توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من
توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من

مهربانی

یک انسان باهوش ذهن ما رو بازخواهد کرد. یک انسان زیبا، چشممان را، و یک انسان مهربان، قلبمان را باز‌خواهد کرد.

یادته بچگی‌هامون چقدر ساده و قشنگ بود؟ آره؟ کوچه‌، حیاط‌، صداها، خاطره‌ها...؟ هیچی عوض نشده، هنوزم همه چیز قشنگه. کودک درون، بخش شاد درون ماست، بخشی که اکثر ما گمش کردیم، بخشی که به ما انرژی و انگیزه و نیروی حیات میده، و زندگی مون رو سرشار از طراوت و حس ناب زندگی میکنه، نگذاریم کودک درونمون بزرگ بشه. ادامه در ادامه مطلب..

بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند. قبله این دین عنگلیسی یهودی اسقاطیل هست، پس عجیب نیست که احکام دینشون چرند و پرند هست که میگه: پدر میتواند از فرزندانش چه دختر و چه پسر، تمتّع جنسی ببرد، و فرزند و مادر خانواده حق اعتراض ندارد. ای تف به حیا و شرف نداشته تون.

شرکت کنندگان خارجی در کنفرانس بایومدیسین و مهندسی پزشکی در امریکا از درخشش ایران تو این زمینه حیرت زده شدن و گفتن ایران در کنار چین تو این حوزه فوق العاده بوده. قطار پیشرفت کشور‌ متوقف نمیشه. خدایا هر کس به این مردم خدمت میکنه، خودت پشت و پناهش باش. آمین.

چرا بانوان باید موی سر خود را در مقابل نامحرم بپوشانند؟ بر اساس نظرسنجی برند Pantene پنتن (یکی از شناخته شده ترین برندهای محصولات مراقبت از مو در جهان) در سال ۲۰۱۱، موی زنان یکی از مهمترین عوامل توجه مردان به زنان است. طبق این نظرسنجی، ۷۴٪ مردان، جلب توجهشان به یک زن به دلیل موهای اوست. همچنین ۴۴٪ مردان گفتند مو اولین چیزی است که در مورد یک زن به آن توجه میکنند؛ این میزان بیش از توجه به لباس‌ها (۲۶٪)، پاها (۲۵٪) یا آرایش (۴٪) است. نتایج این نظرسنجی حاکی از آن است که اکثر مردان مورد بررسی، تمایل بیشتری به برقراری ارتباط با زنی دارند که از موهایی بسیار آراسته برخوردار است، تا زنی که پیراهنی با یقه‌ای بسیار باز بر تن کرده است ۸۲٪ از مردان اظهار داشتند که موهای جذاب، عنصر کلیدی در جذابیت کلی یک زن محسوب میشود.

جامعه با سر به سمت یک هویت جعلی و متوهم میرود. پدربزرگ، نام آرِن را برای نوه‌اش برمیگزیند و میگوید: این یک نام آریایی به معنی فرزند نجیب است. اما بررسی‌ها نشان میدهد نام آرِن در اوستا، شاهنامه و دیگر منابع تاریخی و ادبی ایران وجود ندارد. اما در زبان عربی، این نام به معنی شتر خوشحال و شنگول است.

دکتر اکبر اعتماد، که از او به عنوان پدر فناوری هسته‌ای ایران یاد میشود و در فاصله سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۷ نخستین رئیس سازمان انرژی اتمی ایران در حکومت پهلوی بود، در مصاحبه‌ای با شبکه بی بی سی فارسی صراحتاً از حق ایران برای دستیابی به فناوری هسته‌ای و غنی‌سازی اورانیوم دفاع کرده و با دیدگاه کشورهای غربی به مخالفت برخاسته است. دمش غژژژ

تعبیر جالب نجم الدین اربکان نخست‌وزیر اسبق ترکیه در بارە صهیونیسم: صهیونیسم، تمساحی است که آرواره‌ بالایی‌اش آمریکا، و آرواه‌ پایینی‌اش اروپا، و مغزش اسرائیل است، و بدنش همان مزدورانی هستند که میان ما زندگی میکنند. در مورد اردوغان هم گفته بود: اردوغان غوره‌ای بود که انتظار داشتیم انگور بشه، ولی شراب شده.

تحقیق پیرامون کودک درون
والد، بالغ، کودک درون، بخش دهم
در باره بالغ و رشد بالغ درون: رسیدن به سن قانونی یا ظاهر شدن کامل علائم بلوغ جسمی، علت این نیست که تبدیل به یک آدم بالغ از نظر روانی شده ایم. بعضی از افراد جوان و حتی میانسال از نظر فیزیکی رشد نموده اند ، ولی در جنبه هیجانی و روانی، نه! این اشخاص هنوز راه زیادی تا بزرگسال شدن دارند. کودک درون همان بچه کوچکی است که علاقمند است تربیت شود، مورد توجه و مراقبت قرار گیرد و او را دوست داشته باشند. مثل بچه ها دارای روح آزاد، شیطان و بازیگوشی است که شما آنرا سر به راه نموده و کنترل میکنید، او عاطفی و حساس است، شما هدایتش نموده و آرام میکنید، با این حال در درون شما زندگی میکند. او خلّاق و هنرپیشه است، شکل یافته و سامان دهی شده و نیازمند رهایی است. کودک درون همان شمایی است که درد میکشید، نادیده گرفته میشوید، خویش را از دید افراد دیگر مخفی نموده و وجود خویش را انکار میکنید. این کودک مدام در زیر سطح قرار دارد و باعث نگرانی و ترس شما از مورد سواستفاده قرار گرفتن میشود. کودک درون آن بخش از وجود ماست که دوست دارد بچگی کند؛ یعنی اینکه درست مانند یک کودک شاداب و با هیجان باشد. کودک درون ماست که ما را وا میدارد شعر بگوییم، شوخی کنیم، در هپروت تخیلات مان سر کنیم، و بچه بازی در بیاوریم. کودک درون ماست که قهر میکند. شمایی که در زمان جوانی عاشق شور، بازی و خوشی و سبکسر بودید. همان کسی که شما آنرا با فردی بالغ، جدّی و دارای رفتار تکلیف گرا جایگزین کردید. کودک درون شما گم شده یا فراموش شده، ولی هنوز هم در ناخودآگاه شما ساکن است. کسی که میداند چطور بازی کند و خوش بگذراند و به شما کمک میکند تا خستگی را از خود دور کرده و استرس را در زندگی خود کنترل کنید. شخصی که اگر آسان بگیرید، جدی بودن خود را رها کنید، بر ترس تان غلبه کنید و انعطاف پذیری و تغییر را در زندگی خود بپذیرید، میتوانید او را بعنوان یک بزرگسال در نظر بگیرید. فردی در درون شما که برای انجام کارهایش نیازمند حمایت و ترغیب از طریق ابزارهای متفاوت است. از این طریق میتوانید زندگی جدید و سالمی داشته و فرصتی برای رشد شخصی بیابید. کمی آشنایی با کودک درون: کودک کودک، اگر شما دارید با دوستان آب‌بازی میکنید، اگر شروع میکنید به تعریف لطیفه و پیامک خواندن برای همدیگر و هنگامی که با هم شوخی های پاستوریزه میکنید، دارید وارد یک ارتباط کودک کودک میشوید. آخه، بالغ کودک هم داریم. این هم هنگامی است که یک طرف رابطه دارد با منطق اش حرف میزند و میخواهد تصمیمات جدّی و منطقی بگیرد، ولی طرف مقابل هی میخواهد مسئله را عاطفی کند و با گریستن و لوس بازی و نازکشیدن، بازی را به نفع خود تمام کند. در حالت بالغ بالغ هم هست. در این حالت رابطه هم ما و هم طرف مقابل مان منطقی هستیم، و همه چیز براساس منطق پیش میرود و عاطفه دخالتی در رابطه ندارد. بعنوان مثال وقتی که ما با استادمان در مورد یک مفهوم آماری حرف میزنیم، ممکن است این بازی را راه انداخته باشیم.

مستند شنود بخش ششم
آقا صادق: سناریویی چیده بودن و آبی جوش اومده بود برای کله پاچه اسلام و نظام و ایران، که یقین میدونستم اگه این پا بگیره، اگه حواسمون به خیزش این آتیش نرم نباشه، کل کشور رو خواهند سوزاند. نه کشور، فاتحه کل اسلام رو باید بخونیم، فاتحه شیعه رو باید بخونیم، و این استرس داشت منو دیوانه میکرد. که چرا بعداً، بیخیالی بعضی از مسئولین استان ها رو میدیدم که چرا اینقدر بیخیال دارن پا میدن، چرا اینقدر بیخیال به این موضوعات هستن. این داشت منو بیشتر عصبی میکرد. رسیدم تهران رفتم سر کار شروع کردم آمارها رو تجمیع کردم، و گزارشها رو جمع کردم و همینجوری حالم داشت بدتر میشد، استرس یک طرف، تب یک طرف، و سر درد وحشتناک برای من شروع شده بود. یک ویروسی هست که ما بهش میگیم، حالا نمیدونم دقیقا هم میکروب داره و هم ویروس، که وقتی میزنه به مغز، بین لایه های مغز عفونت ایجاد میکنه، و برگشت ناپذیره، صدمه ای که به لایه های مغزی میخوره برگشت ناپذیره. هر قسمتی از مغز رو بزنه، اون قسمت دیگه فلجه، و معمولاً سه یا چهار روز میکشه این مریضی. هیچ تعارفی نداره، منگوسفالی بهش میگن. آقای امینی: همون قارچ؟ آقا صادق: حرپس مغزی بهش میگن، به فارسی تب خال مغزی بهش میگن، آقای امینی: قارچ سیاه؟ آقا صادق: همون ویروس تب خالی که توی بدن همه هست، این میاد توی مغز میزنه. توی لایه های مغز. منم این ویروس تمام دهنم رو گرفته بود. آب دهنم رو نمیتونستم قورت بدم. آب نمیتونستم بخورم. آقای امینی: این محصول همون انبه بود؟آقا صادق: از وقتی که اون انبه رو خوردم شروع شد (همون انبه اسرائیلی که به قصد ترور بهشون داده شده) آقای امینی: بعداً فهمیدید که از کجا بوده؟ آقا صادق: حالا بعدا میگم خدمتتون (بعداً به این بخش خاطره میرسیم) دیدم هر چی میخوام تمرکز کنم که این گزارش رو تکمیل کنم، ۴-۳ صفحه نوشته بودم ولی نمیتونستم این رو ادامه بدم. اصلاً مانیتور رو ۴-۳ تا میدم. از سر درد و گردن درد، گردنم شده بود مثل یک میله آهنی، اینقدر درد میکرد و سرم رو تکون نمیتونستم بدم. راه نمیتونستم برم. سرم رو گرفته بودم تو دستم فشار میدادم که فقط درد سرم آروم بشه فقط با یک دست تایپ میکردم که فقط این تایپ تموم بشه، گزارش رو تحویل بدم. اینقدر احساس خطر میکردم، شاید به آنی، شاید به دقیقه ای، به ساعتی، این خطر عملیاتی بشه و شروع کردم گزارشات رو جمع و جور کردن، دیدم نمیتونم. واقعاً دیگه نمیتونستم. گفتم برم خونه، فردا میام تکمیلش میکنم. رفتم خونه دیدم بنده خدا خانمم تازه شیمی درمانی کرده بود، رو تخت افتاده بود، بنده خدا داشت ناله میکرد. خب بچه ها هم، بنده خدا گشنه تشنه بودند، مادرشون مریض بود. منم ۱۰ یا ۱۲ روز ماموریت بودم، و خانه نبودم. رسیدم خونه دیدم خانمم اینجوری حالش بده. یکم بچه ها رو سرو سامون دادم، خانمم رو بردم دکتر یک مسکن زد، آمپولهاش رو زد برگشتیم. بعد به خانمم گفتم: خانم من حال خودم اصلاً خوب نیست، من دارم،... اصلاً یه جوریم. فکر میکنم دارم میمیرم. و فهمیدم دارم میمیرم. گفت خب برو درمانگاه. گفتم نه خانم، من دارم واقعاً میمیرم. بهم فهمونده بودن که داری میمیری. گفت خب چیکار کنم؟ گفتم خانم باش تا من برم بیمارستان. بعد دیدم اصلاً نمیتونم برم بیمارستان. گفتم خانم زنگ بزن به داداشم بیاد بیمارستان بقیه الله عجل الله تعالی، منم میرم بیمارستان بقیه الله (عجل الله تعالی). سوار ماشین شدم برم بیمارستان، دیدم نه اصلاً نمیتونم پشت فرمان ماشین بشینم. گفتم خانم بیا بغل دستم بشین، فقط اگه تصادف کردیم بگو تا رژانس بیاد، من رو ببره. نشستم پشت ماشین و خانمم بغل دستم بود. من فقط نور ماشینهای جلویی رو، چراغهای خطر پشتشون رو، قرمزی چراغ ها رو از بین پلک هام میدیدم، نور دیوانه ام میکرد. یعنی هر نوع نوری مثل یک سیخ داغ بود که میکردن توی چشمام. چشمام رو بسته بودم از بین پلک هام فقط نور ماشین جلویی رو میدیدم، و اون رو تعقیب میکردم، تا رسیدم دم بیمارستان بقیه الله (عجل الله تعالی). و وارد بیمارستان شدیم و همون اول دکتری که تریاژ بهش میگن، تشخیص میده وضعیت مریض در چه حده؟ ایشون من رو معاینه کرد و گفت که چته؟ گفتم من تب و لرز دارم. گفت که طوری نیست برو بشین، نوبت بگیر برو. گفتم آقا من دارم میمیرم. گفت برو آقا طوریت نیست، ما مریض بد حال داریم. دو سه بار گفتم آقا من دارم میمیرم، با داد بهم گفت: برو آقا پایین، دیگه من بلند شدم رفتم پایین، رفتم رو برانکارد خواستم دراز بکشم، که اگه دراز میکشیدم میمردم. یعنی تو همون حالت روی همون برانکارد میمردم. به من داد زد نخواب رو برانکارد، مال مریض بدحاله، برو اونجا رو صندلی بشین. رفتم رو صندلی نشستم. بعد خانمم رفت تو صف نوبت که نوبت بگیره و فیش پرداخت کنه. تو همین تایم داداشم رسید بیمارستان بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه). زیر بغل های من رو گرفت که، بلند شو بریم بیرون، که بریم یک بیمارستان دیگه. من میدونستم پام رو از بیمارستان بزارم بیرون، دیگه از دنیا رفتم. فهمیدم، و مرگ رو حس کردم. اون هیبت مرگ، منو گرفته بود. گفتم داداش من دارم میمیرم، دست بهم نزن که میخوام بمیرم، تو همین بیمارستان سپاه بمیرم بهتره. به زور زیر بغل های منو گرفت، که بلند کنه و بزور ببره، کف اورژانس خوردم زمین. خوردم زمین، و تا افتادم زمین، شروع کردم سر داداشم داد و بیداد کردن. آی ولم کن، اصلاً برو، کاری به کارت ندرام، برو (این اتفاق هم خواست خدا بوده) این داد و بیداد ما رو، دکتر بخش اورژانس فهمید. اومد گفت: چته؟ چرا داد میزنی؟ گفتم: آقا من دارم میمیرم. گفت چته؟ گفتم آقا من فکر کنم مننژیت دارم. حالا مننژیت رو من کجا دیده بودم؟ تو دوره آموزشی، خب من بهیار اونجا هم بودم، دوره های هلال احمر و ... دیده بودم. توی بیمارستان خود آموزشگاه من آمپول و سرم میزدم، به بقیه کمک میکردم، اینا رو انجام میدادم. یک شبی یکی از سربازها حالش بد شده بود، دل درد، سر درد و حالت تهوع، گردن درد، و ایشون ریه اش مشکلی نداشت، گلوش مشکل نداشت، فقط سردرد خیلی وحشتناکی داشت، و این هی میگفت: من دارم میمیرم. منم گفتم چشه؟ دکتر نبود. پرستار گفت که این تمارض کرده (یعنی الکی خودشو به مریضی زده) میخواد از زیر رژه در بره، و کنار بکشه. گفتم نه این حالش بده. گفت نه این فلانه. زنگ زدیم به دکتر، و دکتر گفت که من خودم دیدمش. بزارید، برای امشب یک مسکن براش زدیم. یه دارو براش زدیم تو سرم. حالش فردا خوب میشه. ولی اون هی میگفت دارم میمیرم. فردا صبحش فوت کرد. و بعد فهمیدیم ایشون مننژیت گرفته بوده. از همین مریضی که من گرفته بودم. من این علائم مننژیت تو ذهنم بود. در اینجا، نمیدونم کی به زبونم آورد، اون رو به یادم آورد، که من گفتم مننژیت دارم. اصلاً نمیدونم کی به زبانم آورد. و این دکتر تو ذهنش اومد، یک هفته، دو هفته قبل، سه تا از بچه های یک یگان دیگه، از بچه های خودمون، توی منطقه، به همین ویروس آلوده شده بودن (که اینا همگی به قصد ترور بوده) دوتاشون به رحمت خدا رفته بودن، و یکیشون توی کما بود. و این دکتر فهمید، من به همون ویروس آلوده شدم. و من رو برد، و سریع یک ماسک داد به خانمم، یک ماسک داد به داداشم، یک پتو انداخت رو سر من، ویلچر آوردن و منو با ویلچر بردن توی اتاقی. تی شور خونه. اونجا منو گذاشتن. بعد اتاق ایزوله رو خالی کردن، تو خود بخش اورژانس بیمارستان بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه)، کنارش یک قسمت ایزوله داره. یک اتاق تک نفره ای داره، اون رو خالی کردن، من رفتم تو اون قسمت ایزوله، روی تخت خوابیدم، و خانمم بغل دستم بود، و همینجور دکتر با خانم من دعوا میکرد: چرا دیر آوردینش؟ دیگه الآن اصلاً امیدی به برگشتش نیست، دو سه نفر داشتیم، دوتاشون به رحمت خدا رفتن، یکیشون هم هنوز توی کما هست. هی اینجوری میگفت، بعد نگاه کرد دید خانمم موهاش ریخته، ابروهاش ریخته، مژه هاش ریخته، خب شیمی درمانی میکرد، دید اصلاً حال این نزارتر از منه. دیگه هیچی بهش نگفت و رفت. رفت پیش دیوار و شروع کردن به گریه کردن و یه چند قطره اشکی ریخت. آقای امینی: خانم شما گریه کرد؟ آقا صادق: نه، دکتر، بچه بسیجی بود، خیلی آدم خوبی بود. ایشون من رو نجات داد، اصلاً ایشون من رو از کف اورژانس جمع کرد، و آورد. یه پسر جوانی بود، خدا انشاء الله خیرش بده، و شروع کرد، دستور داد همزمان هم داروی مننژیت ویروسی رو برای من زدن، هم مننژیت میکروبی. همزمان دو نوع آنتی بیوتیک تو سرم زدن برای من. آقای امینی: اسم اون جوان یادتونه؟ آقا صادق: نه، تو اون تایم یادم نیست، چون هنوز به اون فضا نرفته بودم، و من تو تخت دراز کشیدم و شروع کردند، آزمایشهای مختلفی از من گرفتند. آزمایش ادرار و خون و فلان و... تب من رو دیدن که تب ۴۱ درجه است، و من رو تخت دراز کشیده بودم. گفتم خانم چراغ رو خاموش کنید. چراغ رو خاموش کرد، و من دیگه هیچی نمیدیدم. چشمام کامل بسته بود، سرم رو گرفته بودم تو دستم، و با این دستم فشار میدادم سرم رو، تو دسته تخت، که درد این، اون سردرد من رو آرام کنه. و همینجوری که داشت وضع من وخیمتر میشد، صدای صحبت کردن دکتر رو میشنیدم، که اصلاً خارج از اتاق بود. ایشون خارج اتاق بود و داشت با دکترهای دیگه صحبت میکرد. هی میگفت: این به احتمال زیاد اونه، با هم دیگه صحبت میکردن در مورد وضعیت من، که آقا این اون مریضی هست یا نیست، یا هر چیزی. بعد دکتر گفت: حالا هرچی هست سریع این دوتا رو براش بزنید. داشت همینجور تجویز میکرد، و به داداشم میگفت: خیلی دیر آوردینش، شاید برنگرده، شاید فلان بشه، و خانم من استرس داشت، دست من رو گرفته بود و نمیدونست چیکار کنه (احساس استیصال و درماندگی) من دیگه صدای خانمم رو نشنیدم، صدای بیمارستان هم برام قطع شد، و صدای تنفس خودم رو میشنیدم، و صدای ضربان قلبم. هر نفسی که میکشیدم صداش تو گوشم بود، صدای حرکت خون توی رگ هام، هوف هوف، اینجوری صدای حرکت خون توی رگهام رو میشنیدم. آقای امینی: اینها رو با گوش دنیایی میشنیدی؟ آقا صادق: آره، انگار رفته بودم تو بدن خودم. انگار سرم اومده بود تو بدن خودم، من میشنیدم اینها رو، بعد یکدفعه صدای تنفس هام قطع شد، دیگه صدای تنفس هام رو نشنیدم، صدای حرکت خون توی رگ هام رو دیگه نشنیدم، و درد من تمام شد، و اون دردی که داشتم توی سرم تمام شد. من گفتم حتما یک دارویی چیزی زدن که خیلی آروم شدم. اینقدر آروم شده بودم که نفسم بالا اومد. مثلاً اون فشار روی بدنم تمام شد. حالا من میگم، نفس نبود، یه حالت آرامش به من دست داد، و من آروم چشمم رو باز کردم (این اتفاق چون مستنده و واقعی هست خیلی ارزش داره) ادامه دارد..

