توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من
توت فرنگی

توت فرنگی

حیاط خلوت من

لطفاً

لطفاً به زنانتان بگویید شما را از ته دل دعا کنند، چون بسیاری از آنها مستجاب الدعوه هستند. برای سخنم دلیل هم میآورم. ما مردان به دلیل مشغله هایمان توفیق صله رحم نداریم، ولی بسیاری از خانم‌ها این فضیلت را در حد کمالش انجام میدهند. صبح به صبح با فک و فامیل تماس میگیرند و حال و احوالشان را میپرسند. آخر هفته نیز یا آنها را به خانه دعوت میکنند یا به منزل آنها میروند. نمیدانم ولی شاید راز طولانی بودن عمر خانم‌ها همین باشد.

منظومه گنجینه الاسرار اثر منظوم میرزا نورالله عَمّان سامانی (۱۲۵۸ تا ۱۳۲۲قمری) ملقب به تاج الشعرا، از شعرای پرآوازه آیینی اوایل سدهٔ ۱۴ هجری است. وی در سال ۱۲۵۸ ه‍.ق در شهرستان سامان در استان چهار محال بختیاری، حد فاصل اصفهان و شهر کرد پای به عرصه وجود نهاد و در سال ۱۳۲۲ هـ.ق. درگذشت. تلفظ صحیح عَمّان، با عین مفتوح است که متاسفانه اغلب با واکه اشتباه ضمّه تلفظ میکنند. عَمّان سامانی تحصیلات ابتدایی را در مکتب خانه‌های محلی فرا گرفت و سپس در اصفهان، در مدرسه نیماورد سال‌ها در محضر عارف و حکیم مشهور؛ آخوند کاشی، کسب علم نمود. عَمّان سامانی اهل طریقت و عرفان بود. وی در ۶۴ سالگی به دیار باقی شتافت و در مسجد جامع سامان به امانت دفن شد و پس از آن بنا به وصیتش، به قبرستان وادی السلام نجف اشرف منتقل شد.
گفتگوی جبرئیل با امام حسین(ع)
جبرئیل آمد که ای سلطان عشق
یکه تاز عرصه‌ میدان عشق
دارم از حق بر تو ای فرخ امام
هم سلام و هم تحیت هم پیام
گوید ای جان حضرتِ جان آفرین
مر تو را بر جسم و بر جان، آفرین

محکمی ها از تو میثاق مراست
رو سپیدی از تو عشاق مراست
این دویی باشد ز تَسویلات نفس (فریب و اغوای نفس)
من توام، ای من تو، در وحدت تو من
چون خودی را در هم کردی رها
تو مرا خون، من تو رایم خون بها

مصدری و ماسِوا، مشتَق، تو راست
بندگی کردی، خدایی، حق تو راست
هرچه بودت، داده‌ ای اندر رَهم
در رهت من هرچه دارم میدهم
کشتگانت را دهم من زندگی
دولتت را تا ابد پایندگی

پاسخ امام حسین(ع) به جبرئیل:
شاه گفت ای محرم اسرار ما
محرم اسرار ما از یار ما
گرچه تو محرم به صاحبخانه‌ای
لیک تا اندازه‌ای، بیگانه‌ای
آنکه از پیشش سلام آورده‌ ای
و آنکه از نزدش پیام آورده‌ ای

بی حجاب اینک هم آغوش من‌ست
بی تو رازش جمله در گوش من‌ست
از میان رفت آن مَنی و آن تویی
شد یکی مقصود و بیرون شد دویی
گر تو هم بیرون روی، نیکوترست
زان که غیرت، آتش این شهپرست

جبرئیلا رفتنت زین جا نکوست
پَرده کم شو در میان ما و دوست
رنجش طبع مرا مایل مشو
در میان ما و او حایل مشو/ از گنجینه الاسرار

اعتقاد به مشیت خدا که اکثر دانشمندان قرن هفدهم در مورد آن اشتراک نظر داشتند بازتاب دهنده عقاید ایمان پروتستانی (و بطور خاص‌تر کالوینیسم) کلیسا بوده که عمیقا در درون جامعه بریتانیا ریشه دوانده بود و بر نقش جبر و مشیت الهی در طراحی ماشین کیهانی تاکید داشت. طبق مفهوم پروتستانی، جبر همه چیز‌هایی که بر روی زمین و در مقیاس بزرگتر در جهان رخ میدهند، در زمان خلقت توسط خدا از پیش تعیین شده اند. به عبارت دیگر، این بدان معناست که سرنوشت بشر پیش‌تر توسط خداوند تعیین شده و هیچ کاری برای بازگرداندن این وضعیت از دست انسانها بر نمی‌آید، که این باور عدالت خدا را زیر سوال میبرد و کفر است. جبر معمولا با مفهوم مشیت الهی همراه است که با دخالت خداوند در جهان مطابقت دارد. در ادامه مسیر بین طرفداران مشیت خاص و طرفداران مشیت عام اختلافی رخ داد، با وجود اینکه اعتقاد بر این است که بسیاری از دانشمندان (مانند نیوتن) طرفدار مشیت عام بودند، بدان معنا که مداخله خداوند در جهان هستی محدود به حفظ قوانین مکانیکی است که او در زمان خلقت اعلام کرد و از انسان اختیار را نمیگیرد، نیوتن استدلال کرد که خدا باید هر از چندگاهی برای تعمیر ماشین کیهانی مداخله کند. این موضوع باعث مجادله بین ساموئل کلارک حامی بریتانیایی نیوتن و لایب نیتس متفکر آلمانی شد که به شدت منتقد مفهوم مداخله الهی بود و این پرسش را مطرح کرد که چگونه خدا میتواند سازنده ماهری باشد که جهان را آفریده است اگر او هر از گاهی نیاز به اصلاح کار خود دارد؟ اما غافل از اینکه این اصلاح وابسته به نوع رفتار و چگونگی اعمال بشر دارد، با تغییر روش زندگی بشر، واکنش جهان آفرینش نیز تغییر میکند. تاثیر چنین باور‌هایی بر نوشته‌های علمی و الهیاتی نیوتن شدیدا نشئت گرفته از مفاهیم کالوینیستی از جبر و مشیت الهی بود. به عبارت دیگر، قانون کلی نیوتن از مطالعه خود در مورد جهان طبیعی استنباط میکند که طبیعت بطور تصادفی به کار خود رها نشده و با توجه به نظم و هماهنگی‌ای که میتوان در طراحی ماشین کیهانی یافت این موضوع اثبات میکند که طبیعت کار خالقی باهوش است که میخواست خلقت اش هم عقلانی و هم خوب باشد. این استدلال لزوما دلالت بر این دارد که نقش هر جزء در جهان (از جمله نقش انسان) توسط سازنده آن از پیش تعیین شده اعتقادی که مطابق با مفاهیم پروتستانی جبر و مشیت الهی است.

نخست، ریشه ریاکاری را در خودمان بشناسیم
ریاکاری (شرک خفی) محصول (منِ) بزرگشده است. آنجاست که دیده شدن مهمتر میشود. قرآن این را شرکِ خفی مینامد: فَمَن کانَ یَرجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلیَعمَل عَمَلاً صالِحًا وَلا یُشرِک بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا. پس هر که به دیدار پروردگارش امید دارد، باید کار شایسته کند و در عبادت پروردگارش هیچکس را شریک نیاورد. (کهف) اولین گام این هستش که آسیب پذیری خود را بپذیریم؛ اینکه حتی عبادتِ ما هم میتواند ناخالص باشد. هر که خود را از ریا پاک بداند، بیشتر در دام آن است.
بهترین سلاح: خلوت و سکوت، امّا چرا خلوت سلاح ریا ست؟
- در خلوت، (ناظر) فقط خداست؛ پس تمرین میکنیم که کار را برای خاطرِ او انجام دهیم، نه برای خاطرِ چشمها.
- عبادتِ پنهانی (نافله، دعای سحر، اشکِ شب) قلب را از این نمایش شستشو میدهد.
- روایت است که پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمودند: اِجعَل هَمَّکَ هَمًّا واحِدًا. دلِ خود را یک جهته کن؛ و این یک جهتی بیرون از خلوت بدست نمیآید.
تمرین پیشنهادی: هر روز چند دقیقه عبادتی را فقط برای خودت و او انجام بده؛ نمازی که هیچکس از آن خبر ندارد، دعایی در دل، سکوتی که در آن فقط او را میشنوی.

شاهنامه فردوسی

نسخه بایسنقری در مجموع حدود ۵۴۸۰۳ بیت دارد.
دقیقی طوسی پیش از فردوسی، تلاش کرده بود تا شاهنامه را به نظم درآورد. فردوسی در بسیاری از بخش‌ها، بویژه در قسمت‌های مربوط به پادشاهان باستانی و برخی روایات تاریخی، از اشعار دقیقی بهره برد و آنها را بازنویسی کرد. تعداد دقیق ابیاتی که مستقیماً و بدون تغییر از دقیقی در این نسخه باقی مانده است، به دلیل تلفیق توسط فردوسی، بصورت یک عدد واحد در فهرست‌های کتاب شناختی ذکر نمیشود، اما بخش‌های قابل توجهی از شاهنامه دقیقی که اکنون تنها قطعاتی از آن باقی مانده، در ساختار کلی اثر فردوسی اثرگذار بوده است.

برای مشخص کردن دقیق تک‌تک ابیات، نیاز به بررسی تطبیقی متن بایسنقری با نسخه‌های موجود از شعر دقیقی است که باید به تفاسیر تخصصی و نسخه‌ شناسی مانند آثار دکتر سید محمد دبیر یا پژوهش‌های مرکز تحقیقات کامپیوتر علوم انسانی مراجعه کنیم.

ناصرالدین شاه

جناب حضرت اجل و کچل، جناب ناصرالدین شاه در سفرنامه انگلستان خود (۱۸۸۹) توصیفی جالب از کاخ هالتون‌بارون آلفرد روچیلد و کاخ وادسدون‌بارون فردیناند روچیلد بدست داده که واکنش این شاه قجری جالب است: رسیدیم به پارک و قصر آلفرد روچیلد که نهار اصلی را باید اینجا بخوریم و بعد به قصر فردیناند روچیلد برویم، آلفرد روچیلد مردی است وسط القامه، چهل و هفت سال دارد و صورت بشاشی شبیه به والی خان، ولی دو طرف گونه او قدری ریش دارد و چانه را میتراشد، پس از ورود ما را به اتاق راحت بردند، این اتاق خیلی نقل دارد، تمام دیوار و سقف این اتاق مطلا است و در نهایت زینت و قشنگی است، پارچه‌های بسیار عالی به دیوار این اتاق چسبانیده‌اند که از تعریف و توصیف خارج است، (عجب شاه ندید بدید و حسرت منگولی) آینه‌های بزرگ و مبل این اتاق و فرش ایرانی، که قالی جوشقانی است، و سایر اسباب و لوازم این اتاق در کمال نظافت و پاکیزگی است و نباید مثل و مانند این اتاق جز در بهشت یافت شود، خلاصه، ناهار خوردیم و برخاستیم، رفتیم توی باغ گردش کنیم، ما شروع کردیم به گردش باغ این یهودی، جلو عمارت گلکاری‌های خیلی خوب شده است و بقدری گل سرخ و زرد و آبی و الوان مختلف دارد که حساب ندارد، (خب احمق یک مشت بذر گل بپاش داخل باغچه همین میشه) و جلو باغچه‌ها یک حوض بیضی بسیار خوبی ساخته‌اند که در وسط آن مجسمه است و آدم است که از وسط دهن آدم‌ها و اسب‌ها، آب خیلی خوب جاری است، که آبش هم خوردنی است، و تا حال همچو آب خوبی در فرنگستان ندیده بودم، (مرغ همسایه غازه) و دور حوض خیابانهای منظم خوب ساخته اند و از درخت کاج دیوارهای سبز ساخته‌اند که خیلی خوب و باصفا است، و بطوری این گل‌ها و سبزی‌ها و دیوارهای کاخ، که با قیچی چیده و منظم درست کرده اند، مصفا است که از حد تعریف خارج است، (بیچاره علی آباد که باصفاتره) و بعضی گوشه‌ها و گریخته‌ها درست کرده است که درختهای منظم اطراف آن کاشته شده، به عینه باغ پریان است و حقیقتاً نمیشود نوشت که این یهودی‌ها چه دستگاهی درست کرده‌اند، اطراف حوض چراغ‌های حبابی الکتریسیته نصب کرده‌اند که در شب روشن میکنند خلاصه، از این وضع باغ و باغچه خیلی لذت بردیم، (بفرمایید خر کیف شدیم) بعد به طرف باغچه‌های بالای عمارت رفتیم، آنجاها هم خیلی مصفا و تپه‌های گل‌کاری خوب با سلیقه بود، بعد به گلخانه این عمارت رفتیم که از یک طرف به عمارت است و از دو طرف به باغ و باغچه است و تمام این گلخانه از بلوار ساخته شده و در کمال زینت و خوبی است، رسیدیم به شهر آلزبوری، شهر کوچکی است ولی خیلی قشنگ، (شادقلی باصفاتره) تقریباً دو ساعت طول کشید رسیدیم به قصر وادسدون روچیلد(ای شاه بیسواد وادستون روچیلد، درسته) دستگاه این یهودی خیلی بالاتر از همه است، این عمارت از حیث بنا و بزرگی و اسباب و زینت و مبل‌های نفیس قیمتی خیلی بالاتر از سایرین است، آن روچیلد اولی و این روچیلد هر دو این عمارات و پارک و میوه و باغ و غیره را هفت هشت سال است دست زده و ساخته‌اند و میگفتند قبل از هشت سال زمین بایر زراعت بوده است (خب ابله تو هم آباد کن) و حالا همچه جایی ساخته است که هیچ پادشاهی ندارد. این روچیلد گفتند قریب شش کرور تومان خرج این عمارت کرده است سوای اغلب اسبابها که از پدرش ارث رسیده است و اینجا گذاشته است که همه نفیس و قیمتی است، پرده‌های گوبلنس کارخانه فرانسه خیلی دارد، به دیوارها نصب کرده است، یعنی خریده است پرده‌ای دو هزار تومان، چهار هزار تومان و همچنین پرده‌های نقاشی بسیار اعلای پرقیمت در اتاق‌ها دارد که همه کار استادان صد و بیست سال قبل از این است، تمام اتاق‌ها و راهروها و دالان‌ها پر از زینت و اسباب نفیس است و چشم‌انداز عمارت به صحرا و جنگل‌ها و آبادی‌ها تا چشم کار میکند میرود، جلو عمارت باغچه‌های گلکاری و حوض بزرگ، فواره‌ها از مجسمه‌های ریخته چدن که از دهن و گوش و سرشان آب میریزد. آب صاف خوب، گلکاری‌ها را در حقیقت سحر کرده‌اند مثل نقاشی و میناکاری، چه شمعدانی‌ها، چه لادن‌ها، چه انواع اقسام گلها، خیابانها و درختهای قیچی کرده، چمن، پارک، حقیقتاً مردکه یک بهشت شدادی ساخته است و روی حضرت موسی علیه‌السلام را سفید کرده است که همچه امتی دارد، اسماعیل بزاز اگر اینجا را ببیند دیگر به خواننده و رقاصهای یهودی تهران ریشخند نمیکند، این روچیلدها هر دو زن ندارند اما هریک صد کنیز، بیشتر کمتر، دارند همه با لباسهای خوب، حقیقتاً حرمخانه دارند، این است که دیگر زن نمیگیرند.. (ای بدچشم هیز.. اونجا هم له له میزدی برای حرمسرا؟ آخرشم به قتل رسیدی و نفله شدی و.. حسرت به دل رفتی.. تو دیگه چرا عالیجناب؟!)

ساقی امشب مدت هجران به پایان میرسد
ساغر پرمی مهیا کن که جانان میرسد
در بیابان، بوی دل پیچیده است از هر طرف
محملِ لیلی مگر از کشور جان میرسد
روز بازار وصال است و رواج نقد جان
می پیاپی ده که پیمانه به پیمان میرسد
از پیِ تسخیر ملک دل که نزهتگاه اوست
لشکر دیوانگی با ساز و سامان میرسد
سوره الماس باشد زخم عاشق را دوا
مژده بادا دردِ سیل اکنون به پایان میرسد
سید نعمت اللّه جزایری، تخلص: سیل

پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش هفتم. تاریخ و ساختار اشرافیت بریتانیا: الیگارشی بریتانیا در عصر ویکتوریا (۱۸۳۷ تا ۱۹۰۱) در رأس یکی از بزرگترین امپراتوریهای مستعمراتی تاریخ جای گرفت؛ به تبع این اقتدار سیاسی به مروج برتری و سروری فرهنگ غرب در پهنه‌ی جهانی بدل شد و تأثیری عمیق و بنیادین در تحولات پسین دنیای معاصر، از جمله ایران، بر جای نهاد. شناخت این تحول بدون شناخت ساختار و ایدئولوژی این الیگارشی ناممکن است. از اینرو، ضرور است قبل از پرداختن به تحولات عظیم جهانی در دوران پس از جنگ کریمه (۱۸۵۴ تا ۱۸۵۶) با پیشینه، ساختار و ایستارهای اخلاقی و ارزشی الیگارشی بریتانیا آشنا شویم. در این بررسی کوشیده‌ایم تا درباره‌ی پیشینه و سیمای سیاسی برخی از مهم‌ترین خاندانهایی که از معماران این امپراتوری بودند شناختی اجمالی بدست دهیم.
پیشینه‌ی پارلمان و دمکراسی انگلیسی: پدیده‌ای که در سده نوزدهم میلادی بنام دمکراسی انگلیسی شهرت فراوان یافت و مورخینی چون توماس ماکائولی آن را بعنوان الگویی فراروی سایر ملت‌ها -اعم از اروپایی و غیراروپایی- قرار میدادند، در واقع تداوم ساختار سیاسی آشنایی است که، به این یا آن شکل، در بسیاری از جوامع بشری وجود داشته است. ساختار و سنن اشرافیت انگلیس تا پیش از سده هفدهم تفاوت محسوسی با سایر کشورها نداشت. این ساختاری است مبتنی بر حکومت خاندانهایی که به تدریج در کوران تحولات اجتماعی، بهر دلیل، برکشیده شدند، به ثروت و اقتدار رسیدند و در یک فرایند تدریجی، سلسله مراتب، سنن و ایستارهای اشرافی خاص خود را پدید ساختند. در تاریخ‌نگاری انگلیس ساختار سیاسی فوق، بدلیل وجود این اشرافیت، نظامی یگانه و منحصر به فرد جلوه‌گر میشد و مفتخرانه نه تنها در برابر نظام‌های سیاسی مشرق زمین، که بزعم اینان گویا فاقد نهادها و ساختارهای مستقل از نهاد سلطنت و دولت مرکزی و لذا یکسره استبدادی است، بلکه در برابر نظام‌های سیاسی اروپای قاره، بویژه فرانسه، نیز قرار میگرفت. اینگونه مفاهیم مطلق‌گرایانه و نگرشهای یکجانبه و خودمحورانه به تاریخ، مورد انتقاد برخی محققین بوده و هست. از جدیدترین این بررسی‌های انتقادی، باید به کتاب نیکلاس هنشل انگلیسی اشاره کرد. به نوشته‌ی هنشل، شیوه نگرشی که او آن را افسانه‌ی سلطنت محدود و مشروط انگلستان میخواند، در دهه ۱۴۶۰ با سِر جان فورتسکو پدید شد و او بود که این اسطوره را رواج داد که گویا در نظام سیاسی انگلستان گوهری یگانه نهفته است. بود. فورتسکو در سالهای ۱۴۴۲-۱۴۶۱ قاضی کل انگلستان بود. او نظریه فوق را در رساله معروف خود بنام: در ستایش قوانین انگلستان، بیان کرد که در فرانسه برای ادوارد، ولیعهد تبعیدی هنری ششم مخلوع، نوشت. این رساله بار اول در زمان سلطنت هنری هشتم و اوج سرکوب هواداران کلیسای رم در انگلستان، اسکاتلند و ایرلند منتشر شد و بار دوم در سال ۱۷۰۱ به منظور توجیه سلطنت مشروطه ویلیام اورانژ در انگلستان و علیه هواداران مشروعیت سلطنت وارث ذکور خاندان استوارت. این بار عنوان رساله چنین بود: تفاوت میان سلطنت مشروطه و سلطنت استبدادی. از آن پس افسانه فوق در میان انگلیسی‌ها رواج گسترده یافت. در تمامی سده شانزدهم و اوایل سده هفدهم انگلیسیها به خود بدلیل خوش‌اقبالی‌شان تهنیت میگفتند. پارلمان آنها حافظ منحصر به فرد حقوق زندگی، آزادی و مالکیت انگاشته میشد. حکمرانی که از لذت دوستی مردمش بهره‌مند است نیازی ندارد که اموال آنها را به زور تصاحب کند: مردم خود آزادانه آن را برای رفع نیازهای مشروع او تقدیم خواهند کرد. سپس نوبت به انقلاب فرانسه رسید و رساله معروف ادموند برک در ذمّ انقلاب و ستایش از دمکراسی انگلیسی. بدینسان، این مضمون قدیمی فراتر رفت و به این نظریه بدل شد که گویا میان مردم اروپای قاره و انگلستان نوعی تمایز ذاتی وجود دارد. انگلیسی‌ها در ذات خود مردمی آزادی دوست‌اند و فرانسوی‌ها برده (واژه فوق در زبان فارسی به مشروعیت ترجمه شده که غلط نیست. این واژه در زبان انگلیسی نیز در اصل به معنای مشروعیت به کار میرفت و مفهومی دینی بود از جمله برای تفکیک وارث مشروع از نامشروع؛ چه در مباحث معمولی ارث، چه در مبحث وراثت عناوین اشرافی و مقام سلطنت. معهذا، در فرهنگ سیاسی جدید منظور از آن مقبولیت مدنی است نه مشروعیت دینی. به عبارت دیگر، حکمران مشروعیت خود را نه از اصل حق الهی سلطنت بلکه از مردم و قانون میگیرد.). اینک، به تعبیر هنشل، انگلیسیها فرانسویان را به استبداد متهم میکردند و بر کردار خویش در قبال کاتولیکهای ایرلند و جاکوبیت‌های اسکاتلند چشم می‌پوشیدند. در همین حال، فرانسویان نیز بنوبه خود نظام سیاسی خویش را در برابر روسیه و عثمانی قرار میدادند و این دو را به استبداد متهم میکردند و خبر نداشتند که اقتدار حکومت در این کشورها تا چه حد مشروط است. چنین بود که در تاریخ‌نگاری انگلیس، نه تنها در کتابهای درسی که حتی در معروفترین آثار، این الگو حاکم شد که گویا در فرانسه و انگلستان دو نظام سیاسی متمایز وجود داشته است: در فرانسه‌ی پیش از انقلاب، نظامی استبدادی مستقر بود که در آن قدرت از بالا به پایین جریان داشت و در انحصار پادشاه بود. حق الهی سلطنت تنها از سوی خداوند م‎توانست مورد پرسش قرار گیرد نه مردم و نهادهای مدنی. مردم رعایای مطیع و منقاد پادشاه بودند و از هرگونه حق مشاوره محروم. در مقابل، در انگلستان حکومت مشروطه سیطره داشت. قدرت از پایین به بالا جریان می‌یافت و پادشاه با نهادهایی که قدرت‌شان منبعث از ذات ایشان بود نه عطیه‌ی مقام سلطنت، بطور مدام در مشورت بود. مردم شهروند بودند نه رعیت؛ در فرایند حکومت مشارکت داشتند و از این طریق بدان مشروعیت میبخشیدند. این نگرش خام و عامیانه مختص مورخین انگلیسی نبود؛ مورخین سلطنت طلب فرانسوی نیز، از موضع نوستالژی بوربونی، عموماً چنین نگاهی داشتند. بزعم هنشل، این تصویر با واقعیت تاریخی همخوان نیست: پادشاه نه در فرانسه تا بدان حد مطلق‌العنان و فارغ از قیود ساختارها و نهادهای مدنی بود و نه در انگلستان تا بدان حد که وانمود میشود محدودالاختیار و تابع نهادهای مدنی و قدرت خویش را بر جوشیده از پایین، از مردم، می‌انگاشت. در واقع، مفهوم حق الهی سلطنت همانقدر در انگلستان کهن و ریشه‌دار است که در فرانسه و سایر کشورهای اروپایی. حق الهی سلطنت یک مفهوم بسیار کهن است و همانقدر غربی است که شرقی. سر جیمز فریزر، مردم‌شناس نامدار انگلیسی در کتاب 13 جلدی خود، شاخه‌ی زرین، نشان داد که در بسیاری از جوامع کهن شاه معمولاً بعنوان روحانی، یا واسطه میان خداوند و انسان یا خود خداوند انگاشته میشد. فوستل دوکولانژ، بنیانگذار تاریخ‌نگاری جدید در فرانسه، در کتاب تمدن قدیم درباره‌ی منشأ دینی ساختارهای سیاسی در یونان و روم باستان شرحی دقیق و مبسوط به دست داده است. او نهاد شاه در یونان و روم باستان را تداوم نهاد کهانت دینی میداند و از جمله مینویسد: کاهن آتشگاه مدینه [پولیس] را شاه میگفتند و گاه نیز او را اسامی دیگر می‌نهادند، در هر حال کسی که این اسامی برو اطلاق میشد فی الحقیقه بر مذهب مدینه ریاست داشت و نگاهداری آتشگاه و تقدیم قربانی و ذکر ادعیه و ریاست بر مجالس طعام مقدس عمومی از وظایف وی بود. از آثار نویسندگان قدیم آشکار است که شاهان یونان و ایتالیا دارای مقام کهانت بوده‌اند، بر تخت نشستن شاهان نیز مستلزم تشریفات مذهبی خاصی بود، علت ظهور این مراسم آن بود که چون شاه جدید به ریاست عالیه دینی برقرار میشد و مقدرات مدینه موکول به ادعیه و قربانی‌های او میگشت، مردم میخواستند که قبلاً از موافقت خدایان در انتخاب وی مطمئن شوند، چنانکه پدر خانواده بعنوان ریاست مذهبی حاکم و پیشوا و رئیس خانواده محسوب میشد، کاهن بزرگ مدینه نیز عالی‌ترین مقام سیاسی را احراز میکرد و این مقام را بنابر قول ارسطو آتشگاه مدینه بدو تفویض مینمود، بنابراین، سرپیچی از اوامر چنین مردمی امکان‌ناپذیر بود، شاه وجودی مقدس بود و گرچه مردم در شخص او گمان خدایی نداشتند ولی معتقد بودند که جز وی هیچکس آتش خشم خدایان را فرو نمیتواند نشاند و بی معاونت او هیچ قربانی و دعایی پذیرفته و مستجاب نخواهد شد. با گروش کنستانتین اوّل (کبیر)، امپراتور روم، به مسیحیت، این انگاره با آئین مسیح آمیخته شد. اوسبیوس، اسقف و شهید مسیحی سده چهارم میلادی، کنستانتین را ناظر امور خارجی (غیر روحانی) میخواند. این پدیده در امپراتوری روم شرقی (بیزانس) نظام سیاسی را آفرید که به سزار- پاپی شهرت دارد. در این نظام، رئیس دولت ریاست کلیسا را نیز بدست داشت و عالی‌ترین مرجع امور دینی انگاشته میشد. این سنت را بعدها تزارهای روسیه ادامه دادند. چنانکه خواهیم دید، هنری هشتم نیز بنیانگذار چنین نظامی در انگلستان بود. در دوران پس از فروپاشی امپراتوری روم غربی و تأسیس نخستین دولتهای قبایل بومی اروپای مرکزی -غربی- شمالی، این نگرش تداوم یافت. هنشل مینویسد مفهوم حق الهی سلطنت در اروپا همانقدر کهن است که نهاد سلطنت قدمت دارد. از سده هشتم میلادی شاهان خلیفه خدا در زمین انگاشته میشدند و در مراسم تاجگذاری این مفهوم بیان میشد که شاه در پرتو عنایات الهی حکومت میکند. حکمرانان فرانسه از اعقاب شاه- کاهنان مروونژی (مروونژی: شاهان قبایل فرانک که بطور سنتی نخستین دودمان پادشاهی فرانسه انگاشته میشوند. در سالهای ۴۷۶ تا ۷۵۰ میلادی حکومت کردند، تبار ایشان به فردی نیمه اسطوره‌ای بنام مروج (Merovech) میرسد) بودند که برای خویش حق حکومت الهی قائل بودند. پیش از آنان، شاه از درون دنیای پر رمز و راز جادو پدید میشد و نهاد سلطنت نوعی طلسم جادویی بود. در تمامی این دوران بر اطاعت و عدم مقاومت در برابر فرمان شاه تأکید میشد. در سده‌های میانه در سراسر اروپا اقتدار شاهان منبعث از خداوند انگاشته میشد که گویا بطور موقت به حکمران سیاسی تفویض شده است. به نوشته مارک بلوخ: پادشاهان قدیم ژرمن دوست داشتند خود را از اعقاب خدایان قلمداد کنند. این نیمه خدایان، یا آئه‌سیرها (آئه‌سیر: (Aesir) شاه- خدایان قبایل اسکاندیناوی در دوران قبل از مسیحیت/ فرهنگ وبستر)، دارای یک خصلت اسرار‌آمیز بودند که مردمانشان در جنگ‌ها پیروزی، و در صلح حاصلخیزی زمین‌ها را از آنها طلب میکردند. امپراتوران روم نیز خود را به ملکوت و به دنیای خدایان وابسته میدانستند و هاله تقدس را بصورت تاج و کلاه بر سر میگذاشتند. این دو میراث، بویژه سنت‌های الهی پادشاه آلمان، سلطنت‌های اروپای فئودالی را نیز به آسمان و ملکوت الهی ربط داده بود. چنانکه پادشاهان فئودال نیز خود را فرستاده، برانگیخته و رابط خدا معرفی میکردند. بلوخ می‌افراید: داشتن فره و جنبه الوهی یا رازآمیز شاه در واقع وسیله توجیه و انطباق مابعدالطبیعه بر مسائل سیاسی و حکومت بر کشور بود. پادشاه از این طریق توجیه میکرد که به هر حال در رأس همه است. بلوخ این ساختار را بسیار شبیه و فئودالیسم ژاپن می‌یابد. از این روست که در انگلستان سده‌های میانه تصور میشد که لمس پادشاه یا حتی جامه او راهی است برای شفای بیماری خنازیر. انگاره شاه- خدایی به اشکال مختلف در اندیشه سیاسی انگلیس تداوم یافت. توماس کرانمر، اولین اسقف اعظم کانتربوری در دوران رفورماسیون انگلستان، از مروجین حق الهی سلطنت بود و بر اساس این انگاره بود که روا دانسته میشد هنری هشتم خونخوار و سپس دخترش الیزابت بر کلیسا فرمان رانند و عالی‌ترین مرجع دینی سرزمین زیر فرمان خود باشند. هریسون نظام سیاسی جدیدی را که در پیامد رفورماسیون انگلیس در این کشور استقرار یافت، چنین توصیف کرده است: از این پس پادشاه به صورت مرجع اصلی در مسائل مربوط به اعتقادات مذهبی و تفسیر کتاب مقدس و انضباط و اصول اخلاقی درآمد... سلطان وجودی است نیمه خدایی و نماینده مستقیم و بی‌واسطه خدا در روی زمین. ملکه الیزابت در یکی از اعلامیه‌های خود چنین اعلام میکند: چون بر همه عالمیان آشکار است که چگونه نظر عنایت خاص خداوند متعال شامل حال مملکت ما شده و آن را در کنف حراست خاص خود درآورده است، و طی سالیان متمادی، شخص شخیص و نفس نفیس ما را بعنوان نایب قادر متعال و فرمانروای مطلق همان اقلیم به حفاظت خاص خود مخصوص گردانده است. خود شکسپیر این نظریه را به بیانی فصیح‌تر ادا کرده است: فرمانروای کشور در رأس هرم اجتماعی قرار داشت و در میان مراسم و تشریفاتی محصور بود که حکایت از الوهیت او داشت. دست مردم عادی به دامان ملکه نمیرسید. اعضای شورای سلطنتی حق باریافتن داشتند و فقط معدودی از دیگران. تازه آنان می‌بایست هنگام سخن گفتن با ملکه به زانو درآیند مگر آنکه وی به نشانه عنایت خاص به ایشان اشاره به ایستادن کند. توماس هابس، اندیشمند سیاسی نامدار انگلیسی که گاه از او بعنوان پدر جامعه‌شناسی علمی یاد میکنند، در کتاب درباره‌ی مدنیت کلیسای مسیحی، و دولت مسیحی را پدیده‌ای واحد میدید که در رأس آن پادشاه قرار دارد. از این رو، او برای شاه این حق را قائل بود که درباره‌ی نظریات دینی و مراسم عبادی مردم تصمیم‌گیری کند. او در دهه بعد در کتاب لویاتان این نظریه را بسط داد. هابس این کتاب را، که از مهم‌ترین منابع کلاسیک اندیشه سیاسی جدید است، علیه اقتدار پاپ و کلیسای رم و برای اثبات مشروعیت حکومت شاهان مسیحی، مستقل از تابعیت کلیسا، نگاشت. هر چند هابس قرارداد اجتماعی را در بنیاد دولت مدنی میدید، لیکن باید توجه داشت که وی برای حکمران مدنی شئونی دینی قائل بود و همان اختیاراتی را برای او به رسمیت میشناخت که به سلطنت الهی نسبت داده میشد. هابس در واقع شارح نوع جدیدی از نظام سزار - پاپی است که حکمرانان خودکامه اروپا مدعی آن بودند. هابس باب سوم لویاتان را، که مهم‌ترین بخش این کتاب محسوب میشود، چنین نامیده است: درباره‌ی جامعه مشترک‌المنافع [دولت] مسیحی، او دوگونه جامعه را متمایز میکند: سلطنت الهی و سلطنت ظلمانی. سلطنت ظلمانی یا شیطانی مفهومی است که در اصل به دولت‌های غیرمسیحی اطلاق میشد ولی هابس آنرا به معنای حاکمیت پاپ و کلیسا به کار برد بر اساس فقره‌ای از کتاب مقدس که در آن از اتحادیه فریبکارانی سخن رفته که سلطه خود را بر این جهان تأمین کرده‌اند تا نور مسیح را خاموش کنند. سلطنت الهی را نخستین بار قوم برگزیده خداوند (بنی‌اسرائیل) در سرزمین کنعان پدید ساختند. هابس وعده خداوند به ابراهیم را قراردادی میداند که میان خدا و ابراهیم منعقد شد و طبق آن ابراهیم خود را تابع قوانین مثبته الهی قرار داد. بدینسان، ابراهیم نخستین کسی است که سلطنت الهی را بر اساس قرارداد در زمین مستقر ساخت. این نخستین جامعه مشترک‌المنافع یا نخستین حکومت مدنی است. در این جامعه حکمران خداوند است و روحانیون عالی‌رتبه (پس از مرگ موسی) نایب‌السلطنه یا نایب‌الحکومه اویند. بطور خلاصه، هابس سلطنت الهی را یک سلطنت مدنی میداند زیرا مبتنی است بر تبعیت مردم بنی‌اسرائیل از قوانین‌شان. به زعم هابس، سلطنت الهی مختص قوم بنی‌اسرائیل بود و پس از انتخاب شائول (طالوت) به شاهی بنی‌اسرائیل به پایان رسید. از آن پس سلطنت الهی، تا زمان ظهور مسیح، وجود ندارد و شاهان بر اساس قرارداد حکومت میکنند. او این حکمرانان را شاهان قراردادی میخواند. بر این اساس، هابس سیطره‌ی پاپ و کلیسای رم بر مسیحیان را مردود میشمرد و در مقابل حق حکومت شاهان و پرنس‌ها و دوک‌ها، حکمرانان مدنی، را، بالاستقلال و بدون مزاحمت کلیسا، بر دولت مدنی اثبات میکند. او از قرارداد میان خداوند و ابراهیم این اصل را استنتاج میکند که هر جامعه مشترک‌المنافع [مسیحی] باید در عمل خارجی و آئین دینی خود از قوانین حکمران خویش اطاعت کند. به عبارت دیگر، هر حکمران مسیحی عالی‌ترین مقام روحانی و رئیس کلیسای کشور خود نیز هست. او به فقراتی از متون کتاب مقدس استناد میکند که خدمتکاران را به اطاعت از اربابان در همه چیز و کودکان را به اطاعت از والدین در همه چیز فرا خوانده است. قانون مدنی فرمانی است که حکمران در قلمرو خود صادر میکند و لذا هیچ قانون اثباتی نمیتواند حکمران را محدود کند زیرا منشاء قانون اثباتی خود اوست. از اینروست که هابس به شدت کاتولیکهای انگلستان و آلمان را، که به فرمان پاپ علیه حکمرانان خود تمرد میکنند، و نیز پرسبیترین‌ها (واژه پرسبیتر از پرسبیتروس (presbyteros) یونانی، به معنی بزرگ، گرفته شده است. در دوران اولیه تاریخ مسیحیت یک مقام روحانی بود فروتر از اسقف واژه پریست (priest) به معنی کشیش نیز از همین ریشه است. در سده شانزدهم در تداوم کلیساهای اصلاح شده کالونی پدید شد و منظور کلیساهایی بود که زیر رهبری بزرگان (پرسبیترها) باشد. پرسبیترین‌ها، بویژه پرسبیترین‌های اسکاتلند، در انقلاب پوریتانی و سرنگونی چارلز اول مشارکت داشتند) را، مورد حمله قرار میدهد زیرا آنان حکمرانان قانونی خود را ترک گفته‌اند. بدینسان، بزعم هابس، پادشاه حتی برغم عدم تمایل رعایایش حق حکمرانی دارد؛ قدرت و اختیارات او مطلقه است و تنها در برابر خداوند پاسخگوست. هابس بخشهای متأخر کتاب خود را کمی پس از انقلاب پوریتانی و اعدام چارلز اول منتشر کرد. لذا، در فصل پایانی این حق را برای رعایا قائل شد که حکمرانی را که از ایشان حمایت نمیکند طرد کنند و حکمرانی را برگزینند که حامیشان است. سر رابرت فیلمر انگلیسی نیز مروج اینگونه نظریات بود. مهم‌ترین کتاب فیلمر پدرسالاری است که در سال ۱۶۸۹ جان لاک در رساله‌ی نخستین میثاق حکومت مدنی به نقد آن پرداخت و نظریات فیلمر را بکلی یاوه خواند. این پس از سقوط جیمز دوم و بازگشت لاک از آمستردام است. به نوشته‌ی بریتانیکا، امروزه محققین چنین نظری ندارند و کتاب فیلمر را از زاویه تاریخ اندیشه سیاسی اثری برجسته و قابل تأمل میدانند. فیلمر جامعه را به یک خانواده تشبیه میکند و شاه را پدر این خانواده می‌انگارد. به نوشته هنشل، حتی در انگلستان سده هیجدهم نیز مفهوم حق الهی سلطنت همچنان در پایه مشروعیت نهاد سلطنت بود. او از جمله به این اصل حقوقی سر ویلیام بلاکستون استناد میکند که: هیچ دادخواست و اعلام جرمی علیه پادشاه نمیتواند انجام گیرد حتی در امور مدنی؛ زیرا هیچ دادگاهی نمیتواند بر او سیطره قضایی داشته باشد... هیچ قوه قضایی در روی زمین قدرت آن را ندارد که پادشاه را به جنایت متهم کند تا چه رسد به اینکه او را تنبیه کند. بلاکستون پادشاه را موجودی میداند که تابع هیچ انسان زمینی نیست، وابسته به هیچ انسانی نیست و قابل محاسبه بوسیله هیچ انسانی نیست. از اینرو، در پادشاه، مانند یک کانون، تمامی شعاع‌های نورانی مردمش تبلور می‌یابد و این امر وحدت، قوام و شکوه و اقتداری را میسازد که شاهان قدرتمند بیگانه از آن به هراس می‌افتند و به آن احترام میگذارند. بلاکستون شخصیت حقوقی بلندپایه‌ای است و کتاب چهار جلدی او، حواشی بر حقوق انگلستان، تا به امروز از مهم‌ترین منابع حقوق مدنی در انگلستان و ایالات متحده آمریکاست. توجه کنیم که بلاکستون این نظریات را ۷۷ سال پس از انقلاب شکوهمند و ۶۰ سال پس از مرگ جان لاک بیان داشته است. پارلمان نهادی است که از زمان جنگهای صلیبی بدلیل نیاز شاهان اروپا به انباشت خزانه خویش و تأمین مخارج سنگین جنگهای فوق تقریباً در همه جای اروپا پدید شد. پارلمان کارکرد قانونگذاری نداشت؛ مجمعی از بزرگان کشور بود که به فرمان شاه گرد می‌آمدند تا پول مورد نیاز میان ایشان تقسیم شود و آنان این وجوه را از رعایای خود اخذ کنند. در انگلستان این نهاد به تأثیر از الگوی فرانسه تأسیس شد و واژه پارلمان، از پارله به معنای گفتگو، از زبان فرانسه به انگلیسی راه یافت. در فرانسه این نهاد در سده دوازدهم میلادی پدید آمد و مجمع مشاورین پادشاه بود. در اواسط دوران سلطنت لویی نهم (Louis IX
لویی نهم، از خاندان کاپه، رهبر هفتمین جنگ صلیبی ۱۲۴۸ تا ۱۲۵۰ میلادی است و به این دلیل پس از مرگ از سوی کلیسای رم به لویی قدیس یا سن لویی ملقب شد. در سال ۱۲۴۸ قشون صلیبی را بسوی شرق هدایت کرد و دمیاط مصر را به اشغال درآورد. در سال ۱۲۵۰ در منصوره مصر شکستی سخت خورد و در حالی که در اثر اسهال غش کرده بود به اسارت مسلمانان در آمد، یکماه بعد در مقابل تخلیه دمیاط و پرداخت ۵۰۰ هزار لیور فدیه آزاد شد. پس از آزادی، بقایای قشون خود را به سوی عکا فلسطین هدایت کرد ولی کاری از پیش نبرد. پس از شش سال جنگ ناکام به فرانسه بازگشت. در سال ۱۲۷۰ از طریق دریا راهی شمال آفریقا شد تا جنگ صلیبی هشتم را آغاز کند. با دشواری فراوان به ساحل رسید ولی در تونس درگذشت. در تاریخ‌نگاری اروپا سن‌لویی بعنوان پادشاهی آرمانی، زاهد و معتقد به دین، توصیف شده است. ژان ژوئنویل، دوست و همراه و مؤلف زندگینامه لویی، مینویسد: پس از فتح دمیاط بارون‌ها به تدارک مجالس سور و مردمان عادی به عشقبازی با زنان هرزه معتاد شدند/ ویل دورانت، تاریخ تمدن، جلد چهارم) بعضا شاه این درباریان را فرامیخواند تا درباره‌ی برخی مسائل قضایی گفتگو کنند. این مجمع به درباریان در حال گفتگو یا پارلمان شهرت یافت. صرفنظر از پیشینه شوراهای بزرگان قبایل انگلوساکسون، (در قبایل انگلوساکسون، یک شورای مشورتی مرکب از بزرگان و ریش سفیدان وجود داشت که ویتان Witan یا ویتناگموت Witenagemot نامیده میشد. این جلسات هرگاه که شاه اراده میکرد تشکیل میشد و به بحث درباره مسائل مهم می‌پرداخت) تاریخ‌نگاری انگلیس سر آغاز تکوین ساختار پارلمانی این کشور را در اواخر سده دوازدهم و اوایل سده سیزدهم میلادی میداند. نیاز به گردآوری مالیات برای تأمین مخارج سنگین جنگ صلیبی سوم و نیز برای پرداخت غرامت آزادی ریچارد اول، (پادشاه انگلیس ۱۱۸۹ تا ۱۱۹۹ معروف به ریچارد شیردل، از سرداران جنگ صلیبی سوم. صلاح‌الدین ایوبی او را از فلسطین بیرون راند و در مسیر بازگشت به انگلستان به اسارت هنری ششم هوهنشتاوفن، امپراتور روم مقدس، درآمد ۱۱۹۲ و درازای پرداخت فدیه‌ای به مبلغ ۱۵۰ هزار مارک رهایی یافت که در آن زمان مبلغی هنگفت بود) فراخوان اعیان و متنفذین کشور را ضرور میساخت. پیامد جنگ صلیبی سوم افزایش بی‌سابقه قدرت و نفوذ سیاسی بارون‌ها بود. سرانجام، در فاصله میان دو جنگ صلیبی چهارم و پنجم، تعارضی شدید میان جان، پادشاه انگلیس از یکسو و روحانیون و بارون‌های مورد حمایت فرانسه و پاپ اینوسن سوم (این اینوسن سوم را مقتدرترین پاپ تاریخ مسیحیت میدانند و مینویسند در دوران او دستگاه پاپ به اوج اعتبار و قدرتش رسید. اینوسن سوم از فوریه ۱۱۹۸ تا زمان مرگ پاپ بود و در دوران او بود که جنگ صلیبی چهارم ۱۲۰۲ تا ۱۲۰۴ میلادی رخ داد. ونیزی‌ها بخاطر منافع تجاری خویش این جنگ را که علیه مصر مسلمان آغاز شده بود، علیه امپراتوری ارتدکس بیزانس سوق دادند. اینوسن سوم در کوران تدارک جنگ صلیبی جدید برای آزادی ارض مقدس در ۱۶ ژوئیه ۱۲۱۶ بطور ناگهانی درگذشت) از سوی دیگر رخ داد. این پادشاه برادر کوچک و ناشایست ریچارد اول است و به این دلیل که در جنگ با فیلیپ دوم، پادشاه فرانسه، تمامی مستملکاتش را در نورماندی فرانسه از دست داد ۱۲۰۴، به جان لکلند (جان بی سرزمین) معروف شد. او در دوران ستیز با پاپ اینوسن سوم برای انباشت خزانه خالی خود به غارت اموال کلیسا و دست‌اندازی به اموال مردم پرداخت. از سال ۱۲۱۳ استفن لنگتن، (استفن لنگتن در انگلستان زاده شد و تحصیلاتش را در حوزه علمیه پاریس به پایان برد. از دوران تحصیل دوست نزدیک لوثر سگنی (پاپ اینوسن سوم بعدی) بود. تا سال ۱۲۰۶ در پاریس و رم به تدریس اشتغال داشت. در این سال اینوسن سوم او را به مقام کاردینالی ارتقا داد و کمی بعد در سمت اسقف اعظم کانتربوری منصوب کرد. جان، پادشاه انگلیس، با استفن مخالف بود و اجازه نداد وی وارد انگلستان شود. تنها پس از تحریم جان و تهدید او به تکفیر و خلع بود که در سال ۱۲۱۳ به استفن اجازه داده شد به این کشور وارد شود و در مقام خود جای گیرد. پس از صدور مگنا کارتا تا سال ۱۹۱۸ در رم اقامت داشت و سپس بار دیگر به انگلستان بازگشت. او طی واپسین دهه زندگی‌اش، که مقارن با سلطنت هنری سوم است، با اقتدار تمام در رأس کلیسای انگلستان قرار داشت و فتاوی مهمی صادر کرد که به بخش مهمی از قوانین این کشور بدل شد. لنگتن یکی از برجسته‌ترین متکلمان و متألمان اروپای آن عصر بود) اسقف اعظم کانتربوری، رهبری فکری بارون‌های ناراضی را بدست گرفت و آنان را به سوی خواست اصلاحات اجتماعی هدایت کرد. سرانجام، در زیر فشار کلیسا و بارون‌ها، جان به اجبار فرمانی صادر کرد که به مگنا کارتا موسوم است. در این فرمان ۶۳ ماده‌ای شاه حقوقی برای اشراف قائل شد و از جمله به ایشان این امتیاز داده شد که تنها از سوی اشراف همرده‌ی خود محاکمه شوند و حکم محاکم دیگر درباره‌ی ایشان بی‌اثر باشد. شاه حق وراثت عناوین و املاک اشراف را نیز به رسمیت شناخت. در مگنا کارتا امتیازات فراوانی نیز به کلیسا اعطا شده است. از جمله در ماده اول، آزادی کلیسا در زیر فرمان پاپ اینوسن سوم به رسمیت شناخته شده و شاه تضمین داده که به اموال آن دست‌اندازی نکند (در این فرمان، گروه‌های اجتماعی انگلستان چنین توصیف شده است: با عنایت الهی، جان، پادشاه انگلستان، لرد ایرلند، دوک نورماندی و اکویتان و کنت آنژو، به اسقف‌های اعظم، اسقف‌ها، راهبان بزرگ، ارل‌ها، بارون‌ها، قضات، جنگل‌داران، کلانتران، پیشکاران، خدمتگزاران، و به تمامی ضابطین سلطنتی و اتباع وفادار. زمان صدور مگنا کارتا مقارن با تکاپوی یهودیان در انگلستان است. مواد دهم و یازدهم مگنا کارتا بیانگر رواج گسترده رباخواری یهودی در انگلستان زمان جنگ‌های صلیبی است. گفته میشود: اگر کسی مبلغی از یهودیان قرض کند، کم یا زیاد، و قبل از آنکه آن را بپردازد فوت کند، تا زمانی که وارث او صغیر است بهره به آن تعلق نخواهد گرفت. و اگر کسی بمیرد در حالیکه به یهودیان بدهکار است، بیوه او ارثیه خود را می‌برد و از این بابت سهمی بابت بدهی پرداخت نخواهد شد. در ماده چهل و یکم به تجار این حق داده شده که آزاد و ایمن به انگلستان بیایند، در سراسر این کشور سیاحت و معامله کنند و بجز در زمان جنگ از عوارض و مالیات معاف باشند. در ماده پنجاه و چهارم گفته میشود هیچ کس را به خاطر شکواییه یک زن به اتهام قتل کسی نمیتوان دستگیر کرد مگر در مورد قتل شوهرش). مگنا کارتا نخستین فرمانی نیست که شاهان انگلیس صادر کردند و طی آن امتیازاتی به اشراف دادند. از اوایل سده دوازدهم میلادی، هنری اول (پسر ویلیام فاتح)، استفن (دخترزاده ویلیام فاتح) و هنری دوم (بنیانگذار سلسله پلانتاژنت) فرامینی صادر کرده و حقوقی برای بارون‌ها قائل شده بودند. ویژگی مگنا کارتا در آن است که اولاً فرامین قبلی عطیه شاهانه بود و به زور کسب نشده بود؛ ثانیاً آن فرامین بسیار کلی و مبهم بود. هر چند مگنا کارتا با مخالفت مشاوران هنری سوم مواجه شد و هنری و پسرش، ادوارد اوّل، تغییراتی به سود خود در آن انجام دادند، ولی سرانجام این متن به رسمیت شناخته شد و تا سده‌های بعدی در پایه حقوق مدنی انگلستان جای گرفت. دومین مرحله در تکوین شالوده‌های اولیه پارلمان انگلیس در پیامد ماجرایی است که به جنگ بارون‌ها شهرت دارد. این جنگ در زمان سلطنت هنری سوم، پادشاه ستمگر و منفور انگلیس، رخ داد. رهبری جنگ بارون‌ها را یک کنت‌زاده فرانسوی مقیم انگلیس بنام سیمون دو مونتفورت بدست داشت. او پسر یکی از سرداران صلیبی، دوست نزدیک و شوهر خواهر هنری سوم بود. بتدریج، هنری از اقتدار سیمون به هراس افتاد و او و همسرش را از انگلستان اخراج نمود. سیمون به جنگ صلیبی رفت؛ در میان صلیبیهای مستقر در فلسطین اعتبار فراوانی کسب کرد تا بدان حد که فردریک دوم هوهنشتاوفن، امپراتور روم مقدس، او را در سمت نایب‌السلطنه خود در فلسطین منصوب نمود. سپس، سیمون به انگلیس بازگشت و با هنری آشتی کرد. در این دوران، سیمون با برخی روحانیون مصلح، مانند رابرت گراستست، (رابرت گراستست: در سالهای ۱۲۱۵ تا ۱۲۲۱ رئیس حوزه علمیه آکسفورد بود و از سال ۱۲۵۳ اسقف لینکلن. گراستست به نظارت دین بر دولت باور داشت و در این راه کوشید به دلیل ترجمه متون فلسفی و علمی یونانی و عربی به زبان لاتین در جهان مسیحیت شهرت فراوان داشت. خود وی نیز به مشربی فلسفی، آمیزه‌ای از دو مکتب مشایی و اشراقی، تعلق داشت) اسقف لینکلن، دوستی نزدیک یافت. کمی بعد، بار دیگر روابط هنری و سیمون به تیرگی کشید. در این زمان اعتبار سیمون در اروپا تا بدان حد بود که زمانی که لویی نهم، پادشاه فرانسه، در جبهه جنگ صلیبی بود و مادر و نایب‌السلطنه‌اش درگذشت (۱۲۵۲)، اشراف فرانسه از سیمون دعوت کردند تا بعنوان نایب‌السلطنه زمام امور این کشور را بدست گیرد. ستمگریهای هنری از یکسو و تأثیر نظرات اصلاح‌طلبانه گراستست از سوی دیگر سبب شد که سرانجام سیمون در رأس گروهی از بارون‌های ناراضی شورش را آغاز کند. او در ۱۴ مه ۱۲۶۴ هنری را شکست داد و ولیعهد، ادوارد (ادوارد اول بعدی)، را به اسارت گرفت. از آن پس سیمون به حکمران بخش اعظم سرزمین انگلستان بدل شد. سیمون در دوران اخیر چهره مطلوبی از خود نشان نداد. بریتانیکا از دیکتاتوری نظامی سیمون‌دو مونتفورت یاد میکند و به سرکوب شدید مخالفین او اشاره دارد. روش‌های خودکامه سیمون سبب انزوای وی در میان بارون‌ها شد. ادوارد از چنگ او گریخت و با مهارت توانست گروهی از بارون‌ها و شهسواران را در پیرامون خود گرد آورد. در ۴ اوت ۱۲۶۵ سرانجام ادوارد قشون سیمون را شکست داد و او و هوادارانش را به قتل رسانید. بر پایه درسهای این حوادث، در دوران سلطنت ادوارد اول، معروف به ادوارد ساق بلند، نخستین گام‌های جدی برای سامان‌مند کردن نظام سیاسی و حقوقی انگلستان، با هدف تحکیم پایه‌ها و اقتدار نهاد سلطنت، برداشته شد. به همین دلیل است که در تاریخ‌نگاری جدید انگلیس برای ادوارد اول مقامی والا قائل‌اند و او را به دلیل نقشش در وضع قوانین و سامان‌مند کردن حیات سیاسی این کشور ژوستی‌نین انگلستان مینامند. یکی از مهم‌ترین اقدامات ادوارد، تأسیس مجمعی بنام مگنا کنسیلیوم (شورای بزرگ)، مرکب از رجال روحانی و غیر‌روحانی، بود. معهذا باید توجه نمود که فاصله این نهاد با مفهومی که از پارلمان معاصر میشناسیم بسیار زیاد است. در واقع، کارکرد اصلی این مجمع گرد‌آوری مالیات و تأمین هزینه‌های جنگ بود؛ و هرگاه که شاه اراده میکرد فراخوانده میشد. به سبک فرانسه، مجمع کوچکتری نیز تأسیس شد بنام دربار یا شورای پادشاه که اجلاسهای آن شورای پادشاهی در حال مذاکره (پارلمنت) خوانده میشد. این مجمع گاه به فرمان شاه وظایف قضایی را نیز بدست میگرفت. شاه برخی از شوالیه‌ها و قلعه‌داران مورد نظر خود را نیز به این مجمع فرامیخواند. این نهادی بود مرکب از اشراف و شوالیه‌های مورد نظر پادشاه، و ادوارد میکوشید تا از این طریق نفوذ اشرافیت مقتدر شکل گرفته در دوران جنگهای صلیبی را کاهش دهد. بعبارت دیگر، این نهادی بود علیه همان کسانی که به زور جان بی‌سرزمین، پدر بزرگ ادوارد، را به صدور مگنا کارتا واداشتند و علیه پدر او، هنری سوم، شوریدند. در همین فضا و در چارچوب همین ستیز با اشرافیت صلیبی بود که ادوارد در سال ۱۲۹۰ یهودیان را از انگلستان اخراج کرد. هدف دیگر ادوارد، تأمین هزینه جنگهای بی‌پایان او با اسکاتلند و فرانسه بود که هماره وی را در وضع مالی وخیمی قرار میداد. در سده چهاردهم‌، این دو مجمع به صورت دو مجلس سامان یافتند؛ یکی به اشراف اختصاص داشت دیگری به شوالیه‌ها و قلعه‌داران که عوام خوانده میشدند. در مجلس لردها دو گروه عضویت داشتند: اشراف بزرگ زمیندار، که به لرد فانی شهرت داشتند، و کشیشان بلند‌پایه که به لرد روحانی موسوم بودند. افسانه یکتایی پارلمان انگلیس با انتشار رساله‌ی فورتسکو پدید شد که این نهاد را بمثابه میراث یگانه و منحصر به فرد انگلیسیها جلوه‌گر میساخت. این انگاره، بویژه در دوران ستیزهای خونین انگلیس و فرانسه، رواج فراوان یافت و به دستمایه‌ی غرور ملّی انگلیسیها بدل شد که با آن خود را از مردم اروپای قاره ممتاز میساختند. این اسطوره در اعماق آگاهی ملی انگلیسیها جای گرفت و جایگاهی نازدودنی یافت که تا به امروز تداوم یافته است. حال آنکه نه پارلمان به انگلیسیها اختصاص داشت و نه میان پارلمان فرانسه و پارلمنت انگلستان تمایز اساسی موجود بود؛ هر دو مجامع اشراف و شوالیه‌های برگزیده و مطلوب نهاد سلطنت بودند نه نمایندگان بخشهای مختلف جامعه. پارلمان انگلیس در مراحل اولیه آن تنها مجمع اشراف، روحانیون و قضات بود و نهادی انتخابی نیز نبود. رابطه‌ی اعضای پارلمان پاریس با سایر اشراف فرانسه را همانگونه توصیف کرده‌اند که رابطه ۱۵۰ عضو مجلس اعیان انگلیس را با سایر اشراف این کشور، به نوشته هنشل، در مقایسه با پارلمان‌های بسیاری از دولتهای اروپای قاره، اقتدار پارلمان انگلیس تا سال ۱۶۸۸ به طرزی حیرت‌آور محدود بود: از پرتو حقوق انحصاری پادشاه مشروعیت می‌یافت. اجلاسهای آن به اراده پادشاه برگزار میشد و به هیچ‌روی حق برگزاری جلسات منظم یا حتی ادواری را نداشت و در فاصله‌ میان دو اجلاس فاقد هرگونه موجودیت و عملاً منحل بود. هنشل نهاد پارلمان در انگلستان سده هیجدهم را کمیته زمینداران میداند و می‌افزاید این نهاد، اگر با زبان امروزین سخن بگوییم، در بهترین حالت نماینده و سخنگوی جمعی محدود و چند هزار نفره از مردم بود. بریتانیکا نیز نهاد پارلمان دوران فوق را مرکز تجمع آن الیگارشی میداند که بخش عمده انتخابات پارلمانی را در زیر نظارت خود داشت. ولتر تخمین میزد که حکومتهای شهری، انتخابات پارلمان و امور قانونگذاری، اداری و قضایی انگلستان بدست تقریباً ۸۰۰ تن از مردم این کشور می‌گشت. نمایندگان پارلمان را مالکان، که در این زمان بیش از ۱۶۰ هزار تن نبودند، برمی‌گزیدند. پارلمان نه تنها نهادی انتخابی، به معنای امروزین، نبود بلکه در برابر نهاد سلطنت نیز از چنان اقتداری که بدان نسبت داده میشود برخوردار نبود. توجه کنیم که اصولاً تا پیش از دهه ۱۷۷۰، یعنی یک سده پس از انقلاب شکوهمند، در بریتانیا و در سایر کشورهای اروپایی هیچگونه قانون اساسی مکتوبی وجود نداشت. هنشل مینویسد: این تصور به شکلی گسترده وجود دارد که گویا وزرای سده هیجدهم انگلستان در برابر پارلمان مسئول بودند. به شکلی چنین بود ولی نه آنگونه که تصور میرود. پارلمان بعنوان یک مجمع سیاسی قدرت پرسش از وزرا را نداشت. وزرا خود را تنها خدمتگزار پادشاه میدانستند و در برابر پارلمان تنها بعنوان یک نهاد قضایی مسئول بودند که میتوانست آنها را بخاطر اعمالشان متهم یا جلب کند. بزعم هنشل، اقتدار نهاد سلطنت در انگلستان حتی تا به امروز نیز پایدار است: در زمان جنگ جهانی دوم در حالی که روزولت، رئیس جمهور ایالت متحده، برای اعلام جنگ به ژاپن مجبور بود در انتظار اجلاس کنگره بماند، وینستون چرچیل راه کوتاه‌تری را برگزید. او و جرج ششم جنگ را اعلام کردند و پارلمان را در برابر کار انجام شده قرار دادند. نهادی که از دوران جنگهای صلیبی در اروپا پدید شد، بعنوان پارلمان شهرت یافت و در سده‌های نوزدهم و بویژه بیستم در بنیاد ساختارهای سیاسی جدید دنیای معاصر قرار گرفت، در بسیاری از نظام‌های سیاسی مشرق زمین دارای پیشینه‌ی کهن است و گاه از حقوق و اختیاراتی بسیار فراتر از پارلمان‌های اروپایی سده‌های سیزدهم تا هیجدهم میلادی برخوردار بوده است. برای نمونه، در میان مغولان نهادی مقتدر بنام (چی اولغان) را میشناسیم که انتخاب رؤسای قبایل یکی از کارکردهای اصلی آن بود. (این رؤسا عموماً خاان [خان] نامیده میشدند.) ولادیمیرتسف درباره‌ی شوراهای مغولان (چی اولغان) مینویسد: پس از اینکه خانات نیمه مستقلی بوجود آمد، تشکیل شوراهای محلی قاعده و رسمی عادی و معمولی گشت. شوراهای رؤسای فئودال واسال بوسیله شاهزادگان دورافتاده کم اهمیت متوالیاً تشکیل میشد، ولی این اجتماعات مانع از تشکیل شوراهای بزرگ‌تر و مهم‌تر نمیشد؛ بطوری که در بعضی از شوراهای بزرگ نمایندگان خانات و نواحی مختلف دنیای مغول، مانند فئودالهای خلخ و اویرات، شرکت میجستند. در این اجتماعات به مسائل جنگ و صلح و کارهای مختلفی که مورد نظر عموم بود، رسیدگی میشد، تصمیمات این شوراها اغلب به شکل مجموعه قوانین در می‌آمد و همه اربابان و رؤسایی که در این شورا شرکت جسته بودند، مجبور به پذیرفتن این قوانین بودند. در ایران نیز نهادی متنفذ بنام انجمن بزرگان را میشناسیم که از دیرباز جایگاهی اساسی در ساختار سیاسی جامعه ایرانی و اداره‌ی امور کشور داشته و عاملی مهم در راه محدود کردن خودکامگی پادشاهان و حکمرانان بوده است. در بررسی متون ایرانی- اسلامی نمونه‌های فراوان میتوان یافت که کارکردهای متنوع نهاد بزرگان را در ساختار سیاسی ایران جلوه‌گر میسازد. در یک بررسی اجمالی، چهار کارکرد اصلی نهاد بزرگان را در رابطه با نهاد سلطنت میتوان شناخت:
