و مکر موفق میشوند و مستقیماً به وصال الله میرسند، آنان میدیدند راهی که نوح برایشان نشان میدهد، مصداق چرخانیدن لقمه به دور سر بود، راه میانبر را برگزیدند و مستقیماً و بدون تاخیر در دریاهای علم (که مرادش همان وصال است) غرق شدند. محی الدین با گستاخی و باصطلاح با پرروئی کامل، آیات قرآن، بویژه آیات سوره نوح را بر این مکر و نیرنگ خود، تاویل میکند و نویسنده ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، این خزعبلات را عرفان نامیده و به شرح فصوص میپردازد، وای بر ما، به چه روزگاری گرفتار شده ایم، آیا صدرویان ما براستی نمیفهمند که به چه کاری مشغول هستند؟

آفرینش و موضوع سیاهچاله در قرآن، میفرماید: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ‏، وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏: به نام خداوند بخشندۀ مهربان، سوگند به ستاره آنگاه که هلاک شود. نجم: هر کرۀ آسمانی که در شب نور دهد، خواه نورش اصیل باشد مانند هر خورشید و ستاره. و خواه نورش وام گرفته از خورشید باشد، مانند هر سیاره ای که نور یک خورشید را منعکس میکند. و به قمر، نجم گفته نمیشود. اما در این آیه باید گفت مراد اصیل است. زیرا ارادۀ غیر اصیل نیازمند قرینه است که وجود ندارد. و ارادۀ اعم، یعنی ارادۀ هم اصیل و هم غیر اصیل با همدیگر، با معنی هوی نمیسازد. مردم قدیم شهاب ها را نیز نجم، کوکب و ستاره مینامیدند. لذا برخی مفسرین هوی را به سقوط شهاب ها معنی کرده اند. در حالیکه قرآن بطور نصّ دربارۀ شهاب ها با لفظ شهاب سخن گفته و آنها را نجم و کوکب و خورشید ننامیده است. از سه کاربرد بالا در معنی هوی، آنچه با نجم مناسبتر است، معنی اول است، و نیز هر ستاره ای برای یک منظومه ای نقش مادری ایفا میکند. گرچه دو معنی دیگر نیز با هلاکت یک نجم که به انرژی تبدیل میشود و انرژی شبیه باد است، و یا سقوط عقاب که بال و پرش جمع شده و فرو می آید، بی مناسبت نیست. هَوَی، صیغۀ مفرد مذکر غایب ماضی است، دربارۀ چیزی بکار میرود که خودش هلاک شود. و در آیۀ ۵۳ همین سورۀ نجم، متعدّی آن از باب اِفعال، آمده است: وَ الْمُؤْتَفِکَةَ أَهْوى‏: خداوند شهرهای مؤتفکه را فرو کوبید. چرا لفظ «هوی» انتخاب شده و مثلاً از مشتقات «موت» نیامده؟ برای این که موت دربارۀ جانداران بکار میرود و بهترین لفظ برای مرگ یک خورشید کلمۀ هوی است. شأن نزول: در شأن نزول این آیه و این سوره، چند حدیث آورده اند که برای تایید سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در نزدیکی های رحلتش، کوکبی در مدینه با نور فراوان ساقط شده است. اما علاوه بر این که سند آنها نقص دارد، با تاریخ نزول آیه و سوره نیز تضاد دارد. زیرا سورۀ نجم در مکه نازل شده و از سوره های مکّی است، نه مدنی. ظاهراً برخی راویان میان دو موضوع که یکی مکی و دیگری مدنی بوده خلط کرده اند و چنین چیزی درست شده است. یعنی ماجرای مدینه سقوط یک شهاب سنگ بوده و ارتباطی با این آیه نداشته است. طبرسی در مجمع البیان، و ابن جمعه در نور الثقلین، در ذیل همین آیه، حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل کرده اند که این آیه و سوره در مکّه نازل شده و عتبه بن ابی لهب نیز دربارۀ آن عکس العمل ناشایست نشان داده است.

اسناد لانه جاسوسی امریکا
(از نامه چارلز ناس به وزارت امور خارجه آمریکا مورخ ۲۰ اردیبهشت ۵۸) همانطور که امور داخلی ایران به دو شاخه رسمی و غیر رسمی تقسیم یافته، سیاست خارجی آن هم، چنین است. این سیاست بین دو جریان افکار انقلابی اسلامی و جریان محافظه کارانه (سیاسیون ملی گرا) در حال نوسان است، نشانه‌های مشخص از آنجا مشاهده شد که در عرصه بین المللی، یک گرایش بسوی کشورهای رادیکال و نیز دوری جستن از اعراب میانه رو پدید آمد: حملات دائمی لفظی به اسرائیل و صهیونیسم و بدگمانی نسبت به ابرقدرتها جناح دیگر، تمایل به همکاری دولت با دوستها، و کوشش در جهت بنای یک اقتصاد مدرن. این سیاستهای دوگانه تا زمانی که دولت دائمی مستقر نشده باشد
و یا این دولت تعویض نشده باشد ادامه دارد. کوشش ما برای معتدل کردن سیاست رادیکال در موقعیت فعلی بسیار محدود است.

حدیث :
قال ابوعبدالله علیه السلام : لیس لحاقن راى و لالملول صدق و لا لحسود غنى و لیس بحازم من لا ینظر فى العواقب و النظر فى العواقب تلقیح للقلوب .
ترجمه :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که با بول به او فشار آورده راى (قابل اعتنا و بى نقص) ندارد و کسى که افسرده است دوستى ندارد، و حسود بى نیاز نمى شود، و کسى که در عاقبت کارها نمى اندیشد دور اندیش و محتاط نیست، و اندیشیدن در عاقبت کارها مایه بارورى دلها است.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: مردى به خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد: اى رسول خدا مرا دانشى بیاموز. حضرت فرمود: بر تو باد به نومیدى نسبت به آنچه که در دستان مردمان است، زیرا این روحیه بى نیازى، و ثروتى حاضر و آماده است. عرض کرد: اى رسول خدا بیش از این بفرما. حضرت فرمود: بر حذر باش از طمع، زیرا طمع و آزمندى، فقرى حاضر و آماده است ، عرض کرد: اى رسول خدا بیش از این برایم بفرما. حضرت فرمود: هرگاه قصد انجام دادن کارى را نمودى، با دقت در عاقبت آن کار اندیشه کن، پس اگر خیر و هدایت در آن باشد آن را پى گیرى کن، و اگر مایه گمراهى باشد از انجام آن خوددارى نما.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که با مردم درباره خود به انصاف رفتار کند مردم درباره او به داور و میانجى بودن براى دیگران خوشنودند.
حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: سید و سرور همه کارها سه چیز است : به انصاف رفتار کردن با مردم درباره خود، و یارى نمودن برادر دینى در راه خدا، و به یاد خدا بودن در هر حال.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند عزوجل مى فرمایند: سوگند به عزت و شکوه و بزرگ منشى و نور و برترى و بلندى جایگاهم، که هیچ بنده اى خواهش نفسانى خویش را بر خواسته من مقدم نمى دارد، جز اینکه کارش را پریشان و پراکنده مى سازم، و دنیایش را بر او مشتبه و درهم بر هم مى گردانم، و قلبش را به دنیایش مشغول مى سازم و (با این همه) به او از دنیا به همان اندازه اى که برایش مقدر نموده ام میدهم، و سوگند به عزت و شکوه و بزرگى و نور و برترى و بلندى جایگاهم، که هیچ بنده اى خواسته مرا بر خواهش نفسانى خویش مقدم نمى دارد، مگر اینکه فرشتگانم را براى حفظ و نگاهدارى اش بر مى گمارم و آسمانها و زمین را ضامن و عهده دار روزى او قرار مى دهم و براى او از (سود) تجارت هر تاجرى برتر خواهم بود، و چنین کسى دنیا به سراغش ‍ مى آید در حالى که او دنیا را ناپسند مى داند.

خوزستان و نیشکر

خوزستان و نیشکر
کلمه خوز به معنای نیشکر و خوزستان یعنی نیشکرستان. با اینکه ایرانیان باستان اولین مردمی بودند که استخراج قند و شکر را خلق کردند، و با وجود تلاش‌های بسیار، برای احیای این صنعت از زمان امیرکبیر در ایران برای کشت نیشکر در استان خوزستان، با کشته شدن او و بر سر کار آمدن میرزا آقاخان نوری که تابعیت انگلیسی داشت، این فرآیند پیاپی متوقف میشود. در دوره رضاشاه، دوباره مساله تولید شکر از نیشکر در خوزستان با همت دولت و ملت آغاز شد. انگلیسی‌ها با خودکفایی ایران مخالف بودند و برای ترساندن کشاورزان مارهایی را از هندوستان که آن زمان مستعمره بریتانیا بود، در مزارع نیشکر رها میکردند. پدر سوخته بازی که شاخ و دم ندارد، کاپیتان نوئل، جاسوس سرویس انگلیس در ایران و قفقاز، بر این باور بود که در کنار ذخایر بزرگ منطقه خوزستان، هرچقدر جمعیت کمتری وجود داشته باشد، به سود منافع انگلیس است. مافیای پشت پرده واردات انگلیس، پیاپی توسعه نیشکر را نابود کرده است.

نگو غزه و سیاست به ما چه؟ ما در ایران، باید بفهمیم که وقتی به کشورمون حمله نظامی هوایی شد که در شامات، سوریه را از دست دادیم و حزب الله نیز آسیب زیادی دید. تا وقتی آنجا بودیم، صهیون و آمریکا جرات حمله به ایران را نداشت. اکنون باید بفهمیم که اگر عراق سقوط کند؛ حمله زمینی داعش و دیگر گروه‌های تکفیری حاضر در سوریه (اعم از تحریرالشام و دیگران) همچنین گروه‌های تروریستی تجزیه طلب حاضر در اقلیم کردستان عراق (اعم از کوموله، پژاک، حدکا و پ‌ک‌ک)، و البته وهابیان و سلفی‌ حاضر در باکو (که از شامات به مرزهای آذربایجان ایران منتقل شده‌اند)؛ به نیابت از غرب و صهیون با پشتیبانی هوایی ناتو قطعی است. خط قرمز زمینی ایران؛ عبور دشمن از خط موصل، تکریت، سامراء، فلوجه، کربلا، نجف، حله، بصره است. اگر دشمن از این نقطه بگذرد، فجایع کشتار و قتل‌عام و تجاوز به نوامیس و... به اضافه‌ی حمله‌ی مستقیم ناتو به رهبری آمریکا و اسقاطیل به ایران، قطعی‌ست. البته در اینصورت قطعاً از ما سیلی سختی خواهند خورد که هتگشون وتگ میشه، ولی چرا زور رو به التماس بدیم؟ الان دیگه خواجه حافظ شیرازی هم فهمیده است که، ایران از اکتبر ۲۰۲۵ و در پی حملات آمریکا به تأسیسات هسته‌ای کشور، روند مهندسی معکوس بمب سنگرشکن GBU-57 آمریکا را آغاز کرده، پس اگر دشمن قصد انتحار دارد بسم الله، الان دشمن هیچ شانسی جز تفرقه افکنی ندارد. پس هوشیار باش و آب به آسیاب دشمن نریز، چرا بعضی حرفامو میشنوی، ولی نکاتی که در مورد اهمیت اتحاد گفتم رو زودی یادت رفت؟

همیشه امیدت به خدا باشه، نه بندگانش، چون امید بستن به غیر خدا، مثل خانه عنکبوته: سست، شکننده و بی اعتبار، خدا به تنهایی برایت کافیست، در همه حال به او اعتماد کنیم.

میگن شخصی ﺳﺮﮐﻼﺱ ﺭﻳﺎﺿﯽ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . وقتی ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﺭﺍ ﺯﺩﻧﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ ، ﺑﺎﻋﺠﻠﻪ ﺩﻭ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭی ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﮐﺮﺩ، ﻭ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺗﮑﻠﻴﻒ ﻣﻨﺰﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﺩو ﺗﻤﺎﻡ آنروز ﻭﺁﻥ ﺷﺐ ﺑﺮﺍی ﺣﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ، ﻫﻴﭽﻴﮏ ﺭﺍ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﮐﻮﺷﺶ ﺑﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻳﮑﯽ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻼﺱ ﺁﻭﺭﺩ. ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﮐﻠﯽ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺷﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺩﻭﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺭﻳﺎضی ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﺍﻧﺴﺖ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻً ﺁﻧﺮﺍ ﺣﻞ ﻧﻤﻴﮑﺮﺩ، ﻭلی ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺍﺳﺖ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺘﻤﺎً ﺁﻥ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍی ﺣﻞ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻳﺎﻓﺖ. ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﺴﯽ ﺟﺰ ﺁﻟﺒﺮﺕ ﺍﻧﻴﺸﺘﻴﻦ ﻧﺒﻮﺩ. ﺣﻞ ﻧﺸﺪﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ، ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﻩ.