هر دم از این باغ بری میرسد، بازم خبر جدید اینکه، امریکا دست به تحریف قرآن کریم زده و کتابی با نام مثلث توحید یا فرقان الحق تالیف کرده. اینا مثل گربه اند. گربه رو هر کاری کنی، بازم چهار دست و پا میاد پایین. هم اکنون این کتاب در حال توزیع در کویت هست و امکان رسیدنش به ایران هم قطعاً وجود داره، و باید قبل از رسیدن جلوی آنرا گرفت و خدا و رسولش را یاری کرد. یا بهتره بگم، خوبه خودمون رو آماده کنیم، به هرکس و از هر راهی که میتونید ارسال کنید تا در روز قیامت از شما پرسیده نشود: وقتیکه این خبر را دریافت کردید چکار کردید؟ برای مطمئن شدن از این قضیه میتوانید در گوگل عبارت کتاب مثلث توحید را جستجو و تعجب کنید، خداوکیلى از جک و چرت پرت گفتن بمدت یک روز بذاریم، همه ما پستامون یکى باشه، بفهمن ما پشت همیم، این به اصطلاح کتاب، نه تنها اعجاز قرآن را زیر سوال نبرده، بلکه بیش از پیش اثبات کرد که کسی نمیتونه مثل قرآن رو بدون تناقض بیاره. در نقد این کتاب، چند مقاله و کتاب نیز توی اینترنت، در تارنماهای مختلف نوشته شده که خوبه. بعضی از این اشکالات از باب مشت نمونه‌ی خروار، در مورد این اراجیف یهودی ذکر میشه: بیش از ۹۷.۸ درصد کلمات کلیدی این کتاب برگرفته از قرآن کریم هست. به عبارات زیر، که تنها یکی دو کلمه از آیات قرآن را تغییر داده و به اسم فرقان الحق خود را جا زده، دقت کنید: من یبتغ غیر الإنجیل والفرقان کتابا فلن یقبل منه (الکبائر/13) و ضربنا فیه للناس من کل مثل لعلهم یذکرون. (الافک/1) و مثل کلمه طیبه کمثل شجره طیبه اصلها ثابت و فرعها فی السماء توتی اکلها الطیب کل حین (الصلاح/14) و مثل کلمه خبیثه کمثل شجره خبیثه اجتثت من فوق الارض فما لها من قرار رکین (صلاح/15) و مثل الذین کفروا کمثل الذی ینعق بما لایسمع الا دعاء و نداء صمّ بکم عمی فهم لایعقلون (الکبائر/12) و مثل الذین کفروا و کذبوا بالانجیل الحق اعمالهم کرماد اشتدت به الریح فی یوم عاصف لایقدرون مما کسبوا علی شی ذلک هوالضلال الاکید (ثالوث/18) و مثل المؤمن کمثل رجل اسس بنیانه علی صخرة المحبه و الطهر و التقوی فظل ثابتا و فاز بالنصر الکبیر (الزنی/1) و مثل الکافر کمثل رجل اسس بنیانه علی شفا جرف هار من القتل والزنی والفجور فانهار به فی نار جهنم فلاقی سوء المصیر (الزنی/2) اقترب الساعة و انشق الباطل (النور2) یا ایها الذین آمنوا من عبادنا: انا مطهروکم من الذین کفروا الی یوم القیامه ثم الینا مرجعکم فالینا مرجع الامور و العاقبه للمتقین (المؤمنین/1) این کتاب، چنانچه قرآن کریم پیش‌بینی کرده (اگر قرآن از طرف غیر خدا بود، اختلافات زیادی در آن بود: نساء/۸۲)، حاوی غلط‌ها و تناقضات آشکار است. مثلاً: تناقض بین قطعه دوم فصل ضالین و قطعه ۹ از فصل ثالوث: در فصل ثالوث میگوید: اهل ضلال، خدا را به دروغ با نامهایی چون جبار، منتقم، مهلک و مذل می‌خوانند. در حالیکه در فصل ضالین خود نویسنده هم خدا را از قول خدا با همین اسامی توصیف کرده و می‌گوید: انا الجبار المتکبر القهار القابض الممیت المنتقم. خدا پدر است، اما فرزند ندارد! در قطعه ثالوث این کتاب آمده است: فما اتخدنا ولدا و ما کانت لنا صاحبة وما لنا شریک کما افتری المفترون علی عبادنا المؤمنین (ثالوث/2)؛ ما فرزندی اختیار نکردیم و برای ما همسری و شریکی نیست. خب این جمله غیر از آنکه کپی برداری آشکاری از آیات قرآنی است، با آغاز همه‌ی فصل‌های کتاب، که با نام پدر، آغاز شده (بسم الاب الکلمه الروح الاله الواحد الاوحد)، تناقض آشکار دارد، چرا که اساساً پدر به کسی گفته میشود که فرزند دارد، و به تعبیر دیگر کسی که فرزند ندارد، واژه‌ی پدر بر او صدق نمیکند. (غیر از اینکه ادعای یکی بودن سه خدایگان (پدر، کلمه و روح) یک تناقض آشکار و ضد عقل است) هدایت گمراهان محال است و نیست! در فصل بهتان گفته است: وما جاء لغوکم بجدید فلانبوّة ولاعلم ولامعجزة ولا روح ولا نور یهدی التائهین (بهتان/4)؛ لغو شما چیز جدیدی نیست پس نه نبوتی، نه علم و معجزه و نه روح و نوری وجود دارد که گمراهان را هدایت کند. نیز در کلام دیگر مدعی است که: راهی برای هدایت گمراهان نیست: یا ایها الذین آمنوا من عبادنا، اتریدون ان تهدوا من اضلهم الشیطان فلن تجدوا الی ذلک سبیلا (العاملین/3)

زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (پلوتوس= ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود بخش چهارم
مولف در مقدمه آورده: نتایج نظری که بر اساس این روش به آن دست یافتم به شرح زیر است: در دنیای معاصر شبکه ای گسترده و همبسته از خاندانهای زرسالار حضور دارد و بسان یک اُلیگارشی جهانوطن عمل میکند. این الیگارشی ادامه و وارث مستقیم یا غیرمستقیم همان خاندانهایی است که طی سده های ۱۶ تا ۱۹ میلادی عــاملین اصلی غارتگریهای مـاوراء بحـار و تکاپوهای مستعمراتی بودند. این الیگارشی دارای ساختاری دودمانی است. بـه عبـارت دیگـر، شـبکه بغرنـج و گسترده ای از مناسبات خویشاوندی آنرا به هم پیوسته است و از این زاویه، منظره یک قبیله بزرگ جهانی را جلــوه گـر میسـازد. بسـیاری از عنـاصر سـاختاری در نظامهـای اجتماعی مبتنی بر خویشاوندی را که تصور میرود مختص جوامع سنتی قبیله ای اســت در این الیگارشی میتوان یافت؛ مانند همبستگی جمعی، حمــایتگری، درون همسـری و تداوم حافظه تاریخی این ساختار دودمانی بر بنیاد کارکردهای مشترک اقتصادی شکل گرفته و امروزه اعضای آن در رأس مجموعه ای عظیم از کمپانیها و موسسات اقتصــادی حضـور دارنـد. این مجموعه سخت بهم پیوسته است تا بدانجا که با پیگیری پیوندهــای خویشـاوندی و اقتصادی اعضای برخی خاندانهای نامدار و دارای پیشینه تاریخی معین، یا بــا ردگـیری مشاغل اعضای هیئــت مدیـره برخـی موسسـات و کمپانیهـای مُعظّم و شناخته شـده، بسان زنجیره ای بهم بافته، میتوان بــه شـبکه ای از موسسات و کمپانیهـای مرتبـط و خویشاوند دست یافت. اعضای این مجموعه حاملان و مدافعان اصلی میراث و سنن سیاسی و فرهنگی پیشینیان خودند. این پدیده ای است که آن را تسلسل حافظه تاریخی در الیگارشـی زرسالار معاصر نامیده ام. تسلسل حافظه تاریخی بدان معناست که هر فرد گذشته خاندان خــود را امـروز زندگی خویش میداند؛ و در نتیجه به جایگاه خود در مجموعه ای که بدان تعلــق دارد و به نقشها و کارکردهای خود واقف اســت. ایـن درسـت برخـلاف وضـع جوامـع انبـوه و ساخت زدایی شده در دنیای استعمار زده است کــه در نخسـتین گـام حافظـه تـاریخی سترده میشود و فرد خود را اتمی تنها و سرگــردان در میـان انبـوه توده هـای انسـانی مییابد؛ هیچ پیوندی با گذشته خــود نـدارد و لاجـرم هیـچ پیونـدی بـا امـروز خویـش نمیتواند بیابد. این اوج از خود بیگانگی انسان است. جامعــه ای کـه از چنیـن عنـاصری ترکیب یافته، توده ای است انباشته و انبوه از آحاد ناپیوسته و مستقل. در جامعه شناسی معاصر، در تــداوم سـنت تکـامل گرایـی سـده ۱۹، فـروپاشی ساختارهای سنتی، و منفرد شدن اعضای جامعه پدیده ای ملازم بــا توسـعه اجتمـاعی و اقتصادی قلمداد میشود. بررسی اینجانب نشان میدهـد کـه ایـن فراینـد در الیگارشی زرسالار دنیای امروز تحقق نیافته است. در پژوهش حاضر خواهیم دید کــه ایـن هویـت جمعی از طریق نهادهای ویژه ای که مولود این الیگارشی است، و فراماسـونری یکـی از آنهاست، تداوم داشته است. بدینسان، در دنیایی که انبوهی از انسانهای منفرد زنـدگـی میکنند، این گروههای کوچک، که در اوج انسجام جمعی هستند، به راحتــی میتواننـد سـلطه خـود را بـر دولـت و جامعـه تـأمین کننـد. بـه عبـارت دیگـر، در دنیـایی که اندیویدوالیسم تقدیس میشود و در هر گوشه آن ایستارها و پیوندها و نــهادهای سـنتی جوامع و فرهنگهای کهن آماج تخریب قرار میگیرد، و این تخریــب امـری طبیعی و ناگزیر و حتی ضرور در فرایند مدرنیزاسیون وانمود میشود، آن کانونهــایی کـه در دو سده اخیر در رأس این فرایند جای داشته اند ایستارها، پیوندها و نهادهای خود را حفــظ کرده اند و به تعبیری با حدت و شدت تمام سنتگرا هستند. بدین سان، تاریخ دنیای جدید غرب از زاویه انتقال میراث مستعمراتی پیشــین خطی پیوسته و ممتد جلوه گر شد که بی وقفه تسلســل و تـداوم داشـته و حـاملین آن اعضـا و وابستگان این الیگارشی بوده اند. از آغاز تهاجم ماوراء بحار اروپاییان (سده ۱۶ میلادی) تا انقلاب صنعتــی اروپـا (نیمه اول سده ۱۹) هفت نسل فاصله انسانی وجود دارد (در روش تبارشناسی معمولا هر چهل سال یک نسل به شمار میرود) در شرایط رشد اجتمـاعی طبیعی در سرزمینهای غرب و مرکز قاره اروپــا در سـده های اخـیر، کـه عـامل تـهاجم سهمگین خارجی بنیان خاندانهای متنفذ را برنینداخته و جابجایی فاحشی در ترکیــب آنان صورت نگرفته است، تداوم پیوندها و تسلسل نقشها و کارکردها در این هفت نسـل عجیب و نامتعارف نیست. توجه کنیم که الیگارشی سیاسی و مالی اروپا حتی در انقـلاب خونین اواخر سده ۱۸ میلادی در فرانسه نــیز لطمـه جـدی ندیـد؛ در ترکیـب آن دگرگونیهــایی رخ داد، ولـی مضمحـل نشـد و بخشـی از آن، چنانکـه خواهیـم دیـد، از جنگهای ناپلئونی سودهای کلان برد و با ثروتهای افسانه ای به عصر انقلاب صنعتی گام نهاد.

نظم و نثر و شعر
در زبان فارسی، نظم و نثر دو شکل اصلی بیان هنری هستند که هر کدام قواعد خاص خود را دارند. در اینجا به برخی از تفاوت‌های کلیدی و قواعد مربوط به هر یک می‌پردازیم. نظم. تعریف: نظم به آثار ادبی گفته میشود که بصورت وزن و قافیه تنظیم شده‌اند. شعر یکی از نمونه‌های اصلی نظم است. وزن: هر شعر دارای وزن مخصوصی است که میتواند بر اساس عروض کلاسیک فارسی باشد. وزن به توزیع هجاها در هر بیت اشاره دارد. قافیه: قافیه به تکرار صداها در انتهای مصرع‌ها و ابیات اشاره دارد. قافیه‌ها معمولاً در کنار وزن، زیبایی خاصی به شعر می‌بخشند. تصویرسازی و احساسات: در شعر نظم، معمولاً از تصاویر و احساسات عمیق‌تری استفاده میشود که به ایجاد ارتباط عاطفی با مخاطب کمک میکند. در پست بعدی به نثر خواهیم پرداخت.