۱- کارکرد مشروعیت: بنیادی‌ترین کارکرد نهاد بزرگان اعطای مشروعیت به نهاد سلطنت بوده است. مقام پادشاه در آغاز در انجمن بزرگان و از طریق بیعت ایشان مشروعیت می‌یافت. این کارکرد بسیار جدی است تا بدان حد که بزرگان در برخی موارد، نه همیشه، توان آن را داشتند که از صعود پادشاهان ناشایست یا بدکار جلوگیری کنند یا چنین پادشاهانی را در موارد ضروره، و البته نادر، عزل کنند. ذیلاً برخی نمونه‌ها از شاهنامه فردوسی ارائه میگردد: یک مورد کاملاً گویا ماجرای تمرد بزرگان از پادشاهی لهراسب است برغم اینکه او را کیخسرو، پادشاه وقت، نامزد تصدّی این مقام نمود. پس از اینکه کیخسرو در حضور بزرگان تاج بر سر لهراسب نهاد و او را جانشین خود خواند، زال به نمایندگی از سوی انجمن بزرگان ایران اعلام کرد که لهراسب را به پادشاهی نخواهند پذیرفت:
شگفت اندرو مانده ایرانیان
برآشفته هر یک چو شیر ژیان
همی هر کسی در شگفتی بماند
که لهراسب را شاه بایست خواند
ازان انجمن زال بر پای خاست
بگفت آنچ بودش بدل رای راست
چنین گفت کای شهریار بلند
سزد گر کنی خاک را ارجمند
سربخت آن کس پر از خاک باد
روان ورا خاک تریاک باد
که لهراسب را شاه خواند بداد
ز بیداد هرگز نگیریم یاد
خروشی برآمد ز ایرانیان
کزین پس نبندیم شاها میان
نجوییم کس نام در کارزار
چو لهراسب را کی کند شهریار
کیخسرو در مقابل این اعتراض عمومی انجمن ایرانیان میکوشد ایشان را به پادشاهی لهراسب قانع کند. در این تلاش، هیچ نوع تهدید یا حتی اشاره به حقوق فردی مقام سلطنت در نصب پادشاه بعدی دیده نمیشود. به عکس، پادشاه بزرگان را از بیداد علیه نامزد مقام پادشاهی بر حذر میدارد:
چو بشنید خسرو ز دستان سخن
بدو گفت مشتاب و تندی مکن
که هر کس که بیداد گوید همی
بجز دود زآتش نجوید همی
که نپسندد از ما بدی دادگر
نه هر کو بدی کرد بیند گهر
کیخسرو آنگاه از دلایل خود به سود جانشینی لهراسب سخن میگوید و انجمن را به تأیید لهراسب میخواند:
نبیره جهاندار هوشنگ هست
خردمند و بینادل و پاک دست
پی جادوان بگسلاند ز خاک
پدید آورد راه یزدان پاک
زمانه جوان گردد از پند اوی
بدین هم بود پاک فرزند اوی
به شاهی بر او آفرین گسترید
وزین پند و اندرز من مگذرید
و البته پادشاه چنان متنفذ است، یا استدلال او چنان نیرومند است، که میتواند سرانجام انجمن را به پذیرش پادشاهی لهراسب قانع کند.
نمونه دیگر: پس از قتل نوذر، بزرگان یا بخردان پسران او را در خور پادشاهی نمی‌بینند و در جستجوی مردی شایسته برمی‌آیند:
نزیبد بریشان همی تاج و تخت
بباید یکی شاه بیداربخت
که باشد بدو فرّه ایزدی
بتابد ز دیهیم او بخردی
آنان سرانجام، از تخم فریدون، تنها پیرمردی ۸۰ ساله (طهماسب) را شایسته می‌یابند و او را به تخت می‌نشانند:
ندیدند جز پور طهماسب زو
که زور کیان داشت و فرهنگ گو
بشد قارن و موبد و مرزبان
سپاهی ز بامین و وز گرزبان
یکی مژده بردند نزدیک زو
که تاج فریدون به تو گشت نو
سپهدار دستان و یکسر سپاه
ترا خواستند ای سزاوار گاه
چو بشنید زو گفته موبدان
همان گفته قارن و بخردان
بیامد به نزدیک ایران سپاه
به سر بر نهاده کیانی کلاه
نمونه دیگر: پس از گرشاسب شاه، رستم، بعنوان فرستاده بزرگان، نزد کیقباد میرود و او را بعنوان برگزیده ایشان برای تصدی مقام سلطنت فرا میخواند:
به رستم چنین گفت فرخنده زال
که برگیرد کوپال و بفراز یال
ابر کیقباد آفرین کن یکی
مکن پیش او بر درنگ اندکی
بگویی که لشکر ترا خواستند
همی تخت شاهی بیاراستند
که در خورد تاج کیان جز تو کس
نه بینیم شاها، تو فریادرس (این قسمت تلخیص هستش، کاملش این هست):
به رستم چنین گفت فرخنده زال
که برگیر کوپال و بفراز یال
برو تازیان تا به البرز کوه
گزین کن یکی لشکر همگروه
ابر کیقباد آفرین کن یکی
مکن پیش او بر درنگ اندکی
به دو هفته باید که ایدر بوی
گه و بیگه از تاختن نغنوی
بگویی که لشکر ترا خواستند
همی تخت شاهی بیاراستند
که در خورد تاج کیان جز تو کس
نبینیم شاها تو فریادرس
پس از ورود کیقباد، بزرگان پس از یک هفته رایزنی سرانجام او را به تخت پادشاهی می‌نشانند:
نشستند یک هفته با رای زن
شدند اندران موبدان انجمن
به هشتم بیاراست پس تخت عاج
برآویختند از بر عاج تاج
به شاهی نشست از برش کیقیاد
همان تاج گوهر به سر بر نهاد
همه نامداران شدند انجمن
چو دستان و چون قارن رزم زن
چو کشواد و خرام و برزین گو
نشاندند گوهر بر آن تاج نو
نمونه دیگر: به دلیل ستمگری‌های یزدگرد بزه‌گر، انجمن مهتران، که از ایشان بعنوان سران جهاندیده و کارکرده یاد شده، از تداوم پادشاهی در تخمه او جلوگیری میکنند:
بخوردند سوگند یکسر سپاه
کز آن تخمه هرگز نخواهیم شاه
که بهرام فرزند او همچو اوست
از آب پدر یافت او مغز و پوست
و پیری روشندل و جوانمرد را بنام خسرو به تخت می‌نشانند:
یکی مرد بد پیر خسرو به نام
جوانمرد و روشندل و شادکام
هم از تخمه سرفرازان بد اوی...
سپردند گردان بدو تاج و گاه
برو انجمن شد ز هر سو سپاه
معهذا، بهرام‌ گور، پسر جوان یزدگرد، تاج و تخت پدر است. او که از کودکی در میان اعراب یمن پرورش یافته، به همراه مربی و حامی‌اش، منذر تازی (منذر از خاندان نصر بن ربیعه است که آنان را بنی لخم ومناذره نیز خوانده‌اند. خاندان فوق، که ابن خردادبه ایشان را تازیان شاه نامیده است، حکمرانان یمن بودند و بعدها، به روایت طبری، انوشیروان آنان را شاه تمامی اعراب کرد. (محمد محمدی ملایری، تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، ج ۱) خسرو پرویز آخرین شاه این خاندان، نعمان بن منذر، را به قتل رسانید و حکومت ایشان را منقرض نمود. برخی مورخین علت این اقدام را گروش نعمان به مسیحیت ذکر کرده‌اند. خسرو پرویز پادشاهی بدکار بود. همو بود که به یاری یهودیان فلسطین را اشغال کرد (۶۱۴ تا ۶۱۷ م) که در این دوران بر مسیحیان این سرزمین ستمهای فراوان رفت. دکتر محمدی ملایری بررسی مفصل و ارجمندی درباره‌ی این ماجرای مهم و نیز سیاست ضدعربی خسرو پرویز به دست داده ولی به روی دیگر سکه، یعنی پیوند خسرو با دشمن مشترک مسیحیان و اعراب (الیگارشی یهودی)، توجه نکرده‌اند. به گمان استاد شهبازی مورخ بزرگ معاصر، علل سیاستهای ضد مسیحی و ضد عربی خسرو پرویز، و نیز بیدادگری‌ها و تاراجگری‌های او در ایران، را بدون توجه به رابطه او با الیگارشی یهودی نمیتوان شناخت)، و لشکری انبوه از اعراب به فارس می‌شتابد و در حوالی جهرم مذاکره میان بزرگان تازی و بزرگان ایرانی آغاز میشود. البته این سپاه ۳۰ هزار نفره اعراب و زور بهرام گور است که انجمن را به مذاکره وادار میکند؛ ولی بهرام معترض قادر به تصرف تاج وتخت از طریق قهر و غلبه نیست و برغم فرادستی نظامی سرانجام در برابر خواست منطقی انجمن تمکین میکند:
چنین گفت بهرام کای مهتران
جهاندیده و سالخورده سران
پدر بر پدر پادشاهی مراست
چرا بخشش اکنون برای شماست
به آواز گفتند ایرانیان
که ما را شکیبا مکن بر زبان
نخواهیم یکسر به شاهی ترا
بر و بوم ما را سپاهی ترا
کزین تخمه پر داغ و دودیم و درد
شب و روز با پیچش و باد سرد
چنین گفت بهرام کاری رواست
هوا بر دل هر کسی پادشاست
مرا گر نخواهید بی رای من
چرا کس نشانید بر جای من
چنین گفت موبد که از راه داد
نه خسرو گریزد نه کهتر نژاد
تو از ما یکی باش و شاهی گزین
که خوانند هر کس برو آفرین
آنگاه انجمن، که اینک بهرام نیز در آن عضویت دارد، سه روز به کنکاش می‌پردازد؛ از میان یکصد تن واجد شرایط، پنجاه نفر، و از میان گروه اخیر سی نفر را بر میگزیند و سرانجام محدوده‌ی انتخاب به چهار نفر میرسد که بهرام یکی از ایشان است. این امر اعتراض سخت بسیاری از بزرگان ایران را برمی‌انگیزد که از ستمگری یزدگرد خاطره‌ای تلخ دارند. بهرام در خطابه‌ای غرا از بیدادگریهای پدر تبری میجوید، خود را شریک درد ایرانیان و از قربانیان پدر میخواند و بدینسان همدلی ایشان را برمی‌انگیزاند:
چنین گفت بهرام کای مهتران
جهاندیده و کار کرده سران
همه راست گفتید و زین بتّرست
پدر را نکوهش کنم درخورست
ازین چاشنی هست نزدیک من
کزان تیره شد رای تاریک من
چون ایوان او بود زندان من
چو بخشایش آورد یزدان من
رهانید کی باشم از دست اوی
بشد خسته کام من از شست اوی
از آن کرده‌ام دست منذر پناه
که هرگز ندیدم نوازش ز شاه
بدان خو مبادا که مردم بود
چو باشد پی مردمی گم بود
سپاسم ز یزدان که دارم خرد
روانم همی از خرد برخورد
ز یزدان همی خواستم تاکنون
که باشد به خوبی مرا رهنمون
که تا هرچ با مردمان کرد شاه
بشوییم ما جان و دل زان گناه
به کام دل زیر دستان منم
بر آئین یزدان پرستان منم
شبان باشم و زیردستان رمه
تن آسانی و داد جویم همه
منش هست و فرهنگ و رای و هنر
ندارد هنر شاه بیدادگر
لئیمی و کژی ز بیچارگی ست
به بیدادگر بر بباید گریست...
سرانجام کار به داستان معروف برداشتن تاج از میان دو شیر میرسد که بهرام برنده و بدینسان پادشاه برگزیده انجمن بزرگان است.
نمونه دیگر: یکی از برجسته‌ترین مواردی که جایگاه برجسته نهاد بزرگان را در ساختار سیاسی ایران کهن بیان میدارد، ماجرای عزل خسرو پرویز، زندانی و محاکمه کردن و سرانجام قتل این پادشاه بدکارست. مورخین برای این حادثه، که مورد تأیید منابع تاریخی متعدد است، جایگاهی برجسته قائل‌اند زیرا نمونه‌ای دیگر از چنین دادرسی علیه یک پادشاه را در تاریخ آن عصر نمیتوان یافت. یکی از اتهامات خسرو قتل نعمان بن منذر است. اتهام دیگر، تبدیل جنگ ایران و روم به جنگی مذهبی است که سبب شد تمامی مسیحیان جهان، از جمله در متصرفات شرقی امپراتوری روم و حتی در ارمنستان ایران، به جانب رومیان بگروند. دکتر محمدی ملایری مینویسد: آنچه در این مورد بی‌سابقه و بی‌نظیر بوده و برای نخستین بار در تاریخ این سرزمین روی داده، به داوری کشیدن و محکوم کردن شاهی است به کیفر اعمالی که در دوران سلطنت خود مرتکب شده، اعمالی که آنها را، کسانی که وی را به داوری کشیده‌اند، خلاف مصلحت ملک و ملت تشخیص داده‌اند. این امر است که در تاریخ ایران سابقه نداشته، و به قتل خسرو پرویز یا به تعبیر دیگر به اعدام او اهمیتی بیش از قتل شاهان دیگر داده.
۲- کارکرد هدایت و مشورت: دومین کارکرد نهاد بزرگان در رابطه با نهاد سلطنت، هدایت پادشاه از طریق اندرز و مشورت است. این کارکرد از مراسم تاجگذاری آغاز میشود که طی آن معمولاً پادشاه برنامه و اهداف خود را به اطلاع بزرگان میرساند و ایشان نیز، علاوه بر تهنیت، مطالبی بیان میدارند. یک نمونه، سخنان منوچهر به هنگام آغاز پادشاهی در جمع بزرگان است و سخنان بزرگان خطاب به او. این کارکرد هدایت و مشورت در تمامی دوران سلطنت تداوم می‌یابد. یک نمونه رایزنی بهرام چوبین با اعضای انجمن مهتران است که ایشان را بعنوان برگزیدگان سران ایران میشناسیم. حدود یکصد بیت از شاهنامه به شرح مذاکرات این اجلاس اختصاص دارد. در این انجمن افراد زیر سخن میگویند: نخست پیرترین فرد حاضر در جمع، شهران، به پا میخیزد، سپس خراسان سپهبد، سپس فرخ‌زاد، سپس خَزَروان و آنگاه جهاندیده سنباد. در این داستان، فردوسی شیوه رایزنی انجمن بزرگان را توصیف کرده است که در این مورد سرانجام کار به نزاع میکشد و شمشیرکشی!
پراکنده گشت آن بزرگ انجمن
همه رخ پر آژنگ و دل پر شکن
۳- کارکرد نظارت: رابطه بزرگان با پادشاه به اندرز و مشورت محدود نیست و گاه با مواردی از نظارت سخت بر عملکردهای او مواجهیم. اندرز دادن زال به نوذر و هدایت او به راه راست، مأموریت زال از سوی بزرگان به نزد کیکاووس و نکوهیدن این پادشاه بدلیل آزمندی‌هایش، ایضاً، مأموریت گودرز از سوی بزرگان به نزد کیکاووس و پشیمان شدن پادشاه از گستاخی‌ هایش، اندرزهای بزرگان و پهلوانان به کیخسرو که گمان می‌برند فریفته دیو شده است، قهر کردن بزرگان از خسرو پرویز به دلیل ازدواجش با شیرین ارمنی به مدت سه روز و سرانجام اندرزهای ایشان به پادشاه در روز تشکیل انجمن (روز چهارم)، و اندرز یزدگرد دبیر به نوشیروان در برابر جمع بزرگان که سخت گزنده است:
ابر شاه زشت است خون ریختن
به اندک سخن دل برآهیختن
همان چون سبکسر بود شهریار
بداندیش دست اندر آرد به کار...
۴- کارکرد قضایی: در برخی موارد انجمن بزرگان به سان محکمه عالی عمل میکرد. معروفترین و مهم‌ترین نمونه آن در شاهنامه، محاکمه تاریخی خسرو پرویز است. نمونه دیگر، محاکمه اسفندیار، پسر گشتاسب شاه، است که با فرمان پدر به مرگ تراژیک متهم انجامید. متون تاریخ کهن ایران سرشار از نمونه‌های بسیار فراوان از نقش و تأثیر انجمن بزرگان بعنوان یک نهاد و ساخت سیاسی نافذ و قدرتمند است. این موارد چنان غنی است که میتواند دستمایه پژوهشی گسترده و حجیم و ارزشمند قرار گیرد و بر بسیاری از پیشداوری‌های نظری سطحی رایج نقطه پایان نهد. برای نمونه، در سیاستنامه خواجه نظام الملک طوسی نیز تداوم نهاد بزرگان در دوران اسلامی و کارکردهای آن را میتوان دید. یکی از این موارد، توصیفی است که خواجه از شیوه انتخاب سبکتگین به دست داده است. پس بنشستند و تدبیر کردند که الپتگین را پسری نمانده است که به جایگاه او نشاندیمی و بر خویشتن مهتر کردیمی. تدبیر ما آن است که یکی را از میان ما که او شایسته‌تر باشد اختیار کنیم و او را بر خویشتن امیر کنیم. پس نام غلامانی که مقدم‌تر بودند بر دادن گرفتند. هر کس هر یکی را عیبی و عذری می‌نهادند تا به سبکتگین رسیدند. چون نام او بردند همه خاموش گشتند. بزرگان سپس محاسن و معایب سبکتگین را بررسی میکنند و بالاخره به گزینش او رأی میدهند: آخر بر آن متفق گشتند که سبکتگین را بر خویشتن امیر کنند. سبکتکین سر درنمی‌آورد تا الزامش کردند. در این دوران نهاد بزرگان همچنان، در موارد خاص، کارکرد قضایی داشته و این چیزی است شبیه به کارکرد قضایی پارلمان انگلستان در چند سده بعد. عضدالدوله دیلمی پس از اثبات خیانت قاضی القضات خود در مجلس همه بزرگان دولت، او را خلع و تنبیه میکند. این رویه در زمان سلطان محمود غزنوی نیز جاری است. محمود نیز خیانت قاضی بدکردار را با بزرگان برملا بگفت، سپس او را به عقوبت سخت حکم کرد و در پی شفاعت بزرگان مجازات او را کاهش داد. شاید یکی از معروفترین نمونه‌های اینگونه محاکم، مجلسی است که در سال ۴۲۵ ق. برای تسجیل محکومیت و مصادره‌ی اموال حسنک، وزیر سلطان محمود غزنوی، برپا شد. برخلاف کسانی که ماجرای حسنک وزیر را نمونه‌ای مثال زدنی و قابل تعمیم دال بر فقدان ساختارهای مدنی در جامعه ایران انگاشته‌اند (دکتر همایون کاتوزیان غربگرای غربگدای غرب شیفته، نمونه‌ی قتل حسنک وزیر را احمقانه به تمامی تاریخ ایران تسری میدهد و بر اساس آن احکامی ابلهانه از این قبیل صادر میکند: برخلاف جوامع فئودالی اروپا، در ایران طبقه آریستوکرات وجود نداشت و به تبع آن حقوق خدشه‌ناپذیری که تنها این طبقه از آن برخوردار بودند نیز موجود نبود، دولت در ایران خداوندگار بی‌چون امور سیاسی و اجتماعی و اقتصادی بود که به هر که دلش میخواست امتیازاتی میداد و از هر که روی میگرداند امتیازاتش را میگرفت، و مآلاً این امر امتیاز مالکیت خصوصی و ادامه زندگی را نیز در بر میگرفت، این منطق نظام استبدادی است، زیرا برخلاف نظام‌های اروپایی بر اساس قراردادهای طبقاتی و اجتماعی استوار نبوده است، به دیگر سخن، این منطق نظامی است که در آن دولت فوق اجتماع قرار دارد، دولت به طبقات اجتماعی وابسته و متکی نیست؛ بلکه این جامعه و طبقات گوناگون اجتماعی آن است که به درجات مختلف به دولت وابسته‌اند/ محمدعلی (همایون) کاتوزیان)، اتفاقاً مجلس فوق سندی است ارزنده در اثبات سامان‌بندی نظام سیاسی و محدودیت قدرت حکمران در جامعه کهن ایرانی. بیهقی (۳۸۵ تا ۴۷۰ ق) دبیر و مورخ فاضل محمود و مسعود غزنوی، ترکیب این مجلس را چنین بیان کرده است: و جمله‌ی خواجه‌شماران و اعیان و صاحب دیوان رسالت و خواجه بوالقاسم کثیر، هر چند معزول بود، و بوسهل زوزنی و بوسهل حمدوی آنجا آمدند. و امیر دانشمند نبیه و حاکم لشکر را، نصر خلف، آنجا فرستاد. و قضات بلخ و اشراف و علما و فقها و معدلان و مزکیان، کسانی که نامدار و فراروی بودند، همه آنجا حاضر بودند و بنشسته. زندانی و اعضای مجلس، جز یکی، رفتاری موقر و متین دارند و تمامی جزییات بر سامان‌مندی و فرهیختگی دلالت دارد نه جز آن. حسنک پیدا آمد، بی‌بند. جبه‌ای داشت حبری رنگ با سیاه میزد، خلق‌گونه، دراعه و ردایی سخت پاکیزه و دستاری نشابوری، مالیده و موزه میکائیلی نو در پای و موی سر مالیده زیر دستار پوشیده کرده، اندک مایه پیدا می‌بود... چون حسنک بیامد، خواجه بر پای خاست. چون او این مکرمت بکرد، همه، اگر خواستند یا نه، بر پای خاستند. بوسهل زوزنی (بوسهل زوزنی، از امرای محمود و مسعود غزنوی، دشمن حسنک و عامل اصلی دسیسه علیه او. بیهقی او را سیاست پیشه‌ای مکار و فرصت‌طلب توصیف کرده است واجد شرارت و زعارت ذاتی) بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست، نه تمام، و بر خویشتن میژکید... و خواجه‌ی بزرگ روی به حسن کرد و گفت: خواجه چون می‌باشد و روزگار چگونه میگذارد؟ گفت: جای شکر است. خواجه گفت: دل شکسته نباید داشت که چنین حالها مردان را پیش آید، فرمانبرداری باید نمود به هر چه خداوند فرماید، که تا جان در تن است امید صد هزار راحت است و فرج است. بوسهل را طاقت برسید. گفت: خداوند را کرا کند که با چنین سگ قرمطی، که بر دار خواهند کرد به فرمان امیرالمؤمنین، چنین گفتن؟ خواجه به خشم در بوسهل نگریست. حسنگ گفت: سگ ندانم که بوده است؟ خاندان من و آنچه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت، جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است، اگر امروز اجل رسیده است، کس باز نتواند داشت که بر دار کشند، یا جز دار، که بزرگتر از حسین علی (علیه السلام) نیم... و دو قباله نوشته بودند همه اسباب و ضیاع حسنک را به جمله از جهت سلطان، و یک یک ضیاع را نام بر وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت و آن سیم که معین کرده بودند بستند. و آن کسان گواهی نبشتند و حاکم سجل کرد در مجلس و دیگر قضات نیز، علی الرسم فی امثالها... هر قدر این مجلس را فرمایشی و قتل حسنک را به دلیل پیام خلیفه بدانیم، این نکته قابل انکار نیست که اموال حسنک با صدور فرمان فردی و خودسرانه‌ی خلیفه یا امیر غزنوی مصادره نشد. یعنی خلیفه یا سلطان بدون رعایت ضوابط و قواعد حقوقی رایج در آن زمان قادر به این اقدام نبودند. این نمونه گواه بر مبانی استوار حقوق مالکیت خصوصی در جامعه اسلامی ایران است؛ حقی که خلیفه یا سلطان، بی‌اذن مالک، حتی اگر حسنک قرمطی محکوم به مرگ باشد، قادر به سلب آن نبودند (کاتوزیان مینویسد: در ایران مالکیت خصوصی حق نبود، امتیاز بود. امتیازی که دولت به هر فردی که اراده میکرد میداد و، در نتیجه، میتوانست با یک اشاره پس بگیرد. کاتوزیان محاکمه حسنک وزیر را با محاکمه سِر توماس مور بصورت ابلهانه مقایسه میکند و مینویسد: توماس مور میتوانست جان و آزادی خود را با امضا کردن چند سندی که از او میخواستند و او از نظر اخلاقی حاضر به این کار نبود، حفظ کند. به علاوه، دولت انگلیس... نتوانست بدون ارائه یک شاهد کاذب در یک محکمه علنی او را محکوم سازد. ایشان توجه نمیکند که اتفاقاً حسن نیز میتوانست با در پیش گرفتن چنین رویه‌ای جان ومال خود را نجات دهد. حسنک، پانصد سال پیش از سِر توماس مور، در محکمه‌ای مشابه حضور یافت و خلیفه عباسی و سلطان مقتدر غزنوی توان آن را نداشتند که بدون دریافت امضا از او، درحضور شهود و با رعایت تمامی تشریفات حقوقی مرسوم در آن زمان، اموال او را به تاراج برند). خلاصه کنیم: در جامعه کهن ایرانی، پیش و پس از اسلام، از پادشاه و حکمران بزه‌گر همچون یزدگرد، ظالم یا خودکامه فراوان سخن میرود و این تعبیر دقیق و درست است. برای نمونه، خواجه نظام‌‌الملک پادشاهی را خودکامه میداند که با بزرگان مشورت نکند: مشورت ناکردن در کارها از ضعیف‌رایی باشد و چنین کس را خودکامه خوانند. این با مفاهیم استبداد شرقی و توتالیتاریانیسم (توتالیتاریانیسم واژه‌ای کاملاً نو است. در اولین دائره‌المعارف علوم اجتماعی چاپ سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۵ در ایالات متحده آمریکا مقاله‌ای با این عنوان وجود نداشت، نخستین اشاره به این واژه در سال ۱۹۳۳ به ضمیمه فرهنگ انگلیسی آکسفورد راه یافت. مفهوم توتالیتاریانیسم هر چند برای ارجاع به پدیده فاشیسم هیتلری جعل شد، لیکن در دهه ۱۹۵۰ و در کوران جنگ سرد بود که به منظور ارائه یک تصویر نظری از نظام کمونیستی شوروی بطور جدّی پرداخت شد و تنها در این دهه بود که کتابهایی مختص این مفهوم به طبع رسید. نظریه‌پردازان اصلی توتالیتاریانیسم هانا آرنت، کارل فریدریش و زیبگنیو برژینسکی هستند که آثارشان همه در دهه ۱۹۵۰ منتشر شد. به نوشته دائره‌المعارف علوم اجتماعی در این زمان، بویژه در ایالات متحده آمریکا، تلاشهای جدّی و مکرر صورت میگرفت تا برای جهاد آزاد، در مقابله با کمونیسم، یک ایدئولوژی وضع شود. این تلاشها هر چند با شکست مواجه شد، ولی مهر خود را بر اندیشه اجتماعی و سیاسی غرب بر جای نهاد و برخی مقولات و مفاهیم را شکل داد. هربرت اسپیرو در دومین دائره‌المعارف علوم اجتماعی منتشره در اواخر دهه ۱۹۶۰ در ذیل مدخل توتالیتاریانیسم مینویسد: این واژه، که نخست از طریق تبلیغات ضد نازی در دوران جنگ دوم جهانی شیوع عام یافت، سپس در جنگ سرد به یک شعار ضد کمونیستی بدل شد. کاربرد تبلیغی این واژه کارایی آن را در تحلیل منظم و تطبیقی نظام‌های سیاسی مبهم ساخته است. اسپیرو سپس ابراز امیدواری میکند که با تحول فرایند سیاسی جهان و از میان رفتن جنگ سرد کاربرد این واژه کاهش یابد. او می‌افزاید: اگر این انتظارات برآورده شود، در سومین دائره‌المعارف علوم اجتماعی، مانند نخستین آن، مدخلی با عنوان توتالیتاریانیسم نخواهد بود. همانگونه که اسپیرو تأکید کرده، توتالیتاریانیسم یک واژه قرن بیستمی است زیرا تا این زمان آن پدیده سیاسی که توسط این واژه توصیف میشد توجه کسی را به خود جلب نمیکرد. و در واقع، باید گفت که تا این زمان چنین پدیده‌ای مابه ازای خارجی نداشت. معهذا، در دوران جنگ سرد تلاشهایی صورت گرفت تا برای این مفهوم پیشینه تاریخی کهن جعل شود. کارل پوپر با پرداخت مفهوم تاریخیگری توتالیتاریانیسم را به اندیشه کهن مهدویت یعنی هزاره‌گرایی یا مسیح‌گرایی پیوند زد. کارل ویتفوگل در ۱۹۵۷ با تدوین تئوری جامعه آبیاری ریشه توتالیتاریانیسم را در تاریخ کهن آسیا جستجو کرد. و بارینگتون‌مور در ۱۹۵۸ میان توتالیتاریانیسم توده‌ای یا غیر متمرکز- بعنوان پدیده مولود جامعه جدید صنعتی- با توتالیتاریانیسم غیرمتمرکز- بعنوان یک پدیده کهن - تمایز قائل شد و این مفهوم را بر نظام قبیله‌ای زولو و سلسله‌های کهن پادشاهی چین و هند انطباق داد. در باره‌ی نگرش کسانی چون ماکیاولی، بوسوئه، منتسکیو، مارکس و ویتفوگل به تاریخ شرق و پیشینه مفاهیم استبداد شرقی و توتالیتاریانیسم بنگرید به کتاب: دین و دولت در اندیشه سیاسی، عبدالله شهبازی) تفاوت دارد که منظور از آن جامعه‌ای است بسیط و فاقد قوانین سامان دهنده نظم اجتماعی و نهادها و ساختارهای سیاسی میانین که کارکرد تحدید قدرت مرکزی را بدست دارند. جامعه ایرانی- اسلامی، تا پیش از استقرار دیکتاتوری پهلوی در دوران جدید که راه حذف خشن تمامی ساختارهای مدنی را در پیش گرفت (شهبازی در سال ۱۳۶۹، در بررسی وصیتنامه اردشیر ریپورتر بعنوان مانیفست استقرار دیکتاتوری پهلوی در ایران، در این باره سخن گفته. در تحلیل فوق، از جمله، چنین آمده است: جامعه ایران طی هزاران سال بر شالوده بنیادهای طبیعی و سنتی و فرهنگی خود ساختارهای سیاسی خود را، به مثابه اشکال بومی مدیریت، ایجاد کرده بود، این ساختار پیچیده طی قرون متمادی از متن مقتضیات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه پدید شده و به بهترین شکل کارکردهای سنگینی چون احداث و صیانت شبکه آبیاری سنتی (قنات) و مسائل عمومی جامعه روستایی، مدیریت کوچ در اقتصاد شبانی و حل و فصل مسائل صنوف در اقتصاد شهری را سامان میداد. در اروپای کهن نیز این ساختارهای سنتی مدیریت وجود داشت. و سیر طبیعی تکامل آن به ایجاد سیستم‌های کنفدراتیو و خودگردان معاصر رسید و امروزه جهان غرب توجهی بیش از پیش به حوزه‌های خرد مدیریت مبذول میدارد. معهذا، در ایران این اشکال طبیعی سازمان سیاسی به دلایل متعدد و از جمله رسوخ استعمار در دوران قاجار و انحطاط دولت مرکزی به فساد مزمن کشید و در دوران پهلوی منقطع شد و بر اساس طرح استعمار بریتانیا به تأسیس یک دیوانسالاری غیر طبیعی و وارداتی انجامید. روشن است که ایجاد یک دیکتاتوری متمرکز به بهترین شکل میتوانست سیطره استعمار بریتانیا بر جامعه ایران و دفاع از ایران در مقابل دست‌اندازی‌ های قدرتهای رقیب (بویژه روسیه) را تأمین کند ولی این دیوانسالاری ارتباطی با حل و فصل مسائل درونی جامعه نداشت و لذا در دوران پهلوی بیگانگی شدید میان بقایای نهادهای سنتی- مردمی مدیریت و عرف با دیوانسالاری رسمی و قانون پدید شد/ ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج ۲) هیچگاه چنین نبود. پادشاه خودکامه، مستبد، ظالم، فاجر و غیره بر جامعه بی‌قانون و فاقد ساختارها و نهادهای سیاسی حکومت نمیکرد، او پایمال کننده این قوانین و معارض با این ساختارها و نهادها بود و دقیقاً به این دلیل عناوین فوق بر وی اطلاق میشد. اصولاً دانش جدید کمتر جامعه کهنی را چنین بی‌قانون و بی‌نظم و مقهور اراده تام و تمام یک فرد یا یک گروه حاکم میشناسد که نظریه‌پردازان سیاسی مکتب استبداد شرقی و توتالیتاریانیسم جلوه داده‌اند. امروزه، انسان‌شناسانی چون کلود لوی اشتراوس حتی در جوامع بظاهر بسیط و بدوی (چون برخی قبایل آمریکای جنوبی، آفریقا و استرالیا) و در پدیده‌هایی چون واژگان خویشاوندی، مناسک جادویی و اسطوره‌ها ساختارها و قواعدی بس بغرنج یافته‌اند که به شکلی اکید سامان‌بخش نظم اجتماعی و سیاسی بوده است. تاریخ‌نگاری جدید آفریقا نیز وجود چنین نظام سیاسی بی‌قانون و بسیط را در آفریقای پیش از ورود اروپاییان نمیپذیرد. پیشتر گفتاری از ژزف زربو، ویراستار تاریخ آفریقای یونسکو، نقل کردیم در اعتراض به اینگونه نگرشهای متأثر از شووینیسم فرهنگی غرب. به طریق اولی، چنین نگاهی به تاریخ ایران بس نارواست. این جامعه‌ای است که از دیرباز دارای مدون‌ترین مجموعه‌های قوانین مدنی بوده که جزیی‌ترین روابط اجتماعی، از جمله حقوق مالکیت خصوصی، را سامان میداده است. در بخش مهمی از مجموعه‌های مفصل فقهی اهل سنت و تشیع قواعد مالکیت به تفصیل بیان شده و این قواعد مبانی حقوقی استواری برای مالکیت خصوصی فراهم می‌آورد که در تاریخ گذشته اروپا مشابهی برای آن نمیتوان جست (عجیب است که هواداران نظریه استبداد شرقی کمترین توجهی به احکام اسلامی و متون مفصل فقهی، بعنوان مجموعه‌ های مدون و مکتوب قوانینی که جوامع اسلامی را سامان میداده و به شکلی دقیق و اکید بر روابط اجتماعی، از جمله بر حقوق مالکیت خصوصی، حاکم بوده است، ابراز نمیدارند). این بحث را با داستانی به پایان میبریم که به روشنی گواه حاکمیت قانون و حضور و اقتدار ساختارهای مدنی در زمان غزنویان است: علی نوشتگین، سپهسالار محمود غزنوی، شبی با سلطان تا سحرگاه به شرابخواری پرداخت و آنگاه رخصت خواست که به خانه خویش رود. محمود گفت: صواب نیست روز روشن، بدین حال، چنین مست بروی. هم اینجا، اندر حجره‌ای، بیاسای تا نماز دیگر. آنگاه به هوشیاری برو. که اگر بدین حال تو را محتسب اندر بازار بیند، بگیرد و حد زند؛ و آبروی تو ریخته شود؛ و دل من رنجور گردد؛ و هیچ نتوانم گفتم. علی نوشتگین اندرز سلطان نشنفت زیرا سپهسالار پنجاه هزار سوار بود. در وهم او نگذشت که محتسب این معنی در دل یارد اندیشیدن. نستوهی و ستیهندگی کرد که البته بروم. و محمود به او رخصت رفتن داد. علی نوشتگین با بوشی عظیم از خیل و غلامان و چاکران راهی خانه خود شد. از قضا در میانه‌ی بازار محتسب، با صد مرد سوار و پیاده، به او رسید. چون علی نوشتگین را چنین مست بدید، بفرمود تا از اسبش فرو کشیدند و خود از اسب فرود آمد، و بفرمود تا یکی بر سرش نشست و یکی بر پای او. و بدست خویش چهل چوب بزدش بی‌محابا، چنانکه زمین را به دندان میگرفت و حاشیت و لشکرش مینگریستند. هیچ کس زهره آن نداشت که زبان بجنباند. روز دیگر، چون علی نوشتگین به خدمت رفت، سلطان گفت: چون رستی از محتسب؟ علی نوشتگین پشت برهنه کرد و به محمود نمود شاخ شاخ گشته. و محمود بخندید و گفت: توبه کن تا هرگز مست از خانه بیرون نروی/ خواجه نظام الملک طوسی، سیاستنامه (سیرالملوک)

