توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من
توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من

صبحدم

امشب خروس از نیمه شب بگرفته راه بام را
باید سحر خون ریختن این مرغ بی هنگام را
ساقی خرابم کن زمی تا رو به آبادی کنم
کاین است پایان طلب رندان دردآشام را
ساقی گذشت آن کز میم ، ساغر نمی دادی تهی
باید بمن دادن سپس هم شیشه و هم جام را
ساقی ز خم نیستی رطل گران سنگم بده
تا خرد و در هم بشکنم هم شیشه و هم جام را
زین درد عشق اندوختن آتش بجان افروختن
یکباره خواهم سوختن هم پخته و هم خام را
کاش آسمان بر هم زند اوراق صبح و شام را
وز صفحه بیرون افکند نام من گمنام را
زآن می که خوردم در ازل مستم غبارا تا ابد
پس کی توانم فهم کرد آغاز یا انجام را
غبار همدانی


صبحدم از عشق دانی تا چه میگوید خروس
خیز و شب را زنده دار و روز روشن نستکوس
بالها بر هم زند ، یعنی دریغا خواجه ام
روزگار نازنین را میدهد بر انموس
در خروش است آن خروس و تو همی در خواب خوش
نام او را طیر خوانی نام خود را انترپوس
از خروسی که تو را دعوت کند سوی خدا
آن به صورت مرغ باشد در حقیقت انگلوس
مولانا

آن یکی را یار پیش خود نشاند
نامه بیرون کرد و پیش یار خواند
بیتها در نامه و مدح و ثنا
زاری و مسکینی و بس لابه‌ها
گفت معشوق این اگر بهر منست
گاه وصل این عمر ضایع کردنست
من به پیشت حاضر و تو نامه خوان
نیست این باری نشان عاشقان
گفت اینجا حاضری اما ولیک
من نمی‌یایم نصیب خویش نیک
آنچ می‌دیدم ز تو پارینه سال
نیست این دم گرچه می‌بینم وصال
من ازین چشمه زلالی خورده‌ام
دیده و دل ز آب تازه کرده‌ام
چشمه می‌بینم ولیکن آب نی
راه آبم را مگر زد ره‌زنی
گفت پس من نیستم معشوق تو
من به بلغار و مرادت در قتو
عاشقی تو بر من و بر حالتی
حالت اندر دست نبود یا فتی
پس نیم کلی مطلوب تو من
جزو مقصودم ترا اندرز من
خانهٔ معشوقه‌ام معشوق نی
عشق بر نقدست بر صندوق نی
هست معشوق آنک او یکتو بود
مبتدا و منتهاات او بود
چون بیابی‌اش نمانی منتظر
هم هویدا او بود هم نیز سر
میر احوالست نه موقوف حال
بندهٔ آن ماه باشد ماه و سال
چون بگوید حال را فرمان کند
چون بخواهد جسمها را جان کند
منتها نبود که موقوفست او
منتظر بنشسته باشد حال‌جو
کیمیای حال باشد دست او
دست جنباند شود مس مست او
گر بخواهد مرگ هم شیرین شود
خار و نشتر نرگس و نسرین شود
آنک او موقوف حالست آدمیست
کو بحال افزون و گاهی در کمیست
صوفی ابن الوقت باشد در منال
لیک صافی فارغست از وقت و حال
حالها موقوف عزم و رای او
زنده از نفخ مسیح‌آسای او
عاشق حالی نه عاشق بر منی
بر امید حال بر من می‌تنی
آنک یک دم کم دمی کامل بود
نیست معبود خلیل آفل بود
وانک آفل باشد و گه آن و این
نیست دلبر لا احب افلین
آنک او گاهی خوش و گه ناخوشست
یک زمانی آب و یک دم آتشست
برج مه باشد ولیکن ماه نه
نقش بت باشد ولی آگاه نه
هست صوفی صفاجو ابن وقت
وقت را همچون پدر بگرفته سخت
هست صافی غرق عشق ذوالجلال
ابن کس نه فارغ از اوقات و حال
غرقهٔ نوری که او لم یولدست
لم یلد لم یولد آن ایزدست
رو چنین عشقی بجو گر زنده‌ای
ورنه وقت مختلف را بنده‌ای
منگر اندر نقش زشت و خوب خویش
بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش
منگر آنک تو حقیری یا ضعیف
بنگر اندر همت خود ای شریف
تو به هر حالی که باشی می‌طلب
آب می‌جو دایما ای خشک‌لب
کان لب خشکت گواهی می‌دهد
کو بخر بر سر منبع رسد
خشکی لب هست پیغامی ز آب
که بمات آرد یقین این اضطراب
کین طلب‌کاری مبارک جنبشیست
این طلب در راه حق مانع کشیست
این طلب مفتاح مطلوبات تست
این سپاه و نصرت رایات تست
این طلب همچون خروسی در صیاح
می‌زند نعره که می‌آید صباح
گرچه آلت نیستت تو می‌طلب
نیست آلت حاجت اندر راه رب
هر که را بینی طلب‌کار ای پسر
یار او شو پیش او انداز سر
کز جوار طالبان طالب شوی
وز ظلال غالبان غالب شوی
گر یکی موری سلیمانی بجست
منگر اندر جستن او سست سست
هرچه داری تو ز مال و پیشه‌ای
نه طلب بود اول و اندیشه‌ای

خط فینیقیه و آغاز به کار سلسله ی دوازدهم: پژوهشگرانی که ادعا میکنند پادشاهی میانه به صورت جدی با سلسله ی دوازدهم آغاز شده است این ادعا را به دلیل سلطنت آمنمهت اول در چهار هزار سال قبل، و فرهنگی که سلسله ی وی به وجود آورده است بیان کرده اند. خانواده ی وی بر مصر حدود دویست سال حکومت کردند و یک کشور متحد قدرتمند که با سرزمین های همسایه تعامل قابل توجهی داشت به وجود آوردند. زمانی که آمنمهت وزیر منتوهوتپ چهارم بود و به همراه هیئت اعزامی جهت استخراج سنگ برای پروژه های پادشاه فرستاده شد، دستور ساخت یک کتیبه را داد که در آن اتفاقات خارق العاده ای که وی تجربه کرده بود نقل شده است. اولا، یک غزال بر روی سنگی که قرار بود درب تابوت پادشاه شود زایمان کرد و این قضیه نشان از آن بود که این سنگ بدرستی انتخاب شده است چرا که از باروری و زندگی برخوردار بود. دوما، باران سهمگینی شروع به باریدن کرد که بعد از اتمام آن مقادیر زیادی آب برای اعضای هیئت اعزامی به جای گذاشت. این کتیبه ها بعدها اینگونه تفسیر شد که آمنمهت بوسیله ی خدایان انتخاب شده است تا پادشاه شود چرا که خدایان به وی این اجازه را داده بودند تا معجزه هایی را در زندگی تجربه کند که تنها تعدادی کمی از افراد شانس تجربه کردن آنها را داشتند. یک اثر به نام پیشگویی نفرتی که بعدا در پادشاهی میانه نوشته شد با این ادعا که قبل از سلطنت آمنمهت نوشته شده است، به این قضایا دامن زد و پیشگویی کرد که یک شاه که از سمت جنوب می آید، آمنی، که مورد تأیید واقع شده و موجه است، بر اساس نام خود کسی که بر مصر متحد حکومت میکند و دشمنان خود را در هم میکوبد. آمنمهت اول به دلایل نامشخص، تبس را ترک و پایتخت و دربار خود را در شهری بنام ایچتاوی در جنوب ممفیس مستقر کرد. محل دقیق این شهر نامشخص است ولی احتمالا نزدیک لیشت بوده است و در اسناد به بیان ساده محل اقامت نامیده شده است. با توجه به ترجمه ی van de Mieroop نام ایچتاوی به معنای آمنمهت کسی است که صاحب دو سرزمین (مصر) است می باشد و بر اتحاد مصر تأکید دارد. آمنمهت احتمالا پایتخت را به این دلیل به منطقه ی لیشت منتقل کرد تا خود را از سلسله ی قبلی متمایز کند، کسانی که مصر را با زور و ستم متحد کردند، و خود را پادشاهی بی تعصب و بی طرف برای کل ملت معرفی کند. لیشت به پایتخت قدیمی هراکلئوپلیس و منطقه ی حاصلخیز فیوم نزدیک بود بنابراین انتخاب آن بعنوان دربار و پایتخت نشان دهنده ی این بود که این سلسله فقط تبانی نیست و متعلق به همه ی مصریان است. این طور به نظر میرسد که نا آرامی قابل توجهی در اواخر سلطنت آمنمهت در درباراتفاق افتاده است و از شواهد اینگونه پیداست که وی به قتل رسیده است. درگذشت وی و جانشینی پس از آن زمینه ای برای متن مشهور ادبی مصری با عنوان داستان سینوهه به وجود آورد.

مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سی و چهارم. رازهای تمدن جدید غرب و تکوین و پیدایش قوم یهود: پس از قتل شمعون بن جمالیل اول (سال ۷۰ میلادی) به مدت ده سال یوحنان بن ذکایی ریاست سنهدرین را به دست داشت. سپس، در سال ۸۰ میلادی، ربان جمالیل دوم، پسر شمعون، ریاست الیگارشی حاخامی را به دست گرفت. به دلیل خلاء سیاسی آن زمان در رهبری یهودیان، دولت روم ریاست ربان جمالیل دوم را به رسمیت شناخت. بدین‌سان، او به یک مقام رسمی و رئیس یهودیان بدل شد. ربان جمالیل دوم با مقامات رومی رابطه نزدیک داشت؛ به اتفاق برخی از اعضای سنهدرین سفرهایی به شهر رم کرد و با مقامات عالی‌رتبه رومی و اعضای خاندان امپراتور دیدار نمود. در زمان او حاخام‌های بزرگ یهودی به مسافرتهای متعدد دست زدند، با سران جوامع یهودی در فلسطین و خارج از فلسطین دیدار کردند و سرانجام بقایای پراکنده بزرگان یهودی را در سرزمینهای تابع دولت های ایران و روم در پیرامون رهبری سنهدرین و ربان جمالیل دوم سامان دادند. با مرگ ربان جمالیل دوم (۱۱۶م.)، ریاست الیگارشی یهودی و سنهدرین به پسرش شمعون منتقل شد. در زمان ربی شمعون بن جمالیل دوم برخی از اعضای خاندانهای یهودی مستقر در بین‌النهرین به فلسطین آمدند و مناصب عالی حاخامی را به دست گرفتند. از آن پس این سنت ادامه یافت. چنانکه پیشتر گفتیم، خاندان هیلل نیز خود از یهودیان بین‌النهرین بود. شمعون بن جمالیل دوم پدر یهودا ناسی است. یهودا بن شمعون بن جمالیل دوم، بزرگترین چهره الیگارشی حاخامی در سده‌های نخستین دوران مسیحی به‌شمار میرود. سهم یهودا ناسی در بنیان‌گذاری نهادهای سیاسی و فقهی یهودیت و اقتدار اقتصادی و سیاسی الیگارشی یهودی چنان عظیم است که بدرستی میتوان او را بنیانگذار یهودیت جدید نامید. یهودیان او را ربی شاهزاده یهودا و آقای قدیس ما (ربنو هاکدوش/ ربنو هاقدوش) مینامند و بطور خلاصه به ربی شهرت دارد. زمانیکه بطور مطلق از ربی سخن میرود منظور یهودا ناسی است. یهودا ناسی قبل از سال ۱۹۲ میلادی بجای پدر رئیس یهودیان شد و قریب به پنجاه سال با اقتدار تمام ریاست یهودیان جهان را به دست داشت. امروزه، آرامگاه او در بیت شعارم فلسطین زیارتگاه یهودیان است. بخش عمده دوران زندگی یهودا ناسی مقارن با حکومت خاندان سوروس بر امپراتوری روم (۱۹۳ تا ۲۳۵) است. در زمان او، پیوند الیگارشی یهودی با اشرافیت روم به اوج رسید. به نوشته مورخین دانشگاه عبری اورشلیم، برخی از اعضای خاندان سوروس به آئینی گرایش داشتند که آمیزه‌ای از پاگانیسم رومی و یهودیت بود. نزدیکی آلکساندر سوروس، امپراتور روم (۲۲۲ تا ۲۳۵)، با یهودا ناسی و الیگارشی یهودی تا بدانجا بود که دشمنانش به وی آرکی سیناگوگوس (رئیس کنیسه) لقب داده بودند. در حکایات کهن یهودی داستانهای فراوان از روابط شخصی یهودا ناسی و امپراتوران روم نقل میشود. دوران پیوند یهودا ناسی با خاندان سوروس مقارن با فروپاشی دولت اشکانی در ایران و صعود اردشیر اول، بنیانگذار دولت ساسانی و جنگهای اردشیر و آلکساندر سوروس است. بنوشته دایرة المعارف یهود: یهودا ناسی بر تمامی یهودیان، ساکن فلسطین یا سایر نقاط جهان، ریاست داشت؛ از همه جا وجوهات میگرفت و در همه‌جا عزل و نصب میکرد. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم دوران یهودا ناسی را دوران سعادت اقتصادی و سیاسی یهودیان در فلسطین میخوانند. در زمان حکومت خاندان سوروس، الیگارشی حاخامی حق گردآوری مالیات از اتباع خویش را بار دیگر بدست آورد و دامنه اختیارات و اقتدار سنهدرین، که در کوران شورشهای فلسطین محدود شده بود، افزایش فوق‌العاده یافت. اینک بار دیگر سنهدرین اجرای احکام اعدام را راساً بدست گرفت. بدین‌سان، یهودا ناسی، به تعبیر یکی از معاصرین مسیحی‌اش، به امپراتوری کوچک در رأس اتباع یهودی خود بدل شد. او را به‌سان شاهان گذشته یهود خوانده‌اند که احکام مرگ را بدون اطلاع رومی‌ها و طبق قوانین یهودی، نه رومی، اجرا میکرد. یهودا ناسی بسیار مورد علاقه خاندان امپراتور بود و آنان اراضی پهناوری به وی اعطا کردند. به‌نوشته دایرةالمعارف یهود: او علاوه بر پیوندهای نزدیک با شخص امپراتور، با مقامات رومی نیز رابطه سیاسی و اقتصادی نزدیک داشت. مجموعه‌ی این عوامل، یهودا ناسی را به فردی بسیار ثروتمند بدل ساخت. املاک پهناور و رمه‌های فراوان داشت و با کشتی‌های خود تجارت نیز میکرد (قاعدتاً در حوزه دریای مدیترانه). چنان اقتدار داشت که یهودیان میگفتند: از زمان موسی تا زمان ربی (یهودا ناسی) توره (رهبری دینی) و بزرگی (ریاست سیاسی) چنین در دست یک تن متمرکز نبوده است.
یهودا ناسی بنیان‌گذار فقه مدون یهود: چنانکه گفتیم، بنیادهای استخراج قوانین یهودی از درون تورات به وسیله فریسیون نهاده شد و هیلل، نیای یهودا ناسی، ساختاری از فقهای یهودی (حاخامیم) پدید ساخت که کارکرد استخراج هلاخه (احکام شرعی) را به دست داشتند. این احکام بطور شفاهی سینه به سینه از استاد به شاگرد انتقال مییافت. یهودا ناسی که در عین رهبری سیاسی وارث سنن حاخامی خاندان خود (بیت هیلل) و رئیس دینی الیگارشی یهودی بود، با اتکاء بر اقتدار و ثروت فراوانش به تأسیس بیت دین در بیت‌ المقدس دست زد، در پیرامون آن گروهی جدید و پرشمار از مدرسین و طلاب را سامان داد و به کمک آنان روایات شفاهی را برای نخستین بار بصورت کتاب مدون ساخت. این کتاب میشنا نام دارد. میشنا واژه عبری و به معنی تکرار است. تدوین میشنا پاسخ به نیازهای آن روز الیگارشی یهودی بود. در این زمان، حفظ بقایای فروپاشیده یهودیان و تجدید سازمان آنان در یک ساختار جدید اجتماعی تنها و تنها به کمک میشنا امکان داشت؛ زیرا الیگارشی یهودی فاقد مهم‌ ترین پایه برای ساماندهی اتباع خویش، یعنی استقرار در یک سرزمین واحد بود. لذا، تنها احکام شرعی میتوانست یک جامعه منسجم فرا ملی و پراکنده در سرزمینهای ایران و روم را بنیاد نهد. تدوین میشنا را باید نخستین گام اساسی در تأسیس نوع منحصر به فردی از جامعه انسانی دانست که دارای تمامی ساختارهای سیاسی و اجتماعی یک ملت است منهای سکونت در قلمرو مشخص و واحد و تقید و تعلق به سرزمین معین. این بنیادی است که یهودیت جدید تا به امروز بر آن قوام یافته و همان ساختار جهان وطنی یهود است که امروزه میشناسیم. در رأس این ساختار اجتماعی، الیگارشی یهودی جای داشت و مبانی حقوقی رهبری آن بوسیله هلاخه نهادینه میشد. به نوشته جئوفری ویگودر، نویسنده یهودی، اهمیت میشنا در آن است که یهودیت را از یک جامعه متکی بر معبد به یک جامعه متکی بر شرع بدل کرد. این حادثه بسیار مهمی است زیرا بنیانهای رهبری الیگارشی یهودی را بر یهودیان سراسر جهان تأمین میکرد و مهم‌ترین پایه نظری پیدایش قوم یهود را فراهم میساخت. در این معنای منحصر به فرد از هویت قومی، یهودیان بیشتر به یک فرقه بسته و کاملاً متمرکز و منسجم جهان وطن میمانند تا قوم به مفهوم متعارف نژادی و جغرافیایی آن. این همان پدیده‌ای است که طی سده های متمادی جوامع بشری را به حیرت واداشته و فرهنگ گسترده‌ای را درباره یهودیان، و عموماً بر ضد ایشان، پدید آورده است. آنچه در این میان کمتر مورد توجه قرار گرفته این واقعیت مهم تاریخی است که قوم یهود، به مفهوم جدید آن، از بنیان بر ساختاری یگانه پدید شد که نمونه مشابه دیگر برای آن نمیتوان جست. این تنها جامعه بشری فاقد مرزهای جغرافیایی است. میشنا شامل شش کتاب یا باب به شرح زیر است: زراعیم (زراعت و کشاورزی)، موعد (اعیاد و مراسم دینی)، نشیم (زنان، ازدواج و خانواده)، نزیکین (آفات‌، جرایم و مجازات‌)، کُدشیم (امور مقدس، مناسک)، توهورت (طهارت). میشنا نخستین بار در سال ۱۴۸۵ میلادی در اسپانیا به چاپ رسید. ترجمه متن کامل آن به زبان انگلیسی به وسیله بلاکمن صورت گرفته و در سال های ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۶ در هفت مجلد منتشر شده است.
یهودا ناسی بنیان‌گذار نهادهای سیاسی یهودیت جدید: اقدام دیگر یهودا ناسی به منظور تجدید سازمان بقایای پراکنده یهودیان بصورت یک واحد اجتماعی منسجم و متمرکز تأسیس نهادهای ناسی و رش گلوتا است. ناسی به معنای رئیس است و در عهد عتیق این واژه بعنوان فرد مهم به کار رفته؛ از شاه و رئیس قبیله تا روسای متنفذ خاندانها. به تعبیر دایرة المعارف یهود، ناسی رؤسایی‌اند که گاه به مأموریت‌های جاسوسی نیز میرفتند. چنانکه گفتیم، در گذشته روسای سنهدرین ناسی نامیده میشدند. مع‌هذا، این یهودا ناسی است که این مفهوم را به یک نهاد سیاسی رهبری بدل ساخت و ساختار ناسی‌گری را بنیان نهاد. در این معنای جدید، ناسی مفهومی برابر با شاه است. یهودا ناسی خود نماد مجسم شاه یهود بود. یهودا ناسی برای اعطای مشروعیت و فرهمندی به نهاد ناسی‌گری به اقدامی مهم دست زد و آن انتساب خویش و سایر اعضای اصلی الیگارشی یهودی به خاندان داوود بود. بدین‌ سان، سرآغاز تبدیل اسطوره خاندان داوود به یک نهاد سیاسی واقعی و بالفعل در یهودیت جدید به یهودا ناسی میرسد. با این اقدام، الیگارشی حاخامی بطور رسمی از کارکردهای روحانی خویش فراتر رفت و وارث سنن سلطنتی قبیله یهودا نیز شد. از این زمان، خاندان‌های عضو الیگارشی یهودی در فلسطین و بین‌ النهرین از طریق شجره‌نامه واحد به هم پیوند یافتند و الیگارشی حاخامی ساختار نهایی خود را شکل داد. اسطوره خاندان داوود در روایات عهد عتیق ریشه دارد. یهوه رسالت الهی خاندان داوود را به ناتان نبی چنین ابلاغ کرده است: برو و به بنده من داوود بگو… من ترا از چراگاه از عقب گوسفندان گرفتم تا پیشوای قوم من اسرائیل باشی… ذریت ترا، که از صلب تو بیرون آید، بعد از تو استوار خواهم ساخت… و کرسی سلطنت او را تا به ابد پایدار خواهم ساخت. علاقه یهوه به خاندان داوود چنان عمیق است که حتی گناهان عظیم نیز نمیتواند رحمت او را از ایشان سلب کند. این رابطه درست به سان پیوند پدر است با فرزند: من او را پدر خواهم بود و او مرا پسر خواهد بود. و اگر او گناه ورزد، او را با عصای مردمان و به تازیانه بنی آدم تأدیب خواهم نمود، ولیکن رحمت من از او دور نخواهد شد.. خانه و سلطنت تو… تا به ابد پایدار خواهد شد و کرسی تو تا به ابد استوار خواهد ماند. بر اساس این روایات است که اندیشه ابدیت سلطنت خاندان داوود ریشه‌ای ژرف میگیرد. دایرةالمعارف یهود خاندان داوود را نماد امید به رهایی آینده میداند که در طول اعصار متمادی مهر خود را بر یهودیان زده است؛ زیرا خاندان داوود نماد عشق خدای اسرائیل به مردم برگزیده خویش است. در یهودیت جدید همه چیز در خاندان داوود خلاصه میشود. در عهد عتیق تبارشناسی خاندان داوود در اوایل سده چهارم پیش از میلاد به پایان میرسد و از آن پس از سرنوشت ایشان اطلاعی در دست نیست. در این دوران طولانی، و بویژه بدلیل ستمگری خاندانهای پسین شاهان یهود، بتدریج خاندان داوود به یک نوستالژی بدل شد. اعتقاد به برگزیدگی خاندان داوود و مشروعیت سلطنت ایشان چنان ریشه گرفت که خاندان سلطنتی هیرود با جعل تبارنامه‌ای خود را به خاندان داوود منتسب کرد. شاهان حشمونی، که خود روحانی بودند، نیازی به جعل تبارنامه ندیدند و به عکس با مطرح ساختن ماجرای روت موآبی اصالت تبار خاندان داوود را زیر سئوال بردند. در اواخر سده اول میلادی، نوستالژی خاندان داوود سخت رواج یافت. برای نمونه، زمانی که یوحنان بن ذکایی میمُرد به شاگردانش گفت: تختی فراهم کنید برای حزقیا شاه یهود که می‌آید تا مرا در سفر به آن جهان همراهی کند. در چنین فضایی است که متی و لوقا نیز برای عیسی مسیح (ع) تبارنامه‌ای میسازند و او را به داوود منتسب میکنند؛ زیرا به زعم عهد عتیق مسیح موعود باید از خاندان داوود می‌بود. یهودا ناسی با انتساب خود و خاندان‌های اصلی الیگارشی حاخامی به خاندان داوود سود نهایی را از این نوستالژی برد. از آن پس، نهاد ناسی‌گری چنان با اسطوره خاندان داوود گره خورد که غیر شاهزادگان داوودی به این منصب راه نداشتند. در سده‌های بعد، جعل تبارنامه دیگر به سادگی زمان یهودا ناسی نبود. برای نمونه، شم تاو، که محترم‌ ترین ناسی سده یازدهم میلادی (زمان جنگهای صلیبی) بود، چون نتوانست تبار داوودی خود را به اثبات رساند از این سمت برکنار شد. دومین نهادی که در نیمه دوم سده دوم میلادی جعل شد، رش گلوتا است. در این زمان خاندان‌های الیگارشی یهودی در دو کانون اصلی متمرکز بودند: فلسطین و بین‌النهرین. یهودا ناسی از این وضع سود جست و اعلام کرد داوود، شاه اسرائیل، زنده است و وجود دارد. از این زمان است که در بین‌ النهرین نهاد رش گلوتا (شاه داوودی) پدید شد. رش گلوتا واژه آرامی است. رش به معنای رئیس و گلوتا به معنای جماعت مهاجر است. این مفهوم سیاسی عجیب و منحصر بفرد است. یهودیان معادل انگلیسی Exilarch را برای آن به کار می‌برند که به معنی رئیس تبعیدیان است. این واژه دو ایراد اساسی دارد: نخست، تبعید به معنای اخراج اجباری از وطن است و در مورد مهاجرتهای یهودیان چنین اطلاقی درست نیست. دوم، رش گلوتا رئیس یک جامعه مهاجر به معنای متعارف نیست. او وارث تمامی اقتدارات یک خاندان پادشاهی اسطوره‌ای (خاندان داوود) است که بطور مستقیم از حمایت خدای اسرائیل بهره می‌برد و نهادهای سیاسی و قضایی خویش را در اختیار دارد. بعبارت دیگر، او رئیس یک دولت است. شاه در مهاجرت یا شاه دور از وطن نیز معادل‌های دقیقی نیست، زیرا این مفاهیم به معنای سلب حاکمیت از شاه است حال آنکه رش گلوتا از حاکمیت بالفعل برخوردار است. گمان میرود شاه یهود گویاترین معادل باشد، زیرا واژه‌ی یهود متضمن مفهوم جامعه مهاجر (گلوتا) نیز هست. ما، بسته به جایگاه بحث، مفاهیم شاه یهود، شاه در مهاجرت یهودیان و شاه داوودی را بعنوان معادل رش گلوتا بکار می‌بریم. در زمان یهودا ناسی رش گلوتا یا شاه یهود مستقر در بین‌النهرین تابع او بود و جعل این نهاد فرهمند تنها به منظور تحکیم پایه‌های اقتدار الیگارشی یهودی انجام گرفت. در زمان یهودا ناسی شاه داوودی یهودیان راو هونا رش گلوتا نام داشت. هونا در زمان حیات یهودا ناسی درگذشت و خانواده‌اش جنازه وی را برای دفن به فلسطین بردند. میدانیم که اقتدار و شأن یهودا ناسی فراتر از هونا بود. در حکایات کهن یهودی است که یهودا ناسی در زمان صرف شام با دوستانش به شوخی، شاید تحت تأثیر شراب، گفت تا زمانی که حاخام‌های اورشلیم و شاهان داوودی بین‌النهرین وجود دارند مسیح ظهور نخواهد کرد. این داستان نیز بیانگر اقتدار بی‌رقیب یهودا ناسی و سلطه او بر الیگارشی حاخامی و رش گلوتا است. پس از مرگ یهودا ناسی در سده‌های سوم و چهارم میلادی مهاجرت یهودیان به بین‌النهرین گسترش یافت و بتدریج بر اهمیت رش گلوتا و بیت دین او افزوده شد. از نیمه اول سده پنجم میلادی مرکزیت یهودیان بطور کامل در بین‌النهرین استقرار یافت و شاهان داوودی بدون تبعیت از خاندان هیلل ریاست یهودیان جهان را به دست گرفتند. دایرة المعارف یهود مینویسد: یهودیان وجود شاهان داوودی را دلیلی بر آن میدانستند که حکومت خاندان داوود منقطع نشده است بنابراین، یهودیان برای شاه داوودی شأنی در حد یک شاه واقعی قایل بودند. یهودا ناسی در زمان مرگ پسر بزرگ خویش، جمالیل را در سمت ناسی و پسر دیگرش، شمعون را در سمت حاخام یهودیان منصوب کرد. ربان جمالیل سوم، معروف به ربان جمالیل ربی، در حوالی نیمه سده سوم میلادی ریاست یهودیان را بدست داشت. او در نظرات فقهی‌اش از تجارت و ثروت‌اندوزی دفاع کرده است. از نیمه دوم سده سوم میلادی، جنبش مسیحیت اوج گرفت و سرانجام در ژوئن سال ۳۱۳ میلادی کنستانتین اول (قسطنطین کبیر)، امپراتور روم (۳۰۶ تا ۳۳۷)، فرمان تاریخی خود، معروف به فرمان میلان را صادر کرد. برخلاف تصور رایج، قسطنطین مسیحیت را بعنوان دین رسمی امپراتوری روم اعلام نکرد بلکه سیاست جدید این امپراتوری را در اعطای آزادی دینی به اتباع خویش اعلام نمود. فرمان میلان بر آزادی دینی همه اتباع روم صراحت داشت و سخنی از تبدیل مسیحیت به دین دولتی یا تحمیل آن بر پیروان سایر ادیان در میان نیست. همین کافی بود که روم را به یک امپراتوری مسیحی نشین بدل کند. این گروش توده‌ای به مسیحیت شامل جمعیت کثیر یهودی‌ شدگان و بقایای قوم یهود نیز میشد و این ضربت مهیبی بر پیکر الیگارشی یهودی بود. صدور فرامین بعدی در نیمه اول سده چهارم میلادی، الیگارشی یهودی را بیش از پیش زیر ضربه گرفت. قسطنطین در فرمان دیگر سرکوب یهودیانی را که به مسیحیت میگرویدند ممنوع اعلام کرد. این بدان معناست که حق تعقیب و آزار و شکنجه یهودیان مسیحی شده از الیگارشی یهودی سلب شد. در سال ۳۳۹ میلادی قسطنطین دوم، پسر قسطنطین اول و امپراتور بعدی (۳۳۷ تا ۳۴۰)، فرمان آزادی بردگان مسیحی را که در خدمت یهودیان بودند صادر کرد. دایرةالمعارف یهود مینویسد: این فرمان برای یهودیان که املاک پهناور در تملک داشتند بسیار ناخوشایند بود. در این دوران، نفرت از الیگارشی یهود چنان شدید بود که استفن قدیس، نخستین شهید مسیحیت (سده اول میلادی)، سخت به یهودیان به سبب پرستش گوساله طلایی می‌تاخت و آن را منشاء فساد یهودیان در تمامی طول تاریخ میدانست؛ و اگوستین قدیس (۳۵۴ تا ۴۳۰) پرستش گوساله طلایی را مترادف با شیطان‌پرستی میدانست. دایرةالمعارف یهود نگرش مسیحیان اولیه به یهودیان و تاریخ آنرا آمیزه‌ای از عشق و نفرت میداند و می‌افزاید: مسیحیان آریان گرایی و دیگر آئین‌های کفرآمیز را که در این زمان پدید شد تلاش یهودیان علیه خود و برای از میان بردن آ‌ئین مسیح میدانستند (آریان گرایی Arianism فرقه ای است منسوب به آریوس که در نیمه سده چهارم پدید شد). در نیمه دوم سده چهارم میلادی چرخش حوادث به سود یهودیان بود. در سال‌های ۳۳۰ تا ۳۶۵ ربان جمالیل چهارم، از خاندان هیلل، ناسی یهودیان بود. او چنان در نزد ژولیان، امپراتور جدید روم (۳۶۱ تا ۳۶۳)، محترم بود که ژولیان در نامه‌ای او را برادر خوانده است. به این دلیل، تاریخ‌نگاری یهود از ژولیان به نیکی یاد میکند و به‌عکس، منابع مسیحی او را ژولیان مرتد می‌نامند. ژولیان به یهودیت گرایش داشت و حتی کوشید تا معبد سلیمان را بازسازی کند. در زمان او بار دیگر یهودیان در مناصب عالی امپراتوری جای گرفتند. در متون مسیحیان آن عصر چنین آمده است: این خطاست که دشمنان سلطنت الهی و قوانین روم به مجریان قوانین ما بدل شوند و به پشتوانه قدرتی که بدست آورده‌اند بر مسیحیان داوری کنند یا آنها را محکوم کنند. نفوذ الیگارشی حاخامی در دولت روم با واکنش شدید مسیحیان مواجه شد. در سال ۳۸۸ مردم مسیحی در مستملکات رومی بین‌النهرین کنیسه‌ها و مراکز یهودیان را به آتش کشیدند. از اوایل سده پنجم میلادی بار دیگر مسیحیت در دولت روم قوت گرفت و مواضع یهودیان ضعیف شد. ربان جمالیل ششم آخرین ناسی یهودیان در امپراتوری روم است. در سال ۴۱۵ میلادی، هونوریوس و تئودوسیوس، امپراتوران روم، طی فرمانی نهاد ناسی‌گری یهودیان و شورای سنهدرین را منحل کردند. در واقع، در این زمان جمعیت یهودی فلسطین چنان قلیل بود که تکاپوی این نهاد دیگر موضوعیت نداشت. دائرةالمعارف یهود مینویسد: در آغاز سده چهارم اکثریت عظیم یهودیان در کشورهای مدیترانه پراکنده شدند و این موج تا چند سده بعد تداوم یافت. ربان جمالیل ششم در سال ۴۲۶ درگذشت و بر چهار سده ریاست خاندان هیلل بر یهودیان نقطه پایان نهاد. در این زمان، بقایای الیگارشی حاخامی مستقر در امپراتوری روم به مصلحت دیدند که خود و نهادهای مرکزی یهودی را بطور کامل به مراکز دور از دسترس مسیحیان منتقل کنند و تکاپوی فرهنگی و رهبری اجتماعی خویش را در این مناطق متمرکز کنند. این مناطق دور از دسترس قلمرو ایران ساسانی در بین‌النهرین است.