سلمان فارسی بخش ۴۱
پیامبر گرامى اسلام (ص) پس از ۲۳ سال دعوت و هدایت مردم به دین اسلام، که با تحمّل تهمت‌ها و رنج‌ها و سختى هاى طاقت فرسا همراه بود، در ۲۸ صفر سال ۱۰ هجرت، در سن ۶۳ سالگى چشم از جهان فرو بست و در سرزمین مدینه آرمید. سیره جانشینى:
وصیت و تعیین تکلیف پس از مرگ، براى هر مسلمانى، لازم است و نه تنها یک دستور قرآنى، بلکه عقل نیز بر آن حکم میکند. پس به قطع، پیامبر (ص) که عقل کلّ بوده اند از این موضوع حیاتى و سرنوشت ساز غافل
نبوده و نتیجه ۲۳ سال زحمت و تلاش در راه رسالت را بدون تعیین تکلیف رها نکردند. موارد بسیارى وجود دارد که نشان میدهد، آنحضرت در زمان حیات خویش حتى در غیبت هاى کوتاه مدّت و موقتى خود نیز این موضوع را جدّى میگرفت و آن را عملى میکرد. بعنوان نمونه به سال پنجم هجرت پیامبر (ص) براى رفتن به غزوه دُومة الجندل، سباع بن عرفطه غفارى یا عبدالله بن امّ مکتوم را براى جانشینى خویش در مدینه برگزیده است. با رحلت جانگداز آن بزرگ رحمت الهى، مردم دچار آشفتگى دردناکى شدند. على (ع) و فاطمه (س) به تجهیز رسول خدا مشغول بودند، امّا گروهى از منافقان و غاصبان با مدیریت یهود، در کنار شهر و به دور از چشم دیگران، زیر سقف ایوان کوچکى بنام سقیفه جمع شدند و در مورد خلافت پیامبر (ص) تصمیم خطرناکى گرفتند که در نهایت موجب کنار زدن حضرت على (ع) و خانه نشینى آن شیرمرد میدان صراط مستقیم شد. در پست بعدی به این میپردازیم که، در آن شرایط بحرانى، اصحاب کهن و اصیل و خالص پیامبر (ص)، از جمله سلمان اهل بیت (ع) چه موضع گیرى و برخوردى داشته اند؟/ منابع، بحارالانوار، ج ۲۲، تاریخ پیامبر اسلام، التنبیه و الاشراف،

نماز بخش ۱۱
در روایت آمده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: خداوند متعال در وحی خود فرمود: نماز کسی را خواهم پذیرفت که در برابر عظمت من متواضع و فروتن باشد، و برای رضای من از تمایلات و شهوات خود صرفنظر کند؛ روزها را در یاد من به سر آورد و بر خلق بزرگی نفروشد، و گرسنگان را خوراک و برهنگان را جامه بخشد و با مصیبت دیدگان به مهربانی رفتار کند و غریبان را با مواسات و الطاف خود دلخوش سازد. چنین بنده را پرتوی از نور خواهد بود که چونان خورشید می‌تابد. برای او نوری مقرر خواهم داشت که ظلمات او را روشنی بخشد، و علم و حلمی که جهالت را از او مرتفع سازد. خود از او حمایت میکنم و فرشتگان را محافظ و نگهبان او قرار خواهم داد. دعایش را اجابت و خواسته اش را برآورده خواهم کرد. مثل این چنین بنده، نزد من، مثل باغستانهای بهشت است که میوه اش را نارسی و یا فساد و تباهی نخواهد رسید. روایت شده است که: سألوا الله حوائجکم السنیة فی صلوة الصبح. یعنی: حاجات مهم خود را در نماز صبح، از خداوند مسألت کنید. اطباء جسمانی معجونی ساخته اند و اسم آنرا تریاق کبیر و حافظ الصحه گذارده اند، و اگر کسی آن تریاق را در ایام طاعون و وبا بخورد، وبا و طاعون باو اثر نمیکند، و اگر افعی او را بگزد، زهرش در او اثر ندارد، اما باید دانست که اثر این تریاق تا وقتی است که زهر به قلب آدمی نرسیده باشد، ولی اگر به قلب رسیده باشد، این تریاق بی فایده است و شخص به هلاکت میرسد. همچنین طبیب آسمانی معجونی برای روح آدمی ساخته بنام نماز، که حکم همان معجون جسمانی را دارد. اگر کسی از ابتدا نمازگزار باشد، وساوس شیطانی در او اثر نمیکند، و اگر مبتلای به وساوس شد، در حالیکه هنوز سیاهی تمام قلب را نگرفته است، نماز موجب رفع مهالک میشود. اما اگر قلب بکلی خراب شد و مشمول آیه کریمه: ختم الله علی قلوبهم گردید، یعنی خداوند مهر بر او زد، دیگر بر آن نماز اثری مترتب نمیگردد. ثم کان عاقبة الذین اساؤو السؤئ ان کذبوا بآیات الله، یعنی: سپس پایان کار کسانی که مرتکب زشتی شدند این بود که آیات و نشانه‌های خداوند را تکذیب کردند) تفکر کنیم در اینکه چرا حضرت حق در در کنار الله در سوره حمد، بعد از لفظ حمد و الله، چهار اسم از اسماء خود را ذکر نموده؟ رب، رحمن و رحیم و مالک. چرا تعداد بیشتر یا کمتری از اسماء را ذکر نفرموده است؟ علت آنست که وقتی حمد و تعریف صرفا بخاطر وجود صفات کمالی در محمود است و بس. مثل تعریف حاتم به سبب صفت جود او و رستم به لحاظ صفت شجاعتش و لقمان به سبب حکمتشان. در این صورت وقتی محمود حق است با اسم الله از او یاد میشود که دارا و مستجمع تمام صفات کمال است. دوم آنکه اگر سابقه نعمتی و احسانی باشد، از محمود با اسم رب یاد میشود، و حق متعال مربی تمام موجودات و عوالم است. سوم آنکه اگر محمود شخص کریمی باشد و هنوز از او فیضی نرسیده و حامد طمع بر فیض او بسته است، به هنگام تعریف لفظ «رحمن و رحیم» را به کار میبرد. و بالاخره چهارم وقتی است که محمود شخص قاهری است و حامد از قهاریت او میترسد، لذا با اسم «مالک او را حمد میکند. و ما آنچه استقراء کردیم، حمدی که برای چیز دیگری باشد در عالم وجود ندارد، و نیافتیم که کس دیگری را بغیر این چهار اسم حمد کرده باشد. پس در این صورت بهتر آن است که الف و لام والحمد را الف و لام استغراق بدانیم، یعنی تمام اقسام حمد مختص به خداوند است. بنابر این نمازگزار باید به قلب خود خطور دهد که: اتها الموصوف بهذه الصفات التی وصفت نفسک بها ایاک نعبد و ایاک نستعین». یعنی: ای وصف شده به صفاتی که خود خویشتن را به آن وصف نمودی، تنها ترا می‌پرستم و تنها از تو یاری میجویم.

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، بوذاسف به حکیم گفت: به شنیدن این سخنان جدّا مسرور شدم، از این باب حکایتى دیگر بیان کن تا موجب خوشحالى من گردد و شکر الهى را بجاى آورم. حکیم گفت: روایت کرده اند که پادشاهى بود از پادشاهان صالح که لشکریان خداپرست و خداترسى داشت و در زمان پادشاهى پدرش شدّت و تفرقه اى در میان مردم بود و دشمنان برخى از شهرهاى آنان را تصرّف کرده بودند، ولى او مردم را به تقواى خداى تعالى و ترس از وى و یارى جستن از او فرا میخواند و مردم را به مراقبت اعمال خود و پناه بردن به حقّ تعالى وامى داشت. و هنگامى که پدرش از دنیا رفت و او بر سریر سلطنت نشست بر دشمنان ظفر یافت و رعایا جمعیّت خاطر یافتند و بلادش معمور و منتظم گردید، و چون فضل خداى تعالى را مشاهده کرد به خوشگذرانى و طغیان روى آورد و عبادت خداى تعالى را فرو گذاشت و کفران نعمت کرد و خداپرستان را کشت. بر این حال پادشاهى او به طول انجامید تا آنکه مردم دین حقّى را که پیش از پادشاهى او برگزیده بودند فراموش کردند و اوامر او را اطاعت نمودند و به ضلالت و گمراهى شتافتند و بر این حال بودند تا آنکه فرزندان آنها هم بر این جهالت و بطالت نشو و نما کردند، و عبادات الهى به کلّى از میان آنها رفت و نام خداى تعالى را نمى بردند و به خاطرشان خطور نمیکرد که غیر از پادشاه معبودى در جهان باشد. و این شاهزاده در زمان حیات پدرش با خداى تعالى عهد کرده بود که اگر روزى پادشاه شود، به گونه اى اطاعت الهى کند که هیچ یک از پادشاهان گذشته نکرده باشند و بر آن توانا نشده باشند. امّا چون به پادشاهى رسید غرور سلطنت، آن نیّت را از خاطرش محو کرد و مستى فرمانروایى چندان او را بیهوش کرد که چشم نگشود و به جانب حقّ نظر نیفکند. و در میان امراى او مرد صالحى بود که قرب و منزلتش نزد آن پادشاه بیشتر از دیگران بود و چون آن گمراهى و فراموشى پادشاه را میدید دلتنگ میشد و میخواست به او یادآورى کند که چه پیمانى با خداى تعالى بسته است، لیکن از شدّت صولت و جبروت او جرأت نمیکرد و از دینداران کسى غیر از او و یک شخص دیگر که در اطراف مملکت مخفى شده بود و کسى نام و نشانش را نمى دانست باقى نمانده بود. روزى آن مرد مقرّب جمجمه پوسیده اى را برداشت و در جامه اى پیچید و به مجلس پادشاه درآمد و چون به جانب راست پادشاه نشست آن جمجمه را بیرون آورد و در پیش خود گذاشت و با پاى خود بر آن میزد تا آنکه استخوانهاى ریز و پوسیده آن مجلس را آلوده کرد. پادشاه از آن عمل بسیار خشمگین شد و اهل مجلس همه متحیّر شدند و جلّادان با شمشیرهاى خود منتظر اشاره پادشاه بودند تا خونش را بریزند، ولى پادشاه جلوى خشم خود را گرفت و پادشاهان آن دوره با همه جبّارى و کفر خود براى رعیّت دارى و آبادى کشور خود بردبار بودند تا مردم را بهتر جلب کنند و بیشتر مالیات بستانند، پادشاه به سکوت خود ادامه داد تا آنکه آن مرد جمجمه را در جامه پیچید و برخاست. و روز دوم و سوم هم این عمل را تکرار کرد و چون دید که پادشاه از این جمجمه پرسش نمیکند و استنطاق به عمل نمى آورد روز دیگر یک ترازو و مشتى خاک هم با خود آورد و چون کار هر روز خود را تکرار کرد، ترازو را به دست گرفت و درهمى در یک کفّه آن نهاد و در کفّه دیگر اندکى خاک ریخت تا دو کفّه برابر شد پس آن خاک را در چشم آن جمجمه ریخت و خاکى دیگر برگرفت و در دهان آن جمجمه ریخت. در آن حال دیگر پادشاه را طاقت نماند و گفت: میدانم که زیادى قرب و منزلت تو باعث شده است که این اعمال را در مجلس من انجام دهى، مى پندارم که از این اعمال غرضى داشته باشى؟ آن مرد بر زمین افتاد و بر پاى پادشاه بوسه زد و گفت: اى پادشاه! ساعتى با خرد خود به من توجّه کن که مثل کلام حکمت مثل تیر است، که اگر بر زمین نرمى افتد مى نشیند و اگر بر زمین سخت افکنده شود قرار نمیگیرد، همچنین کلمه حق مانند باران است که اگر بر زمین پاکیزه قابل کشت ببارد از آن گیاه میروید و اگر بر شوره زار ببارد چیزى از آن نمیروید. و هوسهاى مردم مختلف است و پیوسته عقل و هوس در دل آدمى خلجان میکند و اگر هوس پیروز شود سفاهت و تندى کند و اگر عقل بر هوس ظفر یابد خطا و لغزشى از وى صادر نمیگردد. من از هنگام طفولیّت تاکنون دوستدار علم و دانش و به تحصیل آن راغب بوده‌ام و آن را بر هر کارى ترجیح داده‌ام و هیچ علمى نمانده است مگر آنکه از آن بهره وافر برده‌ام تا آنکه روزى در قبرستانى میگشتم و این جمجمه پوسیده را دیدم که از قبرهاى پادشاهان سر برآورده است، از غیرتى که به امر پادشاهان دارم بر من ناگوار آمد و آن را با خود برداشتم و به منزل بردم و با گلاب شستشو دادم و دیبا بر آن پوشانیدم و گفتم اگر این جمجمه پادشاهى است اکرام من در آن اثر کند و به زیبایى و خرّمى خود باز گردد و اگر جمجمه گدایى باشد اکرام من در او اثر نکند و چندین روز این عمل را تکرار کردم و هیچ تغییرى در او حاصل نگردید و چون اکرام من در او تأثیر نکرد، یکى از غلامان خود را که از دیگران پست تر بود طلبیدم و به او فرمان دادم که به آن جمجمه اهانت کند و دیدم که این حالت نیز در او هیچ تأثیر نکرد، آنگاه دانستم که اکرام و اهانت به حال او یکسان است و چون این حالت را در او مشاهده کردم به نزد حکیمان رفتم و از احوال آن جمجمه از ایشان پرسش کردم، ایشان نیز علمى نداشتند و چون میدانستم که پادشاه منتهاى علم و معدن حلم است هراسان به نزد تو آمدم و چون مرا نسزد که از شما پرسش کنم لا جرم سکوت کردم و دوست داشتم که مرا آگاه کنى که آیا آن جمجمه پادشاه است یا جمجمه گدا؟ و چون در تفکّر حال آن درمانده شدم با خود گفتم که دیده پادشاهان را هیچ چیز پر نمیکند و حرص ایشان به مرتبه اى است که اگر تمام زیر آسمان را به تصرّف درآورند قانع نمیشوند و بر تسخیر بالاى آسمان همّت میگمارند، امّا دیده آن جمجمه با خاکى به وزن یک درهم پر شد و همچنین نظر کردم به دهان این جمجمه و با خود گفتم اگر این دهان پادشاهان باشد چیزى آن را پر نمى سازد امّا مشتى خاک آن را پر کرد، حال اگر میگویى که این جمجمه گدایى است با تو احتجاج میکنم که آن را از قبرستان پادشاهان برداشتم، و اگر باور نمیکنى میروم و جمجمه هاى پادشاهان و گدایان را مى آورم و اگر براى جمجمه هاى آنها فضلى باشد، مطلب آنچنان است که تو میگویى و اگر بگویى آن از جمجمه هاى پادشاهان است پس بدان اى پادشاه! که او نیز به مانند تو داراى شوکت و زینت و رفعت و عزّت بوده و اکنون به این حالت رسیده است و نمى پسندم اى پادشاه که روزى جمجمه تو به این حال افتد و لگدمال شود و به خاک درآمیزد و کرمها آن را بخورد و کثرت تو به قلّت و عزّت تو به ذلّت مبدّل گردد و حفره اى که طول آن کمتر از چهار ذراع است تو را در بر گیرد و پادشاهیّت را به میراث برند و یادت منقطع گردد و هر چه کردى تباه شود و آنان که اکرام کردى خوار شوند و آنان که خوار ساختى گرامى شوند و دشمنانت شاد شوند و دوستانت گم شوند و زیر خاک نهان شوى که اگر تو را بخوانیم نشنوى و اگر اکرامت کنیم نپذیرى و اگر اهانتت کنیم خشم نگیرى و فرزندانت یتیم شوند و زنانت بیوه گردند و شوهرانى غیر تو را براى خود برگزینند. چون پادشاه این سخنان را شنید بر خود لرزید و اشک از دیدگانش روان شد و فریاد وا ویلا بلند کرد و چون آن مرد این تغییر حال را در او دید دانست که گفتارش در دل پادشاه تأثیر کرده است جراتش افزون شد و از این سخنان با او مکرّر گفت. پادشاه گفت: خدا بتو جزاى خیر دهد و به بزرگان دیگرى که در اطراف من هستند خیر ندهد. مقصود تو را دانستم و در کار خود بصیرت یافتم و مردم داستان توبه او را شنیدند و دانشمندان بجانب او آمدند و عاقبتش به خیر شد و مدّتى دیگر در قید حیات بود، آنگاه در گذشت.