حدیث :
راوى گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: کبر در وجود بدترین کسان از هر جنسى مى باشد و کبر بالاپوش خداوند است پس هر کس در آن با خداوند به ستیز پردازد جز پستى و فرومایگى چیزى بر او افزوده نمیگردد. همانا که رسول خدا صلى الله علیه و آله از یکى از کوچه هاى مدینه عبور میکرد و زنى سیاه سرکین حیوانات را از روى زمین جمع میکرد. به آن زن گفته شد: از جلو راه رسول خدا صلى الله علیه و آله کنار رو. زن گفت: کوچه پهن و عریض است. برخى از اطرافیان پیامبر قصد کنار زدن زن را نمودند. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: او را واگذارید زیرا او متکبر و سرکش است.

سرخ پوست

به های و هوی آمریکا نگاه نکنیم، در پشت صحنه جوری چیده شده که دلار آمریکا بزودی از معادلات و معاملات جهانی کنار زده میشه و آمریکا میمونه با ۳۹ تریلیون دلار بدهی و اوراق قرضه هایی که باید نقد کنه، خواهید دید که بزودی بانکهای آمریکایی تند و تند ورشکسته میشن، جنگ و درگیری شهری کل امریکا رو فراخواهد گرفت، بسیاری از ایالتهای آمریکا اعلام استقلال خواهند کرد و تجزیه آمریکا را به چشم خواهید دید، آمریکا به کشوری تبدیل میشه که حتی کشورک های کوچک هم از اون قوی تر خواهند بود، همه اینو فهمیدن که اگر آمریکا یک هفته به اسرائیل کمک نکنه، اسقاطیل نابود میشه، وقتی در آینده نزدیک آمریکایی وجود نداره، قطعا اسقاطیلی هم وجود نداره، الانشم بعد ۷۶ سال کشتار زیره همین غزه خیسیده، نابودی اسقاطیل و سگیونیست قبل از ۸۰ سالگی اش قطعی هست، این در پیشگویی های خودشون هم اومده، این یکی دو سال آینده سال اضمحلال گردنکشان عالمه، الان ما تنها یک راه داریم و اونم مقاومته، مردم ما اهل تسلیم و ذلت نیستند، ۴۷ سال قبل که هیچی نداشتیم، حتی تجربه هم نداشتیم، ۴۰ کشور متخاصم فعلی مرتب حزب بعث رو تجهیز کردند، حریف ما نشدند، الان که دیگه ناچارند در محاسباتشون قبول کنند که ایران به هیچ شغالی باج نمیده و قدرتشم داره، این خائنین هم موفق نمشن چون مردم مطالبه گر انتقام و مجازات شیطان بزرگ آمریکاست.

