توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من
توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من

سیاوش

یادم میاد بچه که بودم،
بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه میکردم که زمان زیادی رو با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته شده بود.
من حسابی از این کارش تعجب میکردم، خب چه کاریه؟ ما که هم جارو داریم، هم جارو برقی!
چند روز پیش که حسابی با خودم درگیر بودم و داشتم با خودم فکر میکردم.. که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم..
یهو به خودم اومد دیدم که یک عالمه آشغال از روی فرش توی دستم جمع کردم.!

داستان سیاوش در شاهنامه یکی از داستان های محبوب و معروف است که تمامی ایرانیان کم و بیش در مورد آن میدانند. مخصوصاً سوگ سیاوش که بسیار سوزناک است. فردوسی در شاهنامه خود نیک و بد را در کنار نور و تاریکی قرار داده است. شاعر عمیقاً در بطن ابیات خود، خوانندگان را از طریق توصیف رفتار و سرنوشت شخصیت های کتاب، به استقبال از خوبی ها و دوری از بدی ها دعوت میکند. زنان از نظر فردوسی در تاریخ کهن ایرانیان بسیار مهم تلقی میشود. در سرتاسر داستان های شاهنامه فردوسی، زنان نیکوکار، شرور و شرافتمندی چون رودابه و سودابه دیده میشوند. تحلیل دقیق واژگانی که ویژگی‌های این زنان را از نظر رفتار و سرنوشت بیان میکند، محققین را به این نتیجه میرساند که رودابه شخصیتی است که فضایل بسیار دارد، در حالی که سودابه بانویی بدجنس است. رودابه، که در راه راستی گام برمی دارد، مادر خوشنام ترین مرد شاهنامه به نام رستم میشود، یکپارچگی و اتحاد پادشاهان و ایران بر او تکیه میکند. از سوی دیگر سودابه مادری که پسرش به سلطنت میرسد راه شیطانی را در پیش میگیرد. او برای مرگ سیاوش برنامه ریزی میکند که قرار است تاج و تخت پدرش را به ارث برده و پادشاه شود.  ضمناً در شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی، زنان نیز از مردان خواستگاری میکنند و حق انتخاب همسر برای ایشان نیز محفوظ است، و تعدادی از زنان به فرماندهی لشکر منصوب میشوند و حتی بعضی به شاهی میرسند، فردوسی تاریخ ۱۷۰۰ ساله گذشته را بشکل تاریخی بررسی و سپس به نظم در میاورد، آزرم دخت هم دیگر زنی است که پس از پوران دخت به پادشاهی میرسد.
یکی دخت  دیگر   بد  آزرم نام
ز تاج بزرگان رسیده به کام
بیامد به تخت گیان  بر  نشست
گرفت این جهان جهان را به دست
نخستین چنین گفت کای بخردان
جهان گشته و کارکرده ردان
همای چهرزاد دخت بهمن نخستین زنی است که در شاه نامه پادشاه ایران شده است. وی سی و دو سال پادشاهی کرده است:
همای آمد و تاج بر سر نهاد
یکی راه و آیین دیگر نهاد
سپه را سراسر همه بار داد
در گنج بگشاد و دینار داد

مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش پنجم. یهودیان و جغرافیای اقتصادی جدید جهان: جابجایی جمعیتی کانون‏‌های یهودی از نیمه دوم سده پانزدهم تا پایان سده هیجدهم زیرساخت اقتدار مالی یهودیان در سده نوزدهم و شالودهای نقش مهم آنان را در پیدایش نظام جدید سرمایه‌داری فراهم آورد. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم این جابجایی جمعیتی را تدارکی برای صعود نقش یهودیان در تکاپوی اقتصادی عصر جدید میدانند. در واقع چنین است. اگر کانون‏‌ های بسته و منسجم یهودی در مراکز اصلی تجارت جهانی سده‌های شانزدهم و هفدهم مستقر نمیشد و اگر با حفظ پیوند های میان خود یک شبکه بین‌المللی کارا و منسجم را پدید نمی‌ساخت، یهودیان هیچگاه نمیتوانستند به جایگاه امروزین دست یابند. محل استقرار اصلی این مهاجرین در بنادر شمال آفریقا و جنوب اروپا و عثمانی بود. بدین‌سان، کانون‌های یهودی در کلیه بنادر مهم پیرامون دریای مدیترانه مستقر شدند و در واقع این منطقه را بطور کامل به محاصره خود گرفتند. به ‏نوشته مورخین دانشگاه عبری اورشلیم، استقرار یهودیان اسپانیا- پرتغال در برخی از بنادر کلیدی دریای مدیترانه نفوذ تجاری آنان را در منطقه افزایش داد. این شبکه مدیترانه‌ای در دو حوزه سیاسی- فرهنگی اسلامی (بنادر عثمانی و لوانت و شمال آفریقا) و اروپایی (بنادر جنوب اروپا) مستقر بود. یهودیان مستقر در بنادر شرقی بعنوان واسطه تجارت با اروپا عمل میکردند و اغلب نمایندگان موسسات تجاری هلند و انگلستان در منطقه لوانت یهودی بودند. در سده‌های هفدهم و هیجدهم میلادی، رابطه این دو کانون نقش مهمی در تحکیم شبکه جهانی زرسالاری یهودی داشت. به‏ نوشته تاریخ یهود: یهودیان اروپا برای تجارت مدیترانه‌ای خود به یهودیان کشورهای اسلامی نیاز داشتند و اینان نیز از تجارت با یهودیان اروپا سود میبردند. یهودیان لهستان از اعتبار مالی یهودیان آلمان استفاده میکردند و یهودیان آلمان سیورسات مورد نیاز خود را بوسیله یهودیان لهستان تأمین مینمودند. بدین‌ سان، در تمامی شاهراه‌های تجاری جهان پایگاه‌های یهودی، با سرمایه کافی، استقرار یافت و یک شبکه بین‌المللی بهم‌بافته و منسجم پدید ساخت که در هر مرکز مهم تجاری و سیاسی دارای هسته استوار و متنفذ خویش بود. آنان شریانهای گردش کالا و سرمایه را در مهم‌ترین مراکز اقتصادی جهان آن روز بگونه‌ای شگفت در دست خود گرفتند. از اینرو، اگر زرسالاری یهودی را نخستین و گسترده‌ترین سازمان مخفی جهان معاصر بنامیم سخنی به گزاف نگفته‌ایم. راز موفقیت‌ های اسرارآمیز آنان دقیقاً در همین پیوند پنهان و جهان‌ گستر نهفته بود. دایرة المعارف یهود علت موفقیت مارانوها را استقرار آنها در مراکز اصلی تجاری جهان و پیوندهای خویشاوندی آنها میداند که ایشان را قادر ساخت یک سازمان بین‌المللی تجاری کارا و به شدت منسجم ایجاد کنند. شبکه بین‌المللی اصطلاحی است که در منابع یهودی مکرر دیده میشود؛ پروفسور ریچارد دیویس از آن بعنوان شبکه بین‌ المللی روچیلدها نام می‌برد و مورخان دانشگاه عبری اورشلیم از آن به عنوان شبکه اقتصادی- اجتماعی یهودیان. آنان مینویسند: پیوندهای نزدیک میان نوکیشان (مارانوها) در شبه‌جزیره ایبری و کانونهای یهودی در شمال اروپا، بوردو (فرانسه)، ایتالیا، قسطنطنیه (استانبول) و سالونیک، شهرهای سوریه و لبنان و شمال آفریقا، یک شبکه مهم اقتصادی و اجتماعی آفرید که بر پیوندهای خویشاوندی، سنت و زبان (مشترک) استوار بود، یکی از دلایل عمده افزایش اهمیت اقتصادی یهودیان مهاجر اسپانیا و پرتغال انحصاری بود که دولتهای اسپانیا و پرتغال بر تجارت با مستعمرات فراوان ماوراء بحارشان برقرار کرده بودند. سنگ‌ها و فلزات قیمتی که از این مستعمرات وارد میشد بطور عمده برای صدور به بازارهای رو به گسترش شمال اروپا بود، ولی به دلیل جنگ‌‏های آزادی‌بخش هلند علیه اسپانیا و تداوم طولانی تخاصم میان هلند و اسپانیا، و نیز جنگ میان اسپانیا و انگلستان، راه مستقیم دستیابی به این بازارها مسدود بود و لذا برای دوران معینی این تجارت به کمپانی‏‌های تجاری واگذار شد که بطور عمده ‏بوسیله مارانوها اداره میشدند. این جملات کاملاً گویاست و بی هیچ پرده‌پوشی پیوند تنگاتنگ میان یهودیان/ مارانوها و دربارهای اسپانیا و پرتغال را آشکار میکند و تأییدی است بر نظر ما که مهاجرت گسترده یهودیان شبه جزیره ایبری حرکتی سازمان‌ یافته بود به منظور سلطه الیگارشی مستعمراتی اروپا و شرکای یهودی آن بر تجارت و سیاست جهانی. ما این جابجایی جمعیتی یهودیان به همراه طلوع و افول قدرت‏‌های اقتصادی را در اواخر سده نوزدهم، در مهاجرت وسیع یهودیان روسیه و شرق اروپا و ایجاد کانونهای فعال یهودی در ایالات متحده آمریکا و کانادا و غیره، نیز شاهد بوده ایم. هر دو موج در پوشش مظلوم‌نمایی دینی صورت گرفت و توأم با چنان شیون و فغان تبلیغاتی که در پناه آن اهداف واقعی این مهاجرتها مکتوم ماند. در دهه‌ پایانی سده پانزدهم و نیمه اول سده شانزدهم، مسلمانان شبه جزیره ایبری گروه گروه به شرق اسلامی، بویژه به سرزمین‌های عثمانی و فاس، پناه می‌بردند. آوازه ستمگری دینی حکمرانان مسیحی در همه جا پیچیده بود و همدردی وسیعی را به سود مردم زیر سلطه آنان پدید آورده بود. این مناسب‌ترین فضا برای جابجایی جمعیتی یهودیان بود؛ مهاجرتی که در شرایط عادی به هیچ روی امکان نداشت. یهودیان با این موج آمیختند، در نزد مسلمانان خویشتن را قربانیان ستم مسیحیان وانمود کردند، بدین‌سان از نوع‌دوستی آنان برخوردار شدند و در موطن جدید جایگاهی استوار یافتند. مهاجرت مارانوها، که نام‌های مسیحی اسپانیایی و پرتغالی را بر خود داشتند، تا بدانجا بود که در سده شانزدهم در بسیاری از سرزمین‌ های اروپا، آسیا و آفریقا واژه پرتغالی با واژه یهودی یکی تلقی میشد. این مهاجرتی ساده نبود. یهودیان/ مارانوها بهمراه خود نقدینگی‌های‌ انبوه جابجا میکردند و لذا کمی پس از استقرار در مأوای جدید به قدرت‌های درجه اول اقتصادی آن منطقه بدل میشدند. نخستین موج مهاجرت یهودیان به سرزمین فاس بود. آنان خود را با مسلمانان آواره غرناطه آمیختند و به فاس رفتند. گفته میشود در سال‏‌های ۱۴۹۲ و ۱۴۹۶ حدود ۲۰ هزار یهودی در سرزمین فاس مستقر شدند. سلطان مسلمان فاس با خوشرویی مهاجرین یهودی را نیز پذیرا شد. یهودیان به خرید املاک پرداختند و جامعه‌ای ثروتمند بنا نهادند. در این زمان سلطان فاس، محمد الشیخ الوطاس معروف به مولای شیخ بود از دودمان بنی‌وطاس. آبراهام تروئل حاخام یهودی، او را چنین توصیف کرده است: یکی از بندگان خداترس در میان ملتهای جهان بود که یهودیان اخراج شده از اسپانیا را پذیرا شد و با قوم اسرائیل تا زمان مرگش (در سال ۱۵۰۵) به خوبی سلوک کرد. خداوند او را در سرزمین فاس به حکومت رسانیده بود تا به ما امکان زندگی کردن عطا کند. از این زمان نفوذ گسترده یهودیان در مراکش بطور اخص و شمال آفریقا بطور اعم آغاز شد: برخی از اعضای الیگارشی یهودی فاس، چون یعقوب روسالس و مناهم سنانس  و ابراهیم کوردوایی (قرطبه‌ای) در مقام مشاورین سلاطین بنی‌وطاس جای گرفتند؛ بعنوان سفیر راهی اسپانیا و پرتغال شدند و به تشویق مارانوها برای مهاجرت به فاس پرداختند. در سال ۱۵۳۶ یکی از آنان بنام یعقوب روتی که تاجری ثروتمند بود، به وزارت رسید. این مهاجرت برای مردم مراکش شوم بود. یهودیان ناسپاس با خیانت به میزبانان ساده‌دل خود طلایه‌داران تهاجم پسین پرتغالی‏‌ها به سواحل شمال آفریقا شدند. در اثر این حملات، بخش‌‏هایی از سواحل غربی مراکش به اشغال پرتغال درآمد و گروه‌های یهودی/ مارانو در این مناطق استقرار یافتند. به‏ نوشته دایرة المعارف یهود، یهودیان بعنوان مترجم و واسطه اهالی بومی به پرتغالی‏‌ها خدمت میکردند و نقش سیاسی آنها برای پادشاهان پرتغال اهمیت درجه اول داشت. این جمله کوتاه گویای اسرار مهاجرت یهودیان در این دوران است. این چه رازی است که یهودیان از ستم دینی حکمرانان مسیحی اسپانیا و پرتغال میگریزند و کمی بعد به پایگاه بومی و کارگزاران درجه اول ایشان در مستعمرات بدل میشوند؟ نمونه‌ای مشخص و گویا را می‌کاویم: یکی از معروف‌ترین خاندان‏‌های یهودی مستقر در شمال آفریقا خاندان بنزامرو (بن سامری) است. یکی از اعضای این خاندان، بنام اسحاق بنزامرو پزشک دربار ایزابل بود. او نیز برای لشکرکشی به غرناطه مبالغ هنگفتی پول به ایزابل و فردیناند وام داد و پس از سقوط شهر مطالبات خود را، قاعدتاً با سودی کلان، دریافت داشت. در سال ۱۴۹۶ او را در بندر مهم صفی مراکش می‌یابیم در سمت خزانه‌دار حکمرانان پرتغالی این مستملکات جدید در حالیکه از نفوذ سیاسی فراوان برخوردار است و مأموریت‌های مهم دیپلماتیک را در مذاکرات پادشاه پرتغال و حکام مسلمان مراکشی عهده‌دار است. در سال ۱۵۱۰ بندر فوق مورد حمله مسلمانان قرار گرفت و اسحاق و پسر عمویش، اسماعیل بنزامرو در رأس ۲۰۰ سرباز یهودی دفاع از استحکامات پرتغال را بدست داشتند. برادر اسحاق، به ‏نام آبراهام بن مه‌یر بنزامرو (متوفی ۱۵۳۰) نیز از یهودیان متنفذ غرناطه بود. در سال ۱۵۱۰، مانوئل، شاه پرتغال، او را بعنوان حاخام کل یهودیان در مستملکات پرتغالی شمال آفریقا منصوب کرد. آبراهام بن مه‌یر از قدرت گسترده برخوردار بود و نقشی بسیار مهم در تحولات منطقه ایفا نمود. به ‏نوشته دایرة المعارف یهود، او مورد احترام فراوان ژان سوم، پادشاه بعدی پرتغال، بود. در سده شانزدهم، دو برادر از اعضای خاندان بنزامرو، به ‏نام‌های جودا و سلیمان، سهم بزرگی در تجارت شمال آفریقا داشتند. یکی دیگر از اعضای این خاندان بنام هارون نایب‌ الحکومه بندر آغادیر بود و یکی دیگر بنام آبراهام مترجم حکمرانان پرتغالی در مزاغان. تا اوایل سده نوزدهم میلادی بقایای اعضای این خاندان را در رأس جوامع یهودی و مارانوی مراکش می‌یابیم. امروزه، مقبره خانوادگی آنان در بندر صفی آرامگاه هفت پسر سامری نام دارد و زیارتگاه یهودیان است. از سده شانزدهم، یهودیان/ مارانوهای مستقر در سواحل شمال آفریقا در همکاری با غارتگران و سوداگران پرتغالی نقشی فعال در تجارت منطقه، بویژه تجارت برده بدست گرفتند. همدستی یهودیان/ مارانوهای مهاجر با پرتغالی‏‌ها طبعاً درگیری‏‌های شدیدی را میان آنها و مسلمانان پدید ساخت. بدین‌سان، مراکش به بهشت مارانوها و یکی از کانونهای مهم یهودی/ مارانونشین جهان بدل شد. به تبع این تحول، اقتصاد پلانت‌کاری در این سرزمین رواج یافت و بوسیله مارانوها تولید شکر در مراکش گسترش چشمگیر یافت. در سده‌های هفدهم و هیجدهم، مراکش مرکز تولید یکی از مرغوب‌ترین شکرهای جهان بود. با سقوط دولت بنی‌وطاس و صعود خاندان بنی‌سعد در فاس (۱۵۴۹)، که به دودمان اشراف حسنی شهرت داشتند زیرا خود را از اعقاب حسن بن علی (ع) میخواندند، وضع یهودیان به وخامت گرایید. علت این امر اقدامات یعقوب روتی، وزیر منفور محمد بن احمد آخرین سلطان بنی‌وطاس، بود که موجی از مقابله با یهودیان را در میان مردم فاس برانگیخت. تعارض مردم فاس با یهودیان در تمامی دوران حکومت خاندان بنی‌سعد ادامه داشت. یهودیان بعنوان مترجم و پزشک و مباشرین ضرابخانه به دستگاه شریفان بنی‌سعد نیز راه یافتند. اسحاق لوی، از خاندان زرسالار لوی طلیطله، به دستگاه محمدالمهدی، بنیانگذار این دودمان، راه یافت و از آن زمان نفوذ یهودیان آغاز شد. نفود الیگارشی یهودی در دربار شریفان بنی‌سعد ‏بویژه در دوران حکومت زیدان، معروف به مولای مأمون (۱۶۰۳ تا ۱۶۲۸)، اوج گرفت. در این زمان آبراهام بن ویس و یهودا لوی اداره امور خزانه کشور را بدست گرفتند و اعضای خاندان‏‌های پلاچه و کابسه بعنوان دیپلمات و مترجم در دربار نفوذ داشتند. اوج‌گیری نفوذ یهودیان برای خاندان بنی‌سعد نیز، چون بنی‌وطاس، شوم بود و کمی بعد (۱۶۶۰) به سقوط آن انجامید. پس از خاندان بنی‌سعد، شاخه‌ای دیگر از اشراف حسنی در مراکش به قدرت رسید که به اشراف فلالیه یا علویان حسنی یا بطور خلاصه علویان شهرت دارند. بنیانگذار این دودمان مولای الرشید بن شریف است که در سال‏‌ های ۱۶۶۰ تا ۱۶۷۲ بر مراکش سلطنت کرد. حکومت علویان مراکش، به ‏رغم دورانی سرشار از آشوب‏‌های داخلی و جنگ‏‌های متعدد اروپاییان با این سرزمین و سرانجام سلطه مستقیم و غیرمستقیم آنان، تا به امروز تدوام یافته است. از مهم‌ترین خاندان‏‌های زرسالار یهودی این دوران در مراکش باید به خاندان تولدانو اشاره کرد: این خاندان از یهودیان طلیطله (تولدو) است. در دایرة المعارف یهود درباره وضع آنان پیش از مهاجرت از اسپانیا مطلبی مندرج نیست؛ نمیدانیم در آن زمان چه نام داشتند و به کدام یک از خاندان‏‌های الیگارشی طلیطله تعلق دارند. تنها میدانیم که از زمان استقرار در مراکش به تولدانو (منسوب به تولدو/ تولدوئی) معروف شدند. آنان در اواخر سده پانزدهم یا اوایل سده شانزدهم به بندر سالونیک (عثمانی) رفتند و در اواخر سده شانزدهم یکی‌شان بنام دانیال بن یوسف (۱۵۷۰ تا ۱۶۴۰) به فاس رفت و در این سرزمین مستقر شد. از آن پس اعضای این خاندان، که عموماً حاخام بودند، بعنوان عضوی از الیگارشی یهودی مراکش نقشی مهم در رهبری یهودیان این سرزمین به دست گرفتند. در نیمه دوم سده هفدهم، یکی از اعضای این خاندان به ‏نام یوسف بن دانیال تولدانو (متوفی ۱۷۰۰) مشاور مولای اسماعیل، سلطان مقتدر علوی مراکش (۱۶۷۲ تا ۱۷۲۱)، بود و در همین زمان بود که جنگ هلند و مراکش آغاز شد. سرانجام، سلطان، یوسف را برای مذاکرات صلح به هلند فرستاد. یوسف تولدانو بهمراه برادرش حییم (متوفی ۱۷۱۰)، که او نیز مشاور سلطان بود، با نمایندگان دولت هلند مذاکره را آغاز کرد. این مذاکرات منجر به انعقاد پیمان صلح و تجارت میان هلند و مراکش (۱۶۸۳) شد. طرفین هلندی یوسف تولدانو در این مذاکرات کسی نبود جز اسحاق بوئنو مسکوئیتا و برادرش جوزف از اعضای یک خاندان زرسالار یهودی مستقر در هلند. در ماجرای جنگ هلند با مراکش، خاندان‏‌های یهودی هلندی بوئنو مسکوئیتا و ساسپورتاس منافع مالی گسترده‌ای داشتند؛ و یاکوب ساسپورتاس باجناق یوسف تولدانو بود. یوسف تولدانو کمی بعد (۱۶۸۸) سفیر مراکش در هلند شد. در این زمان، یوسف میمران (متوفی ۱۶۸۳)، رئیس (نقید) یهودیان مراکش، چهره متنفذ دربار مراکش به‌شمار میرفت و گفته میشد که در صعود مولای اسماعیل به سلطنت نقش مهمی داشته است. پس از مرگ یوسف، پسرش بنام آبراهام میمران (متوفی ۱۷۲۳) جانشین او شد. در این زمان دربار مولای اسماعیل کانون یهودیان بود. آبراهام میمران بهمراه موسی تولدانو (متوفی ۱۷۲۵)، که او نیز از درباریان بود، تجارت گسترده‌ای با اروپا داشت. نفوذ خاندان تولدانو در مراکش همچنان ادامه یافت. در نیمه اول سده هیجدهم، دانیال تولدانو (متوفی ۱۷۴۰) تجارت مفصلی با اروپا داشت و یکی از ثروتمندان درجه اول مراکش به شمار میرفت. در سده‌های هیجدهم و نوزدهم اعضای متعدد این خاندان چنین وضعی داشتند و از درباریان متنفذ مراکش بودند. از چهره‌های مهم این خاندان در سده بیستم باید به یعقوب موسی تولدانو (۱۸۸۰ تا ۱۹۶۰) اشاره کرد که معاون حاخام قاهره (۱۹۲۹)، حاخام اسکندریه (۱۹۳۷)، حاخام یهودیان سفاردی در تل‌آویو و حیفا (۱۹۴۲) بود. او در سال ۱۹۵۸ وزیر امور دینی دولت اسرائیل شد و تا زمان مرگ در این سمت بود. اقتدار سیاسی و مالی یهودیان مراکش تا به امروز تداوم دارد: سلطان محمد پنجم، پادشاه مراکش (۱۹۵۳ تا ۱۹۶۱)، پیوندی عمیق با الیگارشی یهودی داشت. او امتیازات فراوانی به یهودیان اعطا کرد و یکی از آنان را بنام لئون بن‌‌زاکن در سال‌‏های ۱۹۵۶ تا ۱۹۵۸ بوزارت گمارد. خاندان بن‌زاکن از خاندانهای یهودی مهاجر سده شانزدهم از اسپانیاست. در حوالی نیمه سده هیجدهم شاخه‌ای از آنان در نیویورک مستقر شد و بقیه در مراکش ماندند. در حوالی سال ۱۸۳۶ یوسف بن‌زاکن نقید یهودیان مراکش و کنسول دولت‏‌های سوئد و نروژ بود. لئون بن‌زاکن، فارغ‌التحصیل پزشکی از پاریس، از متنفذترین چهره‌ های سیاسی مراکش در زمان سلطان محمد پنجم و پس از آن به شمار میرفت. در این زمان تعدادی از یهودیان نیز رسماً در زمره مشاورین سلطان قرار گرفتند که معروف‌ترین آنان داوود بنازارف است. سلطان حسن دوم، پادشاه کنونی مراکش، پسر سلطان محمد پنجم است. او در سال ۱۹۶۱ به قدرت رسید و نوزدهمین پادشاه از خاندان اشراف فلالیه (علویان حسنی) است. مشاور برجسته سیاسی او یک یهودی مراکشی بنام ازاس است. دومین کانون اصلی مهاجرت یهودیان اسپانیا و پرتغال، سرزمین عثمانی بود. تجارت در اواخر سده پانزدهم و اوایل سده شانزدهم، یهودیان هسته‌های منسجم و بسته خود را در شهرهای مهم عثمانی بنیان نهادند: علاوه بر بغداد و استانبول، بنادر سالونیک، آدریانوپول (ادرنه) و ازمیر به سه مرکز مهم جدید یهودیان بدل شد. آنان در قاهره، دمشق و سایر شهرهای عثمانی نیز مستقر شدند. از این میان، بندر سالونیک اهمیت ویژه‌ای یافت و در سده‌های هفدهم تا نوزدهم کانون مهم اقتصادی و فرهنگی و سیاسی یهودیان و قطب مهم تجاری اروپا به ‏شمار میرفت. به ‏نوشته دایرةالمعارف یهود، مارانوها بخش اعظم جمعیت بندر سالونیک را تشکیل میدادند و تعداد آنها بیش از سایر یهودیان و غیر یهودیان بود. دایرة المعارف یهود به صراحت مینویسد: تعداد مارانوها بیش از سایر یهودیان بود. همان‌طور که ملاحظه شد، در منابع یهودی مارانوها شاخه‌ای از یهودیان شمرده میشوند نه جداشدگان از یهودیت. در سده‌های هفدهم و هیجدهم، سالونیک به زادگاه فرقه‌های رازآمیز دونمه و فرانکیست و در سده نوزدهم به مرکز تکاپوی فراماسونری بدل شد و سرانجام نقش مهمی در فروپاشی دولت عثمانی ایفا نمود. سالونیک مرکز پیدایش و تکاپوی ترکان جوان و زادگاه و موطن مصطفی کمال پاشا (آتاتورک) است. حرفه بسیاری از یهودیان مستقر در سرزمین عثمانی، وارد کردن پشم از بالکان و تولید و صدور پوشاک بود. بخشی به صادرات پوست و چرم به اروپا اشتغال داشتند و گروهی به صادرات سنگ‌ها و فلزات قیمتی. یهودیان ثروتمند صراف بودند و ثروتمندترین آنها صرافان حکام محلی. در سال ۱۶۲۲ که سِر توماس رو، نماینده دربار انگلیس، وارد قسطنطنیه (استانبول) شد، تجارت عثمانی و ایران در دست یهودیان بود و تعداد اندکی از ترک‏‌ها؛ و تخمین زده میشد که نیمی از تجارت یهودیان استانبول با انگلیس است. تجار انگلیسی نزد توماس رو از یهودیان شکایت بردند. یهودیان قراردادهای شفاهی خود را نقض میکردند و هیچ یهودی حاضر نمیشد در دادگاه عثمانی به سود تجار انگلیسی و علیه یهودی دیگر شهادت دهد. لذا، سِر توماس رو دستور داد تجار انگلیسی از این پس کلیه قراردادهای خود را مکتوب کنند. بسیاری از این قراردادها هم اکنون موجود است. از زمان بایزید اول (۷۹۲ تا ۸۰۵ ‌ق./ ۱۳۸۹ تا ۱۴۰۲م.) توجه دولت نوخاسته عثمانی بسوی قاره اروپا معطوف شد و همو بود که واپسین لشکرکشی عظیم صلیبی‌ به سوی شرق را در نیکوپولیس (حاشیه رود دانوب) با شکستی سخت به پایان برد (۲۵ سپتامبر ۱۳۹۶م.). در این ماجرا، هزاران تن از شوالیه‌های صلیبی به قتل رسیدند. جنگ صلیبی نیکوپولیس با تمامی پیامدهای آن نقطه عطفی در رابطه اروپا و جهان اسلام به ‏شمار میرود. دکتر استانفورد شاو مینویسد: پیروزی‏ عثمانیها بر صلیبی‌ها در نیکوپولیس اروپا را بیمناک‌‏تر کرد، در حالیکه در جهان اسلام مایه شهرت عثمانیها شد؛ بدین معنا که بایزید لقب سلطان یا فرمانروای کل اسلام یافت. این سبب شد که هزاران تن دیگر از مسلمانان به آناتولی سرازیر شوند تا به خدمت بایزید درآیند. پس از این پیروزی بزرگ، بایزید به ادرنه بازگشت تا درباره حرکت بعدی خود تصمیم بگیرد، تصمیمی تعیین‌ کننده و سرنوشت‌ساز: ادامه پیشروی در قاره اروپا یا پایان دادن به آن؟ اروپا بر سر دو راهی مرگ و زندگی قرار گرفت و تمامی ترفندهای خود را، از جمله از طریق مشاورین سلطان، برای منحرف ساختن توجه بایزید از سیاست ضدصلیبی‌اش به کار برد. و درست در این هنگام بخت یا دسیسه به یاری اروپاییان آمد. امیرتیمور گورکانی، که پیشتر سرزمینهای مسکو و شمال هند را آماج تهاجم خویش قرار داده بود، بناگاه بسوی غرب روی گرداند و در ستیز با دولت عثمانی قرار گرفت. او سرانجام، به آسیای صغیر یورش برد و در جنگی سخت سلطان بایزید اول و پسران و خانواده‌اش را بطرزی خفت‌بار به اسارت گرفت. گفته میشود که تیمور بایزید را در قفسی آهنین حمل میکرد و شبها به غل و زنجیر میکشید. بایزید در ۹ مارس ۱۴۰۳م. در اسارت تیمور درگذشت و به روایتی به طرزی فجیع کشته شد. بدینسان، تیمور گورکانی به ناجی اروپا بدل شد. بیهوده نیست که در ادبیات اروپا از تیمور قهرمانی چوپان‌زاده ساخته شد. در سال ۱۵۸۸ کریستوفر مارلو مولف نمایشنامه معروف دکتر فائوستوس، تیمور لنگ کبیر را نگاشت که دو سال بعد به چاپ رسید. او در این نمایشنامه تیمور را چوپان‌زاده دلاوری توصیف میکند که بر اثر نبوغ خود به اوج اقتدار و شهرت رسید. به ‏نوشته یک مورخ ایرانی، آنچه از این نمایشنامه مستفاد میشود نفرت و وحشت اروپای مسیحی و بی اطلاع است از دیانت اسلام. مارلو، بدون توجه به مسلمان بودن تیمور، ادعا میکند که تیمور قرآن ترکی و نوشته‌های خرافی را که در معبد محمد یافته بود سوزانید؛ بایزید و همسرش در اسارت تیمور از ترس از اسلام برگشتند و زمانی‌که تیمور وارد پرسپولیس شد ارابه جنگی او را عده‌ای از شاهان آسیا میکشیدند! علاقه اروپاییان به تیمور تعلقی سرنوشت‌ساز بود. حکمرانان اروپا از تهاجم بایزید به غرب سخت هراسان بودند و در چنین فضایی است که توجه آنان به شدت به تیمور جلب شد. گی لسترنج، شرق‌شناس نامدار، در مقدمه سفرنامه کلاویخو مینویسد: از لحظه‌ای که تیمور در سال ۱۴۰۰‌م./ ۸۰۳ ‌‌ق. به گرجستان پا گذارد همه پیشروی‌های او را کشورهای اروپایی با دقت و علاقه روزافزون زیر نظر داشتند. او می‌افزاید: نزدیک شدن خطر سرانجام اروپا را بیدار کرد. مأموریت گونزالس کلاویخو ندیم خاص و رئیس تشریفات هنری سوم، شاه کاستیل (۱۳۹۰ تا ۱۴۰۶)، نیز با چنین هدفی بود. هنری سوم بخاطر سیاست خصمانه‌اش علیه مسلمانان در داخل و خارج شبه جزیره ایبری و جنگ‏‌هایش با دولت غرناطه شهرت داشت. او عموی هنری دریانورد، شاهزاده پرتغالی، و نیای ایزابل، ملکه کاستیل، است. به ‏رغم خدمت تیمور به اروپای صلیبی، تهدید عثمانی به پایان نرسید و بار دیگر در زمان سلطان محمد دوم (۸۵۵ تا ۸۸۶ ‌ق./ ۱۴۵۱ تا ۱۴۸۱‌‌م.)، معروف به سلطان محمد فاتح (نوه بایزید)، اوج گرفت. به ‏نوشته استانفورد شاو: پس از فتح قسطنطنیه (۱۴۵۳م.) مسلمانان جهان محمد را در مقام رهبر جهاد با مسیحیت تأیید کردند، محمد بتدریج خود را نه تنها وارث روم شرقی بلکه در مقام فرمانروایی بر یک امپراتوری جهانی یافت. تهاجم عثمانی به قاره اروپا واکنش جهان اسلام در قبال تهاجم صلیبی بود. در چنین فضایی تحرکات وسیع کارگزاران حکمرانان اروپا را در ایران و در دربار دودمان نوخاسته آق‌قویونلو شاهدیم. تصادفی نیست که این دولت ترک به متحد اروپاییان مسیحی و خصم عثمانی بدل شد. تصادفی نیست که امپراتوری یونانی طرابوزان دوست نزدیک آق‌قویونلوها بود. تصادفی نیست که سفیران ونیز بطور دائم در دربار اوزون حسن آق‌قویونلو (۸۵۷ تا ۸۸۳ ‌ق./ ۱۴۵۳ تا ۱۴۷۸‌م.) اقامت داشتند؛ و ایلچپان مجارستان و لهستان و مارکو روسوی ایتالیایی، سفیر ایوان سوم پادشاه روس، به دربار او میرفتند. تصادفی نیست که اوزون حسن از خاندان حکمرانان یونان زن گرفت. و تصادفی نیست که سرانجام دولت آق قویونلو به عضویت اتحاد ضد‌ عثمانی درآمد و در کنار پاپ و حکمرانان ونیز و ناپل و مجارستان و قبرس جای گرفت. این تحولات مهم و سرنوشت‌ساز همه و همه از یک دوران طولانی تکاپوی سخت سیاسی و اطلاعاتی حکایت دارد. در این تکاپو، طبعاً الیگارشی یهودی اروپا، به دلیل آشنایی و پیوند عمیق با دو حوزه فرهنگی اسلامی و مسیحی، مناسب‌ترین کارگزاران به‏ شمار میرفت. لذا، پدیده اسحاق بیگ یهودی را نیز نباید عجیب و تصادفی شمرد. در دوران سلطنت هنری چهارم، برادر ایزابل و شاه کاستیل و لئون (۱۴۲۵ تا  ۱۴۷۴)، شاهد تکاپوی مرموز یک یهودی اسپانیایی در ایران هستیم. از این فرد زندگینامه‌ای در دائرة المعارف یهود مندرج نیست و نمیدانیم به کدام یک از خاندان‏‌ های الیگارشی یهودی تعلق داشت. میدانیم که در دربار آق‌قویونلو اقامت گزید، ظاهراً به اسلام گروید و به اسحاق بیگ شهرت یافت؛ هرچند در اسناد ونیزی از او بعنوان یهودی یاد شده است. اسحاق بیگ چنان با اوزون حسن رابطه نزدیک یافت که شاه آق‌قویونلو در ژوئیه ۱۴۷۲، دو سال پیش از صعود ایزابل کاستیلی، او را بعنوان سفیر خود به دربارهای اروپا اعزام کرد. نامه‌ای از اوزون حسن به حکمران مولداوی در دست است که در آن اسحاق بیگ، از جمله، چنین معرفی شده است: بدانید که اسحاق بیگ را از جانب خود به حضور فرمانروای والامقام فرنگیان میفرستم. این اسحاق به خوبی به اسرار ما واقف است. بنابراین همانطور که به ما اطمینان دارید به او نیز اطمینان کنید در آنچه او از طرف ما میگوید. در زمان مهاجرت یهودیان اسپانیا و پرتغال، سلطان بایزید دوم در رأس حکومت عثمانی جای داشت (۸۸۶ تا ۹۱۸ق./ ۱۴۸۱ تا ۱۵۱۲م.). بایزید نیز، چون سلطان فاس، تحت تأثیر افسانه‌هایی که درباره ستم حکمرانان مسیحی اسپانیا بر یهودیان نقل میشد قرار گرفت و اجازه داد تا آنان در سرزمین‌اش مأوا گیرند. به ‏نوشته یکی از معاصران: سلطان پیک‌هایی به سرزمین تحت حکمرانی‌اش فرستاد و طی فرمان‌های مکتوب اعلام کرد که هیچ یک از کارگزاران او در شهرها حق ندارند یهودیان را برانند یا اخراج کنند، بلکه باید با لطف و مودت ایشان را پذیرا شوند. یهودیان ثروتمند و متنفذ قسطنطنیه (استانبول) و بغداد نقش مهمی در جلب نظر بایزید به این مهاجرت داشتند. در این زمان، یک یهودی ‏بنام موسی بن الیا کپسالی (۱۴۲۰ تا ۱۴۹۶) در دربار بایزید مقامی مهم داشت. او از یهودیان کرت (ایتالیا) بود که پس از انضمام این جزیره به قلمرو عثمانی (۱۴۵۳) به مهم‌ترین حاخام سرزمین عثمانی بدل شد و تا زمان مرگ ریاست جامعه یهودیان قسطنطنیه را بدست داشت. با همین حمایت‌ها بود که یهودیان مهاجر بلافاصله موقعیتی شامخ در جامعه عثمانی یافتند؛ تا بدانجا که یکی از یهودیان غرناطه بنام یوسف حمون بلافاصله (۱۴۹۳) پزشک مخصوص دربار شد. او ۲۵ سال در این سمت بود و دوست صمیمی سلیم، پسر بایزید، به‏ شمار میرفت. پس از مرگ یوسف حمون، پسرش بنام موسی حمون در مقام او جای گرفت. در دربار سلیم، که پس از پدر بنام سلطان سلیم اول (۹۱۸ تا ۹۲۶ ق./ ۱۵۱۲ تا ۱۵۲۰م.) به سلطنت رسید، یهودیان نفوذ فراوان یافتند. برای نمونه، وی یکی از اعضای خاندان مهم یهودی کاسترو، به ‏نام آبراهام کاسترو را در سمت وزیر مالیه مصر منصوب کرد. در نیمه دوم سده شانزدهم حضور یهودیان در دربار عثمانی چشمگیر است. نامدارترین آنان یوسف ناسی است. یوسف ناسی (۱۵۲۴ تا ۱۵۷۹) در یک خاندان مارانو در پرتغال به دنیا آمد. پدرش ساموئل ناسی (متوفی ۱۵۲۵) نام داشت. عنوان ناسی نشانه تعلق او به الیگارشی یهودی و خاندان شاهزادگان داوودی است. ساموئل ناسی پزشک دربار پرتغال بود؛ مسیحی شد و نام اگوستینو میکاس (میگوئز) را بر خود نهاد. خواهر او، گراسیا ناسی (۱۵۱۰ تا ۱۵۶۹)، همسر فرانسیسکو مندس، تاجر ادویه و سنگ‌ های قیمتی در لیسبون و آنتورپ، بود. یوسف ناسی، که در این زمان خوا میکاس نام داشت، در سال ۱۵۳۷ به همراه عمه‌اش، گراسیا، به بندر آنتورپ رفت و در موسسه تجاری و صرافی دیوگو مندس به کار پرداخت. (خواهر گراسیا همسر دیوگو مندس بود و دختر گراسیا و فرانسیسکو مندس به همسری یوسف ناسی درآمد.) در آنتورپ، گراسیا در مجامع درباری و اشرافی جنوب اروپا شهرت فراوان یافت. با مرگ دیوگو مندس (۱۵۴۲) اداره تجارتخانه و صرافی مُعظَم خاندان مندس در آنتورپ به دست گراسیا افتاد و پس از استقرار او در ایتالیا (۱۵۴۵) یوسف ناسی اداره آن را به دست گرفت. در این دوران، یوسف با کارل پنجم، امپراتور روم مقدس، و ماکزیمیلیان، امپراتور بعدی، و ولیعهد هلند رابطه داشت. او در سال ۱۵۴۷ به فرانسه رفت و مورد توجه فرانسوای اول، پادشاه فرانسه (۱۵۱۵ تا ۱۵۴۷)، قرار گرفت. در سال ۱۵۵۳، گراسیا به عثمانی رفت و تا زمان مرگ در این کشور ماند. او در قسطنطنیه مورد توجه سلیمان قانونی سلطان عثمانی (۱۵۲۰ تا ۱۵۶۶)، قرار گرفت و راه را برای ورود برادرزاده‌اش یوسف به دربار عثمانی هموار ساخت. گراسیا زنی فتنه‌گر و پرتکاپو بود. دایرة المعارف یهود او را برجسته‌ترین زن یهودی از زمان سقوط دولت یهود تا به امروز خوانده است. در سال ۱۵۵۴، یوسف ناسی به عمه‌اش در قسطنطنیه پیوست و به دستیار او در تکاپوهای مالی و سیاسی‌اش بدل شد؛ به دربار سلیمان قانونی راه یافت و به مقام مشاور مالی سلطان رسید. او در ماجرای رقابت سلیم و بایزید برادرش، به صعود سلیم یاری رسانید  و به این سبب در زمره دوستان صمیمی سلطان سلیم دوم (۱۵۶۶ تا ۱۵۷۴) جای گرفت. پیوند یوسف ناسی با سلیم قدرتی فراوان در چنگ او قرار داد. دائرة المعارف یهود مینویسد یوسف ناسی به دلیل آشنایی با مسایل اروپای مسیحی و شبکه کارگزارانی که در سراسر جهان غرب داشت، تأثیر فراوان بر سیاست خارجی دولت عثمانی بر جای گذارد. ‌سلیم انحصار واردات شراب به عثمانی را به او واگذارد که سالیانه ۱۵۰۰۰ سکه طلای دوکات درآمد داشت. او درآمدهای فراوان دیگر نیز داشت؛ ثروتی انبوه اندوخت و به مقتدرترین و ثروتمندترین یهودی زمان خود بدل شد. در واقع، یوسف ناسی شاه داوودی زمان خود بود و اقتدار او بر یهودیان جهان در تاریخ‌نگاری یهود کاملاً مشهود است. سلیم دوم را سلطانی کاهل، هرزه، بیکاره و غرق در وجود خود و لذاتش توصیف کرده‌اند که تنها استعدادش سرودن شعر بود؛ و سرانجام بعلت افراط در باده‌گساری درگذشت. به ‏نوشته استانفورد شاو، از دوران سلیم نفوذ زنان حرمسرا در دربار عثمانی به اوج رسید و عصر سلطنت زنان آغاز شد که یک سده دوام یافت. بی‌شک، گراسیا ناسی در این دربار زنانه نفوذ فراوان داشت. نفوذ یوسف ناسی در دربار سلیم فوق‌العاده بود و وی، به تعبیر دایرة المعارف یهود، در رأس جناح جنگ‌طلب دربار سلیم جای داشت. لرد کین راس حمله عثمانی به جزایر ونیز را به تحریک این نزول‎خوار یهودی پرتغالی میداند و می‌افزاید سلیم پیشنهاد ناسی را پذیرفت، در یک بزم میگساری او را در آغوش کشید و قول داد که در صورت پیروزی او را در سمت دوک جزیره مهم ناکسوس و ۱۲ جزیره دیگر منصوب کند. چنین شد و یوسف ناسی به دوک ناکسوس بدل گردید. او فرانسیسکو کورونل، از اعقاب آبراهام سنئور حاخام یهودیان کاستیل در زمان ایزابل، را برای سرپرستی این املاک به ناکسوس فرستاد؛ و خود از راه دور، از درون کاخ باشکوه‌اش در نزدیکی قسطنطنیه، بر کار او نظارت میکرد. کمی پس از اشغال جزایر فوق، ناسی، سلیم را به تصرف جزیره قبرس تحریک کرد؛ که به دلیل تولید فراوان پنبه و شکر و نیز شراب‌های نابش شهره بود. هرچند قبرس اشغال شد (۱۵۷۱) ولی این با اقتدار محمد سوکولی، وزیر اعظم عثمانی که او را رهبر جناح صلح‌طلب دربار سلیم خوانده‌اند، مقارن بود. از این پس ستاره اقبال یوسف ناسی افول کرد. پس از مرگ او، همسرش، دوشس ناکسوس، در قصر یوسف زندگی میکرد و اداره املاک پهناورش را بدست داشت. ریاست کتابخانه مفصل ناسی در این قصر با یوسف بن اسحاق اشقلونی بود. جئوفری ویگودر در فرهنگ زندگینامه یهود، علت مهاجرت یوسف ناسی، این دسیسه‌گر نامدار زمانه، را از پرتغال به پیگرد انگیزیسیون منتسب میکند! در دربار مراد سوم (۱۵۷۴ تا ۱۵۹۵) نیز دن سلیمان بن یائیش مشاور مالی سلطان بود. در همین زمان، موسی، از خاندان بن‌ونیزت، پزشک مخصوص سیاووش پاشا، وزیر اعظم عثمانی، بود. او و نسیم، رئیس یهودی ضرابخانه عثمانی، در سیاست این دولت نفوذ فراوان داشتند. موسی بن‌ونیزت بهمراه داوود پاسی یهودی و پائولو ماریای ایتالیایی و بارتون، سفیر انگلیس، به توطئه نافرجام علیه حکمران میتیلن دست زدند. بن‌‏ونیزت در زمره جناح هوادار اسپانیا در سیاست عثمانی جای داشت و یکی از نمایندگان سه‌گانه دولت عثمانی در مذاکرات صلح با اسپانیا بود. به ‏نوشته دایرة المعارف یهود، موسی بن‌ونیزت به دلایل سیاسی (قاعدتاً به دلیل جاسوسی و خیانت) دستگیر شد و در زندان درگذشت. نفوذ خاندان بن‌ونیزت و مندس در عثمانی همچنان ادامه یافت و این در حالی است که شاخه‌های دیگر این خاندان در شهرهای مهم اروپا مستقر بودند. شبکه صرافی فرانسیسکو مندس، که مرکز آن در لیسبون قرار داشت، در سراسر اروپا گسترده بود؛ در سده هفدهم مانوئل بن‌ونیزت در آمستردام چاپخانه داشت و ناشر مهمی به ‏شمار میرفت، و در سده هیجدهم آبراهام بن‌ونیزت رئیس یهودیان ازمیر بود. در اوایل سده شانزدهم، چرخشی بزرگ در سیاست خارجی دولت عثمانی پدید شد؛ و از زمان بایزید دوم تهاجم دولت عثمانی به سرزمین ممالیک مصر، تنها قدرت بزرگ دریایی مسلمان آن عصر و مانع اصلی نفوذ پرتغالی‏‌ها در اقیانوس هند، آغاز گردید. دولت ممالیک، که بیش از سایر دولت‏‌های مسلمان در معرض تهاجم پرتغالی‌‏ها بود، سرانجام به دست سلیم اول سقوط کرد. و نیز در زمان سلیم بود که فاجعه کشتار چهل هزار تن شیعیان عثمانی و جنگ چالدران رخ داد. این حوادث شالوده‌ای زشت را در روابط دو ملت مسلمان ایران و عثمانی بنا نهاد؛ بخش عمده توان دولت‏‌های عثمانی و صفوی را به هرز برد، در تمامی دوران طلوع استعمار جدید غرب این دو قدرت مسلمان را در دو قطب متضاد جای داد و بستری برای بهره‌برداری اروپاییان از این تضاد فراهم ساخت؛ و سرانجام در اوایل سده بیستم بر حیات مستقل هر دو دولت نقطه پایان نهاد. این حوادث، با تمامی پیامدهای تعیین‌کننده و سرنوشت‌ساز آن در حیات جهان اسلام، همه و همه متأخر بر مهاجرت یهودیان اسپانیا و پرتغال به عثمانی است و سنگ‌بنای آن بویژه بوسیله سلیم نهاده شد. مورخین شوروی مینویسند: سلطان سلیم اول، سیاست خارجی ترکیه را تغییر داد. ترکیه در سراسر سده پانزدهم با دولت‏‌های شبه جزیره بالکان و همچنین مجارستان و ونیز و دیگر دول اروپایی در جنگ بود و قصد داشت ممالک مزبور را فتح کند. سلطان سلیم اول، نقشه فتح آسیای مقدم را کشید و مقدمات لشکرکشی بسوی ایران را تحت شعار دفاع از مذهب حقه سنی علیه شیعیان بددین فراهم آورد. نخست، پشت جبهه خویش را بوسیله کشتار چهل هزار شیعه فعال آسیای صغیر، که منهیان و جاسوسان خفیه سلطان قبلا صورت اسامی آنان را تهیه کرده بودند، پاک کرد و سپس علیه دولت صفوی وارد جنگ شد. لشکریان ترک در آن زمان مقادیر کثیری توپ داشتند که قزلباشان فاقد آن بودند.‌ و ترکان قزلباش را در جلگه چالدران (آذربایجان ایران) شکست سختی دادند. (۲۳ اوت سال ۱۵۱۴م./ ۹۲۰ ق.) سلطان تبریز را اشغال کرد ولی به سبب شورش ینی‌چری‌ها، که عناصر متمایل به شیعه در میان آنان زیاد بود، نتوانست از پیروزی خود بهره گیرد. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم مینویسند: یهودیان مهاجر بویژه در عرصه نظامی‌گری به اقتدار دولت عثمانی یاری رسانیدند و در میان آنها متخصصان ذوب فلز و سازندگان باروت حضور داشتند که در خدمت ارتش عثمانی قرار گرفتند. الیا کپسالی (۱۴۸۳ تا ۱۵۵۵)، حاخام یهودی، در رساله‌ای که در زمینه تاریخ دولت عثمانی تدوین کرده (۱۵۲۳) مینویسد: خداوند به دلیل وجود یهودیان به ترکان برکت عطا کرد، و به یمن یهودیان ترکان بر سلاطین بزرگ و قدرتمند غلبه کردند، یهودیان به ترکان طریق استفاده از انواع سلاح‏‌های مخرب را آموختند و از طریق آنان ترکان از همه مردم جهان قدرتمندتر شدند. 