ظهور عدم توانایی جن و انس در قیامت: یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذوُا مِنْ اَقْطارِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ فَانْفُذوُا (الرحمن) خطاب به گروه جن و انس در این آیه شریفه بطوری که از سیاق استفاده میشود از خطاب‌های روز قیامت است، و خطابی است تعجیزی، یعنی میخواهد بفرماید: روز قیامت هیچ کاری نمیتوانید بکنید. و مراد از استطاعت قدرت، و مراد از نفوذ از اقطار فرار از کرانه‌های محشر است، چون کلمه اَقْطار جمع قُطْر است که به معنای ناحیه است و معنای آیه این است که ای گروه جن و انس (در ضمن باید دانست این که جن را جلوتر از انس آورد، برای این بود که جن در حرکات سریع و تواناتر از انسان است، و خلقتش قبل از انسان است) اگر توانستید از حساب و کتاب قیامت بگریزید، این شما و این نواحی آسمانها و زمین، ولی به هر طرف بگریزید
بالاخره به ملک خدا گریخته اید، و شما نمیتوانید از ملک خدا درآیید، و از مؤاخذه او رها شوید. لا تَنْفُذوُنَ اِلاّ بِسُلْطانٍ. یعنی قادر بر نفوذ نخواهید بود مگر با نوعی سلطه که شما فاقد آن هستید، و منظور از سلطان قدرت وجودی است/ المیزان، ج۳۷،

مشاهدات من در جلسه ارتباط با ارواح (بصورت دنباله دار، بخش ۱۸)
عامل اصلى شکست هاى اجتماعى: توجّه به وضع روانى افراد، و طرز تربیت خانوادگى و اجتماعى آنها نیز بخوبى میتواند پرده از روى علل موفّقیّت و عدم موفّقیّت افراد بردارد و نقاط ضعف روانى و تربیتى آنها را که سرچشمه این شکستها شده روشن سازد، دیگر نیازى به پناه بردن به خرافات و کارما و عود ارواح نیست. نویسنده بحث «اسرار روح و زندگى» در مجلّه اطّلاعات هفتگى میگوید: موفقّیّت یا عدم موفّقیّت یک اثر علمى یا ادبى و هنرى یا یک اختراع صنعتى، یک نوع پاداش و کیفر اعمال انسانى است (در زندگانى هاى پیشین) و دخالت ارواح در اینگونه جریانات تا آنجا که قدرت داشته باشند نیز قطعى است... (این امور) بصورت ظاهر، عادلانه نیست... یگانه راه حلّ معمّا همان است که از برکت اسپریتیسم کشف شده؛ یعنى، یک نوع کیفر و پاداش و تا حدّى دخالت ارواح. با توجّه به حقایق بالا کاملًا روشن شد که نه ارواح بى کارند که بى جهت در کار خلق اللّه دخالت کنند، و نه زندگانى پیشینى بوده که اینها پاداش آن باشد؛ بلکه همه اینها علل خاصّ روانى و اجتماعى و تربیتى و جسمانى دارد، و نیازى به فرضیّه هاى نادرست نیست. عجیب این است که نویسنده مزبور با تصریح به این که این حوادث یک نوع کیفر و پاداش است، و با تصریحى که در شماره هاى گذشته کرده، آنجا که میگوید: شما اى پدران و مادران! بدانید تبعیض قائل شدن میان فرزندان گناهى است بزرگ که کیفرش دامن گیرتان خواهد شد؛ چه در این دنیا، و چه پس از مرگ در عالم ارواح و حتّى در زندگى آینده تان که به این جهان برمیگردید. میگوید: چرا فلانی مطلب زیر را به من نسبت داده: روح پس از جدائى از بدن، اگر نیازمند تکامل باشد، به بدن انسان دیگرى برمیگردد و دوره جدیدى از زندگى را شروع میکند. گاهى این دوره جدید زندگى، آمیخته به رنجها و ناراحتى هاست تا اعمال بد گذشته را جبران کند و گاهى آمیخته با شادکامیها، تا جبران محرومیّت هاى گذشته گردد. سپس میگوید: من کدام مطلبى را نوشته‌ام که یک در هزار! با این حرف غلط که شما به من نسبت داده اید، تناسب داشته باشد... این عمل شما کارى است که عرف و شرع و قانون، اسمش را گذاشته است جعل. بله جعل. شما را به وجدانتان سوگند! آیا این سخن که ما به او نسبت داده ایم، عین چیزى نیست که در پست قبل نقل شد؟ اگر جعل این است، پس هر حقیقتى جعل است. چرا شما گفته خودتان را به این زودى فراموش میکنید: خودشکن! آئینه شکستن خطاست. کدامیک جعل کرده ایم؟ جالبتر از همه این که میگوید: در مجلّه مکتب اسلام در شماره ۱۱۳ صفحه چهارم فرموده اند: زمینى که روى آن راه میرویم خدا است! اقیانوسها و بارانها خدا است! همین ستارگان و کهکشانها که جلو چشم ماست، خدا است. از خودم جعل نکردم عین عبارت ایشان است. راستى انسان نمى داند اسم این عمل را چه بگذارد؟! آیا من گفته‌ام زمینى که روى آن راه میرویم خداست؟ اقیانوسها و بارانها خدا هستند؟... آیا شما راست میگویید و اینها عین عبارت من است؟ پس اجازه بدهید عین عبارت خود را از همان صفحه بنویسم و تعیین نام این عمل شما را به وجدان بیدار خوانندگان بگذارم و بگذرم: آنچه از کلمه طبیعت در موارد دیگر میفهمیم، چیزى جز همین اتمها و ملکولها، همین موجودات مادّى بسیط و ترکیبات گوناگونى که از آن ساخته شده، چیزى جز همین زمین که روى آن راه میرویم، همین هوایى که استنشاق میکنیم، همین آبى که مینوشیم، همین طوفانها، و بالاخره همین سیّارات و کواکب کهکشانها نیست. آیا آنها هستند که اینقدر باهوش و باهدف و باتدبیرند و مطّلع؟ مسلّماً نه! پس منظور آنان (مادّیها که میگویند اینها آثار طبیعت است) از کلمه طبیعت، در حقیقت نیرویى است مافوق اینها همان نیرویى که جمعى او را اللّه و عدّه اى خدا و اینها هم طبیعت مینامند. توجّه میفرمائید مطلبى را که ایشان به من نسبت داده، درست ضدّ مطلبى است که من گفته ام، و مطلبى را که من به او نسبت داده ام، عین گفته اوست. اکنون بگویید کدامیک جاعل هستیم؟ در پست بعدی به این خواهیم پرداخت که، چرا فرضیّه کهنه عود ارواح از نو زنده شد؟ ان شاء الله.

ادامه خندق:
زهری گوید: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که از آن حضرت خواستند که مردی در باره آنها قضاوت و داوری کند فرمود: هر کس از اصحاب من خواستید اختیار کنید. آنها سعد بن معاذ را اختیار کردند، و پیامبر خدا هم رضایت داد. پس بر حکم و داوری سعد بن معاذ تن در دادند و تسلیم شدند. پیامبر امر فرمود آنها را خلع سلاح کنند و آنها را در قبه ای قرار دادند و دستور داد شانه آنها را بسته و در خانه اسامه حبس نمودند، و عقب سعدبن معاذ را فرستاد و او را آوردند. جالب اینکه، سعد که از قبیله یهود بود، حکم نمود که مردان رزمنده آنها را بکشند و زنان و کودکان آنها را اسیر نمایند و اموالشان را تقسیم و اراضی و منازلشان به مهاجرین تعلق بگیرد. فرمود: شما صاحب منزل و زمین هستید ولی مهاجرین مسکنی ندارند. پیامبر تکبیر گفت و به سعد فرمود: حقیقتا در باره آنها به حکم خدای عز و جل حکم کردی. و در بعضی از روایات است که فرمود: به حقیقت در باره آنها از بالای هفت آسمان به حکم خدا حکم کردی. و ارقعه جمع رقیع نام آسمان دنیاست. پیامبر مردان رزمنده آنها را که گمان کرده اند ششصد نفر بودند کشت. عده ای گفتند: چهار صد و پنجاه نفر مرد بودند، و هفتصد و پنجاه نفر هم اسیر گرفتند. و روایت شده که ایشان به کعب بن اسد که فرستاده آنها بود نزد پیامبر گفتند: ای کعب به نظرت پیامبر با ما چه خواهد کرد؟ کعب گفت: آیا در هر موقع و مکان خواهید گفت؟ مگر نمی بینید که پیامبر دست بردار نیست و هر کس از شما رفت برنمیگردد؟ بخدا قسم کشتن است. حی بن اخطب دشمن خدا را آوردند که بر تنش جامه ای سوراخ شده بود که آنرا از هر طرف مانند جای بند انگشت‌ها پاره کرده بود، تا از تنش بیرون نیاورند. دو دست او را با ریسمانی به گردنش بسته بودند. چون رسول خدا او را دید فرمود: بخدا قسم من خود را به دشمنی تو ملامت نمیکنم و لکن کسی که خدا را ترک کند خوار و بیچاره خواهد شد. آنگاه فرمود: ای مردم اعتراضی به امر خدا نیست، کتاب خدا و تقدیر او متصلا بر بنی اسرائیل نوشته شده است، سپس نشست و امر کرد گردن او را زدند، آنگاه رسول خدا زنان و کودکان و اموالشان را میان مسلمین تقسیم نمود و اسیرانشان را با سعد بن زیاد انصاری به طرف نجد فرستاد تا در آنجا فروخته و با پول آن اسب و سلاح خریداری کند. گویند: چون اعدام بنی قریظه تمام شد جراحت پای سعد بن معاذ باز شد و خون از آن جاری شد و پیامبر او را به خیمه ای که برایش در کنار مسجد زده بودند برگردانید.

فاطمه سلام الله علیها از زبان فضه قسمت پنجم (آخر)
حضرت امیر (علیه السلام جانم بفداش)، به زهرای اطهر فرمود: ای دختر رسول خدا! تو از کجا این را میگویی، در صورتیکه وحی خدا از خاندان ما قطع شده است؟ فاطمه اطهر گفت: یا علی! من همین حالا خوابیده بودم، و پدر بزرگوارم را در میان قصری از دُر سفید دیدم. وقتی چشمش به من افتاد فرمود: ای دخترم! نزد من بیا، زیرا در شوق دیدن تو هستم. گفتم: پدر جان! بخدا قسم که من بیشتر شوق ملاقات تو را دارم. پدرم فرمود: تو امشب نزد من خواهی بود. پدرم شخصی راستگو است، و به وعده خود وفا خواهد کرد. یا علی! هنگامی که دیدی من سوره یس را قرائت کردم، بدان که اجلم فرا رسیده. مرا غسل بده، ولی بدنم را برهنه نکن، زیرا من پاک و مطهرم. یا علی! خودت و اهل خانه‌ام که به من نزدیک هستند بر جنازه‌ام نماز بخوانید. یا علی! مرا شبانه به خاک بسپار، این خبر را پدرم پیغمبر خدا به من داده. حضرت امیر علیه السّلام فرمود: بخدا قسم من متصدی امر آن بانو شدم و بدن وی را از روی پیراهن غسل دادم. به خدا قسم که بدن فاطمه زهرا مبارک و پاک و مطهر بود. آنگاه بدن مقدس او را با باقیمانده حنوط پیامبر اسلام صلی اللَّه علیه و آله و سلم حنوط کردم، جسد مبارکش را در میان کفن هایش جای دادم و موقعی که میخواستم کفن او را گره بزنم صدا زدم: ای‌ام کلثوم، زینب، سکینه، فضه، حسن، حسین! بیایید از مادر خود زاد و توشه برگیرید، روز فراق آمد و ملاقات شما در بهشت خواهد بود. حضرت حسنین علیهما السّلام آمدند و در همان حال ناله میزدند: آه از این حسرتی که هیچوقت بخاطر از دست دادن جدمان پیامبر خدا، و مادرمان فاطمه زهرا از بین نخواهد رفت. ای مادر حسن و حسین! هنگامی که جدّ ما حضرت محمّد مصطفی صلی اللَّه علیه و آله و سلم را ملاقات کردی، سلام ما را به آن حضرت برسان و به آن بزرگوار بگو که ما بعد از تو در دار دنیا یتیم ماندیم! حضرت امیر فرمود: من خدا را شاهد میگیرم که فاطمه زهرا آه و ناله کرد، دست‌های خود را دراز کرد و حضرت حسنین را چند لحظه ای به سینه خود چسبانید. ناگاه هاتفی از آسمان ندا در داد که: یا اباالحسن! حسنین را از روی سینه فاطمه بردار. بخدا قسم که ملائکه آسمانها را گریان کردند، زیرا دوست، مشتاق دیدار دوست است. حضرت امیر علیه السّلام فرمود: من حسنین را از روی سینه زهرا برداشتم و هنگام بستن بندهای کفن، این اشعار را سرود:
فراق تو نزد من بزرگ ترین چیزها است
و از دست دادن تو برایم سخت ترین مصیبت است
من برای حسرت و غم کسی گریه و ناله میکنم
که بهترین راه مرگ را رفت
ای چشم من! با من همراهی کن که
حزن من دائمی است و برای دوست خودم گریانم
سپس امیرالمؤمنین علی علیه السّلام جسد فاطمه اطهر را روی دست خود گرفت و بسوی قبر پدرش رسول خدا آورد و فرمود: السلام علیک یا رسول اللَّه! السلام علیک یا حبیب اللَّه! السلام علیک یا نور اللَّه! السلام علیک یا صفوة اللَّه! منی السلام علیک: درود و تحیت من و دخترت فاطمه که بر تو وارد میشود، بر تو باد. حقا که امانت مسترد گردید. آه از حزن رسول! آه از حزن بتول! دنیا برای من تیره و تار شد. شادمانی و سرور از من دور شد. آن از حزن و تأسف من! آنگاه جنازه آن بانو را کنار قبر پیغمبر خدا آورد و به همراه گروهی از اهل خانه خود، اصحاب و دوستان و برخی از مهاجرین و انصار بر بدن مبارک حضرت زهرای اطهر نماز خواند. هنگامی که جسد فاطمه را به خاک سپرد، این اشعار را خواند: مصیبت و علل دنیا برای من زیاد است، صاحب دنیا که دنیا طلب باشد تا دم مرگ علیل خواهد بود، برای اجتماع هر دو نفر دوستی مفارقتی خواهد بود، حقا که بقای من نزد شما قلیل و اندک خواهد بود، حقا از دست دادن فاطمه زهرا که بعد از رسول خدا برای من اتفاق افتاد، دلیلی بر این است که هیچ دوستی دائم و برقرار نخواهد بود. بانو فاطمه اظهر به حضرت امیر سه وصیت کرد: با امامه دختر خواهرش ازدواج کند، چرا که او فرزندان حضرت زهرا را دوست می‌داشت؛ برای حضرت فاطمه تابوت درست کند و از آنجا که ملائکه شکل و شمایل تابوت را به حضرت زهرا نشان داده بودند، آن بانو اوصاف تابوت را برای حضرت امیر شرح داد؛ هیچ یک از آن افرادی که در حق آن بانوی مظلومه ظلم کرده بودند، در تشییع جنازه اش حاضر نشوند و بر جنازه اش نماز نخوانند. مسلم و واقدی و ابن عباس و دیگران روایت کرده اند که حضرت فاطمه زهرا وصیت کرد ابوبکر و عمر بر جنازه اش نماز نخوانند، و جنازه اش را شبانه به خاک بسپارند. در تاریخ طبری آمده است که، فاطمه اطهر شبانه دفن شد و غیر از عباس، علی، مقداد و زبیر، کسی در تشییع جنازه آن بانو حاضر نشد. در روایات شیعه نقل شده که حضرت امیر، حسن، حسین، عقیل، سلمان ابوذر، مقداد عمار و بریده و بنا به روایتی عباس و پسرش فضل، و طبق روایت دیگری حُذَیفه و ابن مسعود بر جنازه آن بانوی معظمه نماز خواندند. اصبغ بن نُباته میگوید: از حضرت امیر در این باره که چرا فاطمه شبانه دفن گردید پرسیدند. فرمود: به این دلیل که فاطمه زهرا از گروهی خشمناک بود، و راضی نبود که آنان برای تشییع جنازه اش حاضر شوند، و بر کسی که فرزندان فاطمه را دوست نداشته باشد، حرام است که بر جنازه هیچ یک از آنان نماز بخواند.