حدیث :
امام صادق علیه السلام درباره گفتار خداى عزوجل که میفرماید: (فما اصبرهم على النار: پس چه چیز آنها را بر آتش شکیبا کرد) فرمود: یعنى چه چیز آنها را بر انجام کارى که میدانند آنها را بسوى آتش مى برد شکیبا کرد؟

مالکه دخت نوبهار

مقام زن در شاهنامه: در شاهنامه زنان نیز از مردان خواستگاری میکنند و حق انتخاب همسر برای ایشان نیز محفوظ است، آن سان که رودابه چون ویژه گی های زال را میشنود دل می افروزد و به وی عشق می ورزد. مالکه دخت نوبهار دختر نرسی که طایر غسانی پس از حمله به تیسپون/ تیسفون و زناشویی او با نوبهار به دنیا آمده نیز با پیروی از نیمه ایرانی خویش، خود از شاپور دوم (شاپور ذوالاکتاف) خواستگاری میکند
بگویش که با تو ز یک گوهرم
هم از تخم نرسی کنداورم
همان نیز با کین نه هم گوشه ام
که خویش توام دختر نوشه ام
مرا گر بخواهی حصار آن توست
چو ایوان بیایی نگار آن توست
آنگاه که مردان از اندیشه باز میمانند زنان وارد میدان اندیشه و کار میشوند و گره ها را باز میکنند. در شاهنامه زنان خانه نشین نیستند. سیندخت که می بیند شوهرش مهراب سخت نگران و وامانده از نبرد است خود جلو میرود تا مشکل را از راه مذاکره حل کند.
چو در کابل این داستان فاش گشت
سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
بر آشفت و سین دخت را پیش خواند
همه خشم رودابه بر وی براند
بدو گفت اکنون جزین رای نیست
که با شاه گیتی مرا پای نیست

که آرمت با دخت ناپاک تن
کشم زارتان بر سر انجمن
مگر شاه ایران از این خشم و کین
برآساید و رام گردد زمین

بدو گفت سیندخت کای سرفراز
بود کت به خونم نیاید نیاز
مرا رفت باید به نزدیک سام
زبان بر گشایم چو تیغ از نیام
و به این ترتیب همانند یک فرستاده که با مردان هیچ تفاوتی ندارد با هدایایی چند از کابلستان به سمت سیستان میرود و با سام گفتگو میکند و آتش خشم وی را که میخواست کابلستان را بسوزاند فرو میکشد. آنگاه که گژدهم به دست سهراب دستگیر میشود دخت او گردآفرید که خود را نگاه بان دژ سپید میداند ننگ سکوت را بر نمی تابد و با پوشیدن زره و پنهان کردن گیسوان خود زیر کلاه همانند یک مرد به نبرد سهراب میرود.آن سان که سهراب به سختی میتواند وی را شکست دهد.
چو آگاه شد دختر گژدهم
که سالار آن انجمن گشت کم
زنی بود بر سان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
چنان ننگش آمد ز کار هژیر
که شد لاله رنگش به کردار قیر
بپوشید درع سواران به جنگ
نبود اندر آن کار جای درنگ

نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود آمد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگ آوران
دلیران و کار آزموده سران
زن شاهنامه از خطر نمی هراسد و هم گام مردان به آغوش سختی ها میرود.

مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سی و هشتم. رازهای تمدن جدید غرب و تکوین و پیدایش قوم یهود: سرآغاز ایجاد شبکه جهانی تجاری یهودیان پس از اسلام به اواخر سده دوم هجری/ سده هشتم میلادی میرسد. در سال ۷۹۷ میلادی شارلمانی، شاه فرانک ها و امپراتور بعدی روم مقدس، دو سفیر به دربار هارون الرشید، خلیفه عباسی (۱۷۰ تا ۱۹۳ق/۷۸۶ تا ۸۰۹م.) اعزام داشت. میدانیم که یک تاجر یهودی بنام اسحاق راهنما و مترجم آنان بود و با ایشان به اروپا بازگشت. اسحاق در بازگشت هدایای گران‌قیمتی، از جمله یک فیل، از سوی خلیفه برای امپراتور اروپا برد. این نخستین گزارش از حضور یهودیان در سرزمین آلمان است. گفته میشود یک حاخام یهودی، بنام ماکیر، برای تأسیس یک حوزه یهودی در بندر ناربون (جنوب فرانسه) با وی به اروپا رفت. به نوشته واسیلی بارتولد، مناسبات تجاری مملکت شارلمانی با سرزمینهای اسلامی، به تقریب دربست در اختیار یهودیان بود. به طوری که میدانیم یهودیان در قلمرو دولت شارلمانی، که منافع بازرگانی را بسیار ارج می نهاد، از امتیازات بزرگی برخوردار بوده اند. در سده سوم هجری/ نهم میلادی حضور یهودیان در اروپا اوج گرفت و برخی حکمرانان اروپا به تجارت برده، که در این زمان عرصه اصلی تکاپوی یهودیان بود، بعنوان منبعی برای کسب درآمد علاقه نشان دادند. آنان فروش اتباع خویش را بهترین وسیله برای پرداخت بهای کالاهای گرانقیمتی که یهودیان از شرق می آوردند شناختند. لویی اول، پسر شارلمانی و امپراتور فرانک ها (۸۱۴ تا ۸۴۰)، در سال ۸۲۵ میلادی به یهودیان اجازه داد تا بردگان خارجی را به سرزمین او وارد کنند و بفروشند. این شاه فرانک به لویی پرهیزکار شهرت داشت ولی برغم نامش سخت قسی بود. بدین‌سان، در سده نهم میلادی بنادر ایتالیا به کانون مهم تجارت یهودی برده بدل شد و محل استقرار و تکاپوی گسترده تجار یهودی. تجارت یهودی برده چنان بیرحمانه بود که آگوبار، اسقف لیون (۸۱۴ تا ۸۴۰)، را به اعتراض واداشت. اگوبار فعالیتی سخت را آغاز کرد. او شش رساله علیه یهودیان نوشت که دو تای آن به فروش بردگان، بویژه کودکان مسیحی، بوسیله یهودیان اختصاص داشت و عنوان یکی چنین بود: درباره ضرورت اجتناب از همکاری با یهودیان. او عرایضی به امپراتور پرهیزکار نوشت که بی حاصل بود. دفاع آگوبار تنها از بردگان مسیحی نبود؛ او درباره بی پناهی بردگان غیرمسیحی نیز مطالبی نوشت و خواستار حمایت کلیسا از آنها شد. آگوبار میگفت یهودیان در زیر پوشش کتاب مقدس سنن قومی خود را ادامه میدهند. ابراهیم بن یعقوب یهودی در سفرنامه اش از حضور تجار یهودی برده در سال ۹۷۰ میلادی در شهر پراگ خبر داده است. آدالبرت، اسقف پراگ، نیز کوشید تا تعدادی از بردگان را از یک تاجر یهودی بخرد و آزاد کند و چون موفق نشد در سال ۹۸۸ میلادی از سمت خود استعفا داد. در سال ۱۰۰۴ میلادی، در تعرفه گمرکی شهر کوبلنز (غرب آلمان) نام تجار یهودی برده وارد شده است. در سال ۱۰۸۵ میلادی یکی از اشراف لهستانی در شهر سیلسیا تعدادی برده را از یک یهودی خرید و آزاد کرد و به این دلیل مورد تقدیر کلیسا قرار گرفت. فقه تلمودی برده‌داری را مجاز میشمرد و بردگان را به دو گروه بردگان عبرانی و بردگان کنعانی تقسیم میکند. منبع برده شدن یک عبرانی (بنی‌اسرائیلی) از دو طریق است: مرد عبرانی که به جرم سرقت به بردگی محکوم میشود و مرد بینوایی که خود را به عنوان برده میفروشد. یک پدر عبرانی میتواند دختر زیر ۱۲ سال خود را بفروشد. این بردگان اِوِد اِوری (عبد عبرانی) نامیده میشوند. گفتیم که سرآغاز بردگی اعضای قبایل بنی‌اسرائیل بوسیله یهودیان به زمان انهدام دولت قبایل ده‌گانه شمالی بوسیله امپراتوری آشور و با همدستی دولت یهود میرسد. مفهوم فقهی عبد کنعانی به کنعانی ها اختصاص ندارد و به معنای تمامی بردگان غیرعبرانی است. این بردگان را از سه طریق میتوان تملک کرد: خرید نقدی، خرید از طریق قباله، تملک به مدت سه سال مشروط بر اینکه کس دیگری ادعای مالکیت او را نکند. بعدها، دو مورد دیگر نیز به فقه یهودی افزوده شد: معاوضه و تصرف. در فقه یهودی بحث مفصلی وجود دارد در این باره که آیا برده جزء اموال منقول است یا غیرمنقول. این بحث واجد اهمیت جدی است و نشان میدهد که برده در نزد یهودیان غلام خانگی نبوده بلکه از ابزار مهم تولید به شمار میرفته است. در واقع، در فقه یهودی، برده در ردیف سایر ابزار تولید، یکی از وسایل استحصال است. بحث فوق بدین معناست که با فروش مِلک آیا فروشنده حق دارد برده خود را به همراه خویش به محل دیگر انتقال دهد یا او باید به ملکیت مالک جدید درآید. در سده سوم هجری/ نهم میلادی، ابن خردادبه تکاپوی یهودیان را در راذان در حوالی مداین، چنین توصیف کرده است: اینان یهودیانی هستند که زبان های عربی و فارسی و رومی و فرنگی و اندلسی و صقلبی (ترکی) را صحبت میکنند؛ و از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق صحراها و دریاها را درمی نوردند. و از مغرب بردگان و کنیزان و غلام بچگان (زیبارو) و پارچه های ابریشمی و پوست خز و چرم و پوست سمور و شمشیرها می آورند. و از فرنگستان در دریای غربی سوار کشتی میشوند و به فَرَما پیاده میگردند؛ و کالاهای بازرگانی خود را به دریای قلزم (بحر احمر) میبرند، پس از آن بسوی دریای شرقی سوار کشتی شده، از قلزم به جار و جده و از آنجا به سند و هند و چین میگذرند. از چین مشک و عود و کافور و دارچین و غیره می آورند. آنچه را از آن نواحی آورده اند به دریای قلزم وارد کرده، پس از آن به فَرَما میرسانند. سپس بسوی دریای غربی سوار کشتی میشوند، گاهی امتعه خود را به قسطنطنیه میبرند و آنها را به رومیان میفروشند و گاه به سرزمین فرنگ در دریای غربی میبرند و در آنجا میفروشند. پس از آن به انطاکیه مراجعت میکنند و از راه زمین پس از طی سه مرحله به جابیه میرسند. پس از آن در فرات سوار کشتی میشوند و به بغداد می آیند. از بغداد با کشتی از راه دجله به ابله میرسند و از ابله بسوی عمان و سند و هند و چین حرکت میکنند. تمام این راهها به یکدیگر متصل اند. تصویر فوق، شکل گیری شبکه تجارت جهانی یهود را در این زمان بروشنی نشان میدهد. این شبکه بازتاب فعالیت کانون بسیار ثروتمند و متنفذی است که در این زمان در بغداد شکل گرفته و در رأس آن یوسف بن فیناس (متوفی قبل از ۹۲۸ میلادی)، هارون بن عمرام و نتیرا (متوفی ۹۱۶ میلادی) جای دارند. نتیرا داماد یوسف بن فیناس است و یوسف شریک هارون. این سه از نیمه دوم سده سوم هجری/ نهم میلادی به صرافان دولتی خلفای عباسی و خاندانهای اشرافی بغداد بدل شدند. سایر تجار و صرافان یهودی نیز به شراکت با آنها پرداختند و بدین‌سان بزرگترین کانون مالی/ تجاری جهان آن روز را بنیان نهادند. دوران ده ساله خلافت المعتضد (۲۷۹ تا ۲۸۹ق/ ۸۹۲ تا ۹۰۲م.) اوج اقتدار نتیرا در دربار عباسی به شمار میرود. پس از او پسرانش، سهل و اسحاق، جانشین پدر شدند. در زمان معتضد، به تبع نفوذی که یهودیان در دستگاه خلافت عباسی بدست آوردند، دو حوزه سورا و پامبدیتا نیز به بغداد منتقل شدند. از این پس، تا اقتدار الیگارشی زرسالار یهودی در اسپانیا،‌ بغداد مرکز سیاسی و دینی و اقتصادی یهودیان جهان به شمار میرفت. به نوشته دیوید ساسون، از سده دهم میلادی بغداد مهم ترین مرکز سیاسی و فرهنگی دنیای یهود بود. یهودیان در محله ای جداگانه میزیستند که به دارالیهود شهرت داشت. در اوایل سده دهم میلادی، بر سر درآمد موقوفات حوزه پامبدیتا در خراسان میان سران یهودی نزاعی سخت درگرفت. سران یهودی به دو گروه تقسیم شدند. در یکسو اوکبا شاه داوودی (۹۰۰ تا ۹۱۵م.) قرار داشت و در سوی دیگر کوهن زادق رئیس حوزه پامبدیتا. سه زرسالار یهودی بغداد (یوسف بن فیناس، هارون بن عمرام و نتیرا) به حمایت از زادق برخاستند و با اعمال نفوذ آنان المقتدر، خلیفه عباسی (۲۹۵ تا ۳۲۰ق/۹۰۸ تا ۹۳۲م.) اوکبا را به کرمانشاه تبعید کرد. منصب شاه داوودی چند سال خالی بود تا سرانجام داوود بن ذکایی، برادرزاده اوکبا، در آن جای گرفت (۹۱۸ تا ۹۴۰م.) او رئیسی مقتدر بود و توانست سلطه خود را بر روسای حوزه های سورا و پامبدیتا برقرار کند. داوود بن ذکایی با سعدیه بن یوسف گائون (۸۸۲ تا ۹۴۲م.) معاصر است. سعدیه را بزرگترین حاخام و اندیشمند یهودی عصر گائونی میشناسند. او در مصر به دنیا آمد. در فلسطین تحصیل کرد. در سال ۳۱۰ق/ ۹۲۲م. به بغداد رفت و ریاست حوزه پامبدیتا را بدست گرفت. در این زمان با سهل بن نتیرا، زرسالار بزرگ یهودی بغداد، رابطه نزدیک برقرار نمود و سمت معلمی او را بدست گرفت. شش سال بعد، داوود بن ذکایی سعدیه را به ریاست حوزه مهم سورا منصوب کرد. زندگینامه سعدیه او را مردی جاه طلب و دسیسه گر میشناساند. به همین دلیل، ذکایی در زمان انتصابش از او تعهد گرفت که از اطاعتش سرنپیچد، علیه اش توطئه نکند، کس دیگر را بعنوان شاه داوودی به رسمیت نشناسد و با دشمنانش همراهی ننماید. مع‌هذا، سعدیه آرام نماند و از اطاعت داوود بن ذکایی سرپیچید. شاه داوودی او را از سمتش معزول کرد و حاخام دیگری را در ریاست حوزه سورا گمارد. سعدیه نیز با اتکاء به حمایت سهل بن نتیرا و زرسالاران بغداد با صدور فتوایی داوود را از ریاست یهودیان معزول نمود و برادر او را در سمت شاه داوودی منصوب کرد. اختلاف بالا گرفت و سرانجام کار به حکمیت علی بن عیسی، وزیر خلیفه عباسی، کشید. در سال ۳۲۶ق/ ۹۳۷م. در حضور علی بن عیسی توافقنامه ای میان طرفین به امضا رسید. پس از این حادثه، داوود بن ذکایی به مقامی شامخ در دربار المقتدر منصوب شد، خلیفه در برابر دشمنانش به حمایت از او پرداخت و به وی در گردآوری مالیات از اتباعش یاری رسانید. از سعدیه گائون نامه هایی موجود است که به روسای جوامع یهودی آلمان و اندلس (اسپانیا) نگاشته است. لحن این مکاتبات بسیار آمرانه و مقتدرانه است و با خطاب فرزندان اسرائیل آغاز میشود. او در این نامه ها اقتدار مرکزیت بغداد را به رخ میکشد و بر جایگاه رهبری دینی خود تأکید میکند. محتمل میدانند که او نامه هایی مشابه به سایر جوامع یهودی جهان نیز نگاشته است که در دست نیست. سعدیه در این نامه ها از اعضای خاندانهای زرسالار هارون و نتیرا با عنوان محترمانه پسران مر راو نتیرا و مر راو هارون، یاد میکند و می افزاید که آنان کمک میکنند تا هر درخواستی که وی دارد توسط حکومت برآورده شود. مطالب پیش گفته چهار نکته را روشن میکند:
۱- تا سده دهم میلادی الیگارشی یهودی مستقر در بغداد با اقتدار تمام رهبری سایر جوامع یهودی را به دست داشت. به عبارت دیگر، یهودیان در سراسر جهان از یک مرکزیت واحد و ساختار منسجم برخوردار بودند.
۲- از اواخر سده سوم هجری/ نهم میلادی (از زمان خلافت المعتضد) لعنت الله علیه، یهودیان به جایگاهی مهم در اقتصاد و سیاست خلافت عباسی دست یافتند.
۳- از سده سوم هجری/نهم میلادی یک الیگارشی زرسالار یهودی در بغداد شکل گرفت که به عملیات تجاری گسترده، در سطح جهانی، اشتغال داشت و یک کانون قدرتمند مالی (بانکی) به شمار میرفت، دستگاه دولتی (خلافت عباسی) برای تأمین نقدینگی خود به این کانون نیازمند بود و به تبع آن زرسالاران یهودی از قدرت سیاسی فراوان برخوردار بودند.
۴- این زرسالاری به رغم پیوند با ساختار سیاسی و دینی یهودیت جدید، نه تنها از استقلال برخوردار بود بلکه بر رش گلوتا (شاه داوودی) و گائون (رهبری دینی) یهودیان نیز سیطره کامل داشت، به عبارت دیگر، رهبری واقعی یهودیان با او بود. از اواخر سده دهم میلادی و همپای تجزیه خلافت عباسی، شاخه های خاندان داوودی در تمامی دولت های مستقلی که به پا میشد استقرار می یافت و ریاست جوامع یهودی این کشورها را بدست میگرفت. آنان، چون بغداد، کارکرد اداره امور سیاسی و قضایی، گردآوری عشریه برای دولت در مهاجرت یهود و نمایندگی یهودیان را در نزد دولت های میزبان بدست داشتند. این روسا ناسی و در برخی مناطق، چون مصر و یمن و غرناطه، نقید نامیده میشدند. در سده دوازدهم میلادی نقید یهودیان یمن از سوی شاه داوودی مستقر در بغداد و حاخام های مستقر در بیت المقدس منصوب میشد و از اعضای خاندان داوود بود. شاخه خاندان داوود مستقر در فلسطین از تبار زوترا بود؛ همان کسی که در زمان قباد ساسانی در ماحوزا سلطنت مستقل یهود به پا کرد. اعقاب زوترا شاخه شاهزادگان داوودی مستقر در فلسطین را بنیاد نهادند. یکی از دودمان های داوودی فلسطین خاندان کوهن بود که بسیاری از آنان به ریاست یهودیان منطقه رسیدند. در نیمه دوم سده چهارم هجری/ دهم میلادی شاهزادگان داوودی در تونس و مصر نیز مستقر شدند. در این زمان فردی بنام ابوالفرج یعقوب بن خلیس (۳۱۸ تا ۳۱۸ق/۹۳۰ تا ۹۹۱م.) را در دستگاه خلفای فاطمی، که در آغاز در تونس مستقر بود، مییابیم. او یک یهودی جدیدالاسلام است و امور مالی دربار خلفای فاطمی را سامان میداد. دایرة المعارف یهود مینویسد ابن خلیس خلفای فاطمی را به اشغال مصر تحریک کرد و اطلاعات ارزشمندی درباره وضع این کشور در اختیارشان گذارد. او پس از اشغال مصر (۳۵۸ق./ ۹۶۸م.) و استقرار خلافت فاطمی در این سرزمین بعنوان مسئول گردآوری مالیات منصوب شد. ابن خلیس در سال ۳۶۷ق/ ۹۷۷م. به وزارت رسید. همزمان با اقتدار ابن خلیس یک یهودی بنام موسی بن الیازار (پالتیل) (متوفی ۳۶۵ق/ ۹۷۵م.) بعنوان طبیب و منجم به دستگاه خلفای فاطمی راه یافت و بزودی به چهره ای مقتدر بدل شد. او، که با ابن خلیس رابطه نزدیک داشت، بعنوان واسطه دربار فاطمی شناخته میشد، در امور نظامی دخالت داشت و نقید یهودیان مصر بود. فرزندان پالتیل تا چهار نسل پزشکان خلفای فاطمی بودند. در نیمه دوم سده دهم میلادی یکی از پسران نتیرا، زرسالار بزرگ بغداد، بنام یوسف بن نتیرا، از روسای یهودیان فسطاط بود. برخی خلفای فاطمی مصر، چون المستنصر (۴۲۷ تا ۴۸۷ق./ ۱۰۳۶ تا ۱۰۹۴م.) با شاهزادگان داوودی سلوکی محترمانه داشتند. خاندان لوی (هالوی) از این گروه اند که از اواخر سده دوازدهم میلادی بسیاری از آنان به ریاست یهودیان مصر رسیدند. افول خلافت عباسی در بغداد و کاهش ثروت و اهمیت سیاسی یهودیان بین النهرین و در مقابل شکوفایی یهودیان در اندلس سبب شد که بتدریج و به شکلی طبیعی مرکز دینی و سیاسی یهودیان به شبه جزیره ایبری انتقال یابد. در این دوران، بخش مهمی از الیگارشی حاخامی بغداد و اعضای خاندان داوود به اندلس مهاجرت کردند و پایه های یک الیگارشی زرسالار همبسته با الیگارشی صلیبی قاره اروپا را در شبه جزیره ایبری بنیان نهادند. در نیمه دوم سده یازدهم میلادی و مقارن با آغاز جنگهای صلیبی کانون اصلی ساختارهای سیاسی یهودیان در شبه جزیره ایبری قرار داشت. در سده یازدهم در غرب آلمان نیز حاخام های بزرگی پدید شدند چون گرشوم بن یهودا (۹۶۰ تا ۱۰۲۸م.) معروف به ربنا گرشوم، و سلیمان بن اسحاق راشی (۱۰۴۰ تا ۱۱۰۵م.) که از اقتدار فراوان برخوردار بودند. این امر برای یهودیانی که به تدریج در اروپا مستقر میشدند استقلال سیاسی و قضایی به ارمغان می آورد. ولی قطعاً آنان منکر تبعیت خود از شاه داوودی نبودند. در نیمه اول سده پنجم هجری/ یازدهم میلادی، حزقیا بن داوود (حزقیای دوم)، شاه داوودی (۱۰۱۸ تا ۱۰۵۸م.) و در عین حال حاخامی بزرگ بود. او ۴۰ سال بر یهودیان حکومت کرد و در عین حال مرجع دینی ایشان نیز بود. به نوشته دایرة المعارف یهود، در زمان جنگ صلیبی اول (۱۰۹۶ تا ۱۰۹۹م.) ریاست یهودیان اروپا همچنان با شاه داوودی بود. در این زمان شاه داوودی حزقیا بن داوود (حزقیای سوم) است. مع‌هذا، بنظر میرسد که در این زمان نقش اصلی در رهبری یهودیان با الیگارشی زرسالار مستقر در اندلس بوده است. بنیامین تودلایی در سفرنامه معروف خود وضع یهودیان بغداد را در زمان خلافت عباسی (۵۵۵ تا ۵۶۶ ق./ ۱۱۶۰ تا ۱۱۷۰م.) توصیف کرده است. او در بغداد ۴۰ هزار یهودی را ساکن می بیند که با امنیت، سعادت و شرافت در سایه خلیفه بزرگ زندگی میکنند و در میان آنان ثروتمندان فراوانی وجود دارد. بسیاری از دانشمندان و پزشکان و شاعران یهودی در دربار خلیفه حضور دارند. بغداد دارای ۲۸ کنیسه است. کنیسه بزرگ بنایی باشکوه است با ستون هایی از سنگ مرمر که بر روی آن با طلا و نقره نقش شده. در بغداد ده حاخام بزرگ وجود دارد. آنان هر یک ریاست حوزه ای را بدست دارند و بطور تمام وقت به تدریس و امور دینی مشغول اند. حوزه اصلی مدرسه حضرت یعقوب نام دارد و ریاست آن با حاخام بزرگ شموئیل بن علی است. او یک لاوی است و تبارش به موسی، آموزگار ما، میرسد. (شموئیل بن علی، از خاندان لوی، در سال های ۱۱۶۴ تا ۱۱۹۳ میلادی حاخام بزرگ یهودیان بود). در این زمان دانیال بن حسدای چهارم شاه داوودی (۱۱۵۰ تا ۱۱۷۴م.) است. مسلمانان او را سیدنا ابن داوود خطاب میکنند. او با اقتدار امور یهودیان را اداره میکند. خلیفه دستور داده به هرجا وارد شود، همگان به احترامش برخیزند و به او سلام کنند. هر کس چنین نکند، مسلمان و غیرمسلمان، یکصد ضربه شلاق میخورد. شاه داوودی هر پنجشنبه به دیدار خلیفه میرود. در این زمان او لباس ابریشمی میپوشد؛ سوار بر اسب است و عمامه ای بزرگ بر سر دارد. فراشان در جلویش میدوند و چنین جار میزنند: راه را برای آقای ما، سیدنا ابن داوود، باز کنید. ابتدا دست خلیفه را می بوسد. سپس خلیفه از جای برمیخیزد و وی را در تختی در کنار خویش جای میدهد. دانیال بن حسدای بر تمامی یهودیان عراق و ایران و خراسان و یمن و دیار بکر و سکنه کوه آرارات (ارمنستان و گرجستان) و آلان و ترکستان و گرگان و ساکنین کناره رود جیحون تا سمرقند و تبت و هند ریاست دارد و یهودیان از همه جا با تحف و هدایا نزدش میروند. باغ های فراوان دارد و میراث بزرگی از پدرانش به او رسیده است. هر ساله تجار و مغازه داران یهودی بغداد مالیاتی به مبلغ ۲۰۰ هزار دینار طلا به او میدهند و این غیر از درآمد او از سایر مناطق است. در سده ششم هجری/ دوازدهم میلادی، مهم ترین شهرهای یهودی نشین در جهان اسلام عبارت بودند از: بغداد، کوفه، بصره (عراق)، قاهره، فسطاط، اسکندریه (مصر)، فاس (مغرب)، قرطبه و طلیطله (اندلس). اسناد مکشوفه در کنیسه قدیمی قاهره در سال های اخیر توجه پژوهشگران را به خود معطوف ساخته است. این اسناد، که در سال ۱۹۷۳ بوسیله دانشگاه پرینستون آمریکا منتشر شد، مجموعه ای است از نامه های تجار یهودی در سده های پنجم تا هفتم هجری/ یازدهم تا سیزدهم میلادی. این اسناد بیانگر فعالیت یک شبکه بسیار متنفذ تجارت بین المللی از یهودیان است که در تمامی مراکز مهم تجاری جهان آن روز، در گرداگرد دریای مدیترانه، یمن، جنوب شبه جزیره عربستان، ایران، خلیج فارس و سواحل هند، در تکاپو بود و به تجارت همه نوع کالا، از وسایل مصرفی تا طلا و نقره و گوسفند و برده، اشتغال داشت. یکی از این تجار ابن حوقل (یوسف بن یعقوب)، ساکن فسطاط، است. او در اواخر سده دهم و اوایل سده یازدهم میلادی میزیست و زرسالاری چنان بزرگ بود که گویتین، محقق دانشگاه پرینستون، او را شاهزاده تجاری میخواند. هلاکو خان مغول در زمان حمله به بغداد و پایان دادن به خلافت عباسی (۶۵۶ق/ ۱۲۵۸م.) با یهودیان بغداد و شاه داوودی که در این زمان شموئیل بن داوود (۱۲۴۰ تا ۱۲۷۰م.) بود، سلوکی خصمانه نداشت. جامعه یهودی بغداد به فعالیت خود ادامه داد و شاه داوودی حتی وضعی بهتر از گذشته یافت. پس از مرگ شموئیل بن داوود، شاه داوودی یهود دیگر در بغداد مستقر نیست. معهذا، در همین دوران روسای یهودیان شبه جزیره ایبری را میشناسیم که خود را شاهزاده داوودی میخوانند و در مقام ریاست یهودیان جای دارند. در واقع، در این زمان مدتها از انتقال نهادهای تعیین کننده رهبری جامعه جهانی یهود به اندلس میگذشت.

حدیث :
محمد بن عمر بن یزید از پدرش روایت کند که: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: همانا من غذاى پاکیزه میخورم و بوى هاى خوش ‍ مى بویم و بر چهارپایان خرامنده سوار میشوم و نوکر پشت سر من راه مى افتد پس آیا شما در این امور چیزى از تکبر مى بینید تا آنها را بجاى نیاورم؟ امام صادق علیه السلام قدرى سکوت فرموده و سر به زیر افکند سپس فرمود: همانا آن متکبر که ملعون است کسى است که مردم را کوچک شمارد و از حق بى خبر باشد. عمر گوید: عرض کردم: اما من نسبت به حق نادان نیستم ولى کوچک شمردن مردم را نمیدانم یعنى چه؟ حضرت فرمود: کسى که مردم را کوچک بشمرد و بر آنان تکبر ورزد (خود را از آنان بالاتر و برتر بداند) چنین کسى متکبر است.

قلم یا کلنگ

قلم از دست قاضی افتاد.
شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ، تو هنوز فرق کلنگ و قلم را نمیدانی؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی.
دانی چرا در سیر خود هر لحظه میلرزد قلم؟
ترسد که در حق کسی شاید زند ظلمی رقم!


مقام زن در شاهنامه: در شاهنامه زنان نیز از مردان خواستگاری میکنند و حق انتخاب همسر برای ایشان نیز محفوظ است، آن سان که رودابه چون ویژه گی های زال را میشنود دل می افروزد و به وی عشق می ورزد. گلنار کنیزک اردوان که در کنار او زند گی خوش و آسوده دارد دل به طویله دار او یعنی اردشیر می بندد و شبانه به خواب گاه او میرود و پس از گفتن راز دل با او به همراهش فرار میکند:
یکی کاخ بود اردوان را بلند
به کاخ اندرون بنده ای ارجمند
که گلنار بُد نام آن ماه روی
نگاری پر از گوهر و رنگ و بوی
بَرِ اردوان همچو دستور بود
بران خواسته نیز گنجور بود

چنان بد که روزی برآمد به بام
دلش گشت زان خرمی شادکام
نگه کرد خندان لب اردشیر
جوان در دل ماه شد جای گیر
همی بود تا روز تاریک شد
همانا به شب روز نزدیک شد

کمندی بران کنگره بر ببست
گره زد برو چند و ببسود دست
به گستاخی از باره آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
بیامد خرامان بر اردشیر
پر از گوهر و بوی مشک و عبیر

ز بالین دیبا سرش برگرفت
چو بیدار شد تنگ در بر گرفت
نگه کرد برنا بران خوب روی
بدان موی و آن روی و آن رنگ و بوی
بدان ماه گفت از کجا خاستی
که پر غم دلم را بیاراستی

چنین داد پاسخ که من بنده ام
ز گیتی به دیدار تو زنده ام
دلارام و گنچور شاه اردوان
که از من بود شاد و روشن روان
کنون گر پذیری تو را بنده ام
دل و جان به مهر تو اگنده ام
بیایم چو خواهی به نزدیک تو
درفشان کنم روز تاریک تو

مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سی و سوم. رازهای تمدن جدید غرب و تکوین و پیدایش قوم یهود: عنوان الیگارشی حاخامی ساخته ما نیست. ساختار بسته و دودمانی اشرافیت دینی/سیاسی یهود در سده‌های نخست میلادی یک پدیده تاریخی آشکار است. دایرة المعارف یهود آن‌را الیگارشی خاندانهای عالی‌رتبه روحانی میخواند؛ و مورخین دانشگاه عبری اورشلیم آنرا الیگارشی حاخامی یا الیگارشی روحانی می‌نامند. این الیگارشی، که به رغم ابتنای آن بر بنیادهای کهانت سنتی و دیرین یهود (کهنیم)، پدیده‌ای نو است، در پیرامون نهادی شکل گرفت که شورای سَنهِدرین نام دارد. این همان نهادی است که حکم قتل عیسی مسیح (ع) را صادر کرد و به عنوان عالی‌ترین مرجع دینی، سیاسی، فقهی و قضایی یهودیان حضور آن تا دوران معاصر تداوم داشته است. منشاء واژه سنهدرین شناخته نیست. نخستین بار در سال ۵۷ پیش از میلاد، اولوس گابینیوس حکمران رومی سوریه، سرزمین زیر فرمان خود را به پنج سیندریا تقسیم کرد و در رأس سیندریا یا سنهدرین یهودیه هیرکانوس، شاه سابق حشمونی و کاهن بزرگ یهودیان، را گمارد. بدین‌سان، اتباع هر واحد سیاسی به وسیله نهاد خود اداره میشدند و در امور داخلی و قضایی و دینی خویش استقلال کامل داشتند. این تقسیم‌ بندی از زاویه دیگر نیز حائز اهمیت است زیرا نشان میدهد یهودیان و سکنه تابع ایشان تنها یکی از پنج واحد اصلی سیاسی زیر فرمان گابینیوس بودند نه بیشتر. سنهدرین ایالت یهودیه بوسیله کاهنان/ حاخام ها اداره میشد و اشراف غیر روحانی یهودی، چون خاندان هیرود، در آن حضور نداشتند. این کاملاً‌ طبیعی است. خاندان هیرود در مقامات عالی امپراتوری روم جای داشت و شأن آن فراتر از این مجمع قومی- دینی بود. زمانی که هیرود بعنوان شاه یهود به قدرت رسید (۳۷ پیش از میلاد)، به یک روایت، شورای سنهدرین را تشکیل نداد. روایت دیگر حاکی است که او سنهدرین داشت ولی اعضای آن خویشان او بودند. در دوران حکومت فرزندان و اخلاف هیرود، شورای سنهدرین وجود داشت ولی تابع خاندان هیرود بود. ابتدا صدوقیون در سنهدرین اکثریت داشتند ولی از زمان سلطنت آگریپای اول (۴۱ تا ۴۴میلادی) ، که به فریسیون علاقه داشت، غلبه با این گروه شد و آنان در بسیاری از سمت‌های عالی کاهنی/ حاخامی جای گرفتند. در این زمان شورای عالی سنهدرین ۷۱ عضو داشت و این رقم به سنتی بدل شد که تا دوران معاصر تداوم یافته است. رئیس سنهدرین ناسی (رئیس) یا اب بیت دین (پدر خانه دین) خوانده میشد. با تدوین کتاب میشنا، نخستین کتاب فقهی یهودیان (۲۰۰ میلادی)، سنهدرین به بنیادی‌ ترین نهاد شرعی یهودیت جدید بدل شد. چهارمین کتاب از کتابهای ششگانه میشنا نزیکین یا آفت‌ها نام دارد و به وظایف سنهدرین و احکام آن می پردازد. در این کتاب، سنهدرین یک نهاد قضایی/ فقهی است با تمامی اختیارات وسیعی که یک نهاد قضایی ملی از آن برخوردار است. مع‌هذا، این نهادی است که هیچ مرز و قانون ملی را به رسمیت نمی‌شناسد. طبق این احکام، جلسات سنهدرین به سه گونه برگزار میشود: شورای ۷۱ نفره که به مسایل مهم و اساسی می‌پردازد چون اشتغال یک روحانی بزرگ یا مردم یک شهر به بت پرستی. شورای ۲۳ نفره که به اتهامات جنایی می‌پردازد؛ جرایمی که ممکن است به صدور حکم مرگ بینجامد. شورای سه نفره‌ای نیز وجود دارد که به حل و فصل مسایل جاری اشتغال دارد. باب هشتم این کتاب بطور کامل به احکام فرزند ناسازگار و شورشی اختصاص دارد. باب نهم به بررسی مواردی که مجازات آن زنده سوزانیدن یا قطع سر است می‌پردازد و برخی مجازات نامتعارف را نیز مطرح میکند. باب یازدهم به مبحث بُزرگِ شورشی اختصاص دارد و مجازات آن سران دینی و سیاسی یهودیان را که از قوانین یهود سرپیچی کنند مطرح میکند. احکام پیامبر دروغین نیز در این باب مطرح شده است. مبحث زاکن مامره، یا بزرگ شورشی، مبحثی گسترده در فقه یهود است و معمولاً حکم چنین فردی مرگ است. بعدها، این مباحث میشنا به شکلی مشروح تر در تلمود مطرح شد. شورای سنهدرین مستقر در بیت‌ المقدس در سال ۴۱۵ میلادی منحل شد و از آن پس مرکز اصلی الیگارشی یهودی بطور کامل در بین‌النهرین قرار گرفت. در دوران تمرکز یهودیان در بین‌النهرین مواردی از اجرای احکام مرگ بوسیله سنهدرین را میشناسیم که به دلیل نقض قوانین ملی به تعارض پادشاهان ساسانی با یهودیان انجامید. قاعدتاً در دوران اسلامی سنهدرین به بغداد، سپس به اسپانیا و از آن پس به مراکز اصلی استقرار الیگارشی یهودی انتقال یافته است. آخرین اجلاس شورای عالی سنهدرین که از آن خبر داریم در فوریه- مارس ۱۸۰۷ در پاریس تشکیل شد و این نیز ۷۱ عضو داشت. این شورا به درخواست ناپلئون بناپارت بطور علنی تشکیل جلسه داد تا مسئله رابطه قوانین ملی فرانسه با قوانین یهود، معضل تبعیت دوگانه یهودیان از دو ساختار سیاسی (دولت فرانسه و نهادهای سیاسی یهودی) و نیز مسئله رباخواری یهودیان را، که برای دولت فرانسه به معضلی بدل شده بود، بررسی کند. شورای عالی سنهدرین با مصوباتی خوشایند ناپلئون به کار خود پایان داد. در مصوبات آن چنین آمده است: یهودیان هر کشور باید با شهروندان (آن کشور) بعنوان برادران خود و بر اساس قوانین عام اخلاقی سلوک کنند، و یهودیانی که شهروند یک کشور میشوند باید آن کشور را میهن خود (سرزمین پدری خود) بدانند. یهودیان باید به مشاغل مفید اشتغال ورزند و بهره پول خود را از یهودیان و کفار طبق قوانین آن کشور دریافت کنند. دایرة المعارف یهود در سال ۱۹۷۱ پس از درج این مصوبه می‌افزاید: در نگاه اول شاید تصور شود که تنظیم‌ کنندگان این مواد قوانین یهود را تابع قوانین دولتی کرده‌اند. ولی در واقع آنان قوانین شرع (هلاخه) را تضعیف نکرده‌اند. دایرة المعارف یهود توضیح بیشتر نداده است. ولی با تعمق در مصوبه شورای عالی سنهدرین پاریس درمی‌یابیم که در آن تنها جملاتی مبهم و قابل تأویل مندرج است. بهرروی، آنچه برای ما مهم است حضور نهادی با همان نام سنهدرین و با همان ۷۱ عضو در سالهای آغازین سده نوزدهم است. این نشانگر پابرجایی و تداوم عجیب سنن، ساختار و میراث سیاسی الیگارشی یهودی است. مهم‌ترین خاندانهای صدوقی این زمان که می‌شناسیم عبارتند از کیمهیت، بوئتوس، حنینه، گوریون (قارون)، فابی و کانتروس. نخستین حاکم شرعی که هیرود منصوب کرد یوسف بن کیمهیت است. او که کاهنی قدرتمند بود، هفت پسر داشت که همه در مقامات عالی روحانی، حاکم شرع و نگهبان معبد سلیمان جای گرفتند. برادر زاده‌اش بنام یوسف بن شمعون در سال های ۶۱ و ۶۲ میلادی از سوی آگریپای دوم، شاه یهود، بعنوان حاکم شرع منصوب شد. تلمود الیگارشی صدوقی را می ستاید و می افزاید: همه خوب بودند، ولی این یکی از همه خوب‌تر بود. برخی از این کاهنان از یهودیان مستقر در بین‌النهرین بودند، برخی از اسکندریه و بیشتر از بیت‌المقدس. حنامل بابلی، یکی از کاهنان بزرگی که هیرود منصوب کرد، از یهودیان بین‌النهرین بود؛ و خاندان‌های فابی و بوئتوس از اسکندریه بودند. همسر هیرود، پس از قتل زن حشمونی‌اش، دختر شمعون اسکندرانی از خاندان بوئتوس بود. یکی از اعضای خاندان بوئتوس در سال ۲۴ پیش از میلاد حاکم شرع هیرود کبیر بود و میخواست با دختر او ازدواج کند. نام خاندان بوئتوس بعنوان کاهنانی ستمگر ثبت شده که مردم را مورد ضرب و شتم قرار میدادند. یکی از کاهنان صدوقی انانیاس بن ندبئوس است که در سال های ۴۷ تا ۵۹ میلادی حاکم شرع یهودیه بود. مینویسند او به دلیل ثروت فوق‌العاده و پیوند استوارش با مقامات رومی نفوذ مقتدرانه‌ای در مقدّرات یهودیان داشت. در روایات تلمودی نام این کاهن صدوقی با احترام یاد شده؛ مع‌هذا، برخی او را به این دلیل که کارگزارانش عشریه را به زور از مردم میگرفتند و سایر روحانیون از سهم‌شان محروم میماندند نکوهش کرده‌اند. و نیز مینویسند: با حکمرانان یهودی و رومی رابطه نزدیک داشت و با رشوه ایشان را با خود همراه مینمود. در زمان قیام بیت‌المقدس (سال ۷۰ میلادی)، با ثروت فراوانش ارتشی خصوصی فراهم آورد و در خیابانهای شهر به جنگ با مردم پرداخت. در نتیجه، گروهی از مردم به کاخ او و به کاخ آگریپای دوم حمله بردند و هر دو را به آتش کشیدند. چنانکه گفتیم، فریسیون برای نخستین بار سنت تفسیر و تأویل تورات را بنیان نهادند و بدین‌سان با تشکیل حوزه‌های تدریس گروهی انبوه از شاگردان و مریدان پدید ساختند. این نقشی کاملاً نو و متمایز از کارکرد سنتی کاهنان بود. این ساختار ربانیت نام گرفت و روحانیون فریسی ربی خوانده میشدند. واژه ربی مأخوذ از واژه آرامی راو است به معنی بزرگ. این واژه در عهد عتیق مندرج نیست و نخستین بار در متون اولیه تلمودی به معنی ارباب، در مقابل غلام، به ثبت رسیده است. در انجیل متی از ربانیون چنین انتقاد شده است: آنان دوست دارند مردم ایشان را ربی ربی بخوانند. حاخام به معنی حکیم، خردمند و فقیه است و در اصل به ربانیون برجسته‌ای که در رأس هرم روحانیت فریسی جای داشتند اطلاق میشد در مقابل سایر ربی ها که سمیخا خوانده میشدند. بدنه این ساختار را دانشجویان علوم دینی تشکیل میدادند که تلمید (طلبه) نام داشتند. میراث و سنن این ساختار بوسیله روایات شفاهی انتقال می‌یافت که ربانیون ناقل آن بودند. به تدریج، ربی ها بر بنیاد این روایات استخراج و ارائه دستور العمل‌های حقوقی (احکام فقهی) را آغاز کردند. سپس، این روایات و احکام بصورت کتاب مدون شد و میشنا و سپس تلمود را پدید ساخت. مهم‌ترین خاندانهای فریسی سده اول میلادی عبارتند از هیلل، صدوق و بصیرا. خاندان بصیرا از یهودیان متنفذ بین‌النهرین بود؛ به خدمت هیرود درآمد و به یکی از پایه‌های اقتدار او بدل شد. با اوج‌ گیری اقتدار خاندان هیلل اهمیت این خاندان کاهش یافت. خاندان صدوق نیز از خاندانهای متنفذ سده پیش و پس از میلاد مسیح بود و عضو شورای سنهدرین، که با خاندان هیلل پیوند نزدیک داشت. مع‌هذا، این هیلل است که بعنوان بنیانگذار الیگارشی حاخامی شناخته میشود. او خاندانی را بنیاد نهاد که نه تنها شالوده‌های یهودیت جدید را پی ریخت بلکه به مدت ۴۰۰ سال با اقتدار تمام بر یهودیان جهان حکومت کرد. هیلل را از بزرگترین حاخام‌های تاریخ یهود میشناسند. در حوالی میلاد مسیح میزیست و به هیلل زاکن (بزرگ) شهرت داشت. به خاندانی از یهودیان بین‌النهرین تعلق داشت و به این دلیل هیلل بابلی خوانده میشد. بعدها، یهودیان تبار او را به خاندان داوود منتسب ساختند و بدین‌سان در ردیف شاهزادگان داوودی نیز جای گرفت. پس از بصیرا به ریاست سنهدرین رسید و ناسی یهودیان شد. از حوالی سال ۲۰ پیش از میلاد به مدت چهل سال، یعنی تا حوالی سال ۲۰ میلادی، در این سمت جای داشت. جایگاه هیلل در تکوین الیگارشی حاخامی را در این روایت تلمودی میتوان دید: هیلل بزرگ ۸۰ طلبه داشت. ۳۰ تن ارزش آنرا داشتند که شخینا بر آنها تکیه کند، چون موسی آموزگار ما. ۳۰ تن چنان بودند که خورشید برایشان از حرکت می‌ایستاد، چون یوشع بن نون، ۲۰ تن متوسط بودند. بزرگترین‌شان یوناتان بن اوزیل بود و کمترین‌شان ربان یوحنان بن ذکایی. از بزرگترین شاگرد هیلل، که او را در ردیف موسی (ع) شمرده‌اند، چیزی نمیدانیم جز اینکه گویا ترجمه‌ای از کتب انبیا (نبی ئیم) به زبان آرامی داشته است. اما کمترین شاگرد هیلل یعنی یوحنا بن ذکایی: ربان یوحنان بن ذکایی را بزرگترین عالم یهودی دوران معبد دوم میدانند؛ یعنی از زمان بازسازی معبد سلیمان در سال ۵۱۶ پیش از میلاد تا تخریب این معبد در سال۷۰ میلادی. یوحنان شخصیتی اسطوره‌ای و نمادین برای نسلهای پسین الیگارشی حاخامی است. در سده اول میلادی میزیست و معاصر عیسی مسیح (ع) بود. میگویند ۱۲۰ سال زیست؛ چهل سال نخست در تجارت و کسب و کار بود، چهل سال دوم به فراگیری پرداخت و در چهل سال سوم به تدریس. این به روشنی گویای پیوند تکاپوهای مالی و اقتصادی با الیگارشی حاخامی است و پیوند الیگارشی تجاری- مالی یهودی مستقر در بین‌النهرین و اسکندریه با طبقه ربانیون در حال تکوین.
طبق روایات تلمودی، یوحنان تدریس خود را در محوطه معبد سلیمان آغاز کرد و با پسران روحانیون بزرگ آشنا شد. در این زمان خاندانهای متنفذ کاهنان صدوقی متولی معبد سلیمان بودند و از این طریق ثروت و نفوذ فراوان داشتند. از یوحنان روایاتی علیه آنان نقل میشود و ظاهراً در زمان اوست که به نفوذ کاهنان موروثی صدوقی پایان داده شد و روحانیون فریسی در زیر رهبری یوحنان در اداره معبد سلیمان قدرت یافتند. راویان یهودی از شاگردان او سخن میگویند؛ کسانی که به وارثین سنن فریسی یوحنان بدل شدند. مهم‌ ترین سهم یوحنان در تکوین یهودیت جدید تفکیک روایات و اسطوره‌های یهودی به دو بخش هلاخه (قوانین شرعی/ هلاخا) و عقاده (حکایات و اخلاقیات/ اگادا) است. و این بنیانی را نهاد برای تدوین میشنا در اواخر سده دوم میلادی و تلمود در سده‌های سوم تا پنجم. هلاخه آن بخش از روایات شفاهی است که باید مبنای عمل اجتماعی قرار گیرد و کردار یهودیان بر بنیاد آن سامان یابد و عقاده آن بخشی است که تنها ارزش داستانی و اخلاقی دارد.
آغاز استخراج قوانین شرعی از درون اساطیر قومی یهود نقطه عطفی به شمار میرود و نشانگر آن است که روحانیون یهودی ساماندهی بقایای یهودیان را آغاز کرده‌اند. تدوین قانون شرع طبعاً به معنای آغاز تکاپو برای وحدت و انسجام یهودیان در یک ساختار واحد اجتماعی/ سیاسی به رغم پراکندگی جغرافیایی‌شان، است. هلاخه تنها مبنایی بود که میتوانست این وحدت را تأمین کند زیرا پراکندگی یهودیان در دو امپراتوری اشکانی و رومی هیچ بنیاد دیگری برای تداوم میراث یهود بر جای نگذارده بود. همین هلاخه بود که مبنای اقتدار الیگارشی حاخامی قرار گرفت؛ از درون این الیگارشی نهاد سیاسی جدیدی به نام شاهزادگان داوودی، یا شاهان در مهاجرت یهودیان، سر بر کشید و مجموعه‌ای جدید را بنام قوم یهود سامان داد. یوحنان با خاندان هیرود و رومی‌ها رابطه حسنه داشت و هیچ گزارشی از تعارض او با آنان در دست نیست. به عکس، از رابطه حسنه او با رومی‌ها و نفوذش در غیر یهودیان میشنویم و در یک مورد میدانیم که یک ژنرال غیر یهودی رومی در حوزه او حضور داشت؛ از او پرسش کرد و پاسخ خود را دریافت داشت. مع‌هذا، یوحنان بن ذکایی، به‌رغم تمامی اهمیتش بعنوان یک عالم یهودی تنها تابعی از خاندان متنفذ و ثروتمند هیلل بود و چیزی جز شاگرد هیلل به‌شمار نمیرفت. از تبار هیلل حاخام‌های فراوانی برخاستند که با القابی چون ربان و ربی شناخته میشوند. اعضای خاندان هیلل (بیت هیلل) در سده اول میلادی ریاست شورای عالی سنهدرین را به دست داشتند و در این دوران توفانی موفق شدند حاکمیت خود را بر بقایای اتباع وفادار مستقر در سرزمین فلسطین و تمامی کسانی که خود را پایبند میراث قومی یهود میدانستند استوار سازند. این دورانی است که یهودیان با خلاء جدی در رهبری سیاسی مواجه بودند. از اواخر سده پنجم پیش از میلاد، از زمان بازگشت زروبابل به ایران، از خاندان داوود نشانی در دست نبود. اشرافیت کهن قبیله یهودا، تبعیدیان بابل، در جامعه ایران هخامنشی مستحیل شده بود. خاندان حشمونی بدست خاندان هیرود قتل‌ عام شد. سرانجام، خاندان هیرود، و سایر خاندانهای درجه اول اشرافی مرتبط با روم، چنان با ساختار سیاسی و فرهنگی این امپراتوری آمیختند که علاقه ای به ریاست یهودیان و پاسداری از میراث قومی خویش نداشتند. بخشی از آنان در ارمنستان اشرافیتی مقتدر به شمار میرفتند و اتباع خویش را به این سرزمین کوچ داده بودند. کسانی که در فلسطین بودند، چون آگریپای دوم، بیشتر رومی بودند تا یهودی این آگریپای دوم (۲۸ تا ۹۲ میلادی)، که مارکوس جولیوس یا هیرود آگریپای دوم نامیده میشد، پسر آگریپای اول است و آخرین شاه یهود. او نیز، چون سایر اعضای خاندان هیرود، در شهر رم تحصیل کرد و با خانواده امپراتور دوست و معاشر بود. از سال ۵۰ میلادی با فرمان امپراتور بر بخش‌هایی از سرزمین فلسطین سلطنت میکرد و نظارت بر امور معبد سلیمان و عزل و نصب مقامات عالی روحانی را نیز بدست داشت. شایع بود با خواهرش رابطه نامشروع دارد. در کتاب اعمال رسولان نام وی (بصورت اغریپاس) مندرج است و چنانکه از مضمون آن برمی‌آید ظاهراً نسبت به گسترش مسیحیت بی‌تفاوت بود. در چنین فضایی، خاندان هیلل در رأس ساختار ربانی و در مقام رئیس شورای عالی سنهدرین بعنوان پاسدار و احیاگر سنن قومی و دینی گذشته یهودا نقش و جایگاهی بی‌رقیب یافت. پس از هیلل، پسرش شمعون در رأس شورای سنهدرین قرار گرفت. احتمالاً او، و شاید پسرش جمالیل، همان رئیس سنهدرین است که محاکمه عیسی مسیح را به دست داشت و کردار و گفتارش در انجیلهای چهارگانه توصیف شده است. شاید به این دلیل است که در دایرة المعارف یهود مقاله مستقلی به وی اختصاص نیافته و تنها در یک مورد نامش به عنوان وارث هیلل و عالم زمان خود ذکر شده است. پسر شمعون، ربان جمالیل اول نام داشت که به ربان جمالیل بزرگ (زاکن) شهرت دارد. در سده اول میلادی میزیست و تا سال ۵۰ میلادی رئیس شورای سنهدرین بود. قاعدتاً آغاز ریاست او بر سنهدرین پس از مرگ پدر است. وی نیز با عیسی مسیح معاصر بود و قاعدتاً در ماجرای محاکمه عیسی نقش مهمی داشت (دقیقا نمیدانیم در زمان محاکمه عیسی مسیح، شمعون بن هیلل رئیس سنهدرین بود یا پسرش جمالیل، بهرروی، یکی از این دو همان کسی اند که عیسی را به محاکمه کشیدند و حکم قتل او را
صادر کردند). ربان جمالیل زاکن با خاندان سلطنتی یهود، قاعدتاً با آگریپای اول، رابطه نزدیک داشت. در زمان ریاست ربان جمالیل زاکن بر شورای سنهدرین خلأ‌ رهبری سیاسی و دینی یهودیان به اوج رسید و لذا وی از سوی حکمران رومی سوریه بعنوان رئیس یهودیان به رسمیت شناخته شد. پس از ربان جمالیل زاکن، از سال ۵۰ میلادی پسرش ربان شمعون بن جمالیل اول ریاست شورای سنهدرین را بدست گرفت و در زمان شورش بزرگ بیت‌المقدس و تخریب معبد سلیمان (سال ۷۰ میلادی) رئیس سنهدرین بود. او در درگیریهای این زمان به قتل رسید. دایرة المعارف یهود قتل او را به افراطیون نسبت میدهد. الیگارشی یهودی با چنین ترکیب و ساختاری با انقلاب مسیحیت مواجه شد. منبع عمده‌ی شناخت مورخین از زندگی عیسی مسیح (ع) به اناجیل چهارگانه محدود است. این از جمله مهمترین متونی است که در نیمه‌ی دوم سده اول میلادی بوسیله چهار تن از پیروان عیسی تنظیم شده و به یادگار مانده است. این چهار تن عبارتند از: متی، مرقس، لوقا و یوحنا. امروزه، برخلاف گذشته، پژوهشگران انجیل مرقس را کهن‌ترین متن از اناجیل چهارگانه می‌شناسند و زمان تدوین آن را پس از آغاز انقلاب فلسطین (سال ۶۶ میلادی) و پیش از آتش‌سوزی معبد سلیمان (سال ۷۰ میلادی) میدانند. زمان تدوین انجیل متی حوالی سال‌های ۸۰ تا ۸۵ میلادی، انجیل لوقا حوالی سال ۹۰ میلادی و انجیل یوحنا در همین حوالی، پس از انجیل لوقا شناخته میشود. به روایت اناجیل، عیسی مسیح (ع) در سال ۳۰ میلادی مصلوب شد. بنابراین، تدوین‌کنندگان اناجیل چهارگانه تقریباً معاصر وی به‌شمار میروند و فاصله زیادی میان زمان زندگی عیسی و تدوین متون فوق موجود نیست. میدانیم که برادر تحریفی عیسی، بنام یعقوب، رهبر مسیحیان بیت‌المقدس بود و در سال ۶۲ میلادی در این شهر بدست یک کاهن عالی‌مقام صدوقی به قتل رسید. سپس، پسرعموی تحریفی عیسی بنام شمعون رهبری مسیحیان اولیه را بدست گرفت. فرزندان یکی از برادران تحریفی عیسی، بنام یهودا، تا دوران تراخان، امپراتور روم (۹۹ تا ۱۱۷) وجود داشتند و رهبران مسیحیان منطقه جلیل، زادگاه عیسی، به‌شمار میرفتند. در متنی که امروزه از میشنا، نخستین کتاب فقهی یهودیان (اواخر سده دوم میلادی)، در دست است هیچ اشاره‌ای به عیسی (ع) مندرج نیست و ظاهراً برخورد حاخام‌های یهودی به شخصیت فردی او از زمان تدوین تلمود (نیمه دوم سده سوم میلادی) آغاز شد. مع‌هذا، در متن کنونی تلمود نیز همه‌ی موارد مرتبط با زندگی عیسی مندرج نیست. میدانیم که در زمان نخستین چاپ تلمود (سده شانزدهم میلادی) بخش‌های مربوط به عیسی مسیح (ع) حذف شد و چنین مواردی تنها در نسخ خطی آن محفوظ ماند. در این روایات، عیسی ناصری یک طلبه منحرف شناخته میشود و درباره‌ی وی چنین آمده است: بگذارید ما دیگر هیچ فرزند یا شاگردی چون عیسی ناصری نداشته باشیم که خود را به رسوایی و ننگ کشد. طبق روایات مندرج در تلمود، عیسی ناصری در ۱۴ ماه نیسان به دار کشیده شد. روایت یوحنا تقریباً منطبق با این داده است. او زمان مصلوب شدن عیسی را وقت تهیه فصح عنوان کرده که برابر با ۱۵ نیسان است. طبق فقه یهود جرم عیسی گمراهی و جادوگری و آشوبگری بود و مجازات وی سنگسار کردن و به دار آویختن؛ زیرا تمامی کسانی که سنگسار میشدند سپس جسدشان به دار کشیده میشد. از نظر تلمود شیوه‌ی مجازات عیسی (مصلوب کردن که روش رومی‌ها بود) با این مجازات شرعی انطباق داشت. در برخی روایات تلمود، عنودانه عیسی مسیح را عیسی بن پانتیرا، نه عیسی بن یوسف خوانده‌اند. منظور این است که یوسف همسر خود، مریم، را طلاق داد زیرا (نعوذ بالله) وی از یک سرباز رومی بنام پانتیرا باردار شده بود. به‌ نوشته دایرةالمعارف یهود سرآغاز این روایت به نیمه‌ی دوم سده سوم میلادی و تلمود بابلی میرسد. بعبارت دیگر، این داستانی است که حاخام‌های بین‌النهرین در کوران ستیز خونین خود با مسیحیان در حوزه‌های درس خویش پراکنده‌اند. در روایات منتسب به سده های اول و دوم میلادی اشاره‌ای به نسب نامشروع عیسی مندرج نیست. طبق روایات اناجیل، یکی از ۱۲ حواری (شاگرد) عیسی مسیح بنام یهودا اسخریوطی (جوداس ایسکاریوت) به وی خیانت کرد؛ محل او را به شورای سنهدرین گزارش داد و نگهبانان معبد سلیمان که نیروی انتظامی و بازوی اجرایی سنهدرین بودند، عیسی را دستگیر کرده و به محل اجلاس کاهنان و حاخام‌های یهودی بردند. شخصیت یهودا اسخریوطی با شخصیت نمونه‌وار یهودی در فرهنگ اروپایی انطباق دارد؛ او مسئول امور مالی مسیحیان است، به سرقت وجوه بیت‌المال دست میزند و در ازای ۳۰ سکه نقره عیسی را به روحانیون یهودی میفروشد. ایسکاریوت از واژه کریوت گرفته شده که منشاء و معنای آن ناشناخته است (شاید واژه فارسی کریه (زشت، بدمنظر) با واژه عبری کریوت همریشه باشد). این واژه، امروزه در زبان انگلیسی صفتی را میسازد به معنی خیانتکار، فریبکار و انسان دو چهره و دو روی. در متون پایه‌ای مسیحیت، یهودا اسخریوطی شخصیتی پلید شناخته میشود و نمادی از یهودیت؛ و نام او مترادف با یهودی (جودائیوس) است. در اساطیر دینی مسیحی تثلیثِ شیطان- یهودی- یهودا اسخریوطی، نماد شرّ به‌شمار میرود. چنانکه خواهیم دید، تا سده نوزدهم میلادی و حتی در آثار مارکس یهودی‌تبار نیز واژه‌ی یهودی چنین معنایی دارد. به همین دلیل، یهودیان از زمان استقرار جدّی در سرزمینهای درون قاره اروپا خود را اسرائیلی یا عبرانی میخواندند. در نوشتار چاپی یهودیان آمستردام در سده هفدهم همه‌جا نام اسرائیلی بکار رفته و زمانی که در سال ۱۸۶۰ سازمان جهانی یهودیان در پاریس تشکیل شد خود را آلیانس اسرائیلی نامید نه آلیانس یهود. بازگشت یهودیان به نامهای یهودی و یهودیت (دین یهود) تنها از اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم رخ داد. این بیانگر تعلّق عمیق یهودیان بنام یهودا و سننی است که با این مفهوم آمیخته است. احساس تعلق روانی و همذات‌ پنداری با این نام فرهنگی عمیق و کهن را در پشت خود دارد؛ با یهودا، پسر یعقوب و بنیانگذار سبط یهودا، آغاز میشود، با تاریخ قبیله یهودا و دولت یهود پیوند میخورد و با نام یهودا ناسی مرحله‌ای نوین را در تکوین یهودیت رقم میزند. در دایرةالمعارف یهود مقاله‌ای مستقل به یهودا اسخریوطی اختصاص نیافته و کلامی در ذمّ یا مدح او مندرج نیست. تنها گفته میشود که وی به انگیزه‌ای نامعلوم به عیسی خیانت کرد. عجیب است که آقای سیدنی بار در مقاله‌ی یهودا اسخریوطی خود مندرج در دایرةالمعارف آمریکانا به‌ شکلی آشکار با این شخصیت همدلی نشان داده است. او، برخلاف رویه‌ی متعارف دایرةالمعارف نویسی، به توجیه عمل یهودا دست میزند و مینویسد: شاید (یهودا اسخریوطی) تصور میکرد اگر مسیح دستگیر شود قدرت الهی‌اش را به کار میگیرد و یهودیان را بر دشمنان‌ شان پیروز میکند. در این نوشته، طنز یا تمسخری ظریف مشهود است. جالب است بدانیم که دایرةالمعارف آمریکانا مقاله‌ی عیسی مسیح خود را چنین آغاز کرده است: آموزگار یهودی سده اول میلادی که مسیحیان مدعی‌اند مسیح موعود… است. در روایات اناجیل چهارگانه، عاملان قتل عیسی فریسیون و صدوقیون اند ولی نقش اصلی و تعیین‌کننده با فریسیون، بنیانگذاران الیگارشی حاخامی است. این روایت با شناخت تاریخی از ترکیب شورای سنهدرین در این زمان، که ریاست آن با خاندان فریسی هیلل است، انطباق دارد. در این روایات توصیفی گویا از منش، کردار و روانشناسی بنیانگذاران الیگارشی حاخامی و یهودیت جدید مندرج است. متی از زبان یحیی تعمید دهنده فریسیون و صدوقیون را افعی زاده میخواند: پس چون بسیاری از فریسیان و صدوقیان را دید که به جهت تعمید وی می‌آیند، بدیشان گفت ای افعی‌زادگان که شما را اعلام کرد که از غضب آینده بگریزید؟ لوقا فریسیون را زاهدنمایانی سالوس و خودپسند توصیف کرده است. در زمان عیسی، حاخام‌های فریسی مدعیان تولیت انحصاری دانش دینی بودند و عیسی را می‌آزمودند که آیا براستی مسیح موعود است یا پیامبر دروغین. عیسی آنان را چنین مخاطب میسازد: وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار که در ملکوت آسمان را بر مردم می بندید زیرا خود داخل آن نمیشوید… وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار زیرا خانه های بیوه زنان را می بلعید و از روی ریا نماز را طویل میکنید و از آن رو عذاب شدیدتر خواهید یافت. وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار زیرا که بر و بحر را میگردید تا مریدی پیدا کنید… وای بر شما ای راه نمایان کور که میگویید هر که به هیکل قسم خورد باکی نیست لیکن هر که به طلای هیکل قسم خورد باید وفا کند. ای نادانان و نابینایان، آیا کدام افضل است؟ طلا یا هیکلی که طلا را مقدس میسازد؟… وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار که نعناع و ثبت و زیره را عشر میدهید و اعظم احکام شریعت یعنی عدالت و رحمت و ایمان را ترک کرده اید… ای فریسی کور، اول درون پیاله و بشقاب را طاهر ساز تا بیرونش نیز ظاهر شود. وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار که چون قبور سفید شده می باشید که از بیرون نیکو می نماید لیکن درون آنها از استخوان های مردگان و سایر نجاسات پر است. شما نیز در ظاهر به مردم عادل می نمایید لیکن باطن تان از ریاکاری و شرارت پر است. در جای دیگر، فریسیون و صدوقیون نزد عیسی میروند و از او آیتی آسمانی میخواهند. عیسی چنین میگوید: فرقه شریر زناکار آیتی میطلبند و آیتی به ایشان عطا نخواهد شد. آنگاه، عیسی شاگردانش را به پرهیز از فریسیون و صدوقیون توصیه میکند. عیسی، همچون یحیی تعمیددهنده، آنان را مارزادگان و افعی‌زادگان و سنگسارکننده پیامبران میخواند و مسئولیت قتل انبیاء را از هابیل تا زکریا، به ایشان و تبارشان نسبت میدهد: الحال انبیا و حکما و کاتبان نزد شما میفرستم و بعضی را خواهید کشت و به دار خواهید کشید و بعضی را در کنایس خود تازیانه زده از شهر به شهر خواهید راند. تا همه خون‌های صادقان که بر روی زمین ریخته شد بر شما وارد آید. از خون هابیل صدیق تا خون زکریا بن برحیا که او را در میان هیکل و مذبح کشتید. مرقس سلطه‌ی خفقان‌بار و خونین الیگارشی حاخامی را در نیمه‌ی دوم سده اول میلادی چنین توصیف کرده است: چون جنگ‌ها و اخبار جنگها را بشنوید، مضطرب مشوید… شما را به شوراها (سنهدرین) خواهند سپرد و در کنیسه‌ها تازیانه خواهند زد… آنگاه برادر برادر را و پدر فرزند را به هلاکت خواهد سپرد و فرزندان بر والدین خود برخاسته ایشان را به قتل خواهند رساند… و تمام خلق به جهت اسم من شما را دشمن خواهند داشت. طبق روایات اناجیل چهارگانه، عیسی را پس از دستگیری برای محاکمه به محل اجلاس شورای عالی سنهدرین می‌برند: و عیسی را نزد رئیس کهنه بردند، و جمیع روسای کاهنان و مشایخ و کاتبان بر او جمع گردیدند، و پطرس (از حواریون عیسی) از دور در عقب او می‌آمد تا به خانه رئیس کهنه درآمده با ملازمان بنشست و نزدیک آتش خود را گرم مینمود. و روسای کهنه و جمیع اهل شورا در جستجوی شهادت بر عیسی بودند تا او را بکشند و هیچ نیافتند، زیرا که هر چند بسیاری بر وی شهادت دروغ میدادند، اما شهادتهای ایشان موافق نشد… پس رئیس کهنه از آن میان برخاسته از عیسی پرسیده گفت هیچ جواب نمیدهی… آنگاه رئیس کهنه جامه خود را چاک زده گفت دیگر چه حاجت به شاهدان داریم؟ کفر او را شنیدید! چه مصلحت میدانید؟ پس همه بر او حکم کردند که مستوجب قتل است. و بعضی شروع نمودند به آب دهان بر وی انداختن و روی او را پوشانیده میزدند و میگفتند نبوت کن. و ملازمان او را میزدند. در روایات اناجیل، محل اجلاس شورای سنهدرین در خانه رئیس کهنه و زمان آن شب ذکر شده است. دایرةالمعارف یهود مینویسد این شورا در محل معبد سلیمان تشکیل جلسه میداد و جلسات آن هیچگاه در شب تشکیل نمیشد. روشن است که بخاطر اهمیت ماجرا و ضرورت محاکمه سریع عیسی این جلسه میتوانست شبانه و در کاخ رئیس شورا نیز تشکیل شود. شورای سنهدرین حکم قتل عیسی را صادر میکند و برای دریافت مجوز اجرا او را به نزد پونتیوس پیلیت (پیلاطس)، فرماندار رومی یهودیه و سامریه (۲۶ تا ۳۶میلادی)، میبرند. این در زمانی است که به دلیل رفتار خشن یهودیان، رومیها اختیارات ایشان را در اجرای احکام اعدام محدود کرده‌اند. اعضای شورا برای اقناع پیلیت به دروغ ادعا میکنند که عیسی خود را شاه یهود خوانده است. پیلیت تمایلی به مصلوب کردن عیسی ندارد و حتی تصمیم به آزادی وی میگیرد. یهودیان فریاد برآورده میگفتند اگر این شخص را رها کنی دوست قیصر نیستی؛ هرکه خود را پادشاه سازد برخلاف قیصر سخن گوید… او را مصلوب کن! رفتار پیلیت با کاهنان و حاخام‌های یهودی تا حدودی استهزاآمیز است: پیلاطس… به یهودیان گفت اینک پادشاه شما! ایشان فریاد زدند او را بر دار، بر دار، صلیبش کن. پیلاطس به ایشان گفت آیا پادشاه شما را مصلوب کنم؟ روسای کهنه جواب دادند که غیر از قیصر پادشاهی نداریم. آنگاه او را به ایشان تسلیم کرد تا مصلوب شود. ۳۳ سال پس از ماجرای عیسی مسیح، انقلابی بزرگ در سراسر سرزمین فلسطین شعله‌ور شد که هفت سال (۶۶ تا ۷۳میلادی) تداوم یافت. تاریخ‌ نگاری جدید یهود این شورش را بخشی از تاریخ مردم یهود وانمود میکند. چنین تعبیری سخت نارواست. در آن دوران، چنانکه گفتیم، نه از واحدی قومی بنام یهودیان میتوان سخن گفت و نه از هویّتی دینی بنام یهودیت. بعلاوه، عامل اصلی این شورش ستمی بود که الیگارشی یهودی و همدستان رومی‌شان بر مردم زیرسلطه خود روا میداشتند و آماج این شورش نیز همینان بودند. انفجار سده اول میلادی پیامد حکومت خونین هیرود، خاندان هیرود و کاهنان و حاخام‌های یهودی بود. دایرة المعارف یهود این شورش را جنبش ناسیونالیستی یهود میخواند. این تعبیر نیز نادرست است. انقلاب سالهای ۶۶ تا ۷۳ را نه یهودی میتوان دانست نه ناسیونالیستی. به عکس، مردم شورشی، پیش از دوران حکومت نرون، امپراتور روم را پناهگاهی برای تظلم خویش میشناختند. پیشتر دیدیم که در جریان قتل عام زوار بیت المقدس بوسیله آرخلائوس، پسر بزرگ هیرود، مردم به امپراتور شکایت بردند و این فشار منجر به عزل و تبعید آرخلائوس یهودی شد. پونتیوس پیلیت نیز همین سرنوشت را یافت. او در سال ۳۶ میلادی، شش سال پس از عیسی مسیح، به اجتماع مردم سامریه حمله برد و کشتاری بزرگ کرد. مردم نزد ویتلیوس، حکمران سوریه، و تیبریوس، امپراتور روم، شکایت بردند و این تظلم منجر به برکناری پیلیت شد. انقلاب سال‌های ۶۶ تا ۷۳ میلادی در زمان نرون، امپراتور روم، آغاز شد و پس از مرگ او (۶۸ میلادی) به دستور تیتوس فلاویوس وسپاسین، امپراتور بعدی، طی جنگهای خونین و طولانی بیرحمانه سرکوب شد. سهم الیگارشی یهودی در این سرکوب شایسته پژوهش جدی است. خاستگاه و کانون اصلی این انقلاب منطقه جلیل، موطن عیسی مسیح بود. مردم شورشی به نام زیلوت ها (غیرتمندان) شهرت یافتند. این نام از کلام معروف ایلیاء نبی (الیاس) گرفته شده که، در مکالمه با خداوند، خود را دارای غیرت عظیم برای احیاء پرستش خدای یگانه، رب الجنود خواند. چنانکه دیدیم،‌ ییهو بن نمشی نیز زمانی که جندب رکابی را به عرابه خویش سوار کرد و رهسپار کشتار خاندان عمری و داوودی و تخریب معابد بعل شد، به او چنین گفت: همراه من بیا و غیرتی را که برای خداوند دارم ببین. فرهنگ وبستر زیلوت ها را گروهی متعصب میخواند که هم علیه امپراتوری روم و هم علیه سایر یهودیان شوریدند. این شورش یک گروه و فرقه نبود؛ انقلابی همگانی و گسترده بود که هفت سال تداوم یافت و شعله‌های آن در سده دوم میلادی نیز سربرکشید. در جریان این انقلاب، به سال ۷۰ میلادی شهر بیت المقدس به تصرف مردم درآمد و جنگی سخت میان الیگارشی یهودی و رومی‌ها از یکسو و مردم شورشی از سوی دیگر درگرفت. پیشتر گفتیم که کاهنان و حاخام‌های یهودی، چون انانیاس بن ندبئوس، حتی مستقل از رومی‌ها به تشکیل ارتش‌های مزدور خصوصی دست زدند و به جنگ با مردم پرداختند. در جریان این جنگ بود که شمعون بن جمالیل اول، رئیس شورای سنهدرین به قتل رسید، کاخ انانیاس و آگریپای دوم، شاه یهود، به آتش کشیده شد و سرانجام در کوران این ستیز خونین بود که معبد سلیمان آتش گرفت و سوخت. جوزفوس فلاویوس، مورخ یهودی و راوی حوادث آن زمان، آتش‌سوزی و از میان رفتن معبد سلیمان را کاملاً تصادفی میداند. به گزارش او،‌ شهر به اشغال رومی‌ها درآمد و جنگ خیابانی و خانه به خانه سرانجام به معبد کشیده شد که سنگر اصلی مردم شورشی بود. بدین‌سان، تصادفاً معبد آتش گرفت و سوخت. تاریخ‌نگاری یهود حادثه تخریب معبد سلیمان در سال ۷۰ میلادی را به نقطه عطف دیگری در تاریخ قوم یهود بدل ساخته و آن را سرآغاز تبعید دوم یهودیان می‌شمرد. دوران پس از این حادثه، دیاسپورا (دوران تبعید، پراکندگی و آوارگی) نام میگیرد و دورانی است که تا به امروز تداوم دارد. این سومین نقطه عطف در تاریخ قوم یهود است. دو نقطه عطف پیشین گم شدن اسباط ده‌گانه و تبعید بابل اند. این نیز، چون دو حادثه پیشین، دروغی بزرگ و جعلی آشکار است. چنانکه دیدیم، یهودیان از سالها پیش در ایران و بین‌النهرین، ارمنستان و اسکندریه پراکنده شدند. در زمان انقلاب سال‌های ۶۶ تا ۷۳ میلادی آنان همه جمعیت سرزمین فلسطین را تشکیل نمیدادند. پدیده‌ای بنام قوم یهود، که در این زمان تنها شاخص آن استقرار اتباع زیر سلطه اشرافیت یهود در سرزمین فلسطین بود،‌ به مرگی طبیعی مرده بود. اشرافیت رومی‌گرای یهودی و حتی بخش مهمی از کاهنان صدوقی در ساختار امپراتوری روم حل شده بودند. مردم آنان نیز گروه گروه به مسیحیت میگرویدند. در این زمان تنها بقایای میراث قبیله یهودا و اسطوره‌های آن ساختار ربانی/ حاخامی فلسطین، کانونهای تاجر و صراف و ربانی مستقر در بین‌النهرین و اسکندریه و اتباع فرمانبردارشان بود. معبد سلیمان تخریب شد؛ ولی بدست که؟ طبق قاعده چنین جنگهای خیابانی، لژیون‌های رومی و ارتش‌های خصوصی کاهنان و حاخام‌های یهودی به معبد حمله بردند و مردم پناه گرفته در آن را به آتش و خون کشیدند. در واقع، معبد سلیمان به دست یهودیان تخریب شد. در سال ۷۰ میلادی یهودیان از بیت‌المقدس و فلسطین اخراج نشدند. آنان قریب به چهارصد سال پس از تخریب معبد سلیمان در این منطقه زیستند. و سرانجام، در فرآیندی تدریجی و طبیعی و در نیمه اول سده پنجم میلادی، مرکزیت یهودیان بطور کامل به بین‌النهرین انتقال یافت. براستی، تاریخ‌نگاری یهود را باید گویاترین تجلی سالوسی فریسی دانست. انقلاب سال‌های ۶۶ تا ۷۳ میلادی پایان جنبش‌های مردمی در سرزمین فلسطین نیست. در حوالی سال ۱۲۰ میلادی، بار دیگر این موج در شورشی گسترده، به رهبری فردی بنام بار کوخبا، شعله کشید. شورش بار کوخبا سه سال و نیم تداوم یافت و مردم مدتی شهر بیت المقدس را نیز اشغال کردند. این شورش ادامه قیام زیلوت ها بود و الیگارشی یهودی، در کنار حکمرانان رومی، هدف تهاجم مردم قرار داشتند. دایرةالمعارف یهود مینویسد: سران یهودی به عنوان بخشی از یک پیمان نانوشته مورد حمایت دولت روم بودند. طبق این پیمان، مقامات یهودی وظیفه جلوگیری از شورش زیلوت‌ها را داشتند و در مقابل رومی‌ها امتیازات بیشتری در اختیار آنان قرار میدادند.