حرفمو اینجوری بهت میگم اگر بگیری، که سعدی گفته: پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد، بیچاره در آن حالت نومیدی، ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن، که گفته اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید. ملک پرسید چه میگوید؟ یکی از وزرای نیک محضر گفت: ای خداوند همی گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ، ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت، وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز براستی سخن گفتن، این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک را روی ازین سخن در هم آمد و گفت: آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی، که روی آن در مصلحتی بود، و بنای این بر خبثی، و خردمندان گفته اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز.
از در خویشم مران، کاین نه طریق وفاست
در همه شهری غریب، در همه ملکی گداست
با همه جرمم امید، با همه خوفم رجاست
گر درم ما مس است، لطف شما کیمیاست
سعدی اگر عاشقی، میل وصالت چراست؟
هر که دل دوست جست، مصلحت خود نخواست.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

اینکه گفتی به ما چه فلان.. و از فلان خوشم نمیاد.. از فلان موضوع حالم بد میشه.. ببینم، آیا قراره من چیزی بنویسم که تو خوشت بیاد؟ ملاک و معیار خوش آمدن هست؟ حق تلخ هست، آره، الان عصر شبهه و تشکیک هست، چیزی که هنوز متوجه نشدی و سلیقه ای، به خوش آمدنها دلخوش شدی این هست که، دین خدا جز حب و بغض نیست. در فروع دین بهش میگن تولی و تبری. امام علی علیه‌السلام فرمود: سه کس به خاطر من نجات می‌یابند: کسی که مرا دوست میدارد، و کسی که دوستدار مرا دوست میدارد و کسی که با دشمن من دشمنی کند. اما چرا؟ چون غیر از حق و باطل، سومی وجود ندارد، یا اینطرف هستی و یا آنطرف. وقتی روبروی باطل ایستادی، در جبهه حق هستی، حتی مولا علی علیه‌السلام فرمود: دو دسته بخاطر من هلاک میشوند: دوستداری که افراط کند، و دشمنی که دشنام دهد. چرا؟ چون در خط و مسیر مولا علی علیه‌السلام افراط وجود ندارد، وقتی کسی افراط و زیاده روی کند، از مسیر منحرف شده و در مسیر باطل حرکت میکند، تاریخ دائماً تکرار میشود، حق و باطل را بشناس، تا جبهه حق و باطل را بشناسی، و وقتی ناچار بین بد و بدتر قرار گرفتی، بد را انتخاب کنی، نه بدتر را. در قیامت گروهی را به جهنم میبرند، اعتراض میکنند که ما خبر نداشتیم و نمیدانستیم، در سوره نساء هم این قضیه آمده: إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِکَةُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنتُمْ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِیهَا فَأُولَٰئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِیرًا: ﻗﻄﻌﺎً ﻛﺴﺎنیکه (ﺑﺎ ﺗﺮﻙ ﻫﺠﺮﺕ ﺍﺯ ﺩﻳﺎﺭ ﻛﻔﺮ ، ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺯﻳﺮ ﺳﻠﻄﻪ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﻭ ﻣﺸﺮﻛﺎﻥ) ﺑﺮ ﺧﻮﻳﺶ ﺳﺘﻢ ﻛﺮﺩﻧﺪ، ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥْ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﺒﺾ ﺭﻭﺡ میکنند ، ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ میگویند: (ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺩﻳﻦ ﺩﺍﺭی ﻭ ﺯﻧﺪگی) ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎلی ﺑﻮﺩﻳﺪ ؟ میگویند: ﻣﺎ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻦ ، ﻣﺴﺘﻀﻌﻒ ﺑﻮﺩﻳﻢ . ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ میگویند: ﺁﻳﺎ ﺯﻣﻴﻦ ﺧﺪﺍ ﻭﺳﻴﻊ ﻭ ﭘﻬﻨﺎﻭﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ (ﺍﺯ ﻣﺤﻴﻂ ﺷﺮﻙ ﺑﻪ ﺩﻳﺎﺭ ﺍﻳﻤﺎﻥ) ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﻛﻨﻴﺪ ؟ ﭘﺲ ﺟﺎﻳﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﺩﻭﺯﺥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺑﺪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﮔﺎهی ﺍﺳﺖ. مهاجرت و مستضعف بودن، تنها مادی و فیزیکی نیست، مستضعف فکری هم نوعی از این استضعاف است که حق و باطل را نشناسی، سرچ و جستجو در اینترنت هم نوعی مهاجرت هست، برای پیدا کردن حقیقت، در سوره مزمل هم به مهاجرت قلبی از مادیات به معنویت اشاره شده. ما مسئولیم در مقابل کشورمون ایران، مسئولیم در مورد فرزندانمون و نسل بعدی، مسئولیم در مقابل خون شهیدان که از همه چیزشون گذشتند، مسئولیم در مقابل امام خمینی که این انقلاب را بوجود آورد، اگر مسیر این انقلاب کج بشود و ما تلاش خودمون رو برای حفظش نکرده باشیم گناهکاریم، قطعاً صاحب الزمان این مسئولیتها رو روزی از ما بازخواست خواهد کرد، اگر دشمن تلاش میکند با تفرقه و هرج و مرج، از شکافهای موجود به نفع خود بهره برداری کند، ما نباید مثل شلغم منفعل باشیم، بلکه با امر به معروف و نهی از منکر، تلاش کنیم، مشکلات ایران، بدست جوانان ایران، و به دور از هیجان و جنجال، با آرامش در درون کشور حل و فصل کنیم، چطوری؟ با حمایت از رفتارهای سازنده و مخالفت از کجروی ها، نه اینکه بی تفاوت باشیم، قضیه رو اشتباه فهمیدی، من نه چپی هستم و نه راستی، زیر پرچم هیچکدوم شمشیر نمیزنم، به هیچ جناحی هم وابسته نیستم، خودمو بازیچه و قربانی هیچ جناحی نمیکنم، ولی بی تفاوت هم نیستم، اتحاد ملی باید حفظ بشه، تمامیت ارضی کشور باید حفظ بشه، اگر هم فلان آقازاده فلان خطا رو کرد، باید پاسخگو باشه، نه اینکه همه رو بندازیم گردن اسلام و بعد بگیم پس حالا اسلام باید حذف بشه، نه، در هر حالی تک تک ما مسئولیم و برای داشتن فردایی بهتر برای نسل فردا، و ایرانی مقتدر و مستقل تلاش کنیم، هر کس در حدّ توانش، ولو توان ما کم باشه، خدا بیشتر از حدّ توان و وسع ما نخواسته.

مدرسه اقدام به بردن دانش آموزان به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک میشن که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشه که: حداکثر ارتفاع سه متر، و ارتفاع اتوبوس هم سه متر. ولی چون راننده قبلا این مسیر رو اومده بود، با کمال اطمینان وارد تونل میشه و.. ولی سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده میشه و در داخل تونل گیر و توقف میکنه. پس از بررسی اوضاع مشخص میشه که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده شده که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادن، یکی گفت راهش کندن آسفالته، و دیگری گفت بکسل کردن با ماشین سنگین و.. اما هیچکدام راهکاری درست و چاره ساز نبود. پسر بچه ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: راه حل این مشکل را من میدونم، یکی از مسوولین اردو بهش گفت: برو بچه توی ماشین و و از دوستات جدا نشو. پسر بچه با اطمینان کامل گفت: بخاطر کوچکیم دست کمم نگیر و یادت باشه که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک بزرگ در میآره. راننده از حاضر جوابی کودک تعجب کرد و راه حل از او خواست. بچه گفت: برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم، باید درونمان را از هوای نفس و باد غرور خالی کنیم و در اینصورت میتوانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم، یعنی باید باد لاستیکهای اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کنه. پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد. خالی کردن درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت، رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی ماست .

بازی عشق کلک داشت نمی دانستم
غم آن سر به فلک داشت نمی دانستم
با نگاهی دل دیوانه،گرفتارش شد
سفره ی عشق، نمک داشت نمی دانستم
دل من صافتر از آینه، اما دل او
شیشه ای بود که لَک داشت نمی دانستم
به وفاداریِ من، آنکه ز من ساده گذشت
بیشتر، از همه شک داشت نمی دانستم
آرزوهام شد آوار، فرو ریخت سرم
سقفِ این خانه تَرَک داشت نمی دانستم
باختم زندگی ام را به قماری که در آن
دلبری بود، که تَک داشت نمی دانستم

هرگز امیدت را از دو چیز قطع نکن، از رحمت خدا و از قدرت خدا، امروز آرزو میکنم زیباترین و محال ترین آرزوهات با مصلحت خدا گره بخوره، روزهای پائیزیت خوش.

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت دوازدهم)
ادامه از قبل.. خب رسیدیم به پاسخ به ایرادها و اینکه چرا در این باره به بحث پرداختیم؟ در رسانه های مختلف، مطالب نادرستی مطرح شده که براى روشن شدن افکار عمومى و روشن ساختن میزان ارزش آن مدافعات، این بخش را به عنوان سؤال و پاسخ بر مباحث اضافه میکنم. سؤال: چرا این همه براى ابطال مسئله تناسخ و میزگرد به خود زحمت میدهید؟ پاسخ: یک اصل مسلّم داریم که دلایل عقلى و نقلى فراوانى آن را تأیید مى کند، و آن اصل در یک حدیث نبوى خلاصه شده: هنگامى که بدعتى آشکار گردد و دستها یا زبانها یا قلمهائى براى تحریف حقایق و نشر خرافات به کار افتد، افراد مطّلع باید بپاخیزند و با آن مبارزه کنند، و اگر کوتاهى کنند، از رحمت خدا به دور خواهند بود، و نفرین فرشتگان و مردم بر آنها خواهد بود. این از یک سو. از سوى دیگر، این اصل هم در میان تمام دانشمندان اسلام اعم از شیعه و تسنّن (جز فرقه کوچک و ضعیفى که تناسخیّه نامیده شده اند و تنها نامى از آنها در کتب عقائد و مذاهب یافت میشود) مسلّم است و همه به آن ایمان دارند که تناسخ و عود ارواح به بدن دیگر، غلط و بى اساس است و دلایل نقلى و عقلىِ قطعى آن را ابطال مى کند (خواه تناسخ به صورت نزولى باشد؛ یعنى، بازگشت به زندگى پست تر، یا صعودى یعنى بازگشت به زندگى عالیتر، در بدن انسان باشد، یا حیوان) ؛ زیرا این عقیده خرافى مفاسد بسیارى دارد، زیرا: اوّلًا، تناسخ از نظر مذهبى بهانه اى براى انکار رستاخیز و عدم نیاز به پاداش و کیفر در سراى دیگر و احیاناً بهانه اى براى قائل شدن به ازلیّت ارواح (چنانکه در تاریخ عقائد ثبت است) مى گردد، و لذا یک مسلمان واقعى نمى تواند معتقد به تناسخ و عود ارواح باشد، و تحقیق این موضوع از دانشمندان مذهبى آسان است، و بسیارى از آیات قرآن این عقیده را طرد مى کند. ثانیاً، از نظر اجتماعى، وسیله مؤثّرى براى تخدیر افکار، و آماده ساختن افراد براى تن در دادن به انواع محرومیّتها و بدبختى‌ها و ناکامیها مى باشد؛ به زعم این که اینها کیفر اعمالى است که در زندگى سابق انجام داده اند و باید آنها را تحمّل کنند، تا به اصطلاح پاک شوند و کامل مى شوند! و یا به امید این که در زندگى آینده که به این جهان باز مى گردند، جبران خواهد شد؛ پس تن در دادن به آنها ناراحت کننده نخواهد بود و به این ترتیب این عقیده، محرومان و ستمدیدگان را تشویق مى کند که به بدبختیهاى موجود تسلیم شوند! ثالثاً، از نظر اخلاقى این عقیده بسیارى از تبعیضات اجتماعى و ظلم و ستمها را توجیه مى کند، و کوشش براى مبارزه با اینها را بى دلیل مى شمارد، چه این که قطعاً یا احتمالًا این گونه افراد، کفّاره جنایات خود را در زندگى سابق مى بینند تا پاک شوند، پس چرا ما مانع تکامل آنها شویم و در راه پاک شدن آنها سنگ بیندازیم؛ بنابراین، ترحّم به آنها هم بى دلیل است! همچنین ما نباید نسبت به افراد معلول و ناقص الخلقه و یا ملل استعمارزده و رنجدیده احساس ناراحتى کنیم! مّا مسئله ارتباط با ارواح و بازى میزگرد با این وضع که میدانیم و میدانند: اوّلًا، یکى از عوامل تقویت عقیده به تناسخ ارواح است؛ چه این که اصحاب میزگرد و امثال آنها اقرارهایى به زعم خودشان از ارواح، دائر به تکرار و عود ارواح مى گیرند. ثانیاً، فتح این باب، سبب هرج و مرج در عقاید و افکار خواهد بود؛ زیرا عدّه اى ساده لوح یا سودجو و یا مبتلا به بیماریهاى روانى، هر شب کنار میز مى نشینند و اقرار تازه اى بوسیله یک روح فوق العاده عالى و بلندپایه، درباره خوبى و بدى افراد، و حتّى صحّت و فساد عقاید پیروان این مذهب و آن مذهب (و چه بسا مذاهب باطله و فِرَق گمراه) ادّعا میکنند! یک شب مجازات قسطى را در عالم ارواح (شبیه یخچال و کولر قسطى) کشف میکنند (چنان که در شماره ۱۴۸۷ اطّلاعات هفتگى دارد) شب دیگر دلیل بر حقّانیّت بعضى از فرق ضالّه که وضعشان بر همه روشن است (چنانکه یکى از دوستان که مدّتها در این قسمت کار کرده بود و سپس به همین دلیل آن را بکلّى کنار گذاشت، اظهار میداشت) و از این قبیل امور.
میگویند این امور بر اثر دخالت ارواح خبیثه و شریره که در اطراف ما و در همه جا پراکنده اند و کارشان دروغ سازى و دروغ پردازى و بازى دادن افراد است، صورت میگیرد! بفرض این که چنین باشد، باز هم این کار، کار غلط و غیرقابل اعتماد و اطمینان است. بدیهى است که این هرج و مرج فکرى و عقیدتى و اخلاقى و اجتماعى، زیانهاى غیرقابل جبرانى دارد. مجموع این جهات سبب شد که ما با این خرافات پوسیده مبارزه کنیم. آیا اگر ما در این باره سکوت مى کردیم و جمعى که مطالعات مذهبى و علمى محدودى دارند، به اشتباه مى افتادند، عمل خلافى هم از نظر دینى و هم از نظر انسانى انجام نداده بودیم؟ بعنوان نمونه کافیست تحقیقاتی کوتاه انجام دهید که چگونه تناسخ را وارد اعتقادات بودایی ژاپن کردند و خیلی راحت توحید و معاد را از عقاید آنان حذف کردند، ملتی شدند مستعمره که بالاترین آمار خودکشی جهان را دارند، ولی سانسور مانع از اطلاع رسانی میشود، ژاپن تنها کشوریست که وزارت افسردگی دارد، چرا؟ مگر در رفاه نیستند؟ پس چرا بالاترین آمار خودکشی در زیر تیغ سانسور؟ چرا برای استقلال خود تلاش نمیکنند؟ افکار تناسخیه و حلول و اتحاد آنان را در درون زندان فکری خود ساخته اسیر کرده، فقط کافیست کتابهایی که در عصر فعلی توسط جوانان ژاپنی نوشته میشود را بخوانی تا روح افسردگی و پوچگرایی را در بین سطور نوشته های آنان به روشنی ببینی. ادامه دارد..