حُسنیّه بخش دهم
حُسنیّه گفت: ای ابراهیم، پیامبر که از دنیا رفت آیا برای خود وصی تعیین کرد یا نه؟ ابراهیم گفت: وصی تعیین نکرد. حُسنیّه گفت: آیا این عمل پیامبر درست بود یا خطا؟ و آنچه خلفا در سقیفه بنی ساعده انجام دادند چطور؟ خطابود یا صحیح؟ ای ابراهیم پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم راخطا کار میدانی یا اصحاب را؟ ابراهیم از جواب درماند، چون اگر میگفت پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم خطا کرده، دین و شرع را ناقص تلقی نموده، و اگر میگفت خلفا خطا کرده اند، موجب بطلان مذهب خود و اثبات مدعای حُسنیّه میشد. حیرت زده سر در گریبان فرو برد و ساکت ماند. حاضرین در مجلس خندیده و او را سرزنش کردند که چگونه با آن همه ادعای علم و دانش از جواب کنیزی عاجز مانده است. هارون ملعون چون ابراهیم را مضطرب دید، و فهمید که این مسئله موجب فضاحت شده است، رو به وزیر خود یحیای برمکی ملعون کرد و گفت: شنیده‌ام میان علمای بغداد و برخی علما در باب خیر و شرّ اختلاف نظری هست، از ابراهیم سؤال کن نظرش چیست؟ ( در این بخش از متن اصلی این کتاب، به مباحث خیر و شر و قضا و قدر، اشاره شده که بدلیل پیچیدگی هائی که دارد و برایت چندان قابل استفاده نیست، حذف، و علاقمندان را به کتب علمی که جایگاه طرح چنین مباحثی است ارجاع میدهم) (به دنبال مسائلی که بین حُسنیّه و ابراهیم رد و بدل شد) ابراهیم مجال یافت و (با اشاره به اعتقاد شیعیان به عصمت و پاکی انبیا علیهم السلام) گفت! ای حُسنیّه: به اعتقاد تو تمامی انبیاء معصوم هستند و در اینصورت آنان معصیتی را مرتکب نشده بودند، پس چرا بدرگاه خداوند آنقدر توبه و استغفار نمودند؟
با سخن ابراهیم یحیای برمکی خندید و گفت: آیا از عهده بحث قبل بر آمدی و دلیل حُسنیّه را ردّ کردی که اکنون در مورد عصمت انبیا بحث میکنی؟ حُسنیّه گفت: ای ابراهیم! این اشکال تو موافق ادب نبوده، و بی موقع و ناوارد است. اگرچه در این مسئله نیز جوابت را خواهم داد. ای ابراهیم، در مورد عصمت انبیاء و اوصیاء ایشان اشکالی مطرح نمودی، بدانکه اعتقاد من این است که همگی آنان معصوم و از جمیع معاصی به دور هستند، و باید همه انبیاء و اوصیاء از ابتدای طفولیت تا پایان نبوّت و وصایت از گناه و فراموشی به دور باشند. زیرا که ایشان امین سرّ خدا هستند، از این رو چگونه روا باشد که در مقامِ اطاعت از شیطان که پست ترین موجودات و دورترین مخلوقات از محضر کبریائی است برآمده و از خدا دور شوند؟ بدانکه شیطان بر ایشان راهی ندارد و از ایشان افعال شیطانی صادر نمیشود. انبیاء و ائمه باید پاک باشند و متصف به صفات زشتی مثل کینه و بخل و حسد و جهل و حرص نباشند و معلول جسمی نبوده و مبتلا به امراضی چون پیسی و جُذام و گنگی نباشند، و از جمیع نقائص مطهر و منزه بود، و دروغ گو و هوسران نباشند. ای ابراهیم! امام باید بافضیلت ترین و عالم ترین و زاهدترین و با ورع ترین و باتقوی ترین و سخی ترین و شجاع ترین مردم اهل زمان خود باشد، و از همه مردم بی نیاز باشد. هر غلام زرخریدی سزاوار امامت نیست. امام از سوی خدای متعال و رسول گرامی او به این سمت منصوب شده باشد، تا مردم در تبعیت از او دل نگران نباشند. دلیل دیگر بر واجب بودن عصمت امام این است که احتمال دارد فرد غیر معصوم مرتکب ظلم گردد و حال اینکه حضرت پروردگار جلّ و علا میفرماید: لا یَنالُ عَهدِی الظّالِمین: عهد من (که همانا نبوت ورسالت ومقام امامت باشد) به ظالمان نمیرسد. بقره. چون سخن حُسنیّه به اینجا رسید، لرزه بر جان هارون لعنة الله علیه افتاد، چرا که وی ادعای خلافت به حق میکرد و حتی یکی از این صفات را هم دارا نبود. یحیی بن خالد برمکی ملعون که متوجه اضطراب هارون شد... ادامه دارد...

زیارت جامعه بخش نهم
در معنای سلام اَلسَّلامُ عَلَیکُمْ: سلام نوعی از تحیت است، چنانکه در تفسیر قول خدای تعالی: وَإِذا حُییتُم بِتَحِیةٍ فَحَیوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلی کُلِّ شَی ءٍ حَسِیباً: در تفسیر قمی آمده که سلام و غیر آن از انواع برّ و نیکی است و مؤید آن روایت مناقب (بحارالانوار، ج ۸۱) است، گفت: کنیزکی برای امام حسن علیه السلام شاخه ریحان آورد، حضرت فرمود: تو بخاطر خدا آزادی. در این باره از آن حضرت پرسیدند، فرمود: خدای تعالی ما را ادب فرموده و گفت: وَإِذا حُییتُم بِتَحِیةٍ فَحَیوا بِأَحْسَنَ مِنْها: وقتی تحیت داده شدید شما به وجهی بهتر پاسخ دهید. بهتر از هدیه کنیزک آزادی وی بود. قبل از اسلام، تحیت (أهلاً و مرحباً) و غیر آنها بود و بعد از اسلام، تحیت خاصّه (سلام علیکم) و دیگر جملات مربوطه گردید و مقصود از بزرگداشت این است که دوست، دوست را محترم شمارد تا دلهای آنها با همدیگر الفت یابد، و دلیل بر اینکه مراد از سلام تحیت است، این سخن حق تعالی است که: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ یهْدِیهِمْ رَبُّهُمْ بِإِیمانِهِمْ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الأَنْهارُ فِی جَنّاتِ النَّعِیمِ دَعْواهُمْ فِیها سُبْحانَکَ اللَّهُمَّ وَتَحِیتُهُمْ فِیها سَلامٌ: کسانیکه ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، خدای تعالی ایشان را بواسطه ایمانشان راهنمایی میکند، در بهشت پر نعمتند در حالیکه در زیر پای ایشان نهرها جاری است، سخن ایشان در بهشت این است که منزهی پروردگار ما و تحیت ایشان در بهشت سلام است. و فرمود: تَحِیتُهُمْ یوْمَ یلْقَوْنَهُ سَلامٌ: تحیت ایشان به هنگامی که وی را ملاقات نمایند، سلام است. و فرمود: وَأُدْخِلَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِیتُهُمْ فِیهَا سَلَامٌ: آنانکه ایمان آورده و کارهای نیک انجام داده اند، به بهشتی داخل میگردند که در آن نهرها جریان دارد و ایشان در آن به اذن پروردگارشان جاودانند، تحیت ایشان سلام است. و مراد این آیات این است که آن بهشتها با آن نعمتهای همیشگی به ایشان سپرده میگردد، همین برترین تحیت میباشد و لازمه آن سلامت از آفت‌های زندگی جاودانی است که هرگز مرگ را بدان راه نیست، زیرا سلام خواه مصدر سلَّم (به تشدید) و خواه سَلَمَ (به تخفیف آن) به معنای سلامت است.

علی نامه بخش ۱۳
بعد بقیه داستان را بدینگونه می‌آورد: منظور از عورتان همسران هرمزان و برادر او بهمن است که در حال نماز به دستِ فرزند عمر کشته شدند. بعد بقیه داستان را بدینگونه می‌آورد:
حسین چون بدید آنچنان حال کار
ز بهراء ایشان ببد سوگوار
برفتند بفریاد نزد على (ع)
علی (ع) چون بدید آن سوار یلی
همه اهل بیت و قراباتِ خویش
ببودند غمگین و دل گشته ریش
بگفتند که ما را تو فریاد رس
ابا شهربانو و بسیار کس
بکرد او چنان ظلم و بیداد و کین
بر آن بی گناهان با داد و دین
منش گفتم ای شهربانو کنون
تو صابر شوی، مزد یابی فزون
گُسیل کردم ایشان از پیش خویش
مرا بود آن کشته نزدیک خویش
ولیکن نکردم من از داوری
ندادم مر آن خویش را یاوری
کنون وقت آن داوری آمده است
دگرگونه گفتارها بیهده ست
من از حق دو کشته بی گناه
همی دارم این کشته ات را نگاه
دودیت بر شهربانو رسان
ببر کشته خویش را این زمان / ۲۲۵ پ

جعل زن ستیز در شاهنامه فردوسی: نگارنده به زنانی برخورده است که در عین شیفتگی به فردوسی، اینگونه بیتها را معضلی حل ناشدنی می انگاشتند و زنان فرهیخته دیگری که به سبب رواج این بیتها به نام فردوسی، حتی به سراغ شاهنامه نرفته و آن را نخوانده اند. از سوی دیگر، بسیاری از مردان را دیده ام که این بیتهای زن ستیزانه، ازجمله بیت مذکور را از حفظ دارند و چونان سندی موثق از زبان شاعری محبوب و عالی مقام به مخاطب خود عرضه میکنند و از مناظره ای خودساخته سربلند بیرون می آیند! در این جستار سر آن ندارم که به بررسی نقش زن در شاهنامه بپردازم. بلکه میکوشم به بررسی و ارزیابی مهمترین بیتهایی بپردازم که در آنها در حکمای تعمیم پذیری زن مورد انتقاد یا طعن و هجو قرار گرفته است. اینگونه بیتها را به دو دستۀ الحاقی و اصلی تقسیم کرده‌ایم. در اینجا خواننده شاید بپرسد که ملاک الحاقی دانستن این بیتها چیست؟ در پاسخ میگویم، ملاک اصلی علافه بر نسخه اصلی در موزه، همانا قواعد و ضوابط نسخه شناسی است که از ملاکهای دیگر، چون سبک شناسی و جز آنها استوارتر و اطمینان بخش است، این بیتها را از چاپها و تصحیحات مختلف شاهنامه در زیر می آوریم و در هر مورد با استناد به دستنویسها نشان میدهیم که همۀ آنها سروده کاتبان و شاهنامه خوانان است که طی قرنها کتابت این کتاب ارجمند بدان الحاق شده اند. بیتهای الحاقی: نخست به ارزیابی معروف ترین بیت زن ستیزانۀ شاهنامه که بیشتر ذکر شد میپردازیم:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک ازین هر دو ناپاک به
در برخی از چاپهای شاهنامه، پس از بیتهای بالا که بی گمان اصلی جعلی است، و در پست بعدی درباره آنها بحث خواهم کرد، دو بیت زیر می آید:
به گیتی بجز پارسا زن مجوی
زن بدکنش خواری آرد به روی
زن و اژدها هر دو را خاک به
جهان پاک ازین هر دو ناپاک به
اینها هم جعلی هستند و در نسخه اصلی نیست، بیت آخر در ۱۵ دست‌نویس از کهن‌ترین و معتبرترین دستنویس‌های شاهنامه که تصحیح جلال خالقی مطلق براساس آنها استوار است، نیست و در چاپهای معروف ژول مول و مسکو و حتی بروخیم نیز دیده نمیشود. پس این بیت چگونه معروف خاص و عام شده است؟ تا آنجا که بنده جستجو کرده ام، بیت مذکور در چاپ کلکته و بمبئی متأخر و کم اعتبار شاهنامه، اضافه شده، و از همان طریق به برخی از چاپهای کم اعتبارتر ایران، مانند شاهنامه چاپ امیربهادر، شاهنامه‌ای که انتشارات ایران باستان به یادگار جشن هزارمین سال فردوسی منتشر کرده راه یافته است. بعضی از این ناشرین هم بی تقصیر هستند، چون از این قضیه بی خبر بوده اند که شاهنامه در طی چندین دوره، به جعل آمیخته شده، و چاپ کلکته رسواتر از مابقی است. جعل دیگر نسبت به زنان، در ابیاتی جعلی رستم پس از ذکر دلاوریهای خود، به پدرش زال میگوید:
از افکندن شیر شیرست مرد
همان جستن رزم و دشت نبرد
زنان را از آن نام ناید بلند
که پیوسته در خوردن و خفتند
این ابیات جعلی هستند، اگر به نسخه های آبگوشتی نگاهی بیندازیم متوجه میشویم که این جعل تنها در تک نسخه چاپ مسکو الحاق شده. البته برای کسی که اندکی با ادبیات و شاهنامه آشنایی داشته باشد متوجه میشود که، هم به لحاظ لفظ چرند و پرند، و هم از نظر معنی سست است، و بصورت تصنّعی با یکدیگر پیوند یافته. همچنین نگرش و خلقیات فردوسی، بعنوان مسلمانی شیعه، اخلاق مدار و راستی پیشه، با چنین اراجیفی همخوانی ندارد، زیرا شاهنامه اصلی خود بهترین گواه، برای شناخت شخصیت فردوسی کافی است.

فاطیما بخش هشتم
اما این راز چیست؟ برخی معتقدند که سومین و آخرین راز، پرده برداری از یک فساد در واتیکان، بی توجهی واتیکان به اصول کتاب آسمانی، و فرو پاشی کلیسای کاتولیک است. اما برخی گمان دارند که ممکن است آخرین راز فاطیما پیشگویی یک فاجعه هسته ای و نهایتا نابودی کامل بشر باشد. بیش از ۸۰ سال است که سومین راز فاطیما همچنان لاینحل باقی مانده است، و بسیاری از کاتولیک ها بیم داشتند که آخرین راز فاطیما احتمال وحشتناک یک جنگ هسته ای را پیشگویی کرده باشد. در ۱۳ ماه مه سال دو هزار یعنی ۸۳ سال بعد از اولین ظهور فاطیما، واتیکان اعلام کرد که سرانجام راز سوم فاش خواهد شد. واتیکان محتویات نامه اسرار آمیز لوسیا را که در سال ۱۹۹۴ دریافت کرده بود، و جزئیات آخرین پیشگویی را در بر داشت منتشر کرد. بخش اول راز سوم از یک فاجعه رخ نداده خبر میداد ... فرشته ای دیدیم با شمشیری آتشین در دست چپ، شعله هایی که گویی جهان را به آتش خواهند کشید، اما بانوی مقدس ما، با تابشی که از دست راست خود متساعد کرد، شعله ها را فرو نشاند... متن این موضوع را میرساند که آتش وحشتناکی زمین را احاطه میکند و وقتی که فرشته میخواهد با شمشیر آتشین خود به زمین حمله کند فاطیما (س) با دستش مانع برخورد شمشیر با زمین میشود و احتمالا بانوی تسبیح بشریت را از یک جنگ هسته ای نجات داده است. آیا این پیشگویی درباره آینده بود یا درباره گذشته؟ لوسیا پس از نوشتن نامه، هشدار داده بود که آنرا تا سال ۱۹۶۰ باز نکنند. با توجه به اینکه فاطیما به لوسیا قول داده که، تا پایان عمر همراهش باشد و او را تنها نگذارد، قطعاً این خواسته از طرف فاطیما بوده. امّا آیا میان این تاریخ و پیشگویی بانوی تسبیح مبنی بر نابودی جهان رابطه ای وجود دارد؟ در ۱۷ آوریل سال ۱۹۶۱ آمریکا حمله ناموفقی را در خلیج خوکها در سواحل جنوبی کوبا آغاز کرد، این رویداد مهم منجر به بحران موشکی کوبا در اکتبر سال بعد شد، که اولین کشورهای هسته ای جهان را در یک تقابل قدرت درگیر کرد که میتوانست دنیا را نابود کند. روسیه موشک های هسته ای را به کوبا آورده بود. این موشکها آنقدر به مرزهای ساحلی آمریکا نزدیک بودند که جان اف کندی، رئیس جمهور وقت آمریکا گفت: این موشکها را بلافاصله از این منطقه جمع کنید، و روسیه هم متقابلا اعلام کرد که این کار را نخواهد کرد، و آمریکا میدانست که روسیه اسلحه را روی شقیقه اش قرار داده. کندی در یک سخنرانی گفت: سیاست ایالات متحده این است که اگر هر موشک هسته ای از خاک کوبا به هر کشوری در نیم کره غربی پرتاب شود، حمله اتحاد جماهیر شوروی به خاک آمریکا تلقی خواهد شد. اگر این اتفاق میفتاد و موشکی از سوی شوروی شلیک میشد، به احتمال قوی یک جنگ هسته ای روی میداد و ممکن بود به نابودی بشریت بیانجامد. کمونیسم از دهه ۱۹۸۰ رو به انزوا گرفت، و امروز روابط آمریکا و روسیه تا حد قابل ملاحظه ای نرم تر شده است، هر چند موقت است. پاپ جان پل دوم وجود خود را در راز سوم میدید. پاپ که از دهه ۱۹۶۰ یکی از مهمترین شخصیت های واتیکان محسوب میشد، احتمالا چندین دهه از راز سوم آگاهی داشت، و فاش شدن آن ارتباط او با این راز را آشکار کرد. لوسیا اینگونه به یاد می آورد ... پدری سفید پوش که به نظر ما پدر مقدس می آمد. پدر مقدس از شهری بزرگ و نیمه مخروبه میگذشت، و هنگامی که به بالای کوه میرسید، او و تمام همراهان مذهبی اش با گلوله و تیر کشته میشوند... بسیاری معتقدند این بخش از راز سوم وقایع ۱۳ ماه مه سال ۱۹۸۱ را بازگو میکند یعنی دقیقا ۶۴ سال پس از اولین ظهور بانوی نورانی در شهر فاطیما. مطمئن نیستند که این پیشگویی ها کاملا به حقیقت پیوسته باشند و میگویند که ممکن است جهان هنوز هم در مسیر نابودی حرکت کند. به اعتقاد آنان این پیشگویی دو حالت دارد، یعنی یا یک جنگ سخت در خواهد گرفت و ملت ها نابود خواهند شد، و یا در سراسر دنیا صلح برقرار خواهد شد. آیا راز سوم بطور کامل فاش شده است یا آنگونه که برخی اعتقاد دارند موارد دیگری در سایه واتیکان پنهان مانده است؟مفسرین وقایق امروز چنین احتمالی را باور دارند. حال سوال این است که ما از اراده مان در راه برقراری صلح جهانی استفاده میکنیم؟ یا در راه ساختن جهنمی در دنیا؟

حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت کند: همانا از تواضع شمرده میشود اینکه شخص به جایگاهى نه جایگاه دیگر خوشنود باشد (یعنى در وارد شدن به مجلسى براى نشستن به همان جاى خالى خوشنود باشد و هوس جاى بالاتر را در سر نداشته باشد) و دیگر اینکه به هر کس که برخورد میکند سلام کند و جدال را ترک کند، اگر چه حق با او باشد و دوست نداشته باشى که بخاطر تقوا و پرهیز کاریت مورد حمد و ستایش قرار بگیرى.
حدیث :
معاویه بن وهب گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: دانش بجویید و همراه با دانش، خود را با بردبارى و وقار زینت ببخشید و در مقابل کسانى که به آنان دانش مى آموزید تواضع و فروتنى کنید و براى کسى که از او دانش مى آموزید تواضع کنید و از دانشمندان متکبر و سرکش ‍ نباشید که در نتیجه ، کار باطل شما (عمل و گفته) حق شما را از بین مى برد.
حدیث :
عیسى بن مریم علیه السلام به اصحاب و حواریون خود فرمود: من از شما خواسته اى دارم، خواسته ام را برایم برآورده سازید. گفتند: اى روح الله، خواسته ات رواست، پس حضرت برخاست و پاهاى آنان را شست، آنان گفتند: ما به این کار سزاوارتریم از شما (و ما باید پاهاى مبارک تو را بشوئیم) حضرت فرمود: همانا سزاوارترین مردم در خدمتگزار بودن، شخص عالم است و من در برابر شما اینگونه تواضع نمودم تا شما نیز پس از من همانند تواضع مرا، در میان مردم داشته باشید. سپس فرمود: علم و حکمت به وسیله تواضع آباد میشود نه با تکبر، و همچنین است که در دشت گیاه میروید نه در کوه سخت.