سرخپوستان آمریکا: پدران و اجداد امریکاییهای کنونی تمدن خود را بر پایه قتل عام و کشتار ۱۱۲ میلیون سرخپوست بنا کردند و حقوق بشر مهمترین دستاوردی است که قدرتهای بزرگ از آن برای تحت فشار قرار دادن کشورهای دیگر استفاده میکنند تا به اهداف سلطه گرانه خود برسند. دخالت امریکا در مسائل امنیتی جهان است که باعث ایجاد ناامنی و جنایات و کشتار مردم بیگناه شده است و در این میان کشور ایران بیشترین صدمه را از جانب امریکا متحمل شده است. از جمله جنایاتی که امریکا علیه ایران انجام داده حمله ناوگان امریکا به هواپیمای مسافربری ایران در ۱۲ تیر ۱۳۶۷ بوده است. از هفتم تیر تا دوازدهم تیر شما ببینید چقدر ترور، قتل‌عام و کشتار انجام شد. چقدر زن، کودک، عالِم، سیاستمدار، بوسیلۀ عوامل آمریکا آماج این جنایتها قرار گرفتند. اگر طرّاح این حوادث هم سرویس‌های امنیّتی آمریکا و غرب نبودند، حدّاقل کمک‌کننده بودند؛ حدّاقل تشویق‌کننده بودند. این دشمن‌ها را بشناسیم. نگاهی به عملکرد امریکا از زمان تشکیل این کشور تا به امروز:
کریستف کلمب، کاشف آمریکا:
کریستف کلمب در سال ۱۴۵۱ در جمهوری ژنوا (جنوب غربی ایتالیای امروزی) متولد شد برخی معتقدند او یک یهودی اسپانیایی تبار است و عده ای دیگر او را پرتقالی میدانند. دیوید م.ایچورن نویسنده یهودی میگوید: نه نام حقیقی او کلمب، نه یک ایتالیایی متولد ژنو بوده؛ بلکه نام حقیقی او جان کولن بود که در نزدیکی‌ شهر پانته‌ودرادر اسپانیا به دنیا آمده بود و او در واقع یک یهودی اسپانیایی بوده است. کریستف کلمب با پادرمیانی یک یهودی سرشناس توانست موافقت ملکه ایزابل در اسپانیا را جهت حمایت برای حملۀ دریایی با ناو جنگی (به سمت غرب) و پیمودن عرض اقیانوس اطلس بدست آورد و پس از حدود ده هفته بعد کلمب و همراهانش در دوازدهم اکتبر ۱۴۹۲ میلادی وارد این جزیره‌ای شدند که بعدها بنام باهاماس شناخته شد، کلمب از باهاماس خارج شد و به حمله خود ادامه داد و چندین جزیره دیگر در منطقه شناسایی و غارت نمود. او فکر میکرد که وارد هندوستان شده اما بعدها که دریانور دیگری بنام امریکووسپوس ثابت کرد که اراضی جدید الاکتشاف توسط کریستف کلمب هندوستان نیست، نام خود را روی آن سرزمین ها گذاشت و به اسم آمریکا معروف شد. دایرة المعارف یهود، از اسحاق آبرابانل، لویی سانتانگل و گابریل سانچز بعنوان سرمایه گذاران سفر کلمب نام میبرد، تهاجم او به کمک نقشه هایی صورت گرفت که این دو یهودی فراهم آورده بودند. 
قتل عام سرخ‌پوستان و بومیان در آمریکا:
به نوشته ارنست ماندل در یک فاصله زمانی پنجاه ساله ابتدا ۱۵ میلیون سرخ پوست را نابود کردند. مناطقی مانند هائیتی، کوبا، نیکاراگوئه و سواحل ونزوئلا، که تراکم جمعیت زیادی داشت، کاملا از جمعیت خالی و هولوکاست واقعی کلمب نام گرفت. زمانی که کلمب قاره آمریکا را کشف نمود جمعیت بومیان آن بالغ بر ۳۰ میلیون نفر بود در حالی که هم اکنون با یک جمعیت دو میلیونی مواجه هستیم. در حقیقت نسل کشی به شکل غزه بود، یعنی قتل عام سرخ پوستان و بومیان منطقه تنها محدود به قرون ۱۵ و ۱۶ نبود بلکه بطور کاملا گسترده و وحشیانه تر از قرن ۱۷ اوج و شدت گرفت و قرن ۱۷ میلادی را بایستی نقطه اوج بدترین قتل عام‌ها دانست. طبق آمار، پدران و اجداد آمریکایی‌ های کنونی تمدن خود را بر پایه قتل عام و کشتار ۱۱۲ میلیون سرخپوست بنا کردند. 
روند شکل‌گیری آمریکای کنونی:
در واقع، امریکای کنونی برآمده از یک سلسه جنگ‌های استعماری است که اروپاییان بر سر ایجاد سلطه و فرمانروایی بر سرزمین جدید به راه انداختند. ایالات متحده را فراماسونرها و سرمایه داران امریکایی با کمک استعمارگران فرانسوی بوجود آوردند. بنیان گزاران امریکا عمدتا شکارچیان انسان یعنی برده‌داران، مالکان و سهامداران کمپانیهای بزرگ بودند و از این رو منافع آنان ایجاب میکرد که مانع شورش تهیدستان شوند. بیشتر مهاجرینی که در قرن هفدهم به آمریکا مهاجرت کردند، اهالی بریتانیا بودند، ولی برخی یهودیان از کشورهای هلند، سوئد، آلمان و اسپانیا در مناطق مرکزی و جنوبی پخش بودند. تا سال ۱۶۹۰ میلادی، جمعیت آمریکا به حدود ۲۵۰ هزار نفر رسید. از آن به بعد، هر ۲۵ سال این جمعیت دو برابر شد تا این‌که در سال ۱۷۷۵، به بیش از دو و نیم میلیون نفر رسید. آنها به سه دسته مستعمرات مرکزی، جنوی، جامعه، مدارس و فرهنگ تقسیم میشدند. جنگ‌های امریکا بنام آزادی صورت میگیرد، مهاجران در جستجوی آزادی به امریکا میروند و حکومت، بسیاری از کارهایی که انجام میدهد را، با ادعای دفاع از آزادی مردم توجیه میکند. با این وجود سوال اساسی این است که آیا در این جامعه انسانها واقعا آزادند؟ آزادی به چه مفهومی؟ سلطه کامل طبقه حاکم بر مطبوعات، رسانه‌ها، کتاب‌ها، دانشگاه‌ها، سینما و تلویزیون آزادی افکار عمومی را شدیدا به چالش میکشد. اساسا ساختار تبلیغات و ادبیات رسانه ای، افکار و خواسته‌ های مخاطبین را تعیین میکند و آنها را پرورش میدهد. در امریکا، تمرکز قدرت در دست نخبگان محدود و سرمایه دار و لابی است؛ رهبران سیاسی امریکا در واقع سیاست مداران درجه دومی هستند که مسئولیت اولیه آنان اجرای تصیمات پشت پرده نخبگان قدرت و ثروت است.
آزارهای جنسی و کودک آزاری: 
طبق آمار سازمان بهداشت جهانی و ملی در آمریکا روزانه ۵ کودک بر اثر کودک آزاری میمیرند که سه چهارم آنها کمتر از ۴ سال دارند و در هر ده ثانیه یک مورد کودک آزاری گزارش میشود. هر ۹۸ ثانیه یک امریکایی مورد تجاوز جنسی قرار میگیرد که از این میان در هر ۸ دقیقه قربانی حادثه یک کودک است حال آنکه از هر ۱۰۰۰ فرد متجاوز تنها ۶ نفر راهی زندان میشوند! (این آمارها طبق منابع خودشان است و قطعاً بیشتر است)
نقض گسترده حقوق بشر در زندان‌های امریکایی: 
امریکا در حالیکه ۵ درصد جمعیت جهان را داراست،۲۵ درصد زندانیان را در خود جای داده است. طبق آخرین آمار رسمی دفتر آمار وزارت دادگستری این کشور، بیشتر از دومیلیون و ۴۰۰ هزار زندانی در زندانهای امریکا هستند، تقریباً در این کشور از هر ۱۰۰ نفر یک نفر در زندان هستند و بر اساس گزارش سازمان عفو بین الملل، آمریکا در میان ۵ کشور ناقض حقوق بشر است. 
علاوه بر زندان‌هایی که در داخل خاک امریکا هستند، زندانهایی که این کشور در خاک کشورهای دیگر و جزایر ناشناخته مورد استفاده قرار میدهد، هم مورد تأمل قرار میگیرد.
زندان ابوغریب، گوانتانامو، بگرام، بازداشتگاه تگزاس ایالات متحده آمریکا، زندان جزیره ریکرز، زندان واحدهای مدیریت ارتباطات و زندان ایالتی خلیج پلیکان، از جمله زندانهای شناخته شده است که فجیح‌ترین شکنجه ها و ازارهای جنسی در آن اتفاق می‌افتد و تعداد زیادی از زندانیان در این زندانها یا بر اثر شکنجه کشته میشوند و یا خودکشی میکنند. 
از میان زندانیان آمریکا هرساله ۸۰۰ هزارو ۶۰۰ نفر قربانی خشونت، تجاوز و آزار جنسی قرار میگیرند. 
مصرف بالای مواد مخدر در آمریکا: 
بنا به گزارش بررسیهای سالانه مواد مخدر و سلامت (NSDUH) آمریکا، هم‌اکنون بیش از ۲۴ میلیون نفر از افراد بالای ۱۲ سال در آمریکا مواد مخدر مصرف میکنند و میزان مصرف مواد مخدر در آمریکا عامل اصلی مرگ‌ومیر است، براساس گزارشی که اخیراً کلیر مک‌کاسکیل، سناتور دموکرات ایالت میسوری، منتشر کرده در طول سال ۲۰۱۶ در آمریکا بیش از ۴۲ هزار نفر بر اثر مصرف بیش از حد مواد مخدر جان خود را از دست داده‌اند. 
مرگ و میر ناشی از مصرف بیش از حد مواد مخدر در حال حاضر عامل اصلی مرگ در افراد زیر ۵۰ سال در آمریکاست که در سا‎های اخیر آمار مرگ و میر در آن  بخاطر دور شدن از اخلاق و دین، به شدت افزایش یافته است. 
برده‌داری سنتی و نوین: 
هنگامی که اروپاییان استعمار قاره آمریکا را آغاز کردند، بردگان را برای کار کردن در کشتزارها و معادن جدید، از آفریقا بدانجا بردند. میان سالهای ۱۵۰۰ تا ۱۸۰۰ میلادی در حدود ۱۵ میلیون سیاهپوست آفریقایی شکار شدند و به قاره آمریکا انتقال یافتند.
بیشتر این بردگان بوسیله دیگر سیاهپوستان آفریقایی اجیر شده و خائن، به هنگام جنگ یا شبیخون‌ هایی که برای شکار آنان صورت میگرفت، به اسارت در می‌آمدند و هم اکنون برده‌داری جنسی و قاچاق کودکان مصداق برده‌داری نوین در آمریکاست. 
بین سالهای ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۲ میلادی، بیش از ۶۰ درصد از تقاضاهای تحصیلی سیاهپوستان برای ورود به دانشکده‌های حقوق آمریکا پذیرفته نشده است. 
آمریکا تاکنون به عضویت کنوانسیون حقوق کودک، کنوانسیون حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، پروتکل اختیاری کنوانسیون منع شکنجه، کنوانسیون بین‌المللی حمایت از افراد در برابر ناپدید شدن اجباری، کنوانسیون رُم در خصوص اساسنامه دیوان کیفر بین‌المللی، کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان و کنوانسیون حقوق بشر بین‌المللی درنیامده است. 
نقض آزادی مذهبی و اعمال تبعیض علیه مسلمانان 
با وجود آنکه مسلمانان تنها کمتر از یک‌سوم پیروان دین یهود در آمریکا، یعنی کمتر از شش دهم درصد جمعیت شهروندان آمریکایی را تشکیل میدهند و اغلب یهودیان امریکا، یهودیان مخفی هستند؛ اما بیشتر از ۱۴ درصد از پرونده‌های شکایت از رفتار نامناسب و تبعیض دینی و یک‌چهارم از پرونده‌های شکایت از تبعیض شغلی از سوی مسلمانان مظلوم است. 
نقض فاحش حقوق بشر در آمریکا بوسیله سلاح گرم 
در سال ۲۰۱۷، ۱۷۳۴۰ مورد تیراندازی در آمریکا به ثبت رسیده است که در نتیجه آن ۴۳۲۵ نفر کشته و ۸۴۰۱ نفر زخمی شده اند؛ ۱۸۰ تن از قربانیان این حوادث را کودکان زیر ۱۱ سال و ۹۰۲ تن از قربانیان را نوجوانان تشکیل میدهند.
طبق آمار لایو ساینس در آگوست ۲۰۱۶، درحالیکه جمعیت آمریکا کمتر از ۵ درصد از کل جمعیت دنیا را تشکیل میدهد، ۳۱ درصد کل عاملان حمله در تیراندازی‌ های جمعی در این کشور زندگی میکنند. 
رسانه روسی اعلام کرد: کشتار میلیون ها سرخپوست آمریکا بزرگترین نسل کشی در طول تاریخ بشری است.
کانال تلویزیونی REN TV در گزارش خود گفت: سرخپوستان صاحبان اصلی سرزمین آمریکا ، فقیرترین ساکنان فعلی این کشور را تشکیل میدهند.
در این گزارش صحنه هایی از مناطق زندگی شماری از سرخپوستان نشان داده شد که از چند کلبه محقر تشکیل شده و در شرایط ابتدایی فاقد لوله کشی آب بود و دستشویی چوبی آن در کنار خیابان قرار داشت.
براساس اطلاعات موجود در دو قرن اخیر حدود ۱۰ میلیون سرخپوست در آمریکا به روش های مختلف کشته شده اند. شماری از سرخپوستان در جریان تهاجم نیروهای آمریکایی به مناطق سکونت آنها کشته و شمار بسیار زیادی هم بر اثر بیماری و کمبود مواد غذایی جان خود را از دست داده اند. زشت تر اینکه، گروه بزرگی از سرخپوستان بر اثر پتوهای اهدایی امریکا که به ویروس بیماری تیفوس آلوده شده بود، بیمار شده و جان سپردند.
نیروهای آمریکایی که در طول قرن ۱۹ در مناطق مختلف سرخپوست نشین با تهاجم برنامه ریزی شده آنها را به قتل رسانده و قبایل سرخپوستها را نابود کردند در قرن بیستم هم با بمباران محل های سکونت این قبایل با هواپیماهای بمب افکن به این کشتارها ادامه دادند.
بسیاری از اراضی سرخپوستان با امضای قراردادها با آنها و در حالت مستی به مالکیت سفیدپوست ها درآمده، بطوری که بر اساس اطلاعات موجود، منطقه مانهتان نیویورک با یک جعبه ویسکی از قبایل سرخپوست خریداری شده است.
خنده دار اینکه گفته شد: دولت آمریکا ۱۷۵ میلیارد دلار بابت استفاده از سرزمینهای سرخپوستان به آنها بدهکار است اما هر بار از پرداخت حتی بخشی از این مبلغ به سران آنها خودداری میکند.
سرخپوستان آمریکا در فقر و بیکاری بسر میبرند و فقط شماری از آنها میتوانند با اجرای برنامه های موسیقی برای گردشگران امرار معاش کنند و سفیدپوستان آمریکایی از استخدام سرخپوستان خودداری میکنند و به آنان کار نمیدهند.
درآمد میانگین سرانه سرخپوستان به ۳ هزار دلار در سال میرسد که پایین ترین درآمد سالانه این کشور را تشکیل میدهد بگونه ای که از هر ۱۰ سرخپوست یک نفر بر اثر گرسنگی جان خود را از دست میدهد.
اعتراضات سرخپوستان آمریکا تاکنون بارها سرکوب و سران معترضان دستگیر یا کشته شده اند.
سرخپوستان همچنین از اینکه سفیدپوستان با برنامه ریزی به فروش مشروبات به آنها میپردازند و مغازه های مشروب فروشی در سکونتگاههای سرخپوستان دایر میکنند، ناراحت هستند اما اعتراضات آنها بجایی نرسیده است. علت چیست؟ سرخپوستان از نظر ژنتیکی به مشروبات الکلی غیرمقاوم هستند و براثر مصرف کمی از این نوع مشروبات حالت عادی خود را از دست میدهند و به سکته و بیماریهای روانی مبتلا میشوند.
در گزارشی، صحنه هایی ناراحت کننده از سرخپوستان در قفس های باغ وحش ها نشان داده شد که تا دهه ۱۹۵۰ میلادی گروههایی از سرخپوستان در باغ وحش های کشورهای بظاهر متمدن اروپایی نگهداری و از آنها برای جذب گردشگران استفاده میشد.
صاحبان اصلی سرزمین آمریکا به سرنوشت بسیار تلخی گرفتار شده و آخرین بازماندگان آنها با مرگ و گرسنگی دست و پنجه نرم میکنند. اللهم عجل لولیک الفرج، الهی آمین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. مرد تنهای شب.

پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش ششم: وزارت روزبری دیری نپایید. شش ماه بعد بار دیگر دولت گلادستون سقوط کرد و او نیز وزارت خارجه را ترک گفت. اینک روزبری در اوج شهرت بود. در سال ۱۸۸۸ شورای ایالتی لندن تأسیس شد؛ روزبری بعنوان نامزد مستقل در انتخابات این شورا شرکت کرد و در مقام اولین رئیس شورای فوق جای گرفت. در همین دوران بود که سفر تابستان ۱۸۸۹ ناصرالدین شاه به انگلستان رخ داد و روزبری و همسرش، در کنار روچیلدها و ساسون‌ها، میهمانداران پادشاه ایران بودند. ناصرالدین شاه در سفرنامه‌اش حنا روچیلد ۳۹ ساله را چنین توصیف کرده است: زن لرد روزبری که در لندن یک شب میهمان او بودیم، دست راست و زن بارون روچیل دست چپ ما بود. و این زن لرد روزبری یهودی است و از عموزادگان روچیلدها است ولی خود روزبری مسیحی است. و این زن خیلی چاق و فربه و گردن کلفت است بطوری که از شدت چاقی زیادی سن او معلوم نمیشود و خیلی شبیه عجه‌های ترکمن است. یک سال و نیم پس از سفر ناصرالدین شاه، در ۱۸ نوامبر ۱۸۹۰ حنا روچیلد به بیماری تیفویید درگذشت. گفته میشود روزبری از مرگ همسر به شدت متألم شد و مدتی از سیاست کناره گرفت. او از اواخر سال ۱۸۹۱ طی قراردادی با موسسه مک میلان، در چارچوب طرح زندگی‌نامه ۱۲ دولتمرد انگلیسی، زندگی‌نامه ویلیام پیت (کوچک) را نوشت. روزبری بعدها نگارش تک‌نگاری‌های تاریخی درباره رجال سیاسی را ادامه داد و آثاری چون واپسین دوران زندگی ناپلئون (۱۹۰۰)، لرد راندولف چرچیل (۱۹۰۶) و چاتام: زندگی و پیوندهای جوانی او (۱۹۱۰) را تدوین کرد. در سال ۱۸۹۲ گلادستون، که اینک چهارمین دولت خود را تشکیل داده بود، تصدی سمت وزارت امور خارجه را به روزبری پیشنهاد کرد. او به بهانه تألمات روحی نپذیرفت و به ملک خود رفت. معهذا، ملکه ویکتوریا مصرانه خواستار استقرار روزبری در رأس دیپلماسی بریتانیا بود و لذا ادوارد، ولیعهد، را مأمور کرد تا او را قانع کند. چنین بود که در اوت ۱۸۹۲ روزبری بار دیگر بعنوان وزیر امور خارجه به دولت گلادستون راه یافت. این دوره از وزارت روزبری تا آغاز مارس ۱۸۹۴ به درازا کشید و این زمانی است که گلادستون بدلیل کهولت استعفای خود را به ملکه تقدیم کرد. جانشین طبیعی گلادستون، سِر ویلیام هارکورت، وزیر دارایی و رئیس مجلس عوام، بود که بعنوان مدافع سرسخت و راستین لیبرالیسم گلادستون شناخته میشد. معهذا، ملکه ویکتوریا بدون مشورت با گلادستون، روزبری را به کاخ ویندزور دعوت کرد و او را در سمت نخست وزیر بریتانیا منصوب نمود. در ۳ مارس ۱۸۹۴ دولت لرد روزبری آغاز به کار کرد. به رغم این برخورد ناشایست، هارکورت به کار خود به‌عنوان وزیر دارایی و رئیس مجلس عوام ادامه داد. دولت روزبری عرضه تعارض شدید دو نگرش متضاد به مسائل داخلی و خارجی در حزب لیبرال بود. در یکسو، هارکورت قرار داشت و در سوی دیگر روزبری. هارکورت طرحی جامع برای دریافت مالیات از املاک موروثی ارائه داد که پیامدهای اجتماعی و سیاسی عمیق داشت و آن را با موفقیت به پیش برد. روزبری مخالف اصطلاحات هارکورت بود و سرانجام ستیز میان این دو به استعفای روزبری (۲۳ ژوئن ۱۸۹۵) انجامید و این پایان دولت ۱۵ ماهه اوست. روزبری در ۸ اکتبر ۱۸۹۶ رسماً از ریاست حزب لیبرال نیز استعفا داد. لرد روزبری، چون لرد راندولف چرچیل و آرتور جیمز بالفور، به آن گروه از نسل جوان اشرافیت بریتانیا تعلق دارد که در دهه‌های ۱۸۶۰ و ۱۸۷۰ در پیرامون خاندان روچیلد و الیگارشی یهودی لندن و در مکتب سیاسی دیزرائیلی پرورش یافتند. آنان در دهه ۱۸۸۰ با حمایت آشکار و پنهان زرسالاران یهودی برکشیده شدند و در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم حاکمیت بریتانیا را تمام و کمال به دست گرفتند. این همان فرایندی است که بلونت دردمندانه آن را سلطه دارودسته اشرار بین‌المللی و مرگ بریتانیای مسیحی خوانده است. روزبری، برغم تعلق ظاهری به لیبرالیسم گلادستون، دوست صمیمی راندولف چرچیل و آرتور بالفور محافظه کار بود. سر وینستون چرچیل مینویسد: او بزرگترین دوست پدرم بود… و من این دوستی را به ارث بردم… او نخستین کسی بود که مرا بیشتر با پدرم آشنا کرد. روزبری بعدها در برکشیدن وینستون چرچیل جوان در صحنه سیاست بریتانیا بسیار مؤثر بود. هربرت تینگستن در بررسی خود درباره چهره‌های عصر ویکتوریا میان روزبری و بالفور شباهتهای فراوان یافته است: روزبری و بالفور اعضای نمونه وار اشرافیت بریتانیا بودند که برای آنان سیاست نوعی تفریح به شمار میرفت که در اوقات فراغت به آن میپرداختند؛ نه کسب و کار ایشان را بعنوان سرمایه‌دار و زمین‌دار مختل میکرد، نه تفریحاتشان را و نه سیر و سیاحت و نگارش‌شان را. تینگستن به شباهت‌های متعدد میان زندگی و شخصیت روزبری لیبرال و بالفور محافظه‌کار اشاره میکند و تنها این نکته را مسکوت میگذارد که هر دو پیوندی استوار با خاندان روچیلد داشتند؛ یکی داماد روچیلدها بود و دیگری دوست صمیمی ایشان. در کتاب تینگستن، به سان بسیاری از کتب مشابه، روچیلدها اصولاً وجود ندارند! لرد روزبری بنیانگذار نحله‌ای در لیبرالیسم انگلیسی است که به لیبرال- امپریالیسم شهرت دارد. پیوند روزبری با مفهوم امپریالیسم، که در دهه ۱۸۸۰ رواج یافت، بسیار عمیق است تا بدانجا که گاه از او بعنوان یکی از نخستین کسانی یاد میشود که این واژه را در فرهنگ سیاسی به کار گرفتند؛ آنجا که در سال ۱۸۸۵ گفت: امپریالیسم، امپریالیسم معقول که آن را متمایز میدانم از چیزی که آن را امپریالیسم وحشی و بی‌قانون میخوانم، چیزی نیست جز میهن‌پرستی بزرگتر. در واقع، روزبری در تمامی دوران حیات سیاسی‌اش مجری امپریالیسم بود و این امپریالیسم در بسیاری موارد به عریان ترین شکل مصداق همان پدیده‌ای است که او امپریالیسم وحشی و بی قانون خوانده است. تاریخ سیاست خارجی بریتانیا (کمبریج) مینویسد لرد روزبری در دوران تصدی وزارت خارجه تعلقی پرشور به سیاست توسعه امپراتوری داشت. و الن پالمر می‌افزاید: روزبری مورد اعتماد اعضای حزب لیبرال نبود، بعضاً به این دلیل که بعنوان یک امپریالیست سرسخت شناخته میشد. نگرش و منش روزبری در سیاست خارجی در برخی موارد مورد تأیید گلادستون نبود لیکن روزبری بعنوان مجری منویات دربار بریتانیا راه خود را، برغم دولت، میرفت. برای نمونه، در ۸ فوریه ۱۸۸۶، آنگاه که روزبری برای نخستین بار وزیر خارجه دولت گلادستون شد، لرد سالیسبوری محافظه کار به ملکه ویکتوریا نوشت: لرد روزبری واقعاً صادقانه میخواهد سیاست گذشته را ادامه دهد… ولی او به شدت نگران دخالتهای آقای گلادستون است. ادگار فوختوانگر مینویسد در قبال دو مسئله مهمی که در دوران ریاست روزبری بر وزارت امور خارجه رخ داد (مسئله اوگاندا و مصر)، دیدگاه‌ های او و گلادستون اساساً مغایر بود. موضع سیاسی روزبری استوار بود حال آنکه نگرش گلادستون به سیاست خارجی تجانسی با عصر ستیز امپریالیستها نداشت. نتیجه آن شد که روزبری در عمل سیاست خود را پیش میبرد و نخست وزیر و کسانی چون هارکورت را، که با نخست وزیر در سیاست خارجی هم رأی بودند، فریب میداد. روزبری منادی خطر روسیه، و در مقیاسی کمتر خطر فرانسه، برای منافع جهانی بریتانیا بود و از این رو تز اتحاد سه‌گانه با آلمان، اتریش- هنگری و ایتالیا را مطرح میکرد. روزبری در اوایل دهه ۱۸۹۰ به کمک دوست صمیمی‌اش سِر سیسیل رودز سیاست تهاجم در قاره آفریقا را به پیش برد و این مطلوب ملکه بود. ویکتوریا در سال ۱۸۹۴ با مباهات گفت اخیراً رودز به او گفته که از زمان آخرین ملاقات با وی (اوایل ۱۸۹۱) دوازده هزار مایل به مستملکات من افزوده است. این سالهای ریاست روزبری بر دیپلماسی و دولت بریتانیاست. به نوشته بریتانیکا، روزبری در سال ۱۸۹۴ نظام تحت الحمایگی را در اوگاندا مستقر کرد در حالیکه گلادستون خواستار آن بود که به نفوذ بریتانیا در این کشور بطور کامل پایان داده شود. در آینده پیوندهای سیسیل رودز با روچیلدها و نقش پول و دسیسه الیگارشی یهودی را در این توسعه‌طلبی امپریالیستی خواهیم شناخت و درخواهیم یافت که داوری بلونت، آنگاه که روزبری را مجری سیاست روچیلدها میخواند، کاملاً صحیح است. پیوند روزبری با سیاستهای امپریالیستی در سالهای بعد نیز تداوم داشت. در دوران جنگ آفریقای جنوبی، معروف به جنگ بوئر (۱۸۹۹-۱۹۰۲)، هوادار پرشور سیاستهای امپریالیستی وقت بود. او در سال ۱۹۰۲ به تأسیس مجتمع لیبرالها دست زد و بدینسان در رأس گروهی از لیبرالها جای گرفت که، در مقابل لیبرالهای مخالف جنگ، از سیاست دولت محافظه کار سالیسبوری حمایت میکردند. روزبری در سال ۱۹۰۵، کمی پیش از بازگشت مجدد لیبرالها به قدرت، رابطه خود را بطور کامل با ایشان گسست و مخالفت خود را با طرح حزب لیبرال برای اعطای خودگردانی به ایرلند ابراز داشت. روزبری برغم انتظاری که از او میرفت نه نخست‌ وزیری بزرگ شد و نه رنج تحمل دورانی طولانی از مسئولیت سیاسی را بر خود هموار کرد. ناکامی او در این امر، بخشی بدلیل بی اعتمادی شدید بدنه حزب لیبرال به او بود و بخشی بدلیل خصال شخصی‌اش، رویستون پایک به طنز مینویسد: گلادستون زمانی او را مرد آینده خواند و یکی از بیوگرافی نویسانش او را مرد موعود نامید. ولی آینده نومید شد و امید پژمرد و نوبت به وینستون چرچیل رسید که شخصیت او را در سه جمله توصیف کند: در آغاز میگفتند او می‌آید. سپس میگفتند اگر فقط او بیاید.  و سرانجام، سالها پس از آنکه او برای همیشه از سیاست کناره گرفت، میگفتند: اگر فقط او بازگشته بود. از لرد روزبری و حنا روچیلد چهار فرزند بر جای ماند: دو پسر و دو دختر. پسر کوچک، بنام نیل پریمروز، در دوران جنگ اول جهانی (۱۹۱۷) معاون وزارت خارجه و منشی پارلمان وزارت دارایی شد ولی کمی بعد در فلسطین به قتل رسید. یکی از خواهران او با لرد کریو، دولتمرد لیبرال، ازدواج کرد. لرد روزبری ششم در سال ۱۹۷۴ درگذشت. امروزه، نیل آرچیبالد پریمروز، ارل روزبری هفتم، وارث این خاندان است و هاری رونالد نیل پریمروز (متولد ۱۹۶۷) پسر ارشد اوست. این پریمروز ۳۱ ساله فارغ‌التحصیل کالج اتون آکسفورد و دارای دانشنامه افتخاری از کالج ترینیتی دانشگاه کمبریج است و لرد دالمنی لقب دارد. حیات دومین نسل روچیلدهای انگلیس، پسران ناتان مایر روچیلد، در دهه ۱۸۷۰ به پایان رسید: ناتانیل در ۱۸۷۰، مایر آمشل در ۱۸۷۴، آنتونی در ۱۸۷۶ و سرانجام لیونل، بزرگترین ایشان، در ۳ ژودن ۱۸۷۹. بدینسان، اداره بنیاد روچیلد لندن به نسل سوم روچیلدهای انگلیس انتقال یافت. بارون لیونل روچیلد سه پسر داشت: ناتانیل مایر (لرد روچیلد اول)، آلفرد چارلز و لئوپولد. از او دو دختر نیز برجای ماند که اولی، لئونارا، با بارون آلفونس روچیلد پاریس و دومی، اولینا، با بارون فردیناند جیمز روچیلد وین ازدواج کرد. وراث سر آنتونی روچیلد دو دختر او بنام‌های کنستانس و انی بودند. اولی در سال ۱۸۷۷ با سریل فلاور (لرد باترسی اول) ازدواج کرد و دومی در سال ۱۸۷۳ با الیوت یورک. درباره بارون ناتانیل روچیلد، سومین پسر ناتان و داماد بارون جیمز روچیلد فرانسه، پیشتر سخن گفته‌ایم. اعقاب او در واقع به شاخه فرانسه خاندان روچیلد تعلق دارند. او دارای دو پسر بنام‌های جیمز ادوارد و آرتور بود. از آرتور فرزندی بجای نماند. بارون جیمز ادوارد روچیلد در سال ۱۸۷۱ با لئورا ترز، دختر بارون مایر کارل روچیلد فرانکفورت، ازدواج کرد. حاصل این وصلت، پسری بنام هنری جیمز و دختری بنام ژان شارلوت است. بارون هنری جیمز روچیلد در سال ۱۸۹۵ با ماتیلد ویسویلر ازدواج کرد و ژان شارلوت در همین سال با دیوید لئونینو. درباره فرزندان بارون هنری جیمز روچیلد در آینده سخن خواهیم گفت. تنها فرزند بارون مایر آمشل روچیلد، چهارمین و آخرین پسر ناتان مایر، حنا روچیلد است که درباره وصلت او با لرد روزبری سخن گفته‌ایم. لرد ناتانیل مایر روچیلد، پسر ارشد و جانشین بارون لیونل روچیلد، با مرگ پدر ریاست بنیاد روچیلد لندن را بدست گرفت و آن را در کوران سالهای پرتحول و دهه پایانی سده نوزدهم و اوایل سده بیستم به پیش برد. لرد ناتانیل روچیلد، که بدلیل برخورداری از مقام بارونی دربار انگلیس به لرد روچیلد اول شهرت دارد. برجسته‌ترین و متنفذترین شخصیت تاریخ خاندان روچیلد است. لرد ناتانیل روچیلد یکسال از ادوارد هفتم، چهار سال از لرد روزبری، هشت سال از آرتور جیمز بالفور و نه سال از لرد راندولف چرچیل بزرگتر بود. او در قلب کانونی جای داشت که چهار شخصیت فوق از نامدارترین اعضای آنند. در دوران اوست که جهان دستخوش دگرگونی‌های ژرف شد و ناتی، عنوانی که در محفل دوستان صمیمی‌اش به آن شهرت داشت، توانست امپراتوری مالی روچیلدها را با این تغییرات همساز کند، آن را توسعه دهد و جایگاه بی‌رقیب آن را در قله‌ی اقتصاد و سیاست جهانی حفظ کند. ناتانیل مایر روچیلد تحصیلات خود را در کالج ترینیتی دانشگاه کمبریج به پایان برد و در ۲۵ سالگی بعنوان نماینده شهر آلزبوری به مجلس عوام راه یافت. او به مدت بیست سال (۱۸۶۵-۱۸۸۵) در این سمت بود. در ۲۷ سالگی با اما لوییز، دختر بارون مایر کارل روچیلد فرانکفورت، که دختر عمه‌اش نیز بود، ازدواج کرد. در سال ۱۸۷۶ با مرگ عمویش، سِر آنتونی روچیلد، وارث عنوان بارونتی او شد و در سال ۱۸۸۵ به مقام بارون دربار انگلیس دست یافت. بدین‌سان، نام ناتانیل مایر روچیلد ۴۵ ساله بعنوان اولین یهودی که به مجلس لردهای بریتانیا راه یافت در تاریخ به ثبت رسید. در همین دوران بود که در میان توده مردم به پادشاه یهودیان شهرت یافت؛ عنوانی که در دهه ۱۸۴۰ بارون جیمز روچیلد فرانسه به آن شهرت فراوان داشت. راندولف چرچیل، پسر سِر وینستون چرچیل، درباره ی جایگاه یگانه ناتانیل روچیلد در جامعه اشرافی بریتانیا شرحی مبسوط بدست داده است. او می‌افزاید: روچیلدها در چشم بسیاری از مردم پادشاهانی کوچک بودند. موقعیت شامخ لرد ناتانیل روچیلد بعنوان رهبر یهودیان جهانی در تاریخ‌نگاری یهود مورد اذعان است. کاولس مینویسد لرد روچیلد رهبر یهودیان انگلیس بود و از آنجا که انگلستان قدرت رهبری کننده جهان به شمار میرفت، لرد روچیلد نیز رهبر یهودیان جهان تلقی میشد. این جایگاه با مقام او در ساختار دینی یهودیان تطابق داشت. ناتانیل به مدت ۳۶ سال رئیس کنیسه‌های متحده بریتانیا بود؛ نهادی متنفذ که عمویش، سِر آنتونی روچیلد، و لیونل لوییز کوهن تأسیس کردند. این جایگاهی است که اعضای خاندان روچیلد در سایر کشورها نیز از آن برخوردار بودند. گفتیم که تقریباً در همین دوران بارون گوستاو روچیلد فرانسه بیش از چهل سال ریاست انجمن رؤسای کنیسه‌ های پاریس را بدست داشت. ویرجینیا کاولس مینویسد این لرد روچیلد بود که تعیین میکرد حاخام کل یهودیان انگلیس باید چه کسی باشد. این نیز درست است. در واقع، ناتان آدلر، حاخام بزرگ یهودیان امپراتوری بریتانیا (۱۸۴۴-۱۸۹۰)، و به تعبیری حاخام کل یهودیان جهان، از نزدیکان و برکشیدگان روچیلدها بود و هرمان آدلر، پسر و جانشین او (۱۸۹۱-۱۹۱۱)، نیز چنین پیوندی داشت. هرمان آدلر پیش از نیل به مقام حاخامی یهودیان امپراتوری بریتانیا معلم و سرپرست آرتور ساسون ۱۵ ساله، خویشاوند روچیلدها، بود. لرد ناتانیل روچیلد زندگی شاهانه‌ای داشت. تنها مصرف ماهی خانه او را معادل ۵۰۰۰ پوند استرلینگ در سال تخمین میزنند و این برابر است با حقوق سالیانه یک وزیر در آن زمان. مقر شهری او، در دوران ۳۶ ساله ریاستش بر امپراتوری جهانی روچیلدها، خانه پدری (شماره ۱۴۸ محله پیکادلی) بود و در همین مکان بود که در سال ۱۸۹۶ سِر وینستون چرچیل ۲۰ ساله به دیدارش میرفت. در این دوران لیدی روزبری (حنا روچیلد) در ساختمان شماره ۱۰۷ پیکادلی (خانه قدیمی ناتان مایر روچیلد)، بارون فردیناند روچیلد وین، شوهر خواهر ناتانیل، در شماره ۱۴۳ و آلیس، خواهر زشت و مستبد فردیناند که او نیز در لندن مأوا گرفته بود، در شماره ۱۴۲ میزیستند. مقر ییلاقی لرد ناتانیل روچیلد در کاخ باشکوه ترینگ پارک بود که دفتر کارش (نیوکورت) ۶۵ کیلومتر فاصله داشت. این مِلکی است در منطقه ترینگ باکینگهام شایر به وسعت ۱۶۰۰ هکتار که در سال ۱۸۷۲ بارون لیونل روچیلد به مبلغ ۲۳۰ هزار پوند خریداری کرد. ناتانیل در محوطه‌ای به مساحت ۱۶۰ هکتار به احداث کاخ و تأسیسات پرداخت و پارک ترینگ را به چنان فضایی بدل ساخت که برخی معاصرین آن را سرزمین جادویی خوانده‌اند. حدود ۸۰ هکتار از این مِلک محل نگهداری گوزن بود. خلق و خوی لرد ناتانیل روچیلد را شبیه به پدربزرگش، ناتان مایر روچیلد، توصیف کرده اند. مینویسد به شدت خشن، تندخو و متکبر بود و از این نظر در جامعه اشرافی لندن تنها یک تن به او شباهت داشت: دوست صمیمی‌اش لرد راندولف چرچیل. آنتونی الفری مینویسد: ناتانیل روچیلد یکی از زمخت ترین مردان انگلستان بود… و حتی تا به امروز خشونت، گستاخی و عدم تحمل او در قبال مخالفتهای دیگران حیرت آور است. او نیز، چون ناتان مایر، کار خشک و خسته‌کننده را بر هر اشتغال دیگر ترجیح میداد و دقیقاً بدلیل این روحیه بود که، بر خلاف برادرانش، هیچگاه خواستار رابطه صمیمانه شخصی با ادوارد هفتم نشد. آرتور بالفور، که خود بعنوان فردی منزوی شناخته میشد، کمی پس از مرگ لرد ناتانیل روچیلد چنین نوشت: ضربه ناشی از مرگ ناتی برای من بیش از آن است که بیشتر مردم تصور میکنند. من به واقع شیفته او بودم و شخصیت خوددار و تا حدودی گریزان از لذات او را تحسین میکردم… او کاملاً نسبت به تجملات و زخارف دنیا بی اعتنا بود… او کاملاً ساده زیست. راندولف چرچیل، پسر وینستون چرچیل، لرد ناتانیل روچیلد را بعنوان شخصیتی بزرگ و منحصر بفرد در جامعه انگلیس توصیف کرده است. ناتانیل حافظه‌ای نیرومند داشت و تسلطش بر حوادث تاریخی تا بدان حد بود که دیزرائیلی میگفت: هر وقت میخواهم درباره یک ماجرا تاریخی مطلبی بدانم از ناتی میپرسم. او با بسیاری از رجال سیاسی و ارباب مطبوعات و کارگزاران متنفذ مستعمراتی دوستی داشت و کاخ ییلاقی‌اش در ترینگ مأوای گروهی کثیر از چهره‌های درجه اول امپراتوری بریتانیا بود. پروفسور دیویس از لرد راندولف چرچیل و آرتور بالفور بعنوان میهمانان دائمی او در ترینگ پارک نام میبرد و از آلفرد میلنر، جوزف چمبرلین و سیسیل رودز بعنوان کسانی که معمولاً به ترینگ پارک میرفتند. گلادستون در سال ۱۸۹۳ سه روز به ترینگ پارک رفت و نارضایتی برخی مطبوعات رادیکال انگلیس را برانگیخت. آنان به شدت نگران بودند که مبادا نخست وزیر سالخورده بدلیل القائات امپریالیستی روچیلدها به فساد کشیده شود. میلنر، چمبرلین و رودز از متنفذترین رجال مستعمراتی بریتانیا در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم بودند و از کارگردانان موج امپریالیستی تهاجم به قاره آفریقا در این دوران. در آینده با زندگی و نقش تاریخی این سه آشنا خواهیم شد. همسر لرد ناتانیل روچیلد را نه چندان زیبا و به شدت لئیم توصیف کرده اند هرچند میگویند او ملکه ویکتوریا را خسیس‌تر از خود میدانست. او نیز دوستان صمیمی خود را داشت. پروفسور دیویس از لیدی گاسفورد، همسر ارل گاسفورد (ارل گاسفور لقب اعضای خاندان آچسون است. این خاندان ایرلندی در دوران جیمز اول و دوک باکینگهام به جرگه اشرافیت بریتانیا راه یافتند و در سال ۱۷۲۸ عنوان اشرافی بارونت گرفتند. در سال ۱۸۰۶ عنوان ارل به ایشان اعطا شد. معروفترین چهره این خاندان، آرچیبالد آچسون، ارل گاسفورد دوم (۱۷۷۶-۱۸۴۹)، است که در سالهای ۱۸۳۵-۱۸۳۷ فرمانفرمای کل مستعمرات بریتانیا در آمریکای شمالی بود. امروزه، وارث این خاندان چارلز دیوید آچسون، ارل هفتم (متولد ۱۹۴۲)، است که از جانب مادر آمریکایی است)، بعنوان یکی از نزدیکترین دوستان لیدی روچیلد نام میبرد. لیدی گاسفورد و همسرش از اطرافیان ادوارد، ولیعهد، بودند. این زن دختر دوشس منچستر، معشوقه و همسر بعدی لرد هارتینگتون، است و مادر و دختر به زیبایی شهره بودند. دختر نیز چون مادر عفیف نبود و بعنوان معشوقه لرد روچیلد شناخته میشد. دیویس مینویسد: معهذا، بنظر میرسد دوستی ناتانیل با لیدی گاسفورد لطمه‌ای به رابطه او با همسرش وارد نمیساخت و آنان، چون والدین شان، زندگی خانوادگی سعادتمندی داشتند. آلفرد روچیلد، دومین پسر بارون لیونل روچیلد، را بر خلاف برادر بزرگش خوشگذران و بانزاکت توصیف کرده‌اند. او چون سایر روچیلدها شیفته اشیاء عتیقه و آثار هنری بود و چون برادران و عموزادگان خویش کاخهای باشکوه به پا کرد. مقر شهری او ساختمان شماره یک سیمور پلیس، در نزدیکی پیکادلی، بود و این بجز کاخ ییلاقی او در باکینگهام شایر، در چند کیلومتری ترینگ پارک لرد ناتانیل، است که به کاخ هالتون شهرت داشت. ویرجینیا کاولس مینویسد: آلفرد روچیلد عاشق موسیقی، لباس، اثاثیه منزل، تابلوهای نقاشی، زنان زیبارو و تجمل بود. دو کاخ او سرشار از اشیاء نفیس و گران‌قیمت بود و تکاپویش در عرضه آثار عتیقه و هنری تا بدان حد بود که وی را بعنوان بزرگترین کارشناس نقاشی‌های سده هیجدهم فرانسه در انگلستان میشناختند. او دارای ارکستر و سیرک شخصی خود بود. بارون آلفرد روچیلد در ۲۶ سالگی عضو هیئت مدیرین بانک انگلستان شد و به مدت ۲۱ سال (۱۸۶۸-۱۸۸۹) در این سمت بود. این بهترین روشی بود که میتوانست پیوند میان بانک مرکزی انگلستان و بزرگترین بنیاد مالی جهان آن روز را تأمین کند. آلفرد روچیلد تا پایان عمر (۳۰ ژانویه ۱۹۱۸) مجرد ماند. او معشوقه‌ای داشت بنام ماری بویر که همسر رسمی فردریک وامبول بود. آلفرد از این زن دارای دختری نامشروع بنام آلمینا شد. این دختر به همسری جرج هربرت، ارل کارناروان پنجم، درآمد و به کنتس کارناروان شهرت یافت. آلفرد کمی پیش از مرگ بیش از ۵۰۰ هزار پوند از ثروت خود را به این دختر بخشید و بدین‌سان آلمینا وامبول در زمره زنان ثروتمند بریتانیا جای گرفت. آلمینا و همسرش پس از مرگ آلفرد در کاخ شهری او ساکن شدند. این لرد کارناروان در تاریخ باستان شناسی و مصر شناسی نامی بزرگ دارد. قاعدتاً بدلیل علاقه بارون آلفرد روچیلد به آثار عتیقه و با سرمایه‌گذاری او، کارناروان از سال ۱۹۰۳ کاوشی وسیع و بی سابقه را در آثار باستانی مصر آغاز کرد و کمی بعد (۱۹۰۶) هوارد کارتر، باستان شناس نامدار انگلیسی، را به خدمت گرفت. کارناروان و کارتر تعدادی از مقابر فراعنه سلسله‌های دوازدهم و هیجدهم مصر را در درّه پادشاهان کشف کردند. بزرگترین کشف ایشان آرامگاه توت‌عنخ‌آمون (۱۹۲۲) بود. این از بزرگترین اکتشافات تاریخ باستان شناسی است و ارزش مالی گنجینه به دست آمده در این آرامگاه غیرقابل محاسبه است. به نوشته ویرجینیا کاولس، استخدام هوارد کارتر و کشف آرامگاه توت عنخ آمون با سرمایه آلمینا ممکن شد. آلمینا عمری طولانی داشت. او بلافاصله پس از مرگ لرد کارناروان (۱۹۲۳) با کلنل دنیستون ازدواج کرد و در سال ۱۹۶۹ درگذشت. حاصل وصلت او و لرد کارناروان پسری است که با دختر یاکوب وندل آمریکایی ازدواج کرد. این دو والدین ارل کارناروان هفتم اند. هنری جرج هربرت، ارل کارناروان هفتم، تا سالهای اخیر در قید حیات بود. وارث او، که روزی ارل کارناروان هشتم خواهد بود، جرج رجینالد هربرت است که هم‌اکنون لرد پروچستر لقب دارد. او ۴۲ ساله و فارغ التحصیل کالج سن جان آکسفورد است. خاندان کارناروان از برکشیدگان دوران اقتدار گارت و ریچارد ولزلی در دربار جرج سوم اند. عنوان بارونی ایشان در سال ۱۷۸۰ بدست آمد و مقام ارلی ایشان در سال ۱۷۹۳. علاوه بر ادوارد هفتم، از آلفرد روچیلد بعنوان دوست صمیمی بارنی بارناتو، جوزف چمبرلین و لرد کیچنر خرطوم نام میبرند. بارنی بارناتوی یهودی شریک و دوست سِر سیسیل رودز و از بنیانگذاران امپراتوری جهانی الماس روچیلدهاست و لرد کیچنر فاتح سودان، فرمانده کل ارتش هند و وزیر جنگ بریتانیا در آستانه جنگ اول جهانی. لئوپولد روچیلد، سومین و کوچکترین پسر بارون لیونل، نیز چون آلفرد خوشگذران و جلوه فروش بود. اقامتگاه اصلی لئوپولد در لندن ساختمان شماره ۵ هامیلتون پلیس بود و او سه کاخ شهری و ییلاقی دیگر نیز داشت. کاخ اصلی ییلاقی او در نیومارکت واقع بود و این مکانی است در کمبریج شایر که مرکز مسابقات اسبدوانی بریتانیا به شمار میرفت. در واقع، بارون لئوپولد روچیلد در عرصه مسابقات اسبدوانی همان جایگاهی را داشت که آلفرد در صحنه آثار عتیقه و هنری. او از بزرگترین مالکان اسب در بریتانیا بود و برنده عالی‌ترین جوایز مسابقات اسب‌دوانی. اسبی داشت بنام سن فراسکین که در سال ۱۸۹۶ برنده ۴۶۷۶۶ پوند استرلینگ جایزه شد و این بالاترین رقمی بود که در آن دوران به برنده‌ای پرداخت شد. بارون لئوپولد روچیلد از نخستین کسانی است که در بریتانیا اتومبیل خرید و به این رشته جدید روی آورد. او از بنیانگذاران انجمن اتومبیل‌رانی انگلستان است که بعدها به کلوپ سلطنتی اتومبیل رانی تغییر نام یافت. لئوپولد ۳۶ ساله در ۱۹ ژانویه ۱۸۸۱ با ماریا پروگیا، زیباروی ۱۹ ساله یهودی و خواهر زن آرتور ساسون، ازدواج کرد. در این مراسم ادوارد، ولیعهد، شرکت کرد و دیزرائیلی نیز حضور داشت. به نوشته ویرجینا کاولس، دیزرائیلی در تمامی مراسم عزا و عروسی روچیلدها شرکت میجست و این آخرین آن بود زیرا اندکی بعد درگذشت. علاوه بر ادوارد هفتم، لئوپولد دوست صمیمی باجناقش، آرتور ساسون، نیز بود. از اعضای شاخه انگلیس خاندان روچیلد در نیمه دوم سده نوزدهم باید به بارون فردیناند روچیلد نیز اشاره کرد. یادآوری میکنیم که او از سال ۱۸۶۰ در لندن اقامت گزید و پنج سال بعد با دختر بارون لیونل روچیلد ازدواج کرد. اولینا، همسر او، ۱۸ ماه بعد در بستر زایمان درگذشت ولی فردیناند در لندن ماندگار شد. بارون آنسلم روچیلد وین به یاد عروسش مدرسه‌ای در بیت المقدس ساخت و بارون فردیناند به یاد همسرش بیمارستان یکصد تختخوابه‌ای  در لندن. او تا پایان عمر مجرد ماند. در سال ۱۸۷۴ بارون آنسلم درگذشت و بخشی از ارثیه او، از جمله دو میلیون پوند پول نقد، به فردیناند رسید. او با این پول ملکی را در باکینگهام شایر به مساحت ۱۰۰۰ هکتار از دوک هفتم مارلبورو، پدر ورشکسته ی لرد راندولف چرچیل، خرید به مبلغ ۲۲۰ هزار پوند. او سپس ظرف هفت سال بوسیله یکی از برجسته‌ترین معماران فرانسوی آن عصر کاخی عظیم و باشکوه در این ملک ساخت که به وادسدون معروف است. فردیناند این کاخ را با گران‌بهاترین و نفیس‌ترین مبلمان‌ها و آثار عتیقه و تابلوهای فرانسوی آراست و نخستین میهمانی خود را در آن در سال ۱۸۸۱ برگزار کرد. او در این کاخ میزبان بسیاری از شخصیتهای نامدار بود؛ از ادوارد ولیعهد انگلیس تا پرنس ردولف ولیعهد اتریش، از ملکه فردریک آلمان تا ناصرالدین شاه ایران. آوازه کاخ وادسدون تا بدانجا پیچید که ملکه ویکتوریا سخت کنجکاو شد آن را ببیند. او تنها عضو خاندان سطنتی بریتانیا بود که هنوز به این کاخ نرفته بود. در ۱۴ مه ۱۸۹۰ این دیدار صورت گرفت و ویکتوریا به یادگار درخت سروی در محوطه کاخ وادسدون غرس کرد. شکوه زندگی فردیناند تا بدان حد بود که لیدی بروک، معشوقه ادوارد هفتم (کنتس وارویک بعدی)، در خاطراتش او را تجسم لورنتسوی باشکوه خوانده است. بارون فردیناند روچیلد تبعه دولت انگلستان بود و یک انگلیسی تمام عیار به شمار میرفت. او که یک سال از لرد ناتانیل روچیلد بزرگتر بود، پس از ورود ناتانیل به مجلس لردها (۱۸۸۵) جای وی را بعنوان نماینده آلزبوری در مجلس عوام گرفت. با تأسیس شورای ایالتی باکینگهام شایر فردیناند به عضویت آن نیز برگزیده شد. فردیناند، چون آلفرد، از گردآورندگان بزرگ آثار هنری و عتیقه بود و در هیئت امنای موزه بریتانیا عضویت داشت. بدین‌سان، روچیلدها در قله محیط پرتجمل اشرافی انگلستان عصر ویکتوریا جای داشتند. اینک آنان نه تنها بزرگترین بانکدار جهانی بودند، بلکه از بزرگترین زمین‌داران انگلستان نیز به شمار میرفتند. آنتونی الفری مجموع املاک روچیلدها در باکینگهام را حدود ۶۰۰۰ هکتار گزارش کرده است. این در دورانی است که مِلک ییلاقی ادوارد، ولیعهد انگلیس، در ساندرینگهام در آغاز ۲۸۰۰ هکتار بود که بعدها ۱۶۰۰ هکتار دیگر بر آن افزوده شد و جمعاً حدود ۴۴۰۰ هکتار شد. بزرگترین کلکسیونهای جهان از نیمه سده نوزدهم به روچیلدها تعلق داشت. و آنان برگزار کننده باشکوه‌ترین میهمانی‌های لندن بودند. به نوشته لیدی بروک،  روچیلدها بدون تردید بهترین ضیافتهای شام را در لندن برگزار میکنند و لطافت تجمل را با آن می‌آمیزند. آنها بهترین آشپزها و جیبی خالی نشدنی در اختیار دارند. آنتونی الفری می‌افزاید: پسران لیونل حتی ضیافتهای پدر را تحت‌الشعاع شکوه میهمانیهای خویش قرار دادند. ولی خود آنان به غذا علاقه‌ای نداشتند. آلفرد رژیم غذایی سختی داشت و ناتانیل در سر میز شام تنها شیر و بیسکویت میخورد. ناصرالدین شاه در سفرنامه انگلستان خود (۱۸۸۹) توصیفی جالب از کاخ هالتون بارون آلفرد روچیلد و کاخ وادسدون بارون فردیناند روچیلد بدست داده است: رسیدیم به پارک و قصر آلفرد روچیلد که نهار اصلی را باید اینجا بخوریم و بعد به قصر فردیناند روچیلد برویم، آلفرد روچیلد مردی است وسط القامه، چهل و هفت سال دارد و صورت بشاشی شبیه به والی خان، ولی دو طرف گونه او قدری ریش دارد و چانه را میتراشد، پس از ورود ما را به اتاق راحت بردند، این اتاق خیلی نقل دارد، تمام دیوار و سقف این اتاق مطلا است و در نهایت زینت و قشنگی است، پارچه‌های بسیار عالی به دیوار این اتاق چسبانیده‌اند که از تعریف و توصیف خارج است، آینه‌های بزرگ و مبل این اتاق و فرش ایرانی، که قالی جوشقانی است، و سایر اسباب و لوازم این اتاق در کمال نظافت و پاکیزگی است و نباید مثل و مانند این اتاق جز در بهشت یافت شود، خلاصه، ناهار خوردیم و برخاستیم، رفتیم توی باغ گردش کنیم، ما شروع کردیم به گردش باغ این یهودی، جلو عمارت گلکاری‌های خیلی خوب شده است و بقدری گل سرخ و زرد و آبی و الوان مختلف دارد که حساب ندارد، و جلو باغچه‌ها یک حوض بیضی بسیار خوبی ساخته‌اند که در وسط آن مجسمه است و آدم است که از وسط دهن آدم‌ها و اسب‌ها، آب خیلی خوب جاری است، که آبش هم خوردنی است، و تا حال همچو آب خوبی در فرنگستان ندیده بودم، و دور حوض خیابانهای منظم خوب ساخته اند و از درخت کاج دیوارهای سبز ساخته‌اند که خیلی خوب و باصفا است، و بطوری این گل‌ها و سبزی‌ها و دیوارهای کاخ، که با قیچی چیده و منظم درست کرده اند، مصفا است که از حد تعریف خارج است، و بعضی گوشه‌ها و گریخته‌ها درست کرده است که درختهای منظم اطراف آن کاشته شده، به عینه باغ پریان است و حقیقتاً نمیشود نوشت که این یهودی‌ها چه دستگاهی درست کرده‌اند، اطراف حوض چراغ‌های حبابی الکتریسیته نصب کرده‌اند که در شب روشن میکنند خلاصه، از این وضع باغ و باغچه خیلی لذت بردیم، بعد به طرف باغچه‌های بالای عمارت رفتیم، آنجاها هم خیلی مصفا و تپه‌های گل‌کاری خوب با سلیقه بود، بعد به گلخانه این عمارت رفتیم که از یک طرف به عمارت است و از دو طرف به باغ و باغچه است و تمام این گلخانه از بلوار ساخته شده و در کمال زینت و خوبی است، رسیدیم به شهر آلزبوری، شهر کوچکی است ولی خیلی قشنگ، تقریباً دو ساعت طول کشید رسیدیم به قصد وادسدون روچیلد، دستگاه این یهودی خیلی بالاتر از همه است، این عمارت از حیث بنا و بزرگی و اسباب و زینت و مبل‌های نفیس قیمتی خیلی بالاتر از سایرین است، آن روچیلد اولی و این روچیلد هر دو این عمارات و پارک و میوه و باغ و غیره را هفت هشت سال است دست زده و ساخته‌اند و میگفتند قبل از هشت سال زمین بایر زراعت بوده است و حالا همچه جایی ساخته است که هیچ پادشاهی ندارد. این روچیلد گفتند قریب شش کرور تومان خرج این عمارت کرده است سوای اغلب اسباب‌ها که از پدرش ارث رسیده است و اینجا گذاشته است که همه نفیس و قیمتی است، پرده‌های گوبلنس کارخانه فرانسه خیلی دارد، به دیوارها نصب کرده است، یعنی خریده است پرده‌ای دو هزار تومان، چهار هزار تومان و همچنین پرده‌های نقاشی بسیار اعلای پرقیمت در اتاق‌ها دارد که همه کار استادان صد و بیست سال قبل از این است، تمام اتاق‌ها و راهروها و دالان‌ها پر از زینت و اسباب نفیس است و چشم‌انداز عمارت به صحرا و جنگل‌ها و آبادی‌ها تا چشم کار میکند میرود، جلو عمارت باغچه‌های گلکاری و حوض بزرگ، فواره‌ها از مجسمه‌های ریخته چدن که از دهن و گوش و سرشان آب میریزد. آب صاف خوب، گلکاری‌ها را در حقیقت سحر کرده‌اند مثل نقاشی و میناکاری، چه شمعدانی‌ها، چه لادن‌ها، چه انواع اقسام گلها، خیابانها و درختهای قیچی کرده، چمن، پارک، حقیقتاً مردکه یک بهشت شدادی ساخته است و روی حضرت موسی علیه‌السلام را سفید کرده است که همچه امتی دارد، اسماعیل بزاز اگر اینجا را ببیند دیگر به خواننده و رقاصهای یهودی تهران ریشخند نمیکند، این روچیلدها هر دو زن ندارند اما هریک صد کنیز، بیشتر کمتر، دارند همه با لباسهای خوب، حقیقتاً حرمخانه دارند، این است که دیگر زن نمیگیرند. در کنار توصیف ناصرالدین شاه از کاخ روچیلدها، توصیف ماری گلادستون، دختر ویلیام گلادستون، را نیز بشنویم. او که زمانی به همراه پدر به کاخ وادسدون فردیناند روچیلد رفته بود، در خاطراتش مینویسد: احساس میکردم در زیر فشار شکوه و تجملی مفرط و خفه‌کننده قرار گرفته‌ام.