جن در قرآن، و تاریخ
طوایف جن در ترکیب لشکر سلیمان نبی: وَ حُشِرَ لِسُلَیْمنَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وَ الطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ (نمل) برای سلیمان لشکرش جمع شد، لشکرها که از جن و انس و طیر بودند، و از این که متفرق شوند یا در هم مخلوط گردند جلوگیری میشدند، بلکه هر یک در جای خود نگهداری میشد. از آیه شریفه بر می‌آید که گویا سلیمان علیه السلام لشکرهائی از جن و طیر داشته، که مانند لشکریان انسی او با او حرکت میکردند. کلمه «حَشْر» و هم چنین سیاق آیات بعدی، همه دلیلند بر این که لشکریان آن حضرت، طوایف خاصی از انسان‌ها و از جن و طیر بوده اند، برای اینکه در آیه شریفه فرموده: برای سلیمان جمع آوری شد لشکریانی که از جن و انس و طیر داشت. و اگر در آیه مورد بحث، جن را جلوتر از انس و طیر ذکر کرد، از این جهت بود که مسخّر شدن جن و به فرمان در آمدن او برای یک انسان عجیب تر از آن دو دیگر است، و اگر بعد از جن انس را آورد نه طیر را، باز برای همین است که مسخر شدن انسان‌ها برای یک انسان عجیب تر از مسخر شدن طیر است، و علاوه بر این رعایت مقابله بین جن و انس هم شده است.

امام باقرعلیه السّلام فرمود: دانش بیاموزید که دانش آموزی حسنه است، و جستن دانش عبادت است، و مذاکره علمی تسبیح خدا است، و بحث از دانش جهاد است، و یاد دادن دانش صدقه است، و بخشیدن دانش به اهل آن نزدیکی به خدا است، علم میوه بهشت و انس در وحشت، و مصاحب در غربت و رفیق در خلوت، و راهنما در هنگام خوشی و کمک در گرفتاری، و زینت در مقابل دوستان و سلاح در مقابل دشمنان است. خداوند بوسیله علم گروهی را رفعت می‌بخشد و آنها را در کارهای خیر بزرگوار میکند و برای مردم پیشوا قرار میدهد که از کردارشان تقلید میکنند/ بحارالانوار جلد ۷۴

نماز
خداوند متعال، در آیات عدیده ای از قرآن مجید، نماز را به بندگان خود تأکید فرموده است: در آیه ۱۰۳ سوره نساء میفرماید: فاقیموا الصلوة أن الصلوة کانت علی المؤمنین کتابا موقوتا: نماز را به پای دارید، که نماز، برای اهل ایمان، حکمی لازم و فریضه ای حتمی است. در آیه ۲۳۸ سوره بقره میفرماید: حافظوا علی الصلواة و الصلوة الوسطی و قوموالله قانتین: نسبت به نمازها و بویژه نماز وسطی (که بعقیده اکثر مفسران، نماز صبح است، چون شبانه روز شرعی از مغرب شروع میشود) مراقبت و دقت به کار برید و در اطاعت خداوند، فروتن باشید. و نیز در آیه ۳۱ سوره ابراهیم میفرماید: قل لعبادی الذین آمنوا یقیموا الصلوة: بگو به بندگانم که ایمان آورده اند، نماز را بپای دارند. در آیه ۱۴ سوره طه میفرماید: اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلوة لذکری: بدون هیچ تردید من خداوندگارم و خدایی جز من نیست؛ پس مرا پرستش کن و بیاد من، نماز را بپای دار. در آیه ۴۵ سوره عنکبوت میفرماید: و أقم الصلوة أن الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر: نماز را بر پای دار که نماز، از فحشاء و منکر و زشتیها و نارواها باز میدارد. حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من ترک الصلوة متعمدا فقد کفر: آنکس که به عمد و اختیار، نماز نخواند، قطعا کافر شده است. در حدیث دیگر فرمود: ما بین العبد و الکفر ترک الصلوة: فاصله میان بنده و کافر گردیدن او، ترک نماز است.
هر آنکس غافل از حق یک زمان است
در آندم کافر است اما نهان است
اگر آن غافلی پیوسته بودی
در اسلام بر وی بسته بودی
ادامه دارد..

وارثان سامری و پرونده‌ای تازه در جنگ اسقاطیل، علیه ایران گشوده شد. گزارش‌ها حاکی از استفاده موساد از نیروهای ماورایی و نمادهای اسرارآمیز در خاک ایران است. کارشناسان ایرانی حضور این اشکال غیرعادی را تأیید کرده‌اند و هشدار میدهند تأثیر این عملیات فراتر از حوزه فیزیکی است. این قضیه با قضیه پروژه هادرونی در ارتباط هست و تلاش میکنند از جن و شیاطین در این درگیریها استفاده کنند، غافل از اینکه به بنیانی تکیه دارند که تار عنکبوتی بیش نیست.

اسماعیل بن جعفر گوید: امام علیه السّلام فرمود: دو نفر در نزد حضرت داوود علیه السّلام آمدند و درباره یک گاو مخاصمه کردند، و هرکدام شاهد آوردند که گاو برای اوست. حضرت داوود علیه السّلام وارد محراب شد و عرضه داشت: پروردگارا! من توان حکم کردن بین این دو نفر را ندارم، خودت داوری کن. خداوند عز و جل به او وحی نمود: بیرون برو و گاو را از دست کسی که آن را در اختیار دارد بگیر و به دیگری بده، و گردن اولی را بزن. داوود هم چنین کرد، فریاد و اعتراض بنی اسرائیل از این عمل بلند شد و گفتند: هم این شخص شاهد آورد و هم آن، و آن کسی که گاو را در اختیار داشت، سزاوارتر بود که گاو به او برسد، اما داوود علیه السّلام گاو را از او گرفته و گردنش را زد، گاو را به آن دیگری داد. داوود علیه السّلام وارد محراب شد و عرض کرد: پروردگارا! از حکمی که صادر نمودم، بنی اسرائیل به فغان درآمدند. خداوند به او وحی فرمود: آن کسی که گاو را در اختیار داشت، به پدر دومی برخورد کرده و او را کشته و گاو را از او گرفته بود. پس هرگاه تا روز قیامت مانند چنین قضیه ای برای تو پیش آمد، میان آنها به نظر و رأی خودت حکم کن، و از من نخواه که حکم کنم/ الکافی، جلد ۷

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: حاملان عرش الهی به این صورتند: یکی از ایشان بصورت آدمیان است و برای آنان از خداوند طلب روزی میکند. دوم به صورت خروس است و برای پرندگان طلب روزی میکند. سوم به صورت شیر است و از خداوند برای درندگان طلب روزی میکند و چهارم بصورت گاو است و از خداوند برای چهار پایان طلب روزی میکند و از آن هنگام که بنی اسرائیل گوساله پرستی کرده اند، سر به زیر افکنده است، و چون روز رستاخیز شود، شمار آنان به هشت میرسد/ روضة الواعظین، جلد ۱

مکافات عمل و دعای پدر قسمت دوم
حضرت موسی نگاهی به جمعیت انداخت و گفت: من مشکل شما را حل میکنم. جوان با تعجب گفت: چگونه یا نبی الله؟ حضرت موسی لبخندی زد و گفت: خیلی آسان! باید گاوی را سر ببرید. یک نفر از بین جمعیت گفت: ما را مسخره میکنی؟ یک نفر کشته شده آن وقت میگویی گاوی را سر ببریم؟ مگر میخواهی مهمانی برگذار کنی؟ مردم خندیدند. حضرت موسی با جدیت گفت: به خدا پناه می‌برم از جاهلان باشم. مردم متوجه شدند آن حضرت بسیار جدی است. یکی از بزرگان قبیله گفت: حال که چنین است از پروردگارت بخواه برای ما مشخص کند چگونه گاوی باید بکشیم؟حضرت موسی لحظه ای درنگ کرد و آنگاه گفت: خداوند میفرماید باید ماده گاوی باشد، نه پیر و از کار افتاده و نه جوان، بلکه میان این دو باشد. برای لحظاتی سکوت برقرار شد. حضرت موسی ادامه داد: آنچه به شما دستور داده شده است انجام دهید. پسرعموی مقتول گفت: یا نبی الله از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند، آن گاو باید چه رنگی باشد؟ آن حضرت پس از مکثی کوتاه گفت: خداوند میفرماید گاو ماده ای باشد زرد یکدست، که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد. پیرمردی از بین جمعیت گفت: از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند این گاو از نظر نوع کارکردن چگونه باشد؟ حضرت موسی لحظه ای سکوت کرد و آنگاه فرمود: خدا میفرماید گاوی باشد که برای شخم زدن رام نشده باشد و برای زراعت آبکشی نکند. بی عیب باشد و هیچگونه رنگ دیگری در آن نباشد. مردم سکوت کردند. دیگر کسی سوالی مطرح نکرد. پیرمرد محاسن سفید خطاب به حضرت موسی گفت: حال حق مطلب را ادا کردید! مردم پراکنده شدند. صبح روز بعد چند نفر از مردان قبیله مشغول جستجو شدند. آنها به میان قبایل همسایه هم رفتند. پس از مدتها جستجو خسته و ناامید در کنار چشمه آبی مشغول استراحت شدند. لحظاتی بعد صدای فریاد یکی از آنها بگوش رسید. یافتم! یافتم.. او با دست به دشت هموار پیش رو اشاره کرد. جوانی گله ی گاوهایش را برای چرا آورده بود. گاوی زردرنگ در میان گله ی او دیده میشد. آنها با عجله به سمت گله رفتند و دور گاو جمع شدند. درست همان مشخصاتی را داشت که حضرت موسی گفته بود.

گروه اقتصادی خبرگزاری فارس؛ شرکت نستله، همواره به دلیل ارتباطات اقتصادی با اسقاطیل در مرکز توجه قرار داشته است. در حالیکه جنگ غزه ابعاد تازه‌ای از حمایت این شرکت از اسقاطیل را نمایان کرده،
کمک نستله به اسقاطیل در جریان جنگ غزه در جریان جنگ اخیر غزه، گزارش‌های مختلفی از حمایت شرکت‌های چند ملیتی از رژیم صهیونیستی منتشر شد. نستله نیز به عنوان یکی از این شرکت‌ها، کمک‌هایی در قالب تأمین مواد غذایی و لجستیکی به نیروهای اسقاطیلی داشته است. برخی منابع مدعی‌اند که این شرکت در کنار دیگر برندهای بین‌المللی، بخشی از نیازهای لجستیکی اسقاطیل را تأمین کرده و از فعالیت‌های اقتصادی خود در این کشور کاسته نشده است.