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: مردى یکى از بنى هاشم را در جنگ به مبارزه طلبید، مرد هاشمى از مبارزه کردن با وى خوددارى کرد، پس ‍ على علیه السلام به مرد هاشمى فرمود: چه چیز تو را از مبارزه با او بازداشت؟ مرد عرض کرد: او یکى از سوارکاران عرب است و ترسیدم که بر من پیروز شود. حضرت فرمود: او بر تو تعدى نموده بود و اگر با او به مبارزه مى پرداختى هر آینه او را به قتل میرساندى، و اگر کوهى بر کوهى تعدى کند، تعدى کننده به هلاکت میرسد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است: از ظلم کردن بپرهیزید زیر ظلم، تاریکى ها و ظلمت هاى روز قیامت را در پى دارد

جعفر شهری باف

ظهر یکی از روزهای رمضان بود....حلاج همیشه برای جذامیان غذا می برده و اون روز هم داشت از خرابه ای که بیماران جذامی توش زندگی میکردند میگذشت، جذامی ها داشتند ناهار میخوردند، ناهار که چه؟ ته
مونده ی غذاهای دیگران و چیزهایی که تو آشغال ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان...
یکی از اون ها بلند میشه به حلاج میگه: بفرما ناهار!
- مزاحم نیستم ؟
- نه بفرمایید.
حلاج میشینه پای سفره، یکی از جذامی ها بهش میگه: تو چجوریه که از ما نمیترسی، دوستای تو حتی چندششون میشه از کنار ما رد بشند، ولی تو الان....
حلاج میگه: خب اونها الان روزه هستند برای همین این جا نمیاند تا دلشون هوس غذا نکنه.
- پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی ؟
- نشد امروز روزه بگیرم دیگه...
حلاج دست به غذا ها می بره و چند لقمه میخوره.. درست از همون غذا هایی که جذامی ها بهش دست زده بودند..
چند لقمه که میخوره بلند میشه و تشکر میکنه و میره...
موقع افطار که میشه حلاج غذایی به دهنش میذاره و میگه: خدایا روزه من را قبول کن..
یکی از دوستاش میگه: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جذامی ها ناهار میخوردی
حلاج در جوابش میگه: اون خداست که قضاوت میکنه... روزه ی من برای خداست ...اون میدونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم...
دل بنده اش را میشکستم، روزه ام باطل میشد یا خوردن چند لقمه غذا ؟

جعفر شهری باف نویسنده، پژوهشگر فرهنگ عامه و تاریخ نویس اجتماعی معاصر بود که در سال ۱۲۹۳ هـ شمسی و در شب تاجگذاری احمدشاه و آستانۀ جنگ جهانی اول (۱۹۱۴م) در محلۀ عودلاجان تهران و در خانواده ای تنگدست به دنیا آمد.  او آثار خود را با نام هایی مانند شَعر باف، شَعری باف و شهری باف امضا کرده است
پدرش مردی خشن، تندخو، کینه توز، ستمگر، خودخواه، ریاکار، دروغگو و سراسرعیب و پستی بود که در کودکی او از مادرش جدا شد و آنها را بی‌سرپرست گذاشت.
شهری باف خاطرات بسیار بد و رنج آوری از پدر و پدرخوانده‌اش که پس از پدر اسیر او شد، در برخی آثارش، بویژه درگزنه، داستان زندگی نگاشت خود، نقل میکند.
شهری باف درباره پدرش مینویسد: پهلوان پنبه ای بود که فقط زورش به ضعیف میرسید. پدری که از بزرگی و سرپرستی فقط تنبیه و توبیخ و زجر و شکنجه را آموخته بود، و سرپرستی که از خواجگی تنها کینه توزی و انتقام را یاد گرفته بود… یک خال سفید در افعالش نبود و یک محبت و اغماض به خانواده نمینمود و توقع داشت که همه هم از دل و جان دوستش داشته باشند… یقۀ زن مردم، یعنی دختر خوانده اش را گرفته بود و می خواست دست مریزادش بگویند. اگر چه پدرم بود، لیکن ابلهی بود که تالی او مگر مادرش، یعنی جده ام را معرفی نمایم.

از مادرش به نیکی یاد می کند و او را زنی فهیم، ملایم، مهربان و با روحیه ای سازگار می شناساند و میگوید: تا زنده باشم از پدرم دل آزرده می باشم و به مادرم رحمت میفرستم که از آن نیش ها چشیده و از این نوش ها خورده ام.


نوشته های جعفر شهری باف را میتوان به هفتدست داستان (بلند و کوتاه)، سفرنامه، زندگی نامه، تاریخ اجتماعی، ادبیات شفاهی، پزشکی عامه و نوشتۀ دینی طبقه بندی کرد.
گفته اند که شهری باف نخستین نوشته اش را در سیزده سالگی چاپ کرد. اما نگفته و ننوشته اند که این نوشته چه نوع نوشته ای و نامش چه بوده و کجا چاپ شده است.
در اوان جوانی نیز با نام مستعار برای برخی جراید مانند توفیق مطلب می نوشت. گویا دو سه کتاب هم با نام های مستعار کاشف و ملا مَم جعفر چاپ و منتشر کرده است.

هزار سال قبل فردوسی حکیم، تاریخ ۱۷۰۰ سال ایران را طی ۳۵ سال در شاهنامه جمع آوری و تدوین میکند، این اثر تاریخی، فرهنگی، هویتی، حماسی و هنریست. این اثر جهانیان را شگفت زده کرده ولی افسوس ایرانیان در حفظ این گنجینه کوتاهی کردند و امیدوارم روزی بیاد که مدیریتی باشه در پاس داشت فرهنگ ملی، و این شاهنامه های جعلی جمع آوری بشه و فقط نسخه های اصلی و بدون جعل و الحاق بازنشر بشه.‌ تمام منابع شاهنامه حقیقی و تاریخی هست، فقط فردوسی با نبوغ و فرهیختگی، آنرا شاخ و برگ داده و آراسته کرده است، اما در مورد کاردانی زنان و مقام زن در شاهنامه.‌ یکی از ویژگیهای بارز در شاهنامه در معرفی فرهنگ ملی، علاوه بر موارد قبلی، این است که بسیاری از زنان  به پادشاهی برگزیده میشوند و شایستگی خود را نیز اثبات میکنند، یکی از این زنان پوران دخت است که در عهد ساسانیان به پادشاهی میرسد:
یکی دختری بود پوران بنام
چو زن شاه شد کارها گشت خام
بران تخت شاهیش بنشاندند
بزرگان برو گوهر افشاندند
چنین گفت پس دخت پوران که من
نخواهم پراگندن انجمن
کسی راکه درویش باشد ز گنج
توانگر کنم تانماند به رنج
مبادا ز گیتی کسی مستمند
که از درد او بر من آید گزند
ز کشور کنم دور بدخواه را
بر آیین شاهان کنم گاه را

این متن رو چند بار باید بخونی تا شیرینی اون رو لمس کنی، در خمسه نظامی، برتری نوشابه فقط در این نبود که او اسکندر را که در جامه‌ی ایلچیان به دربارش آمد شناخته و پارچه‌ی حریری را که چهره‌ی وی در آن رسم شده بود، نشان داد. در شاهنامه‌ی فردوسی، این حکایت ضمنی در جریان دیدار اسکندر با قدافه آمده است، و چندان تأثیری نیز بر خواننده ندارد. اما در اثر نظامی، خود ویژگی تمثال نوشابه، در ترکیب و چند وجهی بودن آن است. او از یک سو دلبری شوخ و نازنین، و از سوی دیگر جهانگشایی رجزخوان، همانند اسکندر است که فرمانروایی عادل تلاش میکند او را از جنگهای خونین باز دارد. دربارۀ او در اثر چنین میخوانیم:
زنی از بسی مرد چالاک‌تر
به گوهر ز دریا بسی پاک‌تر
قوی رای و روشن دل و سرفراز
به هنگام سختی رعیت نواز
این خصوصیات او هنگام گفتگو با اسکندر نمایان‌تر میشود. نوشابه از اسکندر دوستانه استقبال میکند و با فروتنی میگوید:
میاندیش و مهر مرا بیش دان
همین خانه را خانه‌ی خویش دان
تو را من کنیزی پرستنده‌ام
هم آنجا، هم اینجا، یکی بنده‌ام.
و در برابر شاه مقدونی که از نیرو و زر و زور خود سخن میراند، همچون پهلوانانی که به خود و به نیروی خویشتن باور داشته باشند، چنین پاسخی میدهد:
اگر چه زنم، زن سیَر نیستم،
ز حال جهان بی خبر نیستم
منم شیر زن، گر تویی شیر مرد
چه ماده، چه نر، شیر وقت نبرد
چو برجوشم از خشم چون تند میغ
در آب آتش انگیزم، از دود تیغ
کفلگاه شیران برآرم به داغ
ز پیه نهنگان فروزم چراغ
وقتی اسکندر مردانگی، ذکاوت و حکمرانی نوشابه را می‌بیند، خرافه‌هایی را که درباره‌ی زنان گفته‌اند، به یاد می‌آورد و بی‌اختیار میگوید:
زنی کو چنین کرد و اینها کند
فرشته بر او آفرینها کند
نوشابه در سایه‌ی تدابیر خردمندانه‌ی خود، نه تنها سرزمین خویش را از غارت اسکندر مصون میدارد، بلکه از او نیز برای خود دوستی بزرگ میسازد. عامل مهمی که اسکندرنامه را از همه‌ی منظومه‌های حماسی پیش از خود ممتاز میکند و به آن جاذبه‌ی هنری ویژه‌ای میدهد، جوش و خروش و شور و هیجان رومانتیک آن است.

مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش چهارم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا، الیگارشی یهودی و اسطوره انکیزیسیون: تاریخ‌ نگاری یهود بر مظلوم‌نمایی استوار است؛ و این مظلوم‌نمایی، به دلیل پشتوانه نیرومند تبلیغاتی آن، بر افکار عمومی جهان به شدت موثر بوده است. انکیزیسیون تاریخ اقوام کهن سرشار از داستانهای جنگ و مهاجرت و اسارت و در‌بدری است؛ ولی هیچ قومی به‌‏سان یهودیان این حوادث را به پرچم مظلومیت تاریخی خود بدل نساخته‌اند. این مظلوم نمایی از آغاز، با تحریفها و اغراقهای بزرگ و حیرت‌انگیز آمیخته است؛ تا بدانجا که میتوان گفت تاریخ هیچ قومی چنین با دروغ‌های بزرگ و آگاهانه رقم نخورده است. نخستین مظلومیت تاریخی یهودیان، گم‌شدن اسباط ده‌گانه بنی‌اسرائیل است که در واقع قربانی توطئه یهودیان شدند. دومین مظلومیت تاریخی ایشان ماجرای تبعید بابل است. سپس، داستان آوارگی شان از سرزمین موعود (فلسطین) آغاز میشود؛ سرزمینی که از سده‌های نخست میلادی در جستجوی طلا داوطلبانه آن را ترک گفتند و قریب به ۱۷۰۰ سال کمترین تمایلی به استقرار در آن نداشتند. این در حالی است که در موارد فراوان، مانند دوران اقتدار یوسف ناسی در دربار سلطان سلیم عثمانی، از نفوذ کافی برای استقرار مجدد در فلسطین برخوردار بودند. هیچگاه چنین نکردند ولی حاخام‌ نشین کوچک خود را در فلسطین نیز از دست ندادند. این کانونی بود که از زمان جنگهای صلیبی جایگاه بی‌نظیر آن در برانگیختن موج‌های آشوبگرانه جهانی به اثبات رسید. در این دوران طولانی، هر جا که چشمه‌ای جوشان از شیر و عسل یافتند در کنار آن خیمه خود را برافراشتند و با سماجت هم‌پیاله‌ی میزبانان میهمان‌نواز یا ترشرو شدند. ولی بناگاه، در سده نوزدهم میلادی، به یاد وعده‌های فراموش شده‌ی عهد عتیق افتادند و طلبکارانه آن را بعنوان پرچم مظلومیت خویش برافراشتند. چنین است داستان گتوها؛ محلاتی که داوطلبانه و برای حفظ ساختار و اسرار درونی خود در آن زیستند و با سماجت، به ‏رغم تمایل و گاه حتی بدگمانی و فشار جوامع میزبان، حاضر به ترک آن نشدند. و آنگاه که این گتوها فروپاشید، داستان آن را به پرچم مظلومیت خویش و لعن میزبانان بدل ساختند. چنین است ماجرای مهاجرت بزرگ یهودیان از روسیه و شرق اروپا در نیمه دوم سده نوزدهم؛ و… سرانجام چنین است داستان انکیزیسیون اسپانیا و پرتغال و مهاجرت تاریخی یهودیان از شبه‌جزیره ایبری؛ جعلی چنان حیرت‌انگیز و شگفت که باورنکردنی می‌نماید. نظام اشرافی اسپانیای مسیحی دارای سنن خاص خود و پیوندهای جدی با کلیسای کاتولیک رم بود. این عوامل طبعاً برخورداری از مناصب و امتیازات اشرافی را برای یهودیان محدود میساخت. لذا، گروهی از آنان برای رشد در هرم سیاسی و برخورداری از امتیازات بیشتر و گسترده‌تر در ظاهر به مسیحیت میگرویدند ولی در عمل یهودی میماندند. این موج سلطه تام و تمام بر دولتهای مسیحی بتدریج گسترش یافت و در میان مردم فرودست تعارض‏‌هایی را با این گروه از نوکیشان، که به مارانو شهرت یافتند، برانگیخت (مارانو به معنای خوک و انسان حریص است. این واژه رواج کامل دارد و در منابع یهودی نیز، بدون توجه به معنای منفی آن، به کار میرود). مردم مارانو‌ها را متهم میکردند که در‌ خفا یهودی‌ مانده‌اند و نوکیشی ایشان تنها پوششی است برای خیانت، دغل‌کاری و اخاذی. تاریخ یهود اذعان دارد که بسیاری از این نوکیشان، یهودیان مخفی بودند؛ و دائرة المعارف یهود‌ مینویسد: بخش مهمی از مارانوها یهودیان مخفی بودند و به شدت وفادار به یهودیت. در تاریخ‌نگاری یهود، تعارض میان مسیحیان و مارانوها به شدت برجسته میشود و این امر علت پیدایش دستگاه انگیزیسیون عنوان میگردد. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم مینویسند محافل مسیحی بناگاه متوجه شدند که یهودیان مسیحی شده، که اکنون از حقوق برابر با آنها برخوردار بودند، به درون تمامی مشاغل و جایگاه های اجتماعی، که قبلا نمیتوانستند بعنوان یهودی به آن دست یابند، نفوذ میکنند. آنان مشکوک شدند که این نوکیشان مسیحیت را تنها بعنوان یک پوشش برای نفوذ خود برگزیده‌اند و در خفا یهودی هستند. بدین‌سان بود که تهدید نوکیشان جدی تلقی شد و برای مقابله با آن دستگاه انگیزیسیون به پا شد. در تاریخ‌ نگاری معاصر، مضمون فوق رواج کامل یافته و درباره فشار دستگاه انگیزیسیون بر مارانوهای اسپانیا و پرتغال افسانه‌ پردازیهای فراوان صورت گرفته؛ تا بدانجا که علت واقعی تأسیس انگیزیسیون و کارکرد اصلی آن به فراموشی کامل سپرده شده است. برای نمونه، دائرة المعارف آمریکانا علت تأسیس انگیزیسیون اسپانیا و پرتغال را ریشه‌کن ساختن یهودیان مخفی از میان نوکیشان مسیحی ذکر میکند. واقعیت چنین نیست. قربانیان انکیزیسیون بطور عمده مسلمانان بودند. یهودیانی که در این ماجرا جان باختند نیز مخالفین الیگارشی یهودی بودند؛ قرائیون و گروهی که مرتدین یهودی نام دارند. در یک سرقت بزرگ تاریخی مظلومیت آنان در کارنامه زرسالاری یهودی به ثبت رسیده است. این از بزرگترین فجایع تاریخ‌نگاری رسمی غرب است. توجه به سه نکته به روشنی نشان میدهد که انگیزیسیون اسپانیا و پرتغال بطور عمده با هدف ریشه‌کن ساختن اسلام در شبه جزیره ایبری ایجاد شد، بانیان آن زرسالاران یهودی و قربانیان آن بطور عمده مسلمانان بودند: نخست، حکمرانانی که انگیزیسیون را بنا نهادند و پیوند ایشان با زرسالاران یهودی؛ دوم، بنیانگذاران و گردانندگان انگیزیسیون؛ سوم، قربانیان انگیزیسیون. محکمه تفتیش عقاید اسپانیا نخستین بار در سپتامبر ۱۴۸۰ میلادی، دوازده سال پیش از فتح غرناطه، بدستور ایزابل در کاستیل برپا شد. ایزابل و همسرش فردیناند تا سال‏‌ها پس از تأسیس انگیزیسیون و تا پایان عمر، نزدیکترین پیوندها را با الیگارشی یهودی و مارانو داشتند. دستگاه انگیزیسیون پرتغال به سال ۱۵۳۶ و در زمان ژان سوم تأسیس شد که او نیز نزدیکترین پیوندها را با زرسالاران یهودی/ مارانو داشت. رابطه‌ی حکمرانان بعدی اسپانیا و پرتغال با الیگارشی یهودی/ مارانو به همینگونه بود. طراح و نظریه‌پرداز و بنیان‌گذار فکری انکیزیسیون کشیشی یهودی‌الاصل بود بنام آلفونسو اسپینا که از خاندان و تبار او و پیوندش با الیگارشی یهودی در دایرة ‌المعارف یهود اطلاعی مندرج نیست. اسپینا تکاپوی خود را از دهه ۱۴۶۰ در شهر مادرید آغاز کرد. مادرید (مشریط) در سال ۱۰۸۳ میلادی، کمی پیش از طلیطله، به تصرف آلفونسوی ششم درآمد و در سال ۱۵۶۱ فیلیپ دوم آن را به پایتخت اسپانیا بدل کرد. مادرید شهری بزرگ و پرجمعیت بود و بیشتر سکنه آن مسلمان بودند تا بدانجا که پایگاه اصلی اسلام در شبه‌جزیره ایبری‌ خوانده‌ میشد. یهودیان تا سده سیزدهم میلادی در مادرید حضور جدی نداشتند و تنها از این زمان است که جامعه یهودی این شهر وزن و اهمیتی یافت. انتخاب مادرید بعنوان کانون تکاپوی اسپینا به روشنی نشان میدهد که آماج تهاجم او مسلمانان بودند. آلفونسو اسپینا در اوایل دهه ۱۴۶۰ فعالیت تبلیغاتی خود را در مادرید آغاز کرد و به تبلیغ علیه نوکیشان مسلمان (مورها) پرداخت. منظور، مسلمانانی است که به دلیل پیگرد شدید حکمرانان کاستیل و همدستان یهودی‌شان دین خود را پنهان میداشتند. همکار اسپینا در این تکاپو، آلفونسو اوروپزا رئیس طریقت سن جروم بود. اوروپزا (متوفی ۱۴۶۸) نیز، چون اسپینا، یهودی‌ تبار است. او کار اسپینا را ادامه داد، موجی از مبارزه با مسلمانان را در مادرید برانگیخت و آنگاه دامنه تکاپوی خود را به طلیطله گسترد. سرانجام، در سال ۱۴۷۷ ایزابل و فردیناند طی نامه‌ای از پاپ سیکستوس چهارم درخواست کردند که به آنان اجازه تأسیس محکمه تفتیش عقاید داده شود. پاپ در فرمان اول نوامبر ۱۴۷۸ خود اجازه استقرار محاکم فوق را صادر کرد. در زمان تأسیس انگیزیسیون الیگارشی یهودی با دو تهدید جدی در درون جامعه یهودی اسپانیا مواجه بود: مرتدین و قرائیون. ارتداد در یهودیت پدیده‌‏ای جدید نیست. از گذشته دور، نمونه‌های برجسته‌ای از مرتدین یهودی را، هم در جهان اسلام و هم در دنیای مسیحی، می‌شناسیم. در صدر اسلام برخی یهودیان واقعاً به اسلام گرویدند. در مسیحیت نیز چنین است. این پدیده‌ای است کاملا متمایز با یهودیت مخفی. منابع یهودی نیز میان این دو تمایز قایل‌اند. یهودیان کسی را مرتد میخوانند که واقعاً به آئین نیاکان یهودی خویش پشت کرده و پیوند خود را با جامعه یهودی گسسته است. در مقابل، یهودی مخفی و در نمونه اروپایی آن مارانو، کسی است که به دلایل مختلف خویشتن را در جامه مسیحی (یا مسلمان) پنهان ساخته است. دایرة المعارف یهود پدیده ارتداد را در مقاله‌ای جداگانه به همین نام و پدیده گروش ظاهری و مصلحتی به اسلام یا مسیحیت را در دو مقاله مفصل یهودیان مخفی و مارانوها مطرح ساخته است. در بررسی پدیده نوکیشی در جوامع مسلمان، قطعاً باید این تمایز را میان دو گروه از نوکیشان (جدیدالاسلام‌ها) قایل بود. نمونه معروف مارانوهای مسلمان در دنیای اسلام، دونمه های عثمانی‌اند که بی‌ هیچ تردید یهودیان مخفی بوده‌‏اند. در شبه جزیره ایبری، موج ارتداد، یعنی گروش واقعی یهودیان به مسیحیت، از نیمه اول سده چهاردهم میلادی و با آبنر برغشی (۱۲۷۰ تا ۱۳۴۰) آغاز شد. آبنر یک طبیب یهودی ساکن شهر مسیحی‌نشین بورگس (برغش)، پایتخت دولت کاستیل، بود. در سده سیزدهم میلادی بورگس پرجمعیت‌ترین مرکز یهودی‌ نشین کاستیل شمالی به‏ شمار میرفت و در آن ۱۲۰ تا ۱۵۰ خانوار یهودی میزیستند (کاستیل قدیمی؛ یعنی کاستیل پیش از اشغال سرزمینهای مسلمانان). آبنر از جوانی به تشکیک در مبانی یهودیت پرداخت، به مدت ۲۵ سال با حاخام‌های یهودی، که میکوشیدند ایمان او را بازگردانند، دست و پنجه نرم کرد تا سرانجام در ۵۰ سالگی رسماً مسیحی شد. او از آن پس تکاپویی سخت را علیه یهودیت آغاز کرد؛ شاگردانی تربیت نمود و رساله‌هایی به زبان عبری نوشت و در میان یهودیان توزیع کرد. آبنر را در زمره نخستین مرتدان یهودی می‌شمرند که عقاید جدید و علل ارتداد خود را مدون و سامان‌مند کرد و به دیگران ارائه داد. آبنر نیز، چون عنان بن داوود بنیانگذار فرقه قرائی، با سیاست انزواطلبانه الیگارشی یهودی و تبدیل جوامع یهودی به جزایری محصور و بسته در درون جوامع میزبان به شدت مخالف بود. دایرة المعارف یهود مینویسد آبنر با شور و حدّت خواستار پایان دادن به خودگرانی یهودیان و انحلال سازمان‌های آنان بود و میگفت تا زمانی‌که یهودیان چنین ساختاری دارند و تابع گروهی‌ از حاخام‌ها و روسا هستند، موجوداتی پست و خشن که چون شاهان فرمان میرانند، مسیح ظهور نخواهد کرد. این اعتراض در سده هفدهم با اسپینوزا سر برکشید و در سده نوزدهم جنبش هاسکالا را پدید ساخت. خطر دیگر در درون جامعه یهودی که سلطه الیگارشی زرسالار اسپانیا را مورد تهدید جدی قرار میداد از سوی قرائیون بود. از سده چهارم هجری/ دهم میلادی، گروهی از متفکرین و ادبای برجسته عربی‌ نویس در میان قرائیون پدید شدند و این فرقه به نیرویی مقتدر در میان یهودیان بدل شد که بطور جدی یهودیت حاخامی را به معارضه ‌می‌طلبید. در این زمان، کانون اصلی قرائیون در ایران، بین‌النهرین، فلسطین، مصر و شمال آفریقا بود. از این زمان است که حاخام‌های یهودی نگارش رساله علیه عنان و فرقه قرائی را آغاز کردند. جالب است بدانیم که هم نوشته‌ های قرائیون به زبان عربی است و هم رساله‌هایی که حاخام‌ها علیه آنها مینگاشتند. نکته مهم دیگر، استقرار برخی متفکرین بزرگ قرائی، چون بنیامین نهاوندی و نسیم بن نوح (سده یازدهم میلادی)، در ایران است. در زمان تهاجم الیگارشی صلیبی اروپا به فلسطین (نیمه دوم سده یازدهم میلادی)، کانون قرائیون در بیت‌ المقدس بوسیله شوالیه‌های صلیبی منهدم شد. یک واحد از این شوالیه‌ها، به فرماندهی فردی بنام گادفری بویلونی رهبران دینی و پیروان فرقه قرائی را در کنیسه‌شان گرد آورد و همه را زنده به آتش کشید. این حادثه عجیبی است و نمیدانیم به تحریک چه کسانی و چرا صورت گرفت. میدانیم که حادثه مشابهی برای حاخام‌های یهودی ساکن فلسطین رخ نداد. این ضربه سختی بر پیکر قرائیون بود تا بدانجا که در نیمه اول سده هفدهم میلادی تنها ۲۷ نفر قرائی در بیت‌المقدس میزیستند و در سده هیجدهم قرائیون در این شهر حضور نداشتند. از زمان حادثه فوق تا سده پانزدهم میلادی مصر به پناهگاه اصلی قرائیون بدل شد. در سده‌های چهاردهم تا شانزدهم بخشی از قرائیون در آسیای صغیر مستقر بودند. در سده‌های هفدهم و هیجدهم کانون اصلی قرائیون به کریمه و لیتوانی انتقال یافت. در اواخر سده هیجدهم این سرزمین به امپراتوری تزاری روسیه منضم شد. در آغاز، حکمرانان روسیه تمایزی میان قرائیون و یهودیان حاخامی قایل نبودند و با هر دو به یکسان سلوک میکردند. از زمان کاترین دوم، تمایز قرائیون‌ و یهودیان کشف شد؛ قرائیون مورد توجه قرار گرفتند و به ایشان امتیازاتی ویژه اعطا شد. در زمان نیکلای اول، رهبران قرائی به نزد مقامات تزاری رفتند و اعلام نمودند که آنان، برخلاف یهودیان حاخامی، مردمی صنعتگر و درستکار و از نظر سیاسی اتباعی وفادارند. این تمایز مورد توجه بیشتر دولتمردان روس قرار گرفت و در سال ۱۸۶۳ به قرائیون حقوق کامل شهروندی روسیه اعطا شد. از این پس، قرائیون به شهروندانی کاملاً روسی بدل شدند. در سال ۱۹۳۲ تعداد قرائیون روسیه ده هزار نفر گزارش شده که بطور عمده در کریمه میزیستند. در این زمان حدود دو هزار نفر قرائی نیز در خارج از روسیه بودند: لهستان، استانبول، فلسطین، قاهره و عراق. در ژانویه ۱۹۳۹ دولت آلمان اعلام کرد که قرائیون یهودی به ‏شمار نمیروند. بدین‌سان، آنان از تهاجم آلمان آسیب ندیدند و در دوران جنگ دوم جهانی با مقامات آلمانی رابطه حسنه داشتند. در سال ۱۹۷۰ تعداد قرائیون ساکن اسرائیل هفت هزار نفر گزارش شده که بطور عمده در رمله سکونت دارند. تکاپوی قرائیون در شبه‌جزیره ایبری از اواخر سده یازدهم میلادی آغاز شد. برخی رهبران قرائی، چون ابوالفرج و سعید بن الطراس، به این سرزمین رفتند و تبلیغ خود را آغاز کردند. پایگاه آنان در اندلس اسلامی مستقر بود ولی پیروانی در کاستیل مسیحی نیز یافتند. گروش یهودیان فرودست کاستیل به قرائیون چشمگیر بود و پدیده‌ای جدی و خطرناک تلقی میشد زیرا الیگارشی یهودی کاستیل حکمرانان مسیحی را به سرکوب و اخراج آنان ترغیب کرد. پس از مرگ الطراس، زنش، که به معلمه شهرت داشت، کار او را دنبال نمود. خطر قرائیون برای الیگارشی زرسالار یهودی چنان بود که یهودا هالوی، متفکر بزرگ یهودی، کتاب خزری خود را برای مقابله نظری با آنان تدوین کرد. ابراهیم بن داوود قرطبه‌ای، متفکر دیگر یهودی، کتاب معروف خود بنام سِفر قباله را در دفاع از تاریخ حاخامیم یهودی و علیه قرائیون نوشت. ابن‌میمون، بزرگترین فیلسوف یهودی، نیز در دوران اقامت در مصر مجادله‌های سخت با قرائیون داشت. مقابله با قرائیون تنها به مجادلات نظری محدود نبود. ما حداقل در دو نمونه میدانیم که یوسف فریزوئل (نیمه اول سده یازدهم) و تودروس ابولافی (نیمه اول سده سیزدهم)، رهبران یهودی اسپانیا، برخوردی خشن و سرکوبگرانه با قرائیون داشتند. شدت عمل فریزوئل، وزیر مقتدر آلفونسوی ششم، با قرائیون چنان بود که ابراهیم بن داوود، به ‏رغم مخالفتش با قرائیون، از سلوک بیرحمانه و مقابله شدید فریزوئل با آنان یاد کرده و اشاره نموده است که وی ایشان را از سراسر سرزمین کاستیل اخراج کرد. ابن‌داوود فریزوئل را به سبب خشونتش در این زمینه نکوهش میکند. تودروس ابولافی نیز به شدت مخالف قرائیون بود و با آنان برخوردی خشن و سرکوبگرانه داشت. تأسیس انکیزیسیون بوسیله یهودیان نوکیش و در زمان اقتدار الیگارشی یهودی/ مارانو در دربار حکمرانان مسیحی اسپانیا و پرتغال میتوانست حربه‌ای مناسب برای سرکوب مرتدین یهودی و قرائیون نیز باشد. تأسیس محکمه تفتیش عقاید زمینه‌ چینی‏‌ها و تمهیدات مفصلی را در پشت داشت. از این میان بویژه باید به کتاب کشیش اسپینای یهودی‌ الاصل اشاره کرد که در سال ۱۴۶۰ میلادی منتشر شد و در آن سنگرهای ایمان را در معرض تهاجم و فروپاشی معرفی میکرد و توجه پاپ را به این خطر معطوف میداشت. این در حالی است که کشیشانی نامدار چون آلفونسو کارتاژنا (۱۳۸۴ تا ۱۴۵۶) در رساله‌های خود، چون دفاع از وحدت مسیحیت، مخالفت خویش را با تفتیش عقاید بیان داشتند؛ ولی راه به جایی نبردند. آلفونسو کارتاژنا فرزند یک یهودی ساکن شهر بورگس است بنام پابلو سانتا ماریا (۱۳۵۰ تا ۱۴۳۵) که در سال ۱۳۹۰ به مسیحیت گروید. او در زمره کسانی جای دارد که منابع یهودی از ایشان با عنوان مرتد  و نه مارانو یاد میکنند. سانتا ماریا با متون دینی یهودی و مسیحی و اسلامی آشنایی وسیع داشت. او مورد توجه پاپ بندیکت سیزدهم قرار گرفت، در زمره نزدیکان او جای گرفت و به سرعت در دستگاه کلیسا رشد کرد. از سال ۱۴۰۳ اسقف شهر کارتاژنا و از ۱۴۱۵ تا زمان مرگ اسقف شهر مهم بورگس بود. پاپ سیکستوس چهارم، کسی که فرمان تأسیس انگیزیسیون را صادر کرد، نیز ضد یهودی نبود. به عکس، به تعبیر دایرة المعارف یهود او پاپ عصر رنسانس بود و بیانگر دورانی که روح رنسانس در رم پیروز شده بود. در این زمان، برخلاف تصور رایج، رابطه پاپ و دستگاه کلیسا با یهودیان بسیار دوستانه گزارش شده است؛ تا بدان حد که پاپ با یهودیان رابطه شخصی نزدیک داشت. او یهودیان را در کتابخانه واتیکان و نیز بعنوان پزشک شخصی خویش به کار گرفت و حتی زمانی‌که سخت بیمار شد پزشکان یهودی خون او را عوض کردند. در نیمه اول سده شانزدهم، رابطه حسنه الیگارشی یهودی با پاپ‌ها اوج گرفت و این در زمانی است که از دوران لئوی دهم (۱۵۱۳ تا ۱۵۲۱) اعضای خاندان مدیچی به مقام پاپی رسیدند. کلمنت هفتم (۱۵۲۳ تا ۱۵۳۴)، از خاندان مدیچی، بیش از اسلاف خود با یهودیان رابطه دوستانه داشت تا بدانجا که به هواداری از یهودیان شهرت یافت. در زمان او بود که دیوید روبنی و سولومون مولخو ظهور کردند. پاپ با آنان رابطه نزدیک و دوستانه برقرار نمود. پاپ جولیوس سوم (۱۵۵۰ تا ۱۵۵۵)، از خاندان مدیچی، نیز با یهودیان رابطه شخصی دوستانه داشت و پزشک مخصوص او، بنام آماتوس لوسیتانوس یهودی بود. از نیمه دوم سده شانزدهم، با صعود خاندان کتخومنس رابطه پاپ با یهودیان تیره شد. در سال ۱۵۶۷ پاپ پیوس پنجم (۱۵۶۶ تا ۱۵۷۲) طی فرمانی رباخواری را ممنوع اعلام کرد. از سال ۱۵۸۵ رابطه پاپ‌ها با یهودیان مجدداً حسنه شد و یهودیان، از جمله یکی از اعضای خاندان لوپز بار دیگر به دستگاه پاپ راه یافتند. در زمان کلمنت دوازدهم (۱۷۳۰ تا ۱۷۴۰) این رابطه مجدداً تیره شد و پس از او باز حسنه شد. از اواخر سده هیجدهم، از زمان پیوس ششم (۱۷۷۵ تا ۱۷۹۵)، رابطه پاپ با الیگارشی یهودی به تیرگی گرایید. در اوایل سده نوزدهم، لئو دوازدهم (۱۸۲۳ تا ۱۸۲۹) به مقابله شدید با یهودیان برخاست. این وضع تا سال ۱۸۴۶ ادامه داشت. از آن پس تا اواخر دهه ۱۸۷۰ رابطه حسنه بود. در این زمان لئو سیزدهم (۱۸۷۸ تا ۱۹۰۳) به مقابله با یهودیان برخاست و در سال ۱۸۹۲ آنان را به همدستی با فراماسونرها و مشارکت در توطئه‌های ایشان متهم کرد. چنانکه می‌بینیم، رابطه یهودیان و دستگاه پاپ در رم سیری پر فراز و نشیب داشته است. محکمه تفتیش عقاید در سپتامبر ۱۴۸۰ در شهر اشبیلیه (سویل) آغاز به کار کرد که یک کانون مهم مسلمان‌نشین به ‏شمار میرفت. در سال ۱۴۸۶، آلفونسو دلا کاوالریا از خاندان یهودی لاوی و وزیر مقتدر فردیناند، محکمه تفتیش عقاید (انگیزیسیون) را در بارسلونا بر پا کرد. دایرة المعارف یهود پس از ذکر این مطلب بطور مشروح درباره رابطه دوستانه او با یهودیان سخن میگوید. معنی این شیوه نگارش دقیقاً آن است که خوانندگان یهودی اشتباه نکنند و دریابند که او انکیزیسیون را برای پیگرد مسلمانان و مخالفین الیگارشی یهودی تشکیل داد. از آن پس، انگیزیسیون یک نهاد رسمی کلیسایی تلقی میشد که مشروعیت خود را از پاپ میگرفت و بدنامی آن نیز بنام کلیسای رم تمام میشد. ولی واقعیت این است که انکیزیسیون تنها یک نهاد سیاسی در خدمت الیگارشی غارتگر شبه جزیره ایبری بود و پوشش دینی آن ریاکاری‌ بیش نبود. هدایت دستگاه انگیزیسیون با اعضای خاندان‌های یهودی بود که اینک مسیحیان متعصب مینمودند: توماس تورکوئه‌مدا دادستان کل انگیزیسیون در سراسر اسپانیا (۱۴۸۳ تا ۱۴۹۴) و دیه‌گو دزا دادستان بعدی، هر دو یهودی‌الاصل بودند. در سال ۱۵۰۷ کاردینال فرانسیسکو خیمنس (۱۴۳۶ تا ۱۵۱۷) دادستان کل انگیزیسیون شد و تا زمان مرگ در این سمت ماند. او همان اسقف پیشین طلیطله است که پس از فتح غرناطه بعنوان حکمران این شهر منصوب شد و کتاب‌ سوزان و کشتار عظیمی به راه انداخت. تعداد کسانی که در دوران ریاست او بر انگیزیسیون سوزانیده شدند ۲۵۰۰ نفر گزارش شده است. دایرة المعارف یهود نام او را بعنوان غیر یهودی مشخص کرده ولی افزوده است که در سال ۱۵۰۹ به کمک یهودیان برای توسعه مسیحیت به شمال آفریقا لشکر کشید و منطقه اوران را مدتی کوتاه به اشغال درآورد. این بیانگر پیوند نزدیک کاردینال خیمنس با الیگارشی یهودی است. نام خاندان خیمنس مکرر در زمره شرکای اصلی خاندان یهودی/ مارانوی مندس به ثبت رسیده است. در اواخر سده هیجدهم و اوایل سده نوزدهم، خانواده‌ای بنام خیمنس را در انگلستان می‌یابیم که یهودی‌اند. سِر موریس خیمنس (۱۷۶۳ تا ۱۸۳۷)، که نام یهودی او موسس (موسی) است، از زرسالاران مهم انگلیس بود و از سرمایه‌ گذاران اصلی در تجارت سواحل غرب آفریقا. او مسیحی شد. برادرش بنام سِر دیوید خیمنس (۱۷۷۷ تا ۱۸۴۸) نیز مسیحی شد، به ارتش انگلیس پیوست و به درجه ژنرالی رسید.
قربانیان مارانو/ یهودی انگیزیسیون چه تعداد بودند؟
شمار کلیه کسانی که در محاکم تفتیش عقاید اسپانیا به قتل رسیدند، در بیشترین برآوردها ۳۱۹۱۲ نفر ذکر شده است. برخی محققین این رقم را گزافه میدانند و تعداد قربانیان را طی سال‏های ۱۴۸۰ تا ۱۷۵۸، یعنی در یک دوره طولانی ۲۷۸ ساله، تنها چهار هزار نفر ذکر میکنند. دائرة ‌المعارف یهود که مقاله‌ای مفصل در ۱۳ صفحه به انگیزیسیون اختصاص داده، تعداد کل مقتولین به دست محاکم تفتیش عقاید اسپانیا را، از آغاز تا سال ۱۸۰۸، ۳۱۹۱۲ نفر (بالاترین رقم) ذکر کرده است. شمار مقتولین محاکم پرتغالی از آغاز تا سده هیجدهم ۱۱۷۵ نفر ذکر شده است. دائرة المعارف آمریکانا تعداد کسانی را که به فرمان محاکم انکیزیسیون در سالهای تصدی تورکوئه‌مدا به قتل رسیدند دو هزار نفر میداند. ما نمیدانیم از این قربانیان چه تعداد مارانو (یهودی) بودند و چه تعداد مور (مسلمان). دایرة المعارف یهود تنها به قربانیان مسلمان محاکم تفتیش عقاید اشاره‌ای گذرا کرده است بی‌آنکه تلاشی برای تعیین شمار یهودیان به عمل آورد. اگر شمار قربانیان مسلمان و یهودی را به همان نسبت جمعیت مسلمانان و یهودیان شبه‌جزیره ایبری بدانیم و جمعیت مسلمانان را کمترین رقم (سه میلیون نفر) و یهودیان را بیشترین رقم (۳۳۰ هزار نفر) محاسبه کنیم؛ نسبت قربانیان یهودی و مسلمان انگیزیسیون یک به ده است. این روش علمی نیست؛ زیرا هم نسبت مسلمانان بسیار بیشتر بود (برای نمونه، شهر غرناطه در زمان سقوط ۵۰۰ هزار نفر جمعیت داشت که تنها ۲۰ هزار نفرشان یهودی بودند. این انبوه‌ترین یا از انبوه‌ترین جوامع یهودی شبه جزیره ایبری در آن زمان است. و هم، به گمان ما، تنها آن یهودیانی مورد پیگرد انکیزیسیون قرار گرفتند که در زمره مخالفین الیگارشی یهودی جای داشتند. اینان مرتدان یهودی و قرائیون یا کسانی بودند که به هر دلیل طعمه مخالفین قدرتمند خود میشدند و در رقابتهای مالی و سیاسی جان می‌باختند. بهرروی، باز بی‌هیچ دلیل، بالاترین برآوردها از شمار قربانیان محاکم انگیزیسیون را می‌پذیریم و فرض را بر آن میگذاریم که ادعای تاریخ‌ نگاری یهود صحت دارد و به راستی مارانوها آماج پیگرد انکیزیسیون بودند. در اینصورت نیز درمی‌یابیم که شمار مارانو/ یهودیان قربانی نمیتواند فراتر از سه چهار هزار تن باشد. این به راستی هجو تاریخ است؛ و شاید به همین دلیل است که مورخین دانشگاه عبری اورشلیم، به ‏رغم نگارش سه صفحه درباره انگیزیسیون و بهرغم دقتی که در سراسر کتاب خود در ذکر ارقام داشته‌اند، درباره شمار کشته‌ شدگان یهودی در محاکم تفتیش عقاید سکوت کرده‌اند.‌ این بررسی ابعاد عجیب دستکاری در تاریخ را نشان میدهد. روشن است که در یک دوران ۲۷۸ ساله، که آغاز و پایان آن به فاصله اواخر سلطنت شاه سلطان حسین صفوی تا زمان ماست، قتل سه چهار هزار انسان حادثه فوق‌‏العاده‌‏ای نیست. حتی اگر مجرمین عادی و دسیسه‌گران سیاسی از میان جمعیت ۳۰۰ هزار نفری یهودیان به مرگ محکوم میشدند همین رقم و حتی بیشتر به دست می‌آمد. کم نبودند یهودیان درباری که در طول ازمنه مختلف و در سرزمینهای گوناگون در دسیسه‌های سیاسی شرکت جستند و به این دلیل زندانی، تبعید یا مقتول شدند. یک نمونه، اسحاق آبرابانل است که در ماجرای توطئه علیه ژان دوم، پادشاه پرتغال، به کاستیل گریخت و البته جان سالم به در برد. نمونه دیگر، رودریگو لوپز پزشک مخصوص الیزابت اول است که از سوی فیلیپ دوم، پادشاه اسپانیا، مأمور قتل ملکه انگلیس شد؛ توطئه‌اش فاش شد و جان باخت. نمونه دیگر، جوزف سوس اوپنهایمر‌ است که با ستمگریهای خود نفرت مردمی را به جان خرید. نمونه دیگر، سعدالدوله وزیر یهودی ارغون شاه مغول، است که هم ملتی را به ستوه آورد و هم خیال فتح مکه و تبدیل آن به بتخانه ارغون داشت و نمونه‌ های فراوان دیگر. قتل سه چهار هزار نفر در فاصله قریب به سه سده در تاریخ‌نگاری رسمی غرب جایگاهی عظیم دارد. در مقابل، سه میلیون مسلمان بومی اسپانیا بدلیل ستم حکمرانان آلمانی‏‌تبار و همدستان یهودیشان مجبور به ترک سرزمین آباء و اجدادی خود میشوند، ده‏‌ها هزار تن از ایشان به قتل میرسند، تعدادی در محاکم تفتیش عقاید به آتش کشیده میشوند، برخی مجبور به ترک دین و آئین خود میشوند و این همه هیچ انعکاسی ندارد. نمونه‌ای گویا از سیطره این نگرش بر تاریخ‌نگاری رسمی غرب را در کتاب ویل دورانت می‌یابیم: او تنها در یک سطر کوتاه‌ تعداد مسلمانانی را که در سده شانزدهم از اسپانیا اخراج شدند سه میلیون نفر‌ ذکر میکند؛ ولی در فصلی با عنوان خروج بنی‌اسرائیل، به مهاجرت یکصد هزار نفر یهودی بیش از چهار صفحه اختصاص میدهد! دکتر عبدالهادی حائری مینویسد: بعد از سقوط غرناطه مسلمانان آن خطه در وضع بدتری قرار گرفتند. از آن پس، اسپانیای مسیحی تا جایی که توانست برای از هم گسستن مسلمانان و آسیب رساندن بر جهان اسلام کوشید. مسیحیان پیروز اسپانیا دست به شکنجه و آزار و تفتیش عقاید گروه‌‏های میلیونی مسلمانان زدند و در فاصله میان سقوط غرناطه و نخستین دهه سده هفدهم میلادی در حدود سه میلیون مسلمان را از وطن آواره کردند یا کشتند. او می‌افزاید: نویسندگان تاریخ اروپا بیشتر بر مسئله شکنجه و آزار یهودیان در روند تکاپوهای دستگاه بازجویی عقاید اسپانیا پای میفشارند. در سالهای واپسین، حتی کانونهای علمی و آموزشی کشور اسرائیل در این زمینه سرمایه‌گذاری کرده است. بگونه‌ای نمونه، دانشگاه عبری اورشلیم به پژوهشگری بنام حیم بینارت کمک هزینه‌ای در خور داد تا پیرامون موضوع به پژوهشی گسترده پردازد. ثمره کار بینارت چهار جلد کتاب ستبر است. داستان مهاجرت یکصد هزار یهودی اسپانیا و پرتغال در اواخر سده پانزدهم و سده شانزدهم میلادی نیز بدینگونه است. کمی پس از سفر کلمب (۱۴۹۲)، مهاجرت تدریجی گروه‌‏های یهودیان از سرزمین اسپانیا آغاز شد و چهار سال بعد (۱۴۹۶) یهودیان پرتغال نیز به این موج پیوستند. درباره ابعاد این مهاجرت و شمار یهودیان مهاجر نیز اغراق‌های فراوان صورت گرفته است. ولی امروزه محققین، از جمله مورخین دانشگاه عبری اورشلیم، کل یهودیان مهاجر را تنها حدود یکصد هزار تن میدانند که ۵۰ هزار نفر به سرزمینهای اسلامی و ۵۰ هزار نفر به سرزمینهای اروپایی مهاجرت کردند. از این میان ۲۰ هزار نفر به سرزمین فاس (مراکش) و در همین حدود یا بیشتر به عثمانی رفتند. این مهاجرت در یک زمان نبود. مهاجرت یکصد هزار نفری فوق در یک دوره طولانی یکصد ساله صورت گرفت. مهاجرت به شمال آفریقا و عثمانی و شرق اروپا در اواخر سده پانزدهم و نیمه اول سده شانزدهم صورت گرفت. مهاجرت به بنادر جنوبی اروپا، بویژه هلند، در اواخر سده شانزدهم. تاریخ‌نگاری یهود و به تبع آن تاریخ‌نگاری رسمی غرب، این مهاجرت را اخراج یهودیان از شبه جزیره ایبری عنوان میکند، آن را به سیاستهای ضدیهودی دستگاه تفتیش عقاید نسبت میدهد و در پیرامون آن مرثیه‌های فراوان در مظلومیت قوم یهود می‌سراید. این ادعا تا چه حد صحت دارد و انگیزه‌های واقعی این مهاجرت و پیامدهای آن چه بود؟ بررسی ما نشان میدهد که انتساب این مهاجرت به دستگاه تفتیش عقاید و ستم دینی کاملاً بی‌پایه است؛ زیرا کمی بعد این یهودیان را در صفوف شکارچیان برده در غرب آفریقا و تجار برده در شمال آفریقا، پلانتوکرات های جزایر هند غربی و بنیانگذاران ایالات متحده آمریکا، غارتگران هند و خاور دور، پایگاه‌های بومی الیگارشی مستعمراتی اروپا در سرزمینهای اسلامی، و صرّافان و تجار آمستردام و آنتورپ و لندن می‌یابیم و در پیوند همبسته با الیگارشی اروپا. به گمان ما، فرایند واقعی این مهاجرت چنین بود:
۱- طی سده‌های دهم تا سیزدهم میلادی در اسپانیای اسلامی شبکه‌ای از الیگارشی یهودی استقرار داشت که از انسجام، تشکل و ثروت فراوان برخوردار بود و در عین حال آشنا با فرهنگ و علومی که در کانونهای تمدن اسلامی شکوفا شده بود. اینان عموماً با زبان‌ها و دانش‌ های شرقی آشنایی داشتند و به دلیل عضویت در جامعه اسلامی با سراسر شرق اسلامی در پیوند اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بودند. در بنادر شکوفای تجاری جنوب ایتالیا نیز شبکه‌ای مشابه شکل گرفته بود. در سده پانزدهم این دو کانون پیوند همبسته داشتند و مراکز اصلی فرهنگ و اقتصاد جهانی یهودیان به‏‌شمار میرفتند.
۲- این کانون به هم‌پیوندی با الیگارشی غارتگر مسیحی اروپا گرایش داشت و از همدستی این دو یک شبکه غارت منطقه‌ای و سپس جهانی ایجاد شد. نقطه عطف این پیوند سقوط غرناطه و سفرهای کلمب و گاما است.
۳- پس از سفر کلمب بسوی قاره آمریکا، الیگارشی یهودی، در هماهنگی با دربارهای اسپانیا و پرتغال، شبکه‌های خود را در مراکز مهم تجاری جهان آن روز مستقر کرد و این اقدام با ایجاد یک موج جابجایی جمعیتی صورت گرفت. بخشی از این مهاجرین، یهودیان آشکار و بخشی یهودیان مخفی بودند. وضع قوانین شدید ضد خبرچینی از سوی سران یهودی اسپانیا درست در آستانه این حادثه تصادفی نیست.
به ‏نوشته دائرة المعارف یهود، پس از فتح غرناطه (۱۴۹۲)، فردیناند و ایزابل امتیازاتی به یهودیان این شهر دادند از جمله حق سکونت آنها در سایر مناطق اسپانیا بعنوان شهروندان تحت حمایت او، و نیز حق مهاجرت به شمال آفریقا در صورت تمایل‌شان. مهاجرت داوطلبانه به یقین امتیازی بود که به پاس مشارکت زرسالاران یهودی در فتح غرناطه داده شد زیرا در آن زمان شمال آفریقا از موقع تجاری برجسته‌ای برخوردار بود و به همین دلیل کمی بعد مهاجرت انبوهی از یهودیان به سرزمین فاس رخ داد. چگونه میتوان این مهاجرت سنجیده و سوداگرانه را به ستم دینی نسبت داد؟ توجه کنیم که درست در همان زمانیکه انگیزیسیون در اوج تکاپوی خود بود، یهودیان مقامهای شامخ در دربار سلطنتی اسپانیا داشتند و رهبران یهودی پیوند نزدیک خود را با دربار ملکه ایزابل حفظ کرده بودند. در پرتغال نیز چنین بود. مهاجرت وسیع یهودیان پرتغال به مراکز شکوفای تجاری جهان در دوران مانوئل ثروتمند (۱۴۹۶) آغاز شد. تاریخ‌ نگاری رسمی غرب از این مهاجرت با عنوان اخراج یهودیان یاد میکند. این در حالی است که در دربار مانوئل همچنان مارانوها و یهودیان حضور فعال داشتند؛ زیرا به تعبیر پیتر پیرسون، مانوئل نمیخواست توانمندیهای تجاری یهودیان را از دست بدهد. میدانیم که در سال‏‌ های پس از ۱۴۹۶ گاسپار یهودی به دردانه مانوئل بدل شد و رویی مندس از شرکای سفرهای گاما و المیدا بود. مورخین دانشگاه عبری اورشلیم مینویسند: مارانوها کارگزاران و واسطه‌هایی برجسته بودند و در تجارت با عثمانی و تجارت ادویه، بویژه میان شبه جزیره ایبری و مناطق دوردست مشرق زمین، بسیار موفق. آنان همچنین تجارت پرتغال را با کشورهای شمالی اروپا مرتبط ساختند. آنان می‌افزایند: فعالیت تجاری آنها (یهودیان/ مارانوهای مهاجر) بطرز چشمگیری رونق یافت نه فقط به دلیل پیوندهای آنان با یهودیان مرکز و شرق اروپا و ایتالیا و شمال آفریقا و عثمانی، بلکه همچنین بدلیل پیوندهای نزدیک‌شان با پرتغال و پادشاهان این کشور. این توضیحات روشن میکند که مهاجرت یهودیان/ مارانوها و استقرار شبکه جهانی آنان عامل بسیار مهمی در توسعه تجارت اسپانیا و پرتغال بود و قطعاً با مشارکت دربارهای اسپانیا و پرتغال و با اهداف سیاسی و اقتصادی انجام گرفت. حضور فعال یهودیان/ مارانوها در اقتصاد مستعمراتی پرتغال تا سده هفدهم تداوم داشت و تنها زمانی این پیوند افول کرد که پرتغال اهمیت خود را بعنوان یک امپراتوری جهانی از دست داد و کانون‏‌های جدید استعماری، بویژه هلند و انگلستان، سربرکشید. به ‏نوشته دائرة المعارف یهود، آخرین سرمایه‌گذاری مهم مارانوها در پرتغال مشارکت در تأسیس کمپانی برزیل (۱۶۴۹) بود.