حدیث :
امام رضا علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: در حالى که اعمال ننگین و رسوا کننده اى را بجاى آورده اى دندانت را به خنده آشکار مکن و زمانى که مرتکب بدیها شده اى از عذاب شبانگاهى ایمن مباش.
حدیث :
امام باقر علیه السلام فرمود: هیچ مصیبتى به بنده نمیرسد مگر بخاطر گناهى، و آنچه خدا از آن در میگذرد بیشتر است.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: به راستى که گناه باعث محروم شدن بنده از روزى میشود.

اسکندر نامه

نقد و مروری بر اسکندرنامه نظامی گنجوی، اثری که هشتصد سال قبل، بر اساس سوژه‌ی پیچیده‌ای تصنیف شده و زمینه‌های وسیع اندیشگی را احاطه کرده است. پیرامون اسکندر، پیش از نظامی آثار زیادی بوجود آمده بوده. تمثال این جهانگیر مقدونی که با سرعتی بی‌نظیر در تاریخ، بسیاری از سرزمین‌های شرق و غرب را فتح کرد، در ادبیات شفاهی اقوام مختلف تصویر شده بود. روایاتی فراوان درباره‌ی سفرهای جنگی و ماجراهای او موجود بود. علاوه بر اینها، رمان‌های کالیستنسن دروغین یونانی و نکتانبس مصری و داستان اسکندر در شاهنامه‌ی فردوسی، آوازه‌ی بیشتر داشتند. از بحثی که در مقدمه‌ی اسکندرنامه آمده، معلوم میشود که نظامی همه‌ی آثاری را که درباره‌ی اسکندر به زبانهای ترکی، عبری، نصرانی و پهلوی نوشته شده بود، خوانده بود و مطالب زیادی اندوخته بود. تصنیف اثر در موضوعی که ده‌ها شاعر از آن سخن گفته‌اند، البته کار ساده‌ای نیست. چرا که نظامی برای خلق اثری ویژه، می‌بایست بر مسایل گفته شده خط زند و مرواریدهای ناسفته در طرز هنر خود بچیند. شاعر پس از مطالعه‌ی همه‌ی منابعی که در دسترس داشته، به این نتیجه رسیده است که تصنیف اثر درباره‌ی اسکندر، در معنای پرواز دادن مرغ خیال برای طرح همه‌ی مسایلی است که در طول حیات اندیشیده است و سخن گفتن از آمال و آرزوهای خویش است. نظامی همه‌ی آثاری را که تا زمان او درباره‌ی اسکندر نوشته شده بود، سه دسته میکند. برخی او را فرمانروایی جهانگشا، بعضی همانند فیلسوفی صاحب تدبیر و عاقل و بسیاری دیگر بسان پیغمبری توصیف کرده‌اند. نظامی نیز تصمیم به جمع‌بندی این سه کیفیت میگیرد و باز در جائی به آفرینه‌ی هنری فردوسی اهمیت میدهد و آن را شایسته‌ی اعتناء و انتقاد میداند و میگوید:
سخنگوی پیشینه، دانای توس،
که آراست روی سخن چون عروس
در آن نامه کان گوهر سُفته راند،
بسی گفتنی‌ها که نا گفته ماند
اگر هر چه بشنیدی از باستان
بگفتی، دراز آمدی داستان
نگفت آنچه رغبت پذیرش نبود
همان گفت، کز وی گریزش نبود