آیا مضرات شکر بیش از قند است؟ خالص، سپید و مرگبار (به انگلیسی: Pure, White and Deadly) کتابی است در سال ۱۹۷۲ توسط جان یودکین، متخصص تغذیه بریتانیایی و رئیس سابق تغذیه در کالج ملکه الیزابت لندن منتشر شد. این اولین نشریه ای بود که توسط دانشمندی منتشر شد که اثرات نامطلوب سلامتی، به ویژه در رابطه با چاقی و بیماری قلبی، افزایش مصرف قند را پیش‌بینی کرد. در زمان انتشار، یودکین در پانل کمیته وزارت بهداشت بریتانیا در مورد جنبه‌های پزشکی سیاست غذا و تغذیه (COMA) عضو بود. وی قصد خود از نگارش این کتاب را در پاراگراف آخر فصل اول بیان کرد: امیدوارم وقتی این کتاب را خواندید، شما را متقاعد کرده باشم که شکر واقعاً خطرناک است. این کتاب و نویسنده در آن زمان با انبوهی از انتقادات مواجه شد، بویژه از سوی صنعت شکر، تولیدکنندگان مواد غذایی فرآوری‌شده، و آنسل کیز، فیزیولوژیست آمریکایی که به نفع محدود کردن چربی‌های غذایی، نه قند، بحث میکرد و تلاش میکرد کار یودکین را به سخره بگیرد. در سالهای بعد، مشاهدات یودکین پذیرفته شد. در سال ۲۰۰۹ یک سخنرانی در مورد اثرات قند بر سلامتی توسط رابرت لوستیگ، متخصص غدد درون ریز کودکان آمریکایی، در فضای مجازی منتشر شد. علاقه بعدی منجر به کشف مجدد کتاب یودکین و احیای شهرت او شد. دو نسخه دیگر از کتاب منتشر شد که دومین نسخه پس از مرگ یودکین در سال ۱۹۹۵ بود. یک نسخه توسعه یافته در سال ۱۹۸۶ ظاهر شد که توسط خود یودکین اصلاح شد تا شواهد تحقیقاتی بیشتری را شامل شود. در سال ۲۰۱۲ این کتاب توسط پنگوئن بوکس با مقدمه جدیدی توسط رابرت لوستیگ مجدداً منتشر شد تا بازتاب دهنده زمینه تغذیه ای تغییر یافته‌ای باشد که کتاب به ایجاد آن یاری رسانده‌است.

خندق، دفاعی مقدس
ادامه از قبل.. پس یاران عمرو فرار را بر قرار اختیار کرده و لیکن اسب هایشان در خندق افتاده و مسلمانان آنها را تعقیب و محاصره نموده و دیدند که نوفل بن عبد العزی در درون خندق است، پس او را از اطراف سنگ باران کردند. نوفل گفت: یک بار کشتن از این بهتر است، یکی پائین آید تا با او مبارزه کنم، پس زبیر بن عوام وارد خندق شده و او را کشت. ابن اسحاق گوید: علی علیه السلام نیزه ای به زیر گلوی او زد و او هلاک شد، این روایت بسیار ضعیف است، ضمن اینکه با اخلاق مولا علی علیه‌السلام سازگار نیست، مطالب متناقضی در این مورد هست که عبور میکنیم، ولی این روایت معتبر است که در خندق، مشرکین خدمت پیامبر (ص) ده هزار دینار فرستادند که جنازه عمرو را بخرند. پیامبر فرمود: آن مال برای شما، قیمت و بهاء مرده را نمی خوریم. و امیر المؤمنین علی علیه السلام ابیاتی در آنجا انشاد کرد که این چند بیت از آن هاست: این مرد از نادانی و حماقت رأی و عقل، بت‌های سنگی را یاری داد، و من یاری نمودم پروردگار محمد را به درستی و راستی، پس من او را زدم و انداختم روی زمین، مانند تنه درختی که میان رمل و تپّه‌های شنی افتاده باشد. و من از گرفتن لباس‌های رزمی او که ارزنده و بی نظیر بود خودداری کردم، در حالیکه اگر او بجای من بود لباسهایم را در آورده بود. همچنین خلیفه دوم در هر دو بار اعتراض نمود، هم با تحویل دادن جنازه عمرو بدون پول مخالف بود و میگفت: حالا که راضی هستند بگذار پولش را بگیریم، ولی پیامبر اکرم تاکید کرد که ما پولی را که از فروش جنازه کافری باشد را نمیخوریم، و بدون دریافت پولی جنازه را تحویل دادند، دوم مخالفتش بخاطر زره گرانقیمت و انگشتری که در دست عمرو بود و اینکه جنازه را کامل تحویل دادند بوده، که این وسایل غنیمت جنگی متعلق به مولا علی علیه‌السلام میگشت، نه کسی اجازه داشت به آنها دست درازی کند، و نه مولا رغبتی به آنان داشت، و این رفتار، موجب شگفتی مشرکین گردید که قاتل عمرو عجب مناعت طبعی داشته، مخصوصاً در آنزمان که مشرکین در جنگ بدر و احد، هر کجا فرصتی پیدا میکردند، جنازه مسلمین را مُثله میکردند و چشم، گوش و بینی جنازه را میبریدند.

پیامبر اسلام صلی اللَّه علیه و آله فرمود: هنگامی که روز قیامت شود، فاطمه زهرا (س) در حالی وارد صحرای محشر میشود که گروهی از زنان شیعیان اطراف آن بانو را گرفته اند. به حضرت زهرا میگویند: داخل بهشت شو. وی میفرماید: وارد بهشت نمیشوم تا بدانم بعد از من با فرزندانم چه عملی انجام داده اند. به آن حضرت میگویند که در میان جمعیت قیامت نگاه کن. وقتی نظر میکند امام حسین علیه السّلام را خواهد دید که با بدن بی سر ایستاده است! زهرا (س) فریادی میزند که من از فریاد او فریاد خواهم زد، و آنگاه همه ملائکه نیز به فریاد می‌آیند. در این موقع است که خدای قهار از غضب ما به غضب می‌آید و به آتشی که هزار سال است آن را برافروخته اند تا سیاه شده، و به آن هِبهِب میگویند و هرگز نسیمی داخل آن نشده، دستور میدهد تا قاتلین امام حسین (ع) و افرادی را که حامل قرآن و تارک اهل بیت پیغمبر (ص) بوده اند فرو ببلعد. وقتی که آنها داخل آتش میشوند، آتش نعره ای میزند و صدای ناله و زاری آنها برمیخیزد؛ آتش میخروشد و آنان هم به خروش می‌آیند؛ آتش زبانه میکشد و آنها به زبان فصیح میگویند: پروردگارا! به چه علت آتش را قبل از بت پرستان به ما مسلط کرده ای؟ خطاب میرسد: کسیکه از روی جهالت عملی را انجام دهد، با آن کسیکه بداند و عملی را انجام دهد فرق دارد/ ثواب الاعمال

هر که سازد رهبر خود عقل دور اندیش را
در خط تسلیم آرد نفس کافر کیش را
گول هر گندم نمای جو فروشی را نخور
بی طمع گرگی نمی پوشد لباس میش را
گر دهی نانی به کس آلوده با خونش مکن
یا مده آن نوش را و یا مزن این نیش را

همگی، آماده‌‌ی یک زنجیره درگیری گسترده از داخل ایران با جریان سازش و شبکه نفوذ تا نبرد زمینی گسترده با ناتو منطقه‌ای و جبهه نفاق در خارج از مرزها باشیم. سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن اگر اثر کند جنگ زمینی و هوایی را به دنبال دارد، دشمن، از محور شرق و شمال لبنان (علیه حزب الله و دولت لبنان)، از محور شرق سوریه (علیه عراق)، از محور غرب عراق (علیه شیعیان و اهل سنت قائل به مقاومت)، از محور شهرهای شیعی عراق (علیه حشدالشعبی)، از محور باکو (علیه ارمنستان و شمال ایران)، از محور عدن و تعز و مأرب (علیه انصارالله و ارتش یمن)، از محور اقلیم کردستان (علیه شهرهای غربی ایران)، از محور هوایی (علیه یمن، رهبران و فرماندهان حشدالشعبی، زیرساخت‌های حزب الله و خود ایران) قصد یک یورش سراسری دارد. تنها امید دشمن ایجاد شکاف و اختلاف هست، جریان سازش داخلی نیز فراتر از چهار مزدور و جاسوس و نفوذی ساده‌ی کف خیابانی، این بار تمام‌قد وارد خواهند شد.

یکی از اهالی محلّه آقای ساباطی نقل کرده که: در زمان حیات ایشان روزی شخصی را آوردند که به اصطلاح قدیم مبتلا به دل درد کهنه بود، و از شدت درد می‌نالید. وقتی وارد شد جناب ساباطی در ایوان خانه نشسته بودند. وقتی ایشان ناراحتی و اضطراب او را دیدند که از درد می‌نالید. استکانی در کنارشان بود که قبلاً کمی از آب جوش و نبات محتوی آن را خورده بودند. ایشان این ته مانده استکان را به او دادند و آن گاه زمزمه ای کردند که حاکی از استدعای شفا برای آن بیمار دردمند بود. سپس در نهایت سادگی و صفا فرمودند: خدایا! عبدالرسول نمی تواند درد و رنج این مرد را مشاهده کند، اگر صلاح هست او را شفا بده!
سپس رو به بیمار کردند و فرمودند: ان شاء الله دیگر عارضه ای نداری. راوی میگوید: از آنروز به بعد و تا پایان عمر دیگر این مرد هرگز به دل درد مبتلا نشد/ خاطرات خوبان.

از واحد پول بریکس رونمایی شد، پرچم ایران هم در پول بریکس هست، دلار به پایان سلام کن، افول آمریکای مستکبر نزدیک است. ان شا الله.

طوفان‌الاقصی، حمله به ایران را بیست ماه عقب انداخت. تمام را‌ه‌ها به ایران ختم میشود. این نام مستندی دو قسمتی‌ست که به تازگی از کانال دوازده اسقاطیل، در مورد جنگ دوازده روزه پخش شد و یک نکته خیلی مهم داره: تو بخش اول میگه: از قبل، برنامه‌ی حمله اسرائیل به ایران برای فردای ۷ اکتبر ۲۰۲۳ (روز طوفان الاقصی) تنظیم شده بوده، هرچند ممکن بوده در لحظه آخر تاریخو برای بررسی بیشتر تغییر بدن! یعنی فردای هفت اکتبری که شهید یحیی السنوار جهان رو حیرت‌زده کرد و عملیات طوفان‌ الاقصی رو شروع کرد؛ همون زمان، اسقاطیل قصد حمله به ایران داشته و به شدت هم آماده بود! اما به دلیل ضربه‌ی حسابی که از حماس خورد، هم زمان حمله، هم محاسبات هم توانایی رژیم رو تحت‌تأثیر قرار داد! با وجود اینکه میدانیم مقاومت غزه، بدون اطلاع دادن به جبهه مقاومت، روز هفت اکتبر ۲۰۲۳ (پانزده مهر ۱۴۰۲) عملیات کرد و باعث شد که حمله اسقاطیل به ایران به تاخیر بیفته و عملا در حوزه منافع ملی نیز، فلسطینی‌ها باعث شدن که طرح کریدور عرب مِد در جنگ کریدورها به نفع ایران بشه؛ باز هم یه عده میگن چرا از فلسطین و غزه حمایت میکنید؟ البته نگاه ما به جنگ غزه، نگاه ابزاری نیست. ما حامی مظلوم هستیم، چون ایرانی، مسلمان، شیعه، همیشه در طول تاریخ چندهزار ساله، حامی مظلومین بوده؛ اما باید بدونیم که اگر طوفان الاقصی نبود، بمب‌های اسقاطیل در غزه، روی سر ما ریخته میشد.

علی نامه
مشخصات نسخه کتاب علی نامه: کتاب دارای ۳۰۱ ورق است و هر ورق شامل نوزده بیت و تاریخ کتابت و نام کتاب بدین گونه آمده است: تم الکتاب بعون الملک الوهاب فی یدالعبد الضعیف محمد بن محمود (بن) مسعود المعدم (؟) التسترى فی یوم الخمیس سابع شهر رمضان. در فاصله ۷۰۰ - ۸۰۰ هجری که خط و شیوهٔ کتابت بدان نزدیک مینماید، در سالهای متعددی پنجشنبه هفتم رمضان بوده است. حدود پانزده سال که اولین آنها ۷۰۲ است و آخرین آنها ۷۹۵ جمعه اول رمضان بوده و پنجشنبه هفتم. بنابراین محاسبه تاریخ دقیق کتابت از این رهگذر امکان پذیر نیست. کاتب، از سواد چندانی بهره نداشته و غلط‌های املایی بی شماری دارد از قبیل: سهیل به جای صهیل ( یعنی شیهه اسب) ثاقی کوثر / ساقی کوثر، قظنفر / غضنفر، صفیانیان / سفیانیان، که نیازی به یادآوری مثال های بیشتر ندارد. در خیلی موارد احتمال آن میروید که کسی این منظومه را بر کتاب املا میکرده و او را مینوشته، به همین دلیل در بسیاری موارد غلط دارد و در کمتر صفحه ای است که غلطی املایی و یا فنّی کاتب مرتکب نشده باشد، ولی اغلب این کاستیها را از راه قواعد شعری و اصول سبک شناسی و مبانی تصحیح قیاسی متون، به راحتی میتوان بر طرف کرد. اصل نسخه متعلق است به کتابخانه موزهٔ قونیه در کشور ترکیه و در پشت جلد صفحه اول آن این عبارات را به ترکی عثمانی و به خط عربی رایج در کشورهای عثمانی میتوان خواند: قونیه آثار و عتیقه موزه سی، نسخه دارای حدود سیصد ورق است و هر صفحه به طور متوسط نوزده بیت و در مجموع حدود دوازده هزار بیت مشخصات کتاب را در پشت جلد با همان خط بدین گونه ثبت کرده اند: علی نامه، منظوم، فارسی، خطاطی محمّد محمود بن مسعود التسترى، فیلم این کتاب در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران به شمارهٔ ۳۲۲ موجود است و عکس آن در سه مجلد با شماره‌های ۵۸۹، ۵۹۰ و ۵۹۱ ثبت است. تا آنجا که در کتابشناسی‌ها جست وجو کردم، در هیچ جای دیگر نسخه ای از این منظومه معرفی نشده است و می‌توان حدس زد که منحصر به فرد است. با دشمنی‌هایی که در طول تاریخ تا عصر تیموری نسبت به ادبیات مناقب خوانی وجود داشته است همین یک نسخه هم که باقی مانده است از غنایم روزگار باید به حساب آید نسخه در قرن هفتم یا هشتم کتابت شده و مالک آن شخصی شیعی به نام حاجی علی، یا حجی علی بوده است و این نام به صورت ح ج ی ع ل ی در جاهای مختلف این کتاب بین السطور دیده میشود، به خطی بسیار نزدیک به خط اصل نام کاتب، البته علی نیست.