حدیث :
رسول خدا صلى الله علیه و آله در آخرین خطبه اى که خواند فرمود: هر کس که دنیا و آخرت به او عرضه گردد و او دنیا را بر آخرت برگزیند خداوند را در حالتى دیدار خواهد کرد که هیچ حسنه اى که به وسیله آن از آتش دوزخ حفظ شود همراه او نیست، ولى کسى که آخرت را برگزیند و دنیا را ترک کند خداوند را در روز قیامت در حالتى دیدار خواهد کرد که از وى خوشنود است. 

ملکه ایرانی

روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید، از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟ سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم! لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم! مادر لویی که شاهد این صحنه بود او را صدا زد وگفت من علت را میدانم، زمانی که تو سه سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذار تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز ۴۱ سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند! فلسفه ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد! آیا شما هم این نیمکت را در روان خود ،خانواده و جامعه مشاهده میکنید؟


در داستان‌ها و آثاری که پیش از نظامی درباره‌ی اسکندر نوشته شده، در مورد حمله‌ی او به آذربایجان اشاره‌ای نرفته است و یا آن که تنها از این گفتگو شده که او آتشکده‌ها را ویران ساخت و مردم را وادار کرد از آتش پرستی رویگردان شوند. اما نظامی در این خصوص مطالب تازه‌ای پیش میکشد. اسکندر پیش از آن که به خاک آذربایجان گام گذارد، تعریف نوشابه ملکه و پادشاه بردع و فرمانروایی او را میشنود. از اینکه زنی اینگونه کشور داری میکند شگفت زده میشود.
سکندر چو لشگر به صحرا کشید
سراپرده سر بر ثریا کشید
در آن خرم آباد مینو سرشت
فرو ماند حیران ز بس آب و کشت
بپرسید کین بوم فرخ کراست
کدامین تهمتن بدو پادشاست
نمودند کین مرز آراسته
زنی راست با این همه خواسته
زنی از بسی مرد چالاک تر
به گوهر ز دریا بسی پاک تر
قوی رای و روشن دل و سرفراز
به هنگام سختی رعیت نواز
به مردی کمر بر میان آورد
تفاخر به نسل کیان آورد
کله داریش هست و او بی کلاه
سپهدار و او را نبیند سپاه
غلامان مردانه دارد بسی
نبیند ولی روی او را کسی
نظامی به هنگام رسیدن اسکندر به بردع، از آبادی و زیبایی این شهر که سبب بهت و حیرت وی شد، سخن میگوید.

زن کاردان با همه کاخ و گنج
ز طاعت نهد بر تن خویش رنج
ز پرهیزگاری که دارد سرشت
نخسبد در آن خانهٔ چون بهشت
دگر خانه دارد ز سنگ رخام
شب آنجا رود ماه تنها خرام
دیدار اسکندر و نوشابه، به منزله‌ی منظومه‌ای است کامل و مستقل که در این اثر گنجانده شده است. در اینجا قهرمان مورد مهر شاعر، از نظر خردورزی و ذکاوت و قدرت، با شاهان دیگر برابر نهاده شده است.
دگر باره نوشابهٔ هوشمند
ز نوشین لب خویش بگشاد بند
کزین بیش بر دل فریبی مباش
به ناراستی یک رکیبی مباش
ستیزه میاور درین داوری
که پیداست نامت به نام آوری
پیامت بزرگست و نامت بزرگ
نهفته مکن شیر در چرم گرگ
خمسه نظامی/ نوشابه پادشاه بردع