دوست خوب

آدم خوب به پستتون خورد نگهش دارید؛ اگه رفیقه رفاقت کنید، اگه شریکه شراکت کنید، اگه دوسش دارید باهاش ازدواج کنید، خلاصه یه کاری واسه خودتون بکنید. آدم خوب خیلی کم پیدا میشه، شروع هر روز فرصتی دوباره است.

شایعه کبوتر سه سر در حرم امام رضا علیه السلام توسط یه پیج اینستاگرامی‌ مریض، که بر میداره از این کلیپا میسازه، و شعور پایین بعضیا رو به چالش میکشه، از همه عجیب تر اینه که ۱۷۵ هزار نفر لایکش کردند، همه هم تو کامنتها تاییدش کردن، ۴۹۰ هزار نفر هم برای دیگران فرستادن تا عقل ناقص خودشون رو نشون بدن، وقتی کسی بتونه روی جهل مردم سواری کنه، چرا که نکنه. فقط خواستم بگم رفیق، سواد رسانه ای رو جدی بگیریم.

بهائیت کثیف ترین فرقه و نوکر یهود هستند. بهائیت یک فرقه کاملا شیطانی است که اکثر پیروان آن واقعاً حرامزاده هستند، و زنانشون رو به اجنبی میدهند تا فرزند حرامزاده برایشان درست کند، و سیاهترین تفکر را دارند. و بشدت مورد حمایت اسرائیل و انگلیس است. و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل زنی فاحشه بنام قره العین که سالها بین سران فرقه دست به دست میشده، نقش مهمی در جذب زنان و به فساد کشیدن آنان داشته.

رهبر خطاب به نخبگان گفت: مسئولین رسمی را دور بزنید. اگر مسئولین رسمی با شما همکاری نمیکنند، همانطور که تحریم‌ آمریکا را دور میزنیم، شما هم آنها را دور بزنید. ما هم شکر خدا بصورت مادر زادی دکترای دور زدن داریم، اصلاً داخل ژن و خون ماست.

سوال: مگه کسی با دیدن یه تار مو تحریک میشه؟
یعنی هر کی دو دقیقه با نامحرم خلوت کرد فاسد میشه؟ این سوالها و شبهه‌ها همه‌شون نتیجه نفهمیدن دلیل و حکمت حساسیت اسلام به محرم و نامحرمه. اگر متوجه بشیم که چرا انقدر نسبت به این موضوع حساسیت وجود داره، و درباره حجاب و حیا و عفاف تذکر داده شده، قضیه برامون حل میشه.

من خودم علاقه زیادی به سگ و دیگر حیوانات دارم، ولی محل نگهداری سگ، طبیعت و گله گوسفند و روستا هست، نه آپارتمان نشینی و زندگی شهر نشینی، نه توی پارک و مترو، عادی سازی و نگهداری سگ در منزل بعنوان یک فرهنگ روشنفکری و به بهانه حمایت از حقوق حیوانات، که متاسفانه در بین اقشار ایرانی ترویج میشه، و همراه با بی حجابی، به یکی از راههای ترویج فرقه و فرهنگ مزخرف بهائیان تبدیل شده، یکی از رفتارهای موذیانه بهائیان سرسپرده یهود است که تلاش میکنند سگ داری و سگ بازی را بعنوان فرهنگ ترویج کنند، و متاسفانه خیلی از شیعیان در ایران ناآگاهانه و بدون تفکر در اشاعه این فرهنگ فرقه ضاله و پلید بهائیت سهیم شده اند. چه بسا که سگ در شریعت اسلام حیوانی ذاتا نجس است و بودن آن در خانه موجب اشکال در نماز و روزه و دعا است، و خانه همیشه نجس، و دور کننده فرشتگان هستند، میباشد.

بمب اتم چگونه عمل میکند؟ بمب اتمی با شکافت هسته‌ای اورانیوم ۲۳۵ یا پلوتونیوم ۲۳۹ کار میکند: یک نوترون به هسته برخورد کرده، آنرا به دو تکه شکافته و انرژی عظیم (به فرم گرما و تشعشع) همراه با نوترون‌های بیشتر آزاد میکند؛ این نوترون‌ها زنجیره‌ای انفجاری ایجاد میکنند که در کسری از ثانیه معادل میلیون‌ها تن تی ان تی قدرت دارد.

مورگان اورتگاس، نماینده آمریکا در نشست شورای امنیت ۲دی۱۴۰۴ : با ایران مذاکره مستقیم ومعنادار میخواهیم شرطش هم اینه هیچ غنی سازی نداشته باشین. رهبر پیشاپیش در خرداد۱۴۰۴ در جوابشون گفت: به شما چه مربوط؟ شما چکاره اید؟ شما بمب اتم دارید، این همه جنایت میکنید، به شما چه که مردم ایران غنی سازی داشته باشه یا نداشته باشه؟ از چه موضع حقوقی این حرفها رو به ملت ایران میزنید؟ ایران یه ملتی هست که اختیارش دست خودش است. شما چه کاره اید تصمیم بگیرید ایران غنی سازی داشته باشه یا نداشته باشه؟ حرف حساب جواب نداره، یهود با اون سابقه سیاهش زور میزنه همه چیز رو در انحصار خودش داشته باشه، جودی جان، اینقدر زور نزن هتگت پاره میشه.

بانکی‌پور: مردم ایران در برابر بی‌حجابی، خودشان وارد میدان خواهند شد. مردم اگر متلاطم بشوند، جدی متلاطم خواهند شد؛ من به مسئولین هشدار دادم که از روزی میترسم که مردم از مسئولین عبور کنند و خودشان وارد میدان شوند؛ پیش‌بینی میکنم مردم این سطح ابتذال را تحمل نخواهند کرد؛ این یک واقعیت است؛ به معاون رئیس جمهور گفتم اگر یک مردی بخواهد با لباس زیر به خیابان بیاید چه میکنید؟

‌‌پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند اِنَّ الْحُسین مِصباحُ الْهُدی وَ سَفینَهُ الْنِّجاة. به رسم ادب و ارادت سلام میدهیم به ارباب بی کفن: السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِکَ عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِیَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَعَلى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

مستند شنود بخش چهارم
این مستند به بررسی موضوعاتی مانند مرگ و زندگی پس از آن می‌پردازد و به نوعی به تجربیات نزدیک به مرگ و تأثیرات آن بر زندگی انسانها اشاره دارد. مستند شنود در دو فصل تولید شده و شامل بخش‌های مختلفی از جمله پرسش و پاسخ و جلسات خصوصی بوده و به دلیل برخی دلایل امنیتی، از انتشار تصویر تجربه‌گر خودداری شده و بصورت صوتی ارائه شده است. موضوعات مطرح شده در این مستند شامل نبردهای آخرالزمانی و تجربیات شخصی راوی در مواجهه با چالش‌های امنیتی و سیاسی است. همچنین، این مستند به بررسی تأثیر اعمال انسانها بر تجربه مرگ و زندگی پس از آن می‌پردازد. درجریان درگیری های امنیتی سال ۹۳ در عراق و سوریه و چند کشور منطقه و بروز بحران و فاجعه ای بنام داعش در سوریه ، وی متوجه برخی تحرکات مشکوک در مناطق مرزی کشور میشود. او که تقریبا مطمئن شده هسته های داعش در کشور مشغول عضوگیری و برنامه ریزی برای مقاصد شومشان هستند، به برخی استان های مرزی سفر میکند و تا نزدیکترین موقعیت ها به تروریست ها نفوذ کرده و اقدام به جمع آوری اطلاعات میکند. در مسیر برگشت از ماموریت، در اثر حادثه ای به بیمارستان بقیه الله(عج) مراجعه میکند و در آن بیمارستان تجربه ای نزدیک به شهادت را داشته است. ادامه در ادامه مطلب..

ادامه مستند شنود: پیش‌گویی‌های راوی شنود (صادق) درست از آب درآمد: پزشکیان و تفکر امثال ظریف ... اسقاطیل در زمان حج و در حین مذاکرات، حمله کرد. وی گفت: این اتفاق جنگ هم از مشاهداتم بود. در ایام حج و هم زمان تیم ایرانی ما در حال مذاکره هستند. این جنگ حتما باید با حملات کوبنده ما به قلب تل‌آویو و دیمونا و حیفا ادامه پیدا کنه و چیزی که حقیر دیدم این است. این جنگ با نابودی کامل اسقاطیل ان‌شاءالله همراه خواهد شد. اتحاد و همدلی مردم ایران در حمایت از نظام شرط پیروزی ما خواهد بود. سوره فتح و سوره نصر را بخوانیم، ۲۱ مرتبه آیت الکرسی برای سلامتی رهبر و فرماندهان و سربازان ایران و محور مقاومت فراموش نشود، ظهور، بهایی دارد که باید پرداخت. سرباز کوچک شما، صادق راوی مستند شنود.

مستند شنود: بسم الله الرحمن الرحیم، هوشیار باش، به زودی شاهد اتفاقات سختی در منطقه و در ایران خواهیم بود. آمریکا با ورود اطلاعاتی و عملیاتی به لبنان و غزه این دخالت ها را شروع میکند. در این اتفاقات آمریکا نقش ۸۰ درصدی و اسقاطیل نقش ۲۰ درصدی خواهد داشت. تمام ترورهای منطقه (لبنان و سوریه و عراق) توسط آمریکا طراحی و اجرا میشود و به اسم اسرائیل تمام میشود. حتی در حمله احتمالی نظامی به ایران، آمریکا نقش اساسی خواهد داشت. به من نشان داده شد (نتیجه این حمله یقینا به نابودی اسقاطیل و نابودی بیشتر پایگاه های نظامی امریکا و ناوهای آمریکا در منطقه خواهد انجامید) فقط نکته کلیدی این است؛ در صورت شروع حمله آمریکا و اسرائیل به کشور در همان ساعات اولیه، بدون فوت وقت باید پایگاه‌های آمریکا در عراق، قطر و بحرین و همچنین ناوهای امریکایی در تیررس، مورد حمله متقابل قرار گیرد. همه محور مقاومت در عراق و یمن و سوریه باید پای کار بیاید. طی طرح‌ریزی سازمان سیا، منافقین هم نقش بسیار زیادی در آشوب داخل کشور ایفا خواهند کرد. اکثر آتش سوزی‌های صنعتی و نفتی و گازی و خرابکاری های زیر ساختی بعهده عناصر منافقین در داخل کشور است. باید در همان ساعات اولیه کلیه مقرهای منافقین در پاریس سوئد و آلبانی با موشک و پهپاد مورد حمله قرار گیرد. مردم عزیز بعد از نزدیک به پنجاه سال از انقلاب یقین بدانید این لحظات تاریخی ترین و طلایی ترین برگ تاریخ انقلاب خواهد بود. خداوند دشمنان اسلام را به خودشان مشغول خواهد کرد (ان شا الله) این اتفاقاتی که حقیر در عالم کما مشاهده کردم، یکی یکی در حال اتفاق افتادنه. از امروز تا آخر هفته ذکر صلوات و استغفار و خواندن سوره نصر هر روز فراموش نشه. و من یتوکل علی الله فهو حسبه. هرکس بر خدا توکل نماید، خدا او را کفایت میکند. مستند شنود.

برنادت سوبیرو قسمت چهارم
خلاصه ای از دیدارهای بانوی مقدس از زبان خود برنادت: صبح روز ۱۱ فوریه، آنروز من با دو دختر دیگر رفته بودم ساحل رودخانه ی گیو. ناگهان صدایی شبیه خش خش شنیدم. مثل وقتی باد میوزد، برگ درختان را تکان میدهد. برگشتم سمت صدا، اما درختها به وضوح آرام بودند و صدا از آنها نبود. بعد بالا را نگاه کردم. یک غار آنجا بود (غاری وجود ندارد، بلکه کمی تو رفتگی در صخره است) یک توده ابر طلایی رنگ از غار در آمد و بطرف طاقچه سنگی ماسابیل (تورفتگی) جاری شد. بعد، یک بانوی کوچولو، بسیار جوان و زیبا، بسیار زیباتر از آنچه که در تمام عمرم دیده بودم، همانند بانویی حدود هفده هجده ساله در گوشه طاقچه سنگی ظاهر شد. او با اشاره به من میگفت که نزدیک بروم و پیوسته به روی من لبخند میزد، گویی مادرم است. او سعی میکرد به من بفهماند که اشتباه ندیده ام و وجود او واقعیت دارد. بانو یک جامه سراسر سپید بر تن کرده بود (چادر سفید) با یک روسری بزرگ سپید و کمر بند پهن و آبی، روی بازوی راستش، یک تسبیح با زنجیر درخشان طلایی و مهره های سپید داشت. در آنروز سرد زمستانی پنجه پاهایش برهنه بود و روی هر کدام از پاهایش یک گل رز طلایی داشت که با نور و درخشش زیبایی تشعشع داشت، و گرما و حرارات تابستانی داشت. من چشم هایم را مالیدم تا درست ببینم، بعد وقتی بانو تسبیحش را بین انگشت هایش چرخاند، بدون اینکه لب هایش تکان بخورد، من شروع کردم به ذکر گفتن. به محض آنکه مکث کردم و چیزی نگفتم، او ناپدید شد. من از دو همراهم پرسیدم چیزی ندیده اید؟ گفتند نه، و میخواستند بدانند من دارم چه کار میکنم؟ به آنها گفتم بانویی را با لباس زیبایی دیدم، اما او را نمیشناختم. چیز بیشتری نگفتم و آنها گفتند من رفتار احمقانه ای داشته ام. عصر همانروز چشمانم پر از اشک بود، مادرم حالم را جویا شد. مادرم گفت که آن فقط یک تخته سنگ سفید بوده که تو دیده ای. پدرم معتقد بود که نباید دوباره به آنجا بروم. خب، همانطور که معلوم شد، برنادت فقط آدم کوتوله ای دیده که از نظر اطرافیان توهّم و احمقانه بوده، نه این دیدار ضرورتی داشته و نه حامل پیامی بوده، و هیچ معجزه ای رُخ نداده، فقط چیزی دیده که باعث اذیت و آزار اطرافیان و مترود شدن برنادت شده.

فاطیما بخش ششم
این واقعه زمانی اتفاق افتاد که یهودیان مشغول دین زدایی و تفتیش عقاید بودند و کمونیست و الحاد را ترویج میکردند، اگر به مستندات آن زمان رجوع کنیم، با چنین مکتوباتی روبرو میشویم: آنان میگفتند که اکنون قدرت حکومت از قدرت خداوند نیز بیشتر است. بسیاری از مردم روسیه گمان میکردند که زمان پایان دنیا فرا رسیده است (آرماگدون و تسخیر جهان و توهّم یهودیان نژاد پرست) آنان گمان میکردند که لنین همان ضد مسیح است (آنتی کرایس) زیرا که لنین معتقد بود که خدایی وجود ندارد و فقط دولت است که هر چیزی را که مردم لازم دارند به آنها میدهد و لنین خدای جدید شماست. در سیزدهم ژوئن ۱۹۲۹ باز هم بانوی نورانی بر لوسیا ظاهر شد و گفت که: زمان آن فرا رسیده که خداوند از پاپ و تمام اسقف های جهان بخواهد تا روسیه را پاک کنند تا صلح و آرامش به بشریت عطا شود. در حالیکه سرنوشت بشر نا معلوم بود لوسیا پیام خود را به اطلاع پاپ پیوس یازدهم رساند، اما پاپ تصمیم گرفت که چنین فرمانی را به اجرا در نیاورد (مانند مسیحیان نجران) برخی گمان میکنند که همانطور که لوسیا گفته بود، این تاخیر باعث شد که زیان کمونیست دنیا را فرا بگیرد. اما اکثر مورخین با این نظریه مخالفند و قدرت روز افزون اتحاد جماهیر شوروی را علت گسترش کمونیسم میدانند. در این میان میلیونها نفر در جنگ و اردوگاههای کار اجباری جان خود را از دست میدادند. پس از این اتفاقات، پاپ بعدی یعنی پاپ پیوس دوازدهم تبرک و تقدیس روسیه را اجرا کرد. پاپ پیوس دوازدهم مراسم تقدیس روسیه بنام قلب معصوم مریم مقدس به جای آورد، اما همانگونه که در آنزمان لوسیا اظهار کرد، این دستور طبق درخواست فاطیما (س) انجام نشده بود، زیرا پاپ به تنهایی و بدون همراهی اسقف های جهان این کار را انجام داده بود. در سالهای ۱۹۵۲ و ۱۹۶۴ میلادی نیز تلاشهایی برای تزکیه روسیه انجام گرفت، اما به گفته لوسیا خداوند هنوز ناخرسند بود و جهان از این بابت دچار عذاب گردید. مفسرین میگویند از آنجایی که تطهیر روسیه در زمانی که خداوند اراده کرده بود انجام نشد، خطاهای روسیه سراسر جهان را فرا گرفت، و همانطور که فاطیما (س) به هنگام ظهور خود هشدار داده بود، در سال ۱۹۴۹ چین به یک کشور کمونیستی تبدیل شد، و در سال ۱۹۶۱ فیدل کاسترو کوبا را رسما کمونیست اعلام کرد، و تا اوایل دهه ۱۹۸۰ تقریبا یک سوم جمعیت جهان تحت سلطه کمونیست قرار گرفت، و روسیه کمونیست با موفقیت کفر و الحاد را در جهان گسترش داده بود. برخی از انجیل شناسان میگویند گسترش کمونیست در کتاب مکاشفه یوحنا که کتاب روز رستاخیز نیز نامیده میشود پیش بینی شده است. کتاب مکاشفه یوحنا در باب ۱۲ آیه ۳ از یک اژدهای قرمز بزرگ صحبت میکند که یک سوم ستاره ها را میبلعد و جالب است که زمانیکه امپراطوری کمونیست در اوج بود، حدود یک سوم جمعیت جهان را در سلطه داشت.

