توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من
توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من

کوکاکولا

تکرار سناریوی پیجرها، بزرگترین تولید کننده غذای اسقاطیل در ایران. در حالیکه مدیر عامل نستله ایران به ارتباط مستقیم این شرکت با نستله جهانی وقیحانه اعتراف کرده، شرکت نِستِله یکی از بزرگ ترین تامین کنندگان غذا در اسقاطیل است. در ویکی پدیا اومده، اوسم (به انگلیسی: Osem) شرکت صنایع غذایی اسرائیلی است، که بزرگترین تولیدکننده محصولات غذایی و یکی از بزرگترین توزیع‌کنندگان مواد غذایی در کشور اسرائیل (سرزمینهای اشغالی) میباشد. شرکت اوسم در سال ۱۹۴۲ توسط شرکت نستله راه‌اندازی شد و در حال حاضر در زمینه تولید و توزیع محصولات و کالاهایی چون: قهوه، پاستا، غلات صبحانه و.. فراورده‌های قندی فعالیت میکند. دفتر مرکزی این شرکت در شهر پتخ تیکوا، اسرائیل (اشغالی) قرار دارد و بخشی از سهام آن در بازار بورس تل‌آویو معامله میشود. هم‌ اکنون شرکت سوئیسی نستله، با در اختیار داشتن ۵۱٪ از سهام اوسم، بزرگترین سهام‌دار آن محسوب میشود. نستله: این شرکت در سال ۱۸۶۶ توسط هنری نستله تأسیس شد و اکنون دارای ۴۴۷ کارخانه در ۱۹۴ کشور جهان میباشد و شمار کارکنان آن بالغ بر ۳۳۳ هزار نفر میباشد (چون باید با اعداد شیطان پرستی تطبیق کند) از برندها و نام‌های تجاری این شرکت میتوان به: نسکوئیک، نسکافه، کیت کت، اسمارتیز و مگی اشاره کرد. این یعنی دم خروس از لای قبا بیرون زده، حال باس پرسید: دم خروس رو باور کنیم، یا قسم حضرت عباس رو؟ اینم سیاستی که یکی به میخ میزنه، یکی به نعل، برام سؤال هست که، هله هوله هایی که بچه های ما میخورند، و مصرف خوراک روزانه ما، هزینه گلوله هایی رو پرداخت میکنه که، سینه بچه های فلسطینی رو سوراخ میکنه، پوست بعضی مسئولین گویا مثل گردنشان خیلی کلفت شده خون شهدا رو فراموش کردند، ولی این سوال، جواب میخواد، یا حداقل کمی بهش فکر کنن.

در قانون کشور معامله با اسقاطیل ممنوع شده (متن قانون مصوب رو در ادامه مطلب گذاشتم) هم بنیانگذار انقلاب و هم رهبری، هر دو صریحاً این معامله رو حرام و غیرمجاز اعلام کردند (متنش رو هم در ادامه مطلب در زیر مصوبه قانون گذاشتم). این شرکتها که تعدادشون خیلی زیاده، توی کشور دارند رسمی، و قانونی کار میکنند. هیچ اطلاع رسانی هم نمیشه، این کالاها به مردم معرفی نمیشه، بلکه در رسانه ملی تبلیغ فروش هم دارند. شتر سواری دولا دولا نمیشه، الان مردم حق دارند سوال کنند چرا؟ مگه نه؟

افسرده دل افسرده کند انجمنی را
کافیست یک فرد افسرده و غمگین در خانواده داشته باشید، اثری تخریبی که این آدم منفی، سمی، بیحال و همیشه مخالف روی یک جمع میگذاره، لامصب موشک بالستیک و بمب هسته‌ای نداره. فقط کافیه یک گوشه شروع کنن به بافتن و نشخوار حرفایی که شنیدنش جز افسردگی و ناراحتی و یأس، هیچ نتیجه نداره. توی کارتون گالیور یادتونه؟ یکی بود همش میگفت: ما موفق نمیشیم.. من میدونم. اسمش چی بود؟ بگذریم، در عوضش، میگن لبخند و شادی هم مسریه. فقط کافیه راهش را بلد باشی و کنترلش را بدست بگیری. دیگه نه از افسردگی خبری میشه و نه از انجمنی افسرده دل. فقط باید همه با هم امید و شادی را تکثیر کنیم؛ برای فردایی بهتر، و ایرانی آباد، لبتون خندون و دلتون آروم. بگو الهی آمین.

در مدح مولانا شمس الدین امیرالمومنین علی علیه‌السلام جانم بفداش:
شاهی که به مهد حیدری کرد
در روز غزا غضنفری کرد
حقّا که جز او نبود هرگز
شاهی که به جنگ صفدری کرد
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

تفاوت شعر نظم و نثر: در هر دو قالب میتوان احساس را بیان کرد، لذا فرقشان در این است که در شعر نثر یا منثور، سطرها بصورت نثر است و هر کس متناسب سلیقه ی شخصی میتواند سطرهایش را برش دهد، همین برش دارای معنی و مفهوم هست، چون برش سطرها از روی نظم و انضباط نیست. اما در شعر نظم یا منظوم، سطرها از روی تعریف و از روی انضباط و نظم خاصّی آرایش و چیدمان یافته و از نوعی ترتیب و سلیقه برخوردار هستند.

در یکی از مدارس دور افتاده یاسوج، معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم دیگری بجای او شروع به تدریس کرد. این معلم جدید در یکی از کلاس‌ها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان خندیدند و او را بنام خنگ مسخره کردند. معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از اعتماد بنفس پایینی برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار میگیرد. زنگ آخر شد و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند، معلّم آن دانش آموز را خواست و به او کاغذی داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست، همانطور که نام خود را حفظ کرده، آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند. روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آنرا پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد. هیچکدام از بچه ها نتوانسته بود حفظ کند. تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند، همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود. بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند. معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند. در طول یک ماه، معلّم جدید هر روز همین کار را تکرار کرد و از بچّه ها میخواست برایش دست بزنند و او را مورد تحسین قرار میداد. کم کم نگاه همکلاسی ها نسبت به آن دانش آموز عوض شد. دیگه کسی او را مسخره نمیکرد. آن دانش آموز، خودش هم دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد، دیگر آن شخصی که همش معلّم سابقش (خِنگ) میدونست، نیست. پس دانش آموز، تمام تلاش خود را میکرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند. آن سال با معدّلی خوب قبول شد. به کلاس های بالاتر رفت. در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد. عجبا مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است که در بیمارستان ابن سینای شیراز، صدها پیوند کبد انجام داده. بله، این دانش آموز، دکتر ملک حسینی هست که ایران بهش افتخار میکنه. اون معلم دلسوز و وظیفه شناس هم استاد بهمن بیگی (محمد بهمن بیگی) نویسنده چیره دست بود، خدا رحمتش کنه/ انسان ها دو دسته هستند: دسته اوّل کلید خیر هستند. دستت را میگیرند و در بهتر شدنت کمک کرده و به تو احساس ارزشمند بودن میدهند. دسته دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِت، حس بی ارزشی، بدشانسی، نحسی و کودن بودن را بهت منتقل میکنند. این دانش آموز میتوانست قربانی دسته دوم باشه، که خدا با او یار بود. و آن معلم پدری دلسوز، خلاق و معلمی لایق بود و نشان داد که میشه کسی را از فرش به عرش رساند، که نمونه آن دکتر ملک حسینی بود. این تاپیک رو هدیه میکنم به تمام معلمین خوبم که برام زحمت کشیدند، و همچنین روح تمامی خادمین ملت و ایران عزیز، یادشان گرامی.

آقا بهجت: چه خوب است انسان عبادت و کار خیر که انجام میدهد، بگوید: کاری نکردم، اما کار نیک و خوبی که از دیگران دید، بگوید: چقدر کار بزرگی انجام داده است/ برگی از دفتر آفتاب.

سلااااااامعلیکوووم چطوری؟ خوبی؟ چاق سلامتی؟ دماغت چاقه؟ آره منم خوبم، مامان هم خوبه؟ تنکیو.. نه، از حرفت ناراحت نشدم، نمیگم بی ادبی، نمیگم قدر نشناسی، سوال پرسیدن اشکالی نداره، منم ناراحت نشدم، اوکی بخش آفرینش رو مجدداً اضافه کردم، آخه از بس غرغر میکردی حذفش کردم، البته اگه موافق باشی جامعه کبیره رو جایگزینش کنم گمانم بهتره، حالا دیگه با خودته، ضمناً کارمو بلدم، خدا شناسی رو با حکایت و تاریخ و ادبیات و مسائل روزمرگی مخلوط میکنم که باز قفلی نزنی، گیرپاش کنی باز، خیال نکن اینکه دنیا برات بی رنگ میشه چیز خوبیه، نه، این شیطونه که هی به افراط و تفریط میبرتت، اسلام راه میانه هست، وَاقْصِدْ فِی مَشْیِکَ یعنی ﻣﻴﺎﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺵ، وگرنه یا از اینطرف بام افتادن، یا از آنطرف افتادن به دنبالش هست، بله کسی که بخاطر دنیا آخرت رو رها کند ملعون است، ولی کسی که بخاطر آخرت دنیا رو رها کند بازم ملعون است، دنیا برای ساختن آخرت هست، ائمه گفتند هر عملی که در دنیا صورت میگیرد، از چهار قسم خارج نیست: اول: اعمالی که ظاهر و باطن آن برای خداست؛ مانند عبادات و خیرات خالص؛ دوم: اعمالی که ظاهر و باطن آن برای دنیاست، مثل معاصی و همچنین بسیاری از حلالها که مبدأ سرمستی و غفلت است؛ سوم: اعمالی که ظاهرش برای خدا و باطن آن برای دنیاست؛ مانند اعمال ریائی؛ چهارم: برعکس نوع سوم (که ظاهرش برای دنیا و باطن آن برای خداست) مثل کار و طلب کفاف از دنیا برای حفظ بقای بدن و قوت برای عبادت و تکمیل نفس با علم و عمل. چیزی که مذمت شده، دنیا رو هدف و مقصد دونستن هست، یعنی کسی که دنیا را بزرگ بشمارد و قلبش به آن تعلق پیدا کند، موجب دوری او از خدا میشود و دنیا نیز برای او باقی نمیماند که در دنیا و آخرت ضرر کرده، و دستور هست که هر کسی دنیا را تحقیر نماید، آن را ترک کند و از آن نگیرد مگر به مقداری که سبب تحصیل آخرت است و در نتیجه در دنیا و آخرت از دنیا بهره مند میشود. محبت مال دنیا قوی عمل میکند، امام صادق علیه السلام فرمود: شیطان فرزند آدم را در هر چیز میچرخاند و هنگامی که او را خسته کرد، در نزد مال کمین کرده و گریبانش را میگیرد. ابوذر میگه پیامبر اکرم به من گفت: ای ابوذر! دنیا و آنچه در آن است ملعونِ خداست، مگر آنچه را که بوسیله آن رضای خدا به دست آید و برای خدا باشد. نیز هیچ چیز نزد خدا دشمن تر از دنیا نیست، چون آن را آفرید و از آن روی گردانید و به آن نظر و توجهی نفرمود و تا قیامت نیز توجه نخواهد کرد، همچنین هیچ چیز نزد خدا از ایمان و ترک گناه، محبوب تر نیست. احادیث گفته: در این دنیا از دنیا توشه ای برگیرید که در آخرت، خود را از عذاب محافظت کنید. مولا علی علیه‌السلام فرمود: دنیا و آخرت به منزله مشرق و مغربند، و رونده بین آن دو هر مقدار به یکی نزدیک شود، از دیگری دور میشود، این دو در ناسازگاری با هم به مانند دو هوو هستند. نکته پایانی اینکه، اگر بخواهی یه کله خداشناسی بنویسم، زود گیرپاش میکنی، هنگ میکنی، از من گفتن.باقی سوالاتت رو اینجا عمومی نمیتونم جواب بدم، دیوار موش داره، موشم گوش داره، فعلا وبلاگت رو حذف کن چراغ خاموش پلیس بازی در بیار، عیبی نداره، منم دسترسی ندارم که پاسخ سوالاتت رو بدم، پس بعدا در فرصتی مناسب بهت میگم که یکطرفه به قاضی رفتی. فقط سوال آخرت رو پاسخ میدم، این مثل رو شنیدی که میگن نه سرمو بشکن، و نه نخودچی توی جیبم بریز؟ میشه برعکسش کرد، اوکی؟ افتاد؟ ضمناً مطالب زیادی هست در مورد فضه، عمار یاسر، ابوذر، مقداد، مالک اشتر، اویس قرنی و دهها موضوع مهم دیگه که توی کتب قدیمی پیدا کردم ولی مجالش نیست و منتظرم فرصت بشه یکی یکی نقد و تجزیه تحلیل کنم، به هر حال خودت نظر بده کدوم بخشهای حذف شده رو ادامه بدم. یا لااقل بصورت سوال مطرح کن تا جوابش رو اینجا پست بذارم، اینکه کلی میگی قبلاً وبلاگت بهتر بود متوجه نمیشم یعنی چی، دیگه هیچی، امیدوارم سلامت باشی و حال دلت خوب باشه، یاعلی مدد.

یا صاحب الزمان، درد داریم، دردمون فقط این نیست که نیستی، فقط این نیست که نداریمت، نه، دردمون اینه که هنوزم جای خالیتو حس نمیکنیم، دردمون اینه که هنوز از دست دادنت رو نفهمیدیم، هنوز نفهمیدیم که قافیه رو باختیم، انگار نه انگار که گم شدیم، کاش میفهمیدیم چقدر از دوریت حیرون و تنهاییم، ولی نه، هنوز مثل گوسفندی که مشغول چریدنه غافل و شنگول، توی این بازار مکاره به بازیگوشی مشغولیم. آنکس که نداند، و نداند که نداند حکایت ماست.
باقی حرفام در ادامه مطلب

شیطون در زمان پهلوی خیلی زور زد تا چادر رو از سر زن ایران برداره ولی نتونست، هر چی زور زد مقاومت کردند نشد، ولی الان با استفاده از تکنیک لجبازی موفق شد، دیگه طرف از خودش سوال نمیکنه که من با کی دارم لجبازی میکنم؟ مگه تا حالا برای حکومت حجاب داشتی که الان لج میکنی؟ تا دیروز موهاشونو به هم نشون میدادند، الان مد شده ناف به همدیگه نشون میدن، آره خوش باش ناف خوشگلی داری، آی آی مهمون یجورایی شیش میزنیم، مولا علی علیه‌السلام میگه: اللَّجَاجَةُ تَسُلُّ الرَّأْیَ. لجاجت، رای و تدبیر را سُست میکند (یعنی عدم انعطاف پذیری به حقیقت، انتخاب درست را ضعیف میکند، عقل سست و کند میشه) شیطون قشنگ بلده پله پله چطوری ما رو ببره که خودمون نفهمیم، حالا چون خانواده فلان آقازاده همه بی حجاب هستند افتادی روی لجبازی؟ مردم شام هم میگفتن چون یزید شراب میخوره، پس ما هم بخوریم، دشمن ما شیطون و نفس خودمون هست، خط قرمزهای ما هم همون خط قرمزهای اهل بیت علیهماالسلام هست نه آقازاده های بی درد، باشه لج کن، داغ به دل چغندر میذاری، نمیدونم از چه منطقی استفاده میکنیم، ناراحت نشو خودمو دارم سوزن میزنم، شما درست میگی، کتاب غلط نوشته.

راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت دوم)
تحقیقات در مورد امارات/ اگر طبق آمار رسمی خیلی منطقی قبول کنیم که جمعیت امارات ۷۵۰ هزار نفر است. این در برابر تعداد خارجیان مقیم امارات هیچ هستش که تعداد آن‌ها (۹) میلیون نفر از (۲۰۰) ملیت و (۱۵۰) قومیت مختلف هستش، با توجه به اینکه امارات پاتوق اقوام مختلف یهودی هست، خیلی نکته داره، ولی من میخوام از زاویه دیگه ای به قضیه نگاه کنم، پس فکرت منحرف نشه، ببین چی میخوام بگم. خیلی این نکته مهمه که حتی اگر کل جمعیت ۱۰ میلیونی امارات، به یک دستگاه اطلاعاتی و امنیتی و ارتش واحد تبدیل بشه (که نمیشه و محاله)، بازم نمیتوانند از کشور خودشون محافظت کنند. البته امارات رو از زاویه های مختلف برات تجزیه تحلیل میکنم، ولی این نکته اول در مورد امارات هست که مثل هلوی پوست کنده شده. هر کشوری، مهمترین و کلیدی ترین فاکتورش امنیت و تمامیت ارضی هست، اگه این نباشه، دیگه نه اقتصادش ارزش داره، نه پیشرفتش، و نه هیچ چیز دیگه اش، چون وقتی بهش حمله بشه همش متعلق به مهاجم هست. موقعی که همه میگفتن کویت بهشت هست، یادته صدام با یه اتک چطوری شمش طلاهای بانک مرکزیشو هاپولی کرد؟ اما واکنش کویت فقط التماس و گدایی بود. آدمایی که عقلشون به چشمشون هست، میگن عععع.. امارات عجب پیشرفتی کرده.. چقدر پولدار هستن.. ععععع.. در پست بعدی.. در خیابانهای امارات با هم قدم میزنیم تا پشت پرده این زرق و برق پوشالی رو بهت نشون بدم، و از زوایای مختلف بررسیش میکنیم، ولی نتیجه گیری رو میذارم به عهده خودت. ان شاالله.

کمی درد دل در مورد طلسمی که قبلاً شکسته.
شرکت کوکاکولا مالک برندهای کوکاکولا، فانتا، دسانی، اسپرایت، مینوت مید و کوکاکولازیرو.. اوووه کلی کوفت و زهرمار زیرشاخه داره. من حرفامو محترمانه، با منطق و قانون میگم، تمامش مستند هست. بزرگترین سهام‌دار کوکاکولا، شرکت برکشایر هاتاوی است، که مالکیت ۹٫۱٪ درصد از سهام آن را در اختیار دارد. بخشی از سهام شرکت کوکاکولا نیز در بازار بورس نیویورک معامله میشه و بخشی از شاخص‌ میانگین صنعتی داو جونز و اس اند پی ۵۰۰ محسوب میشه، فقط.. کسی نمیتونه ادعا کنه که قطع این ارتباط نشدنی هست، چون دو کشور این طلسم رو شکستند، یعنی ۲ کشور در جهان وجود داره که در حال حاضر کوکاکولا نمیفروشند: کوبا و کره‌شمالی. پس ما هم اگه این کار رو بکنیم نمیمیریم.

نگاهی به قانون کشور
قانون کشورمون چی میگه؟
تصویب قانون واحده اسلامی در مورد تحریم اسقاطیل پدرسگ و کودک کش: ۱۳۷۱/۰۶/۲۹ مجلس شورای اسلامی:
ماده۱: عقد هرگونه قرارداد، چه مستقیم و چه از طریق واسطه باشرکتها یااشخاص مقیم اسرائیل، یا با افراد تبعه اسرائیل، یا افرادی که برای اسرائیل‌ یا به نفع آن کشور کار میکنند، صرف نظر از محل اقامت آنان، برای کلیه افراد حقیقی یا حقوقی ممنوع میباشد، و به ویژه زمانی که اینگونه قراردادها در‌ ارتباط با معاملات بازرگانی، عملیات بازرگانی یا هرگونه مبادله‌ای بدون توجه به ماهیت آن منعقد میشود. شرکتها ومؤسسات ملی و خارجی که در‌ اسرائیل دارای منافع، شعب یا نمایندگی هستند نیز باید از انجام هرگونه معامله با شرکتها و اشخاص فوق‌الذکر خودداری کنند.
ماده۲: ورود ومبادله وتجارت هرگونه کالا ومحصولات و نیز اسکناس و سایردارایی های قابل انتقال اسرائیل در جمهوری اسلامی ایران ممنوع‌ میباشد. هر گونه کالا و اجناسی که در تولید آن حتی بخشی از محصولات اسراییلی به کار رود، صرف نظر از نوع و میزان مصرف آن و بدون توجه به‌ این که این کالاها بطور مستقیم یا غیر مستقیم از اسرائیل وارد شده‌اند، به عنوان یک کالای اسرائیلی محسوب میگردد. محصولات و کالاهایی که‌ مجدداً از اسرائیل با کشتی حمل شوند، یا در خارج از اسرائیل به منظور صدور به حساب خود یا یکی از اشخاص یا شرکتهای مذکور در ماده (۱) ساخته‌ شوند، به عنوان کالا یا مال‌التجاره اسرائیلی محسوب میشوند.
احتمالا عده ای برای اجرای این قانون وبرخی قوانین دیگر باید منتظر وصول پاسخ استعلامات بمانند. مشکل اجرا نشدن قوانین در کشور نبود یک نهاد قدرتمند و کاملا مستقل از دولت و دیگر نهاد های حاکمیتی است که بدون تعارض منافع، بر نحوه اجرای قوانین مصوب توسط مجریان در هر سطحی نظارت کرده و قدرت برخورد با متخلفین را داشته باشد.

بنیانگذار انقلاب چی گفته؟
امام خمینی : مسلمین باید از استعمال کالاهای اسرائیلی خودداری کنند، و رابطه با اسرائیل و عمّال آن، چه رابطه ی تجاری، چه رابطه ی سیاسی حرام و مخالفت با اسلام است.

رهبر انقلاب چی میگه؟
مقام معظم رهبری: خرید هرگونه کالایی که موجب تقویت صهیونیسم شود، جایز نیست. (پاسخ به استفتای دفتر نمایندگی ایران در آلمان، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۰) باید از معاملاتی که به نفع دولت غاصب اسرائیل که دشمن اسلام و مسلمین است خودداری شود و وارد کردن و ترویج کالاهای آنان که از ساخت و فروش آن سود میبرند، برای هیچ کس جایز نیست. هم چنین خرید آن کالاها از سوی مسلمانان، به خاطر مفاسد وضررهایی که برای اسلام و مسلمین دارد، جایز نیست. (رساله اجوبه الإستفتائات، ترجمه فارسی، پاسخ به پرسش ۱۳۴۷)

عملکرد مسئولین چی میگه؟
هیچی، این کارخونه ها که تعدادشون زیاده بصورت قانونی کار میکنند و کالاهاشون رو هم توی صدا و سیما و شبکه های اجتماعی و سایتها تبلیغ میکنند، سُور و مُور و گنده. وقتی تقققی به توقققی خورد درب کارخونه ها رو میبندند و کلی بیکار تحویلتون میدن تا توی شورشها آلت دست دشمن بشن، باور نمیکنی؟ الانم مرتب از تعدیل نیرو حرف میزنند، بعد مثل پیجرها یهو کلید رو میزنند، میگی نه؟ پس تماشا کن.

سوال:
حالا سوال من این هست. اگر قانون مصوب کشور کشکی هست.. اگر گفته امام و رهبر کشکی هست.. خون شهدا چی میگه؟ خون حاج قاسم سلیمانی چی میگه؟ خون سید حسن نصرالله چی میگه؟ خون‌هایی که در دفاع مقدس و این جنگ ۱۲ روزه ریخته شده چی میگه؟ همشون کشک؟ بازم بپرسم؟ بابا من اصلاً بیطرف، من اصلاً یه شهروند ساده که بعنوان یه ایرانی، بعنوان یه بیسواد، اصلا من بعنوان یه دستفروش، شاطر، قصاب، سپور و نون خشکی دارم سوال میکنم.. برام سوال هست که چرا: تلوزیون میگه برای بچه های مظلوم غزه کمک کنید.. و دقیقه ای بعد تبلیغ میکنه این محصولات رو بخرید تا اسقاطیل اقتصادش بهتر بشه، احتمالا اسقاطیل میخواد بمب فسفری پنجاه تنی بسازه بکوبه توی سر فلسطینیا ولی پولش کمه، آهای ایرانی.. اگه پول برای حمایت بچه های غزه فرستادی.. ببین بازم پول داری بدی اسقاطیل هم حمایت بشه؟ اگه نداری، باز کمی پول خورد به بچه بده هله هوله بخره، قطره قطره جمع شود، وانگهی دریا شود، این یک بام و دو هوا یعنی چی؟ بابا جون، ایران باید مانع این ۲۰۰ کشور بشه و پرچمدار باشه، بگه این کالاها رو تحریم کنید، بیایید خودمون تولید کنیم، ولی در عوض مثل عاشق سینه چاک، خودمون در ردیف اول صف، داریم نشون میدیم که مسیر این انقلاب داره کج و کج تر میشه، اینو حواستون باشه، به محض اینکه در ایران فتنه و شورش بشه، تمام این کارخونه های وابسته به اسقاطیل، کارگرها رو اخراج میکنند که به بیکاری بیشتر دامن زده بشه، به بهانه تعدیل نیرو، دست همه رو توی پوست گردو میذارن، دشمن دشمنه، خیر خواهی از دشمن محاله، بفهم، این خط، اینم نشون.

اعترافات مدیر عامل نستله ایران، درباره وابستگی به شرکت مادر جنجال‌برانگیز شد. نستله، سال‌هاست که به دلیل سرمایه‌ گذاری هایش در اسرائیل مورد انتقاد قرار دارد. این شرکت ۵۰.۱ درصد سهام شرکت اسرائیلی اوسم (Osem) را در اختیار دارد که یکی از بزرگ‌ترین تولید کنندگان مواد غذایی در اسرائیل محسوب میشود. براساس گزارش‌ها، نستله طی دو دهه گذشته میلیاردها دلار در اسرائیل سرمایه‌گذاری کرده و از جمله شرکت‌هایی است که دولت این رژیم به عنوان حامی اقتصادی معرفی کرده است. بچه های ما دو سال شیر خشک اسقاطیل رو میخورند، بعد که بزرگ شد بهش میگیم بیا با اسقاطیل بجنگ، نه، دو سال بی غیرتی به خورد این بچه دادیم، چطوری بجنگه؟ (خجالت میکشم توضیح بدم، اینا همش بدون شرح و درد دل هست)

چیزی که باعث تعجب من شده اینه که چون رسانه در دست اصلاح طلبا افتاده ، هیچ جنجال رسانه ای در مورد نرخ بنزین تا به الان توی فضای مجازی دیده نشده، کافی بود این اتفاق در دوره رئیسی یا جلیلی اتفاق می افتاد ، اونموقع بیا و ببین، از همین موضوع طشت رسوایی، و پیراهن عثمان درست میکردند، برای برهم زدن امنیت کشور و راه اندازی آشوب، بجای اینکه اقتصاد رو توسعه بدند، دستشون رو بیشتر توی جیب مردم فرو میکنند، انگار تلاش میکنند حسابی مردم رو توی فشار بذارند تا صداشون در بیاد. آیا میدونی وقتی ۲ تومان میذاری روی قیمت بنزین، چند برابر تورم مردم رو یقه میکنه؟ اینا عمدی هست آیا؟ آیا هیچ تعهدی نسبت به شهدا نداریم؟ اینا همش بدون شرح هست. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت یازدهم)
خب رسیدیم به نتیجه گیری. نظیر این گواهیها از طرف جمع فراوانى از دانشمندان در کتابهایى که مخصوصاً در این زمینه، خودشان نگاشته اند، یا به مناسبتى در کتب دیگر اشاره شده، و با توجّه به گواهى جمع کثیرى از دانشمندان شرق که اگر بخواهیم همه را عیناً نقل کنیم، طولانی میشه، میتوان قبول کرد که ارتباط با ارواح از سرحدّ مسائل نظرى گذشته و به صورت یک مسئله حسّى و تجربى در آمده، و گمان میکنم هر کس از دور قضاوت نکند و از نزدیک بنشیند و این گواهیها را مورد بررسى قرار دهد، همینطور خواهد گفت. بنابراین، باید گفت: ارتباط با ارواح را به عنوان یک واقعیّت میشه پذیرفت، ولى نباید از نظر دور داشت که این مسئله مورد سوءاستفاده عدّه زیادى قرار گرفته، و یا افراد ساده ذهنى، به خیال خود به همین سادگى، و بدون هیچگونه اطّلاعات علمى با یک میز چرخان، یا یک استکان، یک صفحه کاغذ پر از حروف الفبا، با ارواح کبیر و صغیر خواسته اند تماس بگیرند؛ و به دنبال آن بازى، میزگرد به راه افتاده و کم کم مسئله سر از تناسخ و بازگشت ارواح به بدنهاى جدید درآورده است؛ و یک واقعیّت با هزاران اوهام به هم آمیخته شده. به این ترتیب، اصل ارتباط ممکن است، ولى از میان هزاران مدّعى شاید تنها یکى راستگو باشد. در پست بعدی توضیح میدم که چرا این بخش رو به پستهام اضافه کردم، و در مورد ضرورتش بهت میگم. ادامه دارد..

جن در قرآن
ابتدا آیات قرآن رو در مورد جن مرور میکنیم و بعد به تجزیه و تحلیل میپردازیم. مسلمانی جن، و ایمان قبلی آنها به دین موسی علیه السلام: وَ اِذْ صَرَفْنا اِلَیْکَ نَفَرا مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ... قالُوا یاقَوْمَنا اِنّا سَمِعْنا کِتابا اُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی (احقاف) معنای آیه چنین است: به یاد آر آن زمان را که ما عده ای از جن را متوجّه بسوی تو کردیم، عده ای که می‌شنیدند قرآن را. فَلَمّا حَضَروُهُ قالُوا اَنْصِتُوا: وقتی حاضر شدند در جائی که قرآن تلاوت میشد، به یکدیگر گفتند: (هیس) ساکت باشید، تا آنطور که باید خوب بشنویم. (احقاف) فَلَمّا قُضِیَ وَلَّوْا اِلی قَوْمِهِمْ مُنْذِرینَ: وقتی قرائت قرآن تمام شد و پیامبر از آن فارغ گشت، جنیّان بسوی قوم خود برگشتند، در حالیکه بیم رسان ایشان از عذاب خدا بودند. (احقاف) قالُوا یاقَوْمَنا اِنّاسَمِعْنا کِتابااُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی مُصَدِّقا لِما بَیْنَ یَدَیْهِ. (احقاف) این جمله حکایت دعوت جنیّان است در برابر قومشان، که ایشان را به اسلام میخواندند و انذار میکردند، و مراد از کتاب نازل بعد از موسی قرآن کریم است، و این کلام اشعار و بلکه دلالت دارد بر این که جنیّان نام برده، مؤمن به دین موسی علیه السلام و کتاب آن جناب بوده اند، و مراد از این که فرمود: مُصَدِّقا لِما بَیْنَ یَدَیْهِ، این است که قرآن تورات و یا همه کتاب‌های قبل را تصدیق میکند. یَهْدی اِلَی الْحَقِّ وَ اِلی طَریقٍ مُسْتَقیمٍ (احقاف) یعنی کتاب آسمانی قرآن پیروان خود را بسوی صراط حق و طریق مستقیم هدایت میکند، رهروان این طریق از حق منحرف نمیشوند، نه در عقاید و نه در عمل. یا قَوْمَنا اَجیبُوا داعِیَ اللّهِ وَ امِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُمْ مِنْ عَذابٍ اَلیمٍ (احقاف) منظور از «داعِی» رسول خدا صلی الله علیه و آله است/ المیزان ج۳۰

اسرار فرات در روایات قبل ظهور
احادیث مرتبط با فرات در حوادث منتهی به ظهور سه دسته‌اند: بالا آمدن آب و سیل مهیب، خشکی بستر رود فرات، پیدا شدن گنج بزرگی در فرات. در سال فتح، آب فرات سر ریز میکند و در کوچه‌های کوفه روان میشود. (الارشاد شیخ مفید) هنگامی که شکافی در فرات پدید آید و آب فرات به کوچه‌های کوفه برسد، شیعیان باید آماده باشند. (الصّراط المستقیم) بزودی فرات از گنجی پرده برمیدارد، پس هر کس آنرا یافت نباید چیزی از آن برگیرد. (الفتن ابن‌حماد) سپاهیان سفیانی از قرقیسیا عبور کرده و در آنجا به جنگ خواهند پرداخت، پس صدهزار نفر از ستمگران در آنجا به قتل خواهند رسید. آنگاه سفیانی سپاهی را بسوی کوفه روانه میسازد که تعداد آنها به هفتادهزار نفر میرسد. (بحارالانوار مجلسی) امام باقر علیه‌السلام پرسیدند: ای میسر، از اینجا تا قرقیسیا چقدر راه است؟ عرض کردم: همین نزدیکی‌هاست، در ساحل فرات قرار دارد. فرمودند: اما در این ناحیه واقعه‌ای رخ خواهد داد که مانند آن از زمانی که خداوند تبارک و تعالی، آسمانها و زمین را آفریده، اتفاق نیفتاده و تا زمانی هم که آسمانها و زمین برپا هستند مانند آن اتفاق نخواهد افتاد. سفره‌ای است که درندگان زمین و پرندگان آسمان از آن سیر میشوند. (کافی شیخ کلینی)

خندق
ادامه از قبل.. در این موقع بلاء بزرگ و سخت شد و ترس زیاد عارض گردید، و دشمن از بالای مدینه و پائین آن هجوم آورد تا مؤمنان هر گمانی از خاطرشان گذشت، و نفاق بعضی از منافقین ظاهر گشت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با مشرکین حدود بیست و هفت روز در مقابل هم ایستاده، ولی نبردی در میان آنان صورت نگرفت مگر تیر اندازی. چند نفر از قهرمانان و شجاعان قریش مثل عمرو بن عبد ود برادر بنی عامر بن لوی و عکرمة ابی جهل و ضرار بن خطاب و هبیرة بن ابی وهب و نوفل بن عبد اللَّه لباس رزم پوشیده و بر مرکب‌های خود سوار و از خیام بنی کنانه عبور کردند و گفتند: ای بنی کنانه آماده جنگ شوید که به زودی خواهید دانست در این روز مرد میدان کیست، سپس هی بر اسب‌های خود زد، و آمدند تا در لب خندق رسیدند و گفتند: به خدا سوگند که این یک نقشه ای است که عرب آن را نمیدانست، سپس گشتند تا جای تنگی از خندق را یافتند و بر اسب‌ها نهیب دادند تا از خندق پریده و در آن طرف که زمین سخت و محکمی بود جولانی کرده و مبارز طلبیدند. علی بن ابی طالب علیه السلام با چند نفر از مسلمین به مبارزه آنان شتافته و آن مرزی را که عبور از آن کرده بودند گرفتند. سوارکاران قریش به طرف آنان آمدند و عمرو بن عبدود پهلوان قریش بود که در روز جنگ بدر هم حاضر و مجروح شده و نتوانسته بود در جنک احد شرکت کند، و او در این روز برای اینکه دلاوری و شجاعت خود را اعلام کند، به میدان آمده بود و قریش او را با هزار سوار برابر، و به او فارس یلیل میگفتند، برای اینکه او با چند سوار از قریش آمدند تا به یلیل که بیابانی نزدیک بدر است رسیدند. بنو بکر با جماعتی جلوی آنها را گرفتند، عمرو به یارانش گفت شما بروید و آنها رفتند و او به تنهایی با بنو بکر به مقاتله برخاست و آنها را کشت و یا فراری داد تا به فارس یلیل معروف گردید. و نام زمینی که در آن خندق کندند (مداد) بود و نخستین کسانی که از آن پریدند عمرو و یارانش بودند، و در این باره گفته شده است: عمرو بن عبد ود، اوّل قهرمان و اسب سواری بود که از خندق پرید. و او فارس یلیل و شجاع بی قرین بود. ابن اسحاق گوید: عمرو بن عبد ود فریاد می‌زد: (هل من مبارز؟) آیا کسی هست که به نبرد و مبارزه با من آید؟ علی علیه السلام در حالیکه در لباس رزم بود و کلاه خودی از آهن به سر داشت برخاست و گفت: یا رسول اللَّه من به جنگ او خواهم رفت. پیامبر فرمود: بنشین یا علی او عمرو است. عمرو پیاپی میگفت: آیا مردی نیست به میدان من آید؟ و آنان را سرزنش کرده، و دشنام میداد. و به تمسخر میگفت: بهشتی که شما گمان میکنید هر کس از شما کشته شود و یا بکشد داخل آن میشود کجاست؟ علی علیه السلام برخاست و گفت: یا رسول اللَّه من آماده نبرد با عمرو هستم، و عمرو برای بار سوم فریاد زد و گفت: من از بس بر شما مسلمانان فریاد زدم آیا کسی هست که به نبرد من آید؟ صدایم گرفت و من منتظرم؟ (عمرو کلی زرت و پرت کرد و به غرور مسلمین اهانت کرد). علی علیه السلام برخاست و عرض کرد: یا رسول اللَّه من مرد میدان اویم، و آن حضرت فرمود: علی او عمرو است، گفت: گرچه عمرو باشد، و از پیامبر اجازه جنگ با او را گرفت، (علت مخالفت پیامبر این بود تا منافقین بعداً نگویند ما قصد مبارزه با عمرو را داشتیم ولی مولا علی (ع) به ما مهلت نداد) در نهایت پیامبر به او اجازه داد. و در روایاتی که ابو محمد حسینی قائینی نقل نموده از حاکم ابو القاسم حسکانی به اسنادش از عمرو بن ثابت از پدرش از جدش از حذیفه گوید: پیامبر زره خود را به نام (ذات الفضول) بر تن او نمود، و شمشیرش ذو الفقار را به او داده، (ذوالفقار شمشیر پیامبر بوده و اینکه همیشه در اختیار مولا علی علیه‌السلام قرار میداده، بخاطر این بوده که به امت بفهماند فقط ایشون وصی پیامبر خدا هستند، تا جایی که بسیاری تصور میکنند شمشیر شخصی مولاست) و عمامه خود سحاب را بر سر او گذارد، و ۹ دور پیچانید، آنگاه فرمود: اکنون پیش برو و چون شروع به رفتن کرد فرمود: بار خدایا او را از جلو و پشت سر و راست و چپ، و بالا و پائین محافظت بفرما. ابن اسحاق گوید: پس علی علیه السلام به طرف عمرو رفت در حالیکه میگفت: عجله نکن که آمد کسی که جوابت رو بدهد که او عاجز نیست، دارای نیت، بینش و راستی نجاتبخش هر پیروزیست، کسیکه صاحب اراده و بصیرت و بینش و صداقت و منجی رستگاریست، من به حقیقت امیدوارم که بر تو اقامه کنم نوحه و عزای جنازه‌ها را، از ضربت سختی که خاطره آن باقی بماند نزد طعنه زنان و مسخره کنندگان. عمرو به آن حضرت گفت: تو کیستی؟ فرمود: من علی هستم. گفت، ابن عبد مناف؟ فرمود: من علی بن ابی طالب بن عبد المطلب ابن هاشم ابن عبد منافم. عمرو گفت: ای پسر برادر، از عموهای تو افرادی هستند که از تو بزرگترند، من کراهت دارم که خون تو را بریزم، علی علیه السلام فرمود: لکن من به خدا قسم کراهتی ندارم که خون تو را بریزم. عمرو خشمگین شده و از اسب پیاده و شمشیرش را که گویی شعله ای از آتش بود به طرف علی علیه السلام کشید و با خشم آمد. پس علی علیه السلام با کلاه خودی که بر سر داشت به جلوی او آمد و عمرو چنان ضربتی زد که آن را دو نیم کرد و شمشیر در آن مانده و به جلوی سر مبارک آن حضرت رسید، و آن را شکافت و آن حضرت هم ضربت شمشیری بر هر دو ساق پای عمرو زد که از پشت بر زمین افتاد و میان آنها گرد و غباری برخاست، پس صدای اللَّه اکبر علی علیه السلام بگوش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید فرمود: به آن خدایی که جان من در دست اوست علی عمرو را کشت، و نخستین کسی که بسوی آن گرد و غبار مبادرت کرد عمر بن خطاب غاصب خلافت بود که دید علی علیه السلام شمشیر خود را به زره عمرو میمالد. عمر فورا برگشت و گفت یا رسول اللَّه (صلّی اللَّه علیه و آله) علی (ع) عمرو را کشت، و علی (ع) سر خود را بست و بسوی پیامبر آمد و صورتش مانند ماه می‌درخشید. عمر بن خطاب گفت: چرا زره گرانقیمت او را که در عرب بهتر از آن نیست، از تن او در نیاوردی؟ فرمود: چون او را زدم عورتش را وسیله مصونیت خود قرار داد، و من از پسر عمویم خجالت کشیدم که او را لخت کنم. حذیفه گفت: پس پیامبر فرمود: ای علی بشارت باد تو را که اگر عمل امروزت، با عمل امت محمد میزان کنند، عمل تو (ضربت زدن تو) برتر از عمل آنان است، و این برای این بود که خانه ای باقی نماند از خانه‌های مشرکین، مگر آنکه به کشته شدن عمرو محزون گردیده و ناتوان شد، و نماند منزلی از منازل مسلمین مگر اینکه عزت و توانی در آن داخل گردید. و نیز ابو القاسم حسکانی باسنادش از سفیان ثوری از زبید ثابی از مره از عبد اللَّه بن مسعود روایت نموده که آیه: کَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ را به علی میخواند. ادامه دارد..

یار اگر خواهی کن از اغیار خالی خانه را
چون نباشد آشنائی با خدا بیگانه را
دشمن جانی تر از شیطان هوای نفس ماست
با جهاد خود بکش این جانی دیوانه را
گردش گردن نباشد خالی از حکمت تو هم
از کف ساقی مکن خالی طلب پیمانه را
همچو شمعی گر که می‌سوزی بسوز از بهر خلق
مشق کار خویش کن جانبازی پروانه را
ژولیده نیشابوری

روسیه چگونه از پای در آمد؟
مؤلف کتاب (اسرار الماسونیه) نقل از کتاب (المؤامرة الیهودیه) علل سقوط روسیه را چنین مینویسد: محفل ماسونی آمریکائی که تمام نقشه‌های حزب ماسونی به توسط آن کشیده میشود، کنفرانسی با همکاری ثروتمندترین یهود آمریکا تشکیل داده و در آن چنین مقرّر شد که با خرج کردن یک میلیارد دلار، و قربانی یک میلیون یهودی در روسیه قیصری، کودتا کنند. نام اهداءکنندگان آن یک میلیارد دلار از قرار ذیل است: اسحاق موتیمر. سیستر. لیفی. رون. شیف. و این پول را در تبلیغات ضدّ دولتی صرف کردند (اسرار الماسونیة) چنانچه پس از انقلاب مارکس، زمام حکومت بدست یهود افتاد. جدول زیر که از کتاب (خطرالیهودیة العالمیه) در دفتر سیاسی: لینین: همسری از یهود دارد، استالین: یهودی است، تروتسکی: یهودی است، کامینیف: یهودی است، سوکولنکوف: یهودی است، یابزوفی: در وزارت جنگ: یهودی است.

کوروش کبیر خبیث
چنانکه در پست قبل گفتم، رسیدیم به مقایسه منشور کوروش با دیگر منشورها و کتیبه‌های پادشاهان. در مقایسه محتوای منشور کوروش با کتیبه‌های شاهان دیگر، تحقیقاتم از جعل تاریخ خبر میدهد و نشان میدهد که روح حاکم بر این کتیبه، در مجموع خشونت کمتری در قیاس با کتیبه‌های بازمانده از برخی پادشاهان دیگر ثبت شده، تناقض عجیبی دیده میشه که بررسی میکنیم: آشورنصیرپال پادشاه آشور (۸۸۴ قبل از میلاد) در کتیبه خود نوشته است: به فرمان آشور و ایشتار، خدایان بزرگ و حامیان من… ششصد نفر از لشکر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم… حاکم شهر را به دست خودم زنده پوست کندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم… بسیاری را در آتش کباب کردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم، هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهان بیرون کشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم.
در‌کتیبه سِناخِریب پادشاه آشور (۶۸۹ قبل از میلاد) چنین نوشته شده است: وقتی که شهر بابل را تصرف کردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه‌هایشان را چنان ویران کردم که بصورت تلی از خاک درآمد. همه شهر را چنان آتـش زدم کـه روزهای بسـیار دود آن به آسـمان میرفـت. نهر فرات را به روی شهر جاری کردم تا آب حتی ویرانه‌ها را نیز با خود ببرد.
در کتیبه آشوربانیپال (۶۴۵ قبل از میلاد) پس از تصرف شهر شوش آمده است: من شوش، شهر بزرگ مقدس… را به خواست آشور و ایشتار فتح کردم… من زیگورات شوش را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شکستم… معابد عیلام را با خاک یکسان کردم و خدایان و الهه‌هایشان را به باد غارت دادم. سپاهیان من وارد بیشه‌های مقدسش شدند که هیچ بیگانه‌ای از کنارش نگذشته بود، آنرا دیدند و به آتش کشیدند. من در فاصله یک ماه و بیست و پنج روز راه، سرزمـین شوش را تبدیل به یک ویرانه و صحرای لم یزرع کردم… صدای انسان و… فریاد شادی … به دست من از آنجا رخت بربست، خاک آنجا را به توبره کشیدم و به ماران و عقرب‌ها اجازه دادم آنجا را اشغال کنند.
و در کتیبه نَبوکَدنَصَر دوم پادشاه بـابل (۵۶۵ قبل از میلاد) آمده است: فرمان دادم که صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشکنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خانه‌ها را چنان ویران کردم که دیگر صدای زنده‌ای از آنجا برنخیزد. این منشورها ما را آگاه میکند که در آن دوران چه جو و فرهنگی بر تهاجمات حاکم بوده، ادامه دارد..

علی نامه
شخصی که کتاب علی نامه به او تقدیم شده:
گوینده این حماسه ربیع، کتاب خود را به سید علی بن طاهر که از او به عنوان قوام شرف یاد میکند، تقدیم کرده است. به این ابیات توجه کنید:
چو زیبانگاری به سیصد طراز
دل افروز چون نیکوان طراز
عروسی که دارد فراوان حُلی
زعلم و ز شمشیر و زخم على
عروسی پسندیده خاص و عام
خرد کرده او را (علی نامه) نام
عروسی که گر شوی بپسنددش
سر از مهر در مهر پیونددش
که آن شوی از آل پیغمبر است
عز و فخر عالم گزین حیدر است
قوام شرف سید ما کریم
نظام وفا در سعادت مقیم
على بن طاهر مدار شرف
که هست آن مطّهر به طاهر خلف
مرین قصه را این سراینده مرد
ز مهر دل خود (علی نامه) کرد
اگر چند شه نامه نغز و خوش است (باز گیر به شاهنامه فردوسی داده)
ز مغز دروغ است از آن دلکش است
علی نامه خواند خداوند هوش
ندارد خرد سوی شه نامه گوش / ۴ ر
این خرد گرایی بخاطر معتزلی بودنش هست، و این سیّد علی بن طاهر همان امیر علی بن طاهر است که بیهقی مؤلف لباب الانساب از او بدین گونه یاد
میکند: علی بن طاهر بن ابی القاسم السجاد علی بن جعفر بن حسن بن عیسى الرومی بن محمد الازرق بن عیسی النقیب بالمدینة ابن محمّد بن على العریضی ابن جعفر الصادق. و به یازده واسطه نسبش به امام صادق (علیه السلام) میرسد. از خاندان معروف عریضی نیشابور و ناحیه بیهق. علی بن زید بیهقی، مؤلف لباب الانساب، دربارۀ این علی بن طاهر میگوید: على بن زید بیهقی او را دیده بوده و در سال پانصد و هفت، در سن حدود هفتاد سالگی درگذشت. در تاریخی که این منظومه سروده شده و به او تقدیم شده، این امیر علی بن طاهر عریضی، در سن حدود چهل سالگی بوده. خاندانِ عریضی بیهق از اشراف ناحیه بوده اند و عنوان امیر که بیهقی به ممدوح شاعر میدهد نشانه همین نکته است. بیهقی از فرزندان امیر علی بن طاهر چهار تن را نام می‌برد با این اسامی: مرتضی و طاهر و ابوالقاسم و مانکدیم. از فرزندان فرزندان او نیز کسانی را معرفی میکند. محل سکونت این خاندان در متن چاپی لباب الانساب سانزوار است که اگرچه این نام در این کتاب به همین صورت چند بار تکرار شده، احتمالاً همان سبزوار باید باشد به صورت سابزوار؛ تاکنون در کتبِ جغرافیا در این ناحیه سانزوار ندیده ام. بیهقی تصریح میکند که عنوان امیر از القاب این سید علی بن طاهر بوده است: علی بن طاهر المقلب بامیر/ لباب الأنساب والأعقاب ابوالحسن علی بن زید البیهقى الشهیر بابن فندق، تحقیق السید مهدى الرجائی، إشراف السید محمود المرعشى، قم، کتابخانه عمومی آیةالله مرعشی.

هربار که ربیع در کتاب علی نامه، به شاهنامه فردوسی گیر میده، ناچارم که چند خط هم از فردوسی دفاع کنم، گر چه ربیع و فردوسی، هر دو شیعه بوده اند، ولی هر دو از معتزله بوده اند، حالا معتزله چی هست؟ معتزلیان طرفدار قدرت و حریت انسان بودند و آدمی را در رفتار و کردار خود آزاد میدانستند. اساس مذهب معتزله مبتنی بر عقل گرایی و قیاس و اجتهاد است. اینان ابتدا به اصحاب العدل و عدلیه شهرت یافتند. معتزله اعمال بندگان را به اختیار خودشان میدانستند، از این جهت قَدَریه نامیده شدند. در نقطه مقابل قدریه، جبریون و گبریون قرار دارند. در صورتیکه جبر و تفویض هر دو مردود هستند. با این وجود، این دو کتاب ارزش تاریخی و فرهنگی دارند، مخصوصاً به فردوسی اشعاری جعلی بسته شده و باعث بدنامی او شده، این تهمت هیت، در حالیکه جعل و الحاق در کار بوده و بعداً در مورد تحقیقاتم چند سطری خواهم نوشت، انشاالله.

مولا علی علیه‌السلام جانم بفداش میفرماید: به بهترین افراد این امت از عذاب خدا ایمن نباشید، به جهت فرموده خداوند سبحان: (از کیفر خدا ایمن نیستند مگر زیانکاران، اعراف: ۹۹)، و به بدترین افراد این امت از رحمت خدا نومید نباشید، به جهت فرموده خداوند سبحان: (از رحمت خدا نومید نباشند جز کافران، یوسف: ۸۷) پس نتیجه: خدا میداند که پایان هرکس چیست، هیچکس نباید به ظاهر حال اعتماد نموده و از پایان آن آسوده یا ناامید باشد، هم در مورد خودش، و هم در قضاوت دیگران.

ضحاک ماردوش یکی از زیباترین داستان های شاهنامه است. بعد از آن داستان و سرگذشت رستم از تولد تا هفت خوان و غیره را جذاب میدانم. اساسا به نظر من داستان رستم تبلوری از جذابیت هایی است که هر ایرانی به نوعی آنها را در زندگی شخصی خود تجربه میکند. داستان سیاوش نیز غمنامه است که واقعا در اوج زیبایی نوشته شده. بیژن و منیژه مخصوصا وقتی منیژه بر سر چاه بیژن اشک میریزد و منتظر است تا رستم بیاید و به داد او برسد هم از جذابیت های خاصی برخوردار است. داستان زال و رودابه و به ویژه عشق عجیبی که در قالب آن یک دختر بیگانه نسبت به یک ایرانی دارد نیز از جذابیت های خاصی برخوردار است. داستان های مربوط به انوشیروان، بزرگمهر، بهرام گور و خسرو و شیرین نیز، همه و همه بقدری از جذابیت برخوردارند که حقیقتا نمیتوان گفت کدامیک جذاب تر و زیبا تر از بقیه است. تا اینجا از جذابت شاهنامه بعنوان مقدمه گفتم. خب، برخی بطور خاص این نظر را مطرح میکنند که فردوسی، عرب ستیز، زن ستیز، ترک ستیز و.. بوده است. شاید وقتی فردی بیش از حد ایران و ایرانی را دوست داشته باشد، طبیعتا این احتمال بوجود می آید که نسبت به بیگانگان نوعی نگاهِ بد دارد. شاهنامه، عرب ستیز نیست، دشمن ستیز است. جنگ طلب نیست، بلکه دفاع از وطن را دفاع مقدس میداند. فردوسی مسلمان و شیعه پاک اعتقادی است که تعدادی اشعار جعلی و الحاقی خوانندگان را بدبین میکند. شاهنامه نثر نیست که بیتی از آنرا دستمایه کنیم و به قضاوت بنشینیم. نظم است، و باید اون منظومه را از ابتدا تا انتها بخوانیم تا متوجه بشویم که دو نفر مشغول رجزخوانی علیه یکدیگر هستند، و شاهنامه رسانه ای در هزار سال قبل است که آنرا روایت میکند. مثلاً این شعر نثر جعلی به شاهنامه الحاق شده:
که رستم یلی بود در سیستان
که من کردمش رستم داستان
چنین چیزی در نسخه های اصلی نیست و ناسخین خائن به آن الحاق کرده اند و دیگران هم، به رسم امانتداری، این جعلیات را کپی و انتشار دادند. کلمه سیستان کلا ۳۰ بار در شاهنامه اصلی استفاده شده، مثلاً در این بخش که شاه نصیحت میکند:
دل شاه گشت از فرامرز شاد
همی کرد با او بسی پند یاد
بدو گفت پروردهٔ پیلتن
سرافراز باشد بهر انجمن
تو فرزند بیدار دل رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی
کنون سربسر هندوان مر تراست
ز قنوج تا سیستان مر تراست
گر ایدونک با تو نجویند جنگ
برایشان مکن کار تاریک و تنگ (پرهیز از جنگ طلبی)
بهر جایگه یار درویش باش
همه راد با مردم خویش باش (اخلاق مداری)
ببین نیک تا دوستدار تو کیست
خردمند و انده گسار تو کیست (حکمت و عقل گرایی)
بخوبی بیارای و فردا مگوی
که کژی پشیمانی آرد بروی
شاهنامه در ضمن حماسی بودن، اخلاق گرا هست و غیرت و وطن دوستی را که از آموزه های اسلام است تحسین میکند و اگر به کتب معاصر شاهنامه رجوع کنید متوجه میشوید که مثلاً کلمه (تفو) در هیچکدام از کتب اون عصر نبوده، ولی در قرون بعدی این کلمه در نگارش کتاب شروع شده و تا عصر کنونی تکرار شده، ولی ناسخ خائن تا توانسته در شاهنامه الحاق کرده که (ﺗﻔﻮ ﺑﺮﺗﻮ ﺍﯼ ﭼﺮﺥ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺗﻔﻮ)
و یا اشعار جعلی زن ستیزانه الحاقی:
زنان را ستایی سگان را ستای
که یک سگ به از صد زن پارسای
اصلاً چنین اراجیفی، نه با روحیه فردوسی سازگار است، و نه با فرهنگ شاهنامه. زن پاک، در شاهنامه مدح و ستایش شده که در فرصتی به آنها اشاره میکنم، متاسفانه هشت نمونه از شاهنامه تهیه کردم، که میبینم همراه با کلی جعلیات و الحاقات، بنام شاهنامه فردوسی چاپ و نشر شده که به شما معرفی میکنم و تذکر میدهم که تمام این شاهنامه ها آلوده به جعلیات است:
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ ژول مول
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ مسکو
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ کلکته
شاهنامه فردوسی چاپ انتشارات ایران باستان
شاهنامه فردوسی چاپ امیر کبیر
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ امیر بهادر
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ محمد رمضانی
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ دبیر سیاقی
این شاهنامه ها اغلب از روی یکدیگر کپی برداری شده و سوءتفاهم هایی بوجود آورده، و باعث شاهنامه ستیزی شده، بعضی اساتید هم سعی کردند این جعلیات را توجیه و ماست‌مالی کنند که اوضاع رو بدتر کردند، در اینجا، یکی از نسخه های اصلی شاهنامه رو بهتون کامل و با مشخصات معرفی میکنم،
مشخصات کتاب
شماره بازیابی: ۵-۱۵۲۷۳
شماره کتابشناسی ملی: ف۵۲۷۳
سرشناسه: فردوسی ابوالقاسم ۳۲۹ - ۴۱۶؟ ق
عنوان و نام پدیدآور: شاهنامه فردوسی، نسخه خطی، ابوالقاسم فردوسی
وضعیت استنساخ: ق ۱۰۲۱
آغاز، انجام، انجامه: آغاز نسخه (افتتاح سخن آن به که کنند اهل کمال به ثنای ملک الملک خدای متعال...)
انجام نسخه (... هزاران درود و هزاران سلام ز ما بر محمد علیه السلام تمام شد کتاب میمون فال عدیم المثال شاهنامه از مقولات... الحمدلله رب العالمین

معرفی کتاب منظومه ای است از ابوالقاسم فردوسی که دارای چهار مقدمه می‌باشد نسخه حاضر با مقدمه ای است که در سال ۸۲۹ ق بدستور با بیسنقر میرزا پسر شاهرخ نوشته شده است.

مشخصات ظاهری: برگ ۳۸۱، سطر ۲۵، اندازه سطور ۲۳۵x ۱۳۵، قطع ۳۳۵x ۲۱۰
یادداشت مشخصات ظاهری: نوع کاغذ: فرنگی نخودی
خط: نستعلیق
تزئینات متن سر لوح و کتیبه مذهب به زر، لاجورد، شنگرف سفید، مشکی و سبز (برگ ۳ب برگ ۱۴ب دارای دو کتیبه در بالا و پائین و در سمت راست و چپ متن با همان رنگها، دارای ۳۴ مینیاتور، جدول دور سطور به زر، شنگرف و لاجورد، عناوین به شنگرف
یاداشت تملک و سجع مهر: امتیاز نسخه نفیس بودن.
منابع اثر، نمایه ها، چکیده ها... فهرست نسخه‌های خطی فارسی منزوی (۲۹۳۵: ) ۴
موضوع: شعر فارسی -- قرن ق ۴ / مرد تنهای شب.

مکافات عمل و دعای پدر قسمت اول
جنازه آغشته به خون پیرمرد در میان جاده افتاده بود. جای چند زخم عمیق روی سینه اش دیده میشد. جوانی که بالای سر جنازه بود سراسیمه فریاد کشید: به دادم برسید! عمویم را کشتند! سر و صدای او مردم قبیله را به آن سو کشاند. آنها کنار مقتول ایستادند. هرکس چیزی میگفت. یک نفر از بین جمع گفت: کار قبیله همسایه ماست! آنها با ما دشمنی دارند. مردم خشمگین میخواستند با قبیله ی همسایه درگیر شوند که پیرمرد محاسن سفیدی جلوی آنها را گرفت و گفت: آرام باشید! از کجا مطمئنید کار آن هاست؟ مردم سکوت کردند. پسرعموی مقتول گفت: قاتل عموی بیچاره من باید قصاص شود. پیرمرد به صحبتش ادامه داد. بسیار خوب! نزد حضرت موسی میرویم. او پیامبر خداست. ما را راهنمایی میکند. مردم به راه افتادند. خیلی زود به خانه حضرت موسی رسیدند. لحظاتی بعد آن حضرت از خانه بیرون آمد. انبوه جمعیت را که دید با تعجب گفت: چه خبر است؟ اتفاقی افتاده؟ جوان به حضرت موسی نزدیک شد و گفت: ای پیامبر خدا! ساعتی پیش جنازه عمویم را میان جاده پیدا کردم. مردم میگویند او به دست قبیله همسایه کشته شده. ما نمیگذاریم خونش پایمال شود. حال به نزد شما آمده ایم تا مشکل را حل کنید و گرنه خودمان دست به کار میشویم و هرطور شده قاتل را پیدا میکنیم!

صحیفه سجادیه
حمد مطلق، با انگیزه مطلق و با انگیزه ویژه: شکر انگیزه حمد میشود، حمد انگیزه شکر نمیشود. انسان شناسی و رابطه انسان با خداوند: وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا عَرَّفَنَا مِنْ نَفْسِهِ، وَ أَلْهَمَنَا مِنْ شُکْرِهِ، وَ فَتَحَ لَنَا مِنْ أَبْوَابِ الْعِلْمِ بِرُبُوبِیَّتِهِ، وَ دَلَّنَا عَلَیْهِ مِنَ الْإِخْلَاصِ لَهُ فِی تَوْحِیدِهِ، وَ جَنَّبَنَا مِنَ الْإِلْحَادِ وَ الشَّکِّ فِی أَمْرِهِ. حَمْداً نُعَمَّرُ بِهِ فِیمَنْ حَمِدَهُ مِنْ خَلْقِهِ، وَ نَسْبِقُ بِهِ مَنْ سَبَقَ إِلَی رِضَاهُ وَ عَفْوِهِ: ستایش خدای را که خود را به ما شناسانید. و شکر خود را به ما الهام کرد. با ربوبیّت (پروردگاری) خویش از ابواب علم به روی ما گشود. و رهنمون شد ما را به «اخلاص توحید» ش. و بر کنار کرد ما را از الحاد و شک درباره خود. چنان حمدی که با آن زندگی کنیم در میان حمد کنندگان خلقش، و با آن سبقت گیریم بر هر کسی که سبقت گرفته بسوی رضایت و بخشش او. شرح: حرف (مِنْ) در چهار جمله اول (من تبعیضیه) است، زیرا که انسان از شناخت مطلق درباره خدا، و از شکر مطلق، از داشتن علم مطلق، اخلاص مطلق در توحید، عاجز است که فرمود: مَا عَرَفْنَاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِک (بحار) اخلاص در توحید: در عرصه نظری و فکری به توحید ناب و عاری از هر نوع شرک، رسیدن. و الهمنا من شکره: در شرح هائی که در دسترس من است، حمد را در این بخش از کلام امام به شکر و سپاس معنی کرده اند، و برخی نیز در معنی آن، ستایش و سپاس (هر دو) را با هم آورده اند. نظر به اینکه خود لفظ شکر در جمله دوم آمده، دلالت واضح دارد که لفظ حمد در اینجا به همان معنی حقیقی خود یعنی ستایش است، ستایش مطلق، نه مقید و نه نسبی. و نه به معنی مجازی. میگوید الْحَمْدُ لِلَّهِ... أَلْهَمَنَا مِنْ شُکْرِه: حمد و ستایش خدای را که یکی از نشانه‌های قدرتش این است که به انسان فهم و توان شکر کردن را الهام کرده. یکبار این است که خدا را شکر گذار باشیم که ما را شکر گذار کرده؛ در این صورت میگفت الشکر لله علی ما الهمنا من شکره. مراد سپاسگذاری در برابر نعمتی که سپاسگذاری نام دارد، نیست. مراد ستودن قدرت خداوند است که یکی از آثار قدرتش اعطای درک شکر و توان شکرگذاری است. در این بخش از دعا، چند اثر از آثار قدرت خداوند، شمرده شده: ۱- اعطای استعداد خداشناسی به انسان. ۲- اعطای توان فهمیدن شکر و شکرگذاری. ۳- اعطای دانش. ۴- اعطای توان اخلاص در توحید. ۵- دوری از الحاد و شک درباره خدا. خداوند همۀ این استعدادها را به انسان داده حتی توان اجتناب از الحاد و شک را بطور بالقّوه به همان ملحدین و شکاکین داده و به همین دلیل همه انسانها به این اجتناب مکلف هستند. انگیزه: این قدرت و توانائی خداوند در اعطای این استعدادها، انگیزه ستایش خدا میشود. خود استعداد شکر کردن در وجودشان، یکی از انگیزه‌های این ستایش است. انگیزه مطلق و انگیزه ویژه: گاهی شخص ستایشگر، خدائی خدا را در نظر میگیرد. بدون تعیین موردی از موارد قدرت او، به ستایش میپردازد و میگوید: تو رحیمی، کریمی، قدیری، عظیمی، جلیلی و...، انگیزه این ستایشگر در ستایشش، یک مصداق ویژه از رحمت، قدرت، عظمت، و...، خدا نیست. بلکه مطلق رحمت، مطلق عظمت، مطلق قدرت او را در نظر دارد و به ستایش میپردازد. و گاهی به موردی از موارد و مصداقی از مصایق قدرت خدا توجه میکند و به ستایش میپردازد که این ویژه میگردد. و توجه امام علیه السلام در این بخش دعا بطور ویژه به چند مورد و چند مصداق است. این بخش دعا، شکر نیست بل ستایش قدرت آن قادر است که در رابطه خود و انسان، چیزی به نام شکر را قرار داده است. ما‌ها قدرت خدا را در آفرینش کوه، دریا، آسمان، جنگل، منظومه، کهکشان و... مشاهده میکنیم، اما کمتر توجه داریم که استعداد همین (دیدن و بینایی) بزرگتر و مهمتر از مشاهده آنهاست. استعدادهائی که در وجودمان قرار داده، دقیقتر، لطیفتر، مهمتر، و در نشان دادن قدرت خدا شگفتتر است. و شناختِ داشته‌های انسان و استعدادهای انسان، مقدم بر هستی شناسی و جهان شناسی و شناخت پدیده‌های جهان است. و به عبارت دیگر: انسان شناسی مقدم بر جهان شناسی است. که متاسفانه شارحین صحیفه حمد را در این بخش دعا بجای انسان شناسی به اخلاق (شکر گذاری) معنی کرده اند. یعنی حتی به جهان شناسی و پدیده شناسی نیز معنی نکرده اند. نسبق به من سبق: مراد از این جمله همان پیام آیه ۱۴۸ سوره بقره است که میفرماید: فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرات: در امور خیر از همدیگر سبقت گیرید، مسابقه دهید. چون این مبحث صحیفه کمی برات سنگین هست کوتاه مینویسم. تا مبحث حمد برات جا نیفته، بعد در مورد تجسم عمل میگم، در کتاب نورالثقلین این مباحث هست فقط من کمی باز تر میکنم که قابل فهم باشه.

نسب، لقب و قبیله مالک اشتر
مالک بن حارث معروف به اشتر نامی ترین یاور حضرت علی علیه السلام است. نسب وی در منابع گوناگون اینگونه ذکر شده: مالک بن حارث بن عبد یغوث بن مسلمة بن ربیع بن حارث بن جزیمة بن سعد بن مالک بن نخع. تاربیعه نسب وی هماهنگ است ولی پس از آن در بعضی از منابع بگونه ای دیگر است: ربیعة بن سعد بن مالک بن نخع، در یکی از منابع جدّ وی عبدیغوث به اشتباه یغوث ذکر شده است. در برخی منابع متأخرتر و همچنین در برخی از پژوهش‌ها نام و نام پدرش به اشتباه مالک بن حرث، مالک بن اشتر و اشتر بن حارث آمده. لقب مالک که ذکر آن در منابع و تحقیقات از نام اصلی وی نیز بیشتر است اشتر می‌باشد. البته افراد دیگری به اشتر معروف هستند، ابن ماکولا سیزده تن را که به اشتر معروفند در الاکمال ذکر میکند ولی معروف ترین آنها همین مالک بن حارث است که بنام مالک اشتر میشناسیم. دشمنی با مولا علی علیه‌السلام باعث شده که در تاریخ نسبت به مالک جفا بشه، در پستهای بعدی تحقیقاتم در مورد مالک اشتر رو ادامه میدم، انشاالله.

سه روایت شگفت انگیز از نبی مکرم اسلام که باید با آب طلا نوشت: ۱- بعد از من بیشترین ترسم بر ملت مسلمان، از منافق چرب زبان است. ۲- آگاه باشید! بدترین بدها دانشمندان بد سیرتند و خوب ترین خوبها، دانشمندان پاک سیرت. ۳- اگر کسی بگوید: من عالم هستم، بدانید که او نادانی بیش نیست/ منیه المرید.

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده گفت: چرا پیامبران در بعضى زمانها مبعوث میشوند و در بعضى زمانها مبعوث نمى شوند؟ حکیم گفت: مثل آن مثل پادشاهى است که زمین بیحاصلی داشته باشد که هیچ آبادانى در آن نباشد و بخواهد که آن زمین را آباد سازد، و مرد کاردان پرتلاش و امینی را به آن زمین بفرستد و به او فرمان دهد که آن زمین را آباد کند، و در آن انواع درختان بکارد و انواع زراعتها به عمل آورد، و نام درختانى چند و بذرهاى معیّنى را به او بگوید و سفارش کند که جز آن چیزى در آن زمین نکارد، و بفرماید که در آن زمین نهرها جارى کند و حصارى بر گرد آن زمین بکشد و آن را از فساد و خرابى محافظت کند. پس آن فرستاده بیاید و موافق فرموده پادشاه درختان و زراعت بکارد و نهرى جارى کند و درختان و زراعت بروید و به یک دیگر متّصل شود و بعد از اندک زمانى آن مرد بمیرد و کسى را جانشین خود سازد، امّا جمعى از آن جانشین اطاعت نکنند و در خرابى آن زمین بکوشند، نهرها و درختان خشک و زراعت تباه گردد، چون پادشاه از نافرمانى آن جماعت و خرابى آن زمین خبردار شود فرستاده دیگر تعیین نماید تا احیاى آن زمین نماید و آن را اصلاح کند و به آبادانى اوّل برگرداند، و بر این روش است فرستادن حقّ تعالى پیامبران را که چون یکى از آنها رفت و بعد از او امور مردم تباه گردید، باز دیگرى را براى اصلاح آنان بفرستد.

سلمان فارسی
فتح مدائن: در شوال سال پنجم هجرت، مسلمانان به هنگام حفر خندق با سنگ سفید سختى برخورد کردند. رسول خدا (ص) با کلنگ بر آن کوبید تا جرقّه هایى از آن پدید آمد. سپس براى هر جرقه اى که زده میشد، مژده اى دادند؛ از جمله فرمودند: هذهِ فُتوحٌ یَفْتَح الله بَعْدی، یا سَلْمانُ: اى سلمان! اینها پیروزى هایى است که خداوند پس از من به وجود مى آورد. منافقین و از جمله غاصبین مسخره کردند و گفتند از ترسش داره خندق میکند و وعده فتوحات آینده میدهد، خب سال ششم هجرت نیز، که خسروپرویز پادشاه ایران، دعوت نامه پیامبر (ص) نپذیرفت، بعداً دروغی رو بستند که نامه را پاره کرد، و این را بهانه حمله به ایران کردند، حتی به دروغ گفتند که آن حضرت نفرین کرد که: خداوند مملکت او را پاره پاره گرداند. خدا لعنت کند یهود را که تا توانست تاریخ را انگولک کرد. رستم فرخ زاد، فرمانده ارتش روزگار خسرو پرویز هم، در خواب دیده بود که مملکت او از آسمان به زمین سقوط کرده است. فرمانده سپاه اسلام سعد بن ابى وقاص ملعون، که از دشمنان امیرالمومنین بوده، با سپاه خویش، از قادسیه راه فتح مدائن را در پیش گرفت، سلمان فارسی همراه سعد ملعون بوده، برای این سعد ملعون به دروغ، در تاریخ فضیلت تراشی زیاد شده، سلمان فارسى جنگ‌ها و پیروزى هایى را دیده بود و از تجربیاتش به خوبی استفاده کرد، سپاه اسلام گروه گروه از آب دجله عبور کردند. خرداد یکى از فرماندهان ایرانی فریاد زد که: اى جماعت عرب! شما نمیتوانید با ما مقابله کنید. سپس سپاهیانش به دستور او، مسلمانان را تیر باران کردند. سپاهیان اسلام نهر دجله را پشت سر گذاشتند و بدین ترتیب، به اولین شهر مدائن یعنى بهرسیر یا همان وه اردشیر وارد شدند. سلمان اهل ایران بود، به همین دلیل به قول طبرى، رهبرى مسلمانان را به عهده گرفت و به منظور پیش گیرى از قتل و درگیرى، اینگونه به ارشاد و دعوت ایرانیان پرداخت و خطاب به آنان گفت: ریشه و اصالت من هم ایرانى است، من نسبت به شما مهربان و دوستدار هستم و شما در سه چیزى که به آن دعوت میکنم حق انتخاب دارید: اگر مسلمان شدید برادران دینى ما خواهید بود و در تکالیف و حقوق، با ما مساوى هستید، و اگر در برابر اسلام تسلیم نشدید، باید جزیه بدهید، در غیر این دو صورت، ما ناچاریم با شما بجنگیم، زیرا خداوند خائنان را که فریب کارى میکنند و زیر بار آئین حق نمیروند دوست نمیدارد. سلمان، این شیوه دعوت و هدایت را تا سه روز صبورانه ادامه داد، ولى حکومت بَهْرسیر زیر بار نرفت. پس به ناچار جنگ در مدائن شروع شد ولی همان ابتدا ، حاکمان فرار کردند و مردم بدون درگیری سلمان را پذیرفتند و از آن پس سلمان تا زمان وفات مشغول آموزش و تدریس علوم در زمینه های مختلف بود، در برخى از اخبار تاریخى هم آمده که سلمان، همچنین در فتح شام و حمص، در نزدیکى فرات، به یارى جنگجویان مسلمان شتافته. ولی دشمنی با شیعه از طرفی، و افکار نژادپرستانه از طرفی دیگر، تلاش شده که در تاریخ نام سلمان فارسی را کمرنگ کنند، در آینده بیشتر با خصوصیات اخلاقی سلمان فارسی آشنا خواهیم شد/ منابع: السیرة الحلبیة، ج ۲، مکاتیب الرسول، حیاة الصحابة، ج ۱، تاریخ الامم والملوک، ج ۴، التاریخ الصغیر، ج ۱،

انجیل و ظهور مهدی موعود
ادامه از قبل.. در حدیث دیگری که رسول اکرم از خروج دجّال و کشته شدن او به دست حضرت عیسی علیه السلام خبر داده، چنین آمده است که آن حضرت فرمود: آنگاه خداوند عیسی بن مریم علیه السلام را میفرستد، گویی به صورت عروة بن مسعود است، دجّال را دنبال میکند و او را به هلاکت میرساند. مردم هفت سال بدین حال میمانند که حتّی میان دو نفر کینه و عداوت یافت نمیشود. و در یک حدیث دیگر آمده است که پیامبر اکرم فرمود: حضرت مهدی علیه السلام یک مرتبه متوجّه میشود که حضرت عیسی علیه السلام نازل شده، گویی قطرات آب از موهایش میچکد، حضرت مهدی علیه السلام میفرماید: بفرمایید و برای مردم نماز بخوانید. حضرت عیسی علیه السلام میفرماید: نماز برای شما بر پا شده است. آنگاه حضرت عیسی علیه السلام پشت سر فرزندم نماز میخواند. و در همین رابطه رسول اکرم میفرماید: خلفا و اوصیای من که حجّتهای پروردگار بر مردمانند دوازده تن می‌باشند، اوّل آنها علی (ابن ابی طالب) و آخر آنها پسرم مهدی علیه السلام است که عیسی بن مریم علیه السلام نازل میشود و پشت سر او نماز میخواند. در زمان او زمین با نور پروردگارش روشن میشود و سلطنت او شرق و غرب جهان را فرا میگیرد. بطور خلاصه، روایات وارده از رسول گرامی اسلام و امامان معصوم علیهم السلام در مورد نزول حضرت عیسی علیه السلام و نماز خواندن آن حضرت در پشت سر حضرت ولی عصر (عجّل اللّه تعالی فرجه) بسیار فراوان است، و من به احادیث یاد شده اکتفا میکنیم، و فقط این مطلب را یاد آور میشوم که بخاطر ازدیاد موضوعات و شلوغ و طولانی شدن پستها ناچارم موقتا این بخش را در پستهای بعدی حذف کنم.

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
آیا ابوبکر نسبت به جانشینى عمر وصیت کرد؟ اگر به پرونده ترور ابابکر مراجعه کنیم، و حالت دشمنى و درگیرى بین ابابکر و عمر را بررسى کنیم و مسأله اشتیاق ابابکر به عدم جانشینى عمر را یادآور شویم، این جریان بیشتر روشن میشود. ابوبکر گفته است: براى عمر بهتر است که به هیچ وجه در امر حکومت شما دخالت نکند. (تاریخ طبرى، ج ۲) پس ادامه زندگانى و پادشاهى ابابکر، خطرى بس بزرگ بر سر راه پادشاه شدن عمر به حساب مى آمده است. جریان شک برانگیز دیگر آن است که عثمان بن عفان، که ادعا کرده است به تنهایى وصیت ابابکر را نوشته است، خودش به تنهایى نیز این وصیت را بین مردم پخش کرده است. اگر کسى جز عثمان پس از عمر به خلافت رسیده بود شکّ مردم به قوت خود خواهد ماند، چه برسد به این که پس از عمر، عثمان به خلافت رسید و این جانشینى نیز بر حسب دستور شخص عمر صورت گرفت! چیزى که موجب شک بیشتر مى شود آن است که عثمان در هنگام خواندن وصیت ابابکر براى مردم گفت: این وصیت نامه ابابکر است، اگر آن را مى پذیرید بخوانیم، و اگر نمى پذیرید برگردانیم. (العقد الفرید، ابن عبد ربّه، ج ۴) این گفتار عثمان، شاهدى براى عدم پذیرش مردم است، و وصیتى که به خط عثمان، و بدون حضور هیچ کس دیگر و در مورد جانشینى و خلافت عمر نوشته شده باشد مورد قبولشان نبوده است. نکته قابل توجه آن است که وصیت ابابکر به جانشینى عمر، با خط عثمان بوده است نه ابابکر! و از سویى عثمان خودش را تنها کسى میداند که هنگام وصیت ابابکر حاضر بوده است (الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۲) این، چیزى است که با شیوه اسلامى، قبیله اى و سیاسى مخالف است، زیرا هنگام وصیت انسان رو به مرگ، به خصوص اگر آن شخص رئیس مسلمانان باشد که در این صورت خانواده، دوستان، وزیران و نزدیکان بطور حتم حضور خواهند داشت! در این وصیّت دروغین ابابکر که در مورد عمر، تنها پس از مرگ او و به دست عثمان شده بود، آمده است: بسم الله الرحمن الرحیم، این وصیت ابابکر بن ابى قحافه در پایان زندگانى دنیا و در حال بیرون رفتن او از دنیا، و در زمان آغاز زندگانى آخرت و ورود به آن جهان است، آن زمانى که کافر ایمان مى آورد و بد کار به یقین میرسد و دروغگو نیز راستگو میشود. من براى پس از خودم، عمر بن الخطّاب را خلیفه کردم، پس به او گوش فرا دهید و اطاعتش کنید، اگر به عدالت رفتار کند (که گمان و یقین من نیز همین است) و اگر به عدالت رفتار نکرد هر کس آنچه انجام میدهد پاسخگوست، قصد من خیر است ولى از غیب اطلاعى ندارم. (و بزودى ستمگران در مى یابند که چگونه بازگشتى خواهند داشت. (سوره شعراء) والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) به روشنى پیداست که این نامه با نَفسى جز نَفس ابابکر نوشته شده است، ابوبکر در اولین سخنرانى اش براى مسلمانان گفت: اگر من در راه اسلام پایدار بودم از من پیروى کنید، و اگر منحرف شدم مرا به راه بیاورید. (تاریخ طبرى، حوادث سال ۱۱ هجرى، ج ۲) این در حالى است که در این وصیت به اطاعت بى شرط از عمر فرا خوانده شده است! عجبا، ابوبکر سخنرانى هایش را همراه موعظه و ارشاد میگفت در حالیکه این وصیتنامه حیله گرانه داراى پند و اندرز نیست، با اینکه وصیت مرگ بوده، ابوبکر در اولین سخنرانى اش گفت: آن پادشاهانى که به آبادانى زمین پرداختند کجایند که دور شدند و از یاد رفته اند؟ (تاریخ طبرى، حوادث سال ۱۱ هجرى، ج ۲) آیه اى که عثمان از قرآن برداشته و در وصیت آورده است نیز با وصیتى که شخص در آستانه مرگ بنویسد سازگار نیست، بلکه تهدیدى از جانب شخصى است که در حال رئیس شدن است! وهمچنین وصیت نامه از درخواست رضاى الهى واستغفار خالى است همان چیزى که ابابکر در آخر عمرش بیان مى نمود. و ابوبکر قبلا گفت: خوشا به حال کسیکه در آغاز مسلمان شدن، و پیش از جنبش فتنه‌ها (تاریخ الخلفاء، سیوطى) از دنیا رفت. و نیز گفت: کاش علفى بودم که چارپایان مرا خورده بودند. (تاریخ الخلفاء، سیوطى) عایشه میگوید: پدرم گفت: اموالم را بررسى کنید و هر چه پس از رئیس شدن من افزون شده است به جانشین بسپارید، چون من همانند یک تاجر به بهره ورى از مقامم پرداختم. (مختصر التاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳، الطبقات، ابن سعد، ج ۳) عمر تصریح میکند که ابوبکر با او پیمان بسته است تا او را جانشین خود کند، او از زبان ابوبکر میگوید: بلکه آن کار را ادامه میدهیم و تو تا چند روز دیگر رئیس میشوى. من گمان کردم که در اولین نماز جمعه مرا به عنوان خلیفه معرفى خواهد کرد. اما خود را به غفلت زد و تا آخر عمرش درباره خلافتم چیزى نگفت (شرح نهج البلاغه، معتزلى، ج ۲، الشافى، مرتضى). و مهمترین دلیل در مورد دروغین بودن وصیت ابابکر این است که به خط عثمان بوده است و گواه یا امضایى نیز نداشته است! اگر ابوبکر که خواندن و نوشتن مى دانسته است ساعتى بیمار بوده است چرا پس از بهبودى خودش به نوشتن وصیت اقدام نکرده است؟ واگر نمى توانسته است شاهد بگیرد و در زمان شدت یافتن بیمارى وصیت را نوشته است، پس چرا وقتى مردم به دیدارش مى آمدند آنان را بر وصیت خود گواه نگرفت؟عثمان، شهرت به دروغ پردازى و حیله بازى دارد، از دیگر نامه هاى جعلى او نامه اى است که در زمان خلافتش به فرماندار خود در آفریقا یعنى عبدالله بن ابى سرح نوشت تا محمد بن ابى بکر و یارانش را بکشد، و وقتى نامه اش را همراه مهر او از دست نوکرش گرفتند که بر شتر او سوار بود به آن دیار میرفت، عثمان نامه خود را انکار نمود! (الکامل فى التاریخ، ج۳)

برای اثبات این که علی (علیه السلام) پیشوای فیلسوفان، و نخستین مرجع آنها بوده همین کافی است که، هر فیلسوف مسلمانی ادعا میکند که به نظر علی (علیه السلام) اشاره کرده است. استاد عقّاد در کتاب عبقریه الامام میگوید: علی(علیه السلام) دارای ویژگی منحصر به فردی است که هیچ امامی غیر او دارا نیست و آن اینکه او به هر مذهبی از مذاهب فرقه های اسلامی (از بدو پیدایش آنها در صدر اسلام) مرتبط است؛ او پایه گذار یا محور این فرقه هاست و به ندرت فرقه ای در اسلام یافت میشود که علی (علیه السلام) از بدو پیدایش، معلم آن یا موضوع و محور مباحث آن نباشد. بین او و بین علمای کلام و توحید و نیز بین او و علمای فقه و شریعت و علمای ادب و بلاغت زنجیره ای متصل برقرار است. بنابراین، او استاد همه آن هاست. استاد عقّاد درجای دیگری میگوید: در توحید اسلامی، قضای اسلامی، فقه اسلامی، علم نحو عربی و فن کتابت عربی نخستین هدایت و جهت دهی از آنِ علی (علیه السلام) است؛ بگونه ای که میتوانیم او را شالوده و بنیانی شایسته برای دائره المعارف علوم اسلامی در همه اعصار یا دائره المعارفی برای همه علوم اسلامی در صدر اسلام بنامیم. در عین حال، علی (علیه السلام) دارای حکمت های نابی است که موجب میشود نه تنها فرهنگ امّت اسلام در اعصار گوناگون، بلکه فرهنگ همه امّت های دیگر نیز به نام او ثبت گردد/ این را از باب مسامحه میگم؛ چرا که کلمه فیلسوف و مانند آن بر کسی اطلاق میشود که حقایق را از طریق عقل و تجربه بشناسد، اما امام علی علیه‌السلام، که علومش برخاسته از وحی از طریق پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله) است، فوق همه فلاسفه میباشد.

خواجه نصیرالدین طوسی، متوفای ۶۷۲ ق و بهاءالدین عاملی، متوفای سال ۱۳۰۱ ق گفته اند: هیچ مانعی از این که زمین متحرک باشد، وجود ندارد. عجیب تر از آن، این که احمد امین مصری در کتاب یوم الاسلام، چاپ ۱۹۸۵ م، گفته: خواجه نصیرالدین طوسی در فهم این زمینه از انیشتین سابقه دارتر است؛ یعنی نظریه نسبیت که شکاف اتم مبتنی بر آن است. خواجه نصیرالدین طوسی پیش از انیشتین به نظریه نسبیت که شکستن و خرد کردن اتم را براساس آن بیان داشته، پی برده است.

ادیب معاصر فرانسوی، هنری لوفیفر میگوید: انسان همانند جامعه ای که در آن زندگی میکند، مجموعه ای از متناقضات است و همانگونه که جامعه متناقضی که فرد در آن زندگی میکند، باید تجزیه گردد، ترکیب فردی نیز باید تجزیه شود. پاسکال میگوید: انسان موجود نادر و عجیب الخلقه ای است که راهی برای شناخت او نیست.

اسناد لانه جاسوسی امریکا (در مورد مردم ایران)
مسایل جدی نسبت به ایالات متحده در دیدگاه مردم ایران وجود دارد که احتمالاً برای مدتی با روابط آمریکا، ایران مقاومت میکند. این مسایل با اطلاعات ضد آمریکایی که به طرف ایران در داخل ایران در جریان است نضج میگیرد. ایرانیها شدیدا مظنون بوده و معتقدند که ما هم آواز با اسرائیل و شاه و عربستان سعودی و حتی عراق و کمونیستها مشغول توطئه علیه آنها هستیم. (از تحلیل قوه ابتکارات سیاسی شماره ۲۰۳۱۳ مهر ۵۸) معتقدم که در مورد ایران بعد از انقلاب که گروهها بدین حد ضعیف می‌باشند قدرت واقعی منوط به اعتماد و جلب احساسات توده مردم است، هم اکنون هیچگونه تشکیلات و گروهی که بتواند اعتماد و احساسات برانگیخته شده مردم را هر چقدر هم غیر واقعی باشد جلب کند وجود ندارد. (از نامه ساندرز به تد کوران در تاریخ ۱۲ مهر ۵۸) (بدون شرح)

کابالا
محی الدین که در داخل جامعه اسلامی موذیانه فعالیت میکرد، یک روند مطلق در پیش گرفته بود دافعه، غیرت و حمیت دینی را از آنان سلب میکرد. او با جعل حدیث از زبان پیامبر اسلام (ص)‌ جهاد را نکوهش میکند در فصّ یونسی میگوید: پیامبر (ص) چه زیبا فرموده است: اَلا اُنبّئکم بما هو خیرلکم و افضل من اَن تلقوا عدوّکم فتضربوا رقابهم ویضربون رقابکم، ذکر الله: آیا خبر ندهم به شما چیزی را که خیر شما در آن است؟ و آن افضل از آن است که با دشمنان درگیر شوید و گردن آنان را بزنید و آنان گردن شما را بزنند، آن ذکر الله است. یعنی کاری با دشمنان (با صلیبیان در اندلس و اسپانیا و در تهاجم به بیت المقدس که در همانروزها که او فصوص را مینوشت، به شدت جریان داشت و حمله مغول نیز از جانب شرق شروع شده و به نزدیکی قونیه محل سکونت محی الدین رسیده بود) نداشته باشید و به ذکر الله مشغول شوید. محی الدین ملعون نه تنها به گناه تشویق میکند، بلکه گناه کردن را یک تکلیف واجب، میداند. آیا براستی آنان که فصوص را میخوانند بویژه صدرویان ما، بلکه خود ملاصدرا، این جاسوس جاده صافکن صلیبیان و مغول را نمیشناسند؟ یا چیزی از اصول اسلام و نیز چیزی از تاریخ نمیدانند؟ و نویسنده ای در دائرة المعارف اسلامی چه قلمفرسائی درباره این شیخ اعظم (آبگوشتی) که نکرده، در حالیکه تذکره نویسان تصریح کرده اند که محی الدین مسلمانان را در آن دوران جنگ، از رفتن به بیت المقدس که مورد هجوم صلیبیان بود، باز میداشت.

مناقب اهل بیت در کتب اهل سنت و شبهه افکنی های کسروی و احمدامین.
خالد بن معدان روایت کرده که رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: کسی که دوست دارد زندگی کند در رحمت خدا و صبح کند در رحمت خدا، پس داخل نکند در قلبش شکی به اینکه ذریه و اولاد من بهترین ذریه هستند و وصی من بهترین اوصیاء میباشد. و نیز از جابر روایت نموده که آن حضرت فرمود: ثابت باشید در دوستی ما اهل بیت؛ پس به درستی که اهل تقوا که ما را دوست بدارند، با ما داخل بهشت میشوند. به آن خدایی که جان محمد در قبضه ی قدرت اوست، هیچ عملی به بنده ای نفع نمیرساند، مگر به شناختن دوستی ما. و ابن حجر مصری مکی در فصل دوم صواعق از ابو یعلی از سلمهْ بن اکوع نقل نمود که آن حضرت فرمود: ستارگان امان اند از برای اهل آسمانها و اهل بیت من امان اند برای امت من از اختلاف. این اخبار نمونه ای از هزاران خبر است که درباره آل محمد سلام الله علیهم اجمعین از طرق عامّه و اهل تسنّن رسیده است که در مقدمه نویسی، بیش از این، مجال نقل ندارد. از جمله اعتراضات کسروی و احمد امین مخصوصاً در کتاب المهدی والمهدویت به شیعیان در اعتقاد بوجود امام زمان است که غائب از انظار است و این معنی را در صفحات مکرّره با آب و تابی تکرار کرده و هیاهویی راه انداخته اند و نوشته اند این عقیده، از جعلیات و ساخته‌های شیعیان است که میگویند: امامی هست مهدی نام و از نظرها ناپیدا. و حال آنکه خبر نداشتند و زحمت مطالعه و سیر در کتب را به خود ندادند و در مقام تحقیق بر نیامدند و الا اگر فقط در کتب علمای تسنّن (گذشته از کتب شیعه) چشم کور خودشونو باز کرده بودند و عناد و تعصّب بیجا نداشتند، می‌فهمیدند اعتقاد بوجود حضرت مهدی محمد بن الحسن (حجّهْ العصر والزمان) که غیبت نموده و از انظار پنهان گردیده، مخصوص به شیعیان تنها نیست. بلکه در کتب معتبره علمای اهل تسنّن نیز ثبت گردیده و اکابر علمای سنی، از قبیل علامه سمهودی در جواهر العقدین صریحاً گفته: والأحادیث فی أمر المهدی کثیرة شهیرة وأفردها غیر واحد. و در چندین سند معتبر ثبت شده تعدادشون خیلی زیاد هست.

حضرت فاطمه زهرا علیهماالسلام
فرق شیعه و محب و ذریه از دیدگاه روایات
مردی به همسرش گفت، نزد فاطمه دختر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم برو و سوال کن آیا من از شیعیان وی هستم یا خیر؟ آن زن (خدمت حضرت رفت) و سوال کرد. حضرت فرمود: به شوهرت بگو: اگر به دستورات ما عمل میکنی و از منهیات ما می پرهیزی، از شیعیان ما هستی، وگرنه شیعه ما نیستی.
آن زن بازگشت و پاسخ را به شوهرش رساند. مرد گفت: وای بر من! کیست که هیچ گناه نکند و از خطا دوری کند، بنابراین من در آتش جهنم جاودانه خواهم بود. زیرا کسیکه شیعه آنان نباشد، همیشه در آتش است. آن زن بازگشت و گفتار شوهرش را به فاطمه علیهاالسلام رساند. حضرت فاطمه فرمود: به او بگو: اینگونه نیست، شیعیان ما از برجستگان اهل بهشت هستند، ولی از محبین ما و محبین محبین ما و دشمنان دشمنان ما و هر کسیکه به قلب و زبان تسلیم ما باشد، ولی اوامر و نواهی ما را در اموری که آنان را به هلاکت (و سوء عاقبت) مبتلا میکند، مخالفت نماید، وارد بهشت میشود، اما بعد از آنکه از گناهانشان پاک شوند (بواسطه گرفتاری به بلاها و مصائب (در دنیا)، و یا به انواع شدائد و سختیها در عرصات قیامت، و یا به عذاب جهنم در طبقه بالای آن) تا اینکه ما به محبت خود، آنان را از جهنم نجات میدهیم و (در بهشت) به نزد خود میبریم. (خلاصه آنکه: نجات نهایی آنان بواسطه محبت به ماست)

الهی بنده ای گم کرده راهم
بده راهم که سر تا پا گناهم
الهی بی پناهان را پناهی
پناهم ده پناهم ده پناهم
تو از سوز دل زارم گواهی
که من از رحمت عامت گواهم
الهی هر چه هستم هر که هستم
توئی بخشنده و من عذر خواهم
ژولیده نیشابوری

آفرینش
خلاصه مطالب آفرینش رو از قرآن و نهج البلاغه مرور میکنیم، خداوند درباره آفرینش جهان ماده نخست جرمی آب گونه همراه هوا آفرید و از میان آن، دود و کف پدید آمد، از جرم کف، زمین آفریده شد و از دود وگاز آن اجرام فضایی. همه اطراف زمین را آب گرفته بود ومکه به عنوان نخستین قطعه خشکی از این میان رخ بیرون نمود، یعنی دحوالارض، و آب به تدریج عقب نشست و بر مقدار خشکی افزود. زمین در مراحل نخستین خشک و سوزان و گداخته و مرده بوده و سپس باران بر آن باریده و به تدریج آماده پذیرش حیات، توسط آب آسمان گردیده است. آب باران همراه خود حیات را به زمین ارمغان داشته و چشمه ها جوشیده اند. تا جایی که زمین نیز خود حیات آفرین شده است. از این پس، رستنی ها و درختان در زمین پدید آمده و به بار نشسته اند. با پیدایش آب و آماده شدن خاک به عنوان دو مبدا حیات آبزیان فراوان وجنبدگان زمینی و انواع حیوانات پدیدار گشتند. خداوند موجودات فراوانی آفریده که از جنس بشر نبوده اند و پس از مدت طولانی منقرض شده اند. و از جمله آن ها داینوسورها شناخته شده تر هستند. آفرینش جن و نسناس پیش از آفرینش انسان بوده. خمیرمایه آفرینش جن آتش و دود است، ابلیس نیز از این گروه است. قرآن مراحل تکون و پیدایش انسان را از آب، خاک، گل (ترکیبی از آب و خاک) عصاره ی گل، گل چسب دار، گل بوگرفته و تیره رنگ، گلی که چون لای و ته نشین آب به تدریج خشک و سفال گونه گردیده است. خداوند، عناصر و اجرام آب، هوا، خاک، نور و سایر عناصری که در آنهاست بگونه ای آفریده که سرتاسر جهان را فراگرفته، و همه را، با جوش و خروش، تبدیل، تغییر، دگرگونی، ناایستایی و صورت پذیر آفرید، عناصر یاد شده می توانند کنار هم قرار گیرند و در شرایط ویژه جرمی را روح مایه باشند، این شرایط وقتی در دریاها جمع آیند می توانند موجب پیدایش آبزیان گردند و هر دسته از شرایط، یک نوع آبزی را مایه گردند، چنان که ابن سینا هم اشاره کرده. بنابراین هیچ بعید نیست با کنار هم قرار گرفتن ذرات مناسب، در شرایط ویژه، توسط دست های مرموز و ناپیدای کارگزاران عالم، در برهه ای از زمان انواع حیوانات دریایی، و در پاره ای اوقات انواع حیوانات خشکی، و با اراده ی ویژه خداوند از همان مایه های آب، نور به ویژه نور خورشید و منبع لا یزال انرژی، یک مشت گل و لای بو گرفته و تیره رنگ، موجودی به نام انسان به وجود آید، و او را هدایت کند، چنانکه سایر حیوانات را هدایت کرده، و می تواند از دود و آتش سوزان که در اندیشه ی ما هر چیز را نابود میکند موجودی به نام جن بیافریند، و قبل از انسان نیز موجوداتی آفریده باشند که از مایه های دیگر، و غیر از آن چه ذکر شد. آنچه تاکنون مورد بررسی قرار گرفت، تنها در آفرینش آسمان ها و زمین ما تدریج، تکامل گسترش، انبساط و بسط را مشاهده کردیم، اما در آفرینش و تنوع آغازین حیوانات اعم از دریایی و خشکی و انسان ما هیچ اثر تکامل تدریجی و تغییر انواع ندیدیم، به ویژه که بر هر یک از انواع، واژه خلق و آفرینش مستقلا به کار رفته. افزون بر این، در تاریخ علم دلیل قطعی بر تبدیل انواع به چشم نمی خورد، پس امکان ندارد خوک در اثر تکامل خرس شود و خرس به تدریج میمون گردد. پس داروین چرندیات گفته.

حضرت علی (علیه السلام) به مردی چنین اندرز و سفارش فرمود: این پنج اندرز را از من فراگیر: هیچ کس نباید جز خداوند به دیگری امید بندد. هیچ کس نباید از چیزی، جز گناهان خود، ترسناک باشد. هیچکس نباید از آموختن آنچه نمیداند شرم کند. هیچکس نباید از اظهار ندانستن پاسخ سؤالی که نمیداند، خجل باشد، و بدانید که صبر نسبت به ایمان آدمی، به منزله سر اوست نسبت به جسمش و چه ارزشی است جسم بی سر را؟

روایتی دیدم که دوستش داشتم، ولی چون طولانی بود قسمتی رو گلچین و فقط ترجمه رو میذارم: محمد بن ابی عمیر گفت شنیدم از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام (امام هفتم) که میفرمود: خدا کسی را در آتش دوزخ مخلد و جاوید ندارد، مگر اهل کفر و جحود و اهل ضلالت و شرک را، و هر که از گناهان کبیره دوری کند، از مؤمنان از گناهان صغیره سؤال نشود، خدای تبارک و تعالی فرموده که: إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلًا کَرِیماً: اگر اجتناب و دوری کنید از گناهان بزرگ، از آنچه نهی کرده میشوید از آن، یعنی ما و خلیفه ما، شما را از آن نهی کرده ایم، در گذرانیم و عفو کنیم از شما گناهان شما را، یعنی گناهان کوچک شما را و در آوردیم شما را در موضع خوب گرانمایه که بهشت است. راوی میگوید که بآن حضرت عرض کردم که: یا ابن رسول اللَّه پس شفاعت از برای کی واجب است از گناهکاران؟ فرمود که حدیث کرد مرا پدرم از پدرانش از علی علیه السلام که فرمود شنیدم از رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلم که میفرمود: جز این نیست که شفاعت من از برای صاحبان گناهان کبیره از امت منست، و اما نیکوکاران از ایشان، پس بر ایشان هیچ راه و تسلطی نیست. ابن ابی عمیر میگوید که به آن حضرت عرض کردم که: یا ابن رسول اللَّه چگونه شفاعت از برای صاحبان گناهان کبیره باشد و خدای تعالی ذکره میفرماید که: وَ لا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضی وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ: و جز برای کسی که (خدا) رضایت دهد، شفاعت نمیکنند، و خود از بیم او هراسانند؟ و هر که گناهان کبیره را مرتکب شود پسندیده نیست. حضرت فرمود که: ای ابو احمد، هیچ مؤمنی نیست که گناهی را مرتکب شود مگر آنکه این امر او را بد آید، و بر آن پشیمان شود، و پیغمبر اکرم فرمود که: کافیست که پشیمانی توبه باشد، و آن حضرت فرمود که: هر که خوبی او را شاد کند و بدی او را بد آید مؤمن است، و هر که پشیمان نشود بر گناهی که آن را مرتکب میشود مؤمن نیست، و شفاعت از برایش واجب نباشد، و ستمکار خواهد بود، و خدای تعالی میفرماید که: ما لِلظَّالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَ لا شَفِیعٍ یُطاعُ: نیست گناهکاران را هیچ خویش و نه درخواست کننده که فرمان برداری شود. من به آن حضرت عرض کردم که: یا ابن رسول اللَّه چگونه کسیکه پشیمان نمیشود بر گناهی که آنرا مرتکب میشود مؤمن نمیباشد. فرمود که ای ابو احمد هیچ کس نیست که کبیره از گناهان را مرتکب شود، و او بداند که بزودی بر آن بازخواست شود، مگر آنکه پشیمان شود بر آنچه مرتکب شده، و در هر زمان که پشیمان شود تائب باشد که شفاعت را استحقاق و سزاواری دارد، و در هر زمان که بر آن پشیمان نشود و صاحب اصرار باشد، و آنکه اصرار دارد، از برایش آمرزیده نمیشود، زیرا که او ایمان ندارد بعقوبت آنچه مرتکب شده، و اگر بعقوبت آن ایمان میداشت پشیمان میشد، و پیغمبر اکرم فرمود که: با طلب آمرزش کبیره نیست، و باصرار صغیره نیست، چه در اولی گناه بر طرف میشود، و در دویی کبیره میگردد، و اما قول خدای عز و جل: وَ لا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضی: بدرستی که ایشان شفاعت نمیکند مگر کسی را که خدا دینش را پسندیده باشد. و دین همان اقرار و اعتراف است بجزای بر خوبیها و بدیها، و کسیکه خدا دینش را پسندیده باشد، پشیمان شود بر آنچه آن را مرتکب میشود از گناهان، بجهت معرفتش بعاقبت و انجام خویش در روز قیامت/ بحار

نکته آخری که خوبه بهت تذکر بدم این هست که مطالب تاریخی رو با دقت بخون و سرسری ازش رد نشو، چون تاریخ مکرر تکرار میشه.

حدیث :
عبدالله بن سنان گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: کسى که ظالمى را بر علیه مظلومى یارى کند پیوسته خداوند از او خشمگین است تا اینکه دست از یارى او بردارد.
حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: همانا خداوند عزوجل اسلام را به عنوان دین براى شما پسندید، پس این دین را با سخاوت و خوش خلقى همراهى و یارى نیکو کنید.
حدیث :
امام باقر علیه السلام روایت کند که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: آگاه باشید که هر کس درباره خود با مردم به انصاف رفتار کند خداوند چیزى جز عزت و سربلندى به او نمى افزاید.

بدون شرح

کوکاکولا
با توجه به اینکه شرکت‌های نستله و خوشگوار کوکاکولا با شرکت‌های یهودی مرتبط هست و اُسم ۲۳ درصد درآمدش رو به دولت تروریستی اسرائیل میدهد، آیا خریدش اشتباه است؟ آیا با این کار، ما در گناه کشته شدن این کودکان شریک میشویم؟ آیا با مصرف این کالاها، هزینه گلوله هایی رو که به سینه کودکان غزه زده میشه میپردازیم؟ (توضیح اینکه، کالاهای زیر مجموعه اش زیادند مثلاً عبارتند از: نوشابه های گازدار کوکاکولا و فانتا و .. سرلاک، نسکافه، بیسکویت ویفر، نادی، لوکر، بنیس، اکسترا، شکلات کیت کت، هات چاکلت، نوتلا، تافی و آبنبات، مارس، اسنیکرز و... که خیلی زیادند) اینم بدون شرح بمونه تا مسئولین بهش برسند.


سه تا قانون مهم ذهن:
۱- قانون باور: این قانون میگه اگر با تمام احساسات و عواطف خودت، چیزی که میخوایی رو باور کنی، به حقیقت تبدیل میشه.
۲- قانون جذب: این قانون میگه ذهنت مثل آهنرباست، هر چیزی رو که الان داری، بخاطر شخصیت و تفکر خودته، اگر شخصیت و فکرتو تغییر بدی، زندگیتم تغییر میکنه.
۳- قانون تطابق: این قانون میگه زندگی بیرونیت، آیینه زندگی درونیته. هر جا بری و با هر کسی بشینی؛ به همونجا میرسی و شبیه به همون میشی، پس دور خودتو با آدمای مثبت، همفکر، باانگیزه، و موفقن پُر کن.

آهای عزیز/ اگر سودی به کسی نمیرسونی، ضرر هم نزن/ اگر خوشحالش نمیکنی، ناراحتش هم نکن/ اگر حمایتش نمیکنی، تخریبش هم نکن/ اگر با خوشبختی کسی خوشحال نمیشی، حسادت هم نکن قربونتم/ بقول معروف: اگه کوفته بهش نمیدی، لوپّش رو چرا میکّنی؟

خودمونی/ وختی میخوام بزنم بیرون مامان میگه: بچه لُخ نرو بیرون میچایی، میگم آره، صد سالم بشه بازم بهم بگو بچه، میگه آره که میگم، هزار سالت بشه بازم بچه منی، باشه قبول، برات همون بچه سر به هوا باقی میمونم، فقط تویی که بفکرمی، تحملم میکنی، بدیامو ندیده میگیری، مابقی الکین، همه ی دنیا فدای یه تار موی تو مادر خوبم. خدایا تو رو شکر میکنم بخاطر مادر مهربونی که بهم دادی، شکرت که بهشت رو زیر پای مادرم قرار دادی، سایه شو بالای سرم دائمی کن، بگو الهی آمین. خدایا شکرت برای همه چیز...

جانم فدای وطنم ایران/ عجب دنیایی شده، دنیای شبهات و شایعات. فیلم فیک، عکس فیک، خبر فیک، هوش مصنوعی رو هم به خدمت گرفتن برای اینکه از شرایط سخت مردم، سواستفاده کنن. در ضمن.. شبکه اجتماعی ایکس یه قابلیت جدید اضافه کرده که نشون میده هر کاربر از کجا توییت میزنه ، همه جوجه براندازها و سلطنت طلبای سینه چاک ممد نفتی به فنا رفتن، هی جانم، معلوم شده همه یا توی آلبانی هستن، یا اسقاطیل یا آمریکا، ای تف به اون شرف نداشته تون، در حالیکه همش ادعا میکردید ما توی ایرانیم، کجای ایران هستید؟ لابد توی چاه فاضلاب که پیداتون نیست، فقط صدای جیک جیک تون میاد؟ گمانم این باقالیا اسم تخت خوابشونو گذاشتن ایران، تا قسم شون راست باشه، دروغ که حناق نیست، کنتور هم نداره، ضمناً اکانت (کانون حقوق بشر ایران) در خبری موثق، از آلبانی سر در اورد، از اونجا اکانت رو وصل کرده، دیگه نمیشه نه به چشمت اعتماد کنی، نه به گوشت، فقط باس به عقلت اعتماد کنی، مولانا شمس الدین امیرالمومنین علی علیه‌السلام فرمود: العقل دلیل المومن، راهنمای مومن عقلش هست.

درد دل/ یکی داشت فیلم خارجی نگاه میکرد ولی هیچی انگلیسی بلد نبود و هی زور میزد زیر نویس رو بخونه، بفهمه موضوع فیلم چیه. وقتی فیلم تموم شد این بیچاره که آدم بالغی هم بود، هی به در و دیوار گیر میداد و میگفت: شت، شت. آخه نوکرتم، مشکلت با خودت چیه؟ چرا احساس حقارت میکنی؟ فقر فرهنگی تا کجا؟ چرا خیال میکنی با گفتن چندتا شت، شت، با کلاس و لاکچری میشی؟ راحت باش مثل قبل بگو عح ، بگو پیف، نترس لایه اوزون پاره نمیشه. اگه خواستی چیزی از فرهنگ غرب یاد بگیری، صداقت و راستگویی شو یاد بگیر، احترام به کودکان رو یاد بگیر، نظم و برنامه داشتن رو یاد بگیر، چند تا نکته مثبت مثل تلاش و پیشرفت تکنولوژی رو یاد بگیر، نه پورن و هرزه گویی و جلف پوشی.

ضمن تحقیق توی کتابهایی که مشغول شخم زدن هستم، به نکته خنده داری رسیدم، جالبه که بدونید، جناب وزیر نظام، حاکم تهران، بنّایی بیسواد و نوکیسه بوده. خب حضرت والا چطوری به این مقام بالا رسیده؟ هیچی.. فقط ایشون دختری زیبا داشته که همسر کامران میرزا (پسر ناصرالدین شاه) شده. آره دیگه، معلومه که با داشتن چنین دامادی، حتماً شغل پدرزن از بنّایی، یهو به وزیر نظامی ارتقا پیدا میکنه، پس به همین دلیل کاملاً منصفانه، ترقی کرد، و رفت جزو آقازاده ها و شاهزاده ها، و به قول معروف یهویی غیژژژ رفت اون بالا بالاها، و دنیا به کامش شد، و کیلویی، به وزارت رسید. این وزیر نظام بیسواد، که جدیداً عادت کرده بود قلمدانی را باز کرده جلوی خودش بذاره، میپرسی چرا؟ خب برای لاکچری بودن، و مثلاً کلاس گذاشتن، شیک بودن، برای ادعای سواد و فضل، آره.. که بگه ما از بزرگانیم، خلاصه این قلمدان در مجالس جلوش بوده، با فخر صحبت میکرده، و با این ادا و اصول، هر کس او را میدید، باسواد به چشم میومد، که از قضا، روزی اتفاقی افتاد، چی شد؟ هیچی، در مجلسی، مقابل مخاطب خود، در حالی که با فخر و مباهات، پر شور گفتگو میکرد، بر سر یک موضوع ساده عصبی و ناراحت شد، و ناگهان پرخاش کنان، قلمدان را برداشت و با عصبانیت گفت: مردتیکه، میخوای با این تیشه بکوبم تو سرت؟
طنز مثبت، تلاش میکند واقعیات و حکایات اجتماعی را بصورت طنزگونه نقد یا اعتراض خود را به شیوه شیرین بیان کند. ادامه حرفام در ادامه مطلب میذارم.
اگه باز پستهام مثل روده سگ طولانی شده پوزش، چون چند روز یکبار پست میذارم، اینجوریا میشه، شما هم خورد خورد بخون چشمت خسته نشه، حرفامو که مخاطبش خودتی، لابلای مطالب جاساز کردم.

در عصر فعلی که تهاجم فرهنگی تلاش میکند هرزه گویی های غیر اخلاقی، اهانت به قومیت، جنسیت یا شخصیت افراد، کوبیدن اعتقادات و مذهب، به بهانه جوک و لطیفه رواج دهد، بهتر است تلاش کنیم، آفت تمسخر و توهین را حذف، و با جایگزین کردن طنز مثبت عملی کنیم. فراموش نکنیم، احترام به زبان پارسی، حرمت قلم، ادیان و اقوام مختلف، از دستورات اخلاقی و دینی ماست، و در قرآن صریحاً تمسخر و اهانت نهی و مذمت شده است. طعنه و نقد انسان­ها و وقایع اجتماعی، هم به شکل ادبی و محترمانه امکان‌پذیر است و هم بصورت پلشت، بی ادبانه و گستاخانه. در شکل او‌ّل، طنزپرداز با نظری مثبت و دلسوزانه در مقام اصلاح بر آمده است، و قصد تصحیح و رفع اشتباهات را دارد. اما در صورت نوع دوم، تمسخر کننده حتی اگر ستون پنجمی نباشد (که اغلب هست و عامدانه آب به آسیاب دشمن میریزد) باز با نیتی تهاجمی، قصد تخریب یا اذیت و آزار فرد مقابل را دارد، و عکس العملی تخریبی و منفی به دنبال دارد. انتقاد چنین کسی، بجای اصلاح تخریب میکند. از نویسندگان فرهیخته توق‍ّع میرود که حرمت قلم و کلام خود را حفظ کنند و در کمال ادب، و به قصد ایجاد تحول سازنده در جامعه یا افراد، دست به قلم ببرند. متأسفانه در عرصه طنزهای عامیانه و غیر حرفه­ ای، این طور گستاخی ها بسیار به چشم می­خورد، و شوخی های محاوره­ ای با انواع هجویات و اهانت­های تحقیر آمیز آمیخته و عجین شده، که باعث تأسف و جای تأمل دارد. طنز را باید شیوه هنرمندانه فن بیان دانست، که در زیر ساخت و بن‌مایه خود، مفاهیم ارزشمندی را نهفته دارد. در طنز، معمولاً یک معنای ظاهری دیده میشود و یک معنای زیرین و نهفته؛ که گاه این دو، بر ضد یکدیگر عمل میکنند. یک طنز‌پرداز واقعی، در حقیقت فردی است هوشمند، که نظر خود را با انگیزه­ کمال گرا و با لحنی خوش و طریق زیبا، بیان میکند. این زیبایی گاه از تناسب استعارات و تشبیهات است، و گاه از چیدمان هوشمند کلمات و عبارات در کنار هم، و گاه از رُک و بی پرده­ گفتن حقایق. ملاک این زیبایی، دلنشینی و ضریب پذیرش مخاطب نسبت به آن است. مرد تنهای شب.

من مِهر علی، به سینه دارم
جز مِهر علی، کسی ندارم
گویند مرا، به دل چه داری؟
جز مِهر علی، دگر چه خواهم؟

ما نمیتونیم دنیا رو عوض کنیم، ولی میتونیم دنیامونو عوض کنیم، با عوض کردن نوع نگاهمون، میدونی یعنی چی؟ به منفی که رسیدی، صورتت رو به طرف مثبت بچرخون، به نداشته هات که رسیدی، بجاش به داشته هات نگاه کن، برای همین اول پست سه تا قانون رو گذاشتم، یادت باشه کسانی که توی روزنامه ها و اخبار دنبال حوادث هستند، توی زندگیشون همون حوادث جذب میشن، منظورم این نیست حوادث میخونی، نه، فقط دارم بهت میگم اگه تلخی توی زندگیت می بینی، خودت داری جذبش میکنی، خدا توی قرآن میگه: ما تغییری در زندگی شما نمیدیم، مگر اینکه خودتون تغییر بدید، تو که ماشاالله اهل قرآنی، پس مطلب رو بگیر، حالا هی وبلاگت رو حذف کن و هی بساز... این نشونه ی اینه که خسته شدی، کلافه شدی، میخواهی یه تغییری توی زندگیت ایجاد کنی، زورت فقط به این وبلاگ بیچاره میرسه.

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، قسمت دهم)
رسیدیم به نتیجه نهایى بحث: اسپریتیسم، و اسپرى توآلیسم را معمولًا به علم ارتباط با ارواح تفسیر میکنند، (مراجعه به فرهنگهاى انگلیسى و دائرة المعارف‌ها نیز این معنى را تأیید میکند) ولى بعضى اصرار دارند که مسئله عود ارواح و تناسخ را نیز جزئى از این علم بدانند. ما در نامگذارى با کسى سخنى نداریم؛ ولى ما این حقیقت را تأکید مى کنیم که مسئله عود ارواح به هر نام و به هر اسم که باشد و در تحت هر لفافه اى، غلط و نادرست و غیرمنطقى است؛ امّا مسئله ارتباط با ارواح به هر نام که باشد، در حدود خاص و معیّنى قابل مطالعه است، و آمیختن این دو با هم سفسطه اى براى تحریف حقایق است. با توجّه به این تذکّر لازم، اکنون به تعقیب بحث گذشته بپردازیم: در میان دانشمندانى که گواهى به امکان ارتباط با ارواح از طرق علمى داده اند، افراد سرشناسى پیدا میشوند که این احتمال را لاقل درباره همه آنها نمیتوان داد که اغفال شده باشند، و یا تلقین هاى دروغین افراد شیّاد، در آنها اثر گذاشته باشد. بخصوص این که بسیارى از آنها با روح بدبینى، یا انکار شدید، وارد بحث درباره این موضوع شده اند، ولى با این حال در مشاهدات حسّى خود اشباحى را دیده اند که به چیزى جز به اشباح ارواح قابل تفسیر نبوده اند، و یا صداها و حرکات اشیاء، بدون هیچ گونه علّت مادّى، و بدون این که کسى به آنها دست بزند، و خارق عادات دیگرى مشاهده کرده اند و پیامهایى دریافت داشته اند، که از مجموع آنها ایمان راسخى به صحّت این علم پیدا نموده اند. اکنون اجازه دهید قسمتى از گواهى دانشمندان را در اینجا بیاوریم. این گواهى‌ها از یک منبع قابل ملاحظه، یعنى دائرةالمعارف قرن بیستم، استخراج و اقتباس شده است: ۱- به هنگام انتشار این عقیده (عقیده امکان ارتباط با ارواح) در میان مردم اروپا، هیأتى از دانشمندان در سال ۱۸۶۹ براى بحث و بررسى دقیق در پیرامون این مسئله تشکیل شد. این هیأت مرکّب از جان لبوک و کروکس طبیعى دان بزرگ انگلستان در آن روز، لویس فیزیولوژیست معروف، روسل والاس یکى از مهمترین فیزیولوژیست هاى انگلستان در آن عصر، و دوست نزدیک داروین، دومورگان رئیس جمعیّت ریاضى دانان کشور، فارلى رئیس کمپانیهاى تلگراف، جان کوکس فیلسوف معروف، اکسون استاد دانشگاه آکسفورد، و بعضى افراد سرشناس دیگر بودند. هنگامى که خبر تشکیل این جمعیّت انتشار یافت، عدّه اى از نقاط مختلف جهان در انتظار نظر نهایى این جمعیّت دقیقه شمارى میکردند؛ ولى آنها ۱۸ ماه پى در پى به بحث و کنجکاوى در پیرامون این مسئله ادامه دادند و در جلسات ارتباط شرکت جستند و از نزدیک، پیامها و خارق عادات مزبور را بررسى و مشاهده نمودند و در پایان بیانیّه مشروحى صادر کردند که قسمتى از آن را ذیلًا از نظر میگذرانیم: این جمعیّت در تفحّصات علمى خود پیرامون مسئله ارتباط با ارواح، تنها روى مشاهداتى که براى همه اعضاى جمعیّت حسّى بوده، و قرائن قطعى همراه داشته است، تکیه کردند. قابل توجّه این که چهار پنجم اعضاى جمعیّت در آغاز این بررسیها شدیداً منکر این مسائل بودند و همه را مولود وهم و خیال، و یا تقلّب و تزویر، و یا لااقل نتیجه یک سلسله حالات اضطرارى عصبى مى دانستند؛ ولى پس از مشاهده اینهمه حوادث، آن هم در شرایط و کیفیّات خاصّى که همه احتمالات انحرافى را نفى مى نمود، و پس از آزمایشهاى دقیقى که مکرّراً انجام گرفت، اعضاى جمعیّت چاره اى جز این نداشتند که اعلام کنند این خارق عادات از یک «عامل مرموز» غیر از آنچه تا آن وقت مى پنداشتند، سرچشمه مى گیرد. (درست توجّه کنید! آنها تنها اعتراف به وجود یک عامل مرموز در این پدیده‌ها کرده اند. ) ۲- استاد کروکس که ریاست هیأت علمى سلطنتى انگلستان را به عهده داشت، در برابر صدها نفر از اعضاى هیأت مزبور، به مناسبت گفتگو درباره اسپریتیسم، صریحاً اظهار کرد: من نمیگویم این موضوع امر ممکنى است؛ بلکه میگویم یک واقعیّت عینى است! و نیز نامبرده، در کتابى که به نام «پدیده هاى روحى» نگاشته و دهها بار تجدید چاپ گردیده است، میگوید: از آنجا که من به وجود این پدیده‌ها ایمان دارم، این یک نوع جُبن و ترس ادبى است که به خاطر وحشت از انتقادات استهزاءکنندگان و امثال آنها که هیچ گونه اطّلاعاتى در زمینه این علم ندارند و نمى توانند بر ضدّ اوهامى که به آن پایبندند قضاوت کنند، شهادت خود را در مورد آثار روح کتمان نمایم. من بانهایت صراحت آنچه در این باره با چشم خود دیده، و با تجربیّات مکرّر دقیق آزموده‌ام (در این کتاب) تشریح میکنم... ۳- روسل والاس که در کشف قانون «انتخاب طبیعى» همکار داروین بود، در کتابى که به نام «شگفتیهاى اسپریتیسم» نگاشته، چنین مى نویسد:
من مادّى و ماتریالیست صِرف بودم و به مذهب خود، نهایت درجه ایمان داشتم و در هیچ نقطه از فکر من محلّى براى قبول مسئله «روح» نبود، و نه براى وجود مبدأ دیگرى غیر از این جهان مادّى و نیروهاى وابسته به آن... ولى بالاخره دیدم مشاهدات حسّى را نمى توان نادیده گرفت و آنها را کنار زد، همینها بود که مرا مجبور ساخت قبل از هر چیز، وجود یک سلسله واقعیّات تازه (پیش از آن که بدانم اینها مربوط به ارواح هستند یا نه) بپذیرم؛ این مشاهدات تدریجاً محلّى از فکر مرا اشغال نمود؛ ولى باید بگویم این مطلب هرگز مربوط به استدلالات ذهنى نبود، بلکه متّکى به یک سلسله مشاهدات حسّى بود که یکى پس از دیگرى انجام یافت تا آنجا که نتوانستم عاملى براى آنها غیر از ارواح قبول کنم/ بخاطر طولانی شدن، نتیجه گیری را به پست بعدی موکول میکنم.

در شرایطی که هیچ کس جرأت نمیکرد از مولا (ع) سخن بگوید، بی بی حضرت زهرا (سلام الله علیها) سوابق درخشان مولا را در خطبه های خود مطرح کرد، و رشادت، جانبازی و دلاوری در جنگ، شأن منزلت در پیشگاه الهی خدا و قرآن، و شأن و منزلتش در نزد پیامبر اکرم (ص) را با صدای بلند فریاد زد، و از مظلومیت و خانه نشین شدنش دفاع کرد، و کنار زدن آن بزرگوار را خسارتی بزرگ و آشکار شمرد‌. حتی با شهادتش، آخرین تیرش رو به غاصبین زد و فرمود منو شبانه و مخفیانه دفن تا این امت عهد شکن به من نماز نخونند، و با این شاهکارش جبت و طاغوت رو رسوا و بی آبرو کرد، اللهم صلی علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سرّالمستودع فیها بعدد ما احاط به علمک. خدایا منو خاک کف پای حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها قرار بده. آمین.

جن در قرآن
یکی بودن پیامبران جن و انسان. یمَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ؟ (انعام) ما در قیامت همگی آنان را مخاطب قرار داده و می‌پرسیم؟ ای گروه جن و انس آیا پیغمبرانی از شما بسوی شما نیامدند؟ و آیات مرا بر شما نخواندند؟ و شما را به دین حق دعوت نکردند؟ و از عذاب امروز که روز قیامت است هشدارتان ندادند و به شما نگفتند: خداوند بزودی در موقف بازخواستتان بازداشته و به حساب اعمالتان رسیدگی نموده، و به آن چه از نیک و بد کرده اید پاداش و کیفرتان میدهد؟ در جواب خواهند گفت: ما علیه خود گواهی میدهیم که پیغمبران آیات تو را بر ما خواندند و از رسیدن به چنین روزی انذارمان کردند، و ما به دین ایشان کفر ورزیده و با علم به حقانیّت آنان و بدون هیچ غفلتی ایشان را ردّ کردیم. این معنا که ما برای آیه کردیم چند نکته را روشن می‌سازد: اوّل این که کلمه «مِنْکُمْ» بیش از این دلالت ندارد که پیغمبران از جنس مجموع و روی هم رفته همان جن و انسی بودند که بسوی ایشان مبعوث شدند، و خداوند پیغمبران را از جنس ملائکه قرار نداد تا امتان ایشان از دیدنشان وحشت نکنند و کلام ایشان را که همان زبان مادری خودشان است بفهمند، و امّا این که برای جن و پیغمبرانی از جن و برای انس انبیائی از انس مبعوث کرده باشد آیه شریفه هیچ گونه دلالتی بر آن ندارد. استماع قرآن و مسلمان شدن گروهی از جن. قُلْ اوُحِیَ اِلَیَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا اِنّا سَمِعْنا قُرْاآنا عَجَبا یَهْدی اِلَی الرُّشْدِ فَامَنّا بِهِ (جن) شروع سوره جن به داستان چند نفر از طایفه جن اشاره می‌کند که صوت قرآن را شنیدند و ایمان آورده، و به اصول معارف دین اقرار کردند. معنای آیه این است که: ای رسول به مردم بگو به من وحی شده، یعنی خدا به من وحی کرده که چند نفری از جن قرآن را شنیدند، و وقتی به قوم خود برگشتند به ایشان گفتند: ما کلامی را شنیدیم خواندنی، که کلامی خارق العاده بود، و به سوی عقاید و اعمالی دعوت می‌کرد که دارنده آن عقاید و اعمال را برای رسیدن به حقیقت سعادت پیروز می‌گرداند. اگر قرآن را عجب خواندند، برای همین بوده که کلامی است خارق العاده، هم در الفاظش وهم در معانی و معارفش، مخصوصا با در نظر گرفتن این که این کلام از شخصی صادر شده که از نظر آکادمیک بیسواد است، نه میتواند بخواند و نه بنویسد. و کلمه «رُشْد»به معنای رسیدن به واقع در هر نظریه است که خلاف آن یعنی به خطا رفتن از واقع را «غَیّ» گویند، و هدایت قرآن بسوی رشد همان دعوت
اوست بسوی عقاید حقّه و اعمالی که عاملش را به سعادت واقعی می‌رساند. استماع قرآن و مسلمان شدن گروهی از جن. سرعت ایمان آوردن جن به قرآن. وَ اَنّا لَمّا سَمِعْنَا الْهُدی امَنّا بِهِ، » و «فَامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا اَحَدا (جن) حاصل معنای آیه این است که ما وقتی قرآن را که کتاب هدایت است شنیدیم، بدون درنگ ایمان آوردیم، برای این که هر کس به قرآن ایمان بیاورد، در حقیقت به پروردگار خود ایمان آورده، و هر کس به پروردگار خود ایمان بیاورد دیگر ترس ندارد، نه ترس از نقصان در خیر که خدا به ظلم خیر او را ناقص کند، و نه ترس از این که مکروه احاطه اش کند، چنین کسی دیگر چرا عجله نکند، و بدون درنگ ایمان نیاورد؟ و در اقدام بر ایمان آوردن تردید کند؟ که مثلاً نکند ایمان بیاورم و دچار بخس و رهق شوم. فَامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا اَحَدا. این جمله از ایمان جنیّان به قرآن و تصدیق آن به این که حق است خبر میدهد و جمله فوق به معنای ایمانشان به قرآن را تأکید میکند و می‌فهماند که ایمان جنیّان به قرآن همان ایمان به خدائی است که قرآن را نازل کرده، در نتیجه رب ایشان هم همان خداست، و ایمان شان به خدای تعالی ایمان توحیدی است، یعنی احدی را ابدا شریک خدا نمیگیرند.

احادیث آخرالزمانی
تحقیق و بررسی. زلزله های پی در پی آخرالزمان. زلزله در دمشق، بغداد، مصر. از جمله حوادث آستانه ظهور امام عصر (عج)، رخداد زلزله هایی بزرگ است که در رأس آنها میتوان به زلزله های بزرگ شام و دمشق اشاره کرد. روایات فراوان و روشنی درباره این زلزله وجود دارد بگونه ای که برخی از مکان ها و خسارات آن و حتّی وقت آنرا پیش از ورود سپاهیان غربی مشخص میسازد. گرچه از بعضی روایات استفاده میشود که سپاه غرب، به هنگام وقوع زلزله در دمشق به سر میبرد. همچنین احادیث، این زمین لرزه را (رجفه، خسف، زلزله/ تکان شدید، فرو رفتن، لرزش) مینامد. مانند روایتی که از امام باقر(ع) از امیرمؤمنان (ع) نقل شده است که فرمود: وقتی در شام دو گروه نظامی اختلاف کنند، نشانه ای از نشانه های الهی آشکار میشود، پرسیدند: ای امیرمؤمنان آن نشانه چیست؟ فرمود: زمین لرزه ای در شام رخ میدهد که صد هزار در اثر آن هلاک میگردند (کلمه صدهزار در عربی گاهی بجای زیاد و بسیاری بکار میره) و اینرا خداوند رحمتی برای مؤمنان و عذابی برای کافران قرار میدهد، وقتی آن هنگام فرا رسد، نظاره گر سوارانی دارای اسب های سفید و پرچم های زرد رنگ باشید که از مغرب روی می آورند تا وارد شام میشوند. و در آن لحظات است که فریاد و بی تابی بزرگ و مرگ سرخ فرا میرسد، وقتی آن وضع پیش آمد پس بنگرید فرو رفتن آبادی ای از روستاهای دمشق را که به آن حرشا میگویند. در این هنگام فرزند هند جگرخوار (سفیانی) از بیابان خروج کرده، بر منبر دمشق قرار میگیرد، در این بحبوحه در انتظار ظهور حضرت مهدی (ع) باشید/ بحارالانوار، ج ۵۲

عریضی گوید: روزی امام باقر علیه السلام به ما فرمود: اگر نزد مزار جده ات فاطمه علیهاالسلام رفتی، بگو: ای ممتحنه که خداوند تو را پیش از خلقت (مادی) امتحان نمود، و تو را در آن صابر یافت، ما گمان میکنیم که دوستداران توایم و باورت داریم، و بر تمام آنچه پدر بزرگوارت و وصی او آورده استقامت میورزیم، لذا از تو درخواست میکنیم که اگر ما واقعاً تو را تصدیق نموده ایم، ما را بخاطر این تصدیق به پدر بزرگوارت و جانشینش ملحق نمایی، تا ما به خود مژده دهیم که حقیقتا به ولایت تو پاکیزه گشتیم.
توضیح کوتاه اینکه این است که: تو در امتحان خود صابر بودی، ما هم گمان میکنیم از دوستان توییم و از جمله تصدیق کنندگان تو، و از صابران بر ولایت و اوامر پدر بزرگوارت رسول اکرم و وصی او هستیم. از تو درخواست میکنیم، اگر براستی تو را تصدیق کرده ایم، ما را بواسطه این تصدیق به ایشان ملحق کنی، تا به خود بشارت دهیم که ما بواسطه ولایت شما پاکیزه گشته ایم، و ولایت خود را خالص کرده ایم. یعنی بدون ولایت فاطمه علیهاالسلام، ولایت ما به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام پاکیزه و کامل نمیگردد.
روزی پیامبر اکرم (ص) نزد فاطمه علیهاالسلام رفت و او را محزون و ناراحت یافت، فرمود: دختر عزیزم، چرا ناراحتی؟ عرض کرد: پدر جان، به یاد صحرای محشر و ایستادن مردم در روز قیامت با بدن برهنه در برابر پروردگار افتادم. فرمود: دختر عزیزم، آن روز، روز بزرگی است ولی جبرئیل از جانب خداوند به من خبر داد: اولین کسی که زمین برای او در روز قیامت شکافته میشود، و از قبر بیرون میآید من هستم، سپس پدرم ابراهیم، بعد از آن شوهرت علی بن ابی طالب علیه السلام. آنگاه خداوند جبرئیل را همرا با هفتاد هزار ملک میفرستد که هفت گنبد از نور بر مزارت درست کنند، سپس اسرافیل با سه لباس کامل از نور نزد تو آمده و در بالای سرت می ایستد و تو را به اسم صدا کرده میگوید: یا فاطمه بنت محمد! قومی الی محشرک. ای فاطمه دختر محمد، برخیز بسوی محشرت.
و تو در حالیکه هیچگونه ترسی نداری و بدنت پوشیده است برمیخیزی، سپس اسرافیل لباسهای کامل را بتو میدهد و تو میپوشی، و زوقائیل اسبی از نور می آورد، که زمام آن از لولو تازه میباشد، و بر آن کجاوه ای از طلا است. تو بر آن کجاوه اسب، سوار میشوی و زوقائیل زمام آن را میگیرد، در حالیکه در پیش رویت هفتاد هزار ملک قرار دارند و در دستهایشان پرچمهای تسبیح است. منادیی از باطن عرش ندا میکند: ای اهل محشر، سرهای خود را به زیر افکنید و چشمان خود بر هم نهید، تا فاطمه علیهاالسلام از صراط بگذرد. در این هنگام با هفتاد هزار کنیز از حورالعین عبور میکنی. منبری از نور برایت نصب میکنند که هفت پله دارد، و در فاصله هر پله با پله دیگر ملائکه صف کشیده اند، در حالیکه در دستهایشان پرچمهای نور است. و حورالعین در جانب راست و چپ منبر صف کشیده اند و نزدیکترین زنان به تو، از جانب چپ حضرت حواء و آسیه است. پس چون بالای منبر جای گرفتی، جبرئیل علیه السلام می آید و به تو میگوید: ای فاطمه، حاجات خود را از خدا بخواه، میگویی: پروردگارا، به فریاد شیعیان و پیروانم برس. خداوند میفرماید: آنها را آمرزیدم. میگویی: پروردگارا، به فریاد شیعیان و پیروان فرزندانم برس. خداوند میفرماید: آنها را بخشیدم. میگویی: پروردگارا به فریاد محبین شیعیانم برس. خداوند میفرماید: برو، هر کس دست به دامن تو زند، در بهشت با تو است. در اینجا است که همه مردم آرزو میکنند: ای کاش فاطمی و شیعه فاطمه علیها السلام بودند. تو از صراط میگذری در حالیکه شیعیان تو و شیعیان فرزندانت و شیعیان امیرالمومنین همراه تو هستند، و هیچ وحشتی ندارند، و بدنهایشان پوشیده است، و سختیها از آنها برطرف شده، و همه گذرگاه های سخت بر آنان آسان گشته است. مردم همه میترسند، ولی آنان ترسی ندارند، و مردم همه تشنه اند، ولی شیعیان را تشنگی نیست. تو و شیعیانت چون برق گذرا از صراط عبور میکنید. باز جبرئیل صدا میزند: یا فاطمه، سلی حاجتک. ای فاطمه، حاجت خود را بخواه. در آن هنگام تو میگویی: یا رب، ارنی الحسن والحسین. پروردگارا! حسن و حسین را به من نشان بده. سپس آن دو بسوی تو می آیند، در حالیکه از رگهای حسین علیه السلام خون میریزد، و او میگوید: یا رب، خذلی الیوم حقی ممن ظلمنی. پروردگارا، امروز حق مرا از کسانی که به من ظلم کرده اند، باز ستان.
پیامبر اکرم فرمود: دخترم فاطمه علیهاالسلام، روز قیامت در حالیکه لباسهای خون آلود با اوست محشور میشود. و به یکی از پایه‌های عرش الهی دست میزند و عرض میکند: یا عدل، احکم بینی و بین قاتل ولدی. ای عدل، میان من و قاتل پسرم حکم نما. سپس پیامبر اکرم فرمود: قسم به پروردگار کعبه که خداوند به نفع دخترم حکم میکند. و خداوند به غضب فاطمه غضب میکند و به خوشنودی او خشنود میگردد. در تاپیک بعدی، در مورد فرق شیعه و محب و ذریه مختصر مرور میکنم.

یک پدر.
تنها یک پدر نیست.
گاهی نان در سفره.
گاهی سقفی بالای سر.
و گاهی جانی برای زندگیست.
پدر سپری است بر ناملایمات روزگار.
پدر فقط تاج سر نیست. قوت قلب است.
روح پدران آسمانی شده شاد.

امام صادق علیه السلام فرمودند: هرکس سورۀ محمّد را تلاوت کند، هرگز دچار شک و شُبهه‌اى نمیشود، و هیچگاه در دین خود تردید نمیکند، و هرگز خدا او را به فقر و ترس از سلطان گرفتار نمیسازد، و پیوسته از شک و کفر محفوظ است، تا بمیرد.
در آخرالزّمان، زمانیکه:
باطل شبیه حقّ شده...
تردید مثل طوفان در ذهن‌ها می‌پیچد...
فقر و ترس، بر جان‌ها سایه انداخته...
ایمان‌داری دشوارترین کار دنیا شده...
خداوند، نوری قرار داده برای اهل ذکر...
سوره محمد؛ سورهٔ استقامت در طوفان فتنه‌هاست. بخونش.. تکرارش کن.. و به دیگران هم یاد بده/ ثواب الأعمال.

خندق
دشمن خدا حیّ بن اخطب نضیری (یهودی ملعون که از منافقان مدینه بود)، رهسپار شد تا به نزد کعب بن اسد قریظی رئیس بنی قریظه یهود، که با پیامبر پیمان نامه بسته بود، و قرار گذاشته بود که بر علیه مسلمین اقدامی نکند. و چون کعب، صدای منحوس ابن اخطب را شنید درب قلعه را بروی او بست. اجازه ملاقات خواست اما کعب خودداری نمود، (جالبه، برادر زنش رو راه نمیده) پس فریاد زد: ای کعب در را باز کن کعب. گفت: وای بر تو ای حیّ، تو مردی بد قدم و نحس هستی، و من با محمد (ص) پیمان بسته‌ام که بر علیه او کاری نکنم و نقض پیمان نمیکنم، و از او هم جز وفاداری و صداقت چیزی ندیده ام. ابن اخطب گفت: وای بر تو در را باز کن تا با تو سخنی بگویم. گفت: من این کار را نمیکنم. (ناکس حقه زد و) گفت: آره تو در را بسته ای که مبادا من از آذوقه و غذای تو چیزی بخورم؟ (کلکش گرفت)، او در را گشود و حیّ بن اخطب وارد شد و گفت: وای بر تو ای کعب، من عزّت دنیا را برایت آورده ام، من برایت قریش را با تمام رؤسا و بزرگان آن و غطفان را با همه سرانش آورده‌ام، و با من پیمان بسته اند که از پای ننشینند تا اینکه محمد (ص) و پیروانش را نابود و ریشه کن کنند. کعب گفت: به خدا تو ذلّت و بدبختی دنیا را برای من آورده ای، ابری آورده ای که رعد و برق دارد، ولی یک قطره باران با آن نیست، مرا به حال خودم واگذار با محمد، زیرا من جز صداقت و وفاء چیزی از او ندیدم. ابن اخطب، کعب را مکرّر اغوا و بوعده شیطانی فریفت تا او را حاضر کرد بر این پیمان و قرار، که اگر قریش و غطفان شکست خورده و نتوانستند به محمد صدمه ای بزنند و به مکّه برگشتند، من بر قلعه تو وارد شوم، تا هر بلائی بر سر تو آمد به من هم برسد (ریش گرو گذاشت) کعب پیمان خود را شکست و از قراری که میان او و آن حضرت بود برائت جست. (اینجا نامردی کعب یهودی معلوم میشه، همین که احساس کرد نابودی مسلمین حتمی هست، عهدشکنی کرد بزغاله) چون این خبر به پیامبر رسید، سعد بن معاذ بن نعمان ابن امرء القیس که یکی از بنی عبد الاشهل و در آن موقع رئیس قبیله اوس بود، به اتفاق سعد بن عباده یکی از بنی ساعدة بن کعب بن خزرج، که در آن وقت ریاست قبیله خزرج را داشت با عبد اللَّه بن رواحه و خوات بن جبیر فرستاد و فرمود: بروید و ببینید آیا خبر نقض پیمان کعب صحّت دارد یا نه؟ اگر درست است برای ما روشن کنید که بدانیم و به مردم نگوئید (تا ترس به دل مردم نیفتد) و اگر که بر وفاء و عهد خود باقی هستند به مردم ابراز کنید. آن گروه نزد کعب آمدند و دیدند که آنها بر پلیدترین حالت هستند و علناً میگویند: میان ما و محمد عهد و قراری نیست. سعد بن عباده آنها را بد گفته و ملامت کرد و آنها هم به سعد بدگویی کردند. سعد بن معاذ گفت: بدگویی را واگذار، آنچه بین ما و آن هاست از بدگویی و شماتت بزرگتر است، سپس نزد پیامبر آمدند و گفتند: آن‌ها مانند قبیله عضل و قاره که با اصحاب رسول خدا، حبیب بن عدی و یارانش اصحاب رجیع مکر کردند، هستند. پیامبر فرمود: اللَّه اکبر ای مسلمانان بشارت باد شما را (پیامبر از همه چیز آگاه بود، فقط به این خاطر گروه تحقیق رو فرستاد تا یاد بگیرند و در اینگونه مواقع، گرفتار شایعات نشوند، تحقیق کنند، اخبار بد را به مردم ندهند و در نهایت هم این عهدشکنی رو به فال نیک گرفت و بشارت‌ دادند) ادامه دارد..

در مقابل جنایات یهود چه باید کرد؟ اکنون که یهود با کمک استعمار صلیبی (فلسطین) را غصب کرده اند، مسلمانان چه کار میتوانند بکنند؟ تنها دو راه در پیش است: اوّل مسلمانان دست روی دست گذاشته و از این قطعه زمین (فلسطین) صرف نظر کنند. دوّم همه مسلمانان جهان که جمعیت آنان بیش از یک میلیارد نفر است، برای مقابله با یهود اشغالگر و رسوا کردن آنان با تمام قوا وارد جنگ و کارزار همه جانبه شوند. و بدون شک این بهترین طریقی است که بوسیله آن ممکن است (فلسطین) را آزاد کرد، زیرا نیروی معنوی مسلمانان که با قوّه مادی آنها ضمیمه بشه، چون طوفان رعد آسا، ریشه یهود را کنده و کشورهای اسلامی را نجات خواهد داد. امید است مسلمانان بپا خواسته و غائله یهود را درهم بشکنند.

کوروش کبیر خبیث
ابتدا این رو بگم که کلمه کبیر رو یهود در تاریخ بصورت خاص تکرار میکند، یعنی هر وقت در کتب تاریخ کلمه کبیر رو دیدید، ۹۹٪ احتمال بدهید که نویسنده یهودی هست/ بریتانیای کبیر، این کلمه رو یهود بکار میبره چون انگلیس پاتوق اقوام مختلف یهودی هست/ کوروش کبیر، چون کوروش یهودی زاده ای بود که تمام عمر دنبال منافع یهود بود/ امیر کبیر، میرزا تقی خان فراهانی، که یهود بهش امیدوار بود تا ازش نوکر بسازه و اونو به قدرت رسوند و لقب امیر کبیر بهش دادند، بعد فهمیدند تقی خان زیرک، آب زیرکاه و وطن پرست هست، تقی خان زیرکانه یهود رو اسکول میکرد، برای همین توطئه کردند و شهیدش کردند و نهایتاً، به دروغ گناه رو انداختند گردن مادر زنش/ رضا شاه کبیر، رضا میر پنج که بخاطر نوکری یهود به لقب کبیر رسید ولی به جرم جفتک انداختن، به جزیره موریس تبعید شد تا درست عبرت بقیه بشه/ خمینی کبیر، یهود تمام تلاش خودش رو کرد تا توسط امام خمینی شاه رو حذف، و نوکر بهتری انتخاب کنه، ولی ناغافل مثل ماهی، اوضاع لیز خورد و از دست یهود خارج شد، اگر دقت کنید، اول انقلاب میگفتند خمینی کبیر ولی بعد این اسم کمرنگ شد، زمانی که امام خمینی در نوفل لوشاتو تبعید بود، یهودیان آمریکا، انگلیس و فرانسه، بارها باهاش مصاحبه کردند تا مطمئن بشوند مهره خوبی پیدا کردند، حتی در ۱۲ بهمن که هواپیمای امام از پاریس به تهران آمد، یهود بالاترین تدابیر امنیتی رو برای امنیت جان امام اجرا کرد، امام خمینی با زیرکی از پشت پرده با خبر بود و تقیه میکرد، یعنی با مشت بسته عمل میکرد تا یهود از برنامه هاش با خبر نشه، بعد از تسخیر لانه جاسوسی امریکا، آمریکای کودن و احمق، تازه از خواب بیدار شد و فهمید، با دست خودش، گور خودشو کنده، نوکر وفادارش، ممد نفتی رو حذف کرده، و حالا کسی رو بجاش گذاشته که باید در مقابلش زانو بزنه، در واقعه طبس تمام تلاشش رو کرد تا کودتا کنه، ولی تخم دو زرده کرد، بگذریم، این مقدمه بود برای کلمه کبیر، مابقی کبیرها رو خودتون کشف کنید، حالا با یه صلوات بریم سراغ منشور، اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، خب، اشرف پهلوی ملعون و مفسد در سال ۱۳۴۷ (۱۹۶۸ میلادی) رئیس بیست و ششمین نشست کمیسیون حقوق بشر، و در سال ۱۳۴۹ (۱۹۷۰ میلادی) رئیس کنفرانس بین‌الملی حقوق بشر بوده است. من اول تحقیق میکنم و بعد، با ذکر سند حرف میزنم، بطوری کلی میشه گفت ادعاهایی که یک «فاتح» برای توجیه حمله خود و مشروعیت بیان میدارد، مشمول قاعده‌ای میشود که اعتراف و ادعای هر شخص را فقط علیه خودش دارای اعتبار میداند و نه به نفع خودش. بر همین اساس، آنچه کوروش در متن منشور نوشته، فقط علیه او کاربرد دارد. از هیچ فتح‌نامه‌ای که یک مهاجم مسلح در شرایط غلبه و برخورداری از قدرت نوشته است، نمیشه به نفع آن مهاجم و به زیان کشور یا مردم شکست خورده استفاده کرد. چرا؟ باید حواسمون باشه که تاریخ رو قوم فاتح مینویسه. هیتلر که شکست خورد، یهود به نفع خودش بسیاری حقایق مثبت یهود ستیزی رو مخفی کرد، چون هیتلر با قضیه تسخیر جهان توسط یهود دشمنی داشت، که متاسفانه فاتح، جعل تاریخ کرد و اغلب مردم دنیا، حقیقت پشت پرده جنگ جهانی دوم رو نمیدونند. قبل از اینکه منشور کوروش رو بصورت کامل و صحیح ترجمه کنم، عقل و منطق به من حکم میکنه که، ابتدا منشور کوروش رو، با منشورها و کتیبه های دیگر پادشاهان مقایسه کنم، تا قضیه ملموس تر باشه. ادامه دارد..

علی نامه
در آغاز مجلس هشتم از حرب صفین تحمیدیّه ای دارد که شبیه بعضی کارهای فردوسی است، مانند این ابیات:
به نام خداوند خورشید و ماه
نگارنده هر سپید و سیاه
برآرنده آسمان و زمین
خداوند کون و مکان و مکین / ۲۰۷ ر
و در همین جا بیتی دارد که به خاطر لفظ (داعیان) احتمال داعیان اسماعیلی را در ذهن خواننده بیدار میکند که به احتمالی ضعیف، تصور کند شاید سرایندهٔ این حماسه یک شاعر اسماعیلی مشرب است:
فرستنده داعیان امین
بر بخردان از پی داد و دین / ۲۰۷ ر
ولی این اندیشه با آنچه در باب ظهور مهدی (عج) از زبان امام علی بن ابی طالب (علیه السلام) نقل میکند، ظاهراً نقض میشود. همچنین آنچه در باب اوصیای دوازده گانه بعدها تصریح دارد. در آخرین ابیات این منظومه ضمن توضیح این که این قصه را همانگونه که از راویان شنیده بودم نقل کردم آرزو میکند که اگر عمرش باقی بماند جنگ نهروان را نیز بسراید و به صراحت تاریخ به سر آمدن این نظم را سال ۴۸۲ در ماه ذی الحجه می‌آورد. از این تصریح سراینده میشه فهمید که کتاب را در فاصله زمانی حدود یک سال از محرم که ماه اول سال است تا ذوالحجه که ماه آخرین است سروده است. اینک متن ابیات پایانی کتاب:
چو آمد به سر نظم این سعدفال
دو و چارصد بود و هشتاد سال
گذشته بد از هجرت مصطفا
که بودش وصی پاک دین مرتضا
چو در ماه ذوالحجه طبع «ربیع»
بپرداخت از نظم این نو ربیع
به نیروی جبّار جان آفرین
زفان و سخن دارم از آفرین
به نظمی که از آفرین گفته شد
ازو آفرین گوی اشکفته شد
ز بهراء دین در شکفته سخن
بود خوش سخن خوش چو رسم کهن
پسندیده باشد سخن در علی
شود نو حدیثِ کهن در علی
نباید که خامش بود دانشی
ز مدح على باشد او رامشی
دل دانش از بوستان طرب
کند نو ثناهای حیدر طلب
کرا بهره داد از خرد کردگار
کند آفرین على اختیار
چو در بوستان «ربیع» از وفا
نگارد بجز مدح آل عبا
این کتاب از نظر تاریخی خیلی با ارزش هست، چون اولین نظم حماسی شیعه هست، و اطلاعات زیادی در باره قرن پنجم به ما میده.

در مقابل چند خطی که از علی نامه میگم، لازم می بینم، چند خط از فردوسی بگم، هر دو نظم فارسی هستند و در عروض عرب نوشته شده اند، آثاری نظیر شاهنامه فردوسی با تار و پود و هویت و حافظه ناخودآگاه ایرانی ها گره خورده است. در این راستا، در بسیاری از ژانرهایی که اکنون برای افراد در سنین مختلف جذاب هست، ما معادل ها و نمونه های بسیار جذابی را در قالب شاهنامه داریم. مثلا آنکه میخواهد داستانهای عاشقانه بخواند، میتواند داستان بیژن و منیژه یا خسرو و شیرین بخواند. آنکه به دنبال غمنامه است میتواند سوگ سیاوش و یا داستان رستم و سهراب را بخواند، و آنکه دنبال هیجان و درگیری است میتواند نبردهای رستم را بخواند. از این منظر، شاهنامه فردوسی به قدری داستان های زیبا و جذاب دارد که باید گفت از توان و ظرفیت های زیادی برخورد است تا مخاطبان فراوانی را به سمت خود جلب کند. متاسفانه اشعاری جعلی به فردوسی نسبت داده شده که دروغ است، مانند زن ستیزی، عرب ستیزی، ترک ستیزی و.. بعداً نسخه های متعدد شاهنامه رو معرفی میکنم تا با سند اثبات بشه که اینها جعل هست و با نظم فردوسی همخوانی ندارد. انشاالله.

معرفی کتب حدیثی و کلامی: در تحقیقات تاریخی مربوط به صدر اسلام از این نوع منابع نیز میشه استفاده کرد. من یکی از آنها را که بیشتر مورد استفاده واقع شد، نقد و بررسی میکنیم.
کتاب بحارالانوار: از منابع متأخر است، اما باید در نظر داشت که همه مطالب آن نمیتواند صحت داشته باشد، چرا که مؤلف نیز چنین اعتقادی ندارد، و نام آن را نیز دریاها قرار داده است که همه نوع از احادیث گرانبها تا احادیث بی ارزش در آن یافت میشود. شاید به همین دلیل بعدا سفینه البحار نوشته شده است که روایات و اخبار موثق تری را در بر میگیرد، ولی با وجود این با دیدی انتقادی میتوان از آن بهره جست، مخصوصا در مورد بعضی اخبار که حاکی از اختلاف نظر مالک با علی علیه السلام است. شاید برای برخی مستند بودن این گونه اخبار به منابع تاریخی کافی نباشد و لازم باشد به منبعی چون بحار الانوار نیز ارجاع داده شود. از سوی دیگر محمد باقر مجلسی مؤلف کتاب، اخبار زیادی را در این کتاب ۱۱۰ جلدی جای داده، چنانکه تمام کتاب وقعة صفین، الغارات، الفتوح ابن اعثم و... در داخل کتاب بحار الانوار یافت میشود و بعضی روایات آنها در بحار الانوار با روایات این کتب که بصورت مستقل موجود است، تفاوت‌هایی دارد و این موضوع ما را ناچار از مراجعه به این کتاب میکند. شاید به همین دلیل است که برخی از مستشرقین نیز در تحقیقات تاریخی خود از این کتاب سود جسته اند. طبیعتا فقط حدیثی و کلامی بودن موضوعات کتاب و مربوط بودن آن به عصر صفوی نمیتواند مانع استفاده ما از این اثر شود. خود مولف گفته: احادیث زیادی موجود هست که میترسم از بین بروند، برای همین تمام احادیث مستند رو یکجا جمع آوری کردم، و تحقیق و بررسی اینکه کدام حدیث قابل قبول نیست یا مردود است، به عهده نسل بعدی هست. مثلاً احادیثی هست که مولا علی علیه‌السلام با خورشید گفتگو کرد، بعضی از محدثین چنین روایاتی رو مهجور قرار میدادند، اما مولف به رسم امانتداری، تمام احادیث دارای سند و معتبر را، حفظ و نگهداری نموده، این کتاب در ۱۱۰ جلد عربی، و ۱۱۰ جلد ترجمه فارسی چاپ شده، و واقعا دریاهای علم هست.

راز امارات که کمتر کسی میداند (قسمت اول)
نتیجه تحقیق/ هیچ کس نمیداند کشوری گوگولی مگولی مانند امارات، که مساحت آن کوچیک است و بیش از ۷۵ هزار کیلومتر مربع نیست، یعنی به اندازه یک شهر کوچک ایران، و جمعیت بومی آن، که با آن تراکم هنوز از ۸۰۰ هزار نفر بیشتر نشده ، چگونه میتواند شاهد چنین رنسانس سریع باشد؟ خوبه قبل از اینکه از هول حلیم، با کله بیفتی توی دیگ حلیم، نتیجه تحقیقاتم رو بخون و خودت منصفانه قضاوت کن. امارات تاریخ سیاسی نداره. آیا شیخ زاید، سوره یاسین را به آن خواند؟ تا یک شبه با ساخت و ساز و بازسازی رونق گرفت؟ یا گفت اجی مجی لا ترجی؟ پس چرا یکی از توسعه یافته ترین اقتصادهای غرب آسیا را دارد..؟ و اما واقعیت: یهودیان خبیث پشت تأسیس پروژه امارات هستند، جایی که یهودیان ثروتمند در غرب به فکر ایجاد یک شهرک یهودی در خاورمیانه بودند، که حامی منافع آنها بدون نیاز به مقابله با منافع مالی و تجاری و سیاسی دولت مادر باشد. از حدود ۳۵ سال قبل یعنی سال ۱۹۷۱ که سال تاسیس آن هست، غرب تصمیم گرفت که امیرنشین‌ها را به ۶ و سپس به ۷ امارت تقسیم کند، و هر امیرنشین دارای یک امیر، ارتش، پلیس، امنیت و غیره جداگانه باشد. در حالیکه إمارت ابوظبی بیش از سه چهارم این منطقه را اشغال کرده. عجب سیاست شیطانی و پلیدی. میدونم هنوز متوجه نشدی، پس بذار یه کوچولو توضیح بدم، این شیوه به خاطر این است که اماراتی‌ها قادر به تشکیل یک دولت نباشند. همون سیاست کثیف: تفرقه بینداز و حکومت کن. خب پس کو؟ کجا؟ چرا همه چیز گل و بلبل هست که؟ آره این همون حکایت تار زدن ملا نصرالدین هست که فردا صداش در میاد. ضمن اینکه این هفت امارات، بین هفت قوم یهود تقسیم شده که هیچ رابطه خوبی با هم ندارند، هر زمان که یهود اراده کنه، این هفت گروه رو به جون هم میندازه، البته قضیه خیلی وخیم تر از اون چیزی هست که تصورش کنی، اینجوری به قضیه نگاه کن که گروهی در مسیر سیل برج و ویلا بسازند، چون طولانی هست، کوتاه کوتاه میگم، چون میدونم از اخبار و سیاست بیزاری. ادامه دارد..

مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
اخبارى که در مورد ترور ابوبکر رسیده است: مؤلّف کتاب العقد الفرید مینویسد: ابابکر مسموم شد و در آخر روز دوشنبه مرد (العقد الفرید، ابن عبد ربه، ج ۲) ابن قتیبه مى گوید: عتّاب بن اسید و ابوبکر در یک زمان مردند (المعارف، ابن قتیبه) و در روایت طبقات: ابوبکر مریض شد و به او گفتند آیا اجازه میدهى پزشک بیاوریم؟ گفت: پزشک مرا معاینه کرده و گفته است هر کارى میخواهم بکنم (الطبقات، ابن سعد، ج ۳) ابن سعد از شهاب زهرى بازگو میکند: ابابکر و حارث بن کلده مشغول خوردن خزیره بودند (خزیره، غذایی است از گوشت درست میشه، اول گوشت را قطعه قطعه میکنند، سپس با آب میپزند، وقتیکه آماده شد به آن آرد اضافه میکنند. آنگاه با هر خورشت دیگر خورده میشود، اگر شما این غذا رو خورده ای، مزه اونو بهم بگو، چون تا حالا نخوردم) که براى ابابکر هدیه آورده شده بود: حارث به ابابکر گفت: اى خلیفه دستت را از طعام باز بدار، به خدا سوگند سمّى یک ساله در آن است، و من و تو در یک روز خواهیم مرد. ابوبکر از غذا خوردن دست کشید و هر دو بیمار ماندند تا آن که پس از تمام شدن سال، هر دو در یک روز مردند. (الطبقات، ابن سعد، ج ۳، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) ابن اثیر میگوید: یهودیان ابابکر را بوسیله طعامى مسموم کردند و ابوبکر و حارث بن کلده از آن خوردند، حارث دست کشید و به ابابکر گفت: غذایى خوردیم که یکساله در آن سم قرار داده شده بود. (الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، بیروت، چاپ دار صادر، ج ۲) و نیز گفته اند: در روز بسیار سردى خود را شستشو داد و تب کرد و پس از پانزده روز که براى نماز جماعت نیز حاضر نشد، مرد، وى در این پانزده روز عمر بن الخطاب را بجاى خود براى نماز میفرستاد. وقتى ابوبکر بیمار شد برخى گفتند: پزشک بیاوریم؟ گفت: پزشک نزد من آمده است و به من گفته است که هر کارى دلم میخواهد انجام بدهم. آنان نیز منظور ابابکر را دریافتند و سکوت اختیار کردند. پس از مدتى نیز ابابکر مرد. (الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، بیروت، چاپ دار صادر، ج ۲) ابوالفداء میگوید: در مورد سبب مرگ ابابکر اختلاف است، گفته اند یهودیان او و حارث بن کلده را با غذایى مسموم کردند. حارث گفت: غذایى مسموم خوردیم که یکسال در سم مانده بود. یک سال بعد هر دو مردند. نیز گفته اند: ابابکر در روز بسیار سردى خود را شستشو داد و تب کرد و تا پانزده روز دیگر که مرد، به نماز نیز حاضر نشد (تاریخ ابى الفداء) و نیز گفته اند: براى ابابکر حریره اى هدیه آوردند و حارث به او گفت: اى خلیفه! دست از طعام باز دار که زهر در آن است و من و تو دریک روز خواهیم مرد. ابابکر دست کشید ولى هر دو بیمار بودند تا آنکه در یک روز مردند. (الریاض النضره فى مناقب العشرة، ابو جعفر المحب طبرى) از چیزهایى که موجب مشکوک تر شدن این مرگ است، آن است که افراد بسیارى همراه ابابکر مردند. ابوکبشه (غلام رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)، و از جنگجویان بدر و احد) در صبح روز مرگ ابابکر، از دنیا رفت. (تاریخ الخلفاء الراشدین، ذهبى) ابن سعد میگوید: ابوکبشه در اولین روزى که عمر به خلافت رسید، یعنى سه شنبه، هشت روز به آخر جمادى الثانى باقى مانده، در سال ۱۳ هجرى مرد. (الطبقات، ابن سعد، طبقات خلیفه، تاریخ خلیفه، اسد الغابه، ج ۶) روز سه شنبه روزى است که ابابکر و چند تن دیگر از سرشناسان عرب از جمله عتّاب، ابوکبشه و حارث بن کلده (طبیب مشهور) مردند و عمر نیز رئیس شد. نکته قابل توجه آن است که افراد متهم به قتل ابابکر، براى دور کردن شبهه از خودشان دو نوع شایعه پراکنى کردند: ۱ برخى سعى نمودند سبب مرگش را به سرماخوردگى شدید نسبت دهند، ۲ سعى نمودند بفهمانند که او در اثر سم یهودیان کشته شد. لیکن اینان نتوانستند دلیلى براى مسموم شدن ابابکر توسط یهودیان بیاورند و بدین سان ادعاى شان بدون دلیل باقى ماند، علاوه بر این، بزرگان سلطنت و در رأس شان عمر و عثمان بر اساس شواهد و قرائن در ترور ابابکر نقش اساسى داشته اند. نکته ای که در پایان باید اضافه کنم این هست که: بعضی سم ها، به مرور زمان طعم خود را از دست میدهند، به همین دلیل آنرا وقتی به خورد کسی میدهند، متوجه نمیشود، ابوبکر و عمر با جمعی از منافقین، با همدستی یکدیگر، پیامبر را با همین سم شهید کردند، یعنی ابابکر به واسطه عایشه این توطئه را عملی کرد، پانزده روز آخر، پیامبر (ع) از شدت تب عرق میکرد و مکرر بیهوش میشد، تا شهید گردید، این همون رازی هست که ابوبکر از افشاء شدنش وحشت داشت، که در پست قبلی ذکر کردم، ابوبکر از ترس، حارث طبیب رو نزد خودش داشت تا مبادا این بلا سر خودش بیاید، چون از پیامبر شنیده بود که، هر دستی بدهند همان را پس خواهند گرفت، و مکافات هر عملی به صاحبش برمیگردد، ابوبکر فهمید که این کار توسط عمر صورت گرفته و تصمیم گرفت افشاگری کند، که در همان شب به طرز مشکوکی خفه شد و شبانه به خاک سپرده شد، فردا مردم متوجه شدند خلیفه عوض شده و عمر جانشین او شده، عثمان با نقشه معاویه بعداً توطئه ترور عمر را اجرا کردند، باز در مرحله بعدی معاویه توطئه قتل عثمان را اجرا کرد، ولی خلافت به مولا علی علیه‌السلام رسید، از جایی که لازم هست هر مطلبی با ذکر سند و مدرک باشد، وقایع را بر اساس کتب اهل سنت، با ذکر سند و مدرک میاورم تا جای شک و شبهه باقی نماند، در پست بعدی، مابقی اسناد تاریخی ترور ابوبکر را ذکر میکنم، انشاالله. ادامه دارد..

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، حکیم گفت: بر زبان عالمان ریاکار امرى از امور دین و ترک دنیا و دعوت مردم بسوى خدا جارى نمیشود، مگر آنکه آن را از اصل حقّ فرا گرفته اند چنان که ما نیز از اصل حق فرا گرفته ایم، و لیکن فرق ما و ایشان در آن است که آنها در دین بدعتها احداث کرده اند و طالب دنیا شده اند و دل به اعتبار آن بسته اند، و تفصیل این حقیقت چنان است که سنّت الهى چنین جارى بوده است که در هر قرنى از قرون گذشته پیامبران براى دعوت خلایق به زبانهاى مختلف و گوناگون فرستاده شده اند، و چون دین ایشان رواج میگرفت و اهل حقّ به آنها مى گرویدند و همه بر یک امر مستقیم مى شدند، راه حقّ واضح و دین و شریعت آن پیامبر آشکار بود و هیچ گونه اختلاف و نزاعى در میان آنها نبود، و چون پیامبران رسالتهاى پروردگارشان را تبلیغ کردند و حجّت الهى را بر مردم تمام نمودند، و معالم دین و احکام آن را به پا داشتند، خداى تعالى با انقضاى سرآمد روزگارشان آنان را قبض روح کرد، و بعد از رحلت آن پیامبران امّتشان زمانى کوتاه بر طریقه آنان ماندند و دین آنان را تغییر ندادند، و لیکن پس از مدّتى مردم تابع شهوتهاى نفسانى شدند و بدعتها در آن احداث کردند و علم را فرو گذاشتند، عالم بالغ راه یافته آنها، خود را نهان مى ساخت و علمش را آشکار نمى نمود و چنان بود که نامش را مى دانستند و به منزل و مأوایش پى نمى بردند، و قلیلى از ایشان که در میان مردم بودند اهل جهل و باطل آنها را سبک شمردند، و بدین سبب علم پنهان ماند و جهل ظاهر گردید و هر چند قرنها بیشتر مى گذشت جهالت زیادتر مى شد، تا به جایی که مردم به غیر جهل راهى نداشتند و جهّال غالب شدند و علما اندک شدند و معالم دین الهى و احکام شرایع الهى را تغییر دادند، و از جاده شریعت منحرف شدند و با این حال دست از کتاب و دین بر نداشتند و به کتاب الهى اقرار داشتند امّا به تأویلات باطله و موافق غرضهاى خود معانى آن را تحریف کردند، مدّعى اصل دین بودند ولى حقیقت آن را ترک کردند و احکام شریعت را تباه ساختند و بدین سبب اختلاف در میان هر دین بهم رسیده است. پس ما با هر صفتى از اوصاف آنها که پیامبران نیز بدان فراخوانده اند موافقیم، امّا در احکام و سیرت با آن جماعت مخالفیم و ما در هیچ امرى با آنها مخالفت نمى کنیم، جز آنکه ما را بر آنها حجّتها و دلایل واضح است از کتابهایى که خدا فرستاده و در دست ایشان است. پس هر یک از ایشان که به حکمتى متکلّم شود آن حجّت ما بر ایشان است و آنچه از آثار دین و کلمات حکیمانه بیان مى کنند گواه ما بر بطلان آنهاست، زیرا آن صفات همه موافق سیرت و صفت و طریقه ما و مخالف آداب و طریقه آنهاست، آرى آنان از کتاب الهى جز لفظى و از یاد خداوند جز اسمى نمى دانند و در حقیقت دیندار نیستند تا بتوانند آن را اقامه کنند.

سلمان فارسی
جنگ قادسیه. آن هنگام که ارتش اسلام، براى دعوت و هدایت مردم، سرزمین‌ها را یکى پس از دیگرى در مى نوردید، فرمانده آنها ابوعبیده ثقفى، معروف به ابوعبیدالله جرّاح، در سرزمین شام کشته شد، و چهار هزار نفر از مسلمانان نیز، مفقود و یا در آب غرق شدند (مروج الذهب، ج ۲) (این عبیده ملعون از بانیان سقیفه بود و کاندید خلافت بوده که بصورت مشکوک حذف شد) خلیفه دوم، نتوانست این فاجعه را تحمل کند، پس برآن شد تا همه نیروهاى مسلمانان را از یمن، مکه، مدینه، کوفه، بصره، و شام، علیه دشمن بسیج کرده و با فرماندهى خود دشمن را سرکوب کند، اما در این مورد که خود، مدینه را ترک کند و در جبهه فرماندهى سپاه را عهده دار شود، با امام على (ع) مشورت کرد (تاریخ الیعقوبى) آن حضرت نیز، با توجه به احتمال حمله ناگهانى رومیان صلاح ندانست که خلیفه، از مرکز اسلام خارج شود (نهج البلاغة، خطبه ۱۴۶) بنابراین، سعدبن ابى وقّاص، به فرماندهى سپاه اسلام انتخاب شد تا به قادسیه در عراق اعزام شود (تاریخ الیعقوبى) قادسّیه، که امروز نیز، در عراق قرار دارد و به «استان» تغییر نام داده شده، آنروز در مغرب ایران، پانزده فرسنگى کوفه بود، چهار میل با عذیب فاصله داشت. سرانجام سپاهیان اسلام از مدینه حرکت کردند و با گذر از شام و چند شهر دیگر (تعدادى نیرو به آنها اضافه شد. که دینورى، تعداد آنها را بیست و دو هزار نفر نوشته (الاخبار الطوال) در برابر فرمانده ارتش ایران رستم فرّخ زاد که به قول طبرى، با سى هزار نفر (تاریخ الامم و الملوک) از سوى پادشاه ایران یزدگرد صف کشیده بودند، قرار گرفتند و آماده کارزار شدند. مغیرة بن شعبه ثقفى ملعون هدف سپاه اسلام را، دعوت به اسلام، نجات انسان از بردگى و عبادت خداوند اعلام کرده بود (حیاة الصحابه) سپاه اسلام، به قدرى منظّم و مجهّز بود که گروهى از پزشکان و جرّاحان نیز، همراه آنها بودند. کار قضاوت امور مالى هم، به عهده عبدالله بن ربیعه باهلى بود و سرپرستى و هدایت این گروه‌ها را سلمان فارسى به عهده داشت. (تاریخ الامم و الملوک، ج ۳) به هر ترتیب جنگ قادسیه، که سلمان فارسى در آن نقش مدیریت و کمک رسانى را بر عهده داشت، پس از چهار روز جنگ و درگیرى با کشته شدن رستم فرخ زاد، در محرم سال چهاردهم هجرت، با پیروزى سپاه اسلام و هدایت گرى از سوى سلمان فارسى نسبت به هم وطنان خویش، به پایان رسید. (فتوح البلدان، ناسخ التواریخ خلفاء) و بعد از این بود که سلمان فارسی، راهی مدائن گردید تا تیسفون را که پایتخت ایران بود را بدون خونریزی فتح نماید. ادامه دارد..

پردهٔ غیب را کسی نگشود
نکته ای کس نخواند زین اسرار
گرت اندیشه ای ز بدنامیست
منشین با رفیق ناهموار
عاقلان از دکان مهره فروش
نخریدند لؤلؤ شهوار
رخشنده، پروین اعتصامی

صحیفه سجادیه
چکیده سخن امام: اگر خداوند در آفرینش انسان او را از شناخت ستایش محروم میکرد، انسان نیز نوعی از حیوان میگشت گر چه دارای عقل هم میبود. و این همان تعریف از انسان است که غربی‌ها دارند و انسان را حیوان برتر میدانند. زیرا آنان خود را از شناخت ستایش محروم کرده اند. و لذا رسماً و صریحاً انسان را از محدوده آفرینشی انسان خارج کرده و به عرصه بازتر حیوانی وارد کرده اند. اما قرآن و امام سجاد علیه السلام، حتی در این مرحله نیز پسوند «برتر»را ردّ کرده و می‌گویند «بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلا»: چنین انسانی از حیوان نیز گمراه تر است. راه: گر چه کوشش بر این است که بطور خلاصه بیان شود، اما اجازه دهید نکته ای نیز درباره راه گفته شود: راه به چیزی گفته میشود که از دو طرف محدود باشد و اگر این حدود نباشد، دیگر معنائی برای راه نمی ماند و مصداق بی راهه میگردد. و گمراه کسی است که در راه محدود سیر نکند. راه زندگی، راه عقل نیز حدودی دارد و خارج از آن بی راهه است. انسان گمراه بدتر از حیوان است، زیرا حیوان در همان عرصه و محدودۀ آفرینش حیوانی خود زندگی میکند و بمب اتم نمیسازد، و انسان گمراه از محدوده عقل، عدل و اخلاق آفرینش خود خارج میشود. همچنین است صنعت و انواع تصرفات انسان در طبیعت، که باید با ستایش و قدردانی نعمت‌های خدا باشد. و الّا به انهدام محیط زیست و خرابکاری می‌انجامد. بلی انسان در برابر خدا، در برابر طبیعت، در برابر جامعه و در برابر خود، محدود است. و در عرصۀ حقوق اجتماعی نیز آزادی او محدود است به حدود اقتضاهای فطری. یک ستایشگر خدا خوبی‌ها و زیبائی‌ها را می‌شناسد (زیرا که او موضوع و معنی ستایش را شناخته)، و از بدی‌ها و زشتی‌ها دوری میکند. و نیز: حقیقت زیبا خواهی را شناخته که یک امر فطری است، شهوت غریزی را در خدمت زیبا خواهی میگیرد. گفته شد در حقوق اجتماعی آزادی هر کس محدود است به اقتضاهای فطری. در حالیکه غربیها میگویند: آزادی هر کس محدود است به حدود حقوق دیگران. حرّیت و آزادی: علوم انسانی غربی میگوید: «آزادی هر انسان به آزادی انسانهای دیگر محدود است». شگفتا این که یک تناقض است. آزادی ای که به آزادی میلیون‌ها نفر محدود باشد، محدودیت است نه آزادی. آزادی دو نوع است: ۱- آزادی غریزی؛ یعنی پشت کردن به اقتضاهای روح فطرت و خودسر گذاشتن غرایز، بلی این یک نوع آزادی است اما محدود میشود به آزادی غرایز دیگران و این آزادی نمیشود، زیرا مصداق تناقض است که مساوی میشود با آزادی گاوان در گلّۀ گاوان، که آزادی هر گاو محدود است به آزادی گاو دیگر. و جبراً و قهراً حدود این آزادی‌ها را زور و نیروی هر گاوی تعیین خواهد کرد، و در جامعۀ انسانی حدود و گسترۀ این آزادی را زور و زر تعیین خواهد کرد. هر کسی به حدی برازندۀ آزادی خواهد بود که دارندگی داشته باشد که: دارندگی، برازندگی. ۲- آزادی فطری: مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام، میگوید: انسان دارای دو روح است: روح غریزه و روح فطرت، و هر کدام از این دو اقتضاها و انگیزش‌ها دارند، اقتضاهای غریزه باید تحت مدیریت روح فطرت قرار بگیرد (تحت مدیریت روح فطرت قرار بگیرد، نه توسط فطرت سرکوب شود) انسانی که چنین نباشد بیمار است. و آزادی غریزه و حرّیت غریزه اساساً امکان ندارد، یعنی چنین آزادی ای در این جهان «امکان وجود» ندارد. و لذا تعریفی که از این آزادی میکنند، مصداق اتمّ تناقض است و تناقض امکان وجودی ندارد حتی در فرض و خیال. اما آزادی فطری امتیاز بزرگ انسان است و این حرّیتی است که انسان بدون آن انسان نیست. و آزادی فطری هیچکسی به آزادی فطری کس دیگر محدود نیست و نمیشود. زیرا هیچ تعارضی و منافاتی میان اقتضاهای فطری افراد وجود ندارد. همۀ اقتضاهای فطری نیکو است؛ نیکوئی هیچ کسی مزاحم نیکوئی شخص دیگر نیست. اساساً اولین مصداق و اولین گام آزادگی «اسیر نبودن شخص در دست غرایز خود است». اینجاست که یکی دیگر از خلاء‌های اساسی علوم انسانی غرب را مشاهده میکنیم که منشأ آن غفلت از وجود روح فطرت در انسان است.

انجیل و ظهور مهدی موعود
ادامه از قبل.. در حدیث دیگری آمده است که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: حضرت عیسی علیه السلام نازل میشود، امیر مسلمانان حضرت مهدی علیه السلام میفرماید: بفرما برای ما نماز بخوان. عیسی علیه السلام میفرماید: برخی از شما بر برخی دیگر امیر هستید و این لطف و کرامّت خداوند بر این اُمّت است. در احادیث دیگری از طریق اهل سنّت آمده است: حضرت مهدی و حضرت عیسی علیهما السلام اجتماع میکنند، چون وقت نماز فرا میرسد حضرت مهدی علیه السلام خطاب به حضرت عیسی علیه السلام میفرماید: بفرمایید جلو (برای اقامه نماز) حضرت عیسی علیه السلام میفرماید: شما برای نماز شایسته تر هستید، آنگاه حضرت عیسی اقتدا میکند و نماز را پشت سر او میخواند. در یک حدیث دیگر جریان نزول حضرت عیسی علیه السلام چنین آمده است: عیسی علیه السلام در گردنه ای به نام «أفیق» در سرزمین مقدّس فرود می‌آید، وارد بیت المقدّس میشود، در حالیکه مردم برای نماز صبح صف کشیده باشند. پس امام (حضرت مهدی علیه السلام) عقب میرود، ولی عیسی علیه السلام او را جلو می‌اندازد و خود به او اقتدا کرده، پشت سرش طبق شریعت محمّدی نماز میخواند و میفرماید: شما اهل بیتی هستید که احدی نمیتواند بر شما پیشی بگیرد.

در مورد علم و علما. علی (علیه السلام) در تقسیم و تصنیف و بیان موضوعات علوم زمان خود میفرماید: فقه برای ادیان، طب برای بدنها، نحو برای زبان و نجوم برای شناخت زمان است. اما علما را به سه قسم تقسیم مینماید: عده ای علم را برای بحث و جدل فرا میگیرند، گروهی علم را برای برتری جویی و حیله گری فرا میگیرند، گروهی علم را برای فهم و عمل فرا میگیرند. گروه اول را می بینی که در گفتگو با افراد، بحث و جدل میکنند، اظهار خشوع می نمایند و از تقوا خالی اند، خداوند سینه آنها را میکوبد و بینی شان را قطع میکند. گروه دوم بر هم قطاران خود برتری می جویند و برای ثروتمندان غیردانشمند تواضع می کنند، حلوای شیرین آنان را می بلعند و دین خود را میسوزانند، خداوند چشمان آنان را کور و اثر آنها را در بین علما محو میکند. گروه سوم را می بینی که با حزن و اندوهند، در تاریکی شب به پا می خیزند و با شب کلاهشان رکوع میکنند، عمل می نمایند و می هراسند. خداوند ارکان آنها را محکم نموده، در روز قیامت در امان خود قرار میدهد.
سخنان امام (علیه السلام) در این باب قابل احصا نیست. غرضم در مثال هایی که در اینجا ذکر کردم، صرفاً اشاره به این بود که امام (علیه السلام) به زندگی و مسائل آن نظری کلی و جامع نموده و همانند فلاسفه به دنبال اسباب و انگیزه ها بوده است، که شمارش همه جهاتی را که کلام امام (علیه السلام) شامل آن است، بسیارسخت مینماید.

کابالا
در بینش محی الدین و قیصری، شیطان مظهر خدائی که «مضّل» است میباشد. اما در بینش ملاصدرا شیطان مظهر «الله» میشود. نعوذ بالله از هر گونه شیطان پرستی.
تشویق به گناه به ویژه گناهان کبیره: بدیهی است کابالیسم که شیطان را مقدس دانسته و او را پرستش میکند، گناهان را نیز که خواسته شیطان است جایز میداند. نفوذ:‌ محی الدین نه تنها این اصل را به جامعه اسلامی نفوذ داد بلکه گناه کردن را عین خواسته خدا نیز دانست؛ او در «فص آدم» آنجا که سخن از فرشتگان و آدم میگوید، مطلب را به جائی میرساند که قیصری با آوردن دو حدیث جعلی از حضرت رسول (ص) سخنان او را باصطلاح مستدل تر میکند: حدیث جعلی اول: لولا تذنبوا لذهبت بکم و خلقت خلقاً یذنبون و یستغفرون، فاغفر لهم:‌ اگر گناه نکنید شما را از بین میبریم و موجود دیگری می آفرینیم تا گناه کنند سپس استغفار کنند و بیامرزم آنها را. در واقع گناه رو دستور و خواست خدا میداند. اینان مثلاً از این نگران هستند که مردم آن قدر مقدس باشند و گناه نکنند در نتیجه، خدایانی از قبیل تواّب، غفّار، عفّو، رئوف، رحیم، قهّار، منتقم و امثال شان، بی کار بمانند. حدیث جعلی دوم: لو لم تذنبوا لخشیت علیکم ما هو اشدّ من الذّنب، اَلا هو العُجب، العُجب، العُجب:‌ اگر گناه نکنید میترسم به چیزی دچار شوید که اشدّ از گناه است و آن عُجب است عجب، عجب. صوفیان پیش از محی الدین زمینه را برای جعل حدیث آماده کرده بودند در هر مورد که دل شان میخواست یک حدیث جعل میکردند و بیشتر نام آن را «حدیث قدسی» میگذاشتند، زیرا احادیث قدسی معمولاً بی سند هستند و اینان آنرا هر چه خواستند گسترش دادند، کاری کرده اند که گویا حدیث قدسی بی نیاز از سند است. اما ترویج گناه و فسق و فجور توسط محی الدین در ممالک اسلام با ترویج آنها در آئین کابالیسم فرق دارد، کابالیست های اسپانیا جوانان مسلمان را با تامین امکانات گناه از آن جمله زنا و شرابخواری برایشان، فاسد میکردند و این، برنامه استراتژیک جنگ نرم بود، و جوانان خودشان را هدف قرار نمیدادند.

فضائل اهل بیت علیه السلام در کتب تسنن
کواشکی در تفسیر خود موسوم به تبصرهْ از ضحاک و عکرمه روایت کرده، رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: لا أسئلکم علی ما أدعوکم إلیه أجراً إلاأن تحفظونی فی قرابتی علیّ وفاطمة والحسن والحسین وأبنائهما. من از برای ارشاد شما به سوی حق و حقیقت مزدی نمیخواهم مگر آنکه حفظ نمایید مقام مرا در اقارب و خویشان من؛ یعنی برای خاطر من احترام نمایید اقارب و خویشان مرا و آنها علی و فاطمه و حسن و حسین و اولاد و ذریه آن هر دو می‌باشند. و میر سید علی همدانی شافعی در مودّت دوم از «مودّهْ القربی» نقل میکند رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: توسّل بجویید به دوستی ما بسوی خدای تعالی و طلب شفاعت نمایید به ما؛ پس به درستی که به ما اکرام میشوید و به وسیله ما دوست داشته میشوید. و به وسیله ما روزی داده میشوید، پس دوستان ما امثال ما هستند و فردا (یعنی قیامت) تمامشان در بهشت اند. جلال الدین سیوطی در کتاب تفسیر خود درالمنثور (ج ۶ صفحه ۷) ذیل آیه شریفه ی این روایت را بیان کرده و در ادامه آن روایات بسیاری در اهمیت محبت به اهل بیت علیه السّلام ذکر کرده است و نیز این روایت در کتاب معجم الکبیر طبرانی جلد ۳، مسند حسن بن علی علیه السّلام، بقیه ی اخبار الحسن بن علی، بیان شده، و ثعلبی در کتاب تفسیر خود ج ۸، ذیل آیه شریفه از رسول خدا چنین سؤال میشود: من قرابتک هؤلاء الذین وجبت علینا مودتهم؟ قال: (علی و فاطمة و ابناهما) و در تأیید این معنا روایات دیگری را نیز ذکر میکند. و نیز ذیل آیه تطهیر (آیه ۳۳ سوره احزاب) به (ج ۸ صفحه ۳۸) این روایت و روایات دیگر استناد شده است و نیز در کتاب شواهد التنزیل ذیل آیه شریفه ۲۳ شوری روایات بسیاری در فضیلت اهل بیت علیه السّلام ذکر شده است. مودّهْ القربی، ینابیع المودهْ، قندوزی/ خلاصه که با آتش زدن درب، مودت خودشون رو نشون دادند، در دنیایی که دل مولا علی علیه‌السلام رو شکستند خیری نیست، مگر بعد از اینکه پسرش بیاد و قصاص کنه، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

اسناد لانه جاسوسی امریکا
راجع به امام خمینی... روش اتخاذ تصمیم خمینی آرام و سنجیده است. او با صبر بی پایان همه نقطه نظرها را گوش میکند و به هنگام اخذ تصمیم او تنها و بدون واسطه اقدام میکند. وقتی وی تصمیمی میگیرد قاطعانه از آن دفاع میکند. در جلسات انفرادی با غربیها یا آنها که تمایلی به غرب دارند خمینی بسیار بی تفاوت است و عکس العملی در مقابل مطالب مورد بحث ندارد. اگر مطلبی میخواهد بگوید به روش معمول خود قاطعانه بیان میدارد. مذاکره به روش معمول (بده و بستان) با خمینی مفهومی ندارد. در او جایی برای سازش و مصالحه وجود ندارد. احتمال اینکه کسی بتواند عقاید خمینی را به مقدار قابل توجهی تعدیل کند بسیار کم است، زیرا او به اینگونه افراد با دید تحقیر و ظن مینگرد. (بدون شرح)

گواهی عمر بن خطاب در مورد مولا علی علیه‌السلام.
عمر بن خطاب میگوید: گواهی میدهم رسول خدا فرمودند: اگر آسمانها و زمین‌های هفت گانه در یک کفه ترازو گذارده شود و ایمان علی (علیه السلام) در کفه دیگر، ایمان علی سنگین تر است. منابع: تاریخ دمشق، ج ۴۲، ریاض النضره محب طبری از السنه، ج ۲، مستدرک سفینه بحار، ج ۹.

حدیث :
از امام صادق علیه السلام روایت است که فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: ایمان چهار رکن دارد: خوشنودى به قضاى الهى و توکل بر خدا و سپردن امر زندگى به خداوند و تسلیم در برابر امر خدا.
حدیث :
از مردى از بنى هاشم چنین روایت است که فرمود: چهار چیز است که اگر در کسى باشد اسلامش کامل است و اگر چه از سر تا قدمش گناه باشد از قدر و منزلتش کاسته نمى شود: راستى و حیا و خوش خلقى و شکر.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: قتل نفس از گناهان کبیره است زیرا خداوند آزار رساننده به پدر و مادر را نافرمان و تیره روز گردانده است .
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: قتل نفس از گناهان کبیره است زیرا خداوند مى فرماید: (و من یقتل مومنا متعمدا فجزاوه جهنم خالدا فیها و غضب الله علیه و لعنه و اعدله عذابا عظیما: و کسى که مومنى را عمدا به قتل برساند کیفرش ‍ دوزخ است که در آن براى همیشه مى ماند و خداوند بر او خشم گرفته و او را از رحمتش دور گردانده و براى وى عذابى بزرگ و آماده ساخته است)
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش روایت کند که در نزد ایشان درباره غضب سخن به میان آمد و ایشان فرمود: همانا (گاه باشد که ) شخص خشمگین مى شود تا جایى که هرگز خشمش فرو نمى نشیند و خوشنود نمى شود و به خاطر آن به دوزخ داخل مى گردد، پس هر کس که در حال ایستاده به خشم آمد باید بنشیند زیرا در این صورت به زودى پلیدى شیطان از او بیرون مى رود و اگر نشسته بود باید بایستد و هر کس که بر خویشاوند خود خشم گرفت باید بسوى او رود و به او نزدیک شود و با او تماس گیرد زیرا خویشاوند هنگامى که خویشاوند خود را لمس کند آرامش مى یابد.
حدیث :
حماد بن عثمان گوید: مردى نزد امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد: اى فرزند رسول خدا! اخلاق نیک را به من خبر ده ، حضرت فرمود: چشم پوشى و گذشت از کسى که به تو ستم روا داشته و پیوند با کسى که از تو بریده و عطا کردن به کسى که تو را محروم داشته و حق گویى اگر چه بر علیه خودت باشد.

علی علیه‌السلام

مرتضى بر دوش احمد پا گذاشت. کعبه را از لوث بت‌ها پاک ساخت.
چون قدم هایش به دوش مصطفى است. قامتش بالاتر از عرش خداست


علاّمه ى امینى در کتاب الغدیر منابع متعدّدى از اهل سنت را در مورد واقعه ى ذیل بیان مى دارد: زمانیکه مکه فتح شد، پیامبر صلى الله علیه و آله در خانه ى کعبه اقدام به شکستن بت‌ها نمود، قسمتى از بت هاى نصب شده داخل کعبه و بیرون آن به وسیله ى امام على علیه السلام سرنگون شد. پیامبر صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود: اى على! بنشین تا من بر دوش تو قرار گیرم و بت هاى بالاى کعبه را سرنگون کنم. على علیه السلام در حالى که کنار دیوار کعبه قرار گرفته بود، پیامبر صلى الله علیه و آله را بر دوش گرفت، ولى احساس سنگینى نمود، پیامبر صلى الله علیه و آله از وضع على علیه السلام آگاه شد، دستور داد تا على بر دوش حضرتش قرار گیرد ؛ على علیه السلام بر دوش پیامبر صلى الله علیه و آله قرار گرفت و بت بزرگ قریش را که از مس بود، بر زمین افکند آنگاه به انداختن دیگر بت‌ها پرداخت. در این جریان تاریخى نکته اى ظریف و بسیار ارزشمند وجود دارد: حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در آن موقع سى و یک سال سن مبارکشان بود و رسول خدا صلى الله علیه و آله شصت و یک سال ؛ همچنین حضرت امیر در تمام میادینِ نبرد قهرمان قهرمانان بود و هیچ کس به مصاف آن حضرت علیه السلام نمى آمد مگر این که تنها با یک ضربت سقط میشد ؛ اکنون این سؤال ظریف اینجا مطرح میشه: چرا امیرالمؤمنین علیه السلام آنگاه که رسول خدا صلى الله علیه و آله بر دوش او پاى مبارک را گذاشت، احساس ضعف نمود ؛ در حالى که هم از لحاظ جُثّه از رسول خدا صلى الله علیه و آله قوى تر بود البته در ظاهر، و هم سى سال از آن حضرت صلى الله علیه و آله جوان تر؟ سرّ این مطلب چیست؟

جواب: مولا على علیه السلام همان کَننده ى درب سنگى بسیار بزرگ خیبر است که طبق نقل مشهور تاریخ، آن حضرت علیه السلام با یک دست آن درب سنگى بزرگ را از پاشنه درآورد و به کنارى افکند ؛ اما در این واقعه خداوند متعال مى خواهد یک بار دیگر مقام و عظمت امیرالمؤمنین علیه السلام را به جهانیان نشان دهد، لذا همان خدایى که در هنگام فتح خیبر قدرت مافوق بشرى را در بازوى امیرالمؤمنین علیه السلام افکند تا با یک دست آن درب سنگى را بِکَند و عظمت آن حضرت علیه السلام براى مردم آشکار گردد ؛ همچنین خداوند متعال ضعف در بدن امیرالمؤمنین علیه السلام افکند تا على علیه السلام بر دوش برترین و شریف ترین مخلوق خویش بالا رود تا همه ى عالمیان بفهمند که امیرالمؤمنین علیه السلام آنچنان مقامى دارد که رسول خدا صلى الله علیه و آله به او اجازه فرمود بر دوش مبارکشان گام بگذارد و بت هاى بالاى کعبه را سرنگون سازد. آرى ؛ امیرالمومنین علیه السلام کسى است که گام هاى مبارکش بر دوش برترین مخلوق خدا قرار گرفته است ؛ بنابراین قامت مبارک آن حضرت علیه السلام از عرش الهى نیز فراتر رفته است: مرتضى بر دوش احمد پا گذاشت. کعبه را از لوث بت‌ها پاک ساخت. چون قدم هایش به دوش مصطفى است. قامتش بالاتر از عرش خداست. در کلّ عالم چه کسى جرأت دارد و اصلاً لیاقت دارد که پاهایش را بر دوش رسول خدا صلى الله علیه و آله بگذارد؟ آیا جبرائیل امین علیه السلام - با آن مقام عظیمش - این لیاقت را دارد؟ به عظمت رسول خدا صلى الله علیه و آله قسم، خیر! فقط وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام لیاقت دارد که بر دوش مبارک حبیب خدا و نور خدا و برترین مخلوق وى و اشرف مخلوقات صلى الله علیه و آله قدم بگذارد. تا همچنان علی بماند. آرى، این است مقام مولانا امیرالمؤمنین علی علیه السلام. کتاب الغدیر.

مرحوم اسماعیل دولابی : آهنگرها یک گیره دارند و وقتی می خواهند روی یک تکه کار کنند ، آنرا در گیره میگذارد. خدا هم همینطور است. اگر بخواهد روی کسی کار بکند ، او را در گیره مشکلات می گذارد و بعد روی او کار می کند. گرفتاری ها نشانه عشق خداوند است.

در برابر کم حرف زدن و کم قضاوت کردن، فکر و دقت قرار می گیرد. ارزش هر انسان مساوی با مقدار زمانی است که برای فکر، کشف خود و خلاقیت اختصاص می دهد. سکوت فراوان بهترین فرآورده کم قضاوت کردن است. در این مسیر، محتاج کتاب خواندن، گفت و گو و مناظره هستیم. با آگاهی و دانش می توان انسان بهتری بود و به همین دلیل، نیازمند آموزش هستیم. به امید روزی که تلویزیون کشورمون برای ارائه دیدگاه در ۲۵ موضوع مختلف از یک نفر استفاده نکند.
افکار مثبت: قدرت ورودی مناسب به ذهنه.
اگه میخوای این زندگی رو تجربه کنی، باید خوراک خوب به ذهنت بدی.
فکر کن هفت روز هفته، ۲۴ساعته اخبار منفی بشنوی…گزارش بلا، رسوایی، سوءاستفاده از قدرت، تهدیدای امنیتی… حوادث و سوانح تلخ در نشریات و رسانه ها... آره! می‌خوایم بدونیم چه خبره ولی هی تو ذهنمونم تایید می‌کنیم دنیا جای بدیه …اینکه بدیا بیشتر از خوبیاست … یا ریسک کردن خیلی خطرناکه و ما باید تو نقطه امنمون بمونیم و مخفی بشیم و بخاطر زندگی ضعیف یا متوسطمون خدا رو شکر کنیم.
خب با این اوصاف که هر روز و شب داریم می‌بینیم دنیا چقدر بده، آیا خداییش اینطوری زندگی سخت نمیشه؟
حالا تصور کن هر شب درباره آدمای موفق، کسی که موفقیت رو کلید زده و زندگیشو خیلی خوب تغییر داده ببینی و بشنوی…
با شنیدن پیشرفتشون طبیعیه توام متوجه میشی مجبور نیستی محدود فکر کنی مگه اینکه خودت بخوای… کنار عزیزانت و خانواده با آرامش روزتو شروع کن… توی گوشی و کامپیوتر تصاویر طبیعت زیبا و کسانی رو بذار که هر وقت بهش نگاه می‌کنی قدرت خدا و زیبایی رو ببینی و آرامش بگیری. یهو تصمیم بگیر با دلت سفر کن به نجف و کربلا.
چه حسی بهت میده؟ امیدوار باش و باور داشته باش که رویاهات دور از ذهن نیست؟

بدن انسان از هفت کالبد تشکیل شده. شاید این جمله در ابتدا به نظر عجیب بیاد، اما با تمرین و احساس کالبدها، می‌توانید حقیقت آنها را درک کنید.
شناخت این هفت کالبد می‌تواند به ما کمک کند تا در مسیر رشد فردی و معنوی قدم برداریم. با درک و هماهنگی بین این لایه‌ها، میشه به آرامش درونی، آگاهی برتر و تکامل روحی رسید.
انسان موجودی بی‌نظیره. او تنها از یک بعد و یک بدن تشکیل نمیشه، بنابراین تنها حواس پنجگانه را هم ندارد. انسان دارای یک طبیعت درونی و احساسات بالا است. زمانی که با قلب خود چیزی را احساس می‌کنید، این احساس فراتر از حواس پنجگانه است، و یا زمانی که به موضوعی فکر می‌کنید و از حواس فیزیکی استفاده نمی‌کنید.
هر یک از این کالبدها با یکی از چاکراهای بدن در ارتباط است و اطلاعات خود را از طریق چاکرا دریافت می‌کند و انرژی خود را از طریق آن به محیط اطراف منتقل می‌کند.
بسیاری از اعمال و رفتارهای ما تحت کنترل این کالبدها قرار دارد که به طور ناخودآگاه در زندگی روزمره ما ظاهر می‌شوند. با شناخت این کالبدها و تأثیرات آنها، می‌توانیم رفتار خود را کنترل کنیم و از طریق آن، بهتر خود را بشناسیم.
این کالبدها در واقع ارتعاشاتی از انرژی هستند که با فرکانس‌های مختلف ظاهر می‌شوند و هر یک از این فرکانس‌ها می‌تواند رنگی خاص را ایجاد کند که مجموعه این رنگ‌ها با یکدیگر رنگ زمینه هاله اطراف شخص را تشکیل می‌دهد. هر تغییر احساسی یا افکاری در افراد باعث تغییر رنگ در هاله می‌شود.
این ارتعاشات باعث ایجاد امواج خاصی در اطراف فرد می‌شود و یکی از دلایل جذب یا دفع افراد همین امر است. آیا تا به حال تجربه کرده‌اید که یک فرد در اولین دیدار بسیار دلنشین به نظر می‌رسد یا برعکس، با دیدن شخصی انزجار و نفرت از آن فرد پیدا می‌کنید؟ این موضوع به انرژی موجود در افراد وابسته است. در ادامه، به توضیح مختصر این هفت کالبد می‌پردازیم:
1. کالبد فیزیکی (Physical Body)
این کالبد همان بدن مادی ماست که شامل اعضا، بافت‌ها، استخوان‌ها و اندام‌های بدن می‌شود. این بخش از وجود ما توسط قوانین فیزیکی کنترل شده و از طریق غذا، آب و هوا زنده می‌ماند.
2. کالبد اختری (Astral Body)
این کالبد به دنیای احساسات و هیجانات تعلق دارد. بسیاری از تجربه‌های ما، مانند رویاها، شهود و احساسات شدید، از طریق این لایه رخ می‌دهد. سفر روح و تجربه‌های خارج از بدن از طریق این کالبد اتفاق می‌افتد که از نیمکره راست مغز ما هدایت میشه.
3. کالبد ذهنی (Mental Body)
این کالبد مربوط به تفکر، استدلال و منطق است. تمام افکار، ایده‌ها، و باورهای ما در این لایه جای دارند. پاکسازی ذهن و کنترل افکار منفی در این سطح می‌تواند تأثیر مثبتی بر سایر کالبدها داشته باشد.
سفر روح و تجربه‌های خارج از بدن از طریق این کالبد هم اتفاق می‌افتد که از نیمکره چپ مغز ما هدایت میشه.
4. کالبد علّی یا سببی (Causal Body)
این لایه به کارما، علت و معلول، و تأثیرات اعمال انسان مربوط می‌شود. گفته می‌شود که اطلاعات مربوط به زندگی‌های گذشته و مسیر روحی فرد در این لایه ذخیره می‌شود.
5. کالبد روحی (Buddhic Body)
این کالبد نشان‌دهندهٔ آگاهی برتر، عشق الهی و یگانگی با هستی است. در این سطح، فرد احساس همدلی و عشق بدون قید و شرط را تجربه می‌کند.
6. کالبد کهربایی یا آتمیک (Atmic Body)
این کالبد مرتبط با حقیقت مطلق و آگاهی الهی است. در این سطح، فرد به شناخت عمیق از خود و حقیقت وجودی‌اش می‌رسد و حس جدایی از بین می‌رود.
7. کالبد الهی (Divine Body)
این لطیف‌ترین و متعالی‌ترین سطح وجود انسان است. این لایه نمایانگر یگانگی با خداوند و حقیقت مطلق است. در این سطح، فرد دیگر خود را جدا از هستی نمی‌بیند و به وحدت کامل با کائنات دست می‌یابد که در عرفان اسلامی بهش توحید میگن و در فرهنگ هندو به کندالینی معروف هست. اسامی متفاوت هستن ولی حقیقت یکی است با این اختلاف که اسلام کاملترین و آسانترین و سالمترین راه هست. من بصورت مطلق چیزی نمیگم و در پایان نتیجه گیری رو به خود شما واگذار میکنم. ادامه دارد...

سوالات. برای درک حقیقت متکی به قرآن و حدیث باشیم نه صوفیه. چون صوفیه مورد لعن اهل بیت (ع) هستن و اینا دام و تله ابلیس سر راه طالبان حق و حقیقت هستن. ما رو با سفسطه میپیچونن.
تجربه متافیزیک چیه؟ وقتی تجربه شد ، چجوری و تحت چه عنوانی به دیگران توضیح بدیم یا بنویسیم؟ نمیتونیم. چرا؟ چون وقتی شما درد رو تجربه نکرده باشید من هر چی از دندون دردم یا چشم دردم برات بگم شما فقط تصورات و برداشتهای ذهنی خودت رو میبینی. مگه زمانی که مجنون از عشقش میگفت مردم حرفاشو میفهمیدن؟ لغتنامه دهخدا ۶۱۵ هزار کلمه عرفی و میلیونها کلمه فنی و تخصصی و پزشکی داره که دویست هزارتاش کلمه متداول هست ولی ما ایرانیها معمولا و نهایتا فقط از حدود ششصد الی هفتصد کلمه ی اون در زندگی استفاده میکنیم. (طبق تحقیق مرحوم ابوالحسن نجفی) ولی اینا کلمات ملموس هستن و واژه ای وجود نداره که احساسهای خاص و منحصر به فرد و بدیع یا متافیزیک رو به مخاطب برسونه. حتی اگه چشم درد یا دندون درد شدید رو برای کسی که فقط سردرد خفیف رو تجربه کرده بگی. برداشتش همون سردرد کوچولوی خودشه. یعنی مفاهیم بدون کلماتی که توصیفشون کنند وجود خارجی ندارند. مثلا تا دویست سال قبل عشایر ایران در فرهنگشون واژه ای به اسم دروغ نداشتند برای همین نه در فرهنگشون و نه در فکر و رفتار و زندگیشون این واژه وجود نداشته و برای همین چون در دایره ی لغاتشون این واژه نبود حتی بلد نبودن دروغ بگن. پس بدون وجود کلمه ی مفهوم. برای توصیف مفهوم. خود مفهوم هم وجود خارجی نداره.
میدونم واژه ها برای انتقال این موضوع کمی سخته پس بیشتر توضیح میدم. در قدم اول اصل مفاهیم هستن. بعد در قدم دوم واژه و لغت برای توصیف اون مفهوم بوجود میاد تا بصورت (کد) اون مفهوم رو به مخاطب منتقل کنه. بشرطی که برای مخاطب ملموس باشه تا بفهمه. هر چیز با ضد و شبیهش کامل فهمیده میشه. تا سیاه نباشه سفید مفهوم نداره و تا بدی نباشه خوبی معنی نداره. برای همین خدا با وجود فرشتگان انسان رو آفرید که توان گناه هم داره. (تعقل و توهم) دو ابزار هستن که مثل قیچی برای ادراک فعال میشن و بعد به کمک (تضاد و تشابه) ادراک میکنند. برای همین مولا علی علیه السلام میفرماید: خدا نه (ضد داره و نه شبیه) و به همین خاطر تیزبین ترین (عقلها و وهم ها) از ادراک خدا (عاجز و قاصر) هستن و فقط وجود و قدرت و علم خدا رو از طریق مخلوقاتش قادر به شناخت و درک هستن و کسی راه خدا رو نمی‌شناسه مگر اینکه خدا خودش اراده کنه و راه خودشو به کسی بشناسونه. این در ابتدای نهج البلاغه هست و در قرآن هم میگه: وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا. العنکبوت. ﻭ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺎ ﻛﻮﺷﻴﺪﻧﺪ ، ﺑﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﻳﻲ ﻣﻰ ﻛﻨﻴﻢ. این آیه رو مرحوم بهجت زیاد بکار میبردن.
منم صدها بار تجربیات اینجوری از همون کودکی تا حالا پیاپی داشتم و چندین بار هم... که کیفیت متفاوتی داشتن ولی هیچوقت برای کسی تعریف نمیکنم چون برداشت های اشتباه میکنن و متعاقبا قضاوت نادرست میکنند. حق هم دارند چون معمولا مخاطب تجربیات ماورائی و متافیزیک رو با تجربیات مادی و فیزیکی توی ذهن خودش آنالیز میکنه پس تقصیری نداره.
چرا خواب دیدن آدمی را می بایست تعبیر کرد ؟
این کدها ، الگوها و نمادها از کجا می آیند ؟
چرا خوابهای ما ، بطور مستقیم به ما پیام نمی دهند و به اشکال کد و نماد و الگو ، می بینیم؟
آیا اینها از جهان غیب هستند یا از مغز یا از ذهن ؟
آیا حیوانات نیز با کد و الگو و نماد ، خواب می بینند؟
لطفا مثال بیاورید .
در مورد خواب چند خط کلی مینویسم که تمام سوالاتت لابلاشه. در عالم موازی ما و خارج از دنیای فیزیکی و سه بعدی (طول. عرض. ارتفاع) که بهش ظلمات ثلاث گفته میشه. عالم مثال قرار داره که اونجا حقیقت مخلوقات بصورت حقیقی وجود داره و سایه ی اون رو ما در این دنیا بصورت مجازی می بینم. پس در خواب شکل حقیقی اشیا و افراد رو میبینیم. روح وقتی از تعلقات ضمیر آزاد میشه و به عالم مثال میره و خارج از بعد زمان و مکان وقایع آینده رو میبینه. اما زمانی که از چیزی ترسیده باشیم یا هیجان زده بشیم و یا از پرخوری نامتعادل و پریشون باشیم. در خواب ضمیر ناخودآگاه چون درگیر هست. شروع میکنه به تصویر سازی که خوابهای آشفته و بی سروته توسط ضمیر ما ساخته میشه که دروغین هست و در قرآن بهش اضغاث احلام گفته میشه. قَالُوا أَضْغَاثُ أَحْلَامٍ وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلَامِ بِعَالِمِینَ. یوسف. ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺧﻮﺍﺏ ﻫﺎﻳﻲ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﻭ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺗﻌﺒﻴﺮ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﺎﻱ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﻭ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺩﺍﻧﺎ ﻧﻴﺴﺘﻴﻢ. پرندگان و ماهیهای تخم گذار خواب نمی‌بینند و پستانداران گوشتخوار و علفخوار و موجودات بچه زا مثل نهنگ و خفاش بله خواب می‌بینند. حتی مارهای بچه زا هم خواب می‌بینند. ولی با کیفیت متفاوت. خوابها سه دسته هستن. نفسانی که ساخته افکار خودمونه و دروغ هستن. خوابهای مبشر که بشارت موفقیت میدن. خوابهای منذر که ما رو از خطرات هشدار میدن. خوابهای منذر رو بشرطی میشه از وقوعشون جلوگیری کرد که ریشه یابی و اصلاح کنیم.
مثلا در کشوری واحد مثل مصر: فرعون اگه دست از ظلم برمیداشت نجات پیدا میکرد ولی با کودک کشی و ظلم بیشتر سعی کرد از تولد موسی(ع) جلوگیری کنه ولی با دست خودش بزرگش کرد. و نابودی خودشو با دست خودش رقم زد . و در همین مصر. عزیز مصر: وقتی عزیز مصر ریش و قیچی رو به دست امانتداری مثل یوسف(ع) سپرد در زمان بلا و قحطی خوشبخت ترین کشور بود و همه دستشون با التماس بطرف مصر دراز کردن تا کمک بگیرن و اشرفی و طلا میدادن تا گندم بگیرن زنده بمونن. بگذریم.
در عالم مثال بعضی چیزها برعکس دنیا هستن مثل خنده و گریه. پس کسی که خواب ببینه خنده میکنه تعبیرش گریه و مصیبت در بیداری هست و بلعکس. بعضی چیزها هم چندین معنی داره و علتش استعداد و بینش شخص هست مثلا کسی که کافر هست اگه خواب ببینه عبادت میکنه به مصیبت گرفتار میشه چون اهلش نیست. ولی اگه همین خواب رو مومن ببینه به نعمت میرسه برای همین معبرین تا شخص رو نبینن و سوالاتی رو ازش نپرسن تعبیر نمیکنن. حتی زمان در تعبیر خواب تاثیر داره مثلا ممکنه کسی امسال در فراونی خوابی ببینه و نعمت باشه براش. و سال دیگه همین شخص و دقیقا همین خواب پارسال رو مجددا در حال قحطی ببینه و مصیبت و خسارت براش باشه. من تعبیر خواب رو بعد از موفقیت‌های زیادی که بدست آوردم بوسیدمش و گذاشتمش کنار چون وقت تلف کردنه. ما برای هدف بزرگتر و متعالی تری بنام عبودیت خلق شدیم. غیر از این هر راهی بریم جاده خاکی رفتیم. وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ. الذاریات. ﻭ ﺟﻦ ﻭ ﺍﻧﺲ ﺭﺍ ﺟﺰ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﭙﺮﺳﺘﻨﺪ ﻧﻴﺎﻓﺮﻳﺪﻳﻢ. موفق باشی

هفت کالبد

ز ولای او بزن دم که رها شوی ز هر غم. سر کوی او مکان کن بنگر که در کجایی.
بشناختم خدا را چو شناختم علی را. به خدا نبرده‌ای پی اگر از علی جدایی.
علی ای حقیقت حق علی ای ولی مطلق. تو جمال کبریایی تو حقیقت خدایی.
نظری ز لطف و رحمت به من شکسته دل کن. تو که یار دردمندی تو که یار بینوایی.


از عباس شهری
اگر یاد نگیری احساساتت رو کنترل کنی، دیگران اون‌هارو علیه خودت استفاده می‌کنن. رابرت گرین.
شش عادت که باعث میشه ما در طول روز احساس ناراحتی کنیم.
در سال های اخیر افزایش قابل توجهی در مسائل مربوط به سلامت روان وجود داشته. چه فشار ناشی از کار یا استرس عاطفی در خانه که افراد به دلیل فشار روانی زیاد با چالش‌های مهمی روبرو میشن. بر اساس نظرسنجی سلامت روانی فیاما در سال ۲۰۲۴ ، اکثر شرکت‌کنندگان معتقد بودن که اغلب مردم علائم نگرانی‌های مربوط به سلامت روان را تشخیص نمیدن و این امر نیاز به آگاهی و آموزش بهتر داره.
اولین دزد خوشبختی ما: تعلل
عقب انداختن کار، دزد باهوشی و شادی است. به تعویق انداختن کارها به طور خودکار منجر به استرس لحظه آخری، احساس گناه و احساس آزاردهنده عدم موفقیت میشه. این میتونه یک چرخه معیوب از اضطراب و استرس ایجاد کنه و باعث بشه احساس بدی نسبت به مسئولیت های خود داشته باشیم.
دوم تله رسانه های اجتماعی: مقایسه باطن زندگی خود با ظاهر زندگی دیگران
ما در عصر رسانه های اجتماعی زندگی می کنیم، افتادن در دام مقایسه آسونه. حتی اگه نخواهیم، ​​به عکس‌های لحظه‌ای از زندگی دیگران نگاه می‌کنیم و احساس حقارت می‌کنیم، که میتونه منجر به احساس ناراحتی و شک به خودمون بشه.
سوم دیدن چیزهای منفی
اگر فقط به چیزهای بد توجه کنیم، همیشه دیدگاه منفی نسبت به زندگی ایجاد میشه. این رفتار منفی ثابت میتونه علاوه بر سلامت روانی ما به روابط و رضایت عمومی ما تأثیر بذاره. وقتی متوجه شدیم که منفی فکر می کنیم، لحظه ای از خود بپرسیم که آیا راه دیگری برای فکر کردن در مورد آن وجود داره یا نه. سعی کنیم افکار خود را دوباره قالب بندی کنیم تا دیدگاه متعادل تری بدست بیاریم.
چهارم عدم تحرک بدنی
یک سبک زندگی نه چندان فعال میتونه به احساس رخوت و ناراحتی و کم انرژی کمک کنه. بی تحرکی با مسائل مختلف سلامت روان از جمله اضطراب و افسردگی ارتباط داره.
پنجم نداشتن هیچ روتینی در زندگی
زندگی بدون نظم و برنامه میتونه منجر به هرج و مرج ذهنی و احساس غرق شدن تقریباً در همه چیز بشه. زمانی که روزهای ما بدون ساختار هستند، ممکنه احساس کنیم گم شدیم و باعث ناراحتی میشه. پس برنامه ای ساده ایجاد کنیم که شامل زمان کار، مراقبت از خود و فعالیت های اوقات فراغت باشه. یک روال ثابت میتونه حس کنترل و ثبات را ایجاد کنه.
ششم خوابیدن وقت و بی وقت.
خوابیدن یک فعالیت بسیار ساده است، اما ممکنه متوجه شده باشید که یک تغییر کوچک در روال خواب میتونه باعث هرج و مرج در روز نسبتا خوب ما بشه. کمبود خواب هم میتونه بر خلق و خو، سطح انرژی و عملکرد شناختی ما تأثیر بگذاره. عادات بد خوابی میتونه منجر به تحریک پذیری و کاهش توانایی مقابله با استرس بشه. چه زیبا در حدیثی اومده.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلّم): امْنُنْ عَلَیْنَا بِالنَّشَاطِ وَ أَعِذْنَا مِنَ الْفَشَلِ وَ الْکَسَلِ وَ الْعَجْزِ وَ الْعِلَلِ وَ الضَّرَرِ وَ الضَّجَرِ وَ الْمَلَلِ. خدایا نعمت نشاط و را به ما ارزانی دار و از سستی، کسالت، عجز، بهانه آوری، ضرر، دل مردگی و ملال، محفوظمان دار. آمین.

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در می‌آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
دور باید شد، دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست.
هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.سهراب سپهری.

مردی از حضرت علی علیه السلام تقاضا میکند که او را از یکی از گناهانی که به نظر او مهم است، منع کند. حضرت از مرد میخواهد که هرگز دروغ نگوید. مرد از میخانه ای میگذرد و تصمیم میگیرد شراب بخورد، اما فوراً با خود می اندیشد که اگر حضرت علی علیه السلام از او حقیقت را بپرسد نمی تواند دروغ بگوید و از تصمیم خود منصرف میشود. پس از مدتی مرد هوس زنا میکند، اما به علت آنکه قسم خورده است دروغ نگوید، از آن گناه نیز صرف نظر میکند. روزی مرد به دیدن حضرت علی علیه السلام میرود و به او میگوید که تازه متوجه شده که دروغ منشأ تمام گناهان است. از کتاب جوامع الحکایات تالیف سدیدالدین محمد عوفی.

از پیامبر نقل شده که: اکثر اهل جهنم بخاطر زبان جهنمی میشن و توسط زبان ۱۲۴ نوع گناه صادر میشه که بدترینش دروغ. و بعدی غیبت و سومین تهمت هست. یعنی غیبت از تهمت بدتره و دروغ از تمامشون بدتره. خدایا تو خودت کمکمون کن.

ای دیر به دست آمـده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چــون دود برفتی

چـــــون آرزوی تنگ‌دلان دیـــر رسیدی
چـــون دوستـی سنگ‌دلان زود برفتی

زان پیش کــه در بــاغ وصال تو دل من
از داغ فـــراق تــــو برآســـــــود برفتی

ناگشتـــه مـــن از بند تو آزاد بجستی
ناکــــرده مــرا وصل تـو خشنود برفتی

آهنگ بــه جـــان من دلسوخته کردی
چون در دل مــن عشق بیفزود برفتی
یا صاحب الزمان

انسان موجودی شگفت انگیز است. انسان تنها دارای یک بعد و یک بدن نیست پس تنها دارای حواس پنجگانه نیست.
انسان دارای طبیعت درون و احساسات متعالی است.
وقتی چیزی را با قلب خود احساس می کنیم این خارج از حواس پنجگانه است ،یا وقتی به موضوعی فکر می کنیم از بعد فیزیکی استفاده نکرده ایم.
اول. بدن مادی: بدن مادی، بدن فیزیکی است که حواس به آن قابل درک هستند. این بدن حداقل انرژی را دارد و از حداقل فرکانس برخوردار است. اگر عملکرد آن نامناسب باشد، به دلیل نقصی در سیستم چاکرا است.
دو. بدن اتری: این بدن مانند بدن فیزیکی به شکل و ابعاد است، اما از لحاظ جفت‌اندازی، با بدن اتری است. این بدن مسئول شکل دادن به بدن فیزیکی، خلاقیت و تمام حس‌های مادی است.
سه. بدن اختری: این بدن مرتبط با احساسات و ویژگی‌های شخصیتی است. فضای این بدن به اندازه بدن فیزیکی است و شبیه ابر است که در همه جهات حرکت می‌کند.
چهار. بدن ذهنی: بدن ذهنی بالاترین سطح امواج انرژی را دارد که از بقیه کالبدها بیشتر است. این بدن محل افکار، اعتقادات، عقل و منطق ماست.
پنج. بدن روحانی: بدن روحانی دارای بالاترین فرکانس‌های انرژی است. این کالبد ما را به هستی الهی وصل می‌کند و از این طریق اعمال ما همراه با قدرت، برکت و عشق می‌شود.
شش. بدن کیهانی: این بدن وحدت و اتحاد را نشان می‌دهد. حالت درونی دارد و حرکت از هستی به سوی ناهستی است.
هفت. بدن نیروانی: بدن نهایت کالبدهای انرژی و لطیف انسان است که به سرچشمه اصلی آفرینش و فنا دست می‌یابد.
گستردگی و درخشندگی رنگ‌های هاله به پیشرفت و تعالی روحی فرد بستگی دارد. اگر هاله مشکلی داشته باشد یا رنگ آن تغییر کند، ممکن است نشانه‌ای از بیماری و مشکلات روحی و ذهنی باشد.
در بسیاری از منابع عرفانی و بسیاری از کتب عرفای بزرگ فرهنگ خودمون به هفت کالبد به صراحت اشاره کرده اند و این هفت کالبد را به این ترتیب معرفی کرده اند که انسان موجودی است که از هفت بخش به وجود آمده:
1-بدن مُلکی، 2-بدن برزخی، 3-نفس، 4-قلب، 5-روح، 6-سر، 7-لطیفة خفیه
پس می بینید که در سیستم عرفان ایرانی، به همین هفت بخش به صراحت اشاره شده، حالا با اسامی دیگری که البته عُرفای مختلف و کتب عرفانی مختلف، همه روی وجود این هفت بخش و اشاره به آن اتفاق نظر دارند ولی با اسامی مختلف، برای مثال حاج ملا هادی سبزواری که از عرفای به نام هست، این هفت بخش وجود انسان را با این اسامی معرفی کرده است:
1-نفس، 2-قلب، 3-عقل، 4-روح، 5-سر، 6-خفی، 7-اخفی.
در پست های بعدی بصورت علمی و احادیث اهل بیت (ع) بیشتر به تشریح انسان و چاکراها میپردازیم.

گوناگون

به جز از علی نباشد به جهان گره‌گشایی. طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلایی.
چو به کار خویش مانی در رحمت علی زن. به جز او به زخم دل‌ها ننهد کسی دوایی.


پیام عمر سعد از جهنم به ترامپ:
مردک! ایران یک کیلو از گندم ری به من نداد. چطور میخوای ۴۰۰ کیلو ‌‌ اورانیوم غنی شده به تو بده؟!!!
بله. اینجا ایران است آغای ترامپ. آغای با غین.
ما از هسته‌های زردآلو هم نمی‌گذریم
از انرژی هسته‌ای بگذریم؟ نام خوش احوالی گویا؟
مهم
در مورد این آمار اظهار نظری نمیکنم و نمیتونم این را تایید را رد کنم، اما شاید یکی از دلایل آتش بس رژیم کودک کش اسقاطیل علاوه بر خسارت های خیلی زیاد مالی، همین کشته های زیاد بود!
به هرحال جنگ ما با اسقاطیل مثل یک بازی فوتبال دستی. در حد دست گرمی بود که دوربین ها فقط طرف ایران رو فیلمبرداری کردن و کسی از سمت دروازه اسقاطیل خبری نداره!!
آمار عجیب غریب تلفات اسقاطیل درز کرده گویا
۶ ژنرال نظامی
۳۲ افسر موساد
۷۸ افسر شین بت
۲۷ افسر نیروی دریایی
۱۹۸ افسر نیروی هوایی و
۴۶۲ سرباز
ما هم چیزی نگفتیم. تایمز اف اسقاطیل خودش آمار داده.

رسول خدا صلى الله علیه و آله: لَوْ أنَّ الغِیاضَ اَقْلامٌ، والبَحْرَ مِدادٌ، والجِنَّ حُسّابٌ، والاْءِنْسَ کُتّابٌ، ما أحْصَوْا فضائلَ علىِّ بنِ ابى طالب علیه السلام. اگر درختان قلم، و دریاها مداد، و پریان حساب گر، و آدمیان نویسنده باشند، فضائل علىّ بن ابى طالب را نتوان به حساب آورند. مناقب خوارزمى.
وضعیت شیعیان در آخرالزمان
امام علی علیه‌السلام فرمودند: در آخرالزمان شیعیان ما همانند وضعیت یک انبار گندم را خواهند داشت که آن را آفت بزند و صاحب انبار آن‌ها را بیرون می‌آورد و آن قسمت‌هایش را که آفت زده دور می‌ریزد و بقیه را داخل انبار قرار می‌دهد و این کار مجددا آنقدر استمرار پیدا می‌کند تا جایی که به اندازه مشتی از آن گندم‌ها بیشتر سالم باقی نمی‌ماند. غیبت نعمانی.

روزی اشعث بن قیس ملعون سردسته منافقان وارد مسجد کوفه شد ، دید امیر المومنین علی ( ع ) بالای منبر است و عجم ها ، اطراف منبر را گرفته اند ، از روی توهین به آنان گفت : این عجم ها کی هستن که آنها را دور خودت جمع کرده ای ؟ حضرت علی ( ع ) شدیدا پاسخ او را داد و حتی سخنی فرمود که از آن استفاده می شود که اشعث شکم گنده بوده ، آنگاه فرمود : همین عجم ها هستند که روزی شما را بخاطر برگرداندنتان به اسلام خواهند زد ، همان گونه که شما در آغاز اسلام آنها را برای دعوت به اسلام زدید. به راستی امروز مصداق سخن علی ( ع ) در ایران آشکار شده ، که ایرانیان به عنوان دفاع از اسلام ، با حکومت های فاسد عرب و مزدوران آنها در جنگند و رو در روی آنها تا سر حد شهادت ، ایستاده اند که از اسلام عزیز حمایت کنن ، آیا این پیشگویی یک معجزه نیست ؟
آقا بهجت در اواخر عمرشان تعلیم خواص نمودند و فرمودند که هر کس موفق شود آن را انجام دهد. زندگی او متحول میشود. اگر طلسم شده قطعا باطل میشود. اگر مجرد باشد بختش باز میشود. اگر چشم به راه کسی باشد میرسد. و اگر تنگ روزی باشد روزیش بسیار فراخ میشود و جهت دفع خطرات و در امان ماندن از بلایا.
۱. قرآن کوچکی همیشه همراه داشته باشید.
٢. حرز امام جواد(ع) را هم همیشه همراه خود داشته باشید.
٣. آیة‌الکرسی را بخوانید و در منزل نصب نمایید.
۴. چهارقل (سوره‌های کافرون، توحید، فلق و ناس) را بخوانید و تکرار نمائید، خصوصا در وقت خواب.
۵. به همین نیت صدقه به افراد متعددی داده شود.
۶. مدوامت به دعای غریق: یَا اللَّهُ یَا رَحْمَانُ یَا رَحِیمُ یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَى دِینِک‏.
٧.مداومت به دعای درع حصین: أللّهمَ اجْعَلنی فی دِرعِکَ الحَصینَه، الّتی تَجعَلُ فیها مَن تُرید.
٨. دعای ماه صفر: «یا شدیدالقوی و یا شدیدالمحال ...
۹.ذکر لٰا حَولَ و لٰا قُوة إلّا بِالله العلی العظیم لٰا مَلجَأ وَ لٰا مَنجٰا مِنهُ إلا إلیه.
۱۰.دعای هفتم صحیفه سجادیه: یا مَنْ تُحَلُّ به عُقَدُ الْمَکاره.

بندگى کن، تا که سلطانت کنند
تن رها کن، تا همه جانت کنند.
خوى حیوانى، سزاوار تو نیست
ترک این خو کن، که انسانت کنند.
چون ندارى درد، درمان هم مخواه
درد پیدا کن، که درمانت کنند.
بنده شیطانى و دارى، امید
که ستایش، همچو یزدانت کنند.
سوى حق نارفته، چون داری طمع؟
همسر موسى بن عمرانت کنند؟
از چَهِ شهوت، قدم بیرون گذار
تا عزیز مصر و کنعانت کنند.
بگذر از فرزند و جان و مال خویش
تا خلیل الله دورانت کنند.
سربِنه در کف، برو در کوى دوست
تا چو اسماعیل، قربانت کنند.
جسم لاهوتى اگر دارى، بیا
تا به بزم قرب، مهمانت کنند
چون على (ع) در عالم مردانگى
فرد شو، تا شاه مردانت کنند.
همچو سلمان در مسلمانى بکوش
اى مسلمان تا که سلمانت کنند.
تا توانى در گلستان جهان
خار شو تا گل به دامانت کنند
همچو خاک افتادگى کن پیش از آن
که به زیر خاک پنهانت کنند.
کلیات خزائن الاشعار، سیدعباس حسینى جوهرى
نکته بعدی
در مورد عاشورا ما اطلاعات کمی داریم چون امویان نهایت رذالت رو به خرج دادن تا آثار رو محو کنن و اهل بیت (ع) هم که شاهد بیوفایی امت بودن علاقه ای به گفتنش نداشتن. اخبار کمی که بما رسیده قسمتی از طرف اهل بیت (ع) هست که معتبره و قسمتی هم در وقایع تاریخی اومده که تناقض زیاد داره. قطعا مهمترین واقعه آفرینش عاشوراست چون در حدیثی قدسی اومده که خدا گفته: در حالی این آفرینش رو بنا کردم که حتی یک لحظه به اون نگاه نکردم و بعد از این هم بهش نگاه نمیکنم تا نابودش کنم بخاطر فجایعی که میدونم در کربلا انجام میشه. پس این واقعه خیلی عظیم هست که ما قادر به درکش نیستیم. از طرف دیگه روایات معتبر تاکید داره که در کربلا امام حسین (ع) کوچکترین ضعف یا نارضایتی از خودش نشون نداد و برعکس لحظه به لحظه شادتر و راضی تر دیده شد تا جایی که وقتی علی اصغر (ع) رو روی دستش حرمله ی ملعون با تیر زد تبسم کرد و گفت راضیم به رضای تو و ممنونم که حتی سرباز ششماهه منو قبول کردی. در حالی که میدونیم آقا از طرفی عزیزترین کسانش و باوفاترین یارانش با لب تشنه جلو چشمش تکه تکه شدن و از طرفی اهل بیتش در محاصره لشگر بیرحم و شقی در حال به اسارت رفتن بودن. آدم از اینهمه مظلومیت و صبر و استقامت هنگ میکنه. ما هر نوع مصیبتی داشته باشیم. هر مدل داغی داشته باشیم. نمونه ی بزرگترش رو در کربلا میبینیم. در حدی که مصیبت ما با نمونه ی مصیبت کربلا اصلا قابل قیاس نیست. بنده خدایی میگفت هر وقت داغ و مصیبتی دیدی بجای گریه و زاری. دلت رو ببر کربلا و برای آقا و یارانش عزاداری کن و ثوابش رو هدیه کن به متوفی چون هم خودتو تخلیه کردی و سبک شدی و هم بهترین هدیه رو برای اون مرحوم فرستادی چون خدا دوست نداره هیچکسی گریه و زاری کنه مگر برای اهل بیت (ع). اما در مورد تحویل این پرچم به امام زمان (عج) باید بگم که یهودیان انگلیس و آمریکا و روس و چین و آلمان و فرانسه و غیره که تا الان ۳۸ گروه مخالف هم هستن در ظاهر متحد شده بودن که سال ۲۰۰۰ تمام غیر یهود رو قتل عام کنن و به خیال خودشون جهان رو تسخیر کنن غافل از اینکه دنیا خدا داره و صاحب داره و همچینام کشکی نیست. ایدز و کرونا رو هم برای اون روز آماده کردند ولی اومدن سورمه به چشمش بکشن بدتر زدن کورش کردن. نوکرشون پهلوی رو برداشتن تا مثل دفعه ی قبل نوکر بهتری روی کار بیارن ولی کار از دستشون خارج شد و محاسباتشون بهم ریخت. از اون روز اختلاف یهود بیشتر و آشکار شد. هر کاری کردن درستش کنن بدتر شد. صدام رو انداختن بجون ایران ولی ایران قویتر شد. بنی صدر خائن رو بقدرت رسوندن ولی شکست خوردن. واقعه طبس خواستن کودتا نظامی کنن ولی باز شکست خوردن. اکراین دعوای یهود شرق و غربه. تایوان دعوای یهود شرق و غربه. بریکس دعوای یهود اروپا و آمریکاست. انهدام تجارت جهانی ربطی به بن لادن نداشت و دعوای چین و آمریکا بود. اینکه یورو و یوان با دلار رقابت میکنن هم جزو دعوای داخلی یهوده. بزودی جنگ داخلی یهود شروع میشه. صاحب الزمان (عج) که تشریف بیاره منتظر نمیشه کسی پرچم رو بهش بده یا نده بلکه با قدرت میگیرتش چون تا حالا خودش مواظب این پرچم بوده. اما در مورد این وبلاگ. راستش تا ممکن باشه سعی میکنم از احادیث و روایات استفاده کنم همراه با سند و تا حد ممکن نظرات شخصی خودم رو کمتر مطرح میکنم. اولا خودمو جایزالخطا و ممکن الخطا میدونم و از طرفی هم واهمه دارم که نتونم منظورمو خوب منتقل کنم و اینکه کسی اشتباه برداشت کنه که اینم مسئولیت بزرگی هست. برای همین حرفامو در غالب حدیث و حکایت و شعر میارم. پس اگه کسی به اینجا سر میزنه منو که نمیشناسه. صاحب این وبلاگ هم امام علی (ع) هست. هر کجا هم که کلمه عشق اومده مخاطب خاصش یا اهل بیت (ع) هست و یا مادر نازنینم. ضمنا اینو یقین دارم که صاحب الزمان (عج) احتیاج به آدم زپرتی مثل من نداره. هر چند خیلی دوست دارم منو بعنوان دربون و آبدارچی و جاروکش به نوکری قبول کنه. در مورد سفیانی. کسی هست حرومزاده از نسل ابوسفیان نظیر معاویه و یزید که اولش ادعای مسلمونی میکنه ولی بعد معلوم میشه که نه به شیعه رحم میکنه و نه به سنی و اصلا رحم نداره. بزودی سر و کله اش در ادامه زد و خورد تام و جری پیدا میشه و مزاحمتهایی رو برای سوریه و عراق ایجاد میکنه. خدا رو شکر میکنم چون بهترین و امن ترین جای دنیا همین ایران خودمونه. اما مطلبی قابل تامل.
امامی که مرقد حضرت علی (ع) را زیارت نکرده است کیه؟ در تاریخ اسلام، امامان معصوم (ع) همواره به زیارت مرقد مطهر امام علی (ع) در نجف اشرف میرفتند. با این حال، گفته میشه که فقط امام رضا (ع) هیچوقت به زیارت مرقد منور امیر المومنین (ع) نرفتند. بعضی دلایل سیاسی و جغرافیایی و یا شرایط زمانی و مکانی رو دلیل اوردن که خودشون هم میدونن این دلایل معقول و منطقی نیست. فهمیدن دلیلش هم چندان سخت نیست. بگذریم.

آقائی دست دختر چهار ساله اش را گرفته بود و در پیاده رو می‌رفت، دوستش به او رسید. پس از سلام و احوالپرسی گفت: به به چه دختر نازی، اسمت چیست؟ پدرش گفت: اسمش «آی سودا» است.
- عجب چه اسم شاعرانه ای؛ معنی زیبایی هم دارد؛ یک تابلو در ذهن آدم تصویر می‌کند.
- مگر شما معنی آن را می‌دانید؟
- بلی چرا ندانم «آی سودا» یعنی «ماه در آب».
- شما کی زبان اروپائی را یاد گرفتید؟
- اروپائی چیه؟ «آی سودا» ترکی است.
گوئی دنیا بر سر او خراب شد و به شدت متاسّف گشت، پشیمانی جانش را فرا گرفت که چرا اسم دخترش وطنی و ایرانی در آمد.

دلنوشته. یکسال بعد از جدایی توی فکر بودم که پسرم به تکلیف رسیده و بعنوان پدر وظیفه دارم ادب و احکام شرعی رو بهش یاد بدم تا بدرگاه خدا مسئول نباشم ولی امکانش نبود. از خدا کمک خواستم تا بلکه خودش کمکم کنه. همون شب مرد عربی بهم گفت منو دربست ببر شهرک. وقتی اونو رسوندم. هم کرایه خوبی بهم داد و هم دو جلد کتاب مذهبی بهم هدیه داد و گفت: در خیابان فلان و کوچه فلان. مرجع تقلیدی وجود داره که اعلم از همه مراجع تقلید هستش و پیرمردی سالخورده و نورانی هست که مدت زیادی زندان و انفرادی بوده بخاطر اعتراض به ظلم و ستم و بی عدالتی. فردای اون روز صبح به دیدنش رفتم. اتفاقا مهمونهای زیادی از شهرهای مختلف به دیدنش اومده بودن و شلوغ بود ولی تا نگاهش بمن افتاد خیلی منو تحویل گرفت و در کنار خودش نشوند و به مهمونای دیگه که در اطرافش حلقه زده بودن و سوالاتی داشتند گفت: من با این آقا کلی حرف دارم و هر کس سوالی داره بعداً بیاد بپرسه. سیدی روحانی اصرار داشت که سوالاتش مهمه و از راه دوری اومده و تا چند ماه دیگه نمیتونه بیاد و بلیط داره. ولی آقا که گویا چشم بصیرت داشت و شاید میدونست سوالاتش آبگوشتیه بی اعتنا گفت: همون که گفتم باشه بعداً بعداً. و با مهربانی بهم گفت هر سوالی داری بپرس. احساس کردم خدا این مرد معنوی رو برام رسونده و هر چی سوال توی دلم بود پرسیدم. ایشون هم با حوصله کامل توضیح میداد و باز میگفت بازم سوال داری بپرس؟ انگار از سوالاتم خبر داشت و طوری توضیح داد که تا اذان ظهر تمام شد و بعد نماز جماعت خوندیم و برگشتم. البته جمعیتی که اونجا بودن از دستم عصبانی بودن. انگار وجود من باعث شد آقا به هیچکس توجه نکنه. بر گشتم و زنگ زدم که یه مرجع تقلید خوب و اعلم پیدا کردم یه روز بیا بریم پیشش تا ازش رساله بگیریم. چند وقت بعد یه روز صبح اومد رفتیم ولی گمانم عید بود. دقیقا یادم نیست چه عیدی بود ولی خیلی جمعیت و شلوغی بود و باز دقیقا مثل دفعه قبل خیلی تحویلم گرفت و وقتی پسرمو بهش معرفی کردم نگاه تلخی بهش کرد که فهمیدم با چشم برزخی چیزی میبینه که خوشایند نیست و تا نماز ظهر به سوالاتم پاسخ داد و البته سوالاتی هم ازم پرسید مثلا ازم پرسید در این زمونه میدونی کی به کیه؟ گفتم آره همیشه فرعونی هست که خلق رو گمراه کنه و عوام مردم هم خیلی ساده فریب میخورن و فرعون ها در هر زمان و دوره ای هستند و خدا میگه. فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ وَمَا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ. هود (٩٧) مردم ساده هم موسی (ع) رو رها کردن و تابع فرعون شدن در حالی که خدا هیچوقت دنیا رو از حجت خودش خالی نمیکنه. از کلمه ی فرعون خیلی خوشش اومد و کلی برام توضیح داد. تا اینکه گفتم رساله از شما میخوام تا پسرم از شما تقلید کنه. تبسمی کرد و انگار میدونست و پرسید: خودت از کی تقلید میکنی؟ گفتم از هیچکسی. یکی از روحانیونی که معلوم بود از حضور من ناراحته وسط بحث ما پرید و با عصبانیت گفت نمیشه.. نمیشه.. تو یا باید خودت مرجع باشی و یا مقلد. بهش گفتم حالت سومی هم هست که بهش احتیاط میگن و من به احتیاط عمل میکنم و احکام دینی خودم رو از کتب حدیثی و فقهی استخراج و عمل میکنم. اون شخص همچنان اعتراض میکرد که نمیشه ولی آقا با عصبانیت برگشت بهش گفت میشه و جوابتو گرفتی پس دیگه چیزی نگو. بعد انگار همه چیز رو میدونست و مخصوصا این سوال رو پرسید چون بلافاصله گفت: بذار برات توضیح بدم که چطور به احتیاط عمل کنی و کامل گفت و توضیح داد و ایرادهایی هم ازم گرفت مثلا گفت: دیگه نگو خلفای راشدین بلکه بگو خلفای غاصبین... تا اینکه باز اذان ظهر شد و نماز جماعت رو مثل دفعه قبل خوندیم و موقع برگشت از پیرمردی که اونجا خدمت میکرد رساله خواستم ولی نداد و گفت پولشو اول بده. بد شانسی پول همراهمون نبود. گفتم بعداً پولشو میارم ولی قبول نکرد. رفتم به آقا گفتم و ایشون امر کرد بهشون بده بعداً میارن و خلاصه گرفتیم اومدیم. به پسرم گفتم در اولین فرصت پولشو ببر بده و ماهی یکبار بهش سر بزن و حضوری ببینشون چون مرجع تقلیدته. هفته بعد رفته بود پول بده و ناراحت بود که چرا سگ محلش کردن و گفت دیگه نمیرم چون مثل باقی مردم سرد باهام برخورد کرد و مثل دفعه قبل تحویلم نگرفت. بهش گفتم منو تحویل میگیره نه تورو. دیگه هم نرفت تا اون آقا مرحوم شد. خیال میکرد آقا اینقدر مهربون و صمیمی باهام گرم گرفت برای خاطر اون بوده و نفهمید که اون آقا مثله دیگر اولیا خدا منو تحویل میگرفت نه اونو. البته چراشو خودم نمیدونم چرا. چندبار هم از اولیا خدا پرسیدم ولی جواب درستی ندادن و منو پیچوندن. اون رساله رو هم هیچوقت نخوند و منم اینقدر فهمیدم که عاقبت بخیر نمیشه. و البته بعد از مرحوم شدن اون آقا تازه دو زاری کجم افتاد و متوجه شدم که ایشون وصل بود و منتظر من بود تا به دیدنش برم تا نکاتی رو بهم بگه. حیف که تا کسی رو از دست ندیم قدرشو نمیدونیم. این چند خط خاطره رو هم همینجوری نوشتم.
ملاحم و فتن، نعیم به سند خود از عبدالله روایت کرده که گفت نزد پیغمبر صلی الله علیه و اله و سلم بودیم که جوانانی از بنی هاشم آمدند پس رنگ پیغمبر تغییر کرد پس عرض کردند یا رسول الله چه روی داد که می‌بینیم در روی شما تغییری پیدا شد که مکروه خاطر ما شد فرمود ﴿ اَنَا اَهْلُ بَیْتٍ اخْتارَ اَللَّهُ لَنَا اَلْآخِرَةَ عَلَى اَلدُّنْیَا وَ اَنَّ اَهْلَ بَیْتِى هَؤُلاَءِ یَلْقَوْنَ بعدَى بَلاَءً وَ تَطْرِیداً وَ تَشْرِیداً حَتَّى یَاتِیَ قَوْمٌ مِنْ هَمِّهِنَا نَحْوَ اَلْمَشْرِقِ اصحاب رایات سُود یَسْئَلُونَ اَلْحَقَّ فَلاَ یُعْطَوْنَهُ مَرَّتَیْنِ او ثَلاَثاً فَیُقَاتِلُونَ فَیَنْتَصِرُونَ فَیُعْطُونَ مَا سُئِلُوا فَلاَ یَقْبَلُو نَهَا حَتَّى ید فُعَونِهَا الى رَجُلٌ مِنْ اَهْلِ بَیْتِی فَیَمِلاَّ ؤا الارْضَ عَدْلاً کَمَا مَلَؤُهَا ظُلْماً فَمَنِ اِدْرَکَتْ ذَلِکَ مِنْکُمْ فَلَیَاتُهُمْ وَ لَوْ حَبْواً عَلَى اَلثَّلْجِ فانّه المهدى ﴾
یعنی ما خانواده ای هستیم که اختیار کرده است خدا برای ما آخرت را بر دنیا و به درستی که اهل بیت من می‌بینند بعد از من بلائی و دور شدنی و رانده شدنی
تا آنکه بیاید قومی از سمت مشرق و صاحبان پرچم‌های سیاه. میخواهند حقشان را پس به آنها داده نمیشود دو مرتبه مطالبه می‌کنند یا سه مرتبه. پس مقاتله کنند. پس یاری کرده شوند. پس به آنها میدهند آنچه را که خواسته اند و آنها دیگر قبول نکنند. تا این که وا گذار کنند به مردی از اهل بیت من. پس پر کند زمین را از عدل همچنان که پر شده باشد از ظلم پس کسی که درک کند آن زمان را از شما باید بیاید به سوی ایشان و نزدیک شود نزدیک شدنی اگر چه بر روی برف سینه خیز برود زیرا که او است مهدی (عج).