مروری بر جلد دوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سوم. زرسالاران یهودی و حکمرانان اروپا: تهاجم به اندلس آخرین سرمایه‌گذاری مالی سران یهودی در توسعه‌طلبی تاراجگرانه حکمرانان و الیگارشی اروپا نبود. این تجربه موفق، حرص دستیابی به ثروت‏‌های کلان از راه غارت را شعله‌ورتر ساخت. با سقوط غرناطه سرمایه‌گذاری در غارتگری‌‏های زمینی به بن‌بست رسید و بناچار عصر اکتشافات دریایی آغاز شد. این راهی است که با کلمب گشوده شد. کریستف کلمب کریستف کلمب (۱۴۵۱ تا ۱۵۰۶)، کسی که از سوی ایزابل مأمور سفر به ماوراء بحار و گردآوری پول برای خاندان سلطنتی اسپانیا شد، به گمان برخی از محققین از زمره یهودیان مخفی بود و برخی اسناد تازه‌یاب در جنوای ایتالیا تردیدی در تبار یهودی او برجای نگذاشته است. گفته میشود که وی از یک خاندان یهودی ایتالیایی بنام کلن بود که در گویش اسپانیولی همان کلمب است. امروزه، خاندان یهودی کلمبو (کلن‌های پیشین) در ایتالیا حضور دارند و یوسف کلمبو در سالهای اخیر استاد فلسفه در دانشگاه‌‏ های ایتالیا بود. کریستف کلمب هماره از پیوند خود با داوود سخن میگفت که گویای تبار یهودی اوست و شاهد انتسابش به خاندان شاهزادگان داوودی؛ و نیز نزدیکترین پیوندها را با جوامع یهودی و مارانو ایتالیا و اسپانیا داشت. سفر او به قاره آمریکا به پیشنهاد و با مشارکت مالی و سرمایه‌ گذاری یهودیانی بود که دربار اسپانیا را در قبضه خود داشتند. دایرةالمعارف یهود از اسحاق آبرابانل ، لویی سانتانگل و گابریل سانچز بعنوان سرمایه‌ گذاران سفر کلمب نام میبرد و می‌افزاید کلمب گزارش معروف سفر خود را خطاب به سانتانگل و سانچز نوشت که بلافاصله چاپ و در سراسر اروپا توزیع شد. این امر نشان میدهد که این دو متولیان سفر او بودند. سفر او به کمک نقشه‌هایی صورت گرفت که دو یهودی فراهم آورده بودند و در زمره همراهان او تعدادی از مارانوها حضور داشتند. ورنر سومبارت مینویسد کلمب برای تأمین هزینه‌های سفر اولش از لویی سانتانگل، عضو شورای سلطنتی اسپانیا، و گابریل سانچز پول گرفت. اولین نامه‌های کلمب خطاب به این دو است زیرا شرکای سفر دریایی او بودند. سفر دوم کلمب نیز با سرمایه یهودیان انجام شد. تعداد زیادی از یهودیان در زمره همراهان کلمب بودند و نخستین اروپایی که به خاک آمریکا گام نهاد یک یهودی بود بنام لویی دو تورس. توصیف ویل دورانت شاعرانه ولی گویاست و روشن میکند که سرمایه‌ گذاران سفر کلمب همان کسانی بودند که یک سال پیش هزینه تهاجم به غرناطه را فراهم آوردند. به ‏نوشته ویل دورانت، ایزابل بعلت بار سنگین طرح کلمب حاضر به پذیرش آن نشد. در این لحظه مهم و قاطع، یک یهودی تعمید یافته چرخ تاریخ را به گردش افکند. لویی دو سانتانگل، وزیر مالیه فردیناند، ایزابل را به نداشتن قوه تخیل و جرئت مبادرت به کارهای خطیر ملامت کرد، وی را با نوید مسیحی کردن مردم آسیا برانگیخت؛ و پیشنهاد کرد که خود، به یاری عده‌ای از دوستان، هزینه مالی سفر را تأمین کند. ‌چند تن یهودی دیگر، چون دن اسحاق آبرابانل، خوان کابررو و آبراهام سنئور، از نظر وی پشتیبانی کردند. ایزابل برانگیخته شد و جواهرات خود را برای تدارک پول لازم عرضه داشت. سانتانگل احتیاجی بدان ندید. از انجمن برادری که خود خزانه‌ دارش بود، ۱۴۰۰۰۰۰ مراودی وام گرفت؛ از جیب خود ۳۵۰۰۰۰ مراودی بر آن افزود؛ و کریستف کلمب همه این مبلغ را به اضافه ۲۵۰۰۰۰ مراودی دیگر دریافت داشت (مَراوِدی سکه دینار طلای سلسله مرابطین مراکش و اندلس، برابر با ١/٣٤ ریال اسپانیای مسیحی). شاه در هفدهم آوریل سال ۱۴۹۲ اوراق لازم را امضا کرد. سرانجام، در ۳ اوت ۱۴۹۲ سه کشتی حامل کلمب و ۸۸ نفر همراهان او راهی دریاها شدند. آنچه در روایت ویل دورانت جالب است دو چیز است: نخست علاقه شدید سانتانگل به مسیحی کردن مردم آسیا و دوم انجمن برادری که وی خزانه‌دار آن است. این انجمن برادری چیست؟ بدین‌سان، از نخستین گام آغازین تمدن جدید غرب به ‏نامهای مرموز و غیرقابل توضیح برمیخوریم که همه به یهودیان مرتبط است. جان پاری استاد دانشگاه هاروارد، نیز نقش اصلی لویی سانتانگل را در ماموریت کلمب مورد تأکید قرار داده است. لویی سانتانگل به الیگارشی یهودی شهر بلنسیه (والنسیا)، در شرق شبه جزیره ایبری، تعلق داشت. بلنسیه نخستین بار، کمی پس از سقوط طلیطله، مورد تهاجم آلفونسوی ششم و وزیر حیله‌گرش یوسف فریزوئل قرار گرفت (۱۰۸۶م.) و شاه کاستیل یک گروه یهودی را بعنوان نمایندگان خود در این ایالت گمارد. کمی بعد شهر بدست مسلمانان افتاد. بار دیگر، در سال ۱۰۹۵م. بلنسیه به اشغال اِل سید درآمد. مردم شهر پس از محاصره‌ای سخت طی پیمانی تسلیم شدند مشروط بر این‌که این تاراج‌گر مسیحی مسلمانان را بعنوان اسیر جنگی بدست یهودیان ندهد و یهودیان را بر سر آنان نگمارد. این پیمان نیز به روشنی حضور جدی یهودیان را در کنار اِل سید نشان میدهد. بلنسیه پس از مرگ اِل سید بار دیگر بدست مسلمانان افتاد تا سرانجام جیمز اول، شاه آراگون، آن را به اشغال درآورد. یهودیان در این زمان (۱۲۳۸م.) شش و نیم درصد جمعیت شهر را تشکیل میدادند. از سالها پیش از اشغال بلنسیه، برخی از آنان، چون بهیا و پسرش سلیمان قسطنطنیه‌ای (سلیمان بن بهیا) و سلیمان بونافوس بعنوان مترجم و پزشک در خدمت جیمز اول بودند. اشغالگر آراگونی پس از تصرف شهر، املاک وسیعی به الیگارشی یهودی بخشید. خاندان سانتانگل نیز، که در آن زمان چینیلو نام داشت، در خدمت شاهان مسیحی بودند و بعدها یکی از آنان بنام آزاریاس چینیلو بظاهر مسیحی شد و نام لوئی دو سانتانگل را بر خود نهاد. نوه او، که او نیز لویی دو سانتانگل نام داشت، از سال ۱۴۸۱ تا زمان مرگ (۱۴۹۸) وزیر مالیه دربارهای فردیناند و ایزابل بود و سپس برادرش یائیم و پسر او فرناندو جانشین وی شدند. به ‏نوشته دایرةالمعارف یهود، سانتانگل ۱۱۴۰۰۰۰ مراودی برای سفر کلمب تأمین کرد و نخستین نامه کلمب (۱۸ فوریه ۱۴۹۳)، شامل توصیف جالبی از یافته‌ هایش، خطاب به اوست. گابریل سانچز از خاندان زرسالار الیزار شهر سرقسطه (ساراگوسا) است. پدرش مسیحی شد و پدرو سانچز نام گرفت و پسر او بنام لوئی سانچز خزانه‌دار کل دربار آراگون شد. گابریل سانچز ابتدا دستیار برادرش بود و پس از مرگ وی خزانه‌داری آراگون را بدست گرفت. نامه مورخ مه ۱۴۹۳ کلمب خطاب به سانچز است. گابریل سانچز در سال ۱۵۰۵ درگذشت و پسرش لویی جانشین او شد. لویی سانچز تا زمان مرگ (۱۵۳۰) در این سمت بود و سپس برادرش، گابریل خزانه‌دار دولتهای آراگون و کاستیل شد. خاندان سانچز در سده شانزدهم با برخی خاندان های اشرافی اسپانیا، چون گوریا و مندوزا وصلت کرد. در حوالی نیمه سده شانزدهم، یکی از اعضای این خاندان، بنام آنتونیو سانچز پزشک دربار پرتغال بود. در سال ۱۵۶۴، آنتونیو در بندر بوردوی فرانسه استقرار یافت و پسرش فرانسیسکو سانچز (۱۵۵۰ تا ۱۶۲۳) در ایتالیا فیلسوف و پزشک و منجمی نامدار شد. او در محافل فرهنگی آن زمان اروپا متفکری متنفذ به ‏شمار میرفت. در سده هیجدهم، یکی از اعضای این خاندان، بنام آنتونیو نانز سانچز (۱۶۹۹ تا ۱۷۸۳)، را در آمستردام می‌یابیم. او به روسیه رفت؛ پزشک خاندان تزار شد و مورد توجه کاترین دوم، ملکه مقتدر روسیه، قرار گرفت. در تهاجم ماوراء بحار خاندان سلطنتی پرتغال نیز، چون اسپانیا، یهودیان نقش درجه اول داشتند. پیوند الیگارشی یهودی با دربار پرتغال به آغاز تأسیس این دولت در سده دوازدهم میلادی میرسد. در سده‌های چهاردهم و پانزدهم خاندان ناوارو از متنفذترین خاندانهای یهودی پرتغال بود. موسس ناوارو (متوفی ۱۳۷۰) پزشک مخصوص پدرو اول پادشاه پرتغال (۱۳۵۷ تا ۱۳۶۷)، مسئول گردآوری مالیات کشور و به مدت ۳۰ سال حاخام کل یهودیان پرتغال بود. عنوان اشرافی و موروثی ناوارو از سوی پادشاه پرتغال به او اعطا شد. سپس، پسرش یهودا (جودا) ناوارو همان مشاغل را در دربار ژان اول، پسر نامشروع پدرو اول (۱۳۸۵ تا ۱۴۳۳)، بدست گرفت. هنری دریانورد سومین پسر این شاه بود و نخستین مستملکات ماوراء بحار پرتغال (۱۴۱۵) در این زمان بدست آمد. یهودا ناوارو و سلیمان (سولومون) نگرو کلیه درآمدهای مالیاتی پرتغال را طی یک مقاطعه پنج ساله به مبلغ ۲۰۰ هزار لیور در دست خود داشتند (لیوِر، سکه فرانسه در عهد شارلمانی). عنوان نگرو در نام این یهودی نشانه آن است که وی بعنوان تاجر بردگان سیاه آفریقایی شهرت داشت. یهودا ناوارو در پرتغال دارای املاک پهناور بود. سپس، موسس ناوارو جانشین پدر شد. موسس ناواروی اخیر (متوفی ۱۴۱۰) نیز پزشک مخصوص ژان اول و حاخام کل یهودیان پرتغال بود. دایرة‌المعارف یهود مینویسد: در سده پانزدهم میلادی، یهودیان نقش مهمی در سرمایه‌داری سلطنتی پرتغال ایفا نمودند. ولی توضیح بیشتر درباره این نقش مهم بدست نمیدهد. معهذا، میدانیم که در دستگاه هنری دریانورد یهودیان حضور داشتند و راهنمایان سفرهای او به قاره آفریقا بودند. و نیز میدانیم که مانوئل ثروتمند، بنیانگذار امپراتوری جهانی پرتغال، بیش از اسلاف خود به یهودیان توجه داشت. در دوران مانوئل اول پادشاه پرتغال (۱۴۹۵ تا ۱۵۲۱)، و به دستور او بود که سفر تاریخی واسکو داگاما انجام شد؛ از آن پس پرتغال مستملکات وسیعی را در سراسر جهان متصرف شد و به اوج قدرت جهانی خویش دست یافت. مانوئل از این‌طریق به ثروتی انبوه رسید تا بدانجا که مانوئل ثروتمند نام گرفت. پیرسون، مانوئل را از حامیان فرهنگ جدید رنسانس معرفی کرده است. پس از مانوئل، پسرش ژان سوم بر پرتغال سلطنت کرد (۱۵۲۱ تا ۱۵۵۷). او فعالیت میسیونرهای یسوعی را مورد حمایت قرار داد و آن را توسعه بخشید. وی در ادامه سیاست توسعه‌ طلبی ماوراء بحار پدر، سرزمین برزیل را اشغال نمود و بدین‌سان کشتزارها و معادن غنی برزیل به پشتوانه‌ مالی بسیار مهمی برای دولت پرتغال بدل شد. در زمان ژان سوم بود که فاکتوری پرتغالی‌‏ها در بندر ماکائو، برای تجارت با چین، آغاز به کار کرد. ژان سوم در فرمان‏‌ هایش، خود را فرمانروای درون و برون دریای آفریقا، ارباب گینه و مستملکات، دریاها و تجارت اتیوپی، عربستان، ایران و هند میخواند. اطلاق این عناوین گویای روانشناسی پرتغالی‏‌ها در سده شانزدهم میلادی است. در زمان سفر واسکو داگاما منجم دربار مانوئل یک یهودی بنام آبراهام زاکوتو (۱۴۵۲ تا ۱۵۱۵) بود. پیش از اعزام گاما، مانوئل با زاکوتو مشورت کرد و منجم یهودی پیشگویی کرد که موفقیت‌ های بزرگ نصیب پرتغال خواهد شد و بخش بزرگی از هند به تملک او درخواهد آمد. مانوئل ناوگان گاما را به نقشه‌ها و ابزار ستاره‌شناسی زاکوتو مجهز کرد و واسکو داگاما نیز پیش از سفر با زاکوتو دیدار و مشورت نمود. دایرةالمعارف یهود مینویسد: زاکوتو نقش مهمی در اکتشافات اسپانیایی‌‏ها و پرتغالی‌‏ها داشت؛ و کریستف کلمب نیز در سفرش از جداول و نقشه‌های ستاره‌شناسی زاکوتو استفاده کرد. امروزه، این نقشه‌ها به همراه یادداشت‏‌های کلمب در آرشیوهای اسپانیا موجود است. نقش سران یهودی در اکتشافات دریایی پرتغال به زاکوتو محدود نمیشود. آنان، چون اسپانیا، سرمایه‌ گذاران اصلی این سفرها بودند. میدانیم که یکی از کشتی‏‌های گاما در سفر دوم او (۱۵۰۲) به رویی مندس (دبریتو) تعلق داشت. رویی مندس به سال ۱۵۰۵ در مشارکت با لوکاس رم آلمانی سه کشتی را در زمره ناوگان فرانسیسکو دالمیدا راهی شرق کرد. قطعاً مندس تنها یهودی شریک در این ناوگان نبود. خاندان مندس شاخه‌ای از خاندان زرسالار بن‌ونیزت، رئیس الیگارشی یهودی بارسلونا، است که بعنوان پزشک، منجم، مقاطعه‌کار مالیاتی و دیپلمات با دربارهای اسپانیا پیوند نزدیک داشتند و برخی از ایشان مترجمین برجسته آثار علمی فرهنگ اسلامی به زبان‏‌های اروپایی بودند. در نسل بعد، دو برادر مارانو از این خاندان، بنام‌های فرانسیسکو مندس (متوفی ۱۵۳۷) و دیوگو مندس (۱۴۹۲ تا ۱۵۴۲)، را در زمره تجار مهم ادویه و سنگهای قیمتی می‌یابیم. فرانسیسکو در لیسبون مستقر بود و دیوگو مرکز کار خود را در بندر آنتورپ قرار داد. پس از مرگ فرانسیسکو (۱۵۳۶)، همسر او، بنام گراسیا ناسی، نیز در آنتورپ مستقر شد. دیوگو مندس بزرگترین تاجر ادویه اروپا در زمان خود به شمار میرفت و بخش عمده تجارت فلفل و ادویه شمال اروپا، که بزرگترین بازار این کالا بود، در انحصار او بود. مندس صرافی چنان ثروتمند بود که به دولت‏‌های هلند، انگلیس و پرتغال وام‌های کلان میداد. دایرةالمعارف یهود مینویسد در اواخر سده شانزدهم، در دوران فیلیپ دوم، کنسرسیومی مرکب از خاندانهای مسیحی و مارانو (خاندان کاردینال خیمنس و خاندان‏‌ های مندس و مندوزا) انحصار توزیع ادویه و فلفل را در بازارهای قاره اروپا بدست داشت. با نقش حیرت‌ انگیز اعضای خاندان مندس، از جمله در دربار عثمانی، بعدها آشنا خواهیم شد. نقش یهودیان در سفرهای اکتشافی پرتغالیان در اینجا به پایان نمیرسد. هرچند واسکو داگاما چون کریستف کلمب، خود مارانو نبود؛ ولی یهودیان در زمره همراهان او حضور فعال داشتند. شناخته‌ شده‌ترین آنان فردی است که او را ‏بنام گاسپار داگاما (۱۴۴۰ تا ۱۵۱۰) می‌شناسیم. درباره زندگی این ماجراجوی مرموز یهودی، شاید به عمد، گزارش‏‌ها مبهم و ضد و نقیض است. روایات رسمی چنین است: دایرةالمعارف یهود‌ نام قبلی او را یوسف عادل ذکر کرده است و مدعی است که در یک خانواده یهودی در شهر پوسن لهستان به دنیا آمد و در نو‌جوانی به فلسطین و اسکندریه و از آنجا بهمراه تجار سنگهای قیمتی به هند رفت. در هند مسلمان شد و به خدمت سلطان بیجاپور درآمد و در تصدی امور مالی دولت او مشارکت داشت. زمانی که کشتی واسکو داگاما به ساحل هند رسید (۱۴۹۸)، گاسپار با قایق به او پیوست و بهمراه وی به پرتغال رفت. مانوئل به شدت تحت تأثیر اطلاعات فراوان گاسپار از سرزمین‌‏های شرق قرار گرفت؛ او را در زمره درباریان خود جای داد و اجازه داد به تجارت با هند بپردازد. در پرتغال به گاسپار هندی شهرت داشت. گاسپار در سال ۱۵۰۰ بهمراه پدرو کابرال راهی دریاها شد و زمانی‌که نیکولائو کوئلو نخستین بار در ساحل برزیل پیاده شد همراه او بود. در بازگشت از این سفر، مدتی در جزایر کیپ ورد بود (جزایر فوق، واقع در غرب آفریقا، در سال ١٤٥٥ به تصرف کارگزاران هنری دریانورد درآمد و به پایگاه مهم تجارت برده پرتغالیها بدل شد). در آنجا آمریگو وسپوچی (آمریکو وسپوس)، ماجراجوی دریایی که بعدها دنیای جدید بنام او قاره آمریکا خوانده شد، درباره سفرش با گاسپار مشورت کرد. در سفر دوم واسکو داگاما (۱۵۰۲) بهمراه او بود؛ و به کمک گاسپار و خویشاوندان یهودی همسرش، که در کوچن (ساحل مالابار) مستقر بودند، پایگاه مهم پرتغالی‌‏ها در این منطقه احداث شد. در سال ۱۵۰۵، بار دیگر گاسپار بهمراه فرانسیسکو دالمیدا راهی شرق شد. این بار به مدت پنج سال در هند ماند و بطور منظم با مانوئل مکاتبه داشت. در این دوران، گاسپار نماینده تجاری و سیاسی و اطلاعاتی پادشاه پرتغال در سواحل هند به شمار میرفت و به تجار پرتغالی در خرید فلفل و سنگهای قیمتی کمک میکرد. در تهاجم المیدا (۱۵۱۰) به بندر کالیکوت شرکت داشت و احتمالا در همین زمان درگذشت. به ‏نوشته جئوفری ویگودر، اطلاعات گاسپار از هند در جریان جنگهای پرتغالی‌‏ها با مردم هند برای ایشان بسیار مفید بود. به ‏نوشته دایرةالمعارف یهود، گاسپار داگاما به زبان‏‌های متعدد آشنایی داشت و مورد علاقه مانوئل بود. برخی مندرجات این زندگینامه را بدون یافتن پاسخ برخی پرسش‌ها نمیتوان پذیرفت: آیا پذیرفتنی است که یک یهودی ناشناس چنین به سهولت مورد اعتماد پرتغالی‏‌ها قرار گیرد و چنین به سرعت در دربار مانوئل جایگاهی رفیع یابد؟ آیا سفر زمینی گاسپار به هند، استقرار خانواده همسرش در ساحل کوچن و استخدام او در دستگاه دولت بیجاپور یک برنامه از پیش طراحی‌ شده اطلاعاتی و مقدمه‌ای بر تهاجم پرتغالی‏‌ها به سواحل هند نبود؟ آیا براستی گاسپار از یهودیان پرتغال نبود و انتساب خانواده او به لهستان و اقامتش از نوجوانی در هند افسانه‌ای نیست که برای پنهان کردن این رابطه جعل شده است؟ بهرروی، اگر گاسپار در تهاجم به بندر کالیکوت شرکت داشت، احتمالا پیش از آن در حمله به دولت بیجاپور و اشغال بندر گوا نیز شرکت داشت. گاسپار داگاما تنها نمونه در نوع خود نیست هرچند معروفترین آنهاست؛ گاسپارهای فراوان دیگری نیز در زمره ماجراجویان دریایی این زمان بودند. آنگاه که گاسپارها را در کنار کریستف کلمب قرار دهیم و جایگاه آنان را در کنار شخصیت‏‌های مهم یهودی این زمان- چون اسحاق آبرابانل، لویی سانتانگل، گابریل سانچز، آبراهام سنئور، آبراهام زاکوتو، ناواروها، مندس ها و غیره و غیره- ترسیم کنیم به تصویری روشن از یک شبکه منسجم زرسالاری یهودی در دربارهای اسپانیا و پرتغال دست می‌یابیم که سهم اصلی را هم در سقوط غرناطه و هم در ایجاد موج تهاجم ماوراء بحار اواخر سده پانزدهم و اوایل سده شانزدهم میلادی بدست داشت. این شبکه در بنادر جنوبی ایتالیا، مهد کهن تجارت دریایی، نیز شاخه‌های خود را داشت؛ و تصادفی نیست که کارگزاران دریایی ریز و درشت دربارهای اسپانیا و پرتغال و سپس انگلستان ایتالیایی بودند. بدین‌سان، واژه مرموز انجمن برادری، که ویل دورانت از آن یاد کرده، معنایی روشن می‌یابد.

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: بدرستى که مومن کسى است که در هنگام خشم، خشمش او را از حق بیرون نبرد و در هنگام خوشنودى، خوشنودى اش وى را به باطل داخل نکند و در هنگام قدرت و توانایى بیش ‍ از آنچه که متعلق به خود اوست را نگیرد.

کلنگ گیتس

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر. پرسیدند: چه کسی؟ گفت: سالها قبل زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی فکر خودم را به طراحی مایکروسافت تمرکز دادم، روزی در فرودگاه نیویورک بودم، قبل از پرواز چشمم به روزنامه افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.
گفتم: آخه من پول خرد ندارم! گفت: برای خودت! بخشیدمش!
سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.
بقدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را میگوید؟!
بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته... یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره، خلاصه دعوتش کردند اداره؛ از او پرسیدم: منو میشناسی؟
گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسد تون.
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟
گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.
گفتم: حالا میدونی چه کارت دارم؟ میخواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.
جوان پرسید: چطوری؟
گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت میدهم. (خود بیل‌گیتس میگوید این جوان وقتی صحبت میکرد مرتب میخندید) جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟ گفتم: هرچی که بخواهی! اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟ بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام، به اندازه تمام آنها به تو میبخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!
گفتم: یعنی چی؟ نمیتوانم یا نمیخواهم؟
گفت: میخواهی اما نمیتونی جبران کنی!
پرسیدم: چرا نمیتوانم جبران کنم؟
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه. اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی، تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس میکنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.


البته اینکه بیل گیتس سرش توی آخور صهیونهای کودک کش هست شکی نیست، حتی شواهدی وجود داره که این مردک از اعضای ایلومناتی هست و با این همه ثروت نوکری اونا رو میکنه، ولی حق شناس بودن اخلاق خوبی هست که میشه از افراد منفی هم یاد گرفت، مولا علی علیه‌السلام میفرماید: در سگ ۱۰ ویژگی خوب وجود داره که مومن خوبه اونا رو داشته باشه، که یکی از این ۱۰ ویژگی رو همگی میدونیم وفاداری هستش، خلاصه اگر بیل گیتس از سگ هم کمتر باشه و فقط یک ویژگی خوب داشته باشه، بازم میشه همون یک ویژگی خوب رو الگو گرفت.

برای پختن پلو به مقدار زیاد، از قابلمه بزرگی بنام دیگ استفاده میکنند، و از قاشق های بزرگی بنام کفگیر برای هم زدن و کشیدن پلو استفاده میشود. در زمانهای قدیم که مردم نذر میکردند و غذا می پختن، مردم برای گرفتن غذای نذری صف میکشیدند. از آنجا که جنس کفگیرها فلزی بود وقتی به دیگ میخورد صدا میداد. هنگامی که غذا در حال تمام شدن بود و پلو به انتها میرسید این کفگیر در اثر برخورد به دیگ صدا میداد و آشپزها وقتی که غذا تمام میشد کفگیر را ته دیگ میچرخاندند و با اینکار به بقیه کسانی که در صف بودند خبر میدادند که غذا تمام شده است. کم کم این کار بصورت ضرب المثل در آمد و وقتی کسی از آنها سوال میکرد که غذا چی شد. میگفتند از بدشانسی وقتی به ما رسید کفگیر به ته دیگ خورده بود (یعنی غذا تمام شد) امروزه از این ضرب المثل موقعی استفاده میشود که میخواهند به فردی بگویند دیر رسیده و دیگر مثل قبل توانائی یا ثروت قبلی را ندارد و قادر به کمک کردن به او نیستند.

نوشابه

نظامی در اسکندنامه و منظومه‌ی نوشابه: یکی دیگر از شیرین‌ترین بخش‌های شرفنامه، منظومه‌ی نوشابه است. ماجرای سفر اسکندر به اندلس و دیدارش با زن فرمانروایی به نام قدافه، از روزگاران باستان در مشرق زمین رایج بود و فردوسی نیز در شاهنامه به شرح این روایت پرداخته است. نظامی برای خلق منظومه‌ای زیبا از تاریخ کهن سرزمین خود، تصمیم گرفت از این روایت استفاده کند. در سرودن این منظومه، به داستان شیرینِ مهین بانو نظر داشته است و می‌خواسته آن را به نوعی تکمیل کند. نوشابه ی نظامی، فرمانروای بردع کهن (هروم) است. سراینده، این دختر افسانه‌ای آذربایجانی را با نجیب‌ترین کیفیات و خصال انسانی تجسم بخشیده است. نوشابه دختری با عصمت و با حیاست که چون طاووس زیبا، بسان آهو جَلد و زرنگ، فرشته‌خو و با اراده، یک تُرک اصیل است.


هنرمند سترگ به هنگام تصویر سیمای او باز به سنتی پاک و شایسته که ناشی از افکار پیشتاز و مترقی ترکانه‌ی اوست، بر میگردد و بعد خلاف بینش مرتجعانه‌ی دربار ستایان آن عهد، از نیروی خرد پر تحرک زن و نقش عظیم وی در راه تأمین آسایش و سعادت برای انسانها، سخن میگوید.

در سرزمینی که نوشابه بر آن فرمان میراند، دیگر زنان نیز در کارهای مهم دولتی شرکت دارند. همه‌ی کارهای درباری وی، در دست زنان است. مردان، فقط به کار دفاع از کشور گماشته شده‌اند. در سایه‌ی دادگستری و کیاست نوشابه، بردع به زیباترین و آبادترین شهر جهان بدل میشود، شاعر درباره‌ی این شهر که در آن زمان هروم گفته میشد، چنین میگوید:
خوشا ملک بردع که اقصای وی،
نه اردیبهشت است بی‌گل، نه دی
تموزش گل کوهساری دهد،
زمستان نسیم بهاری دهد،
بهشتی شده بیشه پیرامنش،
مگر کوثری بسته بر دامنش
ز تیهو و دراج و کبک و تذرو،
نیابی تهی سایه‌ی بید و سرو
گرایند بومش به آسودگی،
فروشسته خاکش ز آلودگی،
همه ساله ریحان او سبزشاخ
همیشه در او ناز و نعمت فراخ
علفگاه مرغان این کشور اوست
اگر شیر مرغت بباید، در اوست،
زمینش به آب زر آغشته‌اند
تو گویی در آن زعفران کشته‌اند،
خرامنده بر سبزه‌ی آن زمی‌
خیالی نبیند، به جز خرمی.
شاعر وطندوست با استفاده از یک افسانه‌ی تاریخی، وضع بردع را در آن روزگار و ویران شدن این شهر زیبا را به دست اشغالگران بیگانه با مهارت مجسم میکند:
کنون تخت آن بارگه گشت خُرد،
دبیقی و دیباش را باد بُرد
فرو ریخت آن تازه گل‌ها ز باد،
وز آن نار و نرگس برآمد غبار
به جز هیزم خشک و سیلاب تر،
نبینی در آن بیشه، چیز دگر.
شاعر در آرزوی آن است که جلال پایمال شده‌ی سرزمینش دگرباره زنده شود و معتقد است که این امکان پذیر نیست مگر در سایه‌ی عدالت، صلح و امنیت.