حدیث :
امام صادق علیه السلام روایت کند که: رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: کسى که به اندازه دانه خردل کبر و بزرگ منشى در قلبش باشد هرگز به بهشت وارد نمیشود، و کسى که قلبش به اندازه دانه اى از خردل ایمان باشد داخل دوزخ نمیگردد، راوى گوید: عرض کردم: فدایت شوم همانا (گاه باشد که) مرد جامه اى (فاخر) بر تن مى پوشد یا اینکه بر مرکبى (رهوار) سوار میشود پس (در این حالت) نزدیک است که از (هیئت) او کبر و بزرگ منشى فهمیده شود (آیا چنین کسى به بهشت وارد نمیشود؟) حضرت فرمود: اینگونه نیست بلکه کبر انکار نمودن حق، و ایمان اعتراف نمودن به حق است.

روزه خواری

ناصرالدین‌شاه قاجار در ماه رمضان نامه ای به مرجع تقلید آن زمان میرزای شیرازی به این مضمون نوشت: من وقتی روزه میگیرم از شدت گرسنگی و تشنگی عصبانی میشوم و ناخودآگاه دستور به قتل افراد بیگناه میدهم؛ لذا جواز روزه نگرفتن مرا صادر بفرمایید! میرزای شیرازی پاسخ داد: بسمه تعالی! حکم خدا قابل تغییر نیست، لکن حاکم قابل تغییر است. اگر نمیتوانی به اعصابت مسلط شوی از مسند حکومت پایین بیا، تا شخص با ایمانی در جایگاه تو قرار گیرد و خون مومنین بیهوده ریخته نشود!
طنز تیره: بهتر است بگوییم ذات طنز در خدمت خرق عادت است، از یک نواختی زندگی، از روی بدیهی ها و عادت­ها عبور کردن و از روابط روتین، سنتی و متداول پرده برداشتن. یک طنزنویس مردمی نمی­تواند خود را یک موجود فرازمینی، و تافته ای جدا بافته بداند، یعنی فقط می­تواند انسانی منتقد باشد، و احتمال دارد انتقادش درست یا غلط باشد، جسارت و اعتماد بنفس ویژگی خاص و ممتاز اوست ولی به دور از منیّت، یعنی نباید و نمی­تواند متفرعن باشد. حتماً کسی هم هست که به رفتار و حتی نوع نقد طنزگونه او، انتقاد دارد. منظورم این است که آن طنزپردازی که خود را عقل کل دانسته و ملاک حقیقت را نظر شخصی خود بداند، مسلماً در این نگرش دچار خود شیفتگی و اشتباه می باشد، و همین خود بینی در موارد بسیاری، ارزش طنز او را مخدوش نموده و آن را به طنز سیاه یا خاکستری تبدیل میکند.

داستان سیاوش در شاهنامه یکی از داستانهای جذاب و معروف است که نه تنها ایرانیان، بلکه تمام جهان کم و بیش در مورد آن میدانند. فردوسی در کتاب داستان های شاهنامه، خوب و بد را در کنار نور و تاریکی قرار داده. او عمیقاً در بطن ابیات خود، مخاطب را از طریق توصیف رفتار و سرنوشت شخصیت ها، به استقبال از خوبی ها و پرهیز از بدی ها دعوت میکند. زنان از نظر فردوسی بسیار مهم تلقی میشوند و در سرتاسر شاهنامه، زنان نیکوکار، شرور و شرافتمندی چون رودابه و سودابه دیده میشوند. تحلیل دقیق واژگانی که ویژگی‌های این زنان را از نظر رفتار و سرنوشت بیان میکند، مخاطب را به این نتیجه میرساند که رودابه شخصیتی است که فضایل بسیار دارد، در حالی که سودابه بانویی هوسران و حیله گر است. رودابه، که در راه راستی گام برمیدارد، مادر خوشنام ترین مرد شاهنامه بنام رستم میشود، یکپارچگی و اتحاد پادشاهان و ایران بر او تکیه میکند. از سوی دیگر سودابه در قطب مخالف، نامادری است که پسرش به سلطنت میرسد، پس راه شیطانی را در پیش میگیرد. او برای مرگ سیاوش برنامه ریزی میکند که قرار است تاج و تخت پدرش را به ارث برده و پادشاه شود. در ادامه داستان سیاوش و سودابه را با هم مرور میکنیم:
شعر مرگ سیاوش در شاهنامه:
سیاوش سپه را سراسر بخواند
به درگاه ایوان زمانی بماند
بسیچید و بنشست خنجر به چنگ
طلایه فرستاد بر سوی گنگ
دو بهره چو از تیره شب در گذشت
طلایه هم آنگه بیامد ز دشت
که افراسیاب و فراوان سپاه
پدید آمد از دور تازان به راه
ز نزدیک گرسیوز آمد نوند
که بر چارهٔ جان میان را ببند
نیامد ز گفتار من هیچ سود
از آتش ندیدم جز از تیره دود
نگر تا چه باید کنون ساختن
سپه را کجا باید انداختن
سیاوش ندانست زان کار او
همی راست آمدش گفتار او
فرنگیس گفت ای خردمند شاه
مکن هیچ گونه به ما در نگاه
یکی بارهٔ گام زن برنشین
مباش ایچ ایمن به توران زمین
ترا زنده خواهم که مانی بجای
سر خویش گیر و کسی را مپای
سیاوش بدو گفت کان خواب من
بجا آمد و تیره شد آب من
مرا زندگانی سرآید همی
غم و درد و انده درآید همی
چنین است کار سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند

پژوهش تاریخ و مروری بر جلد سوم کتاب با ارزش زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، پلوتوکراسی (ثروت) و اُلیگارشی (گروهک اقلیت سالاری) یهود، بخش پنجم. طلوع و افول کردی موبیلیه: تکاپوی بنیاد روچیلد برای سلطه بر راه‌آهن اروپای قاره با مقابله گروهی از یهودیان مواجه شد. این مصادف با دورانی است که به تأثیر از تحولات فرهنگی اروپا موجی نیرومند به سود انحلال جوامع یهودی و همسانگری با جوامع میزبان در میان یهودیان پدیده شده بود. این گروه به یهودیت به عنوان یک دین، نه یک ساختار سیاسی، مینگریستند که حوزه اعتبار آن تنها در قلمرو زندگی فردی است. این موج به هاسکالا یا جنبش روشنگری یهود شهرت دارد. در مقابل، گروهی از یهودیان قرار داشتند که از سنن الیگارشی حاخامی دفاع میکردند و خواستار حفظ، احیا و تقویت ساختارهای سیاسی جهانوطنی قوم یهود بودند. شبکه یهودیان وابسته به الیگارشی لندن در رأس این گروه جای داشت. تلاش این گروه از یهودیان در آغاز دهه ۱۸۶۰ به تأسیس آلیانس اسرائیلی، در دهه ۱۸۸۰ به پیدایش جنبش هووی زیون و در دهه ۱۸۹۰ به پیدایش صهیونیسم انجامید. درباره این حوادث بطور مشروح در آینده سخن خواهیم گفت. موج تعارض میان ماسکیلیم‌ها، یعنی روشنگران یهودی هوادار اصلاح دینی و جنبش هاسکالا، و یهودیان وابسته به الیگارشی مالی و مستعمراتی بریتانیا، و در رأس آن روچیلدها، در عرصه تکاپوی مالی و اقتصادی نیز بازتاب داشت. بدین‌سان، از دهه ۱۸۳۰ اتحادی از برخی خاندان‌های متنفذ یهودی علیه روچیلدها و شبکه ایشان شکل گرفت. مهم‌ترین این خاندان‌ها عبارتند از: مندلسون، اسکلس، آرنشتین، ایتزیگ، اوپنهایم، فولد و پرر. بنیانگذار خاندان مندلسون، موسس (موسی) مندلسون اندیشمند نامدار یهودی سده هیجدهم و بنیانگذار جنبش روشنگری یهود است. جوزف و آبراهام دو پسر موسس مندلسون، از بانکداران بزرگ وین در اوایل سده نوزدهم بودند و سرمایه کلانی را در فرانسه پس از ناپلئون، در احداث شبکه‌های راه‌آهن و اعطای وام به برخی دولت‌ها، بویژه روسیه، به کار انداختند. برادران مندلسون شخصیت‌هایی فرهیخته بودند و مورد احترام محافل روشنفکری اروپا. در نسلهای بعدی ایشان نیز برخی چهره‌های برجسته علمی و هنری پدید شدند. فلیکس مندلسون آهنگساز نامدار نیمه اول سده نوزدهم، پسر آبراهام مندلسون است. مؤسسه بانکی مندلسون تا نیمه اول سده بیستم در برلین و آمستردام فعال بود. اعضای خانواده مندلسون در سده نوزدهم به مسیحیت گرویدند و رابطه خود را با یهودیت قطع کردند. خاندان اسکلس از خاندان‌های سرشناس یهودی اتریش در سده‌های هیجدهم و نوزدهم میلادی است. در اوایل سده نوزدهم، برنهارد اسکلس و باجناقش، ناتان آدام آرنشتین از بانکداران بزرگ وین بودند. آنان در سال ۱۸۱۶ بانک ملی اتریش را تأسیس کردند. پس از استقرار سالومون مایر روچیلد در وین (۱۸۲۰)، اسکلس و آرنشتین بعنوان بزرگترین رقبای سالومون شناخته میشدند. برنهارد اسکلس در سال ۱۸۲۲، همزمان با روچیلدها، به مقام بارونی دربار اتریش دست یافت. اسکلس‌ها نیز، چون اعضای خاندان مندلسون، فرهیخته و محترم بودند. گوته با برنهارد اسکلس و همسرش دوست بود و با ایشان مکاتبه داشت. آنان و فرزندانشان در سال ۱۸۲۴ به مسیحیت گرویدند و پیوند خود را با یهودیت گسستند. پسر برنهارد، بنام دنیس اسکلس وارث و رئیس مؤسسه پدر بود. او با امیل پرر در کردی موبیلیه شریک بود و با متلاشی شدن این بانک او نیز ورشکست شد. ویرجیناکاولس از بارون سینا  (خاندان سینا از بانکداران متنفذ وین بود که در عرصه صنعت راه‌آهن فعالیت داشت و در کنار خاندان‌ های اسکلس و آرنشتین از رقبای مهم روچیلدها بشمار میرفت. بارون سینا کمی پس از سالومون روچیلد امتیاز احداث خط جنوبی اتریش را بدست آورد. در دائره المعارف یهود نامی از این خاندان مندرج نیست. در سایر منابع در دسترس نیز اطلاع بیشتر نیافتیم) و اسکلس بعنوان سرسخت‌ترین دشمنان روچیلدها نام می‌برد. خاندان آرنشتین نیز از بانکداران بزرگ یهودی وین در سده هیجدهم و نیمه اول سده نوزدهم بودند. موسسه آرنشتین وین با موسسه فولد پاریس شریک بود و از رقبای روچیلدها به شمار میرفت. این موسسه نیز بوسیله روچیلدها ورشکست و سرانجام در سال ۱۸۷۳ منحل شد. اعضای این خاندان نیز در سده نوزدهم به مسیحیت گرویدند و پیوندهای خود را با یهودیت گسستند. خاندان اوپنهایم نیز (شهری است در آلمان که برخی خاندان‌های یهودی نام خود را از آن گرفته اند. خاندان معروف اوپنهایمر از این گروه است. خاندان اوپنهایم با اوپنهایمر تفاوت دارد و این دو را نباید اشتباه کرد. مثلاً دیوید بن آبراهام اوپنهایم، حاخام برجسته یهودی و داماد لفمن بهرندز، از خاندان اوپنهایمر است نه اوپنهایم) از خاندانهای ثروتمند یهودی مخالف روچیلدها در اوایل سده نوزدهم میلادی است. اعضای این خاندان در اواخر سده هیجدهم در شهرهای فرانکفورت و بن اقامت داشتتند. اوپنهایم‌ها نیز به مسیحیت گرویدند و در جامعه فرانسه و آلمان مستحیل شدند. دیوید اوپنهایم از اعضای این خانواده است. او از بنیانگذاران و مدیران راینیشه زایتونگ (۱۸۴۱-۱۸۴۳) است که نشریه روشنفکران چپگرای آلمان به شمار میرفت. خاندان ایتزیگ که بعدها به هیتزیگ شهرت یافت، از یهودیان ثروتمند برلین در نیمه دوم سده هیجدهم بود. دانیل ایتزیگ (۱۷۲۳-۱۷۹۹) زمانی به عنوان رئیس یهودیان برلین شناخته میشد. دختران او با ناتان آرنشتین، برنهارد اسکلس و مندل اوپنهایم ازدواج کردند. اعضای خاندان ایتزیگ نیز به مسیحیت گرویدند و رابطه خود را یا یهودیت گسستند. خاندان فولد از بانکداران یهودی پاریس بود که در زمان لویی فیلیپ به ثروت و قدرت رسید. برلئون فولد در مشارکت با سولومون اوپنهایم موسسه بانکی فولد، اوپنهایم و شرکا را تأسیس کرد. (این موسس در سده بیستم به هاینه و شرکا تغییر نام داد) دختر سولومون اوپنهایم نیز با بنویی‌فولد، پسر بزرگ برلئون فولد، ازدواج کرد. بنویی‌فولد موسسه فوق را توسعه داد. او در سالهای ۱۸۳۴-۱۸۴۲ نماینده مجلس فرانسه بود. آشیل فولد پسر دوم برلئون فولد است. او ابتدا در اداره مؤسسه خانوادگی به برادرش کمک میکرد. در سال ۱۸۴۲ به عضویت مجلس فرانسه برگزیده شد. وی، چون برادرش، به جناح اکثریت محافظه‌کار مجلس تعلق داشت و از سیاست‌های مالی فرانسوا گیزو حمایت میکرد. پس از سقوط لویی فیلیپ، از مه ۱۹۴۸ به انتقاد از سیاستهای مالی دولت موقت پرداخت. او در سال ۱۸۴۹ بطور کامل از مؤسسه خانوادگی کناره گرفت، به سیاست مشغول شد و نقش مهمی در صعود لویی بناپارت ایفا کرد. آشیل فولد در دوران ریاست جمهوری لویی بناپارت چهار بار (۱۸۴۹-۱۸۵۲) وزیر دارایی شد. او در سالهای ۱۸۵۲-۱۸۶۰ وزیر کشور بود و در همین دوران نمایشگاه بین‌المللی پاریس (۱۸۵۵) را برگزار کرد. در سالهای ۱۸۶۱-۱۸۶۷ مجدداً وزیر دارایی ناپلئون سوم بود. او پس از بازنشستگی، در ۵ اکتبر ۱۸۶۷، کمی پیش از بارون جیمز روچیلد درگذشت. فولد از نظر سیاسی شخصیتی راستگرا و محافظه‌کار بود و به این دلیل آماج حمله برخی روزنامه‌نگاران سوسیالیست، بویژه مارکس، قرار گرفت که وی را نمادی از آریستوکراسی مالی یافته بودند. دیدیم که حملات مارکس به آشیل فولد بتدریج تا بدانجا اوج گرفت که سرانجام در کتاب هیجدهم برومر لویی بناپارت (۱۸۵۲) نام و یاد بارون جیمز روچیلد را بکلی تحت‌الشعاع قرار داد. آمریکانا آشیل فولد را نمونه‌ای تمام عیار از اورلئانیست‌هایی میخواند که بر امپراتوری دوم فرانسه سیطره یافتند. معهذا، فولد پیوند جدی با یهودیت نداشت و تاریخ‌ نگاری رسمی یهود نیز از او به نیکی یاد نمیکند. دائرة المعارف یهود برادران فولد (بنویی و آشیل) را یهودیان مرتد میخواند و مورخین دانشگاه عبری اورشلیم از عدم مشارکت او در امور یهودیان سخن میگویند. این در حالی است که فولد هیچگاه رسماً مسیحی نشد و گاه از او بعنوان نخستین سناتور یهودی فرانسه یاد میشود. معهذا، او با زنی پروتستان وصلت کرد و فرزندانش از آغاز مسیحی بودند. دو پسر آشیل فولد، بنام‌های ارنست آدولف و ادوارد ماتورین، و نوه او، آشیل شارل فولد، نماینده مجلس فرانسه بودند. سومین پسر آشیل فولد، بنام گوستاو فولد، نمایشنامه‌ نویسی سرشناس شد. نیای خاندان پرر، یک یهودی اسپانیایی بنام یاکوب پرر است که در نوجوانی به فرانسه آمد و بدلیل فعالیت در عرصه آموزش ناشنوایان شهرت یافت و مورد تقدیر لویی پانزدهم قرار گرفت. امیل و اسحاق پرر، روزنامه‌نگاران و بانکداران نامدار فرانسه، نوه‌های اویند. امیل و اسحاق پرر از شاگردان و هواداران سن‌سیمون نظریه‌پرداز نامدار سوسیالیست، بودند. آنان از دهه ۱۸۳۰ به فعالیت‌های مطبوعاتی پرداختند و به دلیل نگارش رساله‌هایی در زمینه مسائل اقتصادی و اجتماعی به شهرت رسیدند. برادران پرر، به تأثیر از سن‌سیمون، آرمان سوسیالیسم مبتنی بر سرمایه‌داران بزرگ خیراندیش را دنبال میکردند و در این میان برای توسعه شبکه راه‌آهن جایگاه ویژه‌ای قائل بودند. امیل پرر در نوشته‌های خود بر توسعه راه‌آهن تأکید فراوان داشت و آن را عاملی برای نجات آینده بشریت، ایجاد کار برای توده‌ها، ارتباط میان ملتها و راهی بسوی رفاه و امنیت جهانی میدانست. بدین‌سان، پرر ابتدا همکاری با بارون جیمز روچیلد را آغاز کرد و تا سال ۱۸۴۸ در کنار او بود. او کمی بعد به جبهه آشیل فولد پیوست و، به تعبیر مورتون، به سرسخت‌ترین و مصمم‌ترین دشمن روچیلدها بدل شد. مورتون می‌افزاید: زمانی که پرر به آشیل فولد پیوست نوکر او نشد، بلکه یک شریک برابر حقوق و حتی بیش از آن بود. چهار سال بعد برادران پرر به کمک آشیل فولد بانک معظم کردی موبیلیه را تأسیس کردند و سهمگین‌ترین مبارزه را علیه روچیلدها سامان دادند. تکاپوی بارون جیمز روچیلد در عرصه راه‌آهن فرانسه از سال ۱۸۳۵ آغاز شد. این مقارن با سلطنت لویی فیلیپ و اقتدار تی‌یر است. نخستین اقدام جیمز احداث خط پاریس- سن ژرمن بود (شهری کوچک در ٢١ کیلومتری غرب پاریس) که امتیاز آن با تلاش امیل‌پرر به تصویب پارلمان رسید. این طرح در سال ۱۸۳۷ گشایش یافت. در این زمان گروهی از نمایندگان پارلمان فرانسه مخالف احداث راه‌آهن به وسیله بخش خصوصی بودند و بهره‌گیری جیمز روچیلد از امیل پرر سوسیالیست قاعدتاً به این دلیل بود. برای نمونه، لامارتین نطق‌های غرایی در دفاع از احداث راه‌آهن بوسیله دولت ایراد کرد و از خطرات سیاسی، اقتصادی و استراتژیک سلطه خصوصی بر نیروهای ناشناخته عصر جدید سخن گفت. او فئودالیسم جدید و بارون‌های راه‌آهنی را که میتواند سلطه نابخردانه خود را بر تجارت فرانسه برقرار کنند محکوم کرد. بهرروی، سرانجام پیروزی با هواداران خصوصی کردن راه‌آهن بود و در نتیجه از ۳۲۴۰ کیلومتر خط آهنی که در سال ۱۸۵۲ در فرانسه وجود داشت، تنها ۵۸۰ کیلومتر آن را دولت احداث کرد. کمی بعد جیمز روچیلد و آشیل فولد، هردو، امتیاز احداث خط پاریس- ورسای را بدست آوردند و این طرح را در سال ۱۸۳۹ به پایان بردند. این امر مانع از رقابت و خصومت این دو نبود. تکاپوی روچیلدها در ساختمان شبکه راه‌آهن فرانسه در سال ۱۸۴۲ اوج گرفت و این زمانی است که ایشان موفق شدند، با کمک سیاسی و تبلیغاتی برادران پرر، امتیازات بزرگی را بدست آوردند و بر پایه آن کمپانی راه‌آهن شمالی را، به ریاست امیل پرر، تأسیس کنند. این در زمان اقتدار گیزوست. سهام کمپانی فوق به مبلغ ۱۵۰ میلیون فرانک به بازار بورس عرضه شد و هفت و نیم میلیون فرانک آن مجانی به وزرا، نمایندگان مجلس و روزنامه‌نگاران اهدا شد. این تطمیع کار خود را کرد. به تعبیر مورتون، بناگاه مدافعان سعادت عامه به منافع راه‌آهن روچیلدها پی بردند و در ۱۵ ژوئن ۱۸۴۶ در مراسم افتتاح خط آهن شمالی نمایندگان دربار، مجلس و مطبوعات به افتخار بارون جیمز روچیلد هورا کشیدند. روش غیراخلاقی ارتشاء و تطمیع که روچیلدها برای کسب امتیازات فوق در پیش گرفتند در همان زمان اعتراض وسیعی را برانگیخت و موج بیزاری از ایشان را در میان توده مردم دامن زد. انتشار کتابهای یهودیان؛ سلاطین زمانه (توسنه، ۱۸۴۵) و روچیلد اول پادشاه یهود (دیرنوائل، ۱۸۴۶) مقارن با این حوادث است. برای نمونه، در سال ۱۸۴۰ یک روشنفکر یهودی بنام لودویگ بورن که زمانی خانواده وی چون روچیلدها در محله یهودی‌نشین فرانکفورت میزیست، نوشت: آیا این سعادت بزرگی برای جهان نیست که تمامی پادشاهان خلع شوند و روچیلدها در تخت سلطنت ایشان جای گیرند؟ به پیامدهای چنین حادثه‌ای توجه کنید: این سلطنت جدید هیچگاه برای دریافت وام پیمانی منعقد نخواهد کرد، رشوه‌دهی مستقیم و غیرمستقیم به وزرا متوقف خواهد شد زیرا به آن نیازی نیست، یا کسی نیست که رشوه دهد. راه‌آهن شمالی بارون جیمز روچیلد مانند راه‌آهن شمالی بارون سالومون روچیلد در اتریش، بزرگترین سرمایه‌ گذاری بود که تا آن زمان در شبکه راه‌آهن فرانسه صورت میگرفت. کمپانی دیگر روچیلدهای فرانسه در عرصه راه‌آهن، کمپانی پاریس -لیون- مدیترانه (پ. ال. ام.) بود که در دوران لویی بناپارت آغاز به کار کرد و خط بزرگ آن، که پاریس را به سواحل مدیترانه پیوند میداد، در سال ۱۸۵۵ گشایش یافت. به نوشته کلافام، کمپانی راه‌آهن شمالی و کمپانی پ. ال. ام. هماره نیرومندترین کمپانی‌های راه‌آهن فرانسه بودند. در کوران حوادث پس از انقلاب ۱۸۴۸ روابط بارون جیمز روچیلد و امیل پرر دستخوش تحول شد و سرانجام در سال ۱۸۴۹ به جدایی پرر از روچیلدها انجامید. پرر، به رغم اینکه اینک فردی ثروتمند به شمار میرفت، هنوز به آرمانهای سن‌سیمونی خود وفادار بود و مترصد فرصتی بود تا آن را تحقق بخشد. زمانی که آشیل فولد به وزارت دارایی فرانسه رسید، پرر طرح تأسیس یک بانک عمومی را به او پیشنهاد کرد که از طریق جذب سرمایه‌های کوچک طبقات متوسط و فقیر سرمایه‌ای عظیم را گرد آورد. این طرح مورد توجه فولد قرار گرفت و وی نظر مساعد لویی بناپارت را به آن جلب کرد. هدف فولد و پرر از تأسیس این بانک، صنعتی‌ کردن سریع فرانسه بود و این نه تنها با بناپارتیسم عوام‌فریبانه‌ی لویی بناپارت انطباق داشت بلکه میتوانست پشتوانه نیرومند مالی در اختیار حکومت او قرار دهد. در نتیجه، در نوامبر ۱۸۵۲، درست در همان زمان که لویی بناپارت به مقام امپراتور فرانسه دست یافت، بانک کردی موبیلیه نیز تأسیس شد. در فهرست اسامی مالکین سهام اولیه (مؤسسین) اسامی بانکدارانی چون بارینگ‌های لندن، تورنولیای رم، هاینه هامبورگ، لافیته و اوپنهایم فرانسه، و میلیونرهای مقتدری چون دوک گالیرا و دوشس لوختنبرگ (دختر نیکلای اول تزار روسیه) به چشم میخورد. بنویی فولد، برادر آشیل فولد، یک چهارم سهام مؤسسین را در مالیکت داشت و امیل پرر و برادرش اسحاق پرر نیز یک چهارم سهام را داشتند. دوک مورنی برادر ناتنی لویی بناپارت، سهام مفصلی در اختیار گرفت و عضو هیئت مدیره بانک شد. برای تحریک مردم به سرمایه‌ گذاری، مطبوعات موجی پرهیاهو از ستایش و تقدیس معاملات بورس به همراه وعده‌های فریبنده دال بر ثروتمند شدن هرچه سریع‌تر آفریدند. بانکی با چنین پشتوانه سیاسی و تبلیغاتی و چنین بنیانگذاران معتبر به سرعت میتوانست به کانون جذب نقدینگی توده روستایی و شهری جامعه فرانسه بدل شود و چنین نیز شد: سهام کردی موبیلیه شامل ۱۲۰ هزار سهم بود که با قیمت هر سهم ۵۰۰ فرانک به بازار بورس عرضه شد تا هر کسی قادر به خرید سهمی باشد. به این سهام ۱۵ درصد بهره پرداخت میشد. قیمت این سهام تنها به مدت نیم ساعت ۵۰۰ فرانک بود. در پایان روز اول هر سهم به ۱۱۰۰ فرانک و در پایان هفته اول به ۱۶۰۰ فرانک رسید. فروش سهام کردی موبیلیه با احتساب قیمت پایه آن و صرف‌نظر از سودی که در معاملات بورس نصیب دلالان و سفته‌بازان کرد، در نخستین گام سرمایه‌ای انبوه معادل ۶۰ میلیون فرانک فرانسه در اختیار مدیران بانک قرار داد. اهمیت این سرمایه زمانی آشکار میشود که دریابیم بانک فرانسه، بعنوان معتبر ترین نهاد مالی این کشور، سرمایه‌ای معادل ۹۲۲۵۰۰۰۰ فرانک در اختیار داشت و به اعتبار آن میتوانست ۴۵۰ میلیون فرانک اسکناس چاپ کند. بدین‌سان، نخستین بانک مردمی بر پایه آرمان‌های سن‌سیمونی پدید شد. آمیزه‌ای از جاه‌طلبی‌ها و شیادی‌های لویی بناپارت، ثروت و قدرت آشیل فولد، در مقام یک بانکدار درجه اول و وزیر دولت فرانسه، و مدیریت و دانش و آرمان‌ گرایی امیل پرر، غولی مالی بنام کردی موبیلیه را آفرید؛ تنها نهاد اقتصادی که در طول تاریخ خاندان روچیلد توانست بطور جدی سلطه آن را به مخاطره اندازد. تأسیس کردی موبیلیه را باید تهاجمی سنگین از سوی فولد، پرر و خاندان‌های شریک و خویشاوند ایشان (اسکلس، آرنشتین، مندلسون، سینا و غیره) به مواضع روچیلدها دانست. نخستین واکنش بارون جیمز روچیلد سفر به وین بود. فرانتس جوزف امپراتور ۲۲ ساله هابسبورگ، با این سرکنسول افتخاری خود در پاریس دیدار کرد و از طریق او، نه کنت هوبنر سفیر اتریش در پاریس، پیام خصوصی صمیمانه‌ای برای لویی بناپارت فرستاد. هدف از این مانور سیاسی آن بود که ناپلئون سوم حمایت دربار هابسبورگ از روچیلدها را احساس کند و دریابد که برخلاف پررها، روچیلد یک قدرت اروپایی درجه اول است و بنیادی است که از طریق آن منویات حسنه بزرگترین سلطنت مشروع اروپا جریان می‌یابد. (کمی پیش از این سفر بنیادهای روچیلد لندن و فرانکفورت وامی به مبلغ ۳/۵ میلیون پوند برای دربار اتریش فراهم آورده بودند) و گفتیم که در ژانویه ۱۸۵۳، کمی پس از هیاهوی تأسیس کردی موبیلیه، بارون جیمز روچیلد دست پرورده خود، اوژنی مونتیخو را بعنوان ملکه فرانسه وارد خوابگاه لویی‌بناپارت کرد. مهم‌ترین عرصه تکاپوی برادران پرر، چون گذشته، راه‌آهن بود. از زمان تأسیس کردی موبیلیه تا انحلال آن در سال ۱۸۶۷، برادران پرر مقام دوم را در احداث راه‌آهن اروپا، پس از روچیلدها، به دست داشتند. آنان بعدها مباهات میکردند که با تلاش خود قریب به ده هزار کیلومتر راه‌آهن ساختند. کردی موبیلیه به تأسیس کمپانی‌های متعدد راه‌آهن دست زد که مهم‌ترین آن کمپانی راه‌آهن جنوبی بود. بدین‌سان، برادران پرر با اتکاء بر پشتوانه مالی بانک فوق برخی خطوط اصلی راه‌آهن فرانسه -خط جنوبی، خط مرکزی و خط شرقی- را احداث نمودند. بزودی عرصه رقابت برادران پرر و روچیلدها به خارج از فرانسه کشیده شد. کمپانی راه‌آهن جنوبی پررها ساخت نخستین شبکه‌های خط آهن اسپانیا و تونس را آغاز کرد و بویژه در اسپانیا رقابت شدید میان کردی موبیلیه و روچیلدها درگرفت. کردی موبیلیه به سرمایه‌گذاری در احداث شبکه راه‌آهن سویس نیز پرداخت و چنانکه گفتیم پررها و مندلسون‌ها با احداث کمپانی راه‌آهن روسیه تلاش برای مشارکت در احداث شبکه راه‌آهن این کشور را آغاز کردند. در سال ۱۸۵۵ آشیل فولد، که اینک وزیر کشور بود، پروژه بازسازی شهر پاریس و تبدیل آن به پایتختی در شأن امپراتوری دوم را به پایان برد و به افتخار آن نمایشگاه بین‌المللی پاریس را برگزار نمود که تقلیدی بود از نمایشگاه بزرگ ۱۸۵۱ لندن. بدین‌سان، پاریس لویی پانزدهم به پاریس مدرن ناپلئون سوم بدل شد. در این بازسازی، بخش مهمی از ابنیه تاریخی و بافت کهن پاریس تخریب شد و در مقابل خاطرات دوران زیست لویی بناپارت در لندن بر بافت جدید شهر تأثیر چشمگیر برجای نهاد. مسئولیت بازسازی پاریس را بارون هوسمن بدست داشت و سرمایه آن را کردی موبیلیه فراهم آورد. روچیلدها در این پروژه مشارکتی نداشتند. در این زمان سرمایه جیمز روچیلد در جای دیگری در کار بود. اینک زمان جنگ کریمه است و بارون بزرگ با اعطای وام عظیم ۷۵۰ میلیون فرانکی به ناپلئون سوم، متحد بریتانیا، بعنوان سرمایه‌گذار اصلی این جنگ شناخته میشود. اتریش و سایر سرزمین‌های تابع امپراتوری هابسبورگ مهم‌ترین عرصه رقابت کردی موبیلیه و روچیلدها، پس از فرانسه، بود. این ستیز از ژانویه ۱۸۵۵ به اوج خود رسید و این زمانی است که برادران پرر و خاندان‌های سینا، اسکلس و متحدین ایشان با کسب امتیازاتی از دولت‌اتریش کمپانی راه‌آهن دولتی اتریش را تأسیس نمودند. این کمپانی در سال ۱۸۵۷ خط موسوم به فرانتس جوزف را در مجارستان به پایان برد. در مقابل، روچیلدها امتیاز خطوط راه‌آهن لومباردی- ونیز را بدست آوردند و در سال ۱۸۵۶ کمپانی سلطنتی راه‌آهن لومباردی- ونیز و ایتالیای مرکزی را تأسیس کردند. این کمی پیش از پایان حکومت خاندان هابسبورگ در ایتالیا (۱۸۵۹) است. در سال ۱۸۵۶، کردی موبیلیه گزارش سالیانه خود را منتشر کرد. طبق این گزارش، در سال مالی گذشته سرمایه در گردش کردی موبیلیه معادل ۶۰ میلیون پوند استرلینگ بود و سود خالص آن ۲۸ میلیون پوند. این پایان اوج و سرآغاز افول کردی موبیلیه است. موفقیت پرهیاهوی کردی موبیلیه در جذب سرمایه‌های کوچک و تبدیل آن به سرمایه‌ای عظیم توجه مقامات اتریشی را به خود جلب کرد. در اواخر سال ۱۸۵۵، گردانندگان کردی موبیلیه از مقامات اتریشی درخواست کردند که شعبه بانک خود را در وین بگشایند، ولی با کمال حیرت شنیدند که دولت اتریش قصد دارد بانک مشابهی تأسیس کند. بدین‌سان، کردیت انشتالت بانک مردمی اتریش، نیز در صحنه اقتصاد اروپا پدیدار شد. این بانک، هرچند طبق الگوی کردی موبیلیه راه‌اندازی شد ولی یک تفاوت اساسی داشت: رئیس و سهامدار اصلی آن بارون آنسلم روچیلد پسر ۵۲ ساله بارون سالومون مایر روچیلد و داماد ناتان مایر روچیلد لندن، بود. در ۱۲ دسامبر ۱۸۵۵ فروش سهام کردیت انشتالت در بازار بورس وین آغاز شد و انبوه مردم برای خرید آن هجوم بردند. سهام این بانک شامل ۵۰۰ هزار سهم بود. تجربه کردی موبیلیه سخت اغواگر بود. بهای اسمی اوراق تنها ۱۵ میلیون فلورین بود ولی در بازار به ۶۴۴ میلیون فلورین به فروش رفت. یکی از نویسندگان آن زمان، بر اساس تجربه کردی موبیلیه و کردیت انشتالت، روانشناسی توده مردم را چنین توصیف کرده است: همگان بر این باور بودند که دوران طلایی سهام ارزان فرا رسیده است و هر کس هجوم می‌آورد تا نخستین کسی باشد که از این فرصت طلایی بهره می‌برد، مردم اشتباه نکرده بودند. در ظرف یک هفته قیمت سهام دو برابر شد. کردیت انشتالت به مقتدرترین نیروی مالی امپراتوری اتریش بدل شد و شبکه وسیعی را، از معادن زغال سنگ تا خطوط راه آهن، در زیر نظارت خود گرفت. بدین‌سان، تهاجم سهمگین روچیلدها به کردی موبیلیه آغاز شد. در اواخر سال ۱۸۵۹ قیمت سهام کردی موبیلیه بناگاه از ۱۶۰۰ فرانک به ۸۰۰ فرانک تنزل کرد. موقعیت فولد به مخاطره افتاد و وی از سمت وزارت کشور استعفا داد. معهذا، وی کمی بعد (۱۸۶۱) بار دیگر بعنوان وزیر دارایی منصوب شد. در این دوره از وزارت فولد چرخشی بنیادین در مواضع او پدید شد؛ رابطه وی با امیل پرر به سردی گرایید و در مقابل رابطه حسنه‌ای میان او و بارون جیمز روچیلد برقرار شد (در سال ۱۹۴۲ بارون الی‌روچیلد، از اعقاب بارون جیمز روچیلد، با یکی از اعقاب آشیل فولد بنام لیلیان فولد- اشپرینگر ازدواج کرد. حاصل این ازدواج یک پسر به نام ناتانیل (متولد ۱۹۴۶) و دو دختر است). نگون‌بختی امیل پرر و کردی موبیلیه در ۱۷ فوریه ۱۸۶۲ آشکار شد و این زمانی است که لویی بناپارت به همراه آشیل فولد، وزیر امور خارجه، لرد کاولی سفیر بریتانیا، و ریچارد مترنیخ سفیر اتریش به کاخ فریر (در سال ۱۹۴۲ بارون الی‌روچیلد، از اعقاب بارون جیمز روچیلد، با یکی از اعقاب آشیل فولد بنام لیلیان فولد- اشپرینگر ازدواج کرد. حاصل این ازدواج یک پسر به نام ناتانیل، متولد ۱۹۴۶ و دو دختر است) بارون جیمز روچیلد، در ۴۰ کیلومتری شرق پاریس، رفت. این کاخی است که بارون جیمز روچیلد به تقلید از کاخ منتمور برادرزاده لندنی‌اش بارون مایر آمشل روچیلد پسر چهارم ناتان مایر، در محوطه مِلک ۳۰۰۰ هکتاری خود ساخته بود؛ کاخی باشکوه با جنگل‌ها و دریاچه‌ های متعدد. سازنده هر دو کاخ سِر جوزف پاکستون انگلیسی است که از معماران نامدار زمان خود بود. تا سالهای اخیر در این کاخ بارون گی روچیلد فرانسه اقامت داشت. امپراتور و همراهانش در جنگل روچیلد به شکار پرداختند و شب در سالن مجلل کاخ گرد آمدند. در آنجا گروه کُر پاریس برنامه‌ای اجرا کرد که روسینی آهنگساز بطور ویژه برای این میهمانی ساخته بود. ناپلئون سوم بعنوان یادگار، درخت سروی در محوطه کاخ فریر غرس کرد. کمی پس از این میهمانی ماجرای مکزیک رخ داد. در سال ۱۸۶۴ لویی بناپارت، ماکزیمیلیان، برادر فرانتس جوزف امپراتور اتریش، را فریفت و به کمک ارتش فرانسه وی را بعنوان امپراتور مکزیک منصوب کرد. در سال ۱۸۶۷ ارتش فرانسه از مکزیک فراخوانده شد و ماکزیمیلیان و همسرش بی هیچ پشتوانه و حمایتی در مقابل شورشیان رها شدند. درباره این ماجرا، که به قتل ماکزیمیلیان و جنون همسرش، کارلوتا (شارلوت)، انجامید، قبلاً سخن گفتیم. این ماجرایی است که آلفرد کوبن آن را تراژیک، نفرت‌آور و ابلهانه خوانده است. گفته میشود که عامل اصلی این ماجراجویی خونین و بی ثمر اوژنی مونتیخو، ملکه فتنه‌گر فرانسه، بود. و اگر چنین است بی‌شک باید در پس این ماجرا دست پنهان بارون جیمز روچیلد و دوستان انگلیسی او را دید. قربانی این ماجراجویی مشکوک تنها ماکزیمیلیان و کارلوتا نبودند. قربانی واقعی کردی موبیلیه بود که در زیر فشار لویی بناپارت مجبور به پرداخت وام‌های کلان برای تأمین هزینه سنگین لشکرکشی فرانسه و استقرار حکومت پوشالی ماکزیمیلیان شد. بدین‌سان، ضربه نهایی بر پیکر این بانک وارد آمد. در دسامبر ۱۸۶۶ ارزش سهام کردی موبیلیه از ۱۹۸۲ فرانک به ۶۰۰ فرانک رسید، در آوریل ۱۸۶۷ به ۳۵۰ فرانک و در اکتبر به ۱۴۰ فرانک. برادران پرر در زیر بار سنگین تعهدات مالی به رسوایی کشیده شدند و بی‌اعتباری آنان بجایی رسید که کردی موبیلیه بعنوان بزرگترین قمارخانه جهان شهرت یافت. به نوشته کوبن، روچیلدها اکنون انتقام موفقیتهای گذشته برادران پرر را میگرفتند. کردی موبیلیه محتضر در زیر ضربات روچیلدها از پا درآمد، به ورشکستگی کامل کشیده شد و لویی بناپارت کاری به سود برادران پرر نکرد. او عوام‌فریبانه چنین گفت: من مایلم هرچه در توانم است برای آنان انجام دهم زیرا امپراتوری به ایشان مدیون است، ولی نمیتوانم مانع اجرای عدالت شوم. پس از فروپاشی کردی موبیلیه، روچیلدها تعدادی از کمپانی‌های کوچک راه‌آهن فرانسه را خریداری کردند. مهم‌ترین آنان کمپانی ویکتور امانوئل است که در دهه ۱۸۶۰ تونل‌های مهمی در فرانسه احداث کرد. این کمپانی در سال ۱۸۶۷ به تملک کمپانی‌پ.ال.ام روچیلدها درآمد. (جنگ روچیلدها و کردی موبیلیه یک جنگ اقتصادی عظیم بود که ۱۵ سال به درازا کشید؛ از نوامبر ۱۸۵۲ با تولد کردی موبیلیه آغاز شد و در اکتبر ۱۸۶۷ با مرگ آن به پایان رسید. هرچند این جنگ با پیروزی روچیلدها پایان یافت ولی بر روانشناسی مردم فرانسه تأثیری عمیق و نامطلوب برجای نهاد و از اواخر دهه ۱۸۸۰ موجی از نفرت را علیه زرسالاران یهودی برانگیخت.
روچیلدها و بانکداری جنگل در آمریکا: دهه ۱۸۳۰ سرآغاز حضور فعال بنیاد روچیلد در ایالات متحده آمریکا نیز به شمار میرود. این تکاپو در دوران اندرو جکسون، هفتمین رئیس جمهور آمریکا (۱۸۲۹-۱۸۳۷)، آغاز شد و تا بدانجا اوج گرفت که در اواخر دهه ۱۸۴۰ و بار دیگر در اوالی دهه ۱۸۶۰ سخن بر سر آن بود که شاخه بنیاد روچیلد رسماً در ایالات متحده گشایش یابد و یکی از پسران بارون جیمز روچیلد در رأس آن قرار گیرد. در تاریخ ایالات متحده آمریکا، اندرو جکسون به عنوان قصاب بزرگ سرخپوستان شهرت دارد. تهاجم جکسون به قبایل سرخپوست با پیدایش طلا در منطقه جئورجیا، سرزمین قبیله چروکی، آغاز شد و او به رغم پیمان معتبر سال ۱۷۹۱ میان چروکیها و دولت جئورجیا اخراج ایشان را از سرزمین آباء و اجدادیشان آغاز کرد. این سرآغاز موجی خونین از امحاء سرخپوستان آمریکاست. دی براون مینویسد: در سال ۱۸۲۹ اندرو جکسون، که سرخپوستان او را تیزچاقو نام داده بودند، رئیس جمهور آمریکا شد. این مرد در دوران فرمانروایی خود، که به عصر ازاله معروف است، با سربازان خود به جان سرخپوستان افتاد و هزاران تن از افراد قبایل چروکی، چیکاساو، چکتاو، کریک و سمینول را قتل‌عام کرد. اقدامات وحشیانه اندرو جکسون سرزمینی پهناور را در کالیفرنیا از سکنه بومی آن تهی کرد و در اواخر دهه ۱۸۴۰ در اختیار جویندگان طلا قرار داد. سیاست مداران واشنگتن برای آنکه به تجاوز خود به مرزهای دائمی سرخپوستی صورت قانونی بدهند، اعلامیه تقدیر را برای توجیه عمل غاصبان اختراع کردند. به موجب این اعلامیه، تقدیر حکم میکرد که اروپاییان و اعقاب ایشان بر سراسر قاره آمریکا حکومت کنند. آنان مظهر و نماینده نژاد غالب بودند و بنابراین مسئولیت خود سرخپوستان و سرزمین‌های ایشان و همچنین مسئولیت جنگل‌ها و ثروت‌های معدنی نهفته در آن سرزمینها را به عهده داشتند. اعلامیه تقدیر را در سال ۱۸۴۵ یکی از اعضای حزب دمکرات بنام جان اوسولیوان نگاشت و بزودی مورد قبول تمامی احزاب قرار گرفت و به منشور حکومتی ایالات متحده بدل گردید. این از شرم‌آورترین اسناد تاریخ معاصر غرب است. مالدوین جونز روح و کارکرد این منشور را چنین بیان داشته است: مشیت الهی چنین است که ایالات متحده بر سراسر شمال قاره آمریکا تسلط داشته باشد. این امر توجیه عقلایی مناسبی فراهم آورد برای تصرف اراضی نژادهای کوچکتر چون سرخپوستان و مکزیکیها بوسیله پیشتازان تشنه زمین. این منشوری بود بسیار شبیه به آنچه بعدها، در همین سده، برای توجیه امپریالیسم قدرتهای بزرگ اروپایی به کار گرفته شد. اعلامیه تقدیر سرشار از رگه‌های رؤیاپردازی، و حتی آرمان‌گرایی، بود؛ در آن این اعتقاد تبلور یافته بود که افزایش قلمرو آمریکا بهترین وسیله برای اشاعه آرمان‌ها و نهادهای دمکراتیک است. بدین‌سان، توفانی عظیم از حرص، توحش و شیادی‌های مالی آغاز شد و گروهی کثیر از ماجراجویان اروپایی را به این سرزمین جلب نمود. در فاصله پنج سال (۱۸۴۸-۱۸۵۲) جمعیت اروپایی‌تبار کالیفرنیا از ۱۵ هزار نفر به ۲۵۰ هزار نفر رسید. و در سال ۱۸۵۰، بی آنکه نظر سرخپوستان، سکنه بومی منطقه، پرسیده شود، کالیفرنیا بعنوان سی و یکمین ایالت اتحادیه آمریکا اعلام شد. در جریان یورش جویندگان طلا یهودیان مشارکت فعال داشتند و سودهای فراوان به جیب زدند. یکی از موفق‌ترین آنان لوی‌اشتراوس است که به تولید پوشاک برای کارگران معادن طلا اشتغال داشت. او بنیانگذار لباسهای جین موسوم به لویس است. روچیلدها در این ماجرا حضور جدی داشتند. در این زمان بنجامین داویدسون از خویشاوندان نزدیک بارون لیونل روچیلد، در سانفرانسیسکو مستقر شد و فعالیت خود را بعنوان نماینده و کارگزار بنیاد روچیلد آغاز کرد. منابع موجود درباره نوع فعالیت‌های بنجامین داویدسون و نقش روچیلدها در ماجرای یورش جویندگان طلا اطلاع بیشتر به دست نمیدهند. معهذا، بنظر میرسد که بنجامین داویدسون بدلیل برخورداری از پشتوانه مالی بزرگترین بنیاد مالی جهان نقشی مهم در حوادث فوق داشت. این بنجامین داویدسون، قاعدتاً، پسر یا برادر کوچک میر‌داویدسون است که در زمان عملیات مالی علیه ناپلئون در آمستردام مستقر بود و عضو شبکه ناتان مایر روچیلد و هریس محسوب میشد. دومین سیاست جنجالی اندرو جکسون اقدامات او علیه بانک مرکزی آمریکاست. این ماجرا در تاریخ ایالات متحده به جنگ بانک شهرت دارد. اندرو جکسون در سال ۱۸۳۳ جنگی به ظاهر ابلهانه را علیه بانک ایالات متحده آمریکا و پول کاغذی (اسکناس) آغاز کرد؛ ذخایر دولت را از بانک فوق بیرون کشید و اعلام کرد که در خرید و فروش اراضی تنها طلا معتبر است. جنگ جکسون علیه بانک ایالات متحده به‌شدت عوام‌فریبانه بود؛ او بانک فوق را بعنوان سنگر آریستوکراسی سلطه‌گر و کانون فساد در سیاست کشور معرفی کرد. و انبوهی از عوام و بدهکاران خرده‌پا را بدنبال خود کشید. این در زمانی است که بانک ایالات متحده، به ریاست نیکلاس بیدل (نیکلاس بیدل به یک خانواده ثروتمند کواکر ساکن پنسیلوانیا تعلق داشت. در سال ۱۸۱۹ از سوی مونروئه، رئیس جمهور وقت ایالات متحده، بعنوان یکی از مدیران دولتی بانک ایالات متحده منصوب شد و در سال ۱۸۲۳ هیئت مدیره (شامل ۵ مدیر دولتی و ۲۰ مدیر خصوصی) وی را به ریاست بانک برگزید) به نهادی کارا بدل شده، به شکلی مطلوب امور مالی دولت را سامان میداد و پول کاغذی آن اعتبار و مقبولیت عام یافته بود. اقدامات اندرو جکسون بحرانهای شدید مالی سالهای ۱۸۳۷ و ۱۸۳۹ را آفرید و سرانجام، به همراه اشاعه احتکار و سفته‌بازی در معاملات پنبه، به ورشکستگیها و انحلال بانک فوق در سال ۱۸۴۱ انجامید. از آن پس دورانی از آشفتگی در نظام بانکی ایالات متحده پدید شد که به بانکداری جنگل معروف است (این دوره از تاریخ مالی آمریکا دوران (بانکداری گربه وحشی) نامیده میشود و منظور بانکداری بی قانون و ناامن و غارتگرانه است. از آنجا که مفهوم قانون جنگل حاوی چنین معنایی است، نگارنده معادل بانکداری جنگل را برگزید) و تا اوایل دهه ۱۸۵۰ را در بر میگیرد. در تاریخ‌نگاری ایالات متحده علت دشمنی اندرو جکسون با بانک ایالات متحده گاه به سرشت روستایی او نسبت داده میشود که بدبینی به بانک و پول کاغذی را سبب میشد و نیز به جهل او از کارکرد های بانک مرکزی. برخی چون آرتور مه‌یر شلزینگر (پسر)، مورخ یهودی حرکت جکسون را بعنوان فشاری از سوی زحمتشکان و طبقات پایین بر جامعه تجّار و صرّافان مسلّط آن روز معرفی کرده‌اند. گروهی از محققین متأخر، چون جوزف دورفمن و برای حمومند، اینگونه نظریات را برنمی‌تابند. برای نمونه، حموند، که جونز کتاب او را بعنوان جامع‌ترین پژوهش در تاریخ جنگ بانک میشناسد، جنگ جکسون علیه بانک ایالات متحده را تهاجمی علیه ثروتمندان موجود میداند برای استقرار دژهای جدید سرمایه‌داری از سوی کانونهای حامی جکسون. اصولاً دیرزمانی است که تصویر زیبا و مساوات‌ گرایانه‌ای که آلکسیس دوتوکویل، اندیشمند نامدار فرانسوی، در کتاب دمکراسی در آمریکا (۱۸۳۵) از جامعه آمریکایی عصر جکسون بدست داده فرو ریخته است. مالدوین جونز مینویسد: به زعم آلکسیس دوتوکویل، مشخصه بارز آمریکایی‌ها برابری در شرایط ایشان است. او تأکید میکند که تمامی جامعه آمریکا به طبقه متوسط بدل گردیده هرچند ممکن است معدود افرادی بسیار ثروتمند یا بسیار فقیر باشند. کسانی که بعنوان ثروتمند شهرت یافته‌اند با معیارهای اروپایی در واقع ثروتمند نیستند. آنان عموماً قبل از هر چیز مردان خودساخته‌ای هستند که به همان سادگی که ثروت خود را بدست آورده‌اند میتوانند آنرا از دست بدهند. تصور وجود شرایط برابر در جامعه آمریکایی نیمه اول سده نوزدهم، تصویری است که سایر سیاحان اروپایی آن عصر، چون هریت مارتنو (بانوی نویسنده انگلیسی. وی در سال‌های ۱۸۳۴-۱۸۳۵ از ایالات متحده دیدن کرد و در بازگشت دو کتاب موفق نوشت: جامعه آمریکا (۱۸۳۷) و یادمان سفر غرب (۱۸۳۸) که حاوی انتقاداتی از جامعه آمریکایی نیز بود. وی از دوستان توماس مالتوس و توماس کارلایل است)و چارلز دیکنز (برغم این، نگاه چارلز دیکنز به ایالات متحده نقادانه و طنزآمیز نیز بود. او و همسرش در ژانویه ۱۸۴۲ سفری شش ماهه را به کانادا و ایالات متحده آغاز کردند. به تعبیر دیکنز، عاشق آزادی از این سفر نومید بازگشت. اشاره مالدوین جونز به یادداشت‌های سفر آمریکا ۱۸۴۲ است که در آن مطلب تندی علیه جامعه آمریکایی به چشم نمیخورد ولی دیکنز در داستان بعدی اش، مارتین چازلویت، برخی جنبه‌های زندگی آمریکایی را به ریشخند گرفت و حملات سخت مطبوعات آمریکا را علیه خود برانگیخت) نیز به آن باور دارند. آنان به فقدان موانع اجتماعی و صفوف متمایز طبقاتی اشاره میکنند و اینکه القاب اشرافی اروپا بعناوین افتخارآمیز ساده‌ای چون قاضی و کلنل بدل شده است. رفتارهای رسمی بسیار کمتر از اروپاست و مهاجرین به سرعت ایستار های مساوات‌ گرایانه را میآموزند. سیاستمداران خاستگاه پست اجتماعی خود را به رخ میکشند یا به خاطر فقدان آن پوزش میطلبند، و حتی کودکان اصل اقتدار را نفی میکنند. تصویر توکویل در برخی موارد اغراق‌آمیز است. بررسی‌های اخیر وجود نابرابری‌های عظیم اجتماعی را، بویژه در شهرهای شمال شرقی، آشکار ساخته است. در زمان بازدید توکویل از آمریکا (۱۸۳۱-۱۸۳۲) تنها در نیویورک یکصد نفر با ثروت بیش از یکصد هزار دلار میزیستند و در بوستن ۷۵ نفر. در سوی دیگر، توده عظیم و فزاینده مهاجرین بینوا قرار داشتند. بعلاوه، تنها عده بسیار قلیلی از ثروتمندان مردان خودساخته بودند؛ و ثروتهای بزرگ نیز به سادگی از دست نمیرفت. این جامعه آمریکایی، که فاقد طبقات اجتماعی انگاشته میشد، فاصله زیادی با یک جامعه غیرطبقاتی داشت. در همه‌جا تمایز آموزش و منزلت اجتماعی به چشم میخورد و در برخی نقاط، مانند نیویورک و بوستن و فیلادلفیا و بالتیمور، نخبگان ثروتمندی وجود داشتند که اگر آنان را آریستوکراسی رسمی ندانیم، حداقل این است که اشراف‌منشانه میزیستند و، بویژه زنان ایشان، زندگی انحصاری حریصانه و زننده‌ای را جلوه‌گر میساختند. بهرروی، علت جنگ بانک هر چه باشد، حماقت و جهل اندرو جکسون یا هجوم ثروتمندان نوکیسه برای تصرف سنگرهای جدید قدرت مالی یا شیطنت دسیسه‌گران و شیادان مالی، پیامد آن حضور فعال روچیلدها در صحنه مالی ایالات متحده بود. پیوند دولت اندرو جکسون با روچیلدها در زمان حیات ناتان مایر روچیلد آغاز شد: درست پس از آغاز تهاجم به سرخپوستان و جنگ علیه بانک ایالات متحده، در سال ۱۸۳۴ بنیاد روچیلد لندن، بجای بنیاد بارینگ، بعنوان بانکدار دولتی ایالات متحده در قاره اروپا منصوب شد. بنیاد روچیلد لندن تا سال ۱۸۴۳ در این سمت بود و سپس بار دیگر بنیاد بارینگ طرف معامله‌ی دولت امریکا شد. و سرانجام، این بنیاد روچیلد بود که در کوران بحران مالی سال ١٨٣٩ وامی عظیم برای ایالات متحده فراهم آورد. آندریو جکسون، که به دلیل روشهای خودسرانه اش به آندریو شاه اول شهرت داشت، در سیاست خارجی رابطه حسنه با دولت انگلستان داشت و در نتیجه در سال ١٨٣٠ بنادر جزایر هند غربی بریتانیا به روی کشتیهای آمریکایی گشوده شد. آغاز ریاست جمهوری آندریو جکسون مقارن با دوران دولت ولینگتون در انگلستان است.
آندریو جکسون فراماسون بود و در ٧ اکتبر ١٨٢٢ به عنوان استاد اعظم گراندلژ تنسی برگزیده شد. در دوران اقتدار او نخستین جنبش ضد ماسونی تاریخ ایالات متحده پدید شد و به سرعت به یک جنبش گسترده سیاسی بدل گردید. مخالفان سیطره فراماسونها بر سیاست ایالات متحده، به تأسیس انجمن ضد ماسون دست زدند، که سپس به حزب ضد ماسون تغییر نام یافت. ضد ماسونها در تبلیغات خویش مدعی بودند که سرزمین آمریکا آماج توطئه عظیم ماسونی برای براندازی قانون قرار گرفته و
اشراف از طریق سازمان فراماسونری سلطه خود را بر تمامی احزاب سیاسی کشور برقرار کرده اند. این جنبش مقارن با اوجگیری تکاپوی کلیسای رم علیه فراماسونری است. در فاصله حدود یک دهه سه پاپ به صدور اعلامیه های شدید علیه فراماسونری دست زدند: پیوس هشتم (١٣ سپتامبر ١٨٢١)، لئو دوازدهم (١٣ مارس ١٨٢٥) و گرگوری شانزدهم (۱۵ اوت ١٨٣٢) (در مأخذ فوق نام لئو دوازدهم به اشتباه لئو سیزدهم درج شده. لئو دوازدهم در سالهای ۱۸۳۲-۱۸۲۸ پاپ بود و لئو سیزدهم در سال‌های ۱۸۷۸-۱۹۰۳ و البته لئو سیزدهم بعنوان ضد ماسون‌ترین پاپ تاریخ کلیسا شناخته میشود. علت صدور بیانیه‌های فوق دسیسه‌ هایی بود که در این دوران در شبه جزیره ایتالیا با حمایت الیگارشی لندن علیه دستگاه کلیسا جریان داشت و زرسالاران یهودی، فراماسونها و سازمانهای سرّی کاربوناری و کامورا و مافیا عامل آن شناخته میشدند). نیروی محرکه جنبش ضد ماسون آمریکا نیز گروهی از کشیشان بودند که برغم تعلق به مذهب پروتستان در احساسات ضد ماسونی با کلیسای کاتولیک اشتراک نظر داشتند و برخی از آنان، چون دیوید برنارد، از فرقه باپتیست، زمانی خود ماسون بودند. بریا هاتچکیس، از سران کلیسای پرسبیترین نیویورک، در رساله های خود، مانند پیامی به تمامی ماسونهای شرافتمند، جنگ ماسونها علیه دین را مورد پرسش قرار میداد و نقش مهمی در انگیزش احساسات دینی علیه فراماسونری داشت. حزب ضد ماسون در سال ١٨٣٠ فرانسیس گرانگر را بعنوان نامزد خود در انتخابات فرمانداری نیویورک معرفی کرد. گرانگر ١٢٠ هزار رأی بدست آورد ولی شکست خورد. او در انتخابات سال ١٨٣٢ نیز ناکام ماند ولی آراء وی به ۱۵۶ هزار رأی رسید. در این سال حزب ضد ماسون ویلیام ورت را، در برابر آندریو جکسون و هنری کلای، بعنوان نامزد خویش در انتخابات ریاست جمهوری معرفی کـرد. هـنری کلای، نامزد حزب جمهوری خواه ملی، نیز چون رقیب دمکراتش ماسون بود و استاد اعظم پیشین گراندلژ کنتاکی. او داماد توماس هارت (احتمالا این توماس هارت از خاندان یهودی هارت است)، زمین خوار نامدار کنتاکی، است. حزب ضد ماسون در این انتخابات شکست خورد ولی موفق شد دو نماینده را، ویلیام سیوارد و میلارد فیلمور، به مجمع قانونگذاری نیویورک وارد کند؛ و در سال ١٨٣٥ موفق شد جوزف ریتنر را به فرمانداری پنسیلوانیا برساند. در انتخابات ریاست جمهوری سال ١٨٣٦ نیز نامزد مورد حمایت حزب ضد ماسون، ژنرال ویلیام هنری هاریسون (ژنرال هاریسون ۶۸ ساله در سال ۱۸۴۱ به ریاست جمهوری رسید ولی یک ماه بعد (۴ آوریل ۱۸۴۱) درگذشت. او سالخورده‌ترین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکاست و کوتاه‌ترین دوران ریاست جمهوری را در تاریخ این کشور بنام خود ثبت کرده است) از حزب ویگ، شکست خورد. این پایان کار حزب ضد ماسون است. تخمین زده میشود که این حزب در اوج اقتدارش حدود ٣٤٠ هزار رأی در سراسر ایالات متحده داشت. معهذا، در همین دوران استاد اعظم پیشین تنسی، آندریو جکسون، دو بار (١٨٢٨ و ١٨٣٢) در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد و در انتخابات بعد (١٨٣٦) نیز مارتین وان بورن فرماندار پیشین نیویورک، وزیر امور خارجه (١٨٢٩ -١٨٣١) و معاون (١٨٣٢- ١٨٣٦) آندریو جکسون و نامزد مورد حمایت او از حزب دمکرات به پیروزی رسید و در مقام هشتمین رئیس جمهور ایالات متحده (١٨٣٧- ١٨٤١) جای گرفت (در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۸۲۸ اندرو جکسون ۶۴۶ هزار رأی و رقیب او از حزب جمهوریخواه ملی ۵۰۸ هزار رأی به دست آوردند. در انتخابات بعدی (۱۸۳۲) آراء جکسون ۶۸۷ هزار بود و آراء هنری کلای ۵۳۰ هزار. مارتین وان بورن در انتخابات سال ۱۸۳۶ با ۷۶۵ هزار رأی برنده شد و ژنرال ویلیام هاریسون در انتخابات سال ۱۸۴۰ با ۱/۲۷۴ میلیون رأی. آراء وان بورن در این زمان ۱/۱۲۷ میلیون رأی بود. این ارقام در عین حال بیانگر افزایش سریع جمعیت ایالات متحده در دهه ۱۸۳۰ است). در زمان بحران مالی سال ١٨٣٧ ایالات متحده و در آستانه دورانی که بنام بانکداری جنگل شناخته میشود، روچیلدها نماینده رسمی خود را در نیویورک، قلب مالی آمریکای شمالی، مستقر کردند. این فرد اگوست بلمونت است که بعدها در مشارکت با زرسالاران یهودی و بنیاد مورگان امپراتوری مالی معظمی را در ایالات متحده ایجاد کرد. بنوشته پروفسور دیویس، اگوست بلمونت نماینده رسمی روچیلدها در ایالات متحده بود بجز در کالیفرنیا که اعضای خاندان داویدسون، خویشاوند نزدیک روچیلدها، بعنوان کارگزار ایشان به خرید سنگ طلا اشتغال داشتند. اگوست بلمونت در منطقه هسه آلمان بدنیا آمد و به خاندان یهودی پرتغالی بلمونت (شاخه ای از خاندان نامدار مندس) تعلق داشت. در ١٤ سالگی در موسسه روچیلد فرانکفورت به کار پرداخت. کمی بعد به دفتر ناپل منتقل شد و در انعقاد پیمانهای مالی روچیلدها در ایتالیا، از جمله با واتیکان، نقش داشت. در ٢١ سالگی (١٨٣٧) برای تصدی سرمایه گذاری روچیلدها در هاوانا به این بندر اعزام و کمی بعد به نیویورک منتقل شد. او در نیویورک موسسه اگوست بلمونت و شرکا را، بعنوان نماینده بنیاد روچیلد، تأسیس کرد؛ در جریان بحران اقتصادی آمریکا ثروتی انبوه اندوخت و مؤسسه وی به یکی از مؤسسات اصلی مالی ایالات متحده بدل شد. در سال ١٨٤٤ بعنوان کنسول افتخاری اتریش در نیویورک منصوب شد ولی در سال ١٨٥٠ در اعتراض به عملکرد دولت اتریش و در حمایت از لویی کوشوت، رهبر شورش مجارستان، از این سمت استعفا داد. بلمونت از فعالین حزب دمکرات بود و در زمان ریاست جمهوری فرانکلین پیرس بعنوان سارژدافر (۱۸۵۳-۱۸۵۵) و وزیر مختار ایالات متحده در هلند (۱۸۵۵-۱۸۵۷) منصوب شد. آمریکانا مینویسد وی در زمان جنگ داخلی از روابط خود با محافل بانکی اروپا به خوبی بهره برد. بلمونت در سالهای ۱۸۶۰-۱۸۷۲ ریاست کمیته ملی حزب دمکرات آمریکا را بدست داشت و در این سمت، به نوشته دائرةالمعارف یهود، تأثیری بزرگ بر حزب دمکرات و جامعه آمریکا بر جای نهاد. بلمونت بعنوان گردآورنده بزرگ آثار هنری و عتیقه و یکی از بنیانگذاران مسابقات اسب‌دوانی در آمریکا شهرت دارد. در اواخر سده نوزدهم و نیمه اول سده بیستم، تکاپوی اگوست‌بلمونت را دو پسرش پی گرفتند: پری‌بلمونت تحصیلات خود را در کالج هاروارد و دانشکده حقوق کلمبیا به پایان برد. در سال ۱۸۸۱ بعنوان نماینده شهر نیویورک به مجلس نمایندگان آمریکا راه یافت و در سال ۱۸۸۵ رئیس کمیته امور خارجی کنگره شد. در انتخابات سال ۱۸۸۸ شکست خورد و بعنوان وزیر مختار ایالات متحده در اسپانیا (۱۸۸۸-۱۸۸۹) منصوب شد. پری بلمونت دارای تألیفاتی در زمینه تاریخ ایالات متحده آمریکاست. از آثار او باید به برابری سیاسی: تسامح از راجر ویلیامز تا توماس جفرسون (رئیس جمهوری ایالات متحده آمریکا از حزب دمکرات در سال‌های ۱۸۸۵-۱۸۸۹، ۱۸۹۳-۱۸۹۷) اشاره کرد. پسر دوم، که او نیز اگوست‌بلمونت نام داشت، در سال ۱۸۷۴ تحصیلات خود را در دانشگاه هاروارد به پایان برد و در موسسه بانکی پدر به کار پرداخت. او در سال ۱۸۹۰، با مرگ پدر، ریاست مؤسسه را بدست گرفت. به نوشته آمریکانا، در دوران ریاست اگوست بلمونت پسر، موسسه فوق چون گذشته تأثیر بزرگی بر امور مالی و راه آهن ایالات متحده برجای نهاد. از جمله، در سال ۱۸۹۵، در دوران ریاست جمهوری استفن کلولند در مشارکت با موسسه جی.پی. مورگان وامی به مبلغ ۶۲ میلیون دلار به دولت آمریکا پرداخت کرد و بدین‌سان به بحران مالی دولت پایان داد (در اواخر سده نوزدهم، یک پوند استرلینگ برابر با ۵ دلار ایالات متحده آمریکا محاسبه میشود. بنابراین، مبلغ فوق برابر است با ۱۲/۴ میلیون پوند استرلینگ). اگوست بلمونت در سال ۱۹۰۰ کمپانی رپید ترانزیت سابوی کنسترکشن را برای احداث شبکه راه‌های سریع زیرزمینی در شهر نیویورک تأسیس کرد. او نیز چون پدر از گردانندگان حزب دمکرات بود.