البته که برخی معتقدند برخی ابیات شاهنامه گواهی بر عرب ستیز بودن آن است. اما به نظر من چنین نیست. یعنی با دلیل و منطق قابل بررسی هست، ضمناً در شاهنامه فردوسی واژگان عربی، در حدّ کمی وجود دارد که این کار فردوسی قابل تحسین است، چون زمانی که دیگر زبانها در داخل زبانی به مقدار کم، همانند نمک در غذا باشد، طعم خوبی دارد، قرآن نیز به مقدار کم و متعادلی از دیگر زبانها واژه استقراض کرده، در شاهنامه اصلی نیز ۶ بار از کلمه (معنی) در دل خود استفاده کرده مثلا:
چو زین بگذری مردم آمد پدید
شد این بندها را سراسر کلید
سرش راست بر شد چو سرو بلند
به گفتار خوب و خرد کاربند
پذیرندهٔ هوش و رای و خرد
مر او را دد و دام فرمان برد
زِ راه خرد بنگری اندکی
که مردم به (معنی) چه باشد یکی
همین واژه (معنی) در این شعر، عربی است. اینطور گفته میشود که ۵ درصد، واژگان عربی نیز در شاهنامه فردوسی یافت میشود (البته به نقل از آنهایی که در این رابطه تحقیق انجام داده اند، بعید میدانم در نسخه اصلی تا این اندازه باشد) با این حال، مسلما شاهنامه فردوسی به هر کسی که به ایران حمله کرده و موجب خسارت به آن شده، علاقه ای ندارد و آنها را دشمنانی می بیند که آمدند، و فرهنگ، هنر و تمدن ایرانی را بنا داشتند نابود کنند. در این رابطه؛ حتی در ابیات آخر شاهنامه که ایران در برابر اعراب شکست میخورد و این اتفاق در جریان نبردهای سنگینی نظیر سعد بن ابی وقاص ملعون که از دشمنان مولا علی علیه‌السلام بوده، و هرمز اتفاق می افتد، فردوسی اعراب را کاملا با لفظ دشمن میخواند.

اصولاً طنز را باید نوعی نگاهی شوخ چشمانه و تردید برانگیز نسبت به موقعیت آدمی دانست. طنز انتقادی صریح از جامعه است که با واژگان نرم و لطیف خود، تلخی انتقاد خویش را در کام انتقاد شوندگان از بین می­برد. از این رو طنز را باید شیوه­ مفید و مؤثر نقد دانست. لذا نقد طنز در حقیقت نوعی نقدِ نقد است، که در گستره جامعه از تنوع و تفاوت خاصی نیز برخوردار است. بنا بر این نقد طنز ذاتاً بازدهی غیر قطعی و آماری دارد نه جزمی و قطعی. هر چند طنزپردازان عمدتاً جزء روشنفکران و نقادان جامعه هستند که با زیرکی و نکته بینی خاص خود، بیانی غیر مستقیم را برای اعلام نظر و اظهار انتقاد از وضع موجود جامعه خویش برگذیده­ اند، اما با بررسی منصفانه احوال آدمی، می­توان دریافت که خودخواهی آدمی­زاد، اقتضا می­کند که هر عیبی را به تمامی، لایق همسایه ببیند و این روی دوم سکه است. طنز پرداز به دیگران مشغول است و از خود غافل می­شود. آیا او از وضعی که مورد نقد قرارش داده و آنرا به باد تمسخر گرفته،خارج است؟ آیا او بافته جداتافته از دیگران است که با نوعی برتری جویی نامحسوس نسبت به دیگران و وضع موجود قضاوت می­نماید؟ آیا او آزاد است که به هر کسی، هر چه بخواهد و هر جوری که میل دارد، بگوید؟ قطعاً نه، در اینجا مقوله طنز حرفه ای و نقادانه جای تجزیه و تحلیل فراوان دارد.

تعریف شعر: شعر گره‌خوردگی عاطفه و تخیّل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد.
ویژگی‌ هشتگانه شعر: ۱- عاطفه و احساس: عاطفه و احساس رکن اصلی شعر است. شعر بر پایۀ آن استوار است. اگر عاطفه و احساس در شعر وجود نداشته باشد، نمیتواند تأثیر روی شنونده بگذارد. آنچه بر شعر معنا میبخشد، همین عنصر عاطفه و احساس است. البته ممکن است عاطفه و احساس در نثر نیز وجود داشته باشد؛ اما جزء ارکان آن به حساب نمی‌آید. ۲- گریز از عقل و منطق: شعر از عقل میگریزد و منطق را نمی‌پذیرد؛ چرا که شعر مبنای شعریّت خود را از احساس و عاطفه میگیرد. وقتی عاطفه و احساس در شعر به اوج خود برسد، عقل و منطق را کنار میگذارد؛ زیرا عقل و احساس هرگز نمیتوانند در کنار هم زندگی کنند. ۳- استفاده از مجاز: شعر دارای زبان کنایی و مملو از تشبیهات و استعارات است. بدون پشتوانۀ کنایه، استعاره و تشبیه و مبالغه، شعر به نثر یا نظم تبدیل میگردد. ۴- داشتن شور جنون: شعر خاصیت از خود بیگانگی دارد. شاعر را از خود و اشیای پیرامونش بیگانه میسازد. به این خصوصیت، شور جنون لقب داده‌اند. ۵- ایجاز: ایجاز عنصر عمده و اساسی شعر است. منظور از ایجاز فشردگی در زبان و معناست. در شعر باید هر دو نوع ایجاز (صوری و معنایی) رعایت گردد. ۶- ابهام: یکی از ویژگی‌های شعر ابهام است؛ زیرا هدف شاعر تنها بیان معنا نیست، بلکه میخواهد از طرق مختلف برخواننده و شنونده اثر بگذارد. این اثرگذاری بدون استفاده از عناصری بدیع و بیان امکان‌پذیر نمی‌باشد. ۷- ساختار منظم زبانی: شعر ساختار منظم زبانی دارد. کلمات در ساخت به هم‌ پیوسته معنا را می‌پروراند. ۸- ردّ قواعد دستوری: شعر تابع قواعد دستوری نیست. نهاد، گذاره، مفعول و متمم، هرکدام تابع شکل بیان و گفتار می‌باشند. سرنوشت اینها را چیز دیگری از قبیل معیار‌های همنشینی، آهنگ کلمات، فضای عمومی، وزن، هماهنگی معنایی و… تعیین میکند.

توطئه گری در تاریخ یهود: این توطئه گری یکی ازعجیب ترین و پرحادثه ترین ها، در تواریخ جهان به شمار میرود. این ملّت نسبتا کوچک آنقدر نیرنگ و توطئه از خود نشان داده که از حدّ و حصر خارج است. در همان روزهای پیدایش، با انداختن برادرشان یوسف به چاه، از روی حسادت شروع شد، و در ابتدا، آنها آنقدر با پیامبر عظیم الشأن خود موسی (ع) آنقدر کجروی و بدرفتاری کردند که چندین مرتبه برایشان عذاب نازل شد. در زمان مسیح علیه السلام خواستند او را بکشند و پس از او دست به دین مقدّس او زده بنای تحریف را گذاشتند، سرکشی و تمرّد آنها در زمان پیامبر اسلام آنقدر زیاد گشت که حضرت رسول (ص) امر فرمود تا یهود را از جزیرةالعرب بیرون کنند! امّا یهود اخلالگر برای نجات از (خطر اسلام و مسیحیت) دست به توطئه‌ ناجوانمردانه و خونینی زد. آخرین توطئه بر مسلمانان، سقوط دولت عثمانی بود. و آخرین توطئه بر مسیحیان سقوط روسیه تزاری زیر پرچم (مارکس) بود. گرچه پس از این، توطئه‌های دیگری نیز بر مسلمانان در (فلسطین) و بر مسیحیان در (تبرئه از مسیح) از خود اعمال داشتند، ولی این توطئه‌ها نتیجه طبیعی آن دو توطئه بزرگ علیه اسلام و مسیحیت بود. راستی حیرت آور است که با همه اینها، باز مسلمانان با آنها سیاست مسالمت و سازش را در پیش گرفته و بدون توجّه به آیه شریفه قرآن که میفرماید: یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیهُودَ وَالنَّصاری اَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ اَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَاِنَّهُ مِنْهُمْ: شما که ایمان دارید، یهود و نصاری را به دوستی نگیرید، بعضی آنها دوست بعض دیگرند، و هرکس از شما با آنها دوستی کند، او هم از آنها است، با آنها روابط دوستانه ای برقرار می‌نمایند. افسوس، از طرفی افراد مرموزی به جامعه القاء میکنند که قضیه یهود و فلسطین، خصوصی است و ربطی به ما ندارد، و از طرفی افراد دیندار و ساده لوح هم باور میکنند و میگویند آره به ما چه مربوطه، اما آیا وقتی قرآن جبهه حق و باطل را معرفی میکند، کسی میتواند مدعی دینداری و تقوا نماید و بیطرف باشد؟ اینکه خدا به یهود مهلت داده، دلیل حقانیت آنها نیست. خدا به شیطان هم مهلت داده، آیا این مهلت دادن، دلیلی بر حقانیتش میشود؟ این جواب سوال شماست که این مهلت را بگونه ای برداشت کردی که آخرش بگی: به ما چه؟

مجموعه ۵ جلدی کتاب زرسالاران یهودی و پارسی استعمار ایران و بریتانیا، به بررسی سیر نفوذ در تاریخ و فرهنگ ملت های مسلمان به خصوص ایران پرداخته است. یکی از مواردی که مشروحا در این اثر مورد بررسی قرار گرفته، سیر نفوذ یهودیان دونمه در امپراطوری عثمانی است که منجر به فروپاشی آن بلاد شد. البته ناگفته نماند عبدالله شهبازی در نگارش این اثر همچون بسیاری دیگر از نویسندگان، از توهم توطئه مصون نبوده، یعنی کمی اغراق کرده، جلد نخست کتاب زرسالاران یهود، به دو مسئله نظری در شناخت تاریخ معاصر ایران و نفوذ یهود در ۵ قرن گذشته اختصاص دارد. جلد ششم و هفتم این کتاب هنوز آماده چاپ نشده.