دگر از پی دوستان زله کرد
که حلوا به تنها نشایست خورد
نظامی میگوید که نه تنها وظیفه‌ی شرح کار و زندگی اسکندر بلکه وظیفه‌‌ی خلق یک اثر هنری را بر عهده دارد. در این مورد، بالاخص سخن گفته است. میگوید که اگر همه‌ی روایاتی را که در مورد اسکندر آمده از آرایه‌ی سخن خالی کنم، خواهم توانست همه را در چند بیت بگنجانم. شاعر برای اثبات این ادعا، سر تا سر زندگی اسکندر را در صد بیت به رشته‌ی نظم در می‌آورد. نظامی میگوید که ویژگی اساسی یک اثر ادبی و هنری واله‌ سازی آن است وگر نه کسی به آن توجهی چندان نخواهد داشت ولی این واله‌سازی نیز در نظر نظامی حدود و اندازه‌ای دارد. یعنی صحنه‌های خواه رومانتیک و خواه غیر واقعی اثر، می‌باید معقول و قانع کننده باشد، و این نیز فقط بسته به مهارت و هنروری شاعر یا ادیب است. در اسکندرنامه به برخی تمثال‌های رومانتیک و حتی غیر واقعی و اعجاب‌انگیز برخورد میکنیم. شاعر این تمثال‌ها را چنان با زندگی و تفکر بی‌کرانه‌ی انسانی وابسته کرده است که به مثابه‌ی حوادث واقعی تاریخی، بعدها در ادبیات شفاهی و روایات ترکی آذربایجان انعکاس یافتند. نظامی، اسکندر را همانند یک شخصیت تاریخی، فرمانروای مقدونیه‌، پسر فیلیپ تصویر میکند و بدین گونه بر افسانه‌های ساخته شده در مصر و ایران خط بطلان میکشد. در اینجا او، نه پسر داریوش دوم، شاه ایران، و نه پسر نکتانبس کاهن مصری است، و نه یتیمی است که در ویرانه یافت شده و توسط فیلیپ به فرزندی پذیرفته شده است. اسکندرِ نظامی از تعلیم و تربیت شایانی برخوردار است و در پیش نیکو ماخ، فیلسوف یونانی تحصیل کرده است و با پسر او ارسطو همدرس و در همه‌ی عمر با او دوست و رفیق بوده است. این گونه آغاز، برای نظامی حایز اهمیت است. چراکه فرمانروای فاتح و ایده‌آل که به مثابه‌ی متفکر برجسته در سیمای پیغمبر تصویر میشود، می‌باید جزو علمای سرشناس زمان خود باشد. با همه‌ی این وصف‌ها، نظامی که همیشه در آرزوی خلق سیمای فرمانروای ایده‌آل بود، در اثر انجامین خود نیز به این مطلب اهمیت داده است و قهرمان خود را با صفات نیکی که خود میخواسته زینت داده، به ایده‌آل رسانیده است.
اسکندر در آثار نظامی به مثابه‌ی فرمانروایی خردمند، دانا، دادگر و هوادار و حامی بزرگ دانش و هنر تجسم یافته است.
او در عین حال که پناه ستمدیدگان و مظلومان است در برابر ستمگران و ظالمان نیز رفتاری بی‌امان دارد. حتی کشورگشایی‌ها و جنگ‌هایش در راه احقاق حق و عدالت است و این در واقع پاسخی به بداندیشان فاسدالاخلاقی بود که اسکندر را گُجسته می‌نامیدند.
اسکندر در تاریخ پیش از هر چیز، جهانگشاست ولی اسکندرِ نظامی در هر یورش جنگی خود، می‌تواند حق به جانب باشد. نخستین سفر جنگی او توجه و رغبت خواننده را جلب می‌کند. این سفر به خاطر غصب خاک دیگران و در اسارت نگه داشتن ملت‌ها نیست، بلکه بخاطر نجات مصریان ستمدیده از زنجیر بردگی زنگباریان غارتگر و متجاوز است. اسکندر که خود را نیرومند حس می‌کند، در عین حال می‌کوشد با تمام نیرویش جلوگیر جنگ و ستیزها باشد و اختلاف‌ها را با صلح و آشتی حل کند. توتیانوش، ایلچی اسکندر که پیش پادشاه زنگبار اعزام شده بود، پیغام او را به شاه می‌رساند اما شاه زنگبار، ایلچی را می‌کشد و خونش را در تشتی می‌ریزد و می‌نوشد و به این ترتیب، اسکندر را وادار به برداشتن جنگ‌افزار می‌کند. منظره‌ی جنگ مغلوبه در عین حال که از زیباترین تابلوهای هنری از جنگ در ادبیات مشرق زمین است، فاقد طنطنه و رجزخوانی فاتحانه است. اسکندر پیروزمند، میدان جنگ را از نظر می‌گذراند و هنگامی که اجساد کشته ‌شدگان افراد دشمن را می‌بیند:
به عبرت در آن کشتگان بنگریست
بخندید پیدا و پنهان گریست
که چندین خلایق در این دار و گیر
چرا کشت باید به شمشیر و تیر؟
نظامی نه تنها مبارزات حق‌طلبانه در راه کسب آزادی را تقدیر می‌کند بلکه در عین حال آن‌ها را یک وظیفه‌ی شریف می‌داند. جنگ اسکندر با دارا، شاه ایران، مانند چنین مبارزه‌ای تصویر می‌شود. نظامی علت این جنگ را این گونه توجیه می‌کند که در زمان فیلیپ پادشاه رعیت‌نواز و صلح پرور و عادل، دارا با تهدید یونانیان به حمله به کشورشان، آنان را وادرا به پرداخت خراج کرد. اسکندر پرداخت این خراج را برای خود و کشورش، مایه‌ی خفت می‌شمرد و می‌خواست از این کار سرباز زند. از سوی دیگر دارا شاه ایران، ایلچیان خود را به یونان اعزام می‌دارد و اسکندر را تهدید می‌کند و خراج می‌خواهد. اسکندر تحمل این تهدید را نمی‌کند:
برو! بانگ زد شهریار دلیر
که نتوان ستد غارت از تند شیر
زمانه دگرگونه آیین نهاد
شد آن مرغ کو خایه زرین نهاد!
اسکندر از دارا می‌خواهد که به ملک خود خرسند باشد و او را در کشور خود راحت گذارد. اما دارا این شاهنشاه خودخواه و بدآیین و بدکیش، او را تهدید به جنگ می‌کند و وادارش می‌سازد که تدابیر تدافعی ببیند. این منظومه، علی‌رغم آن که در دوران پیری سروده شده، زیباترین نمونه‌ی هنروری و سخنوری است. غالب ابیات منظومه تا حد یک ضرب المثل پرمعنا و حکمت‌آمیز است. حادثه‌ها در طرحی بدیع و زیبا دنبال میشوند.

خط فینیقیه، منتوهوتپ دوم و سلسله ی یازدهم:
اگرچه منتوهوتپ دوم به منس دوم یعنی کسی که مصر را برای بار دوم متحد کرد تبدیل شد و در دوره ای از پادشاهی میانه حکمرانی کرد ولی در واقع مسیر رسیدن به این وحدت توسط اینتف اول آغاز و توسط جانشینان وی کامل شد. منتوهوتپ اول(۲۱۱۵ ق.م) راه اینتف اول را ادامه داد و نوم های اطراف را برای تبس فتح کرد و باعث بهبود وضعیت و افزایش قدرت تبس شد. جانشینان وی سیاست های او را دنبال کردند ولی واهانخ اینتف دوم بعضی از مهم ترین اقدامات را جهت اتحاد برای تصرف شهر آبیدوس انجام داد و خود را بعنوان شاه مصر علیا و سفلی معرفی کرد. واهانخ اینتف دوم موقعیت شهر تبس را با حکمرانی عادلانه و رهبری اردوکشی های نظامی علیه هراکلئوپلیس که باعث ضعیف شدن تسلط پادشاهان ممفیس در منطقه ی آنها شد، بیش از پیش استحکام بخشید. منتوهوتپ دوم حکومت خود را بر پایه ی این موفقیت های اولیه بنا نهاد و در نهایت هراکلئوپلیس را شکست داد و بعد از آن نوم هایی را که به پادشاهان قبلی وفادار مانده بودند مجازات کرد و به نوم هایی که تبس را گرامی داشتند پاداش داد. در حالیکه پروسه ی اتحاد در جریان بود، منتوهوتپ دوم توجه خود را معطوف به حکمرانی، دستاوردهای نظامی و ساخت و ساز کرد. عصر سقوط هراکلئوپلیس و آغاز به کار منتوهوتپ دوم عصر دستاوردهای عظیم هنری و ثبات در مصر بود. یک دولت قدرتمند اوضاع و شرایطی را ایجاد کرد که فعالیت خلاقانه ی زیادی در آن اتفاق افتاد. در این دوره بزرگترین بنای یادبود در تبس، در کرانه ی غربی رود نیل و در ناحیه ای موسوم به دیرالبحری ساخته شد. در آنجا منتوهوتپ دوم مجموعه ی وداع بزرگ خود را ساخت، بنایی که بر معماری سلسله ی هجدهم تأثیر گذاشت. خانواده ی سلطنتی منتوهوتپ انواع هنر را تشویق میکردند و به قدرت نظامی برای ایجاد مرزهای جدید و عملیات جدید استخراج متکی بودند.
جانشین منتوهوتپ دوم یعنی منتوهوتپ سوم سیاست های وی را دنبال کرد و دامنه ی این سیاست ها را گسترده تر کرد. وی به پونت یک هیئت اعزامی فرستاد و مرزهای شمال شرقی دلتا را تقویت کرد. جانشین وی منتوهوتپ چهارم است، کسی که اطلاعات کمی از وی در دست می باشد به جز اینکه میدانیم وی وزیر خود مردی به نام آمنمهت را برای استخراج سنگ های معدن اعزام کرد. تمام هفت سال حکومت وی در آرامش گذشت ولی به احتمال زیاد وی با موفقیت همان سیاست های اجداد خود را دنبال کرده بود چرا که زمانی که آمنمهت جانشین وی شد کشور مصر در حال شکوفایی بود.

حدیث :
ابى عمر مدائنى از امام صادق علیه السلام روایت کند که فرمود: پدرم امام باقر علیه السلام میفرمود: براستى که خداوند حکم و قضاى حتمى اش بر این قرار گرفته که نعمتى را به بنده اى نبخشد و سپس آن را از او بگیرد (بلکه اگر نعمتى را به او بخشید آن را از وى سلب نمیکند) مگر اینکه آن بنده گناهى کند و در نتیجه سزاوار خشم الهى گردد (پس در واقع خود بنده با گناهش نعمت را از خود سلب میکند)

طنز عامیانه

مثلاً توی خیالم زنم مشغول درست کردن نیمرو برای صبحانه بود. ناگهان سراسیمه وارد آشپزخانه شدم و فریاد زدم: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر روغن توش بریز… وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی… حالا برش گردون… زود باش.. باید بیشتر روغن بریزی … وای خدای من از کجا باید روغن بیشتر بیاریم؟ دارن می‌سوزن مواظب باش، گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی… هیچ وقت! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟ عقلتو از دست دادی؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی… نمک بزن… نمک…
زنم مبهوت بهم زل زد و با تعجب گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟ فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
منم به آرامی گفت: فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه بلائی سرم میاری.
اصولا‌ً وجود عنصر درشت‌نمایی، مبالغه و غلو، در گستره طنز عامیانه ضروری است و نباید به این عناصر حیاتی خرده گرفت، چون طنز از مقوله بزرگنمایی و آمیختگی به مستند‌ گرایی، و آمیختن آن به اتفاقات روزمره بهره میگیرد تا به سبک خاص خود پیام را به مخاطب عرضه کند، و تا زمانی که به عقاید، قومیت و جنیست اهانت نکند پذیرفته است.


شبی کُردی از درد پهلو نخفت
طبیبی در آن ناحیت بود و گفت
از این دست کو برگ رز میخورد
عجب دارم ار شب به پایان برد
که در سینه پیکان تیر تتار
به از نقل ماکول ناسازگار
گر افتد به یک لقمه در روده پیچ
همه عمر نادان برآید به هیچ
قضا را طبیب اندر آن شب بمُرد
چهل سال از این رفت و زنده ست کُرد

تحقیق پیرامون شخصیت و انجیل برنابا، بخش نهم، تاریخچه اناجیل و رواج انجیل برنابا: قبل از پرداختن به انجیل ابتدا پاسخ به چند اشکال: آیا انجیل برنابا را تازه مسلمانی نوشته است؟ کمی منابع و اسناد را زیر و رو کنیم. لونسدیل و لوراراگ مترجمان انجیل برنابا به انگلیسی، با اینکه به اصل عربی این کتاب عقیده ندارند آن را تألیف یک نفر مسلمان میدانند که پیش از آن مسیحی بوده است. جرج سایل نیز (در مقدمه ی ترجمه ی قرآن) این نظریه را اظهار داشته است. دکتر خلیل سعادت معتقد است که مؤلف آن مسلمانی یهودی الاصل بوده است. آنان برای عقیده ی خود دلیل‌هایی آورده اند که هر کس بخواهد میتواند به کتاب آنها مراجعه نماید. ما در اینجا یک پرسش داریم که آیا انجیل برنابا با این شیوایی و زیبایی محتوا چه هنگام نوشته شد؟ و چگونه به کتابخانه ی پاپ راه پیدا کرد؟ به گفته ی تاریخ در حدود سال‌های ۱۹۰، ۳۶۴، ۳۸۲، ۳۸۳، ۴۹۵، ۸۷۰، ۱۱۱۸ انجیل برنابا وجود داشته، و پس از آن در حدود ۱۵۸۵، تا ۱۵۹۰ نسخه ی ایتالیایی کشف میشود، اکنون باید پرسید: انجیل برنابایی که پیش از اسلام نوشته شده در چه تاریخی پنهان گردیده و انجیل برنابای فعلی چه وقت سر بیرون آورده است؟ کسانی که این نظرها را داده اند چون دیده اند تعالیم انجیل مزبور نزدیک به تعالیم اسلام و یهودیت است، لازم دانسته اند از پیش خود چنین ادعایی بکنند. اما همانطور که پیش ازین گفتم، هسته ی مرکزی ادیان حقیقی جهان یکی است، لکن پیرایه‌هایی که دیگران به آن می‌بندند و تحریفات و جعلیات یا سؤ برداشتها متفاوت است و گفتیم که مسیحیت کنونی اعتقادات مذهبی و اخلاقیات خود را از بت پرستان گرفته و از این رو تعالیم آن با تعالیم تورات اختلاف پیدا کرده است. اما مسیحیت اصلی با یهودیت اصلی و همچنین با اسلام در مسائل اساسی و اعتقادی چندان تفاوت ندارد و مسیحیت اصیل بیشتر در انجیل برنابا منعکس شده است. دکتر خلیل سعادت، چون دیده است که در عقاید مسیحیان مبانی بت پرستی بسیار وجود دارد و از مسیحیت اصیل نیز آگاهی نداشته، گفته است که نویسنده ی انجیل برنابا یهودی بوده و اسلام آورده است.
اشتباهات نسخه‌های برنابا: انجیل برنابا نیز در اثر گذشت زمان و نسخه برداری‌های مکرر دستخوش اشتباهات فراوانی شده است. شاید مؤلف آن نیز مطلبی را اشتباه بخاطر سپرده و آنرا نوشته است. البته باید بگویم که این اشتباهات در کتب مقدس مسیحیان نیز به وفور یافت میشود، در همان باب اول انجیل متی بیش از ۱۰ اشتباه وجود دارد مثلا در فراز ۱۷ میگوید حضرت مسیح چهارده پشت پس از جلای بابل (اسارت یهودیان در آن شهر) به دنیا آمده است، اشتباه از این رسواتر؟ با اینکه وقتی میشماریم می‌بینیم خود متی دوازده نفر نام برده که با مسیح میشود ۱۳ نفر. مسلم است که این چهارده غلط است، اما مسیحیان برای این اشتباه جوابی ندارند. (اما برای اغفال دیگران تقلب را جایز میدانند. در تفسیر انجیل متی که به فارسی به سال ۱۹۲۶ در چاپخانۀ دانشگاه آمریکائی بیروت چاپ شده فراز مورد بحث را حذف کرده و از شرّ تفسیر آن خلاص شده است، البته بگونه ای چشم بندی کرده است که خواننده بزودی متوجه نمیشود، این یعنی پاک کردن صورت مسئله، مثل کبکی که سرش را زیر برف فرو میبرد. در کتاب‌های مسیحیان اشتباهات به اندازه ای زیاد است که دانشمندان شان در تفاسیر خود بدانها اعتراف کرده و جوابی برای آن اشتباهات نیافته اند. از اشتباه‌های انجیل برنابا یکی اینست که میگوید: فرشتگان بر خاک آدم سجده کردند و سپس روح به او دمیده شد (باب ۳۹و۳۵) در قرآن کریم آمده است که خدا به فرشتگان فرمود: پس همین که او را تکمیل کردم و از روح خودم در او دمیدم برای او به سجده بیفتید (سوره ی الحجر آیه ی ۲۹) دیگر از اشتباه‌های آن این است که میگوید حضرت عیسی علیه السلام با معجزه آب را به شراب تبدیل کرد (باب ۱۵) با اینکه مسلم است که حضرت مسیح علیه السلام آب را به شراب تبدیل نفرمودند تا عده ای از آن بخورند و به روح و بدن خود آسیب‌ جبران ناپذیر فرود آورند، این موضوع در انجیل یوحنا (باب ۲) نیز آمده است.
اشتباه دیگر آنکه گفته آسمانها ۹ تا هستند (۱: ۱۷۸) با اینکه در قرآن کریم هفت آمده است و دیگر اشتباهات.
یوبیل هر صد سال یک بار؟ یهودیان طبق دستور تورات (سِفر لاویان باب ۲۵ فراز ۱۱) موظف بودند هر پنجاه سال یکبار جشن بگیرند و آن سال زراعت نکنند و در امور زندگی بسیار انسانی رفتار کنند و... در مسیحیت هم، این جشن وجود داشت و از سال ۱۳۰۰ مسیحی هر صد سال یک بار چنین میکردند. جشن مزبور یوبیل نامیده میشد. در سال ۱۳۵۰ گفتند، بهتر است هر پنجاه سال یکبار، باشد (مانند یهود) و... این مراسم پس از مدتی به بیست و پنج سال تغییر یافت و تاکنون چنین است. در انجیل برنابا آمده است که اکنون یوبیل صد سال می‌آید (۱۸: ۸۲ و ۲۵: ۸۳) و از این جهت عده ای گفته اند معلوم میشود انجیل مورد بحث در نیمه ی اول قرن چهاردهم میلادی تألیف شده است. اما با تأمل مختصر روشن میگردد که این حدس کاملا اشتباه است، زیرا مولف این کتاب اگر میخواست کتاب خود را به دروغ به برنابای رسول نسبت دهد این قدر متوجه بود قضیه ای را که در زمان خودش به وجود آمده است در آنجا نقل نکند. اگر کمی در تورات دقت کنیم می‌بینیم که نویسنده ی آن چون درصدد نبوده است که آن را به حضرت موسی نسبت دهد، جریان‌ مرگ و پس از مرگ آن حضرت را نیز در آنجا آورده و کراراً گفته است که فلان قضیه ی زمان حضرت موسی (علیه السلام) تا این زمان نیز چنان است... اما نادانی موجب شده که تورات را با این همه شواهد مخالف، تألیف موسی علیه السلام بدانند لکن یک لغزش نسخه بردار برای نفی انتساب این انجیل به حضرت برنابا شاهد کافی محسوب شود. ما میگوییم این جمله یا توسط کسی که در آن وقت استنساخ میکرده اضافه شده است و یا اینکه آن نسخه بردار از تاریخچه ی یوبیل بی اطلاع بوده است که البته مؤلف کتاب با آن معلومات وسیع نمیتواند چنین باشد و خیال کرده که پنجاه اشتباه و صد صحیح است و اصولا در زبان ایتالیایی نوشتن این دو کلمه نزدیک هم است. پنجاه = (CINQUANTA ) و صد= (CENTO )
جالب اینکه یک مبلغ مسیحی به نام جان سلامپ، در بولتن شماره ی ۳۱ چاپ واتیکان پس از اشاره به مسالۀ فوق که اگر صحیح باشد، موجب میشود انجیل برنابا در فاصله ی سالهای ۱۳۰۰ - ۱۳۵۰ میلادی تالیف شده باشد باز هم فلسفه بافی کرده میخواهد ادعا کند که انجیل برنابا در قرن هفده یا پس از آن نوشته شده است. وی میگوید: نویسنده ی این انجیل میخواسته است از مسیحیان که به تفتیش عقاید پرداخته دیگران را آزار داده بودند انتقام بگیرد و آنان را درباره ی انجیل خود به شک بیندازد. آقای سلامپ نمیداند که اگر کسی بخواهد چنین کاری بکند نمی آید به این صراحت نام مقدس پیامبر اسلام را در انجیل ساختگی خود بیاورد و بگوید حضرت مسیح که خدای مسیحیان محسوب میشود فرموده است که قابلیت آن را ندارد که حتی بند کفش حضرت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) را بگشاید. آری آن فرد هوشمندی که جاعل انجیل برنابا فرض میشود باید خیلی داناتر از این باشد پس این احتمال مردود است.
مسیا و مسیح: جرج سیل میگوید چون در این انجیل لقب مسیا (یعنی مسیح) به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) داده میشود نویسنده مسلمانی کم اطلاع بوده است، زیرا این لقب در قرآن مجید به حضرت عیسی (علیه السلام) اطلاق گردیده است... شگفتا که مسیحیان گاهی میگویند مطالب این انجیل از قرآن مجید گرفته شده و گاهی نیز چنین ادعا میکنند که نویسنده ی آن حتی از وارد شدن کلمه ی مسیح در قرآن کریم بی خبر بوده است؟ با اینکه این نویسنده را دانشمند میدانند و کلمه ی مسیح بیش از ده بار در قرآن مجید به عیسی (علیه السلام) اطلاق شده است. توضیح کوتاهی میدهم مسیح یک لقب عام می‌باشد و تاکنون به افراد زیادی گفته شده است از آن جمله شائول کتاب اول سموئیل (۱: ۱۰) و کوروش (سیروس ) کتاب اشعیا ۱: ۴۵/ از این رو هیچ اشکالی ندارد که حضرت عیسی (علیه السلام) هم اظهار فرماید که مسیح به تمام معنی پیامبر عالیقدر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) است، همانطور که وقتی مسیحیان میگویند: عیسی مسیح نمیخواهد مسیح بودن شائول و یا کوروش را انکار کند.
آیا انجیل برنابا انجیل مسیح است؟ برنابا در انجیل خود این موضوع را تذکر میدهد که عیسی علیه السلام انجیلی برای خود داشت که مانند آینه میدرخشید و مطالب خود را به آن مستند میفرمود و سپس از این جهان رفت (باب ۱۰ و ۱۶۸) بنابر این برنابا نمیگوید این زندگی نامۀ مسیح، کتاب آسمانی اوست بلکه کتاب آسمانی او را مطالبی میداند که او فرموده بوده و بسیاری از آن در این کتاب ضبط گردیده است. و انجیل حقیقی همان است و انجیل برنابا شامل مقداری از مطالب آن می‌باشد. مبلغان مسیحیت در برخی از نوشته‌های خود ادعا میکنند که مسلمانان انجیل برنابا را انجیل حقیقی عیسی مسیح می‌شناسند. آنان به عنوان اعتراض آن مطالب مخالف با قرآن مجید را که در برخی از قسمت‌های این انجیل به چشم میخورد به رخ مسلمانان میکشند... در اینجا لازم میدانیم صریحا اعلام کنیم که هیچ مسلمانی این کتاب را انجیل حقیقی حضرت عیسى علیه السلام نمیداند. اصولا این اعتقاد مخالف است با اعتقاد مسلم و مورد قبول همه ی مسلمین که کتاب آسمانی را خدا میفرستد و عبارات آن توسط پروردگار یا پیامبری که به قلب وی الهام شده است تهیه میشود نه شخص ثالثی. اگر این کتاب در نظر ما مسلمانان انجیل حقیقی بود به آن مانند قرآن مجید احترام میگذاشتیم. زیرا دستور اسلام چنین است و هر مسلمانی وظیفه دارد به همه کتاب‌های آسمانی احترام بگذارد. بله مسلم هست که پاپ‌ و دیگر رهبران مسیحیت بسیار کوشیدند تا این انجیل از چشم مردم دور بماند و هر روز بگونه ای از انتشار آن جلوگیری کردند، زمانی با تحریم مطالعۀ آن و زمانی دیگر با پنهان کردن در مخازن کتابخانۀ پاپ، و شاید هم نسخه‌های زیادی از آن را به آتش سوخته یا به دریا ریخته باشند. چه کسی میداند؟ باری انجیل برنابا از کلیسا بیرون آمده و به دست ما رسیده است. تلاش‌های نویسندگان کلیسا برای متهم کردن مسلمانان به جعل آن یا اینکه مثلاً این انجیل را انجیل حقیقی عیسی میدانند نمیتواند فضای پژوهش را برای آزاد اندیشان تیره کند. ضمنا باید توجه داشت که کتابخانۀ پاپ بخشی دارد که جز جناب ایشان کسی نمیتواند به آن راه یابد و خدا میداند چه نسخه‌های خطی گرانبهایی در آنجا نگهداری میشود. در گذشته واتیکان حتی از نسخه‌های خطی کتاب مقدس در مخازن خود آگاهی کافی و وافی نمیداد. برای نمونه از نسخه خطی معروف به نسخۀ واتیکانیه یاد میکنیم. این نسخه که به ادعای مسیحیان در قرن چهارم میلادی تحریر یافته است مدتها ناشناخته بود. نام نسخه برای نخستین بار در سال ۱۴۷۵ یازده قرن پس از کتابت آن در فهرست کتابخانۀ واتیکان منتشر شد، و پس از آن هیچکس به هیچ وجه نتوانست از وضع آن آگاهی یابد. این نسخه را ناپلئون در اوایل قرن نوزدهم به غنیمت به پاریس برد و در آن زمان برخی از دانشمندان توانستند آنرا بررسی کنند، در سال ۱۸۱۵ نسخۀ مذکور به واتیکان برگشت، اما حضرت پاپ همان راه و روش قبلی را پیش گرفت و به کسی اجازه نداد آن را ببیند. در سال ۱۸۴۳ تیشندُرف بزگترین دانشمند کتاب مقدس شناس، در دورانهای اخیر پس از چندین ماه انتظار اجازه یافت برای ۶ ساعت آن را ببیند، در سال ۱۸۴۴ زدومورانت اجازه یافت ۹ ساعت آن را بررسی کند. سال بعد با دانشمند بزرگ انگلیسی ترِگِلِس موافقت کردند که آنرا ببیند بشرط آنکه حتی یک کلمۀ آن را استنساخ نکند. او قبل از ورود بجایگاه ویژۀ نگهداری نسخه بازرسی بدنی شد که مبادا وسایل کتابت همراه داشته باشد. همچنین اگر وی روی قسمتی دقت میکرد فوراً دو تن نگهبان می‌آمدند و نسخه را از دستش میگرفتند و همینطور دانشمندان دیگری با بسیار دشواری و تحقیر هر کدام در مدتی کوتاه توانستند آن را ببینند. تصویر این نسخه سرانجام در سال‌های ۱۸۸۹ و ۱۸۹۰ منتشر شد. برای تفصیل داستان به کتابهای مربوطه مراجعه کنید. وقتی کلیسا با کتابهای خود چنین کند پس با کتابهای مخالف چه عملی روا خواهد داشت؟ در پایان لازم میدانیم بگوییم: بر فرض هم که این تشکیک‌ها صحیح باشد، ارج و اعتبار انجیل برنابای رسول را از مرتبهی تورات و انجیل فعلی پایین تر نمی آورد، زیرا عین این اشکالها در آنجا نیز وجود دارد و با این تفاوت که آنها اصلاً قابل پاسخ گفتن نیستند. هنوز مسیحیان نمیدانند که کتابهای مقدس آنها کدام است. کتاب مقدس کاتولیک‌ها مشتمل بر قسمت‌هایی است که پروتستان ها آن را قبول ندارند. البته تا سال ۱۸۲۸ آنها با آنان هم صدا بودند. لکن از آن زمان کتابهای مزبور را غیر آسمانی دانستند (قاموس کتاب مقدس کلمه ی اپوکریفا). نه تنها کتابهای عهد عتیق مورد شک قرار گرفته بلکه قسمت‌های بسیار زیادی از عهد جدید هم مشکوک است از این قرار انجیل مرقس ۱۶: ۲۰-۹ و انجیل لوقا ۲۲: ۴۴-۳۴ و انجیل یوحنا ۸: ۳- ۱۲ و رساله به عبرانیان و رسالۀ یعقوب و رسالۀ دوم پطرس و رسالۀ سوم یوحنا و رسالۀ یهودا و مکاشفۀ یوحنا. درباره ی قسمت‌های مختلف عهدین، مناقشات بسیاری شده است که نقل آن به طول می‌انجامد. از خدا میخواهم به لطف و کرم خویش تمام کسانی را که می‌اندیشند و چشم خود را میگشایند، به راه راست هدایت فرماید. اینکه این انجیل برنابا یک قرن قبل از تولد پیامبر اکرم بازنویسی شده برای ما کافیست، با این مقدمه به انجیل برنابا خواهیم پرداخت و آنرا مرور میکنیم. انشاالله.

در مقدمه انجیل برنابای فارسی آمده: یکی از کتب مذهبی مسیحیان که در سالهای اخیر بسیار مورد توجه محققین و پژوهشگران قرار گرفته است انجیل برنابا است، بعضی تصور می‌نمایند که این انجیل بواسطه وجود بشاراتی که در خصوص حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم در آن مذکور گردیده است از سوی رهبران مسیحیان کنار گذاشته شده است و حال آنکه این انجیل در قبل از ظهور حضرت رسول خدا مطرود شده بود و بلکه علت اصلی کنار قرار دادن این انجیل به شرحی که در خلاصه تاریخچه آن مذکور میگردد بواسطه درگیری شدید آن با تعالیم پولس کنار گذاشته شده بود زیرا مفاد آن با تعالیم پولس که نابود کننده اساس شریعت موسی و عیسی بوده است در تضاد کامل قرار داشت و نکته دیگر اینکه انجیل برنابا تنها انجیل موجود نیست که بشارت به ظهور ملکوت خداوند یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را عنوان نموده بلکه هر چهار انجیل موجود نیز به شرحی که ما در بخش بشارات عنوان نموده ایم این بشارات را ذکر نموده اند یعنی کتب متی، مرقس، لوقا و یوحنا، و تنها کاری که بعد از ظهور حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم تحریف گران توانسته اند در این رابطه و در این کتب صورت دهند ترجمه لفظ فارقلیط به واژه‌های مختلف (تسلی دهنده)، (روح راستی)، و...، بوده است که باز هم اصل موضوع یعنی بشارت به ظهور موعود انبیاء الهی یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم تاثیری ندارد و لذا با توجه به اینکه کلیه انجیل‌های مورد قبول مسیحیان یعنی (متی، مرقس، لوقا، یوحنا)، و نیز کلیه انجیل‌های طرد شده ایشان مانند همین انجیل برنابا، پطرس، مریم مجدلیه و...، یعنی این کتب (یعنی عهد جدید مقبول و عهد جدید مطرود) و کلیه صحف منسوب به انبیاء یعنی تورات، زبور، اشعیاء نبی و...، همگی در طول تاریخ مورد تحریف قرار گرفته اند، با این وجود مثال آنها مثال خرابه ای است که در گوشه و کنار آنها گنج‌های بسیارگرانبها نهفته است و این گنج‌ها همان بشارات مربوط به برترین و آخرین پیامبران الهی یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم است که بوضوح و صراحت اخبار بیان شده و نیز بشاراتی که به ظهور مقدسین در آخر الزمان و رجعت آنها و زنده شدن آنها و برپایی شریعت جاودانه خداوند و ارثیت زمین به محرومان از اهل ایمان و برپایی حکومت عدل و عدالت خداوند یعنی به ظهور بازوی خداوند حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف داده شده است و لذا این انجیل یعنی انجیل برنابا نیز بعد از آنکه انجیل اصلی از بین رفت مانند سایر کتب از میان سینه‌های اهل ایمان خارج و درج شد و لذا کاتبان به هنگام کتابت، آنها را با اغراض سیاسی و فرقه ای خود و یا آنچه برخلاف تعالیم عیسی مسیح مشهور شده بود و یا برداشتهای شخصی و تاویل و تفسیر خود همراه نمودند و لذا انجیل برنابا نیز قطعا همان انجیل حواری عیسی مسیح، برنابا نیست و بلکه منسوب به اوست ولی به حقایق عیسی مسیح نزدیک تر است زیرا برنابا و تعالیم او همسو و هماهنگ با حضرت پطرس (فطرس) وصی عالیقدر حضرت عیسی و دیگر حواریون بود و بر ضد تعالیم شیطانی پولس بود و لذا بعد از پیروزی فرقه ای و سیاسی شاگردان متعصب پولس، به همراه تمامی انجیل‌های دیگر کنار گذاشته شد و ما به منظور دسترسی بهتر دانش پژوهان و محققین، مضمون و ترجمه روان آن را به همراه شرح و تعلیقات کوتاهی از ترجمه فارسی موجود منسوب به علامه حیدرعلی سردارکابلی به علاقه مندان تقدیم می‌نمائیم، بررسی سیر تاریخی انجیل برنابا و شخصیت او از دیدگاه مسیحیان: ما در این بررسی خود به دنبال بحث و جدل نیستیم و لذا هر آنچه را که مورد قبول همه مسیحیان است مذکور نموده و سپس نظر خود را عنوان می‌نمائیم تا دارندگان انصاف، راه صحیح را انتخاب کنند. پس در مقدمه این گفتار آنچه مسلم است اینکه شخصیتی به نام برنابا در بین حواریون و یا شاگردان آنها وجود داشت و این شخص فردی با سواد و مقدس بوده است و هیچ مرجعی از او بعنوان کسی که برخلاف راه مسیح و تعالیم او حرکت کرده سخنی در میان نیاورده یعنی به عکس آنچه در خصوص پولس عنوان شده است، او یوسف ملقب به برنابا شخصی بود که به واسطه تقدس او، رسولان او را برنابای واعظ نام نهادند، در کتاب اعمال رسولان به فعالیتهای گسترده بشارت آن بزرگوار خصوصا در کنار پولس و سپس اختلاف پولس با پطرس و سایر حواریون اشاره شده، نگارنده در بررسی اسامی شاگردان مخصوص عیسی مسیح و از روی اختلاف اسامی آنها اثبات نموده است که یکی از دوازده نفر حواریون حضرت عیسی مسیح همین برنابا بوده است که این موضوع در انجیل منسوب به او در نزد شاگردان عیسی مسیح آشکار میگردد، پس نتیجه اینکه آنچه مسلم است انجیل اصلی از بین رفت و انجیل‌های فراوانی به نامهای حواریون مانند پطرس، برنابا، یوحنا و...، و حتی مریم مجدلیه و دیگران در دسترس مسیحیان بوده است ولی همه این انجیل‌ها در واقع منسوب به این بزرگان بوده و تحریف شده است و به عبارتی حاصل دست
آنها نیست بلکه با واسطه نوشته شده است و به این لحاظ دچار اختلاف و تناقض و نیز یاوه سرایی بوده و می‌باشند که از جمله آنها موضوع انتساب نسب حضرت عیسی از طریق یوسف نجار به داود پیامبر و بسیاری مطالب غیر واقعی و دروغ و تحریف شده که ما در کتاب‌های نورالانوار خود بالغ بر حدود یکصد هزار دلیل تا این زمان بر تحریفی بودن این کتب اقامه نموده ایم و در این فراز هم به دنبال اقامه دلیل نیستیم بلکه جهت اطلاع دانش پژوهان به سراغ این متن میرویم و همچنین از ابتداء اراده کردیم تا کل انجیل برنابا را که متن آن حدودا برابر است با متن هر چهار انجیل عهد جدید (یعنی متی، مرقس، لوقا و یوحنا است)، بازنویسی و روان نویسی نمائیم ولی چون می‌بایست بر بعضی از فرازهای آن شرح و تعلیق بیاوریم پس حجم مطالب آن زیاد میشد پس تصمیم گرفتیم تا گزیده مطالب آنرا که متضمن بحث و بررسی بیشتر است ذکر نمائیم و هر فراز را که حذف می‌نمائیم به جهت اطلاع مخاطبان خلاصه آن را نیز ذکر نمائیم و اساسا کاری هم در خصوص سند این انجیل‌های موجود یا سایر مراسلات نداریم و بلکه میخواهیم بدانیم در این کتاب چه مطالبی مذکور گردیده است. و از طرفی اثبات این حقیقت که این انجیل بواسطه وجود بشارت به ظهور حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم از بین کتب مورد قبول مسیحیان صدر مسیحیت کنار گذاشته نشد یعنی البته این تعبیر و تاویل خلاف است زیرا مانند این بشارات در تمامی هر چهار انجیل موجود است و از طرفی طرد این انجیل و مانند آن قبل از ظهور و بعثت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم بوده است و...، یعنی به شرحی که ما در کتاب نورالانوار خود اثبات نموده ایم، تنها و تنها درگیری‌های فرقه ای پولس گمراه و شاگردان متعصب او باعث شد تا این انجیل‌ها طرد شده و کنارگذاشته شوند و دست سیاست نیز یاری نمود تا این کتب و رسالات موجود مطلق العنان شده و تعیین کننده خطوط فکری مسیحیان در طول تاریخ شوند پس با توجه به این توضیح مختصر، این نکته نیز بایستی مورد توجه قرار گیرد که انجیل برنابا قطعا در راستای تعالیم فعلی کلیسا که پیرو تعالیم پولس هستند قرار ندارد، زیرا به اقرار همه محققین، برنابا و پولس دچار اختلاف عقیده شدید شدند و این امر نیز به دلیل پیروی و حمایت قاطعانه برنابا از حضرت پطرس وصی عالیقدر حضرت عیسی و دیگر حواریون و ملاحظه انحرافات شیطانی پولس بوده است و...، بهر حال ما در این فراز بدنبال نفی و اثبات چیزی نیستیم بلکه به دنبال بیان فرازهای برجسته کتاب برنابا و عقاید او و...، هستیم و در ضمن به دلایلی که عنوان شد این کتاب یعنی انجیل برنابا و نیز سایر انجیل‌ها هرگز بوسیله شاگردان اصلی عیسی مسیح نگارش نیافت و بلکه توسط تابعین و طرفداران آنها نوشته شده است و دلیل قاطع آن هم وجود اختلافات عمیق در متون مذکور و نیز یاوه‌هایی است که مخالفت با عقل و علم و درک و شعور انسانی و تعالیم عالیه انبیاء الهی دارد مانند اعتقاد به اینکه انبیاء الهی کسانی هستند که مروج شراب و شرابخواری هستند در حالی که هر عاقلی میداند که شراب زایل کننده عقل است پس هر کس به نوشیدن آن امر میکند حقی ندارد از آنچه بواسطه خوردن آن از فرد مست و انسان لایعقل صادر میشود او را مواخذه کند یعنی مرتکبین به قتل، زنا، فحشاء، شرارت و...، در حال مستی زیرا اینگونه افراد کسانی هستند که آنها را امر کرده اند به خوردن شراب و مسکر و چون انبیاء عظام امر نمیکنند به زناکاری و به فحشاء و قتل و شرارت و...، پس هرگز نمیشود امر و توصیه و...، نمایند به خوردن شراب...، در این راستا هرگونه توجیه و تاویل الهام شیطانی مطرود است، پس چون بر این فرازها آگاه شدی پس آگاه باش که در انجیل برنابا، کاتب به زبان برنابا او را از حواریون عیسی مسیح و نیز از نزدیکترین یاران او معرفی میکند و نکته ای که این فراز را تحکیم می‌نماید اختلاف چهار انجیل رسمی عهد جدید در معرفی اسامی شاگردان عیسی مسیح است و نیز در این کتاب یعنی انجیل برنابا عنوان میشود که عیسی مسیح به برنابا بواسطه اینکه سواد کتابت داشته امر کرده است به نوشتن آن و دیگر اینکه او در اول و آخر انجیل خود، مخالفت صریح خود را علیه پولس اعلام و با صراحت تعالیم او را شیطانی اعلام میکند و نکته ای که لازم به ذکر است این است که این انجیل از اناجیل مورد احترام مسیحیان صدر مسیحیت بوده است و باز نکته ای که در آن به چشم میخورد اینست که این نسخه به دلایلی که به آن اشاره نمودیم مانند سایر اناجیل موجود هرگز توسط اشخاصی که انجیل به آنها منسوب است مکتوب نشده است و نکته دیگر اینکه در بررسی مقدماتی نگارنده آن است که بر او معلوم شد که نگارش این انجیل در آن فراز از مکتوبات که مجعول و تحریف شده نیست بسیار زیبا، دلچسب و عرفانی و روحانی و...، می‌باشد. این مرقومه را نگارنده از متن فارسی حضرت علامه حیدرقلی خان معروف به سردار کابلی ارائه نموده است، از خداوند، گشایش امر ظهور و قیام حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را آرزو می‌نمائیم که جهان در انتظار عدالت و عدالت در انتظار حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است، و نگارنده نکته ای مهم را یادآور میشود وآن اینکه در شرح انجیل برنابا به دلیل محدودیت زمان، مضمون عبارات نقل میشود و پژوهشگران عند اللزوم میتوانند به اصل متون مراجعه نمایند. و من الله التوفیق و علیه التکلان، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم، ادامه دارد.. مرد تنهای شب.

-۱
مناقب و مطاعن، مدایح و مثالب
تحقیق در کتب تسنن پیرامون ترور ابوبکر و عایشه.
بخش ۲۳
اشعث اسلام آورد و سپس مرتد شد و نیز فتنه اى برانگیخت تا ابابکر برکنار و کشته شود. هم چنین در جریان حکمیّت در جنگ صفین شرکت فعال داشت و در کودتاى ناجوانمردانه بر ضد امام على (علیه السلام) نیز سهم به سزایى ایفا کرد و کارهایش همانند شیوه خیانت و حیله گرى هاى حزب قرشى بود. درمورد جریان ترور امام على (علیه السلام) مى خوانیم: آن حضرت هنگام طلوع فجر روز جمعه ۱۹ رمضان به دست عبدالرحمان بن ملجم مرادى ترور شد و به شهادت رسید; وردان بن مجالد (از قبیله تیم الرباب)، شبیب بن بجره، اشعث بن قیس و نیز قطام دختر اَخضر، عبدالرحمان را یارى دادند. آن ملعون، با شمشیرى زهرآگین بر سر مبارک آن سرور کاینات فرود آورد و یک روز و اندى بیش نگذشت که به شهادت رسید. (المناقب، ابن شهر آشوب، ج ۳) افراد حزب قریش دو دسته شدند پس از رئیس شدن ابابکر، افراد حزب قرشى دو دسته شدند; برخى به یارى ابابکر پرداختند، همانند: عُتّاب بن اسید اموى، خالد بن ولید مخزومى، عکرمة بن ابى جهل، ابو عبیدة بن جرّاح، مثنّى بن حارثه شیبانى، مُعاذ بن جبل، انس بن مالک، طلحة بن عبدالله و شرحبیل بن حسنه و برخى نیز عمر را تأیید مى کردند، همانند: عثمان بن عفّان، ابوسفیان و فرزندانش معاویه، یزید و عتبه، ولید بن عقبة بن ابى معیط، سعید بن عاص، ابوهریره، عبدالرحمان بن عوف، مغیرة بن شعبه، ابوموسى اشعرى، عمروبن عاص و عبدالرحمان بن ابى ربیعه (والى یمن از طرف عمر). روایت که حکایت از وصیت ابابکر در مورد جانشینى عمر مى کند از سوى عثمان بن عفان و عبدالرحمان بن عوف است که هر دو با عمر هم پیمان شده بودند تا خلافت را بین خود دست به دست کنند به این شکل که ابتدا عمر، سپس عثمان و پس از او ابن عوف رئیس بشود. به همین خاطر ابوهریره آن چه را در سرزنش و بدگویى ابابکر شنیده بود نقل مى کرد ولى در مورد عمر پنهان کارى مى کرد; براى مثال جریانى را نقل کرده است که حاکى از رضایت پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) نسبت به لعن و دشنام به ابابکر است; ابوهریره راویت مى کند: مردى ابابکر را دشنام مى داد در حالى که پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) نشسته بود و از این کار شگفت زده شد و تبسم فرمود. (مسند احمد بن حنبل، ج ۲) ابوبکر، ابوهریره را رها کرده و هیچ پستى در دستگاه حکومتى اش به وى نداد. ولى انس بن مالک را والى بحرین کرد. ابوهریره از او جدا شد، و جریاناتى را که به زودى بیان مى شود فاش کرد. (مختصر التاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۵) وقتى عمر به ریاست رسید انس را از حکومت بحرین برکنار کرد و ابوهریره را به جاى او گمارده. (مختصر التاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۵) انس بن مالک جریانى را بازگو مى کند که عثمان به عفان را رسوا مى سازد; در کتاب صراط المستقیم آمده است: احمد در مسندش از انس نقل کرده است که وقتى رقیه دختر پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) در اثر ضرب و شتم شوهرش عثمان، از دنیا رفت، پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) عثمان را پنج مرتبه لعنت فرمود و بیان داشت: کسى که دیروز با کنیز همسرش نزدیکى کرده است با ما همراه نشود. پس جماعتى برگشتند و عثمان به بهانه درد شکم برگشت. (الصراط المستقیم، ج ۳، باب ۱۲) انس بن مالک نقل کرده است، که ایشان دیده است که عمر به زور ابابکر را بر روى منبر نشاند (المغازى النبویة، ابن شهاب زهرى، چاپ دارالفکر سال ۱۴۰۱ هجرى، ۱۹۸۱ میلادى) ارتباط خالد بن ولید با عمر و عبدالرحمان نیز بسیار بد بود و تا هنگام ترور خالد در شام ادامه یافت (اسدالغابه، ابن اثیر، ج ۲، تاریخ یعقوبى، ج ۲، طبقات ابن سعد، ج ۷). این حادث در واقع انقلابى دوم در پى انقلاب سقیفه به شمار مى رود; در سقیفه مقرر شده بود که ابتدا ابوبکر، سپس عمر و پس از او ابن جرّاح رئیس باشند. عبدالرحمان نقل کرده است که ابوبکر به او گفته است: در مورد عمر برایم بگو. گفتم: هر چه بخواهم بگویم خودت بهتر مى دانى. گفت: با این حال، خودت بگو. گفتم: به خدا سوگند بهتر از آن است که تو در باره او مى اندیشى. عثمان به عفان نیز مى گوید: در مورد عمر به ابابکر گفتم: بارالها! آن چه من درباره او مى دانم این است که نهانش از آشکارش بهتر است و کسى بهتر از او در بین ما نیست. ابوبکر نیز گفت: خدایت بیامرزد; به خدا سوگند اگر عمر را ترک کردم به جز تو به کسى دیگر نمى دهم. (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) از این روایت در مى یابیم که ابابکر در مورد عمر به بدى مى اندیشیده است و همانند گذشته نسبت به او خوش گمان نبوده است; به همین دلیل است که ابن عوف مى گوید: عمر بهتر از آن است که تو مى اندیشى. و از روایت عثمان در مى یابیم که عثمان با یک تیر دو نشان زده است; زیرا ابتدا جانشینى عمر براى ابابکر را ثابت کرده است و سپس خلافت را براى خود از زبان ابابکر نقل کرده است. بدین سان، بدون آنکه نامى از ابا عبیده بیاورد و او را از ریاست برکنار نمود. این در حالى است که ابابکر، عتّاب بن اسید و ابوعبیده را بر عمر و عثمان برترى مى داده است. (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) عبدالرحمان بن عوف نقل مى کند که ابوبکر در بیمارى نهایى اش گفت: من بهترین کسى را که از شما مى شناختم براى خلافتتان معرفى کردم ولى هر یک از شما به دماغش باد کرده و مى خواهد خودش خلیفه شود. روایتى دروغین نیز از زبان انس بن مالک که با حکم ابابکر والى بحرین بود در مورد وصیت ابابکر نسبت به خلافت عمر آورده اند:.. ابوبکر گفت: بدانید که من بسیار علاقمند بودم تا غنیمت هاى مسلمانان را به ایشان باز گردانم; پس هر چه نزد ماست برگیرید و به عمر برسانید... بدین ترتیب دانستند که عمر را جانشین خود کرده است... (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) این روایت دروغ است، در حقیقت، انس هنگام مرگ ابابکر در مدینه نبود، بلکه فرماندار بحرین بود و از جانب ابابکر در آن جا به سر مى برد. پس از مرگ ابابکر و رئیس شدن عمر، عمر کسى را فرستاد تا اموال و دارایى هایى را که انس براى خود گرد آورده بود از وى بستاند و او را بدین سان از حکومت بحرین برکنار کرد (مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳) و اباهریره را به جایش گماشت. یکى دیگر از دلیل هاى تقسیم شدن حزب قریش به دو جناح مخالف نیز درگیرى شرحبیل بن حسنه با عمرو بن عاص است. (تهذیب الکمال، المزى، ج ۲، مختصر تاریخ دمشق، ابن عساکر، ج ۱۳)

جوان و اخلاص در عبادت: امام محمد باقر علیه السلام فرمود: همانا جوانانی از فرزندان فرمانروایان بنی اسرائیل، عابد و پارسا بودند و این در حالی بود که عبادت در فرزندان فرمانروایان، رسمی پذیرفته بود. آنان به شهرهای گوناگون سفر میکردند تا عبرت بگیرند. در یکی از سفرها، در میانه راه به قبری برخوردند که جز نشانه ای از آن پیدا نبود. گفتند: ای کاش! همین ساعت از خدا میخواستیم صاحب این قبر را برای ما برانگیزاند تا از او بپرسیم طعم مرگ را چگونه یافته است؟ پس بدینگونه، از خدا درخواست کردند: پروردگارا،! تویی خدای ما و برای ما جز تو خدایی نیست. تو آفریننده همیشگی هستی، در حالی که غافل نیستی. زنده ای هستی که هیچ گاه نمیمیرد. هر روز در کار جدیدی هستی و همه چیز را بدون آموزش میدانی. این مرده را با قدرت خود برای ما برانگیزان. سپس مردی با سر و ریش سفید از آن قبر بیرون آمد، در حالی که سرش را از خاک پاک میکرد و وحشت زده به آسمان می‌نگریست. مرده به آنان گفت: چه چیز سبب شد که بر سر قبر من بایستید. گفتند: ما میخواستیم از تو بپرسیم که طعم مرگ را چگونه یافتی؟ پیرمرد گفت: نود و نه سال است که در قبرم ساکن شده ام، ولی هنوز درد و تلخی مرگ از من برطرف نشده است. گفتند: این همه سال مرده ای، ولی ما هنوز سر و ریشت را سفید می‌بینیم. گفت: نه، اینگونه نیست؛ زمانی که نعره و آواز بلند (بیرون شو) را شنیدم، خاک استخوان هایم نزد روحم جمع شدند و در روحم باقی ماندند. پس وحشت زده از قبرم بیرون آمدم با چشمانی خیره و با شتاب بسوی صدای منادی رهسپار شدم. به این دلیل، سر و ریشم سفید شد به تصور این که قیامت آغاز شده است. بحارالانوار، جلد ۶، باب ۶.

ادامه از قبل.. مستند شنود بخش ۱۷‌.. امینی خواه: ببخشید میدونستید کدام شهرها بودن که نورانیترن و کدام شهرها نه؟ آقا صادق: نه، ولی همین طور که فاصله میگرفتم تهران مثلاً... امینی خواه: تاریک بود؟ آقا صادق: نه به همون نسبت هفت به دو شاید کمی بیشتر هفت به سه و یا هفت به چهار نورانی به ظلمت داشت. امینی خواه: یعنی هفت تا تاریک و سه تا نورانی؟ آقا صادق: بله و به هم وصل بودند همه به هم وصل بودند و من فاصله گرفتم ، از تهران دور شدم، کل کره زمین را دیدم، کره زمین اول بزرگتر بود و بعد شد یک نقطه کوچیک، خیلی کوچیک، و من کل کره زمین را دیدم و از نفرت صدایی که میشنیدم، قهقهه ابلیس، ازش فاصله گرفتم، بعد مثل اینکه زمین من را به خودش جذب میکرد. یعنی کجا داری میری تو؟ مثلاً چرا اینقدر دور شدی؟ من دیدم کل کره زمین تو این شبکه غرق هست نه فقط ایران، نه فقط تهران، نه فقط آسیا، کل کره زمین مثل خانه های شطرنج در هم تنیده شده و اینجوری بود امینی خواه: ملئت ظلما و جورا؟ آقا صادق: احسنت، سیاهیها به هم مرتبط و نورها با هم مرتبط و من نزدیک شدم به آن کره زمین و از دور دیدم کل این فیبرهای نورانی و کابلهای نورانی که شهرها را به هم وصل کرده، نفرات را به هم وصل کرده، همه اینها وصل هستند به پنج تا یا شش تا نقطه خیلی نورانی که تو کل کره زمین هست و من رفتم به سمت نورانی ترینشان و جذب شدم مثل اینکه او من را کشید سمت خودش، یعنی برگرد اینقدرها هم بد نیست، رفتم سمتش، آرام آرام آمدم بالای سرش، نقطه نورانی، اول فکر کردم مکه است یا مثلاً میدونستم یک جای خیلی خوبیه ولی نمیدونستم کجاست ولی این منو جذب کرد و برگرداند وگرنه من اگر میرفتم، دیگه رفته بودم، دور شده بودم از کره زمین، ولی برگشتم. این نقطه نورانی منو برگردوند، رسیدم از بالا آمدم، دیدم این نقطه نورانی که نورانی ترین نقطه ها بود کربلاست. گنبد حضرت ابوالفضل (ع) را دیدم، گنبد امام حسین (ع) را دیدم، آرام مثل یک هلی شات آمدم تو بین الحرمین، دیدم وه چه بویی ، اصلاً یه بوی دیوانه کننده ای پیچید، یعنی اصلا هر چی بود شُست و برد و هر چی دیده بودم، هرچی، اون بوی تعفن، کثافت و اصلاً اسمش را دیگه نمیخواستم بیارم، اصلاً منو مست کرد اون بویی که تو بین الحرمین بود، و اون نوری که اونجا بود، نور بود، نور، نور، نور، نور... مثل اینکه منو بردن تو نقطه جوش. امینی خواه: وسط خورشید؟ آقا صادق: بله وسط خورشید، ذوب شدم تو اون نور. امینی خواه: و تو حرارت... عشق... محبت... آقا صادق: آرام رفتم تو بین الحرمین و گفتم واووو چیه اینجا؟ من سال ۸۱ یک بار کربلا رفته بودم، خب کربلا را دیده بودم. مثلاً خب اون موقع که رفته بودم وضع هم خیلی خراب بود. بعد دیدم این کربلایی که دارم میبینم با اون کربلا و چیزی که قبلاً تو دنیا دیده بودم یه کمی متفاوته. اینجا مثلاً صحنش... درختان ... اینجا خیلی تمیزه و خیلی خوشگل شده و من اون موقع داشتم زمان حال کربلا را میدیدم، دیدم براش سقف گذاشته بودن. امینی خواه: یعنی اون موقع (سال۸۱) هنوز براش سقف نگذاشته بودند، الان سقف گذاشتند؟ آقا صادق: بله الان سقف گذاشتن. بعد اون موقع سال ۸۱ که ما رفتیم ساعت ۹ یا ۱۰ شب دیگه حرم را میبستند چون امنیت نبود، هر کی دیگه مونده بود جانش پای خودش بود. ما میرفتیم داخل، من میرفتم تو صحن اباعبدالله (ع) و شروع میکردم یه جارو دستم میگرفتم و صحن اباعبدالله (ع) را جارو میکردم، تا صبح، تا نیمه های شب یک قسمت را من جارو میکردم. یا مثال گلهای روی ضریح را عوض میکردیم، گلهای خشکیده شده را جمع میکردیم بعد یه جورایی خدام شده بودیم از ما مثلاً کمک میگرفتند و جارو میکردیم. بعد دیدم همه جا فرش شده چقدر فرشها قشنگه... سقف گذاشتند، و یک بوی دیوانه کننده ای آنجا داشت، من دیوانه میشدم... بعد دیگه از اون شب به بعد هر شب من کربلا بودم، تا آخر دو ماه... امینی خواه: تو کربلا چی میدیدید؟ آقا صادق: دور تا دور ضریح میگشتم خیلی خلوت بود، هر شب میرفتم تو صحن ها میگشتم، داخل اون قسمت، زیر قُبه میگشتم. امینی خواه: شما خود موقعیت دنیایی کربلا را میدیدی؟ آقا صادق: آره موقعیت دنیایی کربلا را میدیدم. امینی خواه: یعنی مثال اگر یکی از اقوامشان آمده بود زیارت میدیدیش اونجا؟ آقا صادق: نه، خلوت خلوت بود. امینی خواه: خب پس موقعیت دنیایی اش را نمیدیدی، تمثل کربلا را داشتی میدیدی؟ آقا صادق: تمثل کربلا، بله... من میدیدم افرادی بودند اونجا که ارواحی مثل من بودند. امینی خواه: پس تمثُل بود؟ آقا صادق: من ارواحی را میدیدم مثل خودم که اونجا همه میآمدند ولی هیچکس با کس دیگری کار نداشت، هر کسی گرفتار خودش بود، من میگشتم تو اونجا، مثلاً انگار منتظر یکی بودم، مثل اینکه من باید یکی را میدیدم اونجا، همینجوری که میگشتم منتظر بودم، مثلاً تو صحن میگشتم و خیلی جالب بود، مثلاً روز هشتم یا نهم که من دیگه دم خروج بودم، من کربلا را هر شب میرفتم، اونجا من حضرت اباعبدالله (ع) را میدیدم که بعضی از ارواح بالا سر گودی قتلگاه آقا میآمدند، من هم میرفتم ولی اجازه نداشتم آنجا (گودی قتلگاه) برم. امینی خواه: خود امام حسین (ع) را میدیدید؟ آقا صادق: من نورشان را میدیدم، حضورشان را احساس میکردم، اصلاً نمیشد کسی ببیند ایشان را. مثل اینکه یک چیزی مافوق دیدن بود. امینی خواه: یعنی حجاب بود؟ آقا صادق: اصلاً نمیشد ببینی ایشان را. امینی خواه: و همینطور پایین را؟ یعنی سمت قبور مطهر و خود گودی قتلگاه را؟ آقا صادق: اونجا را هم نمیتونستم برم، داخل اصلاً ممنوع بود فقط داخل خود صحن و دور تا دور صحن اونجایی که قبلاً صحن بود و سقف هم نداشت، و من منتظر بودم هر شب میرفتم آنجا، و من متوجه میشدم بعضی از این ارواح که مثلاً من میدونستم آنها عین من هستند، آدم یا هر چی نیستند، اینها میرفتند آنجا یک چیزی میگرفتند و برمیگشتند، به آن حاجتشان میرسیدند، به خواسته شون میرسیدند و من هر شب اونجا بودم... روز هشتم یا نهم بود دیدم که، داشتم تو صحن ابا عبدالله همینطور میرفتم، هیچکس نبود، مثل اینکه نوبت من رسیده باشه، رفتم بالا سر گودی قتلگاه، از همون بیرون، از تو ایوان، نه از داخل، اینجوری سرم را کردم تو گودی قتلگاه، دیدم چراغ قرمز گذاشتند، خیلی خوشگل شده بود و یک دفعه برگشتم دیدم یک خادمی با یکی از این رداهای عربی چیزی شبیه به لباده که خیلی سیخ و سفت میایستاد، لباسش سفت وایستاده بود به تنش و یک کلاه قرمز سرش بود و یک پارچه سبزی دور این کلاه قرمز بود و از سادات بود این بنده خدا، و یک سینی دستش بود، اومد سمت من، بعد یک نگاهی بهش کردم. چهره اش را هم ندیدم کی بود، ولی دیدم کلاهی داره. متوجه چهره اش نشدم، ولی دیدم کلاه داره و لباسش را هم دیدم که اونجوری بود، یک لباده سفت و محکم، بعد بهم گفت که... نگاه کردم تو سینی که دستشه دیدم یک فیش، از این فیشهای پرداخت نقدی، هست و دیدم که یک کاغذ سفید بزرگ نورانی، آنقدر نورانی بود که اصلاً من مبهوت اون صفحه نورانی و اون کاغذ نورانی شدم. بعد گفت که این را یکی برات نوشته و حساب هم کرده، اون سفید بزرگه را، گفت پایینی را خودت بنویس و حساب کن، گفت پایینی را خودت یه چیزی بنویس. من نمیدونستم چند بنویسم؟ کم بنویسم؟ زیاد بنویسم؟ نوشتم پنجاه هزار تومن. امینی خواه: دست خودت نبود چقدر بنویسی؟ آقا صادق: نه! هر چی خودم مینوشتم اتفاقا، دست خودم بود. امینی خواه: نه، یعنی درسته هر چی خودتون مینوشتید بود، ولی همین آمد که بنویسی. آقا صادق: آره، من نوشتم پنجاه هزار تومن ولی نمیدونم چی شد نوشتم. امینی خواه: یعنی احساس کردید که انگار وادار شدید بنویسید ۵۰ هزار تومن؟ آقا صادق: بله وادار شدم به نوشتنش و نوشتم، و بعد دیدم پایینش نوشته سیدالکریم. من اصلاً نمیدونستم سید الکریم یعنی چی، تازه از شیراز آمده بودم و نمیدانستم سید الکریم لقب کیه و چیه، بعد یک نگاهی کردم و اون خادم گفت: تو شفاعت شدی برگرد... من هم مثل اینکه خوشحال شدم ولی هم ناراحت بودم، هم خوشحال بودم که از اینجا دارم میرم و خب فکر میکردم که بار آخری است که اینجا هستم و بهم گفتن برگرد، ناراحت بودم که چرا باید برگردم، دلم میخواست اونجاها باشم ولی برگشتم. به بدنم برگشتم، چشم باز کردم دیدم
روی تخت هستم. امینی خواه: اون قضیه ۵۰ هزار تومن چی بود؟ آقا صادق: برگشتم به بدنم دیدم خانمم بغل دستم نشسته، به هوش آمدم یا هر چی، دیدم یا از خواب بیدار شدم یا هر چی... نمیدونم، برگشتم
به بدنم، یا فرداش بود،... دیدم خانمم بغل دستم نشسته و دست منو گرفته و خیلی ناراحته، اصلاً حالش خوب نبود، نوبت شیمی درمانی اش بود و
کسی نبود بچه ها را نگه داره تا خانمم بره شیمی درمانی. و بعد نگاهش کردم، ذهنش را میتونستم بخونم، فهمیدم ایشان مثلاً ماشین را گذاشته یه
جایی و یک نیسان آبی آمده بود مالیده بود از اول تا آخر ماشین را. خانمم خیلی رانندگی دوست داشت، گواهینامه هم داشت، ولی من ماشین را دستش نمیدادم چون ناشی بود. بعد که من افتاده بودم بیمارستان خیلی دوست داشت با ماشین رانندگی کنه. میدونستم و حس میکردم. دیدم ماشین را زده، بعد گفتم : تصادف کردی خانم؟! گفت: محمد علی بهت گفته؟ داداشت بهت گفته؟ و یه چیزی هم گفت... گفتم : نه خانم. چی شده؟ نیسان آبی بهت زده؟ حتی میگفتم چه جوری بهش زدن. گفت: آره فلانی بهت گفته، گفتم: نه به خدا، من اصلاً کسی را ندیدم! بعد گفت که آره دیشب رفته بودیم باغ با دختر عمه ام، رفتیم شاه عبدالعظیم زیارت کردیم نذر کردم برات. من باز هم متوجه نشدم چی به چیه. من گفتم اتفاقا
دیشب خواب دیدم... چون من نمیتونستم بهش بگم چی بوده و چی نبوده، میگفتم خواب دیدم... گفتم من دیشب تو حرم ابا عبدالله بودم دیدم اینجوری و اینجوری شده...، یه فیش آوردن برام اینجوری و گفتن یکی برات حساب کرده، تو بودی؟ دستت درد نکنه، خدا خیرت بده. فهمیدم برام نذر کردی... بعد نگو اصلاً جریان چیز دیگری بوده، وقتی خوب شدم، روزی که از بیمارستان مرخص شدم، پسر عموی بابام، آقا مهدی نام داشت، آمد دنبالم با خانمش. خانمم یک طرف منو گرفته بود و ایشان هم یک طرف دست من را گرفته بود، و رفتیم. ترخیص کردند من را. رفتیم به طرف
خانه تا دم در خانه رسیدیم من انگار کل حافظه ام پریده بود، اصلاً هیچی برام معنا و مفهومی نداشت. اینا چرا دارن خانه میسازن؟ اون کیه؟ چقدر جدی گرفتن؟ جدی هستن تو این کار... بابا زندگی یک لحظه است... یک لحظه و تمام شد... دنبال چی هستید؟ با همه اینجوری حرف میزدم... خانمم میگفت هیچی نگو، هی میزد به من میگفت هیچی نگو! بعد گفتم آقا بریم شاه عبدالعظیم. گفت بریم خانه استراحت کنیم بعدا میریم، گفتم نه! الان بریم، من برم خونه دیگه نمیتونم بیام. منو بردن تو حرم شاه عبدالعظیم، رفتیم اونجا، خانم و بچه ها از اون طرف رفتن و من و پسر عموم که دو طرف منو گرفته بود تا عقبی ندارم چون من اصلاً تعادل نداشتم، گوشهام که نمیشنید، گوش هام انگار یکی با فشار آب شلنگ گرفتن تو گوشم و صدای شششششش میشنیدم، خیلی مبهم صداهایی را میشنیدم، بعد عقب عقب میرفتم، ایشان منو گرفت و رفتیم تو صحن شاه عبدالعظیم حسنی. کفشامو درآوردم، ایشان هم کفشهایش را درآورد، نمیتونست منو ول کنه چون تعادل نداشتم، منو برد داخل. دیدم یک صندلی جلوی قبر آیت الله شاه آبادی هست، رفتیم اونجا من روی صندلی نشستم که نخورم زمین و این بنده خدا رفت که کفشها را بده به کفشداری. بعد
همینطور که نشسته بودم هی نگاه میکردم که اینجا کجاست اصلاً هیچ توجهی نداشتم که اینجا کجاست، بعد نگاه کردم دیدم تو حرم هستم، بعد یاد حرم آقا اباعبدالله (ع) افتادم. همش همینطور که داشتم فکر میکردم دیدم که یک خادم آمد یک سینی گذاشت روی میز. من تکیه داده بودم به یک میزی و اون صندلی کنار یک میز بود، سینی را آورد جلوی من، دقیقا عین اون سینی که تو اونجا دیده بودم، توش دو تا قبض بود و زیرش نوشته بود... خادم گفت آمدید نذر بدید؟ نگاه کردم دیدم همون قبضی که من دیشب نوشتم پنجاه هزار تومن زیرش هم نوشته بود سید الکریم، هنوز آن قبض را دارم. امینی خواه: تو جیبتون هست الان؟ آقا صادق: نه! تو محل کار گذاشتم برای اینکه بچه ها خرابش نکنند... بعد قبض را نوشتم و داد زدم و گفتم بیا بیا پسرعمو، آمد و بعد کارتش را گرفتم و ۵۰ هزار تومن کارت کشیدم. تازه فهمیدم شاه عبدالعظیم حسنی همون کربلاست، اصلاً یکی هست این حرمها، اصلاً مثل اینکه خادمین حرمش هم یکی هستند، حرم یکی است، بعدا تازه اینها را فهمیدم، بعدا برام گفتن، این را به دو سه نفر گفتم، بهم گفتن اینه جریان که هر کسی نتونست بره کربلا بره حرم شاه عبدالعظیم براش کربلا مینویسن. بعد تازه فهمیدم کربلا اینجاست ما دنبال چی داریم میگردیم؟ بعد تازه فهمیدم وضعیت اینجوریه. این هم ماجرای چهارم بود یا سوم. چون خانمم اولین شخصی بود که من نگاهش کردم، فکرش را خواندم. امینی خواه: اینجا اولین بار بود که با یک همچین قابلیتی، خواندن فکر، مواجه شدید؟ آقا صادق: بله اولین بار بود که با یک همچین قابلیتی مواجه میشدم، بعد فهمیدم تا نگاهش کردم فهمیدم تصادف کرده، بعد فهمیدم با بچه ها تو ماشین بوده تصادف کرده. بعد فهمیدم رفته بوده ماشین را جای بدی پارک کرده بوده که یک ماشین دیگر بهش زده. بعد فهمیدم کپ کرده و استرس داشت که مبادا من بفهمم. امینی خواه: این را که به صورت تصویری نمیدیدید؟ آقا صادق: نه اصلاً، احاطه پیدا کرده بودم. امینی خواه: یعنی با همه وجودت لمس میکردی؟ آقا صادق: اصلاً همه چی را میدونستم. فکر و ذکر و همه چی را میدونستم..

حدیث :
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: سخت ترین گناهان گناهى است که انجام دهنده آن، آن را سبک بشمارد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش و آنان از رسول خدا صلى الله علیه و آله در حدیثى که از امور مورد نهى سخن به میان آمده است روایت کنند که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: هیچ بدى و شرى را اگر چه در نظر شما کوچک باشد کوچک نشمرید و هیچ خیرى را اگر چه در چشم شما زیاد باشد زیاد مشمرید زیرا با وجود استغفار (دیگر گناه ) بزرگ وجود ندارد و با اصرار و پافشارى (بر گناه دیگر گناه) کوچک نیست (زیرا با استغفار میتوان از گناه بزرگ طلب آمرزش نمود و با اصرار بر گناه، گناه کوچک تبدیل به گناه بزرگ میشود).