خاندان روچیلد و عصر ویکتوریا: در سال ۱۸۵۵ سه تن از پسران مایر آمشل، بنیانگذار بنیاد روچیلد، درگذشتند. آمشل رئیس شاخه فرانکفورت، سالومون رئیس شاخه وین و کارل رئیس شاخه ناپل. ناتان مایر روچیلد لندن پیشتر (۱۸۳۶) درگذشته بود. سرانجام، بارون جیمز روچیلد، کوچکترین برادر، نیز در اواخر سال ۱۸۶۸، دو سال پیش از سقوط لویی بناپارت، در ۷۶ سالگی درگذشت. این مقارن با تشکیل اولین دولت بنجامین دیزرائیلی، نخست وزیر یهودی‌الاصل بریتانیا و دوست نامدار خاندان روچیلد، است. ویرجینیا کاولس مینویسد نیمی از مردم پاریس در تشییع جنازه‌اش شرکت کردند، تمامی پادشاهان اروپا نمایندگان خود را برای شرکت در این مراسم به پاریس اعزام داشتند. آندریو جانسون (سیاستمدار آمریکایی از حزب دمکرات. معاون رئیس جمهور در دوران آبراهام لینکلن. با قتل لینکلن (۱۸۶۵) به ریاست جمهوری رسید و تا سال ۱۸۶۹ در این سمت بود. در دوران او بود که سرزمین آلاسکا از دولت روسیه به مبلغ ۷/۲ میلیون دلار خریداری شد و نیز در دوران او بود که ماجرای مکزیک رخ داد؛ بعلت فشار دیپلماتیک دولت آندریو جانسون، لویی بناپارت ارتش فرانسه را از مکزیک خارج کرد و شورشیان مورد حمایت ایالات متحده ماکزیمیلیان را به قتل رسانیدند)، رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا، بوسیله تلگراف به خاندان روچیلد تسلیت گفت. از میان پسران مایر آمشل روچیلد بنیانگذار تنها بزرگترین ایشان، بارون آمشل مایر روچیلد (رئیس شاخه فرانکفورت)، بلاعقب بود و اولادی از خود بر جای نگذارد. معهذا، از چهار پسر دیگر خاندانی پرشمار پدید شد و تکاپوی شاخه‌های بنیاد جهان‌وطنی روچیلد را تداوم بخشید.
شاخه وین: درباره وضع بنیاد روچیلد وین پس از مرگ بارون سالومون روچیلد پیشتر سخن گفته‌ایم. یادآوری میکنیم که سالومون یک پسر و یک دختر داشت: آنسلم و بتی. آنسلم سالومون روچیلد داماد ناتان مایر روچیلد لندن بود و بتی به همسری عمویش، جیمز روچیلد فرانسه، درآمد. بارون آنسلم سالومون روچیلد از زمان انقلاب ۱۸۴۸ و فرار پدرش از وین ریاست شاخه اتریش بنیاد روچیلد را بدست گرفت. با مرگ او (۱۸۷۴) کوچکترین پسرش، بارون سالومون آلبرت روچیلد، در این سمت جای گرفت. سالومون آلبرت، داماد بارون آلفونس روچیلد پاریس، تا زمان مرگ (۱۹۱۱) اداره شاخه وین بنیاد روچیلد را بدست داشت. پس از سالومون آلبرت، پسران او، بارون آلفونس مایر روچیلد و بارون لویی ناتانیل روچیلد، ریاست شاخه وین را به دست گرفتند. این بارون لویی روچیلد همان کسی است که بخاطر معادن ویتکوویتز به اسارت آلمان درآمد. بنیاد روچیلد اتریش در سال ۱۹۳۹، در آستانه جنگ دوم جهانی، منحل شد.
شاخه‌های ناپل و فرانکفورت: جانشینان بارون کارل مایر روچیلد ناپل، سه پسر او بودند: مایر کارل، آدولف کارل و ویلهلم کارل. این سه برادر با اعضای خاندان روچیلد وصلت کردند: مایر کارل با لوییز، کوچکترین دختر ناتان مایر روچیلد لندن، ازدواج کرد؛ آدولف کارل با کارولین، دختر بزرگ بارون آنسلم سالومون روچیلد وین، و ویلهلم کارل با حنا خواهر کارولین. پس از مرگ پدر و عمو، بارون مایر کارل روچیلد در رأس شاخه فرانکفورت جای گرفت و بارون آدولف کارل روچیلد در رأس شاخه ناپل. پس از اتحاد بریتانیا (۱۸۶۱) بارون ادولف کارل روچیلد نیز به فرانکفورت کوچید و بدین‌سان شاخه ناپل بنیاد روچیلد منحل شد. بارون مایر کارل روچیلد، چون عمویش، متنفذترین چهره مالی فرانکفورت بود. او، به تعبیر الفری، سخت خود را با امیال دربار پروس منطبق کرد و از این طریق نفوذ سیاسی فراوان بدست آورد. در سال ۱۸۶۷ به عضویت مجلس آلمان شمالی برگزیده شد و کمی بعد به عضویت مجلس اشراف آلمان درآمد. او نخستین یهودی بود که به این نهاد راه می‌یافت. با مرگ او، برادر کوچکش، بارون ویلهلم کارل روچیلد، ریاست شاخه فرانکفورت را بدست گرفت. با مرگ او (۱۹۰۱) شاخه فرانکفورت بنیاد روچیلد نیز منحل شد.
شاخه پاریس: بارون جیمز روچیلد دارای چهار پسر بود: مایر آلفونس، گوستاو سالومون، سالومون جیمز و ادموند جیمز. مایر آلفونس، که با نام بارون آلفونس روچیلد شهرت دارد، در زمان حیات پدر (۱۸۵۴) ریاست مؤسسه مالی روچیلدهای فرانسه، بانک برادران روچیلد، را بدست گرفت و پس از مرگ پدر در سال ۱۸۶۹ رئیس هیئت مدیره کمپانی راه‌آهن شمالی نیز شد. او که ۱۹ سال از بارون لیونل روچیلد، پسر عموی لندنی‌اش، کوچکتر بود در سال ۱۸۵۷ با لئونارا، دختر ۲۰ ساله لیونل، ازدواج کرد و بدین‌سان داماد او نیز به شمار میرفت. بارون گوستاو روچیلد، پسر دوم جیمز، بیش از چهل سال ریاست انجمن رؤسای کنیسه‌های پاریس را بدست داشت. همسر او از خاندان یهودی آنشپاخ بود. سالومون جیمز روچیلد، داماد بارون مایر کارل روچیلد فرانکفورت، در زمان حیات پدر در ۲۹ سالگی درگذشت. و سرانجام، بارون ادموند جیمز روچیلد، داماد بارون ویلهلم کارل روچیلد فرانکفورت، بدلیل نقش درجه اولش در استقرار یهودیان در فلسطین شهرت جهانی یافت و به پدر صهیونیسم ملقب شد. در آینده، درباره تکاپوی صهیونیستی بارون ادموند روچیلد سخن خواهیم گفت و در بحث الیگارشی جهانی و دنیای امروز با وضع کنونی بنیاد روچیلد فرانسه آشنا خواهیم شد.
شاخه لندن: ناتان مایر روچیلد، بنیانگذار و رئیس شاخه لندن، چهار پسر داشت: لیونل ناتان، آنتونی، ناتانیل و مایر آمشل. پس از مرگ ناتان، پسر بزرگ او، لیونل ناتان روچیلد، در ۲۸ سالگی در رأس موسسه معظم مالی روچیلدهای لندن، بنام ن.م.روچیلد و پسران، قرار گرفت و به مدت ۴۳ سال ریاست آنرا بدست داشت. لیونل، بر خلاف پدر، عنوان بارونی دربار اتریش را به کار برد و لذا بارون لیونل روچیلد خوانده میشد. او در میان اعضای خانواده و یهودیان به ربی یا رب شهرت داشت. لیونل در سال ۱۸۳۶ با دختر عمویش شارلوت، فرزند ارشد بارون کارل مایر روچیلد ناپل، ازدواج کرد. بدلیل جایگاه برجسته بنیاد روچیلد لندن در اقتصاد و سیاست جهان آن روز، بارون لیونل روچیلد حتی در زمان حیات عموهایش چهره شاخص خانواده به شمار میرفت و پس از مرگ بارون جیمز روچیلد فرانسه بعنوان رئیس خاندان روچیلد شناخته میشد. در این زمان او ۶۰ ساله بود، بارون آنسلم وین ۶۵ ساله، بارون مایر کارل فرانکفورت ۴۸ ساله و بارون آلفونس پاریس، داماد لیونل، ۴۱ ساله. آنتونی، دومین پسر ناتان، علاوه بر عنوان بارونی موروثی دربار اتریش، در سال ۱۸۴۰ عنوان بارونت را از دربار بریتانیا دریافت داشت و به سِر آنتونی روچیلد شهرت یافت. او مشاور مالی و مسئول سرمایه‌ گذاری های ادوارد، پرنس‌ولز (در انگلستان بطور سنتی عنوان شاهزاده ولز (Prince Wales) به پسر ارشد و وارث تاج و تخت انگلیس اعطا میشود. منشاء این سنت به اواخر سده سیزدهم میلادی میرسد که ولیعهد حکمرانی منطقه ولز را به دست داشت. چنین سنتی در ایران دوره قاجاریه نیز بود و ولیعهد بعنوان حکمران آذربایجان منصوب میشد. بنابراین، هرگاه از پرنس ولز سخن میرود منظور ولیعهد آن زمان انگلستان است. آخرین پرنس‌ولز چارلز ولیعهد کنونی انگلستان است که در سال ۱۹۵۸ این عنوان را دریافت کرد) آن زمان و ادوارد هفتم بعدی، بود. سِر آنتونی روچیلد بنیانگذار و اولین رئیس کنیسه‌های متحده بریتانیاست. این نهاد، که در سال ۱۸۷۰ تأسیس شد، بعنوان یکی از متنفذترین نهادهای دینی یهودیت شناخته میشود. سِر آنتونی در سال ۱۸۴۰ با لوییز مونت‌فیوره، دختر آبراهام مونت‌فیوره و برادرزاده سِر موسس مونت‌فیوره، ازدواج کرد. بارون ناتانیل روچیلد، سومین پسر ناتان، در سال ۱۸۴۲ با شارلوت، دختر بزرگ بارون جیمز روچیلد فرانسه، ازدواج کرد. او در سال ۱۸۵۱ در پاریس سکونت گزید و بعنوان کلکسیونر آثار هنری شهرت یافت. ناتانیل تاکستانی بزرگی در منطقه بوردو فرانسه احداث کرد که سالی چند ماه در آن اقامت داشت. شراب تولیدی او در نمایشگاه سال ۱۸۵۵ پاریس مقام اول را بدست آورد. بارون مایر آمشل روچیلد، چهارمین و کوچکترین پسر ناتان، در سال ۱۸۵۰ با جولیانا کوهن، دختر اسحاق کوهن (کوچکترین پسر لوی بارنت کوهن)، ازدواج کرد. مادر جولیانا به خاندان ساموئل تعلق داشت. مایر آمشل نیز مِلک بزرگی در روستای منتمور باکینگهام شایر خرید و در آنجا به پرورش اسب مشغول شد. اسب‌های او برنده بزرگترین جوایز اسب‌دوانی انگلستان بود. او در اوایل دهه ۱۸۵۰ سِر جوزف پاکستون، معمار نامدار، را به خدمت گرفت و کاخی باشکوه در ملک خود بنا کرد و در آن مجموعه‌ای از نفیس ترین و ذیقیمت ترین آثار هنری و عتیقه را گرد آورد. این کاخ در سراسر انگلستان به شکوه و زیبایی شهره بود. ناتان مایر روچیلد سه دختر نیز داشت: شارلوت، بزرگترین ایشان، با بارون آنسلم سالومون روچیلد وین ازدواج کرد و لوییز، کوچکترشان، با بارون مایر کارل روچیلد فرانکفورت. حنا، دختر میانی، در سال ۱۸۳۹ با هنری فیتزروی، ازدواج کرد از اخلاف نامشروع چارلز دوم پادشاه انگلستان و باربارا ولیرز. کمتر از یک سال پس از مرگ ناتان مایر روچیلد، در ۲۰ ژوئن ۱۸۳۷ ویلیام چهارم درگذشت و برادرزاده او، آلکساندرینا ویکتوریا، بعنوان ملکه پادشاهی متحده بریتانیای کبیر و ایرلند بر تخت سلطنت نشست. ملکه ویکتوریا تا زمان مرگ (۲۲ ژانویه ۱۹۰۱) به مدت ۶۳ سال و ۷ ماه و دو روز سلطنت کرد و بدینسان طولانی ترین دوران سلطنت را در تاریخ انگلستان بنام خود ثبت نمود. در تاریخنگاری غرب، این سالها به عصر ویکتوریا شهرت دارد. ویکتوریا: دختر ادوارد اگوستوس ملقب به دوک کنت، چهارمین پسر جرج سوم، است. پیشتر درباره پیشینه پیوند روچیلدها با دوک کنت سخن گفته‌ایم. یادآوری میکنیم که دوک کنت، چون سایر پسران جرج سوم، با زرسالاران یهودی نزدیکترین پیوندها را داشت؛ ناتان مایر روچیلد بانکدار شخصی او نیز بود و این رابطه پس از مرگ وی با بیوه‌اش ادامه یافت. این پیشینه کافی بود تا لیونل و سایر اعضای خاندان روچیلد را از آغاز در زمره نزدیک ترین افراد به دربار انگلستان جای دهد. به نوشته ویرجینیا کاولس، از آنجا که خویشان ویکتوریا، جرج چهارم و برادرانش، با واسطه ناتان مایر روچیلد مبالغ هنگفتی از ویلیام هسه کاسل قرض کرده بودند، بی تردید ویکتوریا به خوبی با این خانواده آشنایی داشت. نخستین نشانه لطف ملکه اعطای اجازه استفاده از عنوان بارونی دربار اتریش به ایشان بود. و درست در همین سال نخست صعود ویکتوریا بود که موسس مونت‌فیوره به دریافت عنوان سِر مفتخر شد و بعنوان کلانتر لندن منصوب گردید. مورخین ثروت روچیلدها را در آغاز سلطنت ویکتوریا ۲۰۰ میلیون پوند استرلینگ تخمین میزنند. این ثروت در دوران ریاست لیونل افزایش چشمگیر یافت. در این دوران بنیاد روچیلد لندن ۱۸ فقره وام به دولت بریتانیا و سایر دولت‌ها پرداخت کرد. جمع مبلغ وام‌های فوق یک میلیارد و ششصد میلیون پوند استرلینگ تخمین زده میشود. این رقم معادل با چهل میلیارد پوند امروز است (ارزش پوند استرلینگ در سده نوزدهم تقریباً ۲۵ برابر امروز بود). بنیاد روچیلد لندن اعطای وام به دولت‌ها را از سال ۱۸۱۸، با وام ۵ میلیون پوندی به دولت پروس، آغاز کرد و احتمالاً آخرین وام بزرگی که در دوران ریاست ناتان به دولت بریتانیا پرداخت شد، وام ۱۵ یا ۲۰ میلیون پوندی سال ۱۸۳۵ برای لغو برده‌داری در پلانتهای هند غربی بود. و احتمالاً آخرین وام خارجی نیز پرداخت ۴ میلیون پوند به دربار پرتغال در همین سال بود. فرایند پرداخت وام به دولتها در دوران ۴۳ ساله ریاست بارون لیونل روچیلد تداوم یافت. ذیلا فهرستی از وام‌ها و سرمایه‌گذاریهای بنیاد روچیلد لندن را در دوران ریاست بارون لیونل بدست میدهیم با این توضیح که این فهرست تنها شمه‌ای از تکاپوی مالی بنیاد فوق را از نیمه دهه ۱۸۴۰ تا پایان دهه ۱۸۵۰ در بر میگیرد:
سال ۱۸۴۵: مشارکت در تأسیس کمپانی راه‌آهن شمالی بارون جیمز روچیلد فرانسه؛
سال ۱۸۴۷: وام ۸ میلیون پوندی به دولت بریتانیا به همراه بنیاد بارینگ برای کمک به قحطی‌زدگان ایرلند؛
دهه ۱۸۵۰: کسب انحصار معادن نقره اسپانیا و سرمایه‌گذاری در استخراج این معادن؛
سال ۱۸۵۱: وام ۲/۲۵ میلیون پوندی به دولت اتریش (بنیاد روچیلد فرانکفورت نیز ۱/۲۵ میلیون پوند به دولت اتریش پرداخت کرد)؛
سال ۱۸۵۲: وام ۱/۵ میلیون پوندی به دولت برزیل؛
سال ۱۸۵۳: پذیرش مسئولیت تسویه بدهی‌های دولت بلژیک؛
سال ۱۸۵۴: صدور ۲/۵ میلیون پوند اوراق قرضه برای کمپانی راه‌آهن شرقی فرانسه؛
سال ۱۸۵۵: وام ۱۶ میلیون پوندی به دولت انگلستان و مشارکت در وام ۷۵۰ میلیون فرانکی بارون جیمز روچیلد به دولت فرانسه برای تأمین مخارج جنگ کریمه؛
سال ۱۸۵۵: وام ۵ میلیون پوندی به دولت عثمانی بابت مخارج جنگ کریمه با ضمانت دولت‌های بریتانیا و فرانسه؛
سال ۱۸۵۶: دو وام ۹ و ۵ میلیون پوندی به دولت بریتانیا؛
سال ۱۸۵۶: مشارکت در کمپانی سلطنتی راه‌آهن لومباردی- ونیز و ایتالیای مرکزی؛
سال ۱۸۵۸: صدور ۱/۸ میلیون پوند اوراق قرضه برای سرمایه‌گذاری در کمپانی راه‌آهن باهیا و سانفرانسیسکو (برزیل)؛
سال ۱۸۵۸: وام ۱/۵ میلیون پوندی به دولت برزیل برای تأسیس کمپانی راه‌آهن دن پدرو سگوندو؛
سال ۱۸۵۹: وام ۲میلیون پوندی برای تأسیس کمپانی راه‌آهن سان پائولو (برزیل) در مشارکت با موسسه پ. کازنوو و شرکا؛
سال ۱۸۵۹: وام ۶ میلیون پوندی به دولت اتریش؛
سال ۱۸۵۹: تجدید بدهی‌های دولت برزیل؛
سال ۱۸۶۰: وام ۱/۲۵ میلیون پوندی به دولت برزیل.
اهمیت روچیلدها در تأمین نیازهای مالی دربار و دولت بریتانیا چنان عظیم بود که زمانی پالمرستون به ملکه ویکتوریا بخاطر سعادت برخورداری از حمایت روچیلدها تبریک گفت. سلطه روچیلدها بر اقتصاد و سیاست انگلستان عصر ویکتوریا را از کاریکاتوری میتوان دریافت که در سال ۱۸۷۰ در روزنامه پریود به چاپ رسید. در این کاریکاتور، که نام کروزوس (پادشاه لیدی در سال‌های ۵۶۰-۵۴۶ پیش از میلاد: او بخش مهمی از آسیای صغیر را تصرف کرد و بدلیل معادن سرشار طلا در سرزمین‌های زیر فرمانش در میان یونانیان بعنوان ثروتمندترین مرد جهان شهرت افسانه‌ای داشت. با تصرف لیدی بوسیله کورش هخامنشی به سلطنت کروزوس پایان داده شد. بروایت هرودوت و کزنفون، پس از سقوط لیدی، کروزوس در زمره درباریان کورش جای گرفت) نوین را بر خود دارد، لیونل روچیلد بر تختی از صندوق‌های پول نشسته، بر وام‌هایی که به دولت‌های روسیه، عثمانی، مصر، برزیل، اسپانیا و غیره داده تکیه زده و عصایی جواهرنشان بدست دارد. در برابر او حکمرانان دنیای غرب ایستاده و کرنش میکنند: پاپ، ویکتوریا ملکه انگلیس، ویلهلم اول قیصر پروس، ناپلئون سوم امپراتور فرانسه و غیره و غیره.
پروفسور دیویس مینویسد لیونل و برادرانش به شیوه‌ای باشکوه و توانگرانه میزیستند. آنان زمین‌دارانی بزرگ بودند و متنفذین سیاسی بزرگتر. ریچارد بتل، وزیر دادگستری (وزیر دادگستری را در برابر لرد چانسلر (Lord Chancellor) به کار برده ام که دقیق نیست. لرد چانسلر عالی ترین مقام قضایی انگلیس است و عضو الزامی هیئت دولت. او در عین حال عضو مجلس لردهاست و عالی ترین مقام قضایی این نهاد. لرد چانسلر مهردار سلطنتی و مشاور مخصوص پادشاه نیز هست) از حزب لیبرال، مقام خود را مدیون آنان بود. روچیلدها در دوران لیونل نیز، چون گذشته، با همان محافلی پیوند استوار داشتند که در قلب آن خاندان ولزلی جای داشت. ریچارد ولزلی (لرد مورنینگتون) شش سال پس از ناتال مایر روچیلد درگذشت و آرتور ولزلی (دوک ولینگتون) شانزده سال بعد. بارون لیونل ناتان روچیلد ۲۳ سال از ولینگتون کوچکتر بود معهذا چون پدر بعنوان دوست صمیمی دوک بزرگ شناخته میشد. به نوشته ویرجینیا کاولس، رسید دو میلیون پوندی که روچیلدها در سال ۱۸۱۵ به ولینگتون پرداختند و با این پول پیروزی ارتش انگلیس را تأمین کردند تا به امروز زینت بخش دفتر کار روچیلدها در لندن است. لیونل خانه‌های شماره ۱۴۷ و ۱۴۸ خیابان پیکادلی را خرید، این دو خانه را یکی کرد؛ در آن بنایی معظم ساخت و بدین‌سان همسایه دیوار به دیوار ولینگتون شد. این مقارن با سالهای ۱۸۴۸-۱۸۵۲ است؛ دورانی که شورشهای کارگری در اوج خود بود و ولینگتون سالخورده فرماندهی دفاع از شهر لندن را بدست داشت. محله پیکادلی در سده‌های هیجدهم و نوزدهم مأوای اشراف درجه اول بریتانیا بود و این محله‌ای است که بسیاری از نهادهای مهم بریتانیای آن عصر نیز در آنجا مستقر بود؛ از انجمن سلطنتی تا دانشگاه لندن و موزه تاریخ طبیعی و آلبرت هال و غیره و غیره. کاخ دونشایر، در حاشیه خیابان برکلی، از سده هیجدهم مأوای دوک‌های دونشایر بود و سر رابرت والپول، لرد بایرون، جرج کانینگ و ماکائولی از جمله ساکنان این محله بودند. لرد اشبرتون در شماره ۸۲ پیکادلی میزیست و دوک کمبریج در شماره ۱۳۶. خانه شماره ۱۴۹ پیکادلی، کاخ اپسلی است که پنجره‌های آن به هایدپارک گشورده میشد. این مأوای دوک ولینگتون بود و مکانی که طی سال‌های ۱۸۱۶ تا ۱۸۵۲، هر ساله دوک بزرگ در روز ۱۸ ژوئن سالگرد پیروزی خود در جنگ واترلو را در آنجا جشن میگرفت. دیویس از بنجامین دیزرائیلی، رالف برنال- اسبورن، چارلز ولیرز و جان تادئوس‌دلانه بعنوان صمیمی‌ترین دوستان لیونل روچیلد نام میبرد یعنی کسانی که اکثر اوقات در خانه او بودند و بعنوان پای ثابت میهمانیهای شام او شناخته میشدند. با بنجامین دیزرائیلی، نخست وزیر نامدار عصر ویکتوریا، آشنا خواهیم شد. چارلز ولیرز، برادر ارل کلارندون چهارم، را پیشتر شناخته‌ایم. درباره برنال- اسبورن نیز در آینده سخن خواهیم گفت. اینک میکوشیم تا به رابطه بارون لیونل روچیلد و دلانه نظری بیفکنیم و از این طریق پیوند روچیلدها با موسسه مطبوعاتی تایمز لندن را بشناسیم:
جان تادئوس‌دلانه: روزنامه‌نگار نامدار عصر ویکتوریا و سردبیر تایمز لندن، همان کسی است که این روزنامه را به نشریه‌ای متنفذ، پرخواننده و دارای تأثیر سیاسی فراوان بدل کرد. آمریکانا در جای دیگر از دلانه در کنار ادوارد لوی لاوسون (بارون برنهام) سردبیر دیلی تلگراف، پیتر بورسویک سردبیر مورنینگ پست و ادوارد استرلینگ، بعنوان یکی از معدود روزنامه نگارانی یاد میکند که در برتیانیای سده نوزدهم تأثیر آنان در شکل‌دهی افکار عمومی گاه از شخصیتهای سیاسی درجه اول بیشتر بود. دلانه تحصیلات خود را در سال ۱۸۳۹ در آکسفورد به پایان برد و در سال ۱۸۴۱، در ۲۳ سالگی، بعنوان یکی از سردبیران تایمز منصوب شد. او در سال ۱۸۴۷ بطور کامل سردبیری تایمز را به دست گرفت و تا سال ۱۸۷۷ در این سمت بود. آمریکانا میافزاید: دوستی دلانه با شخصیت‌های اجتماعی منافع اطلاعاتی ارزشمندی در اختیار او قرار میداد که وی را قادر میساخت از طریق آن هدایت افکار عمومی و سیاستهای دولت را بدست گیرد. او همچنین سیستم مکاتبات خارجی [تایمز] را بهبود بخشید و به خوبی آن را اداره کرد. جمله معروف دلانه (تایمز، ۶ فوریه ۱۸۵۲) این است: وظیفه مطبوعات سخن گفتن است و وظیفه دولتمردان سکوت. پیوند دلانه با بارون لیونل روچیلد چنان نزدیک و استورا بود که در کوران جنگ فرانسه و آلمان یک روزنامه فرانسوی (۲۴ اوت ۱۸۷۰) نوشت تایمز ارگان روچیلدهاست. در پی درج این مطلب، روچیلد های پاریس طی اطلاعیه‌ای هرگونه رابطه بنیاد روچیلد و روزنامه تایمز را تکذیب کردند. این تکذیب بدلیل سیاستهای خصمانه تایمز علیه فرانسه مغلوب صورت گرفت. این خصومت تا بدانجا کشید که تایمز پیشنهاد کرد آلزاس و لورن، منطقه مرزی مورد اختلاف آلمان و فرانسه، در زیر قیمومیت انگلستان بعنوان منطقه بی طرف شناخته شود. این پیشنهاد چنان جسورانه و زننده بود که سِر هنری پونزونبی، منشی خصوصی ملکه ویکتوریا (۱۸۷۰-۱۸۹۵)، به ملکه نوشت: بنظر نمیرسد این روش خوشایندی برای هدایت صلح باشد. این پیشنهاد برخی احساسات را در قاره تحریک میکند. گفته میشود تایمز هنوز به شدت تحت تأثیر روچیلدهاست. پروفسور دیویس مینویسد: در صمیمت روچیلدها با دلانه تردید نیست. در میان کسانی که بیش از دیگران به خانه روچیلدها، در شهر و در ییلاق، میرفتند، پس از دیزرائیلی باید به سردبیر تایمز اشاره کرد. او می‌افزاید: تطابق گسترده دیدگاه‌های تایمز با روچیلدهای لندن آشکار است. در واقع، در این زمان روچیلدها نیز چنین نگرشی در قبال فرانسه داشتند. مایر کارل روچیلد، رئیس شاخه فرانکفورت، در ۲۷ اوت ۱۸۷۰ به بارون لیونل روچیلد لندن نوشت: فرانسوی‌ها باید تحقیر شوند. این تنها راه برای حفظ ما از جنگهای بیشتر است. بدین‌سان، چنانکه خواهیم دید، فرانسه تحقیر شد و به شدت تحقیر شد. آنتی سمیتیسم دهه ۱۸۸۰ فرانسه نتیجه این تحقیر است. بزعم دیویس، نمونۀ تایمز بُعدی دیگری از شبکه اطلاعاتی خارق‌العاده روچیلدها را نشان میدهد. سردبیر تایمز جزیی از شبکه روچیلدها بود و آنان جزیی از شبکه تایمز بودند. پیوند تایمز با روچیلدها به دلانه ختم نمیشد. بسیاری از گردانندگان تایمز چنین رابطه‌ای داشتند. برای نمونه، دبیر سرویس شهری روزنامه تایمز، مدیر کمپانی راه‌آهن سان پائولوی برزیل، متعلق به روچیلدها، نیز بود. او در سال ۱۸۷۴ با ثروتی انبوه بازنشسته شد. بدین‌سان، عجیب نیست که در اروپای سده نوزدهم تایمز بعنوان ساز یهودیان شهرت یافته بود. در واقع، پیوند روچیلدها با تایمز لندن تداوم سیاستی بود که الیگارشی یهودی از گذشته در پیش گرفته بود و از طریق پیوند با شبکه‌های ارتباطی نوپدید اروپا و آمریکا خود را در قلب و رأس نظام اطلاعاتی دنیای غرب قرار میداد. بنیانگذار روزنامه تایمز فردی بنام جام والتر است که در اواخر سده هیجدهم به تجارت زغال سنگ انگلستان با سایر کشورها و معاملات دریایی اشتغال داشت. او در سال ۱۷۸۳ ورشکست شد ولی به کمک دوستانش چاپخانه‌ای مجهز در لندن تأسیس کرد و به چاپ و نشر کتاب روی آورد. جان والتر از اول ژانویه ۱۷۸۵ انتشار روزنامه‌ای بنام دیلی یونیورسال رجیستر را آغاز کرد. این نشریه سه سال بعد به تایمز تغییر نام داد. در سال ۱۷۹۵ که جان والتر از کار کناره گرفت و اداره روزنامه را به پسر بزرگش، ویلیام والتر، سپرد، تایمز هنوز نشریه مهمی به شمار نمیرفت. در سال ۱۸۰۳ جان والتر دوم، پسر کوچک جان والتر اول، ریاست موسسه را بدست گرفت. او تحصیلات خود را در کالج ترینیتی آکسفورد به پایان برده و در جامعه اشرافی بریتانیا فردی شناخته شده بود. جان والتر دوم از سال ۱۸۰۶ تلاش برای تبدیل تایمز به نشریه‌ای جدید، با معیارهایی که امروزه از مطبوعات میشناسیم، آغاز کرد و از جمله شبکه خبری گسترده‌ای در قاره اروپا ایجاد کرد. جان والتر دوم به ابتکار جدید دیگری نیز دست زد و آن تبدیل تبلیغات تجاری به منبع مهم درآمد روزنامه بود. او در سالهای ۱۸۳۲-۱۸۳۷ و ۱۸۴۱- ۱۸۴۲ نماینده مجلس عوام بود. در دوران ویلیام والتر و سالهای نخست ریاست جان والتر دوم، دو سردبیر سرشناس تایمز هنری کرب رابینسون و دکتر جان استودارت بودند. استودارت بعنوان هوادارا افراطی حزب توری شناخته میشد. در سال ۱۸۱۷، سه سال پس از ورود نیروی بخار بعرصه صنعت چاپ، توماس بارنز بعنوان سردبیر تایمز منصوب شد. او تا زمان مرگ (۱۸۴۱) در این سمت بود. جان والتر سوم، مالک و رئیس بعدی تایمز، نیز فارغ‌التصیل آکسفورد است. او در سال ۱۸۴۷ ریاست موسسه را بدست گرفت و سردبیری روزنامه را به جان‌تادئوس‌دلانه سپرد. در واقع، در دوران ریاست جان والتر سوم و سردبیری دلانه است که تایمز به متنفذترین نشریه انگلستان بدل شد. جان والتر سوم در سالهای ۱۸۴۷-۱۸۶۵ و ۱۹۶۸-۱۸۸۵ نماینده مجلس عوام بود و به شدت درگیر مسائل سیاسی، در این دوران، فردی بنام مایبرای موریس بعنوان جانشین وی امور مؤسسه را اداره میکرد. پسر بزرگ جان والتر سوم، که به جان والتر چهارم شهرت داشت، در زمان حیات پدر (۱۸۷۰) در یک سانحه کشته شد. پس از جان والتر سوم ریاست مؤسسه تایمز به پسر دوم او، آرتور فریزر والتر، رسید. او نیز فارغ‌ التحصیل آکسفورد بود. آرتور والتر در سال ۱۹۰۸ با مشکلات مالی مواجه شد و لذا مؤسسه خود را به شرکت سهامی بدل کرد. بدین‌سان، بخش عمده سهام این موسسه به مالکیت سِر آلفرد هارمسورث (لرد نورثکلیف بعدی) درآمد. معهذا، آرتور والتر همچنان ریاست هیئت مدیره کمپانی را بدست داشت. رئیس بعدی کمپانی تامیز جان والتر پنجم است. در دوران ریاست او، در سال ۱۹۲۲، جان یاکوب استور چهارم، زرسالار نامدار انگلیسی- آمریکایی، سهام لرد نورثکلیف را به مبلغ یک میلیون و ۵۸۰ هزار پوند خرید و به مالک اصلی و رئیس هیئت مدیره موسسه بدل شد. معهذا، یک دهم سهام همچنان در مالکیت والتر باقی ماند و وی بعنوان مالک دوم موسسه شناخته میشد. در تمامی این دوران پیوند تایمز با الیگارشی یهودی استوار بود. سردبیر تایمز در واپسین سالهای عصر ویکتوریا جرج ارل باکل است. او فارغ التحصیل و استاد آکسفورد بود و بعدها بعنوان مورخی سرشناس نیز شهرت یافت. باکل از سال ۱۸۸۰ بعنوان دستیار توماس چنری، سردبیر تایمز، منصوب شد. (چنری در عین حال استاد زبان عربی در دانشگاه آکسفورد و از عبری شناسان انگلیس بود.) با مرگ چنری در سال ۱۸۸۴ باکل سردبیری روزنامه را بدست گرفت. بزرگترین حادثه دوران سردبیری باکل رسوایی بزرگی است که بدلیل انتشار نامه‌های جعلی منسوب به چارلز استیوارت پارنل، نماینده مقتدر ایرلند در مجلس عوام، پدید شد. پارنل شکایت کرد و در جریان دادرسی یک میلیون پوند به تایمز خسارت وارد آمد. باکل در سال ۱۹۱۲، چهار سال پس از خرید سهام تایمز بوسیله لرد نورثکلیف، استعفا داد. باکل از نزدیکان لرد ناتانیل مایر روچیلد، پسر بزرگ و جانشین بارون لیونل روچیلد، بود. او از طریق انعکاس نطق‌های لرد راندولف چرچیل در مجلس عوام و درج سرمقاله‌های جنجالی به سود او، سهم مهمی در اشتهار و برکشیدن این دوست صمیمی لرد روچیلد داشت و بعدها همین نقش را در زندگی وینستون چرچیل جوان، پسر راندولف، ایفا کرد. پس از استعفای باکل از تایمز، لرد روچیلد وی را مأمور اتمام زندگینامه دیزرائیلی نمود. تدوین این زندگینامه پیشتر آغاز شده بود. در سال ۱۹۰۶ لرد روچیلد، بعنوان رئیس موقوفه بیکانسفیلد، مبلغ ۲۰ هزار پوند در اختیار مانی پنی، نویسنده سرشناس تایمز، قرار داد و وی نگارش این زندگینامه را آغاز کرد. مجلدات اول و دوم در سالهای ۱۹۱۰ و ۱۹۱۲ منتشر شد ولی بدلیل بیماری و مرگ مانی پنی کار متوقف ماند. لرد روچیلد ادامه کار را به باکل محول کرد و او در سال ۱۹۱۶ دو جلد بعدی و در سال ۱۹۲۰ دو جلد پایانی این بیوگرافی شش جلدی را منتشر نمود. کار بعدی باکل، تدوین و انتشار نامه‌های ملکه ویکتوریا بود. دوران سردبیری باکل مقارن با حوادث انقلاب مشروطیت در ایران است. مالکیت موسسه تایمز در نیمه دوم سده بیستم دستخوش تغییر و تحولاتی شد. در سال ۱۹۶۲ جان یاکوب استور به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و ریاست موسسه را پسر بزرگ و وارث او، گاوین استور، بدست گرفت. او در سال ۱۹۶۳ بقایای سهام خانواده والتر را به مبلغ ۲۵۰ هزار پوند خریداری کرد ولی اندکی بعد تصمیم به فروش کمپانی گرفت. در سپتامبر ۱۹۶۶، کنت روی تامسون (لرد تامسون)، ثروتمند کانادایی- انگلیسی، مؤسسه تایمز را خرید و آن را در مؤسسه ساندی تایمز ادغام نمود. لرد تامسون رئیس مجتمع مطبوعاتی تامس است که مالکیت ۶۵ نشریه را در کانادا بدست داشت. (در اواخر سال ۱۹۸۰ لرد تامسون نیز تصمیم به فروش تایمز گرفت و سرانجام در سال ۱۹۸۱ این موسسه معظم و کهن مطبوعاتی دنیای غرب در مالکیت روپرت مردوخ، زرسالار معاصر یهودی، قرار گرفت. پیوند الیگارشی یهودی و روچیلدها با مطبوعات متنفذ بریتانیا به تایمز محدود نبود. نمونه دیگر، دیلی تلگراف است. دائرةالمعارف یهود درباره پیشینه خانوادگی و فردی جوزف موسس لوی، مالک و بنیانگذار واقعی روزنامه دیلی تلگراف توضیحی نداده است. این روزنامه را فردی بنام کلنل اسلیگ تأسیس کرد و او سه ماه بعد آن را به جوزف موسس لوی یهودی فروخت. لوی از یکسال پیش مالک و سردبیر روزنامه ساندی تایمز بود. او اولین شماره این روزنامه را در کیفیت جدید بعنوان روزنامه صبح لندن در ۱۶ سپتامیر ۱۸۵۵ منتشر کرد و قیمت آن را به نصف (یک پنی) کاهش داد. این اولین روزنامه ارزان قیمت لندن بود. لوی کمی بعد خبر داد که دیلی تلگراف دومین روزنامه پرفروش صبح، پس از تایمز، است. بدینسان، دیلی تلگراف به یکی از متنفذترین نشریات بریتانیا بدل شد. جوزف موسس لوی از دوستان نزدیک سِر آلبرت (عبدالله) ساسون بود. مدیریت دیلی تلگراف را پسر ارشد جوزف لوی، بنام ادوارد، بدست داشت که در سال ۱۸۷۵ نام خانوادگی خود را به لاوسون تغییر داد. ادوارد لوی لاوسون در سال ۱۸۹۲ بارونت شد و در سال ۱۹۰۳ بارون برنهام لقب گرفت. دیلی تلگراف از آغاز بعنوان سخنگوی حزب لیبرال شناخته میشد ولی در سال ۱۸۹۷ به گلادستون پشت کرد و به هوادارای از دیزرائیلی محافظه کار برخاست و از آن پس مدافع محافظه کاران بود. تیراژ این روزنامه در سال ۱۸۷۱ به ۲۰۰ هزار نسخه رسید. لرد برنهام پدر سِر هاری لاوسون وبستر لوی لاوسون است که در سال ۱۹۲۸ روزنامه را به برادران بری (اعضای خاندان بری با القاب بارون باکلند، ویسکونت کامروز، ویسکونت کمزلی و بارون هارتول شناخته میشوند. لرد هارتول (ویلیام مایکل بری) در سالهای ۱۹۵۴-۱۹۸۷ رئیس و سردبیر دیلی تلگراف و در سالهای ۱۹۶۱-۱۹۸۷ رئیس و سردبیر ساندی تلگراف بود. جان سیمور بری، ویسکونت کامروز دوم، (متولد ۱۹۰۹) مدیر موسسه دیلی تلگراف است. او در سال ۱۹۸۵ با پرنسس ژوان علی خان، همسر مطلقه علی خان و مادر کریم خان، آقاخان چهارم، رهبر کنونی فرقه اسماعیلیه، ازدواج کرد) فروخت. در دوران ریاست بارون لیونل بر بنیاد روچیلد لندن، یکی از کسانی که بعنوان دوست روچیلدها شناخته میشد و غالباً در کاخ منتمور بارون مایر آمشل روچیلد جای داشت، اشراف زاده‌ای اسکاتلندی بنام آرچیبالد فیلیپ پریمروز بود. او بعدها با عنوان لرد روزبری به شهرت فراوان رسید و در دو دهه پایانی سده نوزدهم و اوایل سده بیستم بعنوان یکی از رجال درجه اول بریتانیا شناخته میشد. نام خانوادگی پریمروز از مِلکی به همین نام در فایفشایر (در انگلستان کهن، شایر به منطقه‌ای اطلاق میشد که در رأس آن یک بزرگ یا کلانتر قرار داشت. در دوران جدید شایر به معنای ایالت یا استان است. مثلا، فایفشایر به معنای ایالت فایف است، باکینگهام شایر به معنای ایالت باکینگهام است و دونشایر به معنای ایالت دون) اسکاتلند گرفته شده که جایگاه اولیه خاندان فوق است. به نوشته پرات و هیست، پریمروزها در زمره خاندانهای کهن اشرافی بریتانیا جای ندارند. منشاء آنان به نیمه اول سده هفدهم میرسد و نخستین فرد از ایشان که به شهرت رسید منشی شورای مشاورین خصوصی جیمز اول بود. گفتیم که این دوران اقتدار جرج ولیرز (دوک باکینگهام) است و حضور چهره‌های هرزه و ناشایست در جرگه مقربین شاه و وورد خاندان‌های جدید به صفوف اشرافیت انگلستان. پسر پریمروز نیز در دوران چارلز اول در سمت پدر جای داشت. او در سال ۱۶۵۱ بعنوان بارونت دست یافت و سِر آرچیبالد پریمروز نام گرفت. وی پس از سقوط حکومت پارلمان و اعاده سلطنت (۱۶۶۰)، به مقام قضاوت دست یافت و لرد کارینگتون لقب گرفت. این لرد کارینگتون بنیانگذار واقعی خاندان پریمروز است زیرا به ثروت فراوان رسید و روستای دالمنی (روستای دالمنی در لنلتگوشایر اسکاتلند واقع است. در اواخر سده نوزدهم وسعت اراضی این روستا ۲۴۲۵ هکتار و جمعیت آن ۲۵۰۰ نفر گزارش شده است. این روستا پیش از پریمروزها به خاندان ارل‌های هادینگتون تعلق داشت) و املاک دیگری را در لنلتگوشایر و میدلوتن (نام قبلی این منطقه ادنبورگشایر بود. یکی از ایالات اسکاتلند است در جنوب شرقی این سرزمین به وست ۹۴۸ کیلومتر مربع. مرکز این ایالت شهر ادنبورگ است که مرکز اسکاتلند نیز به شمار میرود. در تقسیمات جدید این ایالت وجود ندارد) خریداری کرد. وسعت مجموع املاک او ۸۰۰۰ هکتار گزارش شده است. نوه او، بنام سِر جیمز پریمروز، در آغاز سده هیجدهم بعنوان نماینده میدلوتن به پارلمان راه یافت و ویسکونت روزبری و بارون پریمروز و دالمنی لقب گرفت. او در سال ۱۷۰۳ بعنوان ارل روزبری دست یافت. پدر آرچیبالد فیلیپ پریمروز لرد دالمنی لقب داشت. این عنوانی است که پسر ارشد و وارث ارل‌های روبری با آن شناخته میشوند. زمانی که آرچیبالد کودک بود پدرش درگذشت و لقب پدر به پسر انتقال یافت. کمی بعد (۱۸۵۰) کاترین استانهوپ، مادر لرد دالمنی چهار ساله که از زیباترین زنان جامعه اشرافی بریتاینا بود، با لرد هاری وین ازدواج کرد. این لرد وین وارث دوک کلولند سوم بود و از اعقاب نامشروع باربارا ولیرز (دوشس کلولند). وی بعدها چهارمین دوک کلولند شد و بدین‌سان مادر آرچیبالد دوشس کلولند لقب گرفت. ناپدری آرچیبالد بسیار ثروتمند بود و املاک پهناور و کاخ‌های متعدد در تملک داشت. روزبری از کودکی به همراه مادر و ناپدری پرورش یافت، در ۱۳ سالگی وارد دبیرستان اتون شد و در ۱۹ سالگی به کالج کریست‌چرچ آکسفورد راه یافت. در سال ۱۸۶۸ پدربزرگ ثروتمند آرچیبالد درگذشت و لقب و میراث او به نوه‌اش رسید. چنین بود که لرد دالمنی ۲۱ ساله ما ارل روزبری پنجم شد، کرسی پدربزرگ را در مجلس لردهای بریتانیا تصاحب کرد و مالک ۴۰ هزار پوند درآمد سالیانه شد. در این زمان دو سال از تحصیل او در آکسفورد میگذشت. به نوشته پرات و هیست، در دوران تحصیل لرد روزبری در اتون و آکسفورد همشاگردی‌هایش در او برجستگی خاصی سراغ نداشتند؛ اشراف زاده جوانی بود که چون دیگران به ورزش و مسابقه اسب دوانی علاقه فراوان داشت. رویستون پایک مینویسد: در این دوران روزبری به قمار نیز تعلق بسیار داشت و مبالغ سنگینی میبرد و میباخت. او از این زمان، چون دوست صمیمی‌اش لرد راندولف چرچیل، در زمره حلقه دوستان خصوصی ادوارد، ولیعهد، جای گرفت و بعنوان یکی از اعضای کاخ مارلبورو، مقر پرنس ولز، شناخته میشد. مشهور است که روزبری میگفت سه آرزو دارد: با وارثی ثروتمند ازدواج کند، نخست وزیر شود، در مسابقات اسب دوانی برنده شود. او به هر سه آرزویش رسید. از سال ۱۸۶۸، درست از همان زمان که لرد روزبری به مجلس لردها راه یافت، مراوده او با کاخ منتمور بارون مایر آشل روچیلد آغاز شد. بارون مایر روچیلد تنها یک دختر ۱۷ ساله بنام حنا داشت که روزبری سخت خود را شیفته او نشان میداد. گفته میشود واسطه آشنایی حنا روچیلد و روزبری همسر دیزرائیلی بود. بهرروی، در سال ۱۸۷۴ بارون مایر آمشل روچیلد و سه سال بعد همسرش درگذشتند و حنا تنها وارث ثروت انبوه ایشان بود. اینک حنا روچیلد مالک دو میلیون پوند استرلینگ پول نقد به اضافه مِلک ۲۰۰۰ هکتاری منتمور و کاخ باشکوه آن بود و بعنوان ثروتمندترین وارث انگلستان زمان خود شناخته میشد. کمی پس از مرگ جولیانا کوهن، مادر حنا، وصلت روزبری ۳۱ ساله و حنا روچیلد ۲۷ ساله انجام گرفت. مراسم ازدواج روزبری و حنا روچیلد (۱۰ مارس ۱۸۷۸) یکی از وقایع مهم انگلستان آن زمان بود. دو جشن گرفته شد: یکی خصوصی و با حضور یهودیان و دیگری در کلیسای کریست چرچ محله پیکادلی. در این مراسم باشکوه، میهمانانی سرشناس چون ادوارد (ولیعهد)، دوک دوّم کمبریج (پسر عموی ملکه ویکتوریا و دوست قدیمی ناتان مایر روچیلد) و دیزرائیلی (نخست وزیر) حضور داشتند. دیزرائیلی دست عروس و داماد را بدست داشت و آنان را در مراسم همراهی میکرد و ادوارد از شهود عقد بود. بدینسان، لرد روزبری با متنفذترین خاندان‌های یهودی آن عصر خویشاوند شد. ویرجینیا کاولس مینویسد در همان زمان، لرد روزبری بعنوان نخست وزیر آینده بریتانیا شهرت داشت و شایع بود که بخاطر پول با حنا روچیلد نازیبا و فربه ازدواج کرده است. روزبری از اوایل تحصیل در آکسفورد فعالیت سیاسی را در حزب لیبرال آغاز کرد و در مجلس لردها نیز در جرگه لیبرال‌ها جای گرفت. این مقارن است با دوران صعود گلادستون و تأثیرات عمیق او بر سیاست و فرهنگ بریتانیا. در این امر تناقضی نهفته است. روزبری از اوان جوانی با دیزرائیلی یهودی، رهبر حزب محافظه کار و رقیب سرسخت گلادستون، پیوندی استوار داشت. گفته میشود که نخستین دیدار روزبری با دیزرائیلی در سال ۱۸۶۵ رخ داد؛ زمانی که روزبری ۱۸ ساله بتازگی دبیرستان اتون را به پایان برده و در آستانه ورود به کالج کریست چرچ قرار داشت. در ۳۱ اوت این سال دیزرائیلی به روستای ربی، مِلک دوک کلولند، رفت و میهمان ناپدری و مادر روزبری شد و این در حالی است که دوک کلولند به حزب ویگ (لیبرال) تعلق داشت. در این دیدار، صحبت‌های مفصلی میان روزبری و دیزرائیلی صورت گرفت که بر تمامی دوران پسین زندگی روزبری مؤثر بود. به نوشته رابرت بلیک، هرچند روزبری در تمامی عمر عضو حزب لیبرال بود ولی شیفته دیزرائیلی ماند. او بعدها به فرزندانش گفت که برای نخستین بار در جربان این دیدار با دیزرائیلی به سیاست علاقمند شد. پرات و هیست مینویسند: از همان زمانی که روزبری به حزب لیبرال پیوست و در زمره هواداران گلادستون جای گرفت، شایعات گسترده‌ای وجود داشت که وی در زیر نفوذ جادویی دیزرائیلی است. آنان می‌افزایند: شاید در این شایعه واقعیتی نهفته بود زیرا روزبری در سال ۱۸۷۸ با حنا روچیلد ازدواج کرد و دیزرائیلی در این وصلت نقش داشت. بدلیل این وصلت، لرد روزبری با مقتدرترین بنیاد بانکی اروپا پیوند یافت، در رابطه تنگاتنگ با مردانی برجسته از تمامی ملیت‌ها قرار گرفت و به ثروت و اقتدار فراوان رسید. بهرروی، لرد روزبری رابطه‌ای صمیمانه با گلادستون داشت و در سال ۱۸۸۱ بعنوان معاون وزارت کشور به دولت او راه یافت. پس از دو سال استعفا داد ظاهراً به این دلیل که طرح تأسیس وزارت امور اسکاتلند و تصدی این جایگاه بوسیله او تحقق نیافت. پس از استعفا به همراه همسرش راهی استرالیا شد. در این سفر غنای مستعمرات پهناور بریتانیا وی را شگفت زده ساخت. روزبری در استرالیا سخن معروف گفت که بعدها به شعار رسمی دولت بریتانیا بدل شد: دیگر مستعمرات به معنای متعارف کلمه وجود ندارد، این یک ملت است، هیچ ملتی، هرچند بزرگ، نیاز ندارد که امپراتوری خود را رها کند زیرا امپراتوری اتحادیه مشترک المنافع ملت‌ها است. کمی پس از بازگشت از این سفر، در فوریه ۱۸۸۵، روزبری بعنوان لرد مهردار سلطنتی (در سده دوازدهم میلادی مهر سلطنتی را منشی پادشاه انگلیس نگهداری میکرد. در سال ۱۳۱۲ فرد معینی متولی این سمت شد که مهردار سلطنتی نامیده میشد. بتدریج، حوزه کار مهردار سلطنتی گسترش یافت و وی در رأس دستگاه دیوانی مفصلی قرار گرفت. از آنجا که در ساختار سیاسی سنتی انگلستان، هیئت دولت بعنوان شورای مشاورین پادشاه انگاشته میشود، مهردار سلطنتی نیز عضو کابینه بود. در سال ۱۸۸۵ سمت فوق ملغی شد ولی در تداوم سنت گذشته لرد مهردار سلطنتی همچنان بعنوان عضو هیئت دولت باقی ماند بی آنکه متولی وظیفه خاصی باشد) و وزیر کار و اشتغال به کابینه راه یافت که البته سمت چندان مهمی نبود. چند ماه بعد (ژوئن ۱۸۸۵) دولت گلادستون سقوط کرد و روزبری نیز کابینه را ترک گفت. در ژانویه ۱۸۸۶ بار دیگر گلادستون به قدرت رسید و این بار در میان حیرت همگان روزبری ۳۹ ساله در مقام مهم وزیر امور خارجه جای گرفت. پرات و هیست مینویسند: روزبری برای تصدی این سمت کاملاً مناسب بود بدلیل دانش او از جهان، اعتقاد استوارش به امپراتوری [بریتانیا]، داوری خونسردانه‌ اش و پیوندش با بنیاد بین‌المللی روچیلد. لرد روزبری به جدّ بر این اعتقاد بود که سیاست خارجی بریتانیا باید، تا آنجا که ممکن است، در خارج از حوزه تنازع احزاب سیاسی قرار گیرد و تداوم آن حفظ شود. 

حدیث :
امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله علیه و آله ماده شترى (تندرو) داشت که شترى بر او پیشى نمیگرفت پس (روزى) در مسابقه با شتر عربى از شتر آن عرب عقب ماند، مسلمین از این واقعه افسرده خاطر شدند پس رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: همانا این شتر ماده خود را برتر شمرد و بر خداند سزاوار است که هیچ چیزى خود را برتر از دیگرى نشمرد جز اینکه خداوند او را فرود آورد.