حدیث عجیبی در فضایل علی علیه السّلام و اشاره به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در کتب اهل سنت. شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب ۷۵ ینابیع المودّهْ قندوزی آورده: در روز خیبر رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) پرچم را به علی بن ابی طالب علیه السّلام داد و خداوند به دست آن حضرت فتح را نصیب مسلمانان نمود و در غدیر خم علی (ع) را به مردم شناسانید به این عبارت که: بدرستی که علی بن ابی طالب اولی به تصرف بر هر مؤمن و مؤمنه است. آنگاه فرمود به علی (ع): تو از منی و من از تو، و تو جنگ میکنی بر تأویل (قرآن) همچنانکه من جنگ کردم بر تنزیل (قرآن) و تو از من به منزله ی هارونی از موسی، و من در سلم و سلامتم با کسی که با تو از در سلم و سلامت باشد، و در جنگم با کسی که با تو در جنگ است و تویی عروهْ الوثقی، و تویی بیان کننده هر چیزی که مشتبه میشود بر آنها بعد از من، و تویی امام و ولی هر مؤمن و مؤمنه بعد از من، و درباره تو نازل گردیده (آیه ۳ سوره ۹ توبه) یعنی (وَأَذَانٌ مِّنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ، ندایی است از خدا و رسول بسوی مردم روز حج اکبر) اشاره است به بردن علی علیه السّلام آیات اول سوره ی برائت را و قرائت نمودن بر اهل مکه، و تویی عمل کننده ی به سنّت من و برطرف کننده بدعت‌ها از امّت من، و من اوّل کسی بودم که بدعت‌ها را برطرف نمودم و تو با منی در بهشت، و اوّل کسی که وارد بهشت میشود من و تو و حسن و حسین و فاطمه هستیم، و خداوند وحی نمود که فضیلت و مقام تو را خبر دهم. پس برخاستم بین مردم، و رسانیدم به آنها آنچه راکه خداوند به من امر نموده بود تبلیغ او را. این است معنی فرموده ی حق تعالی که ای پیغمبر و رسول مکرّم برسان به مردم چیزی را که نازل گردیده به تو از جانب خدا تا آخر آیه شریفه. آنگاه فرمود: یا علی بپرهیز از کینه‌هایی که در سینه‌ها پنهان است و ظاهر نمیکنند آن را مگر بعد از من. آنها کسانی هستند که لعنت میکند آنها را خدا و هر لعنت کننده. پس گریه کرد پیغمبر و فرمود که جبرئیل مرا خبر داده است که آنها ظلم میکنند به علی و اهل بیت من، و این ظلم باقی میماند، تا آنکه قیام نماید قائم آل محمد، و بلند شود سخن آنها و اجتماع نمایند امّت من بر دوستی آنها، و دشمن آنها کم باشند و بی میل به آنها ذلیل باشند، و زیاد شود مدح کنندگان آنها و آن در زمانی خواهد بود که شهرها تغییر پیدا مینماید، و مردم ضعیف گردند و از فرج ظهور مأیوس شوند. پس در آن وقت ظاهر میگردد قائم مهدی از فرزندان من، و قیام می‌نماید و ظاهر میکند خداوند به آل محمّد، حق را و به شمشیرهای آنها باطل را از میان میبرد و مردم، چه با کمال رغبت و میل و چه با خوف و ترس، تبعیت می‌نمایند آنها را. پس از آن فرمود: ای گروه مردم! بشارت باد شما را به فرج. پس بدرستی که وعده خداوند حق است و رد نمیشود قضای
او و اوست حکیم و دانای آگاه. به درستی که فتح خداوند نزدیک است. در خاتمه روایت، خبری نثار روح احمد امین و کسروی و مردوخ (مردود) و منکرین ظهور حضرت مهدی می‌نمایم، و این خبری است که شیخ الاسلام حموینی در فرائد السمطین، از محدّث فقیه شافعی، ابراهیم بن یعقوب کلاباذی بخاری و خواجه کلان شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع المودّهْ از جابر بن عبدالله انصاری نقل مینماید که رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: کسیکه منکر خروج حضرت مهدی باشد، محقّقاً کافر است به آنچه نازل گردیده بر محمدصلی الله علیه وآله.

کوروش کبیر خبیث
ادامه از قبل.. منشور کوروش از جهت اظهارات مردم‌گرایانه به پای کتیبه‌های برخی پادشاهان دیگر و از جمله نبونید و حمورابی نمیرسد. این حقیقت مستند است، کتیبه‌ بازمانده از نبونید (شاهی که مغلوب کوروش شد) نشان میدهد که او روحیه‌ای اهل مدارا و همراه با گرایش به هنر و ادبیات داشته است. او در منشور نبونید از ساخت‌ وسازها و کوشش برای ساختن شهرها خبر داده است: من تمامی شهر حَـرّان را چنان ساختم که میدرخشد، چنانکه مهتاب تابناک میدرخشد. او به آن اندازه محبوبیت در نزد مردم داشته است که به موجب کتیبه داریوش در بیستون (بند ۱۶ از ستون یکم و بند ۱۴ از ستون سوم)، دستکم دو نفر با ادعای انتساب خویشاوندی به نبونید توانستند حمایت گسترده مردم بابل را علیه حکومت هخامنشی به دست بیاورند. قیام‌هایی که در نهایت به دست داریوش سرکوب شدند. نبونید با اینکه پیرو خدای سین (خدای ماه) بود، اما مردم را تحت فشار نگذاشت تا به خدای دلخواه او بگروند، در حالیکه کوروش طبق سطر هفتم منشور، به همین اتهام او را سزاوار تنبیه میدانست: او مردوک، شاه خدایان را نمی‌پرستید. کوروش خبیث از هر بت پرستی کافرتر بوده، نبونید، همچنین پادشاهی بود که مانند کوروش با زور و قوه نظامی به قدرت نرسیده بود، بلکه با انتخاب بزرگان به پست پادشاهی بابل گمارده شده بود. پس چرا کوروش رو قدیس و عادل معرفی میکنند؟ خب معلومه، بجای اینکه ثروت خزانه ملی را در مسیر رفاه مردم و سازندگی کشور خرج کند، در اورشلیم، برای ساخت بت های طلایی یهود خرج کرد، خب قطعاً این قضیه، یهود را حسابی خرکیف کرده. در پست های آتی همچنان منشورهای معاصر کوروش را، بعنوان استاد تاریخی و باستانی، با یکدیگر مقایسه و آنالیز میکنیم. بعداً قضاوت را به عهده خودت میگذارم تا نتیجه گیری کنی. ادامه دارد..

صحیفه سجادیه
حمد چراغ راه اندیشه و رابطۀ حمد با اندیشه و علم: هر کسی به همان میزان که حقیقت حمد را درک کرده، به همان میزان به راه درست اندیشه نائل شده است، باز هم فرق میان حمد و شکر: حَمْداً یُضِی ءُ لَنَا بِهِ ظُلُمَاتِ الْبَرْزَخِ، وَ یُسَهِّلُ عَلَیْنَا بِهِ سَبِیلَ الْمَبْعَثِ، وَ یُشَرِّفُ بِهِ مَنَازِلَنَا عِنْدَ مَوَاقِفِ الْأَشْهَادِ، یَوْمَ تُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَ هُمْ لَا یُظْلَمُونَ، یَوْمَ لَا یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً وَ لَا هُمْ یُنْصَرُونَ: چنان حمد و ستایشی که خداوند روشن و درخشان کند با آن تاریکیهای برزخ را برای ما، و آسان کند با آن راه محشر را، و آبرومند گرداند جاهای ما را در نزد جایگاه‌های گواهان. آنروز که جزا داده میشود هر کسی به آنچه کسب کرده، و آنان مورد ستم قرار نمیگیرند، آنروز که هیچ دوستی نمیتواند از دوستش چیزی را دفع کند و آنان نمیتوانند به همدیگر کمک کنند. شرح: حَمْداً یُضِی ءُ....، نه هر حمدی بلکه حمدی که ظلمات برزخ با آن روشن شود. این کدام حمد است؟ آن حمدی است که فرمود همه قرآن در سوره حمد است. و اولین آیۀ آن نیز الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمین است و سوره حمد، هفت آیه دارد، میتوان گفت حدود یک هفتم قرآن در این آیه مندرج است. پس مراد آن حمد است که همراه علم و اندیشه، عالمانه و اندشمندانه باشد؛ و شخص حامد گاهی تک تک آثار قدرت خدا را بررسی کند و در اثر آن بر حمد و ستایش برانگیخته شود، که در مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) راه خداشناسی همان مخلوق شناسی و اندیشه در چگونگی مخلوقات است، به ویژه انسان شناسی و شناخت استعدادهائی که خداوند قدیر با قدرتش به انسان داده است که: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه. ابتدا از انسان شناسی و سپس از جهان شناسی میتوان بسوی خدا شناسی رفت (بر خلاف ارسطوئیان و صدرویان که از خدا شناسی شروع کرده و به خلق شناسی میرسند و لذا همه چیزشان وارونه و بر خلاف مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام است، و در اوهام خیالی مستغرق هستند، و نام خیالات ذهنی را معقولات گذاشته اند) برای نمونه به چند آیه از سوره روم توجه کنید: وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُون: از آیات و نشانه‌های خداوند این است که شما را از خاک آفرید آنگاه (در زمین) منتشر شدید. وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُون: و از نشانه‌های او این است که برای شما (مردان و زنان) همسرانی از جنس خودتان آفرید تا در کنار آنان آرامش و قوام روحی یابید، و در میان تان مودت و رحمت قرار داد. در اینها نشانه هائی هست برای آنان که تفکر میکنند. وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ إِنَّ فی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْعالِمین: و از نشانه‌های اوست که آسمان و زمین را آفرید، و گوناگونی زبانهای شما، و رنگهایتان که در اینها نشانه هائی هست برای عالمان.
وَ مِنْ آیاتِهِ مَنامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهار: و از نشانه‌های اوست خوابیدن شما در شب و روز. و نیز آیه ۲۰ و ۲۱ سورۀ ذاریات: وَ فِی الْأَرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنین- وَ فی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُون: و در زمین آیاتی هست برای یقین گرایان و در وجودهای خودتان، آیا بصیرت ندارید. و ده‌ها آیه دیگر بلکه بیش از سه چهارم قرآن که سوره‌های مکی هستند و نیز آیه‌های زیادی در سوره‌های مدنی به تفکر و اندیشه در کائنات، آسمان و زمین و انسان، مربوط است به ویژه آن همه آیات کیهان شناسی، انسان شناسی و.. آن حمد نور است و راه دنیا، برزخ و آخرت را روشن میکند، حمدی است که انسان در اثر تفکر و اندیشه، و بینش و بررسی علمی در جهان و پدیده‌های جهان، به حمد و ستایش خداوند برانگیخته شود.
اساساً هیچ فعل ارادی بدون انگیزه نمیشود و انگیزه خدا ستائی تفکر در آثار قدرت اوست. در عرف عمومی و فرهنگ مردمی ما، آن همه لفظ الحمدلله به زبانها میآید، در حقیقت حمد و ستایش نیست، شکر و سپاس است، گرچه به لفظ حمد باشد. و این چنین شده که در عرصه فرهنگ عمومی ما حمد (به معنی اصلی) غایب شده. عدم حضور حمد در فرهنگ ما و پر شدن جای آن با شکر، یکی از عناصری است که موجب تنگی فکر و اندیشه و باعث نپرداختن به تفکر در جهان هستی و پدیده‌های آن به ویژه در جسم و جان انسان، شده است و آن همه آیات فراوان کیهان شناسی، انسان شناسی. و... همگی یا متروک مانده اند یا صرفاً به اخلاق موعظه ای تفسیر شده اند. ادامه دارد..

زیارت جامعه کبیره
اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَهْلَ بَیْتِ النُّبُوَّةِ، وَمَوْضِعَ الرِّسالَةِ، در جهان امروز که با تبلیغ بی دینی به افکار انحرافی توسط مدّعیان جهان تک قطبی، و حقوق بشر دروغی، جوانان مسلمان و دیگر ادیان را به بی راهه میکشانند، تأسّی به اهل بیت رسول اکرم صلی الله علیه وآله میتواند چراغ هدایتی برای پویندگان راه حقّ و عدالت باشد. لذا بر آن شدم ترجمه کتاب گران سنگ الشموس الطّالعه در شرح زیارت جامعه کبیره تألیف علامه محمد حسین همدانی درودآبادی را، به زبانی ساده تر و قابل فهم ترجمه کنم، چون پیچیده هست، امید که در عصر کنونی، و عصر شبهات، مفید باشه. با این که در مقامات ائمه اطهار علیه السلام احادیث فراوانی موجود است و شمه ای از آن در اصول کافی و دیگر کتابهای روایی آمده، لیکن زیارت جامعه در مواجهه با این اسماء حسنی الهی، و از قول خود ایشان موقعیت دیگری پیدا کرده است، چه اینکه هر زائری در ایام زیارت خود در حرم هر یک از ائمه اطهار علیه السلام و یا در غیر آن خود را موظف میداند که از بهترین زیارت استفاده کند، و در مواجهه با محبوب خود آن را زمزمه کند، و درد دل کند و اشک بریزد، معمولاً این فقره‌ها و جملات با مضامین عالی که در حجاب عربیت برای فارسی زبانها قرار دارد، گرچه با شوق و اشتیاق خوانده میشود و این جملات مقدس نجوی میگردد، لیکن هر زائری شوق دارد که به مقامات مضامین این زیارات نائل شود، و به حقایق عالی آن دست یابد و از آن جملات در زندگی خویش بهره بگیرد و در خلوت خود با ائمه علیه السلام مقامات آنها را در نظر آورد، لیکن به دلیل عمق مطالب و بلندی قله معارف آن دسترسی برای همه مقدور نیست، لذا شرح گوناگونی بر آن نوشته شده، و از این بین، سعی میکنم از ساده ترین کلمات استفاده کنم. البته ممکن هست در ابتدا حس کنی خیلی فهمش سخت هست. آره، علتش دشواری زبان این دعاست است که سخن از مطالب عرشی و پایبند کردن به الفاظ خاکی، خود کاری دشوار است، به ویژه اگر در مقامات خلفای الهی باشد که اندیشه بشر در ساحل آنها به گل می‌نشیند و متحیر و حیران میماند، چه این که هیچ پایینی در رسیدن به مقامات عالی تر از خود ابزار لازم را در اختیار ندارد، و احاطه ادراکی پایین به ما فوق خود ممکن نیست، چگونه چنین نباشد در حالیکه مقامات ایشان چندان دور از دسترس اندیشمندان و صاحبان قلب و محققان عارف است که همه آنها در کنار وجود آنها امّی به شمار میروند، و در مکتب آنها طفلی بیش نیستند. کسانی که در عظمت بدان پایه صعود کرده اند که به خلافت الهی نائل شده و ظل اللَّه و سایه گسترده آفرینش هستند، و خود ائمه فرموده اند: نزلّو لنا عن الربوبیة فقولوا فینا ما شئتم: یعنی ما را از ربوبیت پایین تر آورید، لیکن هرچه در مقامات ما خواستید بگویید. چه آنکه قله اندیشه‌های شما به ساحل وجود ما نمیرسد و همای بلند پرواز قاف قلب در دامنه هستی ما خسته بال فرود می‌آید (امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه شقشقیه فرمود: ینحدر عنی السیل ولا یرقی الی الطیر: سیل کلمات وجودی از کوثر وجودیم فرو میریزد و سیمرغ، قاف نشین نیز به قله بلند من نمیرسد) علی علیه السلام را جز خدا و رسولش صلی الله علیه وآله نشناخت و خدا را جز رسول خداصلی الله علیه وآله و علی علیه السلام نشاختند. بنابراین دشواری زبان و بیان مطالب بلند عرشی در قالب کلمات خاکی باعث پیچیدگی شده. و ثانیاً مطالب مزبور تنها بصورت اشاره قابل فهم است و معانی هرگز در قالب کلمات درنمی آیند، و تنها کلمات عنوان آن حقایقند و نه ظرف آنها. مقامات وجود چیه؟ در عرفان برای وجود مراتبی قائل شده اند. ۱- حقیقت مطلقه و هویت غیبیه. به نظر عرفا این مرتبه از وجود اسم و رسمی ندارد و از آن نمیشه خبر داد و گاه از آن به عدم نیز تعبیر شده، مراد از عدم که فوق وجود است به لحاظ این مرتبه است. ۲- مرتبه احدیت، در این مرتبه وحدت غالب است بطوری که اغیار منتفی اند، معمولاً مقام فناء به غلبه احدیت برای سالک روی میدهد، لیکن در این مرتبه نیز به لحاظ مراتب تفاوت دارند. و این سخن تفصیلی دارد که آیه شریفه به اجمال به آن اشاره میکند که: تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ. ادامه دارد..