مروری بر جلد اول کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش سی و پنجم. رازهای تمدن جدید غرب و تکوین و پیدایش قوم یهود، حاخام ها، بین النهرین و تلمود: پیشینه استقرار یهودیان در بین‌النهرین و ایران به زمان تبعید بابل و سقوط امپراتوری بابل بوسیله کوروش هخامنشی (۵۳۹ پیش از میلاد) میرسد. سرنوشت این مهاجرین، بویژه پس از سقوط دولت هخامنشی، روشن نیست. جوزفوس فلاویوس، مورخ یهودی سده اول میلادی، مدعی است که آنان یک جامعه بزرگ را در ایران بنیاد نهادند؛ شمارشان هزاران هزار است و چنان انبوه‌اند که کسی نمیداند چه تعدادند. دایرة المعارف یهود شمار آنان را در این زمان ۸۰۰ هزار الی ۱/۲ میلیون نفر ذکر میکند، یعنی ده الی ۱۲ درصد جمعیت بین‌النهرین. این رقم مطلقاً پذیرفتنی نیست. این جمعیت انبوه باید نشان سیاسی و فرهنگی برجسته‌ای در تاریخ ایران به یادگار می‌نهاد که نمیشناسیم. در زاد و ولد تبعیدیان بابل تردید نیست؛ ولی به نظر میرسد بسیاری از ایشان، و در رأس آن خاندان سلطنتی داوودی، طی سده‌ها اقامت در ایران هویت یهودی خود را از دست دادند، در جامعه ایرانی بطور کامل مستحیل شدند و نام و نشانی از ایشان برجای نماند. در واپسین سده پیش از میلاد برخی از خاندانهای متنفذ یهودی بین‌النهرین را میشناسیم. برای نمونه، حنامل بابلی، بصیرا و هیلل بابلی (نیای یهودا ناسی) به سه خاندان مهم بین‌النهرین تعلق داشتند که در زمان هیرود به فلسطین آمدند و مناصب شامخ روحانی/ قضایی را بدست گرفتند. ولی نمیدانیم اینان از تبار تبعیدیان بابل اند یا مهاجرین جدید به بین‌النهرین. اخلاف هیلل بابلی بعدها خود را به خاندان داوود منتسب ساختند ولی این در زمان یهودا ناسی رخ داد و در سده نخست میلادی و پیشتر چنین ادعایی مطرح نبود. بعلاوه، حتی در نیمه سده دوم میلادی، در زمان ربی شمعون بن جمالیل دوم (پدر یهودا ناسی)، الیگارشی یهودی مستقر در فلسطین بر یهودیان بین‌النهرین اقتدار داشت: یکی از سران یهودی بین‌النهرین، بنام ربی ناتان، بدلیل سهمی که در برانداختن حکمران ایرانی بین‌ النهرین ایفا نمود، از سوی حکمران بعدی بعنوان رئیس یهودیان منطقه منصوب شد. این خوشایند ربی شمعون بن جمالیل دوم نبود و وی ناتان را به این دلیل مورد شماتت قرار داد. اگر یهودیان بین‌النهرین از چنان وزن و کمیت و تبار شامخ برخوردار بودند این نوع رابطه معنا نداشت. افسانه‌های یهودی پیشینه تداوم نهاد رش گلوتا (شاه در مهاجرت) در بین‌النهرین را از زمان تبعید بابل میداند. این نیز پذیرفتنی نیست. اولین نشانه‌های روشنی که از وجود نهاد ریاست یهودیان (ناسی‌گری) در بین‌النهرین میشناسیم به نیمه سده دوم میلادی تعلق دارد و همان ماجرای ربی ناتان است که ذکر شد. و نخستین شاه داوودی بین‌النهرین که میشناسیم همان هونا، معاصر یهودا ناسی است که به اواخر سده دوم میلادی تعلق دارد. در روایت است که یهودا ناسی گفته بود اگر هونا در فلسطین مستقر شود از او اطاعت خواهد کرد زیرا هونا از تبار پسری خاندان داوود است و خود او از تبار دختری این روایت تنها نشانه اقتدار یهودا ناسی است و بیانگر تلاش او برای افزایش فرهمندی نهاد رش گلوتا و جلب احترام یهودیان به آن نه بیشتر. تردیدی نیست که یهودا ناسی ریاست یهودیان بین‌النهرین را نیز بدست داشت. این قرائن نشان میدهد که در سده دوم میلادی جامعه یهودی بین‌النهرین جامعه‌ای جوان به شمار میرفت. بهرروی، پیشینه اقامت تبعیدیان بابل در بین‌النهرین سنتی بود که بر بنیاد آن در سده‌های اول تا پنجم میلادی، بویژه بدلیل آشوب‌های سرزمین فلسطین و اوج‌گیری انقلاب مسیحیت، به استقرار بسیاری از خاندانهای ثروتمند و اشرافی یهود در این سرزمین انجامید. نخستین نشانه‌های جدی حضور یهودیان در ایران اشکانی به دوران فروپاشی این دولت و تأسیس دولتهای کوچک خودمختار بین‌النهرین و غرب ایران میرسد. این در حوالی سال ۳۰ میلادی و در زمانی است که اردوان سوم، پادشاه اشکانی، به شدت درگیر جنگ خانگی بود. مهمترین این دولت‌ها ادیابن است. قلمرو ایالت/ دولت ادیابن از غرب دریاچه ارومیه آغاز میشد و مرزهای کنونی ایران و عراق و ترکیه را درمینوردید. این تقریباً منطبق است با سرزمین دولت کهن آشور. از این پس، هر چند ادیابن رسماً تابع دولت اشکانی به شمار میرفت ولی در عمل دولتی مستقل بود. در سال‌های ۳۶ تا ۶۰ میلادی ایزت دوم (ایزد) حکومت ادیابن را بدست داشت. او فردی متنفذ بود و در صعود مجدد اردوان سوم، پادشاه مخلوع، به سلطنت نقشی مهم ایفا کرد و به پاس آن اجازه یافت تا چون پادشاهان اشکانی تاج شاهی بر سر نهد. مادر ایزت هلنا نام داشت. این زن به تأثیر از یک تاجر ثروتمند یهودی بنام انانیاس به آئین یهود گروید. هلنا پسرش را نیز یهودی کرد و به تأسی از این دو بزرگان و مردم ادیابن به آئین یهود گرویدند. گفته میشود در سال ۴۶ میلادی ملکه هلنا به زیارت بیت‌المقدس نیز رفت. در کتاب اعمال رسولان (اواخر سده نخست میلادی) از حضور زوار یهودی پارتی و مادی و عیلامی در بیت‌المقدس خبر داده شده که به زبان‌های بومی خویش تکلم میکردند. این نشان میدهد که در این زمان موج گروش به آئین موسوی، به سان امپراتوری روم، ایران اشکانی را نیز فراگرفته بود. مع‌هذا، یهودیت خاندان سلطنتی و مردم ادیابن دوامی نداشت و، درست به‌سان یهودی شدگان امپراتوری روم، در اواخر سده نخست میلادی تمامی آنان به مسیحیت پیوستند. گروش مردم ادیابن به آئین موسوی نه تنها برای الیگارشی یهودی سودی نداشت بلکه از آغاز سده دوم میلادی دولت ادیابن به کانون توسعه مسیحیت در بین‌النهرین و سوریه بدل شد و بسیاری از یهودیان نوکیش را به خود جلب نمود. در این زمان، خاندان بصیرا متنفذترین خانواده یهودی مستقر در بین‌النهرین به شمار میرفت (ظاهرا تنها منبع ماجرای ادیابن گزارش جوزفوس فلاویوس، مورخ یهودی، است. خانم پیگول وسکایا بر آن است که وی با جهت گیری خاص از گروش هلنا و ایزت به آئین یهود گزارشی اغراق آمیز به دست داده است. تاریخ‌نگاری یهود میکوشد تا پیشینه استقرار یهودیان در بین‌النهرین را کهن و خطی ممتد جلوه دهد که از تبعید بابل آغاز شد و به دوران ساسانی پیوست. گفتیم که مدارک تاریخی مؤید این ادعا نیست. مع‌هذا، روشن‌ترین گواه زمان تکاپوی سه کانون مهم فرهنگی یهودیان در بین‌النهرین است که یا در سده سوم میلادی به پا شدند یا در این زمان اهمیت یافتند. کهن‌ترین این کانونها حوزه نهردعا است. نهردعا قلعه‌ای در حاشیه رود فرات و در ۵۰ کیلومتری تیسفون بود و سکنه آن یهودی بودند. گفته میشود این همان مکانی است که یهویاکین، شاه یهود، و اشراف تبعیدی یهودی در زمان بخت‌النصر در آن میزیستند. مع‌هذا میدانیم که این حوزه تنها در زمان شاپور اول ساسانی اهمیت یافت و به یک کانون مهم یهودی‌نشین بدل شد. در این زمان ریاست حوزه نهردعا با شموئیل بود. با مرگ او (۲۵۹م.) این قلعه تخریب شد و سکنه آن به پامبدیتا (فم البداه) کوچیدند. دومین حوزه در سورا مستقر بود. قلعه یهودی‌نشین سورا در منتهی‌الیه شمالی رود فرات در سرزمین کنونی سوریه قرار داشت و فاصله آن با پامبدیتا ۱۵ روز راه بود. (نهر فرات در آن زمان سورا نامیده میشد). حوزه سورا در سال ۲۱۹ میلادی بوسیله راو اب‌اریخا تأسیس شد. این حوزه طی سده‌های بعد مهم‌ترین کانون استقرار حاخام‌های یهودی در بین‌النهرین به شمار میرفت. سومین حوزه در پامبدیتا (قلعه فم البداه) قرار داشت که از اهمیتی کمتر از حوزه سورا برخوردار بود. این قلعه در دهانه نهر بداه واقع بود و به این دلیل فم البداه نام گرفت یعنی دهانه نهر بداه. محل آن در حوالی شهر فیروز شاپور زمان ساسانی و انبار دوران اسلامی است. لسترنج آن را مجاور یا مطابق با شهر کوفه بعدی میداند. این مکان بدلیل عبور کاروان‌های سوریه یک محل مهم تجاری به شمار میرفت. حوزه پامبدیتا بوسیله راو یهودا بر حزقیال تأسیس شد و وی تا زمان مرگ (۲۹۹م.) رئیس آن بود. در زمان ریاست راوا (۳۵۲ تا ۳۳۸م.) این حوزه به ماحوزا انتقال یافت و پس از مرگ راوا به پامبدیتا بازگشت. از این زمان تابع حوزه سورا شد. یهودیان چند حوزه کوچک دیگر نیز در بین‌النهرین تأسیس کردند که اهمیت جدی نداشت؛ چون حوزه نرس که در نیمه اول سده چهارم تأسیس شد. بدین‌سان، از اوایل سده سوم میلادی بین النهرین به یکی از کانونهای مهم استقرار الیگارشی حاخامی بدل شد و طی دو سده بعد، زمینه را برای استقرار کامل نهادهای مرکزی یهودیان به این منطقه فراهم ساخت. این حوزه‌ها بیت دین و بیت میدرش نام داشتند و ریاست آن با حاخام‌های پیرو سنن فریسی و خاندان هیلل بود. برای نمونه، راو اب اریخا، بنیانگذار حوزه سورا، شاگرد حوزه یهودا ناسی بود و با مجوز او به امور حاخامی سورا پرداخت و شموئیل مر، رئیس و بنیانگذار واقعی حوزه نهردعا، نیز شاگرد یهودا ناسی بود. در این حوزه‌ها صدها طلبه یهودی به فراگیری علوم دینی اشتغال داشتند و قطعاً تنها مشغله ایشان این نبود. سنن حاخامیم، چنانکه در نمونه‌های متعدد بویژه در زندگی یهودا ناسی دیدیم، از آغاز با ثروت اندوزی و تکاپوهای قدرت‌طلبانه سیاسی پیوند عمیق داشت. حاخام‌های بین النهرین در این حوزه‌ها به تدریس میشنا اشتغال داشتند و شالوده‌های یهودیت جدید و قوانین آن را استوار میساختند. مع‌هذا، این تکرار تعالیم حاخام‌های نخستین و مندرجات میشنا نبود. آنان در واقع ساختمان بنایی را به پایان بردند که شالوده‌های آن بوسیله میشنا نهاده شد. راو اشی در دوران ریاست ۵۶ ساله‌اش بر حوزه سورا (۳۷۱ تا ۴۲۷م.) کار گردآوری مباحث تدریس شده در حوزه‌های بین النهرین را آغاز کرد و آن را طبق نظم و فصل‌بندی میشنا، در همان شش باب، مدون نمود. پس از مرگ او، راوینا بن هونا، رئیس بعدی حوزه سورا، کار وی را ادامه داد و تدوین این مجموعه مفصل فقهی را به پایان برد. این کتاب تلمود نام گرفت. واژه عبری تلمود، که با واژه عربی تَلَمُّذ هم ریشه است، بمعنای آموختن است. زمان تدوین تلمود از آغاز تدریس راو اب‌اریخا (۲۱۹م.) و شموئیل مر فرض میشود و زمان مرگ راوینا بن هونا (۴۹۹م.)، آخرین گردآورنده و ویراستار تلمود، پایان آن به شمار میرود. در سده پنجم میلادی بوسیله حاخام‌های بیت‌المقدس یک مجموعه فقهی مشابه تدوین شد که آن نیز تلمود نام گرفت. کتاب تدوین شده در بین النهرین تلمود بابل خوانده میشود و کتاب تدوین شده در فلسطین تلمود اورشلیم. از میان این دو، تلمود بابل کهن‌تر و معتبرتر به شمار میرود و زمانی که از تلمود سخن میرود منظور آن است. متن کامل تلمود بابل در سالهای ۱۵۷۸ تا ۱۵۸۰ در ونیز به چاپ رسید. ترجمه لاتین آن در نیمه اول سده هیجدهم میلادی در ۳۴ جلد و ترجمه متن کامل به انگلیسی در سالهای ۱۹۳۵ تا ۱۹۵۲ با ویراستاری اپشتین منتشر شد. این کتاب به زبان‌های دیگر نیز انتشار یافته است. باید افزود که این کتاب بارها خشم مسیحیان را برانگیخته است. برای نمونه، در سال ۱۲۳۹ میلادی پاپ گرگوری نهم بدلایلی چون ایراد تهمت‌های ضداخلاقی به مریم مقدس و عیسی مسیح (ع)، حمله به مسیحیت، اشاعه خصومت با غیریهودیان و ترویج داستان‌های ابلهانه و فتنه‌انگیز دستور گردآوری نسخ خطی تلمود را صادر کرد. اهمیت تلمود در ساماندهی یهودیان تا بدانجاست که آئین یهود پس از آن را یهودیت تلمودی نیز مینامند. تلمود تبلور و عصاره ۲۸۰ سال تکاپوی نظری نسل متقدم حاخام‌های بین‌النهرین برای تدوین بنیادهای یک جامعه فاقد سرزمین است از مردمی که اینک باید بر بنیاد احکام شرعی (هلاخه) بهم می‌پیوستند و مجموعه‌ای واحد و منسجم را بنیان می‌نهادند. هلاخه شالوده تجمع این نوع جدید و یگانه از جامعه انسانی است. از این‌رو، شاید مهم‌ترین ویژگی این نسل از حاخام‌ها را نگرش تاریخی- سیاسی آنان بتوان شمرد که در تکاپوی ایشان برای تدوین یک تاریخ و فرهنگ قومی و بدین‌سان ایجاد یک هویت جدید ملی برای بقایای یهودیان نمود می‌یافت. دایرة المعارف یهود مینویسد: آنان دریافته بودند که این مردم یهودی را دیگر نمیتوان با ملت بنی‌اسرائیل یکی دانست… لذا، آنان ایجاد هویت ملی یهودیان را یکی از مقدمات ضرور تحقق قوانین یهود و نیز تحقق پیشگویی‌ها درباره‌ آینده آرمانی می‌انگاشتند. این بُعد از تکاپوی حاخامیم در میدرش ها تداوم یافت. میدرش واژه عبری به معنی جستجو و آزمون است. این مجموعه جدیدی است که از سده پنجم میلادی به تدریج تدوین شد و بر کتب دینی یهودیان افزوده گردید. میدرش‌ها دو گونه‌اند: داستانها و حکایات اخلاقی (عقاده/ اگادا) و مباحث شرعی (هلاخه/ هلاخا). میدرش عقاده به مجموعه نوشتار موعظه‌ گونه و حکایات اخلاقی اطلاق میشود؛ چون میدرش ده فرمان یا میدرش عیسو که داستانهایی است از جنگ یعقوب و پسرانش. میدرش هلاخه شرح و تفاسیری است که بر مباحث شرعی نوشته شده است. میدرش‌ها از زاویه بررسی تاریخ یهودیان از سده پنجم میلادی، نگرش آنان به دنیای پیرامون و تاریخ گذشته بنی‌اسرائیل، آرمانها و اهداف و نیز برخوردشان به سایر جوامع و ادیان حائز اهمیت جدی است. با تدوین تلمود یهودیت جدید شکل نهایی خود را یافت و هویتی را بنیان نهاد که امروزه میشناسیم. این فرایند بر بنیاد و در پیرامون حاخامیم، یعنی طبقه‌ای از روحانیون جدید یهودی که با کاهن‌های گذشته تفاوت داشتند، تحقق یافت. فرایند تکوین حاخامیم را به پنج دوره تقسیم میکنند: دوره علما، دوره تنائی، دوره امورائی، دوره ساوورائی و دوره گائونی. علما نسل بنیانگذار حاخامیم‌اند که در رأس آنان هیلل جای دارد. واژه علما گاه بطور عام به تمامی حاخام‌ها نیز اطلاق میشود. به حاخامیم پس از هیلل تا زمان یهودا ناسی دوره تنائی گفته میشود و حاخامهای این دوره تنا نام دارند. این دوره، بطور قراردادی، از سال ۲۰ میلادی (زمان مرگ هیلل) آغاز میشود و در سال ۲۰۰ میلادی، که زمان تدوین میشنا فرض میشود، پایان می‌یابد. تنا واژه آرامی به معنی تدریس شفاهی است. دوره امورائی از سال ۲۰۰ میلادی آغاز میشود و در سال ۴۹۹ با مرگ راوینا بن هونا به پایان میرسد. تدوین تلمود به این طبقه از حاخام‌ها (امورائی‌ها) تعلق دارد. امورا واژه آرامی به معنای سخنگو، مترجم و شارح است و منظور از آن شارح احکام شریعت (هلاخه) است. دوره ساوورائی پس از دوره امورائی آغاز شد و در اواخر سده ششم میلادی به پایان رسید. این دوره مباحثه در پیرامون مسائل مندرج در تلمود است. با پایان این بحث‌ها تلمود بسته شد و بصورت احکام شرعی درآمد. در این دوره چیز جدیدی بر تلمود افزوده نشد و کار ساوورائی‌ها منظم کردن و تبویب آن بود و افزودن شرح و توضیحات ضرور بر مواردی که احساس نیاز میشد. واژه ساوورا نیز آرامی است و ظاهراً به معنای پیروی و تبعیت است. از اواخر سده ششم تا اوایل سده یازدهم میلادی، روسای حوزه‌های علمیه یهودیان در پامبدیتا و سورا و سپس در بغداد گائون نامیده میشدند. در سده های دوازدهم و سیزدهم میلادی روسای حوزه‌های بیت‌المقدس، دمشق و مصر نیز به این نام شهرت یافتند. منشاء این واژه معلوم نیست. در دوره ۴۰۰ ساله گائونی تنها عده اندکی از حاخام‌های بزرگ، در آن سطح که بر اندیشه یهود تأثیر جدی بر جای نهند، پدید شدند. از میان نسل نخستین حاخام‌های بین النهرین و تدوین‌کنندگان تلمود بویژه باید به سه تن اشاره کرد: راو اب‌اریخا ، بنیانگذار حوزه سورا، نخستین حاخام بزرگ بین‌النهرین به شمار میرود. زمانی که از راو به معنی مطلق کلمه سخن میرود منظور اوست. در نیمه دوم سده دوم میلادی در یک خانواده ثروتمند یهودی در جنوب بین‌النهرین بدنیا آمد. احتمالاً پدرش در دستگاه اشکانیان مقامی داشت. در جوانی به بیت‌المقدس رفت و در نزد خویشاوندانش به تجارت پرداخت. سپس در بیت دین یهودا ناسی به تحصیل پرداخت. پیش از بازگشت به نزد یهودا ناسی بار یافت و اجازه یافت که در بین‌النهرین به امور یهودیان رسیدگی کند. مدتی میان فلسطین و بین‌ النهرین در تردد بود تا سرانجام در سال ۲۱۹ میلادی در سورا استقرار یافت و بیت دین خود را تأسیس کرد. تعداد شاگردان اب اریخا در حوزه سورا ۱۲۰۰ نفر گزارش شده اند. پس از راو اب اریخا، شموئیل مر به حاخام بزرگ یهودیان بین‌النهرین بدل شد (مَر Mar بمعنی آموزگار است و این عنوان در زمان اشکانیان در ایران رواج داشت، مانی خود را مَر آمو میخواند). خانواده شموئیل از مهاجرین جدید به بین‌النهرین بودند؛ در این سرزمین به ثروت فراوان رسیدند و مالک کشتزارهای بزرگ و رعایای فراوان شدند. شموئیل نیز، چون اب اریخا، در بیت دین یهودا ناسی در بیت المقدس تحصیل کرد و به بین‌النهرین بازگشت. او در حوالی نیمه سده سوم میلادی رئیس بیت دین نهردعا بود. در نیمه دوم سده سوم میلادی، راو هونا (متوفی ۲۹۷م.) حاخام بزرگ یهودیان بین‌النهرین بود. طبق روایات تلمود، در جوانی در روستایی در نزدیکی قلعه سورا میزیست. ابتدا فوق‌العاده فقیر بود و شبانی میکرد و در پایان عمر بسیار ثروتمند. هونا مهمترین شاگرد راو اب اریخا است. پس از مرگ راو و شموئیل، ریاست حوزه سورا را بدست گرفت و چهل سال (۲۵۷ تا ۲۹۷) در این سمت بود. اقتدار فقهی‌اش، بر نسلهای معاصر و پسین غلبه داشت و شاگردان او به مکتب هونا شهرت دارند. چنانکه گفتیم، از آغاز سده سوم میلادی در رأس یهودیان بین‌النهرین نهاد شاه داوودی (رش گلوتا) جای گرفت. دایرة المعارف یهود از نقش جدی این نهاد در افزایش ثروت یهودیان یاد میکند و اهمیت آن را چنین می‌نمایاند: تمرکز عظیم یهودیان در امپراتوری ایران (بین‌النهرین) در زیر رهبری شاه داوودی (رش گلوتا) شکوفا شد، شمار آنان افزایش یافت و اقتصادی مرفه یافتند. یک قشر وسیع زمین‌دار (کشاورز) در میان یهودیان ایجاد شد و برخی به تجارت و صنعت اشتغال داشتند. الیگارشی حاخامی با شاه داوودی پیوند همبسته داشت و انتساب ایشان را به خاندان داوود، که پایه مشروعیت‌شان تلقی میشد، تأیید میکرد. هر چند نشانه‌هایی از تعارض برخی از این حاخام‌ها با شاه داوودی در اواخر سده سوم نیز در دست است. در زمان فروپاشی دولت اشکانی و صعود ساسانیان مر اوکبای اول (۲۱۰ تا ۲۴۰م.) در این منصب جای داشت. میدانیم که در این زمان حاخام‌های بین‌ النهرین از او تبعیت میکردند تا بدانجا که وی راو اب اریخا رئیس حوزه سورا را، به رغم جایگاه روحانی برجسته‌اش، مجبور کرد تا کنترل بازار قیمت کالاها را در منطقه بدست گیرد. این نشانه پیوند عمیق شاه داوودی و الیگارشی حاخامی با تکاپوهای مالی و اقتصادی است. شموئیل، رئیس حوزه نهردعا، با اوکبا رابطه نزدیک داشت زیرا استاد او بود؛ و به این دلیل در زمان رسیدگی اوکبا به امور یهودیان در کنارش حضور مییافت. در زمان تکاپوی شموئیل، قلعه نهردعا محل استقرار شاه داوودی و دربار او نیز بود. در سده‌های بعد، با از میان رفتن نسل حاخامهای برجسته تلمودی، استقلال و اقتدار شاه داوودی افزایش یافت. روسای حوزه‌های سورا و پامبدیتا بوسیله او منصوب میشدند و وی گاه به عزل و نصب مکرر ایشان دست میزد.