نماز بخش دهم
خوب است قبل از مشغول شدن به نماز، این دعا که از اساتید و بزرگان شنیده شده است خوانده شود: رب أعوذ بک من همزات الشیاطین و اعوذ بک رب ان یحضرون رب اسألک حولا من حولک و قوة من قوتک و تأیید من تأیید حتی لا اری غیرک ولا اشاهد سواک. یعنی: پروردگارا از وسوسه‌های شیاطین و حضور ایشان در خودم به تو پناه میبرم. خداوندا، حرکت، توان و تأئید خود را از تو خواهانم تا آنجا که نظر به غیر تو نیافکنم و غیر تو را نبینم. جابر بن عبدالله انصاری، روایت کرده است که در خدمت مولا امیرالمؤمنین علی علیه السلام بودم. حضرت، کسی را مشاهده کرد که سرگرم نماز است. به وی فرمود: ای مرد، آیا از تأویل نماز با خبری؟ عرضه داشت: مگر نماز به جز آنکه عبادت خداوند است، تأویلی دارد؟ امام فرمود: آری، بخداوندی سوگند که محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را خلعت پیامبری در پوشانید که هیچ امری را به پیامبر خود فرمان نداده است، مگر آنکه آن عمل را مشابهی و تنزیلی و تأویلی است که در هر کدام دلالتی است بر عبادت حق تعالی. مرد از تأویل نماز پرسش نمود. امام فرمود: اما تأویل تکبیرات هفت گانه (در آغاز نماز مستحب است که شش تکبیر گفته شود و پس از آن تکبیرة الإحرام واجب را بجای می‌آورند) که در آغاز هر نماز میگویی آن است که: چون الله اکبر نخستین را بر زبان آوردی، در دل خطور داده و اعتراف کرده ای که خداوند والاتر از آن است که به قیام و قعود توصیف گردد، و در تکبیر دوم، خدای را برتر از توصیف به حرکت و سکون دانسته ای، و در سومین تکبیر او را از توصیف به جسم بودن و شبیه داشتن و یا آنکه به چیزی مقایسه گردیدن بالاتر شناخته ای، و در چهارمین، از آنکه اعراض بر حق تعالی عارض شود و یا آنکه امراض رنجوریش دهد، و در پنجمین از آنکه جوهر و یا عرض باشد یا آنکه چیزی در او حلول کند، و در ششمین از آنکه نفی حالت زوال و نیستی با انتقال و دگرگونی که بر موجودات حادث عارض میشود، و بالاخره در تکبیر هفتم او را از آنکه حواس پنجگانه را در ذات مقدسش راهی باشد برتر و بالاتر خوانده ای. پس از آن فرمود: تأویل گردن کشیده تو به هنگام رکوع نماز، آنست که به زبان دل میگویی: خداوندا به تو ایمان دارم، گرچه گردنم را به تیغ جدا کنند. و تأویل سر برداشتن از رکوع و گفتن ذکر سمع الله لمن حمده... آنکه خداوند را سپاس که از عدم به وجودم آورده است، و تأویل نخستین سجده آنکه در قلب خود خطور دهی که: خداوندا مرا از این خاک آفریده ای و در سر برداشتن از سجده در دل خود گویی: پروردگارا مرا از این خاک بیرون کشیده ای و در سجده دوم گویی: مرا در این خاک، باز خواهی گردانید، و در سر برداشتن از دومین سجده گویی: خداوندگارا، تو مرا دوباره از این خاک بیرون خواهی کشید. و اما تأویل آنکه به هنگام نشستن به جانب چپ نشسته و پای راست را بر پای چپ خود قرار میدهی، آن است که در باطن خود میگویی: خدایا، حق را بر پا و باطل را میمیرانم و تأویل تشهد، همانا تجدید ایمان و اظهار مکرر اعتقاد به اسلام و تسلیم در برابر امر حق متعال و اقرار به بعث پس از مرگ است. تأویل تحیات، عبارت از اذعان به مجد و عظمت پروردگار سبحان و تعظیم و تکریم و تنزیه وجود اقدس او است، از آنچه ستمکاران گفته اند و ملحدان و کافران در باره او توصیف کرده اند. تأویل جمله: السلام علیکم و رحمة الله و برکاته، ترحم از سوی خداوند پاک و در حقیقت، امان نمازگزار است از آتش دوزخ و عذاب روز واپسین. پس از آن امام علیه السلام فرمود: هر آنکس که بدینگونه تأویل نماز خویش نداند، عملش ناقص و ناتمام خواهد بود.
این پیش نمازیم نه از روی ریاست
حق میداند که از ریا مستثنی است
این یک خوشم آمده که در وقت نماز
پشتم به خلایق است و رویم به خداست

تحقیق پیرامون کودک درون
والد، بالغ، کودک درون، بخش نهم
جمع بندی مطالب تحلیل رفتار متقابل: انسان سه حالت اصلی دارد: درتحلیل رفتار متقابل والد، بالغ و کودک درون. بطور کلی، والد، تقلید یا برداشت‌های ما از رفتارهای والدین و افراد مهم زندگیمان است؛ چون عقل و وجدان ما در این بخش است. بالغ، همان ویژگیها و خصوصیات منطقی ما است، بخشی که به کمک آن اطلاعات دریافتی را ارزیابی میکنیم و مانند کامپیوتر در مورد آن فکر کرده و به آن پاسخ میدهیم، این همان شخصیت اصلی و مختار وجود ماست که من گفته میشود. و در نهایت کودک درون ، واکنشهای کودکانه و هیجانی ما، بصورت احساسی و نفسانی، به اتفاقاتی است که برای ما می‌افتد، واکنش‌های هیجانی که خارج از کنترل شخصی ماست، جوگیر شدن ما هم در این بخش مدیریت میشود.

اگر شاعر باشی، به وزن و قافیه ی تهی قناعت مکن، بی صناعت و ترتیب شعر مگوی که شعر راست ناخوش بوَد. ملحی باید که بود اندر شعر، یا صناعتی به رسم شعرا، چون متضاد و مزدوج و موازنه و مسجع و مانند این. علم عروض نیک بدان و علم شاعری و القاب و نقد شعر بیاموز. در مطالب قبل پیرامون قالب های شعر و انواع آن مطالبی گفتم که بیشتر درباره شکل ظاهری شعر بود و از این به بعد مطالبی پیرامون آرایه ها و عروض خواهم نوشت. نظم در لغت به معنی به هم پیوستن و در رشته کشیدن دانه های جواهر است، و در اصطلاح سخنی است که دارای وزن و قافیه باشد. که مرادف آن را شعر میگوییم. نثر در لغت به معنی پراکندگی و پراکندن است و در اصطلاح سخنی است که دارای وزن و قافیه نباشد.

سقوط بالگرد شهید رئیسی با شلیک جدید خودی‌ها، سقوط هلیکوپتر رئیسی، رئیس‌جمهور، از همان ساعات نخست حادثه، فراتر از یک سانحه هوایی، میدان وسیعی از روایت‌ها را آفرید. روایت رسمی بر حادثه در شرایط بد جوی تأکید کرد، اما اکنون با ارجاع احمد علم‌الهدی در خطبه‌های نمازجمعه مشهد، به کتابی با عنوان رایحه مرگ؛ کتابچه راهنمای عملیات مهلک موساد داخل ایران، و اعلام تروریستی بودن حادثه، این پرونده بار دیگر به صدر افکار عمومی و محافل رسانه‌ای بازگشت. کتاب رایحه مرگ ادعایی بزرگ دارد: روایت جزئیات فنی و اطلاعاتی عملیات‌های موساد در ایران، از جمله سقوط هلیکوپتر رئیس‌جمهور. اما با کمی دقت، خود کتاب به یک معما تبدیل میشود. نویسنده‌ای ناشناخته، ناشری خصوصی و بی‌اعتبار، اطلاعات کتاب‌شناختی مخدوش، و مهم‌تر از همه، زبانی که سرشار از قیود (احتمالاً ، ممکن است ، میتوانسته) است. این ویژگیها، کتاب را از جنس یک گزارش اطلاعاتی یا افشاگری محققانه ژورنالیستی خارج میکند، و به متنی نزدیک میسازد که در ادبیات امنیتی به آن روایت‌سازی پسینی میگویند؛ روایتی که نه برای اثبات حقیقت، بلکه برای کاشت تردید، القای توانمندی و بازتعریف حافظه جمعی تولید میشود.

سلمان فارسی بخش ۳۹
روى سنگ داغ: در روایتى آمده است: یک روز رسول خدا (ص) سلمان و ابوذر غفارى را نزد خویش فراخواند و به هر یک مبلغى هدیه داد. سلمان، وقتى حضور پیامبر را ترک کرد، مبلغى را که دریافت کرده بود، در مسیر خود، میان تهى دستان و نیازمندان تقسیم کرد، امّا ابوذر آن مبلغ پول را صرف مخارج معاش و زندگى خویش نمود. روز بعد که آن حضرت آنها را دعوت نموده بود، دستور داد سنگى را با آتش داغ کردند، آنگاه به سلمان و ابوذر فرمود: هر کدام به نوبت بالاى سنگ داغ بروند و توضیح دهند، با پولى که دریافت نموده اند، چه کرده اند؟ سلمان، روى سنگ داغ رفت و بدون اینکه آسیبى ببیند، با سرعت گفت: أنفَقْتُ فی سَبیلِ الله: در راه خدا انفاق کردم، و فوری از روى سنگ کنار رفت. وقتى نوبت به ابوذر رسید، بالاى سنگ قرار گرفت و خواست موارد مصرف پول را توضیح دهد، که داغى سنگ مهلت نداد و قبل از آنکه بتواند چیزی بگوید، پایین آمد. پیامبر (ص) که بمنظور یک آموزش اخلاقی، این صحنه را ترتیب داده بود فرمود: اى ابوذر! تو را بخشیدم، اما این را بدان، کسیکه طاقت تحمّل این سنگ داغ را ندارد، هرگز نمیتواند حرارت آتش دوزخ را تحمّل کند؛ چون زمین قیامت داغ تر و آفتاب آن بسیار سوزاننده تر است/ خزینة الجواهر.

مالک اشتر قسمت ۱۴
تبعید به دمشق: پس از این که عثمان از شورش و اعتراض آنها آگاه شد به حاکمش سعید بن عاص دستور داد آنها را به دمشق نزد معاویه تبعید کند. در زمان عثمان بطور معمول تبعیدی‌ها را به شام تبعید میکردند. این ناحیه از ابتدا توسّط یزید و معاویه، فرزندان ابوسفیان، اداره شده بود. آزادی عمل معاویه در اداره آنجا و حلم دروغین او باعث شد تا بر خلاف کوفه و بصره و مصر، مردم آنجا همواره مطیع وی باشند، چون کاری به مردم نداشت و دائم مشغول عیش و نوش بود، بگونه ای که معاویه در زمان کشته شدن عثمان، سپاهی مجهز و کارآمد از مردم این ناحیه را در اختیار داشت.
وقتی شورشیان به دمشق و نزد معاویه رسیدند، وی مالک و یارانش را که شامل مالک بن کعب ارحبی، اسودبن یزید نخعی، کمیل بن زیاد، صعصعة بن صوحان عبدی و برادرش زید و افراد دیگری بودند، نزد خویش جمع کرد، و برای آنان سخن گفت. معاویه به شیوه ای خاص ابتدا از آنها و قدرتشان بعنوان عرب تعریف کرد، ولی مخالفت ایشان با قریش، بنی امیه و والیان را نکوهش کرد. وی در ضمن سخنانش گفت: «اگر قریش نبود شما خوار و زبون بودید (ابن اعثم کوفی) صعصعه بن صوحان در جواب گفت: قریش از هیچ جهتی از سایر اعراب بالاتر نبوده اند. در نهایت آن‌ها از معاویه خواستند که از قدرت کناره گیرد به دلیل این که بین مسلمانان کسانی هستند که از وی و پدرش در اسلام کوشاتر بوده اند. معاویه نیز به ایشان سخنان تندی گفت و آنها نیز بر سرش ریختند و سر و ریشش را بگرفتند. معاویه گفت: رها کنید که اینجا سرزمین کوفه نیست، بخدا اگر مردم شام ببینند که با من که پیشوای آنها هستم چنین میکنید، بازداشتن آنها میسر نشود و شما را میکشند. معاویه میخواست اینان را رام کند، ولی آنها مثل مردم شام نبودند که ابوسفیان را حلقه وصل اسلام و کفر بدانند. از سخنان این گروه از جمله مالک، کمیل و صعصعه میتوان اعتقادات و علت اعتراضات ایشان را بخوبی بازشناخت، از جمله مالک اشتر خطاب به معاویه گفت: بعد ایشان چیزها حادث شد، از ظلم که مؤمنان آنرا پسندیده نداشتند، و بر آن انکار کردند و سخن بگفتند. اگر ولات سیرت مذموله بدل کنند و ما را خشنود گردانند، ما با ایشان باشیم، خلاف ایشان نکنیم و به دل و جان ایشان را باشیم، و اگر از خشنود کردن ما ابا کنند و ترک آن اعمال نامرضی نگویند، خداوند تعالی در کتاب خویش از حال ایشان خبر میدهد، مالک پس از آن آیه ای از قرآن تلاوت کرد که: وَاِذْ اَخَذَ اللّهُ میثَاقَ الَّذینَ اُوتُوا الْکِتَابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَلاَ تَکْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَرَآءَ ظُهُورِهِمْ وَاشْتَرَوْا بِهِ ثَمَنًا قَلیلاً فَبِئْسَ مَا یَشْتَرُونَ: خدای تعالی از جماعتی که ایشان را کتاب داده و بر اوامر و نواحی واقف گردانیده، عهد و میثاقی گرفته است، و فرموده که کیفیت آنرا مردمان بیان کنند و پوشیده ندارند، لکن ایشان آن میثاق را پس پشت انداختند و آنرا به چیزی اندک فروختند. بعد از خواندن این آیه مالک برای آنکه نشان دهد برای ارزش‌های دینی بپاخواسته است، و سخنان معاویه در مورد اطاعت از حاکمان و عمال مطابق با دستور قرآن نیست، گفت: ای معاویه ما از آن جمله نیستیم که برهان خدای را پشت پای زنیم و نافرمانی کنیم، اگر ائمه ما بطریق حق روند و ما پیروی نکنیم، کتاب خدای را پشت سر انداخته باشیم. معاویه از این سخنان اشتر عصبانی شد و از میان تبعیدشدگان، او و عمروبن زراره را که از وی دفاع نمود، به زندان انداخت، یاران اشتر به معاویه گفتند: اگر قرار بود زندانی شویم در دیار خودمان هم این کار شدنی بود. صعصعه بن صوحان خطاب به معاویه گفت: ای معاویه مأثرمأثور و فضایل مشهور که اشتر نخعی و عمروبن زراره را در تقویت دین اسلام است، و شرف و سیادتی که در میان قبیله و عشیره خویش دارند تو را معلوم است، و تو ایشان را بیجرم و جنایتی به حبس فرستادی، نیکو نباشد، بفرمای ایشان را باز آورند. معاویه دستور داد آنها را از حبس بیرون آوردند و از حلم خویش و خاندانش تعریف و تمجید کرد. در حیقیقت این همان سیاست هویج و چماق بود. تبلیغات در جهت ارتباط دادن وسیع خاندان ابوسفیان و بنی امیه با پیامبر در دوره خلافت امویان بیشتر هم شد، و زمانی که عباسیان خلافت امویان را منقرض ساختند عبداللّه بن علی گروهی از شامیان را نزد سفاح فرستاد که اینان از دانایان و خردمندان اهل شام هستند، و سوگند میخورند که ما نمیدانستیم پیامبر جز بنی امیه خویشاوندانی داشته است. همچنین روایتی در این دوره به نفع بنی امیه ساخته شد که هنوز در بعضی کتب معتبر حدیثی باقی است، و اصلاً با شواهد و قرائن تاریخی سازگاری ندارد، مثل حدیثی که مدعی است ابوسفیان از پیامبر درخواست کرد با دخترش‌ ام حبیبه ازدواج کند، فرزندش معاویه را کاتب قرآن قرار دهد، و فرزندانش را فرمانده سپاهیان برای پیکار با کفار قرار دهد. برخی از منابع سخنان معاویه را در مورد حلم و بردباری ابوسفیان بی مقدمه آورده اند، ولی با توجه به شخصیت معاویه و عملکردش در دوران امارت و خلافت، بسیار دور از ذهن است. و به احتمال قوی بعد از گذشت و مدارای خویش این سخنان را بر زبان رانده و صعصعه نیز آن جواب را داده است. بعد از رد و بدل شدن این سخنان بود که معاویه به عثمان نامه نوشت تا تبعیدیان را به کوفه بازگرداند. و اینگونه مالک به حمص تبعید شد/ محمد بن جریر طبری، عزالدین بن اثیر، الکامل فی التاریخ، المجلد الثالث، شهاب الدین احمد نویری، محمّد کاظم خواجویان، پژوهشی پیرامون آراء برخی مورخان درباره امویان.

امام هادی علیه السلام
در نامه اى که متوکّل عبّاسى لعنة الله علیه به امام هادى علیه السّلام نوشته است چنین آمده: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، امّا بعد، امیر المؤمنین متوکّل قدر تو را مى شناسد و رعایت خویشاوندى تو را نموده و حقّ تو را بر خود واجب میداند، وى همواره و در همه کارها در رابطه با تو و اهل بیت تو آن میکند که به صلاح حال تو و اهل بیت تو بوده، سربلندى تو و خاندانت در آن تثبیت گردد و امنیت و برکت بر تو و آنان داخل گردد، او همه این کارها را براى جلب رضایت خداوند و به جاى آوردن آنچه را که خداوند در رابطه تو و خاندانت بر او واجب کرده است به انجام میرساند. آنگاه در پایان نامه اینگونه آمده است: امیر المؤمنین مشتاق دیدن تو مى باشد و خوش میدارد که از نزدیک با تو دیدارى تازه کند، و با نگاه کردن به چهره مبارکت تیمّن بجوید .الکافی ج۱/ یحیى بن هرثمه، همان کسیکه متوکّل او را براى تبعید امام علیه السّلام از مدینه به سامرا فرستاده بود میگوید: من براى انجام این مأموریت به شهر مدینه رفتم، هنگامى که وارد شهر مدینه شدم مردم شهر که متوجه مأموریّت من در رابطه با امام هادى علیه السّلام شده بودند و میترسیدند در این سفر چشم زخم و گزندى به آن حضرت برسد، ضجّه و ناله عظیمى سر دادند، بدانسان که تا آنزمان مردم چنین ضجّه و ناله اى در شهر نشنیده بودند، تو گویى که همه دنیا به جوش و خروش آمده بود. چرا که آنحضرت همواره ملازم مسجد و محراب بوده، همیشه به اهل شهر مدینه نیکویى روا میداشت، و (مانند بعضی مسئولین ما) هیچگاه به سمت دنیا و زخارف آن میل و رغبت از خود نشان نمیداد، من منزل آنحضرت را بازرسى کردم. امّا جز کتابهاى قرآن، دعا، و کتابهاى علمى چیزى در آن نیافتم. اینجا بود که آن حضرت در نظرم بسیار بزرگ آمد، و از آن پس خود شخصا خدمتگزارى آن حضرت را به عهده گرفتم و با او بسیار خوب برخورد نمودم، هنگامى که به بغداد وارد شدیم ابتدا به نزد اسحاق طاهرى که والى بغداد بود رفتم. وى به من گفت: اى یحیى، این مرد فرزند رسول خدا میباشد، و تو خود متوکّل را خوب میشناسى، و میدانى که اگر متوکّل را بر ضدّ این مرد تحریک کنى او را خواهد کشت، و در اینصورت رسول خدا (ص) در روز قیامت دشمن تو خواهد بود، در پاسخ او گفتم: بخدا سوگند که من در برخورد با این مرد جز نیکویى از او چیزى ندیده ام. تذکره الخواص/ ابو عبد اللّه جنیدى گوید: بخداوند متعال سوگند که امام هادى علیه السّلام بهترین فرد از میان مردمان روى زمین و بافضیلتترین مخلوق خداوند متعال است. ماثر الکبری.

تحقیق و معرفی پنج گروه سری خطرناک که از قرن های پیش فعالیت میکنند، بخش ششم: چه تعداد از مردم ایلومیناتی را باور کرده‌اند؟ بر اساس نتایج یک رأی‌گیری که در سال ۲۰۱۳ از سوی Public Policy Polling در ایالات متحده به عمل آمد، ۲۸ درصد مردم پاسخ مثبت داده بودند، که جای تأمل دارد. ولی اگر ایلومیناتی تئوری توطئه نباشد چه؟ اگر ایلومیناتی واقعاً وجود داشته باشد، در آن صورت غیر سری‌ترین انجمن سری در جهان خواهد بود. آنقدر در مخفی نگاه داشتن خود ضعیف عمل کرده که امروزه افراد در سراسر جهان با بهره‌گیری از گوگل (و مقداری تخیل) به واکاوی در مورد هویت آن می‌پردازند. با این حال، جدیدترین پاسخ (آری) به سوال فوق، نه از جانب راننده تاکسی، بلکه از سوی چهره‌ای رسمی‌تر مطرح شده است. پل هلیر (Paul Hellyer) وزیر دفاع سابق کانادا، ایلومیناتی را عامل احتکار فناوری‌هایی خوانده که بیگانگان با خود به زمین آورده‌اند؛ دانشی که میتواند وابستگی انسان به سوخت‌های فسیلی را پایان دهد. بیگانگان فضایی: نزدیک‌ترین تمدن فرازمینی چقدر با ما فاصله دارد؟ اینکه چرا باید دارندگان چنین فناوری شگفت‌انگیزی بجای گزینه‌های جدید و انحصاری‌تر، روی استخراج سوخت نخ‌نما شدۀ فسیلی سرمایه‌گذاری کنند، کمی عجیب به نظر میرسد. ولی از آنجا که اصلی‌ترین نکته در رابطه با انجمن‌های سری و همه‌فن‌حریف، مرموز بودن این قبیل تشکیلات است، شاید چنین رفتاری ابداً غیرمنتظره محسوب نشود. شاید خود ایلومیناتی نیز همانند راز بزرگ زمان ما (نظریه کوانتوم) باشد: اگر فکر میکنید مفهوم آن را متوجه شده‌اید، در اشتباه هستید! تقلید ساده است، ولی از سوی دیگر، اطمینان‌بخش نیز هست. بهتر است بدانیم که ما بسیار معقول‌تر و منطقی‌تر از این نظریه‌پردازان توطئه می‌باشیم، که آشکارا در اوهام خود دست‌وپا میزنند. مسئله اینجاست که این افراد نه از نظر نوع، بلکه از جهت درجه با ما کمی تفاوت دارند. با نظریه‌هایی که دنیای علم را متحول کرده‌اند، آشنا شوید! دلیل این که چرا مردم معتقد به وجود چنین تشکیلات سری هستند که کنترل جهان را در دست دارند، به طبیعت انسان باز میگردد. ما مدام در حال جستجوی الگوها و مأموریت (دیگران) هستیم. الگویابی برای بقای انسان ضروری است. به علاوه، پیامدهای منفی ناشی از دیدن الگوها در جایی که اصلاً وجود ندارند، خیلی کمتر از نادیده گرفتن الگوهای واقعی می‌باشد. اگر نیاکان ما نمیفهمیدند که وا گذاشتن غلات به حال خود موجبات فساد محصول را فراهم می‌آورد، در همان هزاران سال قبل، از شدت گرسنگی منقرض میشدند. ولی اگر همین مردم اعتقاد پیدا میکردند که با قربانی یک بز میتوان احتمال بارندگی را افزایش داد، در بدترین حالت صرفاً مقداری گوشت دور میریختند (فقط قربانی میکردند، گوشت آن مصرف نمیشد) برای رسیدن به خلاقیت، الگوها را کنار بگذارید. فرض نمودن مأموریت (agency) در چنین مواردی، بسیار کمک‌کننده است. ما هیچگاه نمیتوانیم از کارهای بقیه سر در بیاوریم، مگر در صورتیکه انگیزه‌ای را به هر کار نسبت دهیم. ولی حتی اگر انگیزۀ آگاهانه‌ای نیز در کار نباشد، با استفاده از نظریه وضعیت قصدمندی (intentional stance) که توسط دنیل دنت (Daniel Dennett) فیلسوف آمریکایی، پیشنهاد شده است؛ میتوانیم به درک پایه‌ای از رفتار دیگران برسیم. برای مثال، اگر طلب نور خورشید و یا تلاش برای گل‌دهی را انگیزه‌‌ای برای گیاهان در نظر بگیریم (ولو ناخودآگاه) در آنصورت خواهیم توانست رفتار گیاهان را تا حدودی درک کنیم. هنگامی که چنین ساز و کارهای شناختی در انسان به شکل‌گیری مشکلاتی می‌انجامد، آنها را آسیب مینامیم. بعنوان نمونه، پاریدولیا (pareidolia) نوعی پدیدۀ روانشناختی است که با میل به مشاهدۀ الگو در داده‌های کاملاً تصادفی همراه است؛ مثل دیدن چهرۀ عیسی مسیح روی بیسکویت و یا استخراج تاریخ شروع آخرالزمان از شمارۀ تأمین اجتماعی دونالد ترامپ! هر چند، اگر منطقی به قضیه نگاه کنیم، این نوع از ساز و کار همیشه با خطا همراه است. تفاوت بین یک فرد عادی با فرد دارای پاریدولیا، در حساسیت مازاد دومی نسبت به مشاهدۀ الگوهاست که ممکن است به بروز مشکلاتی در عملکرد بینجامد. بطریقۀ مشابه، افراط در شناسایی مأموریت و نسبت دادن انگیزه، نه یک اختلال بالینی، که یک وضعیت انسانی است (بدین معنی که از خصوصیت‌های انسان است)

ادامه داستان بلوهر و بوذاسف، شاهزاده پرسید: کدامیک از مردم در صلاح و شایستگى کاملترند؟ گفت: آنکه عقلش کاملتر باشد و عواقب امور را بیشتر ملاحظه کند و دشمنانش را بهتر بشناسد و از آنها بیشتر دورى کند. گفت: مرا خبر ده که این عاقبت چیست؟ و آن دشمنان که گفتى عاقل آنها را مى شناسد و از آنها حذر میکند چه کسانى هستند؟ گفت: عاقبت عبارت از آخرت است و فنا عبارت از دنیاست، پرسید: آن دشمنان چه کسانى هستند؟ گفت: حرص و غضب و حسد و حمیّت و شهوت و ریا و لجاجت در راه باطل. شاهزاده پرسید: کدامیک از این دشمنانى که برشمردى قوى تر و احتراز از آن سزاوارتر است؟ حکیم گفت: در حرص خشنودى نیست، و موجب شدّت غضب میگردد، و در غضب جور غالب و شکر اندک است، و موجب دشمنى بسیار میگردد، و حسد بدترین عمل براى نیّت و بدترین پندار است، و حمیّت باعث لجاجت عظیم و گناهان شنیع میشود، و کینه سبب طولانى شدن عداوت و کمى رحمت و شدّت قهر و سطوت است، و ریا از هر مکرى شدیدتر و مکتوم تر و دروغ تر است، و لجاجت آدمى را در خصومت زود عاجز میکند و موجب قطع اعتذار میگردد. پرسید: کدامیک از مکرهاى شیطان در هلاک انسان بلیغ تر است؟ گفت: مشتبه کردن نیک و بد و ثواب و عقاب و اینکه هنگام ارتکاب شهوات، انسان را از دیدن عواقب امور باز میدارد. پرسید: حق تعالى چه قوّه اى به آدم کرامت فرموده است که بواسطه آن بتواند بر این صفات ذمیمه و اعمال قبیحه چیره شود؟ گفت: علم و عقل و عمل نمودن به آن دو و صبر کردن بر خواهشها و امید داشتن به ثوابهایى که در دین بیان فرموده، و بسیار یاد کردن فناى دنیا و نزدیکى اجل، و محافظت کردن بر آنکه امور فانی، ناقض امور باقی نگردد، و عبرت گرفتن از امور گذشته براى عواقب آنها و محافظت کردن بر آنچه خردمندان میدانند، و بازداشتن نفس از عادات سیّئه و واداشتن آن به عادات حسنه و خلق نیکو، و اینکه انسان آرزوهایش را به اندازه عیش محدود خود قرار دهد، که آن عبارت از قناعت و عمل صبورانه و رضاى به کفاف و ملازمت قضاى الهى است، و شناختن آنچه که در آن شداید و سختى هاست و آنچه که در افراط اکتساب وجود دارد و تسلّى دادن خود بر چیزهایى که در دنیا از آدمى فوت میشود خوشدل بودن بر آنها، و دست برداشتن از امورى که تمامى ندارد و بینا شدن به امورى که بازگشت آدمى به آن است، و برگزیدن راه رشد و فرو گذاشتن راه گمراهى، و اطمینان داشتن بر آنکه کار نیک پاداش و کار بد کیفر دارد، و شناخت حقوق و حدود تقوى و عمل کردن بر نصیحت و خوددارى از پیروى هوى و ارتکاب شهوات و پیشه ساختن حزم و ایستادگى، تا اگر به او بلایى رسد معذور باشد و ملامت نشود. شاهزاده پرسید: کدام خلق و خو گرامى تر و عزیزتر است؟ گفت: تواضع و نرم سخن گفتن با برادران دینى؟ پرسید: کدام عبادت نیکوتر است؟ گفت: وفا و دوستى. گفت: مرا خبر ده که کدام روش افضل است؟ گفت: دوست داشتن صالحان. پرسید: کدام ذکر افضل است؟ گفت: آن که در باره امر به معروف و نهى از منکر باشد، پرسید: کدام دشمن سخت تر است؟ گفت: گناهان. شاهزاده گفت: مرا خبر ده که کدامیک از فضیلتها افضل است؟ گفت: راضى بودن به کفاف در معیشت، گفت: مرا خبر ده که از آداب کدامیک بهتر است؟ گفت: آداب دینى، پرسید: چه چیزى جفاکارتر است؟ گفت: پادشاه سرکش و دل سر سخت، پرسید: چه چیزى داراى غایت دورترى است: گفت: چشم حریص که از دیدن دنیا پر نمیشود. پرسید: کدام کار عاقبت پلیدترى دارد؟ گفت: جستن رضایت مردم در کارى که موجب غضب خداوند است، پرسید: آن چیست که زودتر بر میگردد و زیر و رو میشود؟ گفت: دل پادشاهانى که براى دنیا کار میکنند. گفت: مرا خبر ده که کدام فسق زشت تر است؟ گفت: با خدا پیمان بستن و آن را شکستن، پرسید: چه چیز است که زودتر از هر چیز قطع میشود؟ گفت: دوستى فاسق، پرسید: چه چیزى خیانتکارترین است؟ گفت: زبان دروغگو، پرسید: آن چیست که پنهان ترین است؟ گفت: شرّ ریاکار نیرنگ باز، پرسید: شبیه ترین امور به دنیا چیست؟ گفت: خوابهاى پریشان، پرسید: راضى ترین مردم چه کسى است؟ گفت: آنکس که به خداى تعالى خوشبین تر و باتقواتر باشد، و از ذکر خدا و مرگ و انقطاع مدّت غفلت نورزد، پرسید: در دنیا چه چیزى موجب سرور بیشتر است؟ گفت: فرزند باادب و زن سازگار که در تحصیل آخرت یاور وى باشد، پرسید: در دنیا کدام درد ملازمتر است؟ گفت: فرزند و زن بد که گریزى از آنها نیست، پرسید: کدام آسایش راحتى بیشترى دارد؟ گفت: راضى بودن آدمى به بهره خود در دنیا و مأنوس بودن با صالحان.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: کسى که بر احدى ستمى کند خداوند کسى را بر مى انگیزد که همانند همان ستم را بر او یا فرزندان او یا نسل بعد از او روا دارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده است : دو گونه نزدیک شدن هست : یکى نزدیک شدن شیطان و دیگرى نزدیک شدن فرشته ، اما نزدیک شدن فرشته مایه دل نازکى و درک کردن است، و نزدیک شدن شیطان باعث فراموشى و سنگدلى است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامى که خداوند بنده اى را در اصل آفرینشش کافر بیافریند نمى میرد مگر اینکه او را دوستدار شر مى گرداند و به شر نزدیک مى شود، پس او را به تکبر و سرکشى دچار مى کند پس سنگدل مى شود و اخلاقش بد و چهره اش زننده مى گردد و زشتى او آشکار مى شود و حیااش کم مى گردد و خداوند پرده او را مى درد و او مرتکب امور ناروا مى شود و از آن امور دست بر نمى دارد.