حُسنیّه
ابراهیم استرآبادی ملقب کرکین میگوید: در سال ۹۵۸ هجری، هنگامی که از سفر حج و زیارت باز میگشتم، سفری به شام نموده و به دمشق وارد شدم. در این شهر با مؤمنینی پرهیزکار از سلسله جلیله سادات که دارای مذهب شیعه بودند برخورم، نزد آنها رساله حُسنیّه را که به زبان عربی بود یافتم. رساله را از اول تا آخر مطالعه کردم و چون درباره مذهب اهل بیت علیهم السلام و اثبات حقانیت شیعه بود، حلاوت و شیرینی آن، چنان در من اثر کرد که باعث شد نسخه ای از آن را به ایران آورم. پس از بازگشت به ایران، به خواهش بعضی از مؤمنین آن را به فارسی ترجمه کردم. اصل کتاب که به زبان عربی است، منسوب به ابوالفتوح رازی است که از مفسرین بنام شیعه بشمار میرود. حسنیّه، بانوی بزرگواری است که به افتخار خدمتکاری و شاگردی خاص حضرت امام جعفر صادق علیه السلام شرفیاب میشود، و در اثر نبوغی که از خود نشان میدهد، حضرت مهمترین مسائل اعتقادی و ولائی را آنچنان به او می‌آموزد که پس از شهادت حضرتش توانست در مجلس هارون با مخالفان مکتب اهل بیت علیهم السلام بحث و مناظره کند و ریشه اعتقادات فاسد علمای آنزمان را بخشکاند. این کتاب با تمام زیبائی و شیوائی که دارد، ولی چون بسیاری از قسمتهایش نامفهوم مانده بود از این رو با ویرایشی نو مبادرت ورزیده و با تحقیق و بررسی مستند، آماده گردید. انشاءاللّه مورد قبول صاحب شریعت حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم و آل اطهار آن بزرگوار بخصوص آقا امیرالمؤمنین علیه السلام قرار گیرد. لازم به تذکر است که بخشی از متن اصلی که به مباحث خیر و شر و قضا و قدر میپردازد، بدلیل پیچیدگی هائی که دارد و برای عامه چندان قابل استفاده نیست، حذف، و علاقمندان را به کتب علمی که جایگاه طرح مباحث سنگین است ارجاع میدهم. ادامه دارد..

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
اگر بپذیریم که ابابکر عمر را جانشین خود قرار داد و قرینه هایى بر این مطلب بیاوریم، موضوع مهم تر در جاى خود باقى میماند، و آن این است که ابوبکر، و پزشک مخصوصش و عتّاب بن اسید هم زمان مردند و پیروان ابابکر برکنار شده و یا به قتل رسیدند! وضعیت در نظر گروه ترور به دو گونه است: ۱- ابوبکر در ابتداى خلافتاش عمر را جانشین خود معرفى کرد، و این از قرینه هایى چون ریاست حج در سال اول و وزارت عمر در امور ادارى بر مى آید، ولى در سال دوم ریاست هیچگاه عمر را جانشین خود معرفى نکرد. بدین سان، جانشین موضوعىِ ابابکر، عمر خواهد بود. ۲- ابابکر در پایان عمرش عمر را جانشین خود معرفى کرد، به دلیل وصیتى که به خط عثمان از او باقى است. لیکن حالا ابابکر عمر را جانشین خود کرد، پس چرا او را کشتند؟ پاسخ: مشکل اصلى آن بود که عمر و عثمان نمیتوانستند تا زمان مرگ ابابکر به انتظار بنشینند، معروف بود که خاندان ابى قحافه داراى عمرهاى طولانى بودند (البته ابوقحافه از این قاعده مستثنا شد، زیرا در اثر اندوه مصیبت مرگ پسرش، ابابکر در سن ۹۷ سالگى مرد) (اسدالغابه، ابن اثیر چاپ دار احیاء التراث العربى، ج ۳، الاستعاب، ترجمه، ۱۳۷۷، ج۳، الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، بیروت، چاپ اعلمى، ج۲) و دو حزب قریش و اموى براى شان مشکل بود که منتظر بمانند تا ابوبکر پس از سى یا چهل سال بمیرد. معلوم نبود که یکسال دیگر ابابکر بمیرد یا بیست سال، و جانشینان آینده او نمیتوانستند اوضاع سیاسى را آنقدر کنترل کنند تا مرگ به سراغ ابابکر بیاید. زیرا ممکن بود نظر ابابکر تغییر کند، و ممکن بود یکى از خاندان خودش یا شخصی از انصار را خلیفه پس از خود قرار بدهد. هم چنین احتمال داشت جانشین ابوبکر، پیش از ابابکر بمیرد. عمر و عثمان همچنین میترسیدند که فرماندهان فتح عراق و شام یعنى خالد بن ولید و ابو عبیدة بن جرّاح (که از قبیله هاى مشهور قریش بودند) قدرت یابند، و این دو تن از پر جرأت ترین مخالفان عمر بودند. بنى امیه میترسیدند پیش از مرگ ابابکر عثمان بمیرد و به ریاست نرسد، و عثمان، پیرتر از عمر بود. و امویانى که یاور ابوسفیان بودند، کسى جز عثمان نداشتند، زیرا آنان همگى از طلقا و آزاد شدگان بودند و اوضاع سیاسى آن روز جهان اسلام، پذیراى این نبود که یکى از طلقا به خلافت برسد. مشکل دیگر امویان نیز اعتماد ابابکر بر عتّاب بن اسید اموى بود که باعث کنار زدن دیگر امویان میشد، و در قرار داد تیره هاى مختلف قریش مبنى بر تداوم خلافت در قریش پس از وفات پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) مدت خلافت هر شخص تعیین نشده بود، بدین جهت، عمر پس از یکسال حکمرانى از ابابکر درخواست کرد تا از ریاست کناره بگیرد، و پاسخ ابابکر نیز حاکى از پذیرش این درخواست بود، و این مطلب دلالت بر عدم تعیین مدت ریاست از سوى قریشیان دارد. البته ابابکر از ریاست دست نکشید تا آن که صبر عمر تمام شد. عمر گفت: ابوبکر به من گفت همان شیوه را پى میگیریم و تا چند روز دیگر تو خلیفه خواهى شد. بطورى که من گمان کردم در اولین نماز جمعه خلافت را به من میسپارد، ولى خود را به فراموشى زد. بخدا سوگند پس از این ماجرا سخنى با من نگفت تا هلاک شد (شرح نهج البلاغه، ج ۲، الشافى، مرتضى) از گفتار عمر برمى آید که در انتظار ریاست نشسته و هفته شمارى میکرده است. مهم تر آن که ابوبکر از سخن عمر دریافت که باید به سرعت دست از ریاست بکشد، زیرا به عمر گفت: تا چند روز دیگر تو خلیفه میشوى. از این روایت در مى یابیم که درگیرى شدید بین این دو نفر بالاخره منجر به کشته شدن ابابکر و پزشک مخصوصش و فرماندارش در شهر مکه گردید.
شواهد دلالت دارند که وصیت ابابکر در مورد عمر، وصیتى جعلى و ساختگى به دست عثمان بن عفان بوده است، و ابابکر آن را امضا نکرده است. البته وعده ابابکر به خلیفه شدن عمر، و نیز توافق قریشیان در مورد دست به دست شدن ریاست بین خودشان، به عمر این اجازه را میداد که خود را جانشین ابابکر گرداند.
ظاهر حال حکومت ابوبکر در سال اول، دلالت بر جانشینى عمر میکرد، زیرا او را وزیر خود و رئیس امور حج وقاضى مملکت قرار داد. هم چنین مخالفت اصحاب با جانشینى عمر اشاره به این معنا دارد که زمزمه جانشینى عمر دربین بوده است، البته این مخالفت‌ها از همان سال اول حکومت ابوبکر بود.

سلمان فارسی و جنگ بِلِنْجِر
جنگ بِلِنْجِر جبهه دیگرى بود که سلمان در آن حضور داشت. بِلِنْجِر در گذشته پایتخت خزر بوده که البته بعدها آتِل پایتخت آن شده است (حدود العالم) خزر نام طایفه اى از اقوام آریایى است که در گذشته در ترکستان و سواحل غربى دریاى خزر سکونت داشته اند. آنها از سال (۶۰۰- ۹۵۰ م) در قسمت جنوب غربى قفقازیه، صاحب حکومت و قدرت بوده اند. نام دریاى خزر هم، از نام آنها گرفته شده (فرهنگ عمید، تاریخ- جغرافیا) به هر حال، طبق متون تاریخى، سلمان فارسى در این جنگ حضور داشت و پس از آنکه سلمان بن ربیعه باهلى در این جنگ شهید شد، او با سپاه اسلام، از راه گیلان، کوه هاى گرگان و جنگل هاى مازندران برگشت (فتاوى صحابى کبیر سلمان)

مالک اشتر
مردم آن زمان حتّی مردم عراق (کوفه و بصره) عمدتا مالک را با نام اشتر می‌شناختند. در جنگ جمل وقتی که مالک با عبداللّه بن زبیر گلاویز شد و هر دو به زمین افتادند، ابن زبیر فریاد میزد: اقتلونی و مالکا: یعنی بکشید من و مالک را (ابن خلکان، همان، المجلد الثالث) اما هیچ کس به سخن او توجهی نداشت، زیرا که مردم (یاران ابن زبیر) نمیدانستند مالک کیست. خود اشتر در این زمینه میگوید: فقط این جمله ابن زبیر که گفت من و مالک را بکشید، مرا نجات داد که مردم نمیدانستند مالک کیست و اگر گفته بود من و اشتر را بکشید، بدون تردید مرا کشته بودند (ابوحنیفه احمد بن داود دینوری، اخبارالطوال) در جنگ‌های آنزمان سپاهیان زره پوش به راحتی شناخته نمیشدند، چرا که نقاب آهنین داشتند و جز چشمانشان پیدا نبود. صیاح میگوید: حارث بن جمهان جعفی اشتر را در حال رزم دید، اما وی را که چهره اش آهن پوش بود نشناخت، به او نزدیک شد و به عنوان یکی از شهسواران دلیر گفت: از این دم خدایت از جانب امیرمؤمنان... (محمد بن جریر طبری) از لابه لای گزارش‌ها در جنگ‌ها چنین برمی آید که بسیاری از سواران از نزدیک نیز شناخته نمیشدند، به عنوان مثال زمانی که بسربن ارطاه به هماوردی علی علیه‌السلام آمد شناخته نمیشد؛ بسر در حالیکه نقابی آهنین بر روی نهاده بود و شناخته نمیشد نزدیک آن تپه بسوی علی علیه‌السلام تاخت (ابن ابی الحدید) همچنین در خبر دیگری درست قبل از لیلة الهریر آمده است: در این حال مردی از سپاه عراق بیرون آمد، وی بر اسب درازدمی که مویش به سرخی و سیاهی میزد بر نشسته و چنان خود را در سلاح غرق کرده بود که جز دو چشمش پیدا نبود (ابن ابی الحدید) جالب تر از این موارد، برخورد اثال بن حجل با پدرش حجل بن عامر است؛ اثال هماورد طلبید و حجل به مبارزه او رفت و حتّی ضربتی هم رد و بدل کردند و با آگاهی به فنون جنگی و زره مناسب، ضربات کارگر نیفتاد، و بعد از ذکر نام و نسب مشخص شد که پدر و پسرند (نصربن مزاحم، ابن ابی الحدید)

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: آیا آنچه انبیاء و رسل از جانب حقّ تعالى مى آورند مخصوص جمعى است و یا آنکه شامل جمیع خلق مى گردد؟ بلوهر گفت: هر گاه انبیاء و رسل از جانب خدا مبعوث شدند عامّه مردم را فراخواندند، هر که اطاعت ایشان کرد داخل در زمره ایشان است، و هر که نافرمانى آنها کرد از آنها نیست، و هرگز زمین از وجود کسى که در جمیع امور اطاعت حقّ تعالى نماید خالى نخواهد بود، و او از پیامبران و رسولان و یا اوصیاى او خواهد بود و براى این امر مثلى است: گویند در ساحل دریا مرغى بود که به آن (قرم) میگفتند و بسیار تخم مى گذاشت و بر جوجه آوردن و تکثیر آن بسیار راغب بود، و زمانى فرا رسید که بر چنین امرى توانا نبود و چاره اى جز این ندید که جلاى وطن کند، و به سرزمین دیگرى مهاجرت نماید، تا آن زمان منقضى گردد. و از خوف آنکه مبادا نسلش منقطع گردد تخمهاى خود را بر آشیانه مرغان دیگر متفرّق کرد، آن مرغان نیز تخمهاى آن مرغ را با تخمهاى خود زیر بال و پر گرفتند و جوجه هاى آن مرغ با جوجه هاى دیگر سر از تخم درآوردند. چون مدّتى گذشت آن جوجه‌ها با جوجه هاى قرم الفت گرفتند، با یکدیگر مأنوس شدند و چون ایّام مهاجرت قرم از وطن خود منقضى گردید و شبانه به سرزمین خود بازگشت، بر آشیانه هاى آن مرغان عبور میکرد و آواز خود را به گوش جوجه هاى خود و جوجه هاى دیگر میرسانید، جوجه هاى قرم چون صداى او را شنیدند در پى او شدند و جوجه هاى مرغان دیگر هم که با آنها مأنوس بودند به دنبال آنها رهسپار شدند، و تنها مرغانى که جوجه او نبودند و با جوجه هاى او الفت نگرفته بودند از پى آواز قرم نرفتند، و چون قرم محبّت فرزند بسیار داشت جوجه هاى خود و جوجه هاى دیگر را به جانب خود جلب نمود. همچنین پیامبران دعوت الهى را بر همه مردم عرضه مى نمایند، و اهل حکمت و عقل اجابت ایشان مى کنند، زیرا فضیلت و رتبه حکمت را میدانند. پس مثل آن مرغ که به آواز خود جوجه‌ها را فراخواند، مثل پیامبران است که همه مردم را به راه حقّ میخوانند و مثل آن تخمها که بر آشیانه مرغان پراکنده کرد مثل حکمت است، و آن جوجه‌ها که از تخمهاى آن حاصل شد مثل دانایانى است که بعد از غیبت پیامبر به برکت او بهم میرسند، و مثل سایر جوجه هاى آن مرغ که الفت گرفتند مثل جماعتى است که اجابت دعوت علما و حکما و دانایان در زمانه پیش از بعثت پیامبران مى نمایند، زیرا حقّ تعالى پیامبران را بر جمیع خلق تفضیل داده است، و از براى هر یک از آنها حجّتها و براهین و معجزات و کراماتى چند مقرّر فرموده که به دیگران نداده است، تا آنکه رسالت ایشان در میان مردم ظاهر گردد و حجّتهاى آنها بر خلایق تمام شود، از این رو هنگام بعثت پیامبران جمعى به آنها مى گرویدند که پیش از آن اجابت علما و دانشمندان اهل دین نمیکردند، و این براى آن است که حقّ تعالى دعوت پیامبران را روشنى و وضوح و تأثیر دیگر داده که به دعوت دیگران نداده است.

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
و از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
شرمم از خرقه آلوده خود میآید
که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمربسته و برخاسته ام
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزوده‌ام آنچ از دل و جان کاسته ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته ام

آفرینش
ما با این که همیشه قرآن و حدیث میخوانیم، در عین حال آنها را نمیخوانیم. و قال امیرالمؤمنین علیه السلام: انشأ الخلق انشاءً ابتداه ابتداءً، بلا رویّة اجالها و لا تجربة استفادها و لا همامة نفس اضطرب فیها: مخلوقات را (در آغاز) انشا، کرد یک انشاء کردنى، و ابداء کرد یک ابداء کردنى، بدون فکر و اندیشه اى که به کار گیرد، و بدون تجربه اى که از آن استفاده کند، و بدون آن که حرکت اهتمامى در خود او (براى این کار) باشد. اشیا مظهر وجود خدا نیستند، بلکه آیه و نشان دهنده هستند که خالق و خدایى هست. و بالاخره خداوند وجود اشیاء را ایجاد کرده است، نه از وجودى که قبلاً بوده باشد و نه از عدم. مادر علم، حضرت زهرا سلام الله علیها فرمود ابتدع، و پدر علم حضرت علی علیه السلام فرمود ابتدأ، هر دو به یک معنى و در جزئیات معنى مکمل همدیگرند، گویى یک فرد گفته است: ابتدع الاشیاء و ابتدئها. در آب یک استخر فرو روید، در زیر آب کاملاً حس میکنید که به کدام دیوارۀ استخر نزدیکتر هستید. برای اینکه در آن سمتی که به دیوار نزدیکتر هستید فشار آب بر بدن شما کمتر است، و در آن سمت که از دیوار دور تر هستید فشار آب بر شما بیشتر است. رابطۀ فشار انرژی فضا، با کرات نیز همینطور است. فرو رفتگی دو قطب زمین، به خاطر دوری آن دو طرفش از دیگر کرات است. و برآمدگی کمر زمین به خاطر وجود کرۀ ماه در نزدیکی زمین است، چنانکه مسئلۀ جذر و مد نیز چنین است. و پاسخ طرفداران جاذبه در این مسئله نیز، به وضوح کامل، قانع کننده نیست، بلکه نوعی تناقض است.

اسناد لانه جاسوسی امریکا
دستگاه حکومت ایران بین دولت موقت اسلامی مهدی بازرگان و کمیته‌های انقلاب که بوسیله خمینی و رهبران مذهبی هدایت میشوند تقسیم میشود. تشکیلات کمیته‌ها به تعداد زیادی مستقل از حکومت عمل میکنند و خمینی شخصا به هر که دستور میدهد. غالبا برخوردهایی بین این دو تشکیلات صورت میگیرد و اینها در سیاست خارجی ایران انعکاس دارد. کمیته‌ها خارج از ضوابط دولتی گزارشات را مستقیما به خمینی میرسانند (بدون شرح)

کابالا
آموزه های محی الدین بوسیله کاروان های جاده ابریشم تا ساحل سیحون به دست انبوه صوفیان آن روز (مثلاً میتوان گفت آنروز در شهر بزرگ نیشابور که دومین شهر پس از بغداد بود کسی غیر صوفی یافت نمیشد)‌ میرسید، تصوف کابالیستی او از قونیه تا سیحون (سمرقند و بخارا) نسبت به دیگر مناطق ممالک اسلامی، بیشترین توفیق را داشت و همزمان شیخ عطار شاگرد واقعی او بود با فاصله مکانی و شیخ محمود شبستری نیز بعدها از پیروان کامل محی الدین شد. در اطراف جاده ابریشم از درون فلات آناتولی (ترکیه) تا سمرقند فرقه هائی با اسامی تومان توکدی و چراغ سوندرن و خروس قردی پیدایش یافتند. نظر به رواج زبان ترکی در آنزمان و نیز ترک نشین بودن بیشتر بخش های آن مسیر، اسامی هر سه فرقه ترکی است. ماهیت فسق و فجور این فرقه ها فراوان در کتب متعدد قابل پیگیری ست که چگونه به تکلیف واجب بی غیرتی و بی ناموسی عمل کرده اند، تکلیفی که محی الدین برایشان واجب و یک امر اعتقادی مقدس، کرده بود. گمان میکردم که این فرقه ها کاملاً از بین رفته اند، اما در کتاب خاطرات جناب آقای حسنی امام جمعه ارومیه، دیدم که یک روستا در آذربایجان غربی هست که ساکنانش از فرقه خروس قردی هستند، فرقه ای که سالانه مراسم خروس کشان راه می اندازند، زیرا که خروس سمبل غریزه جنسی و سمبل است. پس از محی الدین ملعون و خبیث، برخی از نامدارن بزرگ تصوف، نه تنها همجنس گرائی را جایز دانستند، بلکه به همجنس گرائی خود افتخار میکردند، اگر به فرهنگ معین، ذیل شمس تبریزی مراجعه کنید نمونه ای از این افتخار را مشاهده میکنید که شمس بر اوحدالدین کرمانی میشورد و همجنس گرائی او را محکوم میکند. و نیز ملاصدرا در اسفار، جلد ۷ ، برای لزوم و ضرورت همجنس گرائی استدلال کرده است؛ مردمان و افراد غیر همجنس گرا را مردمانی پست و حیوان دانسته است. سبزواری در حاشیه آن، میگوید: این حضرات در تجویز این رفتار به قاعده اجتماع امر و نهی معتقد هستند. هر کسیکه از علم اصول فقه اطلاع داشته باشد میداند که این مسئله هیچ ربطی به آن قاعده ندارد، و سبزواری هیچ اطلاعی از آن علم نداشته است، همانطور که اطلاعی از تاریخ هم نداشته که در آغاز منظومه، اسکندر مقدونی را قدیس نامیده است. شاید همجنس بازی های اسکندر هم از قداست او باشد. اما، در اینجا بخوبی می بینیم که ملاصدرا در این تشویق به همجنس گرائی و ضروری دانستن آن، دقیقاً راه محی الدین را رفته است، بطوری که همه افکار و اسفارش بر اصول محی الدین و آن نیز بر اصول کابالا مبتنی است.

أمیر المومنین امام علی علیه السلام: مَن کَثُرَ فِکرُهُ فِی المَعاصِی دَعَتهُ إلَیها: آنکه در گناهی بسیار فکر و اندیشه کند این کار او را به گناه میکشاند. صاحب دل یعنی چی؟ شیطان کجا پیدا میشود؟ شیطنت از راه مال حرام، نگاه حرام و اینها پیدا میشود که فرمود: وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ. در همین نهج البلاغه خطبه هفتم بود که شیطان یک حرامی است که جامه احرام می پوشد و قصد ورود در دل دارد. کارش این است؛ این میخواهد وسوسه کند. وسوسه که در دست و پا نیست، وسوسه در مرکز اندیشه است: یوَسْوِسُ فی‌ صُدُورِ النَّاسِ. چگونه وسوسه میکند؟ ۱. این شیطان لباس احرام می‌پوشد.۲. وارد دل میشود.۳. منتظر است درِ کعبه دل چه وقت باز میشود.۴. وارد کعبه دل میشود و تخمگذاری میکند و جوجه‌پروری میکند و دخالت میکند.اینکه می بینید خیلی ها می‌گویند آرامش نداریم، مرتّب حواسمان جمع نیست وقتی می‌خواهیم دو رکعت نماز بخوانیم! این بیچاره درست می گوید، برای اینکه این اندیشه های باطل آن قدر در ذهن او جولان می دهند که فرصت آرامش را به او نمی دهند. برای اینکه انسان از خطر این چنینی نجات پیدا کند، ما الا و لابد هر شب مسئول هستیم که سری به دل بزنیم ببینیم چه کسی آمده و چه کسی رفته؟ چون با او کار داریم. فرمود این را قلعه کنید، دژ کنید، کلید هم دست خودتان باشد. صاحبدل که در ادبیات ما هست یعنی این؛ یعنی مواظب قلبش است، کلید دستش است.

حدیث :
حسین بن صقیل گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم : آیا ساعتى تفکر، از برخاستن و عبادت یک شب با ارزش تر است ؟ حضرت فرمود: آرى رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود که : ساعتى تفکر نمودن از یک شب قیام نمودن برتر است عرض کردم : چگونه باید تفکر کرد؟ فرمود: باید به خانه و ویرانه گذر کند و بگوید: سازندگان تو و ساکنان تو کجایند؟ تو را چه شده چرا سخن نمیگویى؟
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: ما کسى را دوست مى داریم که خردمند، فهمیده ، داراى فهم عمیق در دین ، بردبار، مداراکننده ، صبور، راستگو و وافادار باشد، خداوند عزوجل اخلاق نیکو را به پیامبران اختصاص داده، پس کسى که داراى اخلاق پسندیده است خداوند را بر داشتن آن اخلاق سپاس گوید، و کسى که چنین اخلاقى در وجودش نیست باید به درگاه خداى عزوجل تضرع و زارى کند و اخلاق نیکو را از خداوند درخواست کند. راوى گوید: عرض کردم: فدایت شوم آن اخلاق نیک چیست؟ حضرت فرمود: پارسایى ، قناعت ، صبر و شکر، بردبارى ، حیا سخاوت ، شجاعت ، غیرت ، نیکو کارى ، راستگویى ، امانتدارى.
حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: آیا به شما خبر دهم که بهترین شما چه کسانى هستند؟ گفتیم : آرى اى رسول خدا! حضرت فرمود: بهترین شما کسانى هستند که پرهیزکار، پاکیزه ، داراى دستانى بخشنده و با سخاوت ، از طرف پدر و مادر پاکیزه نژاد باشد، نیکى کننده به پدر و مادرش باشد، و خانواده اش را مجبور نکند که به دیگرى پناه برد.