الیگارشی یهودی و ایران: با سقوط دولت هخامنشی، سرزمین بین النهرین بیش از دو سده در زیر سلطه حکمرانان یونانی/ سلوکی قرار گرفت. سرانجام، در سال ۱۲۰ پیش از میلاد، پس از یک دوره طولانی ستیز با سلوکی‌ها، مهرداد دوم، پادشاه اشکانی (۱۲۴ تا ۸۷ پیش از میلاد)، حاکمیت ایران را بر بین‌النهرین مستقر ساخت و در سال ۹۶ پیش از میلاد رود فرات بعنوان مرز مشترک ایران و روم تعیین شد. مع‌هذا، کمی بعد توسعه‌طلبی رومی سربرکشید. در سال ۵۳ پیش از میلاد نخستین تهاجم بزرگ رومی‌ها برای اشغال بین‌ النهرین آغاز شد. این حمله به شکستی سخت انجامید. در سال ۳۶ پیش از میلاد دومین تهاجم بزرگ رومی‌ها، به فرماندهی مارک آنتونی، آغاز شد. این نیز بوسیله فرهاد چهارم دفع شد و شکستی بزرگ نصیب رومی‌ها ساخت. از آن پس، تا دورانی طولانی، رومی‌ها دست از دعاوی توسعه‌طلبانه خود به سرزمین‌های ماوراء فرات برداشتند. در اوایل سده دوم میلادی، تهاجم رومی‌ها بار دیگر آغاز شد و آنان در سه نوبت (سال‌های ۱۱۵، ۱۶۵ و ۱۹۷میلادی) به بین‌النهرین حمله بردند و تیسفون را غارت کردند. از اوایل سده سوم میلادی، مقارن با غروب دولت اشکانی، تهاجم جدید رومی‌ها به بین‌ النهرین آغاز شد. در تابستان سال ۲۱۶ میلادی، کاراکالا، امپراتور روم (۱۹۸ تا ۲۱۷) از خاندان سوروس، به شمال بین‌النهرین تاخت و بی‌آنکه با مقاومتی جدی روبرو شود آن را بتصرف درآورد. در سال ۲۲۰میلادی، اردشیر، از طایفه ساسانی، در زادگاه خویش فارس به قدرت رسید. او اقتدار خود را بر سراسر ایران گسترد و سرانجام شمال بین‌النهرین را نیز از چنگ رومی‌ها خارج ساخت. دوران اردشیر اول (۲۲۷ تا ۲۴۳) مقارن با حکومت آلکساندر سوروس، امپراتور روم، و جنگ‌های ایران و روم است. تهدید اردشیر برای رومی‌ها تا بدانجا بود که در سال ۲۳۲ میلادی آلکساندر سوروس شخصاً فرماندهی سپاهیان روم را در منطقه بدست گرفت. گئو ویدنگرن فضای سیاسی بین‌النهرین را در این زمان چنین توصیف کرده است: در آغاز سده سوم پس از تولد عیسی مسیح، بین‌النهرین کانون مناقشات سیاسی، نفوذ تعارض‌آمیز فرهنگ‌ها و آئین‌های دینی رقیب بود و مرکز تعارض میان دو امپراتوری روم و ایران… و نیز کانون ستیز میان ادیان. رابطه اردشیر ساسانی با یهودیان خصمانه بود. راو اب اریخا، که تا پنج سال پس از اردشیر زیست، در تلمود از صعود اردشیر ساسانی تصویری منفی بدست داده و از تخریب کنیسه‌های یهودیان به دست ایرانیان یاد کرده است. نویسندگان معاصر یهودی این سیاست اردشیر را به تعصب فراوان دینی او نسبت میدهند. این پذیرفتنی نیست. منشأ خصومت بنیانگذار دولت ساسانی با یهودیان بین‌النهرین را باید در پیوند دیرین الیگارشی یهود و اشرافیت روم جستجو کرد. گفتیم که تهاجم رومی‌ها به بین‌النهرین بطور عمده بوسیله سه حکمران رومی انجام شد: مارک آنتونی ، کاراکالا و الکساندر سوروس. در میان حکمرانان روم این سه تن بیشترین پیوندها را با الیگارشی یهودی داشتند. درباره رابطه مارک آنتونی با هیرود یهودی پیشتر سخن گفته‌ایم. یادآوری میکنم که هیرود یکسال پیش از تهاجم مارک آنتونی به بین‌النهرین، در سال ۳۷ پیش از میلاد، به کمک لژیون‌های رومی بیت‌المقدس را اشغال کرد، شاه حشمونی هوادار ایران را به قتل رسانید و حکومت خود را بنیان نهاد. و گفتیم که هیرود در اجرای اهداف توسعه‌طلبانه امپراتوری روم از سال ۳۱ پیش از میلاد تجاوز به دولت عرب نبطی را در شرق آغاز کرد و مواضع خود را در نزد رومی‌ها بعنوان مسئول نظم و امنیت منطقه استوار ساخت. قاعدتاً در تهاجم مارک آنتونی به بین‌النهرین، هیرود و اتباع او مشارکت داشته‌اند. در منابع تاریخی از کاراکالا، کسی که در زمان فروپاشی دولت اشکانی شمال بین‌النهرین را به تصرف درآورد، بعنوان دوست نزدیک یهودیان یاد شده است. جروم، قدیس مسیحی (۳۳۱ تا ۴۲۰)، در حواشی‌اش بر کتاب دانیال از پیوند نزدیک کاراکالا با یهودیان یاد کرده و در برخی نسخ کهن مکشوفه در کنیسه‌های فلسطین درباره این پیوند سخن رفته است. رابطه یهودیان با خاندان سوروس چنان عمیق بود که در سنای روم از صعود ایشان بعنوان پیروزی جناح یهودی یاد شده است. یادآوری میکنم که طبق روایات تلمودی، راو اب اریخا، پیش از استقرار نهایی در سورا، مدتی در مسیر فلسطین و بین‌النهرین در تردد بود. و این مقارن با تهاجم کاراکالا به شمال بین‌النهرین (۲۱۶ میلادی) است. بعبارت دیگر، مسیر سفرهای اب اریخا در این زمان منطقه جنگی به شمار میرفت. میدانیم که سه سال پس از اشغال شمال بین‌النهرین بوسیله رومی‌ها، اب اریخا حوزه سورا را در شمال فرات تأسیس کرد (۲۱۹ میلادی)؛ و این کانون طی سده‌های متمادی مرکز اصلی یهودیان در منطقه بین‌النهرین و شبه‌جزیره عربستان بود. درباره پیوند عمیق یهودا ناسی با خاندان سوروس، بویژه با آلکساندر سوروس، و ریاست او بر یهودیان بین‌النهرین پیشتر بطور مشروح سخن گفتیم. بدین‌سان، شناخت علل واقعی خصومت اردشیر و ایرانیان با یهودیان بین‌النهرین کار دشواری نیست و قطعاً باید منشاء آن را در علل سیاسی جست نه در تعصب دینی! این رویکرد تجاهلی بیش نیست. اقتدار دولت ساسانی و صعود شاپور اول (۲۴۳ تا ۲۷۳)، پسر اردشیر، مقارن با دگرگونی عمیق در وضع اجتماعی و سیاسی امپراتوری روم است. با سقوط خاندان سوروس دورانی پنجاه ساله (۲۳۵ تا ۲۸۴) از تاریخ روم آغاز شد که دوران هرج و مرج نام دارد. این دوران بحران سیاسی، آشوب و وخامت روزافزون وضع مردم در سراسر امپراتوری است. در این پنجاه سال، امپراتوری روم در زیر فشار اقوام توتونی اروپا در غرب و ایرانیان در شرق وضع دشواری یافت و ساختار سیاسی روم چنان ناپایدار شد که دوازده امپراتور، شِبه امپراتور و حکمران به قدرت رسیدند و سقوط کردند. امنیت از سراسر امپراتوری رخت بربست. نه تنها شاهراه‌ها و روستاها بلکه شهرها نیز در معرض تجاوز گروههای آشوبگر بود. درست در این زمان، فرایندی متضاد در ایران رخ داد و خاندان ساسانی بنیانهای یک ساختار سیاسی منظم و قدرتمند را استوار ساخت. شکست روم در جنگ با ایران (۲۶۰ میلادی) و به اسارت درآمدن امپراتور والریان اوج نگون‌بختی رومیان است. از درون هرج و مرج رومی، جنبش نیرومند مسیحی سربرکشید و مرحله‌ای جدید را در تاریخ این امپراتوری بنیاد نهاد. در سال ۳۱۳ میلادی فرمان تاریخی قسطنطین صادر شد. این حوادث اهمیت کانون ایرانی بین‌النهرین را در نزد الیگارشی یهودی افزایش داد و آنان سیاست نزدیکی به شاپور و دولت ساسانی را پیش گرفتند. این تحول با نام شموئیل مر، رئیس حوزه نهردعا، در پیوند است. در روایات تلمودی از شاپور اول به نیکی یاد شده و نویسندگان معاصر یهودی دوران شاپور را دوران رفاه یهودیان در بین‌النهرین و ایران توصیف میکنند. پیشینه آشنایی شاپور با یهودیان قاعدتاً به زمان ولیعهدی او میرسد؛ آنگاه که اردشیر وی را در سمت حکمران بین‌النهرین منصوب کرد. شموئیل بعنوان منجم شهرت داشت و این پایه‌ای شد برای حضور او در دربار شاپور و ایجاد رابطه دوستانه شخصی با ولیعهد/ پادشاه ایران. شموئیل بدلیل پیوند با شاپور چنان اقتدار یافت که وی را گاه شاپور مَلِکا (ملک شاپور) میخواندند. امنون نتصر نویسنده معاصر یهودی، مینویسد: نام شاپور اغلب با نام شموئیل، رئیس آکادمی معروف نهردعا، در تلمود یاد میگردد… از تلمود چنین برمی‌آید که شموئیل و شاپور نشست و برخاست‌هایی داشته‌اند و این راب روحانی گاه بگاه به اماکن زرتشتیان نیز قدم مینهاده است… تلمود مینویسد که شاپور دوست داشت در عید سوکوت (سایه بندان) شیرین‌کاریهایی که شموئیل با جامهای شراب میکرد تماشا کند. شموئیل تنها یهودی مرتبط با دربار شاپور نبود. میدانیم که پادشاه ایران با حاخام دیگر به نام مر یهودا (متوفی ۲۹۹م.) نیز رابطه دوستی داشت. این دوستی بقدری صمیمانه بود که مر یهودا گاه بگاه در کاخ سلطنتی شاپور میخورد و میخوابید… تلمود تأکید میکند که شاپور در مورد غذای کاشر برای میهمانان عزیز خود از هیچگونه تدارک لازمی کوتاهی نمیکرد. راب [راو]، رهبر روحانی آکادمی سورا، که پنج سال آخر زندگانی‌اش در دوره شاپور گذشته است، شاه ایران را به لقب نکوکار میخواند. این روایات تلمودی هر قدر اغراق‌آمیز جلوه کند، باز بیانگر پیوند استوار الیگارشی حاخامی با دربار شاپور اول است. درست در این زمان است که حوزه نهردعا، به ریاست شموئیل، به اوج شکوفایی خود رسید و راو یهودا حوزه پامبدتیا را تأسیس کرد. این دو کانون مهم یهودی‌نشین در نزدیکی پایتخت ایران ساسانی واقع بود. روایات یهودی بیانگر تکاپوی نهاد رش گلوتا (شاه داوودی) در زمان شاپور اول و پس از آن است. پیشتر درباره پیوند نزدیک شموئیل با اوکبای اول، شاه داوودی یهودیان، سخن گفتیم. دایرة المعارف یهود نام شاهان داوودی را از درگذشت اوکبای اول تا پایان سلطنت ساسانیان، بشرح زیر ثبت کرده است: هونای دوم (۲۴۰ تا ۲۶۰)، ناتان اول (۲۶۰ تا ۲۷۰)، نحمیا (۲۷۰ تا ۳۱۳)، مر اوکبای دوم (۳۱۳ تا ۳۳۷)، هونای سوم (۳۳۷ تا ۳۵۰)، ابا (۳۵۰ تا ۳۷۰)، ناتان دوم (۳۷۰ تا ۴۰۰)، کاهانای اول (۴۰۰ تا ۴۱۵)، هونای چهارم (۴۱۵ تا ۴۴۲)، مر زوترای اول (۴۴۲ تا ۴۵۵)، کاهانای دوم (۴۵۵ تا ۴۶۵)، هونای پنجم (۴۶۵ تا ۴۷۰)، هونای ششم (۴۸۴ تا ۵۰۸)، مر زوترای دوم (۵۰۸ تا ۵۲۰)، اهونای (؟- ۵۶۰)، حفنای (۵۶۰ تا ۵۸۰)، حنینای (۵۸۰ تا ۵۹۰) و بوستان (۶۱۸ تا ۶۷۰). اینان شخصیت هایی واقعی اند، نه خیالی، که در تمامی دوران ساسانی و پس از آن، اداره دولت پنهان خود را با اقتدار تمام بدست داشتند. تکاپوی دولت غیررسمی یهود قطعاً با اختیارات و اقتدارات و قوانین دولتهای ملی معارض بود و این تعارض، چنانکه خواهیم دید، گاه به شکلی خشن نمود مییافت. لذا، الیگارشی یهودی میکوشید تا ساختار این دولت غیر رسمی را از مردم سرزمینهای میزبان پنهان کند و این بنیانی شد برای سنن و میراث غنی پنهانکاری یهودی. این ویژگی دیگر ساختار اجتماعی یهودیت جدیدی است که در دوران تلمودی شکل نهایی خود را یافت. حتی پادشاهی چون شاپور اول، برغم پیوند نزدیکش با حاخام های یهودی، تکاپوی خودسرانه این دولت پنهان را برنمی تافت. در روایات تلمودی میخوانیم که در نخستین سال سلطنت شاپور اول، یکی از سران جامعه یهودی بین النهرین، بنام کاهانا، از بین النهرین میگریزد و به فلسطین پناه می برد. او از شاگردان راو اب اریخا و از نزدیکان شموئیل است. علت فرار او را قتل یک یهودی ذکر کرده اند. مقتول تهدید میکند که از یهودی دیگر نزد مقامات دولتی ایران شکایت برد و به این دلیل کاهانا او را به قتل میرساند. قاعدتاً این اقدام تجاوزکارانه دولت ایران را به خشم آورد و کاهانا از ترس مجازات به بیت المقدس گریخت. در پی این ماجرا، شموئیل رساله ای تدوین کرد با عنوان قانون دولت، قانون است. طبق این حکم تلمودی، شموئیل به شاپور تضمین داد که قانون دولت ایران قانون یهودیان نیز هست. روشن است که این تکاپو به منظور خاموش کردن خشم شاپور و مرتفع ساختن ظن او به استقلال سیاسی پنهان یهودیان بود. دایرة المعارف یهود، پس از ذکر این ماجرا، مینویسد: ولی تلمود هیچ اشاره ای نکرده است که آیا شاه داوودی در این مذاکرات شرکت داشت یا خیر؛ و آیا این تضمین مورد قبول او بود یا نه؟ بعبارت دیگر، در این فتوای شموئیل یک دوگانگی ذاتی نهفته است. از سویی بعنوان یک اصل تلمودی قابل ارائه به دولت های میزبان است و از سوی دیگر بدلیل عدم تأیید آن از سوی عالی ترین نهاد ذیصلاح یهود، یعنی شاه داوودی، فاقد حجت شرعی است و برای یهودیان حکمی مقبول و مطاع به شمار نمیرود. دایرة المعارف یهود می افزاید یهودیان در طول تاریخ پسین این اصل تلمودی را که قانون دولت قانون [یهودیان] است به رسمیت نمی شناختند و به ساختارهای خودمختار خود وفادار بودند. بعلاوه، در مقابل این نظر شموئیل، حکم تلمودی دیگری از سعدیه گائون، بزرگترین حاخام دوره گائونی، موجود است که یهودی را تنها به اعتبار قوانینش یک ملت میشناسد. یهودیان یک ملت اند به دلیل قانون شان. دقیقاً به این دلیل است که یهودیان در طول تاریخ خویش عموماً در محلات جداگانه میزیستند. به نوشته دایرة المعارف یهود: (یهودیان) جدایی مکانی از پیروان سایر ادیان و اعضای سایر گروه های قومی و صنوف را ترجیح میدادند؛ زیرا این انزوای اقلیمی برای ایشان امکان بهره مندی از دستاوردهای حیات تداوم بخش دینی، آموزشی و اجتماعی را فراهم میساخت. بعلاوه، غریزه بقاء خود انسجام جمعی را بر ایشان تحمیل میکرد؛ ایجاد جبهه ای واحد در برابر دنیای خارج که عموماً دشمن بودند… به این دلیل، به رغم همه تنوع ساختاری و کارکردی که در شرایط بغرنج کشورها… وجود داشت، جوامع خودمختار یهودی توانستند تداوم گذشته خویش و وحدت ضرور با یهودیان دورافتاده را تأمین کنند. از دوران شاپور اول، و درست در زمانی که یهودیان در دربار او از مقامی شامخ برخوردارند، سیاست فشار دینی به شکلی واقعی آغاز مشود ولی آماج آن مسیحیان اند نه یهودیان. لوکونین موج رو به گسترش مسیحیت را در این زمان چنین توصیف کرده است: آئین مسیح بزرگترین نیروی اندیشه ای آن روزگار بود. آئین نامبرده که تا چندی پیش اندیشه و آئین مخالفان امپراتوری روم بود و پیروان آن آئین از سوی دولت مورد پیگرد و فشار بودند، علیرغم پیگرد و فشار و شاید به سبب آن، سازمانی با انضباط آهنین و نفوذی محسوس یافت. در استان های مجاور ایران و حتی در خود ایران (در میشان، شوش، ریواردشیر و بحرین) به سال ۲۲۵ میلادی مرکزهای ویژه اسقف های مسیحی پدید آمد. شاپور برای مقابله با موج گسترش مسیحیت در ایران، بویژه در بین النهرین، سیاست خشن سرکوب مسیحیان را آغاز کرد و همزمان کوشید تا آئین مانی را به دین رسمی امپراتوری ساسانی بدل کند. مانی (۲۱۶ تا ۲۷۷) در یک خاندان اشرافی اشکانی در تیسفون به دنیا آمد. پدرش، پاتیک، به مباحث دینی سخت علاقه داشت و مادرش مریم، احتمالاً از طریق مادر به مسیحیان ارمنستان نسب می برد. مانی، به فرمان شاپور، تدوین دین رسمی ساسانی را آغاز کرد. در سال ۲۴۳ میلادی، شاپور در روز تاجگذاری خود مانی ۲۷ ساله را بعنوان بنیانگذار آئین نو که میتوانست خواست های همه آئین های موجود را یکی گرداند و از آنان پا فراتر نهد و آئین جهانی یگانه ای عرضه کند بحضور پذیرفت. مانی کتاب خود را که شاپورگان نام داشت به پیشگاه شاهنشاه تقدیم نمود. مانی در تدوین ‌آئین خود عنایتی به یهودیت نداشت و این در حالی است که از مسیحیت بهره فراوان برده بود. یکی از نویسندگان معاصر یهودی حتی موضع مانی نسبت به مسیحیت را مثبت و به یهودیت منفی ارزیابی میکند. در زمانی که مانی در مقام پیامبر رسمی امپراتوری ساسانی در اوج شوکت و افتخار خود بود، در دستگاه شاپور اول موبدی بنام کرتیر حضور داشت. در یکی از کتیبه های شاپور اول، که بیست سال پس از مراسم اهداء شاپورگان حک شده، کرتیر مقامی کوچک دارد و نام او در ردیف آخرین نامها آمده است. این اشراف زاده دون پایه کمی پس از مرگ شاپور به مردی قدرتمند بدل شد و بزرگترین رقیب و خصم مانی. او سرانجام نه تنها مانی و مانی گری را از میدان به در کرد بلکه خود در مقام نخستین موبدان موبد دولت ساسانی بنیانگذار دین رسمی ایران ساسانی شد. با مرگ شاپور، پسرش هرمزد اول به سلطنت رسید. ظاهراً او مانی را تکریم کرد و آئینش را مورد حمایت قرار داد. معهذا، دولت هرمزد مستعجل بود. کمی بعد سقوط کرد و برادرش، بهرام اول، به سلطنت رسید. در دوران سه ساله سلطنت بهرام (۲۷۴ تا ۲۷۶) کرتیر از نفوذ فراوان برخوردار شد و با توطئه او مانی ۶۰ ساله به قتل رسید. این سرآغاز اقتدار کرتیر است. کرتیر در مقام موبدان موبد جای گرفت و قلع و قمع مسیحیان و پیروان مانی را آغاز کرد. دوران بهرام دوم (۲۷۶ تا ۲۹۳) را اوج اقتدار کرتیر میدانند. در این زمان کرتیر حکمران دینی مقتدر ایران است. معهذا، و به رغم کشتار وسیع مسیحیان و مانویان، در روایات تلمودی اشاره ای به آزار یا قتل یهودیان در زمان کرتیر مندرج نیست. سیاست پیگرد مسیحیان در دوران طولانی سلطنت شاپور دوم (۳۰۹ تا ۳۷۹) نیز با شدت ادامه داشت. در این زمان، به دلیل گروش قسطنطین به آئین مسیح، تهدید مسیحیت اهمیتی مضاعف یافت. از این پس، پادشاهان ساسانی به مسیحیان بعنوان خیانتکاران بالقوه و ستون پنجم رومیها می نگریستند و در کشتار آنان تردید نداشتند. مهم ترین تحول فرهنگی و سیاسی که در اواخر سده سوم و نیمه اول سده چهارم میلادی در ایران رخ داد ظهور آئین زرتشت بعنوان دین رسمی دولت ساسانی بود. بدینسان، راهی که با مانی آغاز شد باکرتیر به فرجام رسید. پارسی، در سال های ۱۸۷۷ تا ۱۸۷۹، این کتاب را به انگلیسی ترجمه و در بمبئی منتشر کرده است. به زعم آدولف راپ، آئینی که امروزه به نام زرتشتیگری می شناسیم یکی از آئین های شرقی است و در سرزمینی که طی سده های متمادی بنام ایران شناخته شده نشانی از آن در دست نیست. راپ نیز معتقد بود که زرتشتی‌گری در عهد ساسانی و به عنوان یک دین درباری و دولتی، نه یک دین ملی، به سرزمین ایران وارد شد. او مینویسد: در میان شانزده کشور مختلفی که بوسیله اورمزد آفریده شد نامی از ایران نیست. بعلاوه در هیچ جای اوستا نامی از ایران نیست و این عجیب است زیرا در زمان تدوین این کتاب بی تردید ایرانیان ملت غالب بودند. و می افزاید: در اوستا هیچ اشاره ای به مغ ها، روحانیون ایرانی، نیست و به عکس از آتراوا، روحانیون سرزمینهای شرقی، نام برده شده است. این تناقض منجر به ارائه این فرضیه عجیب شد که گویا در ازمنه کهن دو ایران وجود داشته: ایران غربی و ایران شرقی. آنچه در متون یونانی و رومی آمده مربوط به ایران غربی است و آنچه در اوستا مندرج است به ایران شرقی تعلق دارد. به نوشته گیرشمن، کتیبه بزرگ شاپور اول در نقش رستم ثابت میکند متون مقدسی که امروز بنام اوستا شناخته میشود در زمان انشاء و حک این کتیبه (۲۶۲ میلادی) هنوز وجود نداشته است. مسئله اوستا معضل پژوهشگران امروزین نیز هست. به مقالات مندرج در دایرة المعارف ایرانیکا توجه کنیم: کلنس بدرستی به این معما توجه کرده که چرا بزعم ابداع خط میخی در دوران هخامنشیان هیچ کتیبه ای که در آن نشانی از اوستا باشد در دست نیست. گنولی مینویسد: غیرممکن است مکان جغرافیایی خاصی را برای زبان اوستایی تعیین کرد… ارجاعات جغرافیایی اوستا محدود به مناطقی از شرق فلات ایران و مرزهای ایران و هند است. بعلاوه، متون کهن ایرانی به زبانی غیر از زبان اوستایی نوشته شده اند. معضل عجیب دیگر، خطی است که بنام اوستایی میشناسیم: پژوهشگران الفبای اوستایی را ساخته ای جدید و متأثر از الفبای یونانی میدانند. به نوشته هوفمن، الفبای اوستایی بی هیچ تردید بر اساس الفبای یونانی ابداع شده که در زمان شاپور اول در ایران کاملاً شناخته شده بود. هوفمن احتمال میدهد این الفبا در عهد شاپور دوم اختراع شده باشد. هوفمن نیز چون دیگران زمان تدوین اوستا را دوران شاپور دوم میداند و آن را تلاشی میشمرد برای استقرار یک دین منسجم مرتبط با قدرت سیاسی دولت ساسانی برای مقابله با مسیحیت، بوداییگری و مانویت؛ ادیانی که بر کتب مقدس خود استوار بودند. و سرانجام، باید بیفزائیم که کهن ترین اشاره به نام اوستا به کتیبه کرتیر تعلق دارد. خویشاوندی آئین زرتشت و یهودیت از حوالی دهه ۱۸۷۰ مورد توجه پژوهشگران قرار گرفت. فردریک اشپیگل، ایران شناس آلمانی، در رساله ای با نام اوستا و سفر پیدایش؛ رابطه ایرانیان و یهودیان، مدعی است که قطعاً قوم بنی اسرائیل از اوستا تأثیر گرفته اند زیرا معاصر هخامنشیان بوده و نمیتوانسته اند از تأثیر این قدرت بزرگ جهان آن روز برکنار باشند. نظریه اشپیگل بر اساس این فرضیه شکل میگیرد که بپذیریم ایرانیان در دوره هخامنشی پیرو آئین زرتشت بوده و کتاب مقدسی به نام اوستا نیز داشته اند؛ فرضیه ای که اثبات پذیر نیست. سر جیوانجی مودی، محقق پارسی، در یادداشت های ماسونی خود ضمن تأیید نظر اشپیگل مدعی است: تأثیر اوستا بر یهودیت بی شک عظیم است… و آئین یهود تا حدودی به آئین زرتشت وامدار است. اگر بپذیریم که اوستا متنی است تدوین شده در سده چهارم میلادی، این تأثیر را باید برعکس شمرد و جمله جیوانجی مودی را به این شکل بازنویسی کرد: تأثیر یهودیت بر اوستا بی شک عظیم است.

حدیث :
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش، از على علیه السلام روایت فرمود: کسى که بین خود و خدایش را اصلاح کند خداوند بین او و مردم را اصلاح خواهد کرد.
حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت فرمود که: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است: خشم ایمان را تباه میکند همچنانکه سرکه باعث تباهى و فساد عسل